ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

...

از خودش مهاجرت می‌کند... از خودش می‌گریزد.. مهاجرت می‌کند... می‌گریزد...مهاجرت... گریز... 

داستان یک مهاجرت.

سالیانی دراز گذشته، از روزی که جواب اعتماد را به تلخ‌ترین شکل گرفتم. امروز در میان گفتگویی به یادش افتادم. به یاد اینکه از دوستانی صمیمی خنجری خوردم که دشمنان هم به فکرشان نمی‌رسید. شبی سیاه تا صبح پیش خودم گفتم فردا که بیدار شوی همه چیز تمام شده، فردا که بیدار شوی... بیدار شدم و هیچ چیز تمام نشده بود. تمام نشد، تنها پنهان شد، رفت زیر خاکستر، تا هر چند وقت بیرون بیاید و از درون ضربه بزند. پس از آن بی‌شکل‌ترین روزهای زندگیم به دنبال هم ورق خورد، بدون اینکه مفهومی برایم داشته باشد. لمس بودم. نه مهر می‌فهمیدم، نه خشم، نه انتقام. لمس بودم و انگار زیر آب. دیگر صدایی نمی‌شنیدم. برای بازگشت به زندگی مهاجر شدم اما روحم سرگردان شد.  

می‌گریزم...

حیرت زده‌ام. از انسان حیرت زده‌ام. که می‌تواند چقدر موشکافانه به کلماتی بیاویزد، آنها را باری کند، مدتها به دوش بکشد، هر روز کلمات را بزرگتر کند، آنقدر که خودش زیر آنها له شود. از قضاوت انسان متحیرم. قضاوت واژه‌ها، واژه‌هایی که باید در غبار عصرگاهی محو می‌شدند، خاک می‌شدند، نباید اینقدر بار به آنها اضافه می‌شد. نباید از هیچ بودن، به سنگینی بار یک کامیون می‌رسیدند. متحیرم که کسی با خودش چنین کند. کلمات را به سنگینی بار کامیون کند، با خودش بکشد، آنها را با دیگران قسمت کند، سنگینی‌شان را افزون کند، و با خودش چنین کند. 
انسان را نمی‌شناسم. متحیرم می‌کند... و گریزان... 

ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

یک قاشق کتاب

انگار هنوز می‌توانم آهنگ تنفسش را احساس کنم، هنوز آه‌هایش را بشنوم... گویی هنوز می‌توانم رنج احتضارش را احساس کنم.
اما واقعیت ندارد.من اینجایم، به پشت دراز کشیده‌ام، به آن روزها فکر می‌کنم تا تنهایی ترا فراموش کنم. چون تنها مدت کوتاهی این‌جا درازکش نخواهم بود. و من روی تخت مادرم نیستم. توی جعبه‌ای سیاهم. مانند تابوتهایی که مرده‌ها را خاک می‌کنند. چون من مرده‌ام...
پدرو پارامو
خوان رولفو
ترجمه احمد گلشیری

از ته دل گفتم می‌خواهم در دودانگه بمیرم

سومین بار است که از دودانگه می‌گذرم. امروز فرصت بود بارها و بارها توی جاده بایستیم و توی عمق منظره غرق شویم. امروز هر سه مان گریه کردیم. از شادی بودن در بهشت. از غم تقسیم نکردن آن با کسانی که دوستشان داریم. 
امروز یاد حرف بابا افتادم. وقتی تعریف می‌کرد در جوانی‌اش یکبار با اسب از چهاردانگه راهی دودانگه شد، و از ستیغ کوه که گذشت، شوری همه‌ی وجودش را گرفت، چرا که دانست وارد بهشت شده. امروز توی این تابلوی بی‌نظیر چشمهایم جاهایی را تماشا می‌کرد که سالها پیش بابا به آنها نگاه کرده بود و مست شده بود. مناظری که از او یک هنرمند ساخت و همیشه توی وجودش ماند. امروز دودانگه از من هم آدم جدیدی ساخته. آدمی که از بهشت برگشته. آدمی که هنوز هم به یاد جایی که از آن عبور کرده می‌افتد و اشک چشمهایش را تر می‌کند...
امروز هم نقطه‌ی عطفی در زندگیم بود.


ه‍.ش. ۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

یک قاشق کتاب

- پس تو هم دیگر هیچگاه برنمی‌گردی!
نمی‌خواستم دروغ بگویم و با امیدی پوچ چشم انتظارش بگذارم. بغلش کردم و گفتم:
استیره رش بیا بیرون... تو حرف می‌زنی... بیا بیرون و چهره‌ات را به مردم نشان بده... بگذار مردم یاد بگیرند چهره‌ی شماها را ببینند.
استیره رش با ترس گفت
- اگر بیایم بیرون خواهم مرد... توی کوچه‌ها خوراک گربه‌ها می‌شوم.
- نه... به همه‌ی آنها بگو بیایند بیرون... باید همه‌ی مردم شما را ببینند. باید تمام انسانها داستان شما را بشنوند... بیایید بیرون.
استیره رش دوید و رفت. در حین دویدن با صدایی گریان گفت:
- همه خبر دارند... هیچ کس نیست که نداند... همه می‌دانند.
رفت و من همچنان فریاد می‌زدم.
- بیایید بیرون و خودتان را به ما نشان بدهید... خودتان را به درختها نشان بدهید... خودتان را به باد و جنگل نشان بدهید... متحد شوید و بیایید بیرون.
می‌دانستم بی‌فایده است و صدایم گم می‌شود...

آخرین انار دنیا
بختیار علی
مترجم آرش سنجابی