ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

جایتان خالی هفته‌ی پیش اصفهان بودیم. داستان هم از یک آش شروع شد! دوستان عزیزم نسیم و بابک در اقامتگاه بومگردی حوضک آش نذری می‌دادند، گفتند بیا آش نذری بخور! گفتم دارم می‌آیم! آخرش هم به جای یک نفر، شش نفر شدیم و رفتیم. 
من یک تصوری دارم، آنهم اینکه شهرها نفس شما را می‌فهمند. اگر بدانند دوستشان ندارید، با شما بد تا می‌کنند. اگر دوستشان داشته باشید، لحظه‌هایی به شما هدیه می‌کنند که انتظارشان را نداشتید. من اصفهان را دوست دارم، اصفهان هم با من خوب تا می‌کند، گاهی هم با درخشش یک اتفاق غیر منتظره، حالم را بهتر می‌کند! 
اقامتگاه حوضک کوچک است اما محیط دلنشینی دارد. پشت مسجد جامع و در نزدیکی سبزه میدان واقع شده. این، هم خوبی‌هایی دارد و هم سختی‌هایی. خوبی‌اش این است که از در که می‌روی بیرون، وسط بافت قدیم هستی، خیلی راحت می‌توانی توی کوچه‌ها گم بشوی و آخر از کسی تقاضا کنی تا اولین خیابان اصلی برساندت! سختی‌اش در تضاد فرهنگی‌ست، بین بافت مذهبی که مسجد و بافت قدیم را احاطه کرده، و مسافرهای پر شور و شوق که می‌خواهند قلب اصفهان را بشناسند. این تضاد کار حوضکی‌ها را سخت خواهد کرد، اگرچه معتقدم که به مرور زمان از شدت این تضاد کم خواهد شد.
اما حوضک دلنشین با یک اتاق کرسی‌دار منتظر من بود! دو شب زیر کرسی خوابیدم و جانم تازه شد! جالب اینجاست که هنوز افتتاح رسمی نکرده، مسافرهای خارجی راهشان را به حوضک پیدا کرده‌اند. کسانی که این خانه‌ی قدیمی در حال مرمت را دیده‌اند، توی وبلاگشان راجع به آن نوشته‌اند و آنطور که نسیم تقویم را نشانم داد، چهار اتاق نقلی حوضک به سرعت پر شده‌اند! این نشان می‌دهد که مسافرهای اصفهان چقدر تشنه‌ی تجربه‌ی ناب اقامت در فضای سنتی با قیمت معقول هستند و چقدر این مقوله در اصفهان کم و ناکافی‌ست. 
توی این سفر علاوه بر دو بار غرق شدن توی فضای مسجد شیخ لطف‌الله و عاشقانه چرخ زدن زیر کوشک هشت بهشت، به دو جای جدید هم سر زدم، که هر دو تجربه‌ی بسیار خوبی بودند. اول، موزه‌ی موسیقی در جلفا، که موزه‌ای خصوصی و با کیفیت بود، و بانیان آن به همراه دو نفر دیگر در اتاق عمومی برایمان موسیقی اجرا کردند (که تجربه‌ی خشک موزه‌گردی را به یک تجربه‌ی زنده و با روح تبدیل کرد) و دوم چاه حج میرزا! قهوه‌خانه‌ای که در آن فقط چند قلم خوراک یافت می‌شود، دیزی، بادمجان و کشک، املت، و دوغ و گوش فیل! این قلم آخر را خیلی اصرار کردند امتحان کنیم ولی آخرش راضی نشدم! به گمانم این هم از نشانه‌ی پیری‌ست. اما اگر تابحال به این قهوه‌خانه نرفته‌اید، آب دستتان است پایین بگذارید و بروید آنجا یک ساعتی لم بدهید و توی فضای عجیبش غرق شوید. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم، فقط بروید و امتحانش کنید.
این وسط به محله‌ی دردشت رفتیم و توی کارگاه قلمکار آقای عبادی نشستیم و چای خوردیم و سفره قلمکار خریدیم، من هم برای مسافرهای آلمانی ترجمه می‌کردم و آقای عبادی سر ذوق آمده بود و کلی برایمان صحبت کرد. بعدا که داشتیم با مهسا از همان گذر عبور می‌کردیم آقای عبادی صدایمان زد و آنچنان با ما خوش و بش کرد انگار صد سال است هم محلی هستیم، و همین حال و احوال گرم خیلی به ما چسبید. مهسا نان شیرمال تعارف کرد و آقای عبادی دعایمان کرد. 
یک اتفاق عجیبی هم که افتاد، روز آخر در میدان نقش جهان بود، داشتیم می‌رفتیم که به هشت بهشت برسیم که جوانی به ما سلام کرد، و پرسید خانم ثابتیان؟ من هنوز هم از برخورد با کسانی که مرا از طریق وبلاگم می‌شناسند شوکه (و البته خرکیف) می‌شوم! آنهم اینجور بی‌مقدمه و ناگهانی! خلاصه که دمتان گرم، ای همه‌ی کسانی که اینطور غافلگیرم می‌کنید و حالم را خوب می‌کنید! ممنون آقای باقری و خوشحالم که اینطور وسط میدان نقش جهان غافلگیرم کردید.
خلاصه که، اصفهان حال ما را خوب می‌کند، آنها که اصفهان را دوست ندارند تقصیر از خودشان است. 
حوضک کوچک

اقامتگاه بومگردی حوضک

اتاق من در حوضک

آش نذری در حوضک

آقای عبادی، هنرمند دوست داشتنی محله‌ی دردشت

برادران کیانی در کارگاه قفل سازی و فلزکاری. می‌گویند پرویز تناولی در هر سفرش به اصفهان به این کارگاه می‌آید

قفل‌های دست ساز و منحصر بفرد در کارگاه کیانی

بازوبند فولادی ساخته‌ی آقای کیانی

قفل‌های میلیمتری که کار می‌کنند! کارگاه کیانی

کارگاه مینا کاری

اسم استاد میناکار را فراموش کرده‌ام. محله‌ی دردشت اصفهان

یاد گرفتیم که قبل از قلمزنی، پشت سطح را با قیر می‌پوشانند تا روی کار حالت ارتجاعی داشته باشد

موزه‌ی موسیقی اصفهان

موزه‌ی موسیقی اصفهان

شهریار شکرانی از بنیان‌گذاران موزه‌ی موسیقی اصفهان، در حال اجرای ساز و آواز

مهرداد جیحونی، دیگر بنیان‌گذار موزه‌ی موسیقی اصفهان، اصالتا کرد است و بسیار شوخ طبع

از بلایی که سر خود می‌آوریم و عجبا که نمی‌بینیم

حسرت لمس آب

جان جانان 

وه که چه زیبایی تو!!

و در آخر، خداحافظی از مسجد جامع

تا زود...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

یک قاشق کتاب

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یک روز... کار به اینجاها بکشد. خیلی رسمی بود. شمرده حرف می‌زد، بیشتر می‌خواست تظاهر کند. نمی‌دانم به چی! شاید به این که، «خوشبختم!» و شاید هم می‌خواست بگوید که ورود من به زندگیش هیچ تغییری در آن ایجاد نکرده است. و آنقدر برایش بی اهمیتم که انگار ... بار اول که مراد آمد تو تا چراغ را روشن کند و کمکش کند که از صندلی پشت پنجره بلند بشود و بنشیند کنار میز...، مثل اینکه شربت به‌لیمو هم آورده بود. آره. دوتا لیوان. اما قدسی نخورد. گفت «این چیست که آورده‌ای!» جلو من! جلو من که میهمان بودم! و بعد از این که شربتم را خورده بودم و خیلی هم از آن خوشم آمده بود. گفت «این آب زیپو را از کجا آورده‌ای؟» شاید می‌خواست به من حالی کند که «مهم نیست تو این را خورده‌ای. همین هم از سرت زیاد است. ولی من که دختر امجدالدوله هستم...»
ته شب
امیرحسن چهل‌تن

*امیرحسن چهل‌تن همیشه یکی از داستان‌نویسهای مورد علاقه‌ام بوده. 

این گوش آخر کار دستم می‌دهد

جریان گوشم شده شبیه به جریان موبایلم، داستانش آنقدر دراز شده که می‌شود یک سریال کمدی از آن ساخت. راستش من نسبت به سلامتی آدم بی‌خیالی هستم، اما تا وقتی که به خطر نیفتاده باشد! اگر یک وقت مریض بشوم روحیه‌ام را به شدت از دست می‌دهم و آنموقع تمام مشکلات جلوی چشمم بزرگ و بزرگتر می‌شود.
داستان گوش هم الان بیشتر از یکسال است که مرا درگیر کرده. از پارسال که بخاطر استخر گوشم گرفته بود و برای شستشو به دکتر رفتم و از همان روز وز وز گوشم شروع شد، تا دو سه ماه پیش که عدم تعادل داشتم و هی توی پیاد‌رو کج می‌شدم سمت جوب یا دیوار. اما با همه‌ی اینها (و البته دکتر و کلی عکس و آزمایش و دوا درمان) اینبار با یک حالت سرماخوردگی گوشم دوباره شروع به اذیت کرد و در واقع شنوایی‌ام به نصف رسید، قسمتی بخاطر گرفتگی گوش و بخش دیگر بخاطر بلند شدن ولوم وزوز قدیمی و اضافه شدن صدایی مثل صدای موتورخانه توی سرم! بعد توی کلاس یوگا یکمرتبه سرگیجه آمد و ولو شدم کف سالن! چهل و پنج دقیقه عین سوسک چسبیده بودم به زمین و نمی‌توانستم بلند شوم. مربی و بچه‌های کلاس با کلی شکلات و شیرینی و سفارشات مختلف که پایت را بالا بگیر آنطرف نچرخ یا تا آخر کلاس صبر کن سعی در کمک داشتند اما سرم انگار به وزن یک تن رسیده بود و نمی‌توانستم تکانش دهم. از طرفی نمی‌خواستم نظم کلاس را به هم بزنم و از همان وسط سالن با تلفنم پیغام تلگرامی می‌دادم تا کسی پیدا شود با من بیاید دکتر. حالا اینکه به چه مکافات آژانسی پیدا شد که توی ترافیک هفت تیر بیاید و مرا تا دکتری که نیلوفر معرفی کرده بود ببرد، یا اینکه باید آویزان بقیه می‌شدم که زمین نخورم به کنار.
دکتر از من خواست یک سری حرکات را انجام بدهم، مثلا انگشتم را به نوک دماغم بگذارم و به انگشت او که حرکت می‌داد بزنم. یا بایستم و چشمهایم را ببندم و دستها را دراز کنم. یا روی یک خط راه بروم و دور بزنم. بعد هم با چکش روی مفاصلم زد. همه‌ی این کارها را دکتر مغز و اعصاب هم انجام داده بود. مرضی هم که دارم یک اسم خارجی فرانسوی طور دارد، منی‌یر یا همچین چیزی. حالا باید بروم پیش متخصص گوش که خیلی سفارشش را کرده‌اند و امیدوار باشم که قبل از عید وقت بدهد. هر چه باشد دیگر اخلاق بدنم دستم آمده و می‌دانم که موقع تعطیلات عمومی هر جای بدنم هر چه درد و مرض دارد نشان می‌دهد! تجربه‌ی دندان این را کاملا به اثبات رسانده.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

آنچه موسیقی با جان آدم می‌کند

دو ماه از شروع کار جدید می‌گذرد و خب معلوم است که چرا این مدت خیلی کم نوشته‌ام. سرم به کار گرم بوده و از این به بعد هم گرم‌تر خواهد شد. فعلا دارم صداهای درونم را که سفر می‌خواهند خفه می‌کنم تا تمرکزم روی کار باشد. اما جایی که بیش از همه ذهنم به آن پرواز می‌کند ترکیه است. خیلی خیلی شدید دلتنگش شده‌ام، آنهم زمانی که این کشور دارد مسافرهایش را بخاطر ناامنی از دست می‌دهد. تقصیر از موسیقی‌شان است، اصلا تقصیر از یاشار است که دارد باغلاما یاد می‌گیرد و درسهایش را توی تلگرام برای من می‌فرستد که گوش بدهم. یاشار همکارم در شغل قبلی‌ست. از هر نوع ساز سیم دار که تصور کنید توی اتاقش آویزان کرده و هر چند وقت به یک کدامشان گیر می‌دهد. یادم می‌آید پارسال که دنبال خرید اوکوله‌له بود ما را بیچاره کرده بود. توی یک اتاق کار می‌کردیم و آنقدر با تلفن پی‌گیری و سفارش می‌کرد که آخرش سرسام گرفتم و میزم را بردم طبقه‌ی پایین. تب اوکوله‌له هم با یکی دو ماه نواختن خوابید و نمی‌دانم کدام ساز جایش را گرفت تا وقتی که امسال بعد از مدتها همدیگر را دیدیم و رفتیم تئاتر شمس پرنده و یاشار گفت می‌خواهد باغلاما بخرد. باغلاما مرا یکراست پرت می‌کند ترکیه، و باورم نمی‌شود پانزده سال است به آن پا نگذاشته‌ام.
می‌خواهم بروم دنبال موسیقی. دوتار دوست دارم، در واقع دیوانه‌ی دوتار هستم. یاشار پیشنهاد داده از سه‌تار شروع کن. خیلی‌ها هم می‌گویند الان دیگر برای موسیقی دیرت شده. می‌گویم هیچوقت برای اینکه آدم برود دنبال دلش دیر نیست. من که نمی‌خواهم بروم کنسرت راه بیاندازم؟ نواختن را برای تنهایی‌های خودم می‌خواهم. شاید هم بروم یکی دو ماه وقت استادی را بگیرم و پشیمان شوم. اما خوب نیست آدم بمیرد و آنچه همیشه حسرتش را داشت را حتی یکبار هم امتحان نکرده باشد.

یک قاشق کتاب

«همسال تو بودم که آمدم. زیبا و جوان، تابستان اول گفتم که تابستان بعد نمی‌مانم و هر سال همینطور تا حالا... می‌دانی سه تابستان اگر بمانی، دیگر هر سال شکوفه‌های گیلاس در طلب جوانی تو می‌آیند. اولین باغ گیلاس با گرفتن جوانی دختری باغ شد، اینطور باغها هر سال تر و تازه می‌شوند، اوائل جوانی‌ات را به شکوفه‌ها می‌دهی، بعد می‌آیی که آن را پس بگیری و آخر سر می‌نشینی به تماشای آن. باغ زیرک است، کارت را جوری می‌سازد که ندانی کی ساخته است، ناگهان می‌بینی که دیگر نمی‌توانی به خانه بروی، پسین می‌آید و تو هیچ چاره‌ای نداری، مگر خوابیدن در کوچه باغ... این است که می‌گویم برو، از اینجا برو...»

کولی کنار آتش
منیرو روانی‌پور


*لذت می‌برم از خواندنش

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

گاهی

بعضی وقتها هم آدم بغض می‌کند. هوای خانه‌اش دلگیر است. توی شب زمستانی دلش گرمای معاشرت می‌خواهد، گپ و گفت و خنده، یا آغوشی آرام و مطمئن. گاهی، به هر دری هم بزند نمی‌شود.