۱۳۹۸ تیر ۲۸, جمعه

پاتاگونیا


پاتاگونیا رویای هر کسی‌ست که آرژانتین و شیلی را می‌شناسد. می‌گویند بخشی از بهشت است که آن گوشه‌ی زمین پنهان شده. آخرین بار که در قاره‌ی آمریکای جنوبی بودم، سال ۲۰۱۱، آرزو کردم پاتاگونیا را ببینم. سفر نه ماهه‌ی آمریکای جنوبی به آرژانتین رسیده بود، به سالتا و خوخوی و تیلکارا، به روساریو و پوئرتو ایگواسو. نمی‌توانستم به جنوب بروم. راهی بولیوی شدم و آرزوی رفتن به پاتاگونیا یه گوشه‌ای از ذهنم جا خوش کرد و بعد فراموش شد. حالا بعد از هفت سال دخترخاله‌ام گفت که برای باریلوچه و سن مارتین د لس آندس بلیط و کابین گرفته. به همین سادگی به آرزویی فراموش شده می‌رسیدم، بدون اینکه برای رسیدن به آن تلاشی کرده باشم. دوست دارم فکر کنم هدیه‌هایی که امروز زندگی به من می‌دهد، به تلافی روزهایی‌ست که از من گرفته
در این سفر خاله و شوهرخاله هم همراهی می‌کردند. هنوز از شیلی نرسیده گفتند فردا داریم می‌رویم مندوسا و پسفردا به باریلوچه. این در حالی بود که دخترخاله برنامه‌ریزی کرده بود که بعد از این سفر برویم به سمت آمریکا! قبلا هم گفتم وقتی بلیط را برایت می‌خرند زیاد جای اعتراض و نظر دادن باقی نمی‌گذارند. این شد که بعد از سفر شیلی باید تمام بار و بنه را می‌بستم، یک کیف برای باریلوچه و یک چمدان برای آمریکا.

بهترین بخش این سفر، این بود که هواپیمایی که از مندوسا به سمت باریلوچه می‌رفت مسیری طولانی را در کنار رشته کوههای آند به سمت جنوب می‌رفت. به غیر از آکانگاگوئا، قله‌های بسیاری بودند که می‌شد با عشق تماشایشان کرد و از دیدن برف رویشان از شوق لبریز شد. وقتی به استان ریو نگرو رسیدیم، همه جا سبز بود، دشت سبز سبز در کنار کوههای سیاه. خاله‌ام شاکی شد که من منظره‌ی این شکلی دوست ندارم. آوردید مرا دشت و کوه ببینم؟ من جنگل می‌خواهم! از فرودگاه اتومبیل کرایه کرده بودیم (چه کار خوبی کردیم چون بدون داشتن اتومبیل حرکت در منطقه بسیار سخت می‌شد و علاوه بر معطلی برای اتوبوسها، هزینه‌مان کمتر نمی‌شد). از فرودگاه که بیرون رفتیم، به باریلوچه که نزدیک شدیم، کم‌کم منظره‌هایی آمدند که خاله کمی خیالش راحت شود.

شهر سربالایی سرپایینی‌های بسیار تندی داشت که آدم را یاد خیابانهای دیوانه‌ی سن‌فرنسیسکو می‌انداخت. رانندگی باریلوچه‌ای‌ها از رانندگی گیلانی‌ها هم بدتر بود! روز اول اصلا نمی‌دانستیم چطور باید توی این سربالایی‌ها از چهارراه‌ها که این ماشینهای دیوانه از آن می‌گذشتند عبور کنیم! روز آخر هم یکی از این ماشینها با سرعت آمد آینه‌ی اتومبیل کرایه‌مان را شکست! کلی جر و بحث با شرکت کرایه اتومبیل داشتیم و با اینکه بیمه کامل داشتیم، آخرش برای آینه از ما پول گرفتند!! آرژانتین است، خیلی نمی‌شود به قانون و منطق چنگ زد. از طرفی ماشینهای کرایه در این منطقه همه یک جور بودند و قشنگ می‌شد فهمید چه کسی مال شهر است و چه کسی مسافر.

کابینی که کرایه کرده بودیم از شهر دور بود، در حیاط یک خانواده‌ی بوئنوس آیرسی آسانگیر و خوش اخلاق. خود کابین که نوساز بود، در عین کوچکی بسیار راحت بود. دو اتاق خواب کوچک و یک هال و آشپزخانه کوچک که همانجا هم تلوزیون داشت و هم یخچال و گاز. از فروشگاه خریدهایمان را کرده بودیم و گفته بودند در ریو نگرو کیسه پلاستیکی خرید وجود ندارد و باید با خودمان کیف ببریم. صبحانه مفصل و دلچسب خوردیم و راه افتادیم برای دیدن دیدنی‌ها.

باریلوچه بهشت طبیعت‌دوستهاست. منطقه آنقدر کوه و دریاچه دارد که می‌شود تمام تابستان را در آن سر کرد. به یک تله‌سیژ رفتیم که ما را به بالای سرّو کامپاناریو ببرد. تله‌سیژ خودش هیجان دارد و اینجا هیجانش چندصد برابر می‌شد چون در حال بالا رفتن تازه می‌دیدم که در چه بهشتی هستیم. خاله و شوهرخاله در صندلی جلوی ما بودند. خاله از ارتفاع می‌ترسید و جم نمی‌خورد! شوهرش اما با آدمهایی که پایین روی زمین بودند شوخی می‌کرد و دست تکان می‌داد. این همان شوهرخاله‌ی شوخ‌طبع من است که در سفر شیراز از خنده روده‌برمان می‌کرد.

آن بالا، منظره‌ی کوه‌ها، جنگلها و دریاچه‌ها آنقدر نفس‌گیر بود که هر چهارتایمان ساکت و مبهوت به اینطرف و آنطرف می‌چرخیدیم. مگر می‌شد اینهمه زیبایی؟ مگر می‌شد این رنگ آبی عمیق، آن طلایی درخشان، آن کوههای پربرف، آن آسمان آبی پررنگ زیبا، این درختان سبز تیره، مگر می‌شد همه‌ی اینها را دید و مبهوت نشد. دیدید وقتی با عظمت طبیعت روبرو می‌شوید، هر چه تلاش کنید نمی‌توانید عکسی بگیرید که حتی گوشه‌ای از این زیبایی را ثبت کند؟ آن بالا ما چهارتا اینطرف و آنطرف می‌رفتیم و تنها چیزی که از دهانمان به زبانهای مختلف خارج می‌شد «چه زیبا» بود.

دو روز اول هوا بسیار گرم بود و گوشه گوشه می‌شد مردم را دید که تن به آب زده‌اند. دم‌دستی‌ترین مسیر، سیرکوئیتو چیکو یا مدار کوچک بود که یک مسیر شصت و پنج کیلومتری در غرب باریلوچه است با مناظر نفس‌گیر و کلی نقطه‌ی جذاب برای ایستادن. یک هتل سوییسی‌طور هم آن بالا قرار داشت که می‌گفتند شبی سیصد دلار کرایه اتاق کوچکش است. یکبار تا نزدیکی هتل رفتیم و وقتی نگهبانها پرسیدند اینجا چه کار دارید، مجبور شدیم بگوییم گم شده‌ایم. با جیب خالی حتی نزدیک هتل هم نمی‌توانیم بشویم!

یک قسمتهایی از باریلوچه بسیار به جنوب آلمان و کوههای سوئیس شباهت داشت، نه فقط بخاطر اینکه آرژانتینی‌ها فکر می‌کردند هر چیز خارجی (اروپایی-آمریکایی‌ای) قشنگ است، بلکه به این علت که در سالهای جنگ دوم جهانی و پس از آن مهاجران بسیاری از آلمان و سوئیس به این منطقه آمدند و ساکن شدند. حتی شایعه‌ی زنده ماندن هیتلر و اقامتش در باریلوچه، در اینجا قوت می‌گرفت. داستانش را می‌دانید؟ اَبل باستی نویسنده‌ای آرژانتینی‌ست که وقتی کتاب و فیلم مستند گرگ خاکستری (ساخته جرارد ویلیامز) منتشر شد، سر و صدا کرد و گفت آقای ویلیامز از تحقیقات و اطلاعات او بدون اجازه و بدون نام بردن از او استفاده کرده. این سر و صدا باعث شد نظر دنیا به باریلوچه و شایعه‌ی زنده بودن هیتلر تا ۱۹۶۲ جلب شود. اما از این عجیب‌تر، اقامت اریش پریبکه، یکی از افسرهای عالی‌رتبه‌ی اس‌اس در باریلوچه بود که نه تنها برای هیچ دادگاهی به آلمان بازنگشت، بلکه مدیر دبیرستان آلمانی شهر نیز شد! نمی‌دانم شما هم این کنجکاوی را درباره‌ی فهمیدن آخر و عاقبت جنایتکاران دارید یا نه، من که کم‌کم قانع شده‌ام دنیا دار مکافات نیست، لااقل برای جنایتکاران بزرگ و با نفوذ سیاسی نیست.

برگردیم به باریلوچه‌ی زیبا. اینجا یک دهکده‌ی سوئیسی هم دارد (کولونیا سوئیسا) که هیچ جذابیتی برای ما نداشت. یک جای به شدت توریستی و بی‌روح بود، تنها اهمیتش شباهت کوههای منطقه به آلپ و وجود ساختمانهایی با معماری کوهستانی آن بود تا حس بودن در آلپ را تداعی کند و ما کلا به این حد ذلیل بودن آرژانتینی‌ها در مقابل اروپایی‌ها خندیدیم.

برای رفتن به سن مارتین د لس آندس، باید جاده‌ای معروف به جاده‌ی هفت دریاچه را به سمت شمال می‌رفتیم. جاده بسیار زیبا بود. دائما در طول مسیر تابلوی منظر زیبا می‌دیدیم و توقف می‌کردیم تا دریاچه‌ای زیبا و منظره‌ای نفس‌گیر را ببینیم. سن مارتین د لس آندس، شهر کوچکی با معماری ییلاقی زیبا بود که در دامنه‌ی یک کوه آرمیده بود و کوه، بازوانش را جلو آورده بود تا دریاچه‌ی روبروی شهر را به آغوش بگیرد. اینجا مقصد مهمی برای فصل زمستان و اسکی‌ست، و تصور می‌کنم اسکی کردن در کوههای این منطقه در حالی که یک دریاچه‌ی آبی زیبا آن روبروست باید تجربه‌ی بی‌نظیری باشد. اما اینجا هم مقصد ارزانی نیست. در واقع آنقدر گران بود که مسافر کوله‌گرد و چادر مسافرتی در این قسمت دیده نمی‌شد.

در روز دیگری از سفر نیز سوار کشتی قدیمی مُدستا ویکتوریا شدیم که خودش یک موزه‌ی متحرک بود و به جزیره‌ی ویکتوریا، بزرگترین جزیره‌ی دریاچه‌ی ناهال هواپی رفتیم. این جزیره، بخاطر درختهای خاصی به اسم آرایان (به تلفظ آرژانتینی آرارژان) معروف بود، درختهایی از راسته‌ی مورد که گلهای ریز بسیار خوشبویی داشتند. ساقه‌ی درختها به رنگ دارچین بود و گره‌های آن نشان می‌داد که رشد بسیار آهسته‌ای دارد، در واقع درختی که به نظر کوچک به نظر می‌رسید می‌توانست صدها سال عمر داشته باشد. از سوی دیگر ساکنان اولیه‌ی جزیره ایده‌ی باغ گیاهشناسی را در سر می‌پروریدند و انواع مختلفی از کاج و درختهای دیگر را به جزیره آورده بودند که تور جزیره شامل معرفی این درختها نیز می‌شد. من هم حوصله‌ام سر رفته بود و ذهنم دیگر لهجه‌ی آرژانتینی را دنبال نمی‌کرد، برای خودم می‌چرخیدم و عکاسی می‌کردم.

عکس ببینیم.

منظره از سرو کامپاناریو


تله سیژ به سمت سرو کامپاناریو
همان هتل که گفتم سیصد دلار کرایه اتاق کوچکش بود
یک ساعتی که تماشایش می‌کردم هیچ ماهی‌ای نگرفته بود 

بندری که کشتی‌های توریستی آنجا پهلو می‌گرفتند

مجسمه‌های چوبی که در کنار ساحل دیده می‌شدند

این ساختمان در مرکز اداری شهر، نمونه‌ای از معماری آلپ است

واقعا احساس غریبی نمی‌کردم، انگار برگشته بودم آلمان
آن مرکز شهر را دیدید؟ این روبرویش بود

ساختمانهای مدرن‌تر هم به همان سبک و سیاق ساخته شده بود


منظره‌ها بیشتر شبیه به تابلوی نقاشی بود...

فضای داخلی کابینی که کرایه کرده بودیم
اتاق دیگر کابین

سن مارتین د لس آندس

سن مارتین د لس آندس
منظره‌ی ورود به شهر از سمت فرودگاه


کشتی مدستا ویکتوریا

مدستا ویکتوریا به بندر می‌رفت تا بازهم مسافر به جزیره بیاورد







از تفریحات مسافرها بیسکویت دادن به مرغهای دریایی بود 
   
از این جزایر کوچک هم تا دلتان بخواهد داشت

تور درخت شناسی

درخت شناسی به شیوه‌ی خودم (معرفة‌الاشجار!)

این جنگل مصنوعی با هدف چوب‌بری کشت شده بود و بعدها بخش چوب‌بری آن به فراموشی سپرده شد

حیف که هوا سرد شده بود وگرنه جان می‌داد برای چادر زدن و ماندن

اما درخت آرایان (آراژان). این درخت شاید بیش از ششصد سال سن داشت

شکوفه‌های آرایان
این کوهها به سه برادر معروفند، به یاد سه برادر آلمانی که از آند گذشتند و به اینجا آمدند. رنگ دریاچه را هم که در نظر دارید

می‌گفتند این پل روی کوتاهترین رودخانه‌ی دنیا زده شده

رودخانه‌ی کورنتوسو به طول دویست متر که دو دریاچه را به هم وصل می‌کند. البته در کتاب گینس رودخانه‌ی دیگری مقام کوتاهترین رود را دارد



رزبری یا فرمبوئسا شباهت به تمشک دارد اما طعم و بافتش فرق می‌کند. بهترین اتفاق سفر پیدا کردن بوته‌های فرمبوئسا و یک دل سیر خوردن بود!

این پرنده‌ی جالب کرم‌خوار هم وسط حیاط کابینمان پیدا شد و اصلا از آدمها نمی‌ترسید

و در پایان، باریلوچه بخاطر شکلاتهایش (در کنار آبجویش) شهرت دارد. هر دوی اینها مهارتهای سوغات آورده شده از سوئیس و آلمان هستند

۱۳۹۸ خرداد ۱۱, شنبه

ولپاراییسو و وینیا دل مار

اتوبوس وارد شهر شد، شهر ساحلی که بوی رطوبت و فضایش مرا بیشتر به یاد پاناما می‌انداخت. یکطرف اقیانوس، سمت دیگر صخره‌هایی پوشیده از ساختمانهای رنگی‌رنگی. مینی‌بوس گرفتم و در نزدیکی هاستلم پیاده شدم. تا هاستل سربالایی بود، بالا رفتم و بعد از کمی پرس و جو پیدایش کردم. یک هاستل معمولی، اتاق خوابگاه زنانه با سه تخت. هوا سرد بود. چیزی حدود ده یازده درجه، و من تنها یک شال بزرگ همراه داشتم. از طرفی نمی‌دانستم چرا کفشهایم آنقدر بوی گند می‌دادند! کفشها را گذاشتم بیرون پنجره. 
هم‌هاستلی‌ها چند پسر و دختر شیلیایی بودند، از سانتیاگو و از کنسپسیون. دیدم چقدر نسبت به هشت سال پیش توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران، بخصوص جوانها را از دست داده‌ام. دوربین را برداشتم و راه افتادم که دیدنی‌های این شهر تاریخی و خوش‌قیافه را ببینم. 
برایتان یک سری عکس از ولپاراییسو می‌گذارم. 












اما شهری که ده سال پیش آرزوی دیدارش را داشتم، دیگر برایم دلبری نمی‌کرد. در حقیقت آنچه مرا از این شهر پس می‌زد، همان توریستهایش بودند. بک‌پکرها (کوله‌گردها) که با هجومشان به ولپاراییسو، آنرا به گند می‌کشیدند. دیدم دیگر تحمل شهری که بوی ادرار و الکل بدهد را ندارم. از صدای بلند صحبت کردن و خنده‌ی جوانهای بی‌خیال مست حالم به هم می‌خورد. دیدم نمی‌توانم زیاد اینجا بمانم، حتی اگر بشود زیباترین عکسهای سفری دنیا را در آن گرفت. شهر سرد نمور را ترک کردم و با مینی‌بوسها راهی وینیا دل مار شدم. 

وینیا دل مار بسیار به خاطره‌ی محو من از چالوس سال ۵۷ شباهت داشت. یک شهر ساحلی شیک و آرام با مردم تمیز و خوشحال. اینجا آرامم می‌کرد و قدم زدن در نوار ساحلی و دراز کشیدن در بین جمعیتی که در ساحل آفتاب می‌گرفتند برایم بسیار لذتبخش بود. هاستل، که فکر می‌کنم اسم آن جگوار بود، بسیار دلنشین و تمیز بود، در یک محله‌ی آرام، در بین رستورانها و کافه‌ها که اکثراً بخاطر روز یکشنبه تعطیل بودند. این شهر دلنشین، کمبود امکانات هم داشت. مغازه‌های کوچک برای خرید میوه و تخم‌مرغ  در آن پیدا نمی‌شد. یک فروشگاه بزرگ گران‌فروش داشت که یادم هست دیدن قیمتهایش و مقایسه با سانتیاگو متعجبم کرده بود. صبحانه‌ی هاستل نان و کره و مربا بود با آبمیوه. فکر می‌کنم تخم‌مرغ هم برایمان درست می‌کردند. درست یادم نمی‌آید. برای ناهار از آواکادوهای دوست‌داشتنی سانتیاگو ساندویچ کرده بودم و شام به یک رستوران کوچک عربی روبروی همان سوپرمارکت بزرگ رفته بودم. 

از وینیا دل مار چیز زیادی یادم نمی‌آید جز زمانی که توی ساحل خوابیدم. خوابی دلچسب و عمیق زیر آفتاب سوزان، در حالی که چندصد نفر دیگر دقیقا همین کار را انجام می‌دادند. یکی دوبار هلی‌کوپتری به ساحل نزدیک شد و باعث شد چترهای سایه‌بان را باد ببرد و منهم به همراه جمعیت به کسانی که دنبال سایه‌بانشان می‌دویدند می‌خندیدیم. اینجا جای بی‌اتفاقی بود. مثل شمال خودمان. 




در راه بازگشت به سانتیاگو اتوبوسمان خراب شد (بدشانسی‌ها همچنان دنبالم می‌کردند). به اتوبوس دیگری سوار شدیم و عده‌ای تمام راه را ایستادند. در سانتیاگو هنوز تب داشتم. کشف شهر و امکان سر زدن به عبدالله امیدوار را گذاشتم توی بالش زیر سرم و تا لحظه‌ی رفتن به فرودگاه زیر پنکه خوابیدم.