ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

یک روز خاص

امروز دقیقا شش ماه از کوله بار بستن و راهی امریکای جنوبی شدن می‌گذشت. در این شش ماه خیلی جاها را دیده‌ام و خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. تجربه‌ی بی‌نظیری بود که از تک‌تک لحظه‌هایش راضی‌ام.
اما امروز اتفاق دیگری هم افتاد. بر سر صبحانه، با جوانی از اسپانیا مشغول صحبت شدیم که سه سال است دارد سفر می‌کند. آسیا را گشته و استرالیا و بعد از امریکای جنوبی راهی شده بود به سمت آلاسکا. پرسیدیم مسیرت چگونه بود؟ وقتی توضیح می‌داد از ایران اسم برد. گفتم ایران؟ من ایرانی هستم! و او گفت ایران بهترین بخش سفرش بود به‌خاطر مردم بی‌نظیری که دارد. در هفته‌ی بعد از انتخابات در تهران بود، به عنوان جاسوس دستگیر شد و یک‌هفته زندانی بود. خودتان حساب کنید زندانی شدن بی‌گناه در یک مملکت غریب که زبانت را هم نمی‌فهمند می‌تواند آنقدر بار منفی سفر را زیاد کند که از آن مملکت متنفر بشوی. اما خورخه گفت مردم ایران آنقدر مهربان و مهمان‌نواز بودند که این بخش سفر جزو بهترین خاطرات زندگی‌اش ثبت شده. تعریف کرد که حتی کارکنان پمپ بنزین از او پول بنزین نمی‌گرفتند و مردم در کوچه و مغازه دعوتش می‌کردند به خانه‌شان و از او پذیرایی می‌کردند. می‌گفت در جاده‌ای بیابانی در اطراف یزد اتومبیلش خراب شد و او در جاده مانده بود و آقایی سبیل کلفت به کمکش آمد و بدون اینکه زبان هم را بفهمند، اتومبیل را راه انداخت وبعد او را به خانه‌اش دعوت کرد. خورخه یک هفته در خانه‌ی مردی ایرانی و مهمان‌نواز به سر برد که حتی یک کلمه انگلیسی نمی‌دانست. 
نمی‌دانید چقدر احساس افتخار کردم، وقتی یک مسافر، جلوی باقی مسافرها، از آلمان، بلژیک، اسپانیا، از کشور من اینطور تعریف می‌کرد. مسافری که چهل کشور را دیده و ایران را به عنوان بهترین و زیباترین بخش سفرش دوست داشته، حتی اگر یک‌هفته در زندان حکومتی به سر برده باشد، و یا شهر به شهر با ماموران پلیس بداخلاق برخورد کرده باشد. نمی‌دانید چقدر افتخار کردم به مردم کشورم، که به این جوان اسپانیایی پناه دادند و کاری کردند که سفیر محبت مملکت ما باشد. و نمی‌دانید چقدر مردم عزیز کشورم را دوست دارم. هموطنم. ممنونم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

Potosi

در مرتفع ترین شهر دنیا هستم. پوتوسی شهر کوهستانی که بازارش مرا به یاد کوچه پس کوچه های بازار تجریش می اندازد و مناظرش مرا عاشق خود کرده. امروز باتری دوربین بی موقع تمام شد. فردا به یک معدن نقره خواهم رفت. تا اینجا باید بگویم عاشق این شهر شده ام اگر چه دسترسی به اینترنتش بسیار مشکل است.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

مهمان‌نوازی بولیویایی

تلفن زدم خانه‌شان، گفتند نیم‌ساعت دگر خوب است؟ گفتم عالی‌ست! تا رسیدن به خانه‌شان یک بازار محلی دیگر کشف کردم و با خودم گفتم باید بیایم از این ذرتهای دانه درشت بخرم! همانطور که خولیو گفته بود به پلاکهای خیابان نمی‌شود اعتماد کرد. از هفتاد و هفت می‌پرد به صد و چهارده بعد به بیست و سه و بعد یکمرتبه چهارصد و پنجاه! انگار هر کس هر رقمی عشقش کشیده به درب خانه‌اش زده!
خواهر و برادر با خوشرویی از من استقبال کردند، طوری که انگار چندسال است همدیگر را می‌شناسیم. خواهرزاده‌‌ی دو ساله‌شان، و سگ خالدارشان هم دایم می‌خواستند جلب توجه کنند تا با آنها بازی کنم! شروع کردیم به مبادله‌ی موزیک. من موزیک کلمبیایی داشتم و آنها بولیویایی، من موزیک ایرانی معرفی می‌کردم و خولیو دائم روی آهنگهای مختلف راک اسپانیول کلیک می‌کرد، این را داری؟ این چطور؟
پدر خانواده دو سبد میوه آورد، گفت این یکی تنها مال تو است!  باید تمامش کنی! اولین انتخاب البته انار بود که گفتند از تارابوکو می‌آید. روش درست انار باز کردن را یادشان دادم و گفتند چقدر خوب! اینطوی همه جا کثیف نمی‌شود! کلی تبلیغ کردم که انار از مملکت ما آمده و درباره‌ی جعبه جعبه خریدن انار در پاییز گفتم! بعد بحث حجاب آمد وسط، اکثرا فکر می‌کنند ایران کشوری‌ست که زنها از روبنده استفاده می‌کنند. عکسهای سفر اخیر به ایران را داشتم. نشانشان دادم که نه، اینطوری‌ست. تازه این هم حکم مذهبی حکومتی‌ست والا اکثر زنها دوست ندارند حجاب داشته باشند. هستند، خانواده‌های مذهبی که حجاب برایشان مهم است اما ایران تنها مملکتی‌ست که حتی توریستهایش هم باید حجاب کنند.
در بین عکسها کتی به غذاها توجه می‌کرد و بعد شروع کرد به سئوال کردن دستور غذایی. دستور جوجه کباب و آش رشته (بدون کشک) و خورش کرفس برایش نوشتم. اسم غذاها را که به فارسی می‌نوشتم کلی هیجانزده شد، گفت بیا اسم من را اینطرف بنویس. کتی اسکبار روداس. خولیو هم دفتر یادداشت جلد چرمی‌اش را آورد تا بنویسم. خولیو سزار اسکبار روداس. کتی از همان لحظه شروع کرد به تمرین اسمش. بعد راجع به ایران پرسیدند. چرا از ایران آمدی؟ بخاطر حجاب؟
سخت است در مورد ایران توضیح دادن. سخت است توضیح دادن اینکه آنقدر توی ایران مشکلات دیگر هست که حجاب فراموش می‌شود. اما برایشان داستان نمی‌بافم. واقعیت را می‌گویم که نه بخاطر شرایط سیاسی، بلکه بخاطر شرایط اجتماعی آمدم بیرون. آمدم چون دیگر تحمل دیکته شدن مذهب بر زندگیم را نداشتم. آمدم بیرون تا برای خودم زندگی کنم، نه آنچه پدر و مادرم می‌خواهند، یا آنچه که مذهب آنها می‌گوید. اما نمی‌شود همه چیز را توضیح داد. زندگی یک شخص، با تمام مشکلات و موانعش، برای کسی که هیچوقت به آن نزدیک نبوده مسخره به نظر می‌رسد. نمی‌فهمند چطور یک حکومت می‌تواند احکام قرون وسطایی را در قرن بیست و یکم اجرا کند. نمی‌شود توضیح داد که در مملکت من، که هنوز تا امروز عزیزترین سرزمین برایم است، هنوز به زنها به اندازه‌ی مردها حق و حقوق نمی‌دهند، که زن نمی‌تواند از همسرش جدا شود، نمی‌تواند حظانت فرزندش را از دادگاه بگیرد، و زن، بیش از مرد سنگسار می‌شود. می‌شود گفت که در کشور من زنها پای مبارزه‌اند، که زنهای امروز با سوادند، جوانند، پر انرژی‌اند و به زودی زود همه‌چیز را تغییر خواهند داد، اما هنوز نمی‌شود گفت که برخی از این زنها، به دانشگاه رفتند تا مدرک تحصیلی‌شان را به رخ دیگران بکشند، که شوهر مناسب‌تری پیدا کنند. یک سری واقعیتها توی مملکت من هست که نمی‌شود برای دیگران گفت.
عصرانه، چای گیاهی (مخلوطی از بابونه و برگ کاکائو و یک جور گیاه به اسم انیس) نوشیدیم، به همراه اومیتا ( مخلوط آرد ذرت و پودر نارگیل و کشمش و پنیر که توی برگ بلال می‌پیچند و بخارپز می‌کنند) و نان محلی که مادرشان پخته بود. از صبحانه و ناهار و شام ایران پرسیدند. برایشان عجیب بود که ایرانیها در صبح قهوه نمی‌نوشند. بعد بحث به بحث سیاسی چرخید. به سیاست داخلی و خارجی بولیوی، و به اثرات کشورهای بزرگ و یا همسایه روی اقتصاد مملکت. به آنها گفتم قدر مملکتشان را بدانند، چون هنوز اینجا می‌شود حرف زد. کارکنان آموزش و پرورش و کارمندان بیمارستانها و بعد دانشجوها در شهرهای مختلف تظاهرات کردند و بعد از ده دوازده روز به آنچه می‌خواستند رسیدند. و از همه مهمتر، همه‌ی اینها در رسانه‌ها منعکسش شد و دولت اینها را جدی گرفت و درباره‌شان جلسه فوق‌العاده گذاشت. در مملکت من، غیر از اینکه اجازه‌ی تجمع نمی‌دهند، حضور میلیونی مردم در خیابان را انکار می‌کنند و آنها را خس و خاشاک می‌نامند. برایشان از هزاران زندانی سیاسی گفتم، و از فیلم ندا روی یوتوب که در تمام دنیا منعکس شد.
کتی نوشتن نامش به فارسی را یاد گرفت و با هیجان آنرا از حفظ می‌نوشت. خولیو روی تکلیف دانشگاهی‌اش کار می‌کرد که باید تا آخر شب می‌فرستاد. از ایران پرسیدند، که دریا دارد؟ جنگل دارد؟ کویر هم دارد؟ آدم توی کویر گم می‌شود؟ کشورت زیباست؟ اگر من به ایران بروم کجاها را پیشنهاد می‌کنی؟ بعد از من پرسیدند که برای اداره‌ی مملکت مهندسی صنعتی مهم‌تر است یا مهندسی محیط زیست؟ کتی می‌گفت مهندسی صنعتی مهم‌تر است چون الان اقتصاد دنیا روی صنعت می‌چرخد و فرد مسئول باید راجع به جدیدترین تکنولوژی‌ها بداند اما خولیو می‌گفت مهندسی محیط زیست مهم‌تر است چون دولت با بی‌برنامگی دارد منابع طبیعی کشور را به هدر می‌دهد. گفتم صنعت دارد طبیعت را خراب می‌کند و مهندس محیط زیست وظیفه دارد جلوی خرابی‌ها را بگیرد، پس من به محیط زیست رای می‌دهم. سر و صدایشان بالا رفت. معلوم شد کتی مهندسی صنعتی می‌خواند و خولیو محیط زیست. گفتم به هرحال برای اداره‌ی یک کشور هر دو باید با هم کار کنند تا نتیجه‌ی خوبی بدست آورند. بحث آن‌دو همچنان ادامه داشت. 
وقتی بلند شدم که به هاستل برگردم دیگر شب شده بود. گفتند در این ساعت اتوبوس کار نمی‌کند اما مسیر پیاده که امن‌تر بود را نشانم دادند و بعد باقی سبد میوه را توی کوله پشتی‌ام خالی کردند و گفتند اگر نبری پدرمان دعوایمان خواهد کرد! واقعا نمی‌دانستم چطور از مهمان‌نوازیشان تشکر کنم. با صمیمیت دوستان چندین ساله خداحافظی کردیم و در حالی که در لذت این مهمانی غرق بودم به سمت هاستل حرکت کردم. در بین راه به این فکر می‌کردم که چقدر بیان کردن تضادهای ایران مشکل است.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

تارابوکو Tarabuco

تارابوکو یک دهات در نزدیکی سوکره است. خیلی اتفاقی تصمیم گرفتیم ببینیم اینجا چه خبر است. با مانوئل دوست جدید اسپانیایی‌ام از والنسیا، راه افتادیم ایستگاه مینی‌بوسش را پیدا کنیم. یکساعت و نیم راه بود، در جاده‌ای زیبا و دلنشین. به آنجا که رسیدیم دیدیم بازار هفتگی دارند، زنها و مردها با پوشش مخصوصشان اینطرف و آنطرف چیز می‌فروختند. از آن بازارها که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد تویش پیدا می‌شود. طرز پوششان آنقدر متفاوت و زیبا بود که نمی‌شد برای عکس گرفتن پر رو نشد. چندبار نزدیک بود کتک بخوریم! مردم دوست ندارند از آنها عکس بگیریم. 
تاریخ تارابوکو بسیار جالب توجه است. اینجا دهاتی بود که در مقابل اسپانیایی‌ها مقاومت کرد، و چون خبر قتل و غارت دهات اطراف را شنیده بودند، به مقابله برخاستند. از افتخاراتشان این است که اسپانیایی‌ها را قتل عام کردند! آنهم با شاخ گاو، و قلب سربازها را از قفسه سینه‌شان درآوردند! در اینکه بعدا با قلبها چه کردند چیزی دستگیرم نشد، اما مجسمه‌ی سرخپوستهای خشمگین که روی جسد اسپانیایی‌ها ایستاده‌اند توی میدان ده خودنمایی می‌کند! 
ناهار را در بازار اصلی بین مردم محلی خوردیم و کلی درباره غذاها و نوشیدنیهای مختلف از آنها پرسیدیم. بعدازظهر به یک محل رفتیم که به گالری معروف است، جوانها تابلوهای نقاشی‌شان را آنجا به فروش می‌رسانند، روزهای یکشنبه اعضای خانواده برنامه‌ی رقص راه می‌اندازند تا به این روش برای رستوران کوچکشان مشتری جلب کنند. خانواده‌ای بی‌نهایت صمیمی و مهربان که خیلی بیشتر از یک فنجان قهوه که سفارش داده‌بودیم به ما رسیدند. با فرزندان صمیمی خانواده دوست شدیم و قرار شد فردا برای کپی کردن موزیک فولکلور بولیویایی به خانه‌شان بروم. 
در مجموع این سفر کوتاه به تارابوکو خیلی بیشتر از انتظارمان خوب بود!

پ.ن. تا رسیدن به اینترنت سریعتر امکان آپلود عکس وجود ندارد! دانلود یک کتاب به هفت ساعت می‌انجامد، خودتان سرعت اینترنت را تخمین بزنید!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

خسته‌ام

سانتا کروز مثل چاله‌ای شده بود که تویش گیر کرده بودم. یکمرتبه بلیط به همه‌جا نایاب شد. بالاخره با پرداخت سه برابر آنچه انتظار داشتم بلیطی برای سفر به سوکره تهیه کردم و در ترمینال منتظر ساعت حرکت نشستم. به نسبت شهری که انقدر پزش را می‌دهند ترمینال به طرز ناامید کننده‌ای کثیف و بی‌نظم بود. شاهد یک دعوا هم بودم و بیش از پیش از این شهر بدم آمد. سفر بسیار طولانی در اتوبوس ناراحت و جاده سنگلاخ پانزده ساعت به طول انجامید. در بین راه یکمرتبه چراغهای اتوبوس خاموش شد و راننده و کمک راننده رفتند پایین چهل و پنج دقیقه با سیم و کابلها ور رفتند. در میانه‌ی جاده خاکی کوهستانی بودیم و هیچ روشنایی‌ای دیده نمی‌شد. بالاخره تصمییم گرفتند تا اولین آبادی را با چراغ خاموش بروند. ترسناک بود. هیچ چیز دیده نمی‌شد.
از اینجا زنده در رفتیم. بعد دیدم اهالی از صندلی‌هایشان پایین آمدند و کف راهروی اتوبوس دراز کشیدند تا بخوابند! پیرمردی کنار صندلی من نشسته بود و تکیه زده بود به جای پای من. جاده ناهموار و پر پیچ بود و به زحمت یکی دو ساعتی خوابیدم. وقتی بیدار شدم پیرمرد رفته بود و در عوض خانواده‌ی محلی جوانی کف اتوبس نشسته بودند. پدر و مادر به نظر می‌آمد کمتر از هجده سال داشته باشند و دخترشان یکساله. سوای لباس مندرس و صورت کثیفشان، چهره‌های جذاب و زیبایی داشتند. پدر و مادر هر دو تزیینات طلا در دندانهایشان داشتند و هیچ اسپانیولی نمی‌دانستند.
الان در سوکره هستم. پایتخت دوم بولیوی. شهر زیباییست. راضیم!

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

برخورد با مردمی جالب توجه

سانتا کروز شهر من نیست. به دلم نمی‌چسبد. خیلی مدرن‌تر و گرنتر از همه جای بولیوی‌ست. از خانمها با پوشش محلی هم خبری نیست. اینجا خیلی راحت‌تر می‌شود فاصله‌ی بین فقر و ثروت را حس کرد.
توی بازار محلی‌اش گشتم و آدرس گرفتم که کجا سالاد میوه می‌فروشند. نشسته بودم داشتم سالادم را می‌خوردم که یکمرتبه دوتا خانم با پوشش عجیب دیدم. انگار از قرون وسطای اروپا آمده بودند. اول فکر کردم توریست هستند و این طرز لباس پوشیدنشان بخاطر پروژه‌ی عکاسی باشد. بعد دیدم مردم محلی نسبت به آنها عادی برخورد می‌کنند، و دیدم یکی دوتا نیستند. در همه جای بازار هستند و دارند خرید می‌کنند. جرئت نکردم بروم از خودشان سئوال کنم. عصر آمدم توی هاستل از بچه‌های هاستل پرسیدم. گفتند اینها منونایت هستند، یک گروه مسیحی افراطی که پوشش و کار و خانواده‌شان همانطوری‌ست که قرنها پیش بود. 



عکسها از Daniel Beams از وبسایتی که معرفی کردم لینک شده برای دیدن آلبوم اینجا را کلیک کنید

این مطلب ویکیپیدیای فارسی درباره‌ی آمیشها گروهی از منونایتها صحبت می‌کند

یک مجموعه‌ی عالی عکس درباره‌ی بولیوی

راستش خیلی وقت است حس و حال عکس گرفتن از مردم را ندارم. دلم نمی‌خواهد فقر و بدبختی آنها سوژه‌ی عکاسیم باشد. اما اگر بتوانید از این مجموعه‌ی عالی دیدن کنید حتما آنرا خیلی دوست خواهید داشت.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

تظاهرات در شهر کوچابامبای بولیوی



در بازار محلی

دیروز در بازار محلی کوچابامبا دنبال آواکادو و گوجه فرنگی می‌گشتم که پیرزن سبزی فروش صدایم زد «هی، بیا اینجا ببینم! کجایی هستی؟ بنشین! از کجا می‌آیی؟» به نظرم پیرزن جالبی آمد. روی چهارپایه‌ی کوچک پایین بساطش نشستم و گفتم ایرانی. چشمهایش گرد شد. پرسید اینجا چه کار می‌کنی؟ برای چه آمده‌ای؟ اسمت چیست؟ خانم سیب‌زمینی‌فروش که روبرو بساط داشت با لبخند گفت اینجا شعبه‌ی اداره‌ی مهاجرت است. جواب پیرزن را می‌دادم. پرسید شوهرت کجاست؟ دوست‌پسرت؟ تنها سفر می‌کنی؟؟؟؟؟؟؟ تنهای تنها؟؟؟؟ دوستانت کجا هستند؟ بعد گفت از کجا اطمینان می‌کنی که دوست پسرت به تو وفادار بماند؟ اگر دیدی با یک زن دیگر است چه کار می‌کنی؟ گفتم خب می‌گذارمش می‌روم دنبال بهترش می‌گردم! شروع کرد نصیحت کردن که به پسرهای بولیویایی اعتماد نکن. آدمهای قابل اعتمادی نیستند. گفتم نگران نباش. مراقب خودم هستم!  اسمش را پرسیدم. اسم کچوا داشت و فراموش کردم. گفت سه‌تا نوه دارد. پرسید چندتا خواهر و برادر دارم. پدر و مادرم کجا هستند، آیا از مادرم اجازه گرفته‌ام تنهایی آمده‌ام سفر؟ 
خانم سیب‌زمینی‌فروش صدایم زد و گفت بیا اینجا بنشین. گفتم آنجا دفتر دوم است؟ با خنده اشاره‌کرد بیا. خانم پیر هم اشاره کرد برو با او هم گپ بزن. حسودی‌اش شده!
رفتم روی چهاپایه‌ی کوچک کنار گونی‌های سیب زمینی نشستم. این خانم اسمش لئوناردا بود. پرسید چند سال دارم. بعد پرسید فکر می‌کنم او چند سال دارد. گفتم سی‌ و هشت نهایتا چهل. گفت درست است. چهل سال دارم. بزرگترِ تو هستم. پرسیدم آیا کسی در کار کمکش می‌کند؟ برای جابجا کردن گونی‌های سیب‌زمینی؟ گفت نه. دست تنهاست. در جواب سئوالهایم گفت که سه فرزند دارد. دو دختر و یک پسر. پرسید توی مملکت تو به سیب‌زمینی چه می‌گویند؟ چطور می‌گویند سلام، حال شما چطور است. گفت هر دو زبان کچوا و آیمارا را می‌داند چون یک سمت خانواده‌اش کچواست و سمت دیگر آیمارا. او هم مثل بسیاری زنان منطقه دندانهایش به طلاکاری مزین بود. گفتم می‌توانم یک سئوال بپرسم؟ گفت بپرس. گفتم چرا خانمها دندانهایشان را طلاکاری می‌کنند؟ (دور دندانهایشان را یک قاب طلایی می‌گیرند که شکل قلب دارد) گفت من وقتی جوان بودم این‌کار را کردم چون فکر می‌کردم زیباست و دوست داشتم لبخندم درخشان باشد و توی چشم بزند. الان هم دخترهای جوان ازدواج نکرده دوست دارند لبخندشان برق بزند ولی نمی‌دانند که با اینکار دندانهایشان خراب می‌شود و از بین می‌رود.  توضیح داد چطور دور دندان را می‌تراشند و قطعه‌ی طلا را جا می‌زنند دور دندان. گفت هیچ‌جای دنیا چنین کاری نمی‌کنند، اینجا مردم عقب مانده هستند و این بلا را سر دندان خودشان می‌آورند. گفتم اتفاقا در گواتمالا هم دیدم که مردم توی دندانهایشان شکل گل یا صلیب طلا می‌کارند. گفت عجب. نمی‌دانستم. خانم پیر که حواسش به ما هم بود گفت توی کیفت چه داری؟ پر از دلار است؟
 گفتم دلار؟ وسایل توی کیف را بیرون آوردم و نشانش دادم. کتاب. دستمال کاغذی. ظرف خالی غذا . خانم جوانتر به من گفت پولهایت را توی بانک نگه می‌داری؟ آفرین. اینطوری یکمرتبه همه‌چیز را از دست نمی‌دهی. بعد به من میوه تعارف کرد. خانم پیر رفت و برای خودش یک کاسه سوپ خرید. آورد و داد به ما تا اول ما امتحان کنیم. پرسید ناهار خورده‌ای؟ گفتم نه. گفت اینجا غذا دارند. ارزان است. می‌خواهی؟ گفتم البته. خانم جوان گفت بنشین من می‌روم برایت می‌آورم.کاسه‌هایمان را روی سیب‌زمینی‌ها گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم. پرسید توی ایران همه‌ی این سیب‌زمینی‌ها را دارید؟ در امریکای جنوبی بیشتر از صد نوع سیب‌زمینی دارند. آنهایی که شبیه به پشندی و استانبولی خودمان بودند نشان دادم و گفتم اینها را داریم. آن سیب‌زمینی‌های رنگی و شیرین را نداریم.  کمی گندم توی سوپش ریخت و پرسید گندم چه؟ دارید؟ گفتم مطمئنم گندم از سرزمین ما آمده به اینجا، همانطور که سیب زمینی و ذرت از اینجا آمده به مملکت ما.  پرسید دیگر چه چیزهایی دارید؟ غذایتان چه جور است؟ گوشت می‌خورید؟ برایش توضیح دادم غذایمان اکثرا برنج است، برنج سفید همراه با خورش یا کباب و یا برنج که با سبزیجات و گوشت می‌پزیم مثل لوبیاپلو. اما در کشورم گوشت خوک نیست. گفت شنیده‌ام توی هندوستان گوشت گاو نمی‌خورند و می‌گویند مقدس است. برای همین است که شما گوشت خوک نمی‌خورید؟ گفتم اتفاقا در کشور من می‌گویند خوک کثیف است و گوشتش آدم را مریض می‌کند. گفت چقدر همه جای دنیا اعتقادات متفاوت دارند . اینجا اگر گوشت خوک نباشد مردم از گرسنگی تلف می‌شوند
پرسیدند تا کی در کوچابامبا می‌مانم. گفتم شب راهی سانتا کروز هستم. خانم پیر پرسید بعد کجا؟ بعد از آن کجا؟ و بعد از آن کجا؟ به صحرای نمک که اشاره کردم نمی‌شناختند. با خودم فکر کردم، سالار اویونی در تمام دنیا مشهور است و مردم خود این مملکت نمی‌شناسندش. لئوناردا سفارش کرد در سانتا کروز خیلی مراقب موتورسوارها باش. می‌آیند ناغافل کیفت را می‌قاپند. در داخل بازار امن است اما اطراف بازار شلوغ و ناامن است
وقتی با آنها خداحافظی و روبوسی می‌کردم، توی چشمهایشان غم بود. نمی‌دانم، شاید چون فکر می‌کنند من میلیاردر هستم، شاید دلشان می‌خواست مثل من آزاد بودند و سفر می‌کردند، شاید هم دلشان می‌خواست پیششان بمانم
خانم پیر در حال چرت زدن بین سبزیجات!
 

لئوناردا

سانتا کروز

Santa Cruz de la Sierra (معنی تحت‌الفظی: صلیب مقدسِ کوهستان) شهر بزرگ و معروف بولیویاست. قرار بود از کوچابامبا تا اینجا هشت ساعت راه باشد، دوازده ساعت بود! من که به راحتی یازده ساعتش را خوابیدم. هر بار چشم باز می‌کردم می‌دیدم توی یک پاسگاه بین راه ایستاده‌ایم و مامورها دارند محتویات کیف ملت را بیرون می‌ریزند.
از سانتا کروز هنوز چیزی ندیده‌ام. با راهنمایی وبسایت پیاده راه افتادم به سمت هاستل. مشکلشان این بود که توی راهنمایی‌شان اشاره نکرده بودند مسیر پیاده روی نزدیک دو سه کیلومتر است. هوای شهر هم گرم و شرجی‌ست با اینکه تا چندین هزار کیلومتر هیچ دریایی وجود ندارد.
شهر گرانی‌ست. قیمت هتل و هاستلش دو برابر شرق بولیویاست. هنوز هم اتاق یا تخت ندارم که بتوانم کوله را باز کنم و بروم حمام و خنک شوم. نشسته‌ام از اینترنتشان که اتفاقا سریع است استفاده می‌کنم.
می‌گویند سانتا کروزی‌ها خودشان را بولیویایی حساب نمی‌کنند. می‌گویند پاراگوئه‌ای هستند یا آرژانتینی. از لهجه‌ی آنها هم تقلید می‌کنند. همین باعث شده چپ‌چپ نگاهشان کنم! ملت وطن‌فروش!!
گمان نمی‌کنم بیشتر از یک شب اینجا بمانم. برای رفتن به قتلگاه برادر چه‌گوارا هم باید یک روز کامل وقت گذاشت و هنوز هزینه‌اش را نمی‌دانم. از طرفی نمی‌خواهم به سانتاکروز برگردم. باید برنامه‌ریزی کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

شادیهای کوچک

خوشحال کردن من خیلی راحت است. امروز وارد یک کافه شدم به اسم کافه پاریس. دکور ساده‌ی فرانسوی و منوی قهوه‌ها و کرپهای مختلفش را دیدم حالم خوب شد. از نوشیدن قهوه‌ی عالی‌شان آنقدر لذت بردم که نمی‌توانستم تا توی خیابان لبخند نزنم. اصلا یک فنجان قهوه چه معجزه‌ها که نمی‌تواند در زندگیم بکند!

Cochabamba

در کوچابامبا هستم. یک شهر است با همه‌ی شهریتش. چندتا ساختمان بلند دارد، باقی شهر ساختمانهای کوتاه دو یا سه طبقه. خیابانهای بالا شهرش تمیز هستند. پایین شهرش شلوغ و پر سر و صدا و ترافیک است. اصولا شهر توریستی‌ای نیست. از آن بناهای تاریخی که توریستها دنبالش می‌گردند ندارد. چند میدان دارد که مردم روی نیمکتهایش می‌نشینند و بقیه را تماشا می‌کنند. به پارکش که رفتم تعطیل بود. فلسفه‌ی نرده و قفل زدن به پارک را نمی‌فهمم.
کوچابامبا به پایتخت خوراکیهای بولیوی معروف است. می‌گویند غذاهای محلی منحصر به فردی دارد. صبح رفتم بازار محلی و سالاد میوه خریدم. میوه‌های مختلف را خرد کرده بودند توی یک ظرف ماست میوه. با سالاد میوه‌های کلمبیا خیلی فرق داشت اما لذیذ بود. یک جور هله هوله هم دارند شبیه به باقلا پخته خودمان. یک جور لوبیاست که در سر هر کوچه و برزن میفروشند. مثل باقلا پخته پوست می‌کنی و می‌خوری. با کمی نمک مزه‌اش عالی‌ست والا خودش چندان مزه‌ای ندارد.
زنهای این شهر لباس محلی دارند. دامنهای مخمل براق اما کوتاه می‌پوشند. کلاه حصیری به سر می‌گذارند و موهایشان را دو گیس پشت سرشان می‌بافند. در واقع شبیه به یک گروه از زنهای لاپاز هستند با این تفاوت که دامنشان کوتاهتر از آنهاست. اما اینجا از زنها با کلاه و پوشش آیمارا خبری نیست.
فردا به سانتا کروز می‌روم. شهری که بولیویاییها به آن افتخار می‌کنند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

گزارش تصویری بولیوی (با پوزش از طولانی بودن پست)

کوپاکابانا

به سمت جزیره‌ی خورشید

جزیره‌ی مقدس خورشید

لامای سرکش!

جزیره‌ی خورشید

جزیره‌ی ماه، و منظره‌ی معبد خورشید در پایین عکس

معبد خورشید در جزیره‌ی خورشید

معبد خورشید در جزیره‌ی خورشید

خانم آیمارا در کاموا فروشی، لاپاز

بازار لاپاز

بازار لاپاز در ظهر

دامن فروشی! محلی‌ها همه از این دامنها دارند که با شال زیبایی هماهنگ می‌کنند

خانم ادویه فروش

اسباب و لوازم دفع چشم زخم و آوردن شانس به زندگی. اگر ما فقط اسپند داریم اینجا هزار مدل مواد برای سوزاندن و ترکاندن چشم حسود وجود دارد!

کلاهی که در مراسم رقص در کارناوال استفاده می‌شود

یک کلاه دیگر از مجموعه‌ی ماسکهای بولیویا در موزه‌ی اتنوگرافی لاپاز

جمعیت تظاهر کننده در ششمین روز تظاهرات

ادامه‌ی جمعیت

جاده‌ی لاپاز به کورویکو





البته که من به دوتای سمت راست اعتقادی ندارم، شاید خرس سمت چپ ما را توی این مه و جاده‌ی خراب حفظ کرد!

این که می‌گویم غروب آن پایین بود باور کنید، حتی اگر مهارت عکاسی از این منظره را نداشته باشم


اطراف کورویکو

مسیر اینکا در قسمتی که هنوز دیده می‌شد

دهکده‌ی دیگری نزدیک کورویکو

آبشاری که به آن رسیدم و ورود به حوالی آن ممنوع بود!

داخل یکی از مرغداریها!

آبشار دوم کنار جاده

دهکده‌ای نزدیک کورویکو
معبد تیواناکو 

آثار به جا مانده از تیواناکو، حدود سه هزار و پانصد سال پیش(این شکل را به خاطر داشته باشید)

معبد نیمه زیر زمینی تیواناکو که مجسمه‌ی سرهای قطع شده در آن به چشم می‌خورد

نمونه‌ای از معماری تیواناکو

دروازه‌ی خورشید

تقویم خورشیدی روی دروازه‌ی خورشید. سال باستانی در روز اول تابستان ما، اول زمستان نیمکره‌ی جنوبی آغاز می‌شد

از آثار به جا مانده تیواناکو


دهکده‌ی فعلی تیواناکو

کورویکو، روز دوم

یکبار دیگر تا نزدیکی آمازون رفتم و به فرصت دیدارش پشت پا زدم. علت: حشرات! کورویکوی زیبا با انواع حشرات از من استقبال کرد و از آنجا که همیشه داستانهای وحشتناکی راجع به حشرات منطقه‌ی استوایی شنیده بودم و اثرات وحشتناکش را به چشم دیده بودم، ترجیح دادم بازهم به جنگلهای آمازون جواب رد بدهم و برگردم به لاپاز سرد و دوست داشتنی خودم! 
الان انگشتهای دستم ورم کرده و تمام سطوح دست و پاهایم خارش می‌کند. اما حداقل دستم به اینترنت رسید و نمی‌دانم چند روز اینجا خواهم ماند. دیروز روز زیبا و عجیبی بود. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم بروم اطراف کورویکو کمی بگردم. از روی مسیر پیاده‌روی عکس گرفتم و حرکت کردم. اشتباهم در این بود که نقشه مقیاس درستی نداشت و من در تشخیص مسافت اشتباه کردم و دومین اشتباه اینکه به عقلم نرسید آب همراه ببرم. یک مسیر سربالایی ده دقیقه‌ای از سمت چپ کلیسا بالا رفتم و به دوباره به جاده‌ی خاکی سیدم. از جاده‌ی خاکی که بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم اینجاها حتما دکه‌ای هست که آب بخرم که البته نبود. بالاخره به کلیسای بالای تپه رسیدم و از سمت چپ آن ادامه‌ی مسیر دادم. از اینجا مسیر گذرگاه اینکا نام دارد که در تمام مناطق تحت سلطه‌ی اینکا  کشیده شده و می‌توان از همین مسیر باریک یکنفره، شهر به شهر و حتی کشور به کشور را گشت. مسیر در جاهایی از بوته‌های بزرگ و پرپشت پوشیده شده بود که نشان می‌داد مدتهاست کسی از اینجا عبور نکرده! خب، با این‌حساب باید راهم را کج می‌کردم و برمی‌گشتم، اما لجبازی اجازه نداد و به به مسیر ادامه دادم. ساعتها روی لبه‌ی آسمان راه رفتم! این که می‌گویم لبه‌ی آسمان، بخاطر ارتفاع بلند مسیر بود، که صاف و یکدست روی لبه‌ی کوه جلو می‌رفت و خیلی به‌ندرت سربالایی و سرپایینی می‌شد. هدفم رسیدن به آبشار بود که هرچه می‌رفتم به آن نمی‌رسیدم. گاهی انبوه بوته‌های علف و خار آنقدر زیاد بود که می‌ترسیدم ادامه بدهم، اما یک لحظه برای عزم جزم کردن کافی بود و به بوته‌ها می‌زدم! اینکه اینجا چقدر آماج حملات حشرات قرار گرفتم یا چقدر از پرواز ناگهانی پرندگان ترسیدم را خودتان متصور شوید.
همچنان که جلو می‌رفتم با خودم می‌گفتم آخر ابله! اگر اینجا مار داشته باشد بزند ناکارت کند چه؟ اگر یک حیوان وحشی پیدا شود به تو حمله کند چه؟ اگر بیفتی و پا یا گردنت بشکند چه؟ اینجا که معلوم است مدتها کسی گذر نکرده، معلوم هم نیست کی کسی بیاید گذر کند، اگر اینجا احتیاج به کمک داشتی چه؟ اما نیمه‌ی لجباز البته پیروز بود و من همچنان در آفتاب و گرما جلو می‌رفتم. خیلی وقتها هم خودم را در زمان اینکاها تصور می‌کردم که از طریق این مسیر سفر می‌کردند. شاید پیاده، شاید وسایلشان را بار لاماها می‌کردند. احساس می‌کردم زمان به عقب برگشته و الان سر و کله‌ی دوتا شکارچی پیدا می‌شود که با تعجب به من نگاه خواهند کرد و بعد می‌آیند لباسم را لمس می‌کنند یا به پوستم دست می‌کشند تا ببینند چرا این‌رنگی‌ست! جایتان خالی توی عوالم خودم موزیک کوهستانی‌شان را هم می‌شنیدم. در جاهایی از مسیر صدای آب می‌آمد اما خبری از آبشار نبود و من همچنان با یکدندگی جلو می‌رفتم.   عاقبت در جایی که دیگر ناامید شده بودم و می‌خواستم برگردم، آبشار را از دور دیدم. خوشحال شدم و تشنگی و خستگی را فراموش کردم. قدمهایم را تند کردم و نیم‌ساعتی بعد به آبشار رسیدم، اما دیدم اداره‌ی آب آن قسمت را قبضه کرده! نرده و تور کشیده و تابلو زده که اگر عبور کنید فلان و فلان. قیافه‌ی من را مجسم بفرمایید از گرما کف کرده و از تشنگی بی‌رمق. تصمیم گرفتم به لجبازی ادامه داده مسیر را بروم ببینم به کجا می‌رسد! البته قصدم این بود که خودم را به دهات بعدی برسانم تا بتوانم کمی آب بنوشم. از اینجا بوته‌ها بسیار بزرگتر و غیر قابل عبورتر بودند. بالاخره راهی به پایین پیدا کردم و به سرعت پایین رفتم. بعد از کمی گم و پیدا شدن بالاخره به ده رسیدم و متوجه شدم بر خلاف ظاهرش ده نیست، چند ساختمان مرغداریست که همه‌ی مرغهایش شبیه هم هستند! از دو جوانی که داشتند یک سری مرغهای سر بریده را تمیز می‌کردند پرسیدم از کجا می‌توانم آب بخرم؟ گفتند اولین مغازه در دو کیلومتری اینجا قرار دارد، اما اگر بخواهی می‌توانی از آب شیر بنوشی. آنقدر تشنه بودم که به آلوده بودن یا نبودن آب اهمیت ندادم. آب خوش طعمی نبود اما لااقل حالا می‌دانم که سالم بود! 
از داخل جاده‌ی خاکی راه افتادم به سمت کورویکو. در بین راه آبشار دیگری پیدا کردم که ظاهرا همه آنرا به عنوان آبشار معروف می‌شناختند! کنار آب نشستم و پاهایم را توی آب خنک گذاشتم و استراحت کردم. در ادامه‌ی مسیر بازگشت با دختری از یونان آشنا شدم و با هم مسیری را راه رفتیم. از مسیر اینکا برایش گفتم و گفت کاش درباره‌ی آن می‌دانست، اما وقت ندارد و باید شهر را ترک کند. خداحافظی کردیم. به کورویکو که رسیدم به دفتر امور جهانگردی رفتم و درباره‌ی رفتن به آمازون سئوال کردم. 14 ساعت اتوبوس یا سه روز قایق سواری، و یا بازگشت به لاپاز و پرواز چهل دقیقه‌ای. به آقای مسئول گفتم که مسیر اینکار را پیاده‌روی کردم. گفت باید یک‌سری کارگر بفرستد مسیر را تمیز کنند چون برخی گیاهان که در مسیر می‌روید خطرناک هستند. الان دارم فکر می‌کنم شاید ورم انگشتهایم از آن باشد!

پ.ن.1. درباره‌ی سکوت کورویکو اشتباه کرده بودم. دهکده چهار خیابان تنگ دارد که کامیونها واردش می‌شوند و گیر می‌کنند و آنقدر گاز می‌دهند تا آدم یا جاده قدیم کرج بیفتد!
پ.ن.2. سرگرمی تازه پیدا کردم! دارم بافتنی می‌بافم. بهترین راه وقت گذرانی‌ست در جاده‌های ناهموار بولیوی. قرار است نتیجه‌اش هدیه بشود به یک عزیز. 
پ.ن.3. از اینکه برای پست قبلی هشت کامنت گذاشته شده بود تعجب کردم! رکورد جدیدی ثبت شد! 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

کورویکو Coroico

در یک سرزمینی هستم به اسم کورویکو. مثل خواب میماند. برای رسیدن به آن سه ساعت روی صندلی کمک راننده مینیبوس نشسته بودم و داشتم عشق می کردم. (همچنان مجبورم کامپیوترهای کافه نتی استفاده کنم و از اینکه نیم فاصله ندارند عصبانیم! دسترسی به اینترنت روز به روز سخت تر و محدودتر می شود). جاده ی لاپاز به کورویکو از کوه بالا می رود و آنقدر به خورشید نزدیک است که سوختن صورتت را حس می کنی. مناظر بی نظیرند. تا نیمه ی راه که هنوز نزدیک لاپاز هستیم از بین قله های برف نشسته میگذریم. همانطور بی مقدمه توی مه غلیظ فرو می رویم و در آفتاب بیرون می آییم. از یک تونل به بعد وارد جنگل می شویم. جاده از اینجا به بعد خاکی ست. شاید هر چند کیلومتر یک تکه آسفالت پیدا شود. گاهی همان جاده ی خاکی هم محو می شود و در بین دست انداز و چاله های بزرگ گل و شل عبور می کنیم. بعضی جاها جاده را سنگفرش کرده اند که باعث می شود اتومبیل به شدت تکان بخورد و بالا و پایین شود. بالاخره به این دهکده می رسیم. متاسفانه بیش از انتظار من توریستی ست اما در عین حال هنوز هویت بولیویایی خود را از دست نداده. بعد از مدتی گشت زدن یک هاستل پیدا می کنم و وقتی خانم نظافت چی من را به اتاقم راهنمایی می کند محو منظره می شوم. نمی دانم چطور توصیفش کنم. منظره ی کوهستانی و ابرهای سپید در آسمان تیره رنگ غروب، آنهم آن پایین! زیر پای ما!! منظره ی عجیب و مسحور کننده ایست. چانه می زنم که به من تخفیف بدهند و پول دو شب را بی درنگ می پردازم. منظره ی روبرو جادویم کرده!

پ.ن.١.  همچنان دارم روی مطلب اینکا کار می کنم. فراموشم نشده.
پ.ن.٢. اینجا جز زنگ کلیسا و بچه هایی که می دوند و بازی می کنند هیچ صدایی نیست...

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

شما بگیرید احساساتی



امروز فیلمی دیدم که بسیار تاثیر گذار بود. فیلم، باران هم همچنین Tambien la lluvia نام داشت، داستان یک گروه فیلمساز از اسپانیا و مکزیک و آرژانتین بود که به بولیوی آمده‌اند تا فیلمی درباره‌ی اولین برخورد اسپانیایی‌ها با بومیان در اولین سفر کریستف کلمب بسازند، اما ناخودآگاه درگیر زد و خوردهای مردم و دولت می‌شوند. نه تنها داستان فیلم بسیار اثرگذار بود، اما اهمیت آن در این بود که به واقعیت بسیار نزدیک بود. از سالن سینما که بیرون می‌آمدی همان آدمها را در خیابان می‌دیدی، که دارند در جمعیتی بزرگ حرکت می‌کنند و شعار می‌دهند.
راستش منظورم این نیست که بگویم دیدن یک فیلم چشمم را به واقعیت باز کرد، نه، واقعیت در خیابانهای لاپاز جریان دارد. واقعیت تفاوت طبقاتی بزرگ بین مردم این شهر است. واقعیت نگاه ترسیده‌ی زنی‌ست که با شنیدن صدای جمعیت شعار دهنده که نزدیک می‌شود، به سرعت بساطش را جمع می‌کند، چون این چندتکه لباس یا این نصفه گونی سیب زمینی شاید تمام سرمایه‌اش باشد. واقعیت کودکی‌ست که درحال نوشتن تکلیف مدرسه، از دکه‌ی مادرش مراقبت می‌کند. واقعیت زن و مردی‌ست که به روزی امروز اهمیت نمی‌دهند، چون آزادی می‌خواهند، چون عدالت می‌خواهند، چون نمی‌خواهند زیر حرف زور بروند.
واقعیت این‌ست که در هر سرزمینی که قدم گذاشته ام  قسمتی از قلبم را جا مانده. وقتی خبری ناگوار درباره‌ی آن کشور، آن شهر و آن مردم می‌شنوم، آن قسمت قلبم که در آنجا گذاشته‌‌ام به درد می‌آید. انگار قلبم مجموعه‌ای از وطنهای کوچک شده، وطنهایی با مردمی ظلم‌دیده و نازنین، با کودکانی کثیف و شادمان، با زنانی خمیده اما زیبا.
در دنیای ظالمی زندگی می‌کنیم، و هر لحظه که به این ظلم بی‌اهمیت بمانیم، تشدید این ظلم است بر انسانی دیگر، هموطنی دیگر.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

توضیح

این چند مدت دسترسی به اینترتم محدود است. به زودی با مطلبی مفصل درباره اینکاها برمیگردم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

یک تجربه‌ی خوب

دوست دارم بولیویایی‌ها را. ادعا ندارند. با آدم کنار می‌آیند. فرقی ندارد، خودی یا غریبه.
امروز به یک منطقه‌ی باستانی با آثاری از سه هزار سال پیش رفتم. با اینکه قیمت ورود را نگاه کرده‌بودم تا مطمئن شوم، با ورود به محل مطلع شدم که بلیط ورودی بازهم افزایش پیدا کرده. هشتاد بولیویانو شده بود. آنهم فقط برای قدم زدن در منطقه‌ی باستانی و بازدید از دو موزه. هر چه چانه زدم دانشجویی حساب کنند به خرجشان نرفت. گفتم من موزه‌ها را نمی‌خواهم ببینم. بگذارید بروم آثار باستانی را ببینم. گفتند نمی‌شود. پرسیدم با محلی‌ها چقدر حساب می‌کنید؟ گفتند ده بولیویانو. گفتم آخر انصاف نیست، اینهمه راه از لاپاز آمده‌ام حالا نتوانم چیزی ببینم و برگردم. تازه راهنما هم نیست که بخواهد توضیح بدهد. دختر خانم بلیط فروش اصلا حرف به خرجش نمی‌رفت که نمی‌رفت. گفتم حالا که اینطور شد توریستها را امتحان می‌کنم. یک یادداشت نوشتم که برای ورود سی بولیویانو احتیاج دارم و در لاپاز بازپرداخت خواهم کرد. نوشته را گذاشتم روی زمین و خودم روی پله نشستم و مشغول کتاب خواندن شدم. توریستها اصلا نگاه نمی‌کردند. شاید سی بولیویانو یکمرتبه پول هنگفتی به نظر می‌آمد. تنها چندتا بولیویایی آمدند و یکی نوشته را خواند و برای بقیه ترجمه کرد. منهم با آرامش خیال کتاب می‌خواندم و امیدی به کمک کسی نداشتم.
یکساعت بعد از جا بلند شدم و از منطقه‌ی فروش بلیط رفتم بیرون. از یک آقای افسر پلیس پرسیدم آیا جایی هست که بدون بلیط بشود گشت؟ گفت چرا نمی‌روی داخل سایت؟ گفتم بلیطش هشتاد تاست و من فقط شصت‌تا دارم. تازه ده‌تایش را برای برگشتن به لاپاز احتیاج دارم. پرسید مگر کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. گفت متاسفانه قیمت را برای غیر بولیویایی‌ها خیلی بالا برده‌اند و خیلی‌ها می‌آیند شکایت می‌کنند. گفت خب اگر بخواهی فقط سایت را ببینی چه؟ گفتم پرسیدم اما موافقت نکردند. گفت صبر کن الان این سرباز را می‌فرستم با مامور جلوی سایت حرف بزند نصف قیمت بفرستندت داخل. سرباز رفت و برگشت و گفت الان مامور جلوی در همان خانم مقرراتی‌ست. نیم‌ساعت دیگر بیا جلوی در، شیفتش عوض می‌شود و می‌رود. گفتم باشد. نیم‌ساعت را صرف تماشای بچه‌مدرسه‌ای‌ها کردم که آمده‌بودند اردو. بعد رفتم. آقایان افسر، انگار می‌خواستند زندانی فراری بدهند، لای در را باز کردند گفتند بیا برو تا کسی نفهمیده! من که منتظر بودم نصف مبلغ ورودی را بپردازم ایستاده‌بودم جلوی دفتر نگهبانی، آقای مامور جلوی در اشاره کرد، برو! برو!!
رفتم تمام منطقه‌ی باستانی را گشتم و عکس انداختم. از خرابه‌ها، از معبدها، مجسمه‌ها، حتی بوته‌های خار! حواسم هم بود دست از پا خطا نکنم کسی بیاید یقه‌ام را بگیرد که بلیطت کو! بعد برگشتم و با همان حالت مشکوک گفتند بروم در اتاقک نگهبانی بنشینم. گفتند نصف قیمت بلیط را می‌دهی؟ گفتم البته که می‌دهم! تازه خیلی هم از شما ممنونم. طفلکها مثل اینکه خیلی از دفتر اصلی که آن روبروست می‌ترسند که لو بروند. گفتند از اینجا سرت را بیانداز پایین برو سوار اتوبوس شو. گفتم چشم.
با خیال خوش توی اتوبوس نشستم و به لاپاز برگشتم. حواسم به دهاتی‌هایی بود که کرایه‌ی کامل اتوبوس را نداشتند بدهند و راننده که با سادگی می‌گفت عیبی ندارد. از اینکه اینجا پول و قانون جای انسانیت را نگرفته خوشحالم.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

و شهری که دوستش دارم

امروز بعد از ظهر ساعتهای زیادی را در لاپاز پایتخت بولیوی راه رفتم. از کاخ ریاست جمهوری شروع کردم که دیگر خلوت شده بود و با اینکه مامورهای پلیس در همه‌جا در حال گشت زدن بودند، اما مانع رفت و آمد نمی‌شدند. از آنجا به پرادو رفتم. بلند ترین خیابان لاپاز که از ابتدا تا انتهایش چندین بار اسمش عوض می‌شود، اما همه آنرا به اسم پرادو می‌شناسند. پیدا کردنش هم کار آسانی‌ست. از هر جای شهر که سرپایینی بروید به این خیابان می‌رسید. با آنهمه آدمی که توی این خیابان موج می‌زند آدم فکر می‌کند رودخانه‌ای از انسان در قعر این دره در جریان است. در جای‌جای خیابان گروههای مخالف تجمع کرده بودند و شعار می‌دادند. خیابان را تا پلازای دانشجویان ادامه دادم و بعد از یکی از خیابانها بالا رفتم. در لاپاز، منطقه‌ی جنوبی شهر در واقع شمال شهرش محسوب می‌‌شود، و آدم وقتی به یکی از فقیرترین کشورهای جهان سفر می‌کند انتظار ندارد با فضای شهری در حد و اندازه‌های تهران خودمان مواجه بشود. این منطقه که به آن وارد شدم، حال و هوای شمیران را داشت و کلی دلتنگم کرد. از آن بالا از کوههای اطراف شهر عکس گرفتم. جای تعجب دارد که شهری که انگار توی یک کاسه‌ی گود قرار گرفته، هنوز هم آسمان آبی داشته باشد. در پارکی مشغول عکاسی بودم وبرای بیرون رفتن به سمت پایین حرکت کردم. آن پایین دیدم اطراف پارک را نرده‌های بلند کشیده‌اند و راه خروج ندارد. دوباره باید برمی‌گشتم بالا. با هن و هن و نفس زنان به بالا رسیدم دیدم آقای نگهبان کلیسا در را قفل کرده. پرسیدم از کجا بروم بیرون؟ گفت باید دور بزنی از آنطرف بروی بالا، آنجا راه خروج هست. دور زدم و دیدم آنطرف هم راهش بسته است!! جالب بود که توی پارک به این زیبایی زندانی شده بودم!! و جالبتر اینکه تنها نبودم، عده‌ی زیادی عاشق و معشوق توی پارک بودند که جلوی منظره بی‌نظیر همدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودند. ظاهرا تنها من مشکل خروج داشتم و آنها از جایشان راضی بودند!! سه تا دختر دانشجوی بولیویایی به من راهنمایی کردند که چطور از دیوار بالا بروم و از نرده بپرم!! راهنماییشان به کار آمد و من در عین حال فکر می‌کردم که در این سفر به چه کارهایی که تن ندادم!!
راستش شهر لاپاز را بسیار دوست دارم. غیر قابل باور ترین تنوع پوشش را دارد. زنهای آیمارا با لباسهای براق و زیبایشان و کلاههای کوچک روی سرشان، در کنار جوانانی که مطابق آخرین مد اروپا لباس می‌پوشند و آرایش می‌کنند ملغمه‌ی عجیبی‌ست. لاپاز شهر آرامش است. اگرچه ظاهرا تظاهرات و تجمع جلوی کاخ ریاست جمهوری از رسوم طولانی مدت مردم اینجاست، اما یک‌جور آرامش خوب هم توی زندگی‌شان هست که آدم را محو تماشایشان می‌کند. از سمت کلیسای سن‌فرنسیسکو (با دکور سنگی بسیار جالبش که برگرفته از اعتقادات محلی‌ست و نه اعتقادات مذهبی) می‌شود انبوه مردم را تماشا کرد که روی پل عابر پیاده ایستاده‌اند و دارند پیاده‌ها و اتومبیلها را تماشا می‌کنند. هیچ‌کس عجله ندارد. در ساعات غروب مردم کمی عجله دارند تا اتوبوس بگیرند و به خانه‌هایشان بروند چون اتوبوسها تا ساعت خاصی کار می‌کنند. البته در کتاب راهنمای سفر و در ویکی‌تراول سفارش کرده‌اند در سوار شدن به تاکسی دقت کنیم چون گروههای راهزن با تاکسیهای تقلبی در شهر در تردد هستند. اما برای من که کارم با پیاده‌روی و اتوبوس راه می‌افتد مشکلی نیست. در بعد از ظهر می‌شد دسته دسته تظاهر کننده‌ها را دید که توی کافه یا رستورانی دور هم نشسته‌اند و گپ می‌زنند. از ماده‌ی سفیدرنگی که برای کم‌کردن اثر گاز اشک‌آور زیر چشمهایشان می‌زدند قابل تشخیص بودند. اینجا هم همه‌چیز در آرامش بود و واقعا می‌شد فهمید که این مردم اعتراض را زندگی می‌کنند.
جوانهای لاپاز در ساعات عصر دوست دارند در کافه‌های شیک دور هم جمع بشوند و قهوه بنوشند. تا بحال زیاد با غذای محلی‌شان آشنایی پیدا نکردم اما باید بگویم لذیذترین غذای خیابانی را دارند! امروز ساندویچ استیک خریدم به هفتاد سنت امریکا. هنوز هم مزه‌اش را فراموش نکرده‌ام و به خودم می‌گویم فردا هم به دکه‌ی آن جوان سر خواهم زد! انگار نه انگار همین من بودم که در پرو به حال مرگ افتاده بودم!!
یک چیز دیگر هم بگویم، آنهم شاید بشود گفت تساوی حقوق زن و مرد!! در خیلی شهرهای امریکای جنوبی مردهای بسیاری به چشم می‌خورند که دارند گوشه‌ی دیوار ادرار می‌کنند!! می‌دانم، چندش‌آور است، نتوانسته‌اند فرهنگ مردم را عوض کنند. اما چیزی که در بولیوی می‌بینی اینست که خانمها هم دامن بزرگشان را کمی بالا می‌زنند و همانجا گوشه‌ی خیابان می‌نشینند!! برای آنها زن و مرد فرقی نمی‌کند. این عمل برای هیچکدامشان زشت نیست. همانطور که یک مادر به راحتی در خیابان به بچه‌ی نوزادش شیر می‌دهد و هیچکس نمی‌چرخد تا دید بزند. از اینکه این مسائل طبیعی انقدر برایشان معمولی‌ست خوشم می‌آید.

 کلیسای سن‌فرنسیسکو با ستون سنگی خدای اینکا

پل عابر پیاده و مردمی که برای هیچ‌چیز عجله‌ای ندارند

 ترشیهای دونیا اوا، جایی که ساندویچ ظهرم را خریدم

 چقدر بعضی تصاویر آشنا هستند

 تجمع دانشجویان دانشگاه ملی

 سندیکای کارمندان بهداشت و درمان

 تجمع سندیکای کارگران که از شهر سانتا کروز به لاپاز آمده‌اند

 و هنوز هم می‌شود از تنوع پوشش مردم لذت برد

 منظره‌ی منطقه‌ی جنوب شهر (بالا شهری‌ها)





 اینجا هم دروغ بیلبورد دارد البته!

 خانم دستفروش که گوشهایش را به شلیکهای هوایی گرفته

 تصویری به یاد دانش‌آموختگان که در 15 ژانویه 1981 در راه دمکراسی کشته شدند

 منظره‌ی این کوهشان را دوست دارم

 دکه‌ی سانویچ فروشی مورد علاقه‌ی من!

 تجمع همچنان ادامه داشت

منظره‌ی لاپاز از پنجره‌ی کنار تختخوابم