۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

یک قاشق کتاب

انسانیت را دوست می‌دارم. اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص یعنی مجزا، به صورت فردی، کمتر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح ریزیهای ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبرو می‌شدم؛ و با اینهمه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم؛ از یکی به دلیل اینکه دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدمها در همان لحظه‌ای که به نزدیکم می‌آیند کینه دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده است که هر چه بیشتر از آدمها به طور فردی بیزار می‌شوم عشقم نسبت به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود

فیودور داستایفسکی
برادران کارامازوف

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

یک قاشق کتاب

من وسط شهر را دوست دارم، بخشی که در پنجاه سال گذشته مالکین و ساکنین خود را مانند لباس فراک عوض کرده است، لباسی که برای نخستین بار در جشن عروسی به تن می‌کنند، و بعدها آنرا تنگدستی می‌پوشد که با نوازندگی درآمدی برای خود دست و پا می‌کند، و آنگاه دیگری آن را به ارث می‌برد و سرانجام در یک حراجی به دست سمساری می‌افتد که با قیمتی مناسی به اشراف تهیدست شده‌ای به امانت می‌سپارد که در نهایت تعجب و تحیر به حضور وزیری دعوت می‌شوند که کشور متبوعش را بیهوده در اطلس جوانترین پسرشان جستجو می‌کنند. 
نان آن سالها
هاینریش بل
ترجمه دکتر محمد ظروفی

۱۳۹۶ مهر ۱۹, چهارشنبه

می‌ارزید

ندانستن واقعا بد نیست. نه، منظورم نادانی نبود، منظورم اطلاعات ریز نداشتن بود. در واقع من با ویکیپدیا بودن مشکل دارم. یادم هست وقتی نوجوان بودم خوره‌ی اطلاعات عمومی بودم. مغزم مثل اسفنج اطلاعات را جذب می‌کرد. اگر مسابقه‌ی اطلاعات عمومی بود، جواب همه‌ی سئوالها را می‌دانستم، اسم نویسنده‌ها و اسم کتابهایشان، پایتخت کشورها و واحد پولشان، کارگردانها و فیلمها و صحنه‌های خاصشان و هر اطلاعات بدرد بخور و بدرد نخوری که اطرافم پیدا می‌شد. از یک جایی حافظه وا داد. الان جزییات هیچ چیز یادم نمی‌ماند. مطلبی که کسی با جزییات برایم تعریف کرده آنقدر راحت از ذهنم پاک می‌شود که وقتی یکبار دیگر برایم تعریفش می‌کند یا می‌پرسد که فلان چیز را قبلا شنیده‌ام یا نه، کل ماجرا برایم تازه است. به این حواس پرتی، بی‌علاقگی به جمع‌آوری اطلاعات را هم اضافه کنید، می‌شود وضعیت فعلی من.
اما خواستم بگویم از این وضعیت فعلی اصلا ناراضی نیستم. در واقع به جای جذب اطلاعات که هر روز روی سرمان بمباران می‌شود (حداقل از همین تلگرام)، سعی کرده‌ام عنصر غافلگیری و در واقع سورپرایز را توی بخشی از زندگی‌ام زنده نگه‌دارم. از پاریس گفته بودم و اینکه انتظار یک سورپرایز داشتم و برایم برآورده‌اش کرد. همچنین وقتی اولین بار به یادبود هولوکاست در برلین رفتم، نمی‌دانستم وارد چه جایی شده‌ام، و خودم را توی آن فضا رها کردم تا خودش به من حسش را منتقل کند. یا وقتی هزار پله را تا قلعه رودخان رفتم، هیچ چیز درباره‌اش نخوانده بودم. امروز اما طوری غافلگیر شدم که قلبم داشت می‌ایستاد! 
امروز بعد از یک ملاقات کاری در نیاوران، به طرف محوطه‌ی کاخ نیاوران قدم برداشتم، تا ببینم اگر کاخ صاحبقرانیه بالاخره باز شده برای بازدید بروم. گفتند هنوز در حال مرمت است، اما پیش خودم گفتم حالا که تا اینجا آمده‌ام بروم و در محوطه بچرخم. سرباز یگان حفاظت وقتی دید کارت ایکوموس دارم، به جای هدایتم به بلیط فروشی، مرا به روابط عمومی فرستاد، جایی که با دیدن کارتم یک برگه‌ی مهر و امضا شده به من دادند تا بتوانم از تمام سوراخ سمبه‌های محوطه‌ی نیاوران (به جز کاخ صاحبقرانیه) بازدید کنم. قبلا کاخ نیاوران و کوشک احمد شاهی را دیده بودم، پس رفتم به سمت پشت ساختمان، جایی که کتابخانه‌ی سلطنتی بود. «هیچ» معروف پرویز تناولی و یک سری آثار هنری با ارزش دیگر آنجا بودند، حتی کتابی که والت دیزنی امضا کرده بود. یک سری کتاب مصور کودکان هم بود که داستانهای شاهنامه را روایت می‌کردند و آرزو کردم کاش اینها تجدید چاپ بشوند. البته همه‌ی کتابها توی ویترین شیشه‌ای و خارج از دسترس بودند و بازدید از این موزه تنها به گردش در آکواریوم کتاب می‌مانست. بعد از اینجا به باغ کتیبه‌ها رفتم و یادم آمد که دوست فرانسوی‌ام ماری‌لو چقدر با دیدن اینکه این کتیبه‌ها توی فضای باز دارند باد و باران می‌خورند وحشت کرده بود. وقتی به او گفتم اینها ماکت هستند نفس راحتی کشیده بود و بعد حرف مرا تایید کرده بود که اصل این کتیبه‌ها در جای دیگری از ایران زیر باد و باران است! 
بعد از اینجا داشتم دنبال جایی می‌گشتم که اسمش موزه‌ی جهان‌نما بود. نمی‌دانستم چیست و هیچ ایده‌ای از آنچه که قرار بود ببینم نداشتم. در پایین چند پله درب کوچکی بود که به یک ساختمان معمولی باز می‌شد، و در اتاق اول چند مجسمه از نقاط مختلف دنیا، از جمله عروسکهای نمایش سایه از هند قرار داشتند که به اشتباه فکر کردم اینجا می‌تواند موزه‌ی عروسک یا نمایش باشد. روی دیوار روبرویی چند نقاشی وجود داشت که روی اولی یک لکه بزرگ رنگ و تصویری از کف دست هنرمند بود و هنرمند کسی نبود جز پابلو پیکاسو. تعجب کردم و با خودم گفتم چه جالب! از پیکاسو هم نقاشی گذاشته‌اند. بعد از آن نقاشی از پل جنگینز و خوان میرو. در اتاق دوم که اتاق میانی و بزرگتر از دو اتاق کناری بود، با سقف نقاشی شده‌ی چوبی مواجه شدم که بسیار زیبا بود. بعد روی دیوار نقاشی بسیار بزرگ حسین زنده‌رودی را دیدم که مرا محو تماشای خود کرده بود. بعد کارهایی از تناولی، مسعود عربشاهی، دو کار از مش اسماعیل (اسماعیل توکلی)، پرویز کلانتری، منوچهر یکتایی، سهراب سپهری، آیدین آغداشلو، ناصر اویسی ... تعدادی مجسمه‌ی بسیار با کیفیت از امریکای جنوبی که خاطرات گذشته را برایم زنده می‌کرد خلاصه داشتم کیف می‌کردم. رسیدم به الکساندر کالدر. هوش از سرم رفت. کالدر اینجا چه کار می‌کند؟ بعد ویکتور وازارلی... سالوادر دالی؟ سرم گیج رفت. جزییات نقاشی دالی داشت دیوانه‌ام می‌کرد. بعد بازهم پیکاسو، شاگال، جیاکومتی! رنوار! گائودی! و نقاشی اندی وارهول از میک جگر که توسط هر دوی آنها امضا شده بود!!! 
واقعا نفسم بالا نمی‌آمد. سرم گیج می‌خورد. فکر نمی‌کردم سورپرایز روزی بتواند به حال سکته بیاندازدم! رفتم بیرون و افتادم روی نیمکت. حال خودم را نمی‌فهمیدم. این نقاشی‌ها، هر جای دیگری از دنیا در گرانترین گالری‌ها نمی‌توانست مرا تا این حد غافلگیر کند. آنقدر حالم دگرگون بود که برای فرزانه پیغام صوتی گذاشتم، فقط برای اینکه باید با کسی حرف می‌زدم و می‌گفتم که کجا بودم و چه دیدم. باید این حس را جایی ثبت و ضبط می‌کردم که بعدها به آن مراجعه کنم، به صدای خودم گوش بدهم و بازهم از شعف لبریز شوم. الان هم به صدای خودم گوش می‌دهم که فرزانه‌ی بی‌نوا را حسابی ترسانده بود، چون پیغامم را با این جمله شروع کرده بودم که قلبم دارد می‌ایستد! چقدر خوشحالم که دنیا اینقدر زیبا غافلگیرم می‌کند. مهم نیست کجا باشم، اینجا یا جای دیگر. دنیا سورپرایزهایش را به سویم روانه می‌کند و من قلبم را برای آنها باز گذاشته‌ام.  
ویکیپدیا نبودن لااقل برای من خوب جواب می‌دهد. با همین فرمان می‌روم جلو! 

فرانسه

خب، بر خلاف معمول من فرانسه را از پاریس و شهرهای معروفش شروع نکردم. در واقع به مکانهای زیبای کمتر توریستی رفتم و از آنها لذت بردم، آنهم به لطف دوست عزیزم که برای یادگیری زبان فرانسه در آن شهرها سکونت داشت.
شهر اول آنژه نام دارد. برای رفتن به آنژه باید از اشتوتگارت به پاریس می‌رفتم و در پاریس از ترمینال گالینی خودم را به ترمینال برسی می‌رساندم. چون خیلی دیر اقدام به خرید بلیط کرده بودم قیمت بلیط قطار بسیار بالا رفته بود، پس از طریق کارت بانکی دوستم بلیط اتوبوس خریدم، از اشتوتگارت تا پاریس بیست و چهار یورو با یورولاین و از پاریس تا آنژه پانزده یورو با وی‌بوس. وی‌بوس سرویس اتوبوسرانی فرانسوی و بسیار منظم و تمیز و راحت بود، مثل سرویس فلیکس‌بوس آلمان. اما یورولاین تجربه‌ی راحتی نبود. حتی من که قدکوتاه هستم در فاصله‌ی بین صندلی‌ها جا نمی‌شدم، چه رسد به جوان لهستانی کنار دست من که جثه‌ی بزرگی داشت و تمام طول راه معذب بود. از طرفی اتوبوس برق یا اینترنت هم نداشت، پس تلفن را خاموش کردم و بعد از کمی مطالعه خوابیدم. 
عبور از مرز آلمان و فرانسه نامحسوس بود، اتوبوس توقفی نداشت، اما شهر مرزی جالب بود. تابلوهای نئون دویچه‌بانک و فروشگاههای آلمانی یکمرتبه جایشان را به تابلوهای صورتی و آبی رنگ فرانسوی دادند و فضا انگار یکمرتبه مهربانتر شد! 
در ایستگاه گالینی پاریس پله برقی کوتاهی بود که خراب بود و تکان تکان می‌خورد، ایستگاه هم چندان تمیز نبود و جمعیت هم از هر قوم و نژادی بودند و به زبانهای مختلفی صحبت می‌کردند. صف خریدن بلیط مترو بسیار طولانی بود و تقریبا چهل دقیقه طول کشید تا بتوانم بلیط بخرم! بلیط یک طرفه مترو در پاریس یک یورور و نود سنت (سانتیم) است که در مقایسه با آلمان ارزانتر است. مسیر را از روی گوگل مپ درآورده بودم که جدول زمانی‌اش هم کاملا درست بود و تا آخر سفر به آن اعتماد کردم. 
آنژه، شهری که در قرن چهاردهم میلادی مرکز تجمع روشنفکران بود و امروزه به گفته‌ی مجله‌ی اکسپرس، بالاترین کیفیت زندگی در کل فرانسه را دارد، شهر نسبتا کوچک و آرامی در شمال‌غرب فرانسه است. مرکز تاریخی این شهر دانشگاهی فضای بسیار دلنشینی برای گشت و گذار و کافه نشینی‌ست و اینجاست که من می‌نشستم و فرانسوی‌های اجتماعی را تماشا می‌کردم. مردم این شهر بسیار به نشستن و گفتگو علاقه دارند. زبان فرانسه نمی‌دانم وگرنه خیلی علاقمند بودم ببینم راجع به چه موضوعاتی صحبت می‌کنند. تعداد بسیار کمی از آدمها سرشان توی تلفنشان بود، و اگر با کس دیگری نشسته بودند به طور قطع با تلفنشان کاری نداشتند و در عوض وقت خودشان را صرف گفتگو می‌کردند. همین باعث شد که فضای پر از گفتگو و سر و صدای مرکز شهر را دوست داشته باشم. 
شاتو یا قلعه‌ی تاریخی شهر با آن هیبت درشتش جذب کننده بود و هر بیننده‌ی جدیدی را ترغیب می‌کرد تا به دیدنش برود. خندق دور قلعه با گلکاری و چمنکاری منظم، از آن سورپرایزهای تمام عیار بود. کمی دورتر، یکی از قدیمی‌ترین ساختمانهای شهر خانه‌ی آدم نامیده می‌شود :)

شهر بعدی، تور (یا به قول خودشان توغ به معنی برجها) شهر قلعه‌ها و برجهای متعدد است و مرکز تاریخی بسیار بزرگتر و جذابی دارد. میدان اصلی شهر که ساختمان شهرداری در آن قرار گرفته، به یک بلوار بسیار بزرگ و زیبا می‌رسد که درختهای چنار بسیار سرحال و بزرگی روی آن سایه انداخته‌اند. فکر می‌کنم بهترین تصویری که از این سفر فرانسه داشته‌ام درختهای چنار بلند و سالخورده‌اش بود، که با دیدن آنها به وجد می‌آمدم و دلم برای چنارهای تهران که در آلودگی شهر پرجمعیت زمین‌گیر شده‌اند می‌سوخت. 
رودخانه‌ی لُوا که از میان شهر تور می‌گذرد آنرا به دو قسمت تقسیم کرده و در میان خود جزیره‌های کوچکی با تنوع گیاهی و جانوری شگفت انگیز دارد! در تور نباید عجله داشت، اینجا باید لم داد و در جو آرامش بخش آن استراحت کرد. 

و نهایتا پاریس. 
پاریس را نباید دید. آنهم با این هجوم جمعیت توریستهای دوربین و موبایل به دست. پاریس را باید زندگی کرد. شاید با سه ماه زندگی در این شهر بتوان حس و حال آنرا درک کرد. شهری که بسیار متنوع است، از بناهای تاریخی یا مدرن گرفته تا فرهنگهای بسیار متنوعی که در محله‌های مختلف آن جاری‌ست. مشکلی که دارد این است که شهر گرانی‌ست. از اجاره‌ی خانه (اگر پیدا شود) تا هزینه‌ی زندگی، در مقایسه با مثلا برلین بسیار شهر گرانی‌ست. از طرفی کم‌کم درک می‌کنم چرا بعضی گردشگرها از بداخلاقی فرانسوی‌ها شکایت داشته‌اند. خودتان را بگذارید جای مردمی که توریست از سر و کول شهرشان بالا می‌رود و قیمت همه چیز بخاطر حضور اینهمه توریست بالاست. من اگر جایشان بودم می‌گذاشتم می‌رفتم یک جای دیگر. 

خب، به کجاها رفتم؟ به ایفل نرفتم، حتی نزدیکش هم نرفتم. به لوور هم نرفتم (چون فرصت بسیار کمی داشتم و می‌دانم که برای دیدن لوور به پاریس برخواهم گشت). به اکثر جاهای تاریخی که دیگر مسافرها رفته‌اند و از آن نوشته‌اند هم سر نزدم یا از آنها گذشتم. اما خیابان‌گردی کردم. تا دلتان بخواهد خیابان‌گردی کردم و با مترو به اینطرف و آنطرف رفتم. انگار می‌خواستم این ترسی که از پاریس داشتم بریزد. این ترس عجیبی که از این شهر برایم یک غول ساخته بود. شهری که زبان مردمش را نمی‌دانستم، شهری که برای بسیاری شناخته شده بود و من درباره‌اش هیچ نمی‌دانستم، شهری که شاید معروفترین در دنیا باشد. حس می‌کردم آمادگی کشتی گرفتن با این شهر را ندارم، حتی نمی‌خواستم با آن مُچ بیاندازم. ترجیح دادم با حال و هوایش آشنا شوم، و چقدر از این تصمیم خوشحالم. تنها جایی که به آن سر زدم و کاملا ارزشش را داشت شکسپیر و شرکا بود. می‌دانم که به پاریس بازخواهم گشت. خیلی زود.


تصاویر بعدا اینجا نصب خواهد شد. 

جنوب غرب آلمان

در سفر اخیرم به آلمان بار دیگر به جنوب غرب این کشور رفتم تا در کنار دیدار دوستان، از زیبایی بصری منطقه و خوش‌اخلاقی مردم لذت ببرم. واقعا طبیعت در خلق و خوی مردم تاثیر دارد و می‌شود تفاوت فاحشی بین شهرنشین‌ها و کسانی که دور از شهر زندگی می‌کنند و یا زندگی‌شان با طبیعت گره خورده احساس کرد. در این سفر فرصت شد تا دو روز متوالی به جنگلهای شگفت‌انگیز شوارتسوالد برویم و هر لحظه از این دو روز را احساس خوشبختی کامل کنم. وقتی روی نیمکت و روبروی منظره‌ی کارت پستالی روبرویمان می‌نشستم، آرامش و زیبایی منطقه به جانم می‌نشست.
روز دوم به شهری به اسم تریبرگ رفتیم، شهری که بخاطر ساعتهای کوکودار مشهور است. در بالای شهر آبشاری قرار دارد که می‌گویند بلندترین آبشار آلمان است، اما امیدوارم وقتی پنج یورو ورودی پارک را دادید و به آبشار رسیدید مثل ما توی ذوقتان نخورد، چون این بلندترین آبشار در واقع از هفت آبشار تشکیل شده که در ایران خودمان هم شبیه به آن (اگر نه بهتر) را داریم. زیبایی این فضا و پارک در مسیرهای پیاده روی آن است و سنجابهای قرمز و پرنده‌هایی که جلو می‌آیند و از آدمها بادام زمینی می‌گیرند. 
موزه‌ها و فروشگاههای شهر بازدیدکننده را با فرهنگ مردم و نحوه‌ی ساخت ساعتها آشنا می‌کند. در آلمان آدم متحیر می‌ماند که چطور این آدمهای در ظاهر خشک و بی‌احساس، چطور یکمرتبه تمام دل و جانشان را پای ساختن یک شیء چوبی ظریف می‌گذارند و به زیبایی آنرا می‌آرایند. بهترین نمونه‌ی این کارهای ظریف را در بازارهای کریسمس ببینید، بخصوص آنها که بازارهای کریسمس سنتی‌تری دارند (مثلا در درسدن، آگزبرگ، ارفُرت، نورنبرگ و احتمالا هایلدلبرگ). 
یکی از جالبترین قسمتها برای من البته آشنایی با مکانیسم کوکو بود که کاملا مکانیکی انجام می‌شد. برای این کار دو قوطی چوبی بلند کوچک ساخته می‌شود که بسته به صدایی که می‌خواهند در بیاید، روی آن برش خورده، بعد یک جور بادزن ساده (مثل بادزن‌های آهنگرها در قدیم) روی آن نصب شده و با چرخیدن اهرم، بادزن‌ها هوا را به داخل قوطی‌ها هل داده باعث بلند شدن صدای سوت می‌شوند. دو سوت متوالی صدای کوکو را تولید می‌کنند و اهرمها همزمان با ایجاد صدا، پرنده را هم به بیرون از لانه‌اش آورده و به درون لانه برمی‌گردانند. این مسئله که ساعتها هنوز مکانیکی کار می‌کنند و با انرژی برق و باتری کار نمی‌کنند بسیار باعث خوشحالی‌ام شد. 
اما از خوراکی‌های منطقه هم بگویم که بهترین نان و شیرینی‌های کل آلمان را داشتند، اما ساعت حدود پنج بود که همه‌ی مغازه‌ها در تمام شهرهای کوچک تعطیل کردند و ما برای خوردن غذا مدتی توی جاده راندیم تا یک هتل رستوران قدیمی پیدا کنیم و غذای بی‌کیفیتش را با خنده و شوخی تحمل کنیم، چون این تنها محل دایر در کل منطقه بود و مملو از جمعیت محلی‌هایی که جای دیگری برای رفتن نداشتند.
تصاویر بعدا اینجا نصب خواهد شد. 

۱۳۹۶ مهر ۶, پنجشنبه

پله به پله...

در پاريس دلم نمي خواست به بناهاي تاريخي و مكانهاي ديدني اش سر بزنم، علاقه اي به ديدن گورستانش نداشتم. دلم تاريخ نمي خواست، دلم حتي فرهنگ نمي خواست. دلم يك معجزه مي خواست. شايد تعبير خوابي كه چهارده پانزده سال پيش ديده بودم. اتفاق افتاد. دلم لرزيد. تمام سفر فرانسه به آن لحظه اش مي ارزيد. نشستم. اشك ريختم. برخاستم. باز هم زندگي ام چرخشي جديد آغاز كرد. چه خوب كه به اين سفر آمدم.
پاريس را زندگي بايد كرد.