۱۳۹۷ مهر ۲۷, جمعه

تخت سلیمان

مسیر زنجان به تخت سلیمان رو از جاده‌ی زنجان دندی رفتیم. احتمالا جاده‌ی سخت‌تری انتخاب کردیم ولی جاده عالی بود. بالا و پایین شدنهای جاده، مناظر کشتزارهای درو شده یا در حال درو، آسمونی آبی آبی، هوای پاک، و مردم سختکوش بهترین تصاویریه که از عبور از جاده‌ی دندی به یادم مونده. به خیال خودمون فرصت می‌کنیم به زندان سلیمان هم بریم! انقدر تو مسیر ایستادیم که فکر کردم به بازدید از تخت سلیمان هم نمی‌رسیم! خوبی آدم خونه به دوش اینه که اگر برنامه‌ش به هم خورد می‌تونه هر جایی دستش رسید اتراق کنه. 
قال ملک‌الچمدانک: صبح خود را با جاده‌ی زیبا آغاز کنید


بگردم، سایه‌بون کشاورزهاست


حیف بود اگه نمی‌ایستادیم تماشا کنیم

این که چیزی نیست، انقدر از این جاده‌ها تو مسیر بووووووود

دنبال کردن مسیر واگنهای معدن هم سرگرمی خوبی بود

آیا زنجان یک سری از خوش‌منظره‌ترین روستاها را در خود جای نداده؟ 
در مرز استان زنجان و استان آذربایجان غربی، یه تابلو بود که روش نوشته بود سفر بخیر. از زیر تابلو که رد شدیم افتادیم تو یه دست انداز وحشتناک! جاده نگو، جگر زلیخا!! طنز تابلوی سفر بخیر هم نفسمون رو از خنده بریده بود!! اون مسیر کوتاه تا تخت سلیمان رو با سرعت کم و لایی کشیدن از بین چاله چوله‌های مختلف رفتیم در حالی که خنده‌مون قطع نمی‌شد. بالاخره از پشت یه کوه تخت سلیمان پیدا شد و هیجان جای خنده رو گرفت. 
در بدو ورود رفتیم غذایی بخوریم، و در بین ساندویچها و آش دوغ، دومی رو انتخاب کردیم. حالا اینکه من به لبنیات حساسیت دارم و اصلا نباید دوغ بخورم رو چشم‌پوشی کنیم، دو قدم تو محوطه نرفته داشتیم از گرسنگی ضعف می‌کردیم! آخرهاش هم من لرز گرفته بودم دست و پاهام شل شده بود نمی‌تونستم رو خط صاف راه برم. اما، اما دیدن تخت سلیمان رو از دست ندین. ای کسانی که می‌خواین به خارجه مهاجرت کنین، اول تخت سلیمان رو ببینین بعد برین. ای کسانی که از اونور آب میاین سفر، برین تخت سلیمان رو ببینین. ای کسانی که در ایران این وبلاگ رو می‌خونین، معطل چی هستین؟ 

به سوی ورودی قلعه


حیفم اومد این عکس زیبا رو اینجا نگذارم. عکاس آقای هادی نیکخواه

می‌گن هنوز نتونستن به دهنه‌ی چشمه‌ای که تو کف این دریاچه هست و پرآب نگهش می‌داره برسن. افسانه‌هایی هم بوده درباره‌ی اینکه کف دریاچه شهری از طلا هست. فارغ از این داستانهای اساطیری، خیلی چیزها در مورد انرژی در این دریاچه گفته شده، من کارشناس نیستم، اما اینجا واقعا می‌شه یه جور انرژی متفاوت رو حس کرد. دریاچه‌ی تخت سلیمان خیلی خیلی زیاد من رو به یاد سفرم در بولیوی می‌انداخت و دریاچه‌ی چشم اینکا. عکسش اینجا بود و وای بر من که فقط همین یه عکس فسقلی رو گذاشته بودم. جبرانش می‌کنم. قول می‌دم. 

چشم‌انداز زندان سلیمان از داخل تخت سلیمان. واقعا یه بار باید بخاطرش برگردیم 

دبی و دمای آب دریاچه در طول سال تغییر نمی‌کنه. شگفت انگیزه

می‌شه تصور کرد اینجا همون جاییه که پادشاهای قدرتمند ساسانی تاج گذاری می‌کردن؟ روی همین سکو می‌نشستند روبروی دریاچه؟ 

همین سکو

خیلی از بناهای مجموعه به دوران ایلخانیان برمی‌گرده، اما من متوجه نمی‌شم این یکی چرا انقدر شبیه به کلیساست

نمادهای سئوال برانگیز ساسانی در همه جای مجموعه به شکل ورودی‌ها به چشم می‌خورن

نمادها، نمادها

این دروازه شما رو یاد پل متحرک روی خندق نمی‌ندازه؟

مسیر مخفی عبور پادشاه. اینجا بازسازی شده، به زیبایی

واقعا شبیه به فیلمهای تاویانی نیست؟ 

علاوه بر دور زدن دور دریاچه که خودش ساعتها نشستن و حس گرفتن می‌طلبید، توی تاریخ قدم گذاشتیم. نه همه‌جای سایت، ولی آتشکده انقدر برام عظیم و  باورنکردنی بود، ایستاده بودم و به خودم می‌گفتم اینجا که ایستادی، چندتا پادشاه ایستاده بودن! باورت می‌شه؟ روی همین نقطه. انقدر انرژی داشت که میخکوب شده بودم. چه شکلی بودن؟ لباسشون چی بود؟ همسرانشون هم بودن یا نه؟ موبدها چند نفر بودن؟ چه کار می‌کردن؟ آیا اجازه داشتن مستقیم به شاه نگاه کنن؟ مراسم چطوری بود؟ چقدر طول می‌کشید؟
همچین حس عظیمی رو تو کراکف لهستان تجربه کرده بودم، وقتی تو کلیسای جامع قصر واوِل جلوی صندلی پادشاه ایستادم. اونجا انگار پادشاه رو می‌دیدم، که روی صندلی مخملش نشسته. اینهمه قصر و قلعه رفتم، هیچ‌جای دیگه‌ای چنین حسی برام نداشت. 
از آتشکده عکسی نمی‌گذارم. باید دنبال حسش برین. عکس اصلا شبیه اون چیزی نیست که می‌شه درک کرد. برین. 

زنجان ای زنجان دیوانه

«همه جای ایران سرای من است» به جز زنجان!
بعد از این سفر شعارم را عوض کردم. واقعا یک شهر باید خیلی آزارم داده باشد که درباره‌اش بد بنویسم. اگرچه خوبیهایش را هم خواهم گفت، اما شهر زنجان (و نه استان زنجان) یکی از عجیب‌ترین و نچسب‌ترین شهرهایی بود که به عمرم دیدم. نمی‌دانم آیا بازهم به خودم جرئت خواهم داد به این شهر بروم و یکبار دیگر امتحان کنم؟ داستان چه بود؟
شب دوم سفر خودمان را به سلطانیه رساندیم، اما جای مطلوبی برای چادر زدن پیدا نکردیم (البته جستجوها با نگاه کردن روی لکه‌های سبز شهر که پارک را نشان می‌دهند انجام می‌شد، اما از طرفی چون روز بعد می‌خواستیم به تکاب برویم، ترجیح دادیم شب را در خود زنجان و سرمایش بگذرانیم.
خسته و له به زنجان رسیدیم و طبق سفارش وبسایتها به پارک ملت رفتیم تا محل چادر زدن مسافرها را پیدا کنیم. خب محل چادر زدن درست در ورودی شهر،  پشت هتل لوکس بزرگ زنجان، برِ بلوار خرمشهر قرار داشت و جای سوزن انداختن نبود! خسته بودیم و حوصله‌ی سخت‌گیری برای کیفیت محل نداشتیم اما واقعا هیچ جای پارک پیدا نمی‌شد. پارک بزرگ را دور زدیم و از ورودی دیگر رفتیم تو. یک جور عجیبی بود. احتمالا شهرستانیهایی که می‌آیند تهران هم همین حس را نسبت به پارکهای ما دارند، و بیشتر نسبت مردم ما. فضا یک جوری نچسب بود. هیچ مامور نظامی و انتظامی هم پیدا نمی‌شد از او سئوال کنیم. رفتیم از فروشنده‌های بوفه که سرشان خیلی شلوغ بود پرسیدیم. گفتند فقط در همان محل مخصوص مسافران می‌توانید چادر بزنید هر جای دیگر چادر بزنید می‌آیند جمع می‌کنند.  ناامیدانه برگشتیم و یک تلاش دیگر کردیم و به راه باریک که دوطرفش اتومبیل پارک شده بود راندیم، ولی کم‌کم به جایی رسیدیم که دیدیم اگر جلوتر برویم گیر می‌کنیم، در حالی که جای پارک هم پیدا نمی‌شد. بالاخره پلیس راهنمایی رانندگی پیدا کردیم و از او پرسیدیم. گفت برویم پارک ارم در آن‌سر شهر، یا برویم پارک میثم، کمی جلوتر، اگرچه راه رسیدن به پارکینگ آن کمی گیج کننده است. رفتیم و راه پارک میثم را (که روی نقشه‌ی گوگل تنها مثلث کوچی بود و فضای چادر زدن در اصل جای دیگری بود) پیدا کردیم و با اینکه اینجا هم خیلی شلوغ بود، بعد از مدتی معطلی شانس آوردیم و پارکینگ هم پیدا کردیم. سریع چادر را علم کردیم و کنسرو عدسی گرم کردیم و نشستیم مثل الیور تویست خوردیم. چیزی که اینجا عجیب بود، درب ورودی خانه‌ها بود که درست به روی این چادرها و فضای در هم برهم باز می‌شد! در حالی که یک کوچه‌ی خیلی باریک جلویش قرار داشت. کلا فضا عجیب بود. سر توالت عمومی و استفاده از روشویی جر و بحث بود. ظاهرا وقتی آب روشویی‌ها را باز می‌کردند توالتها دیگر آب نداشت و بالعکس. به هر حال من که از خستگی بی‌هوش شدم، تا موقع اذان صبح که تریلی‌ها شروع به حرکت کردند و جاده بی‌اندازه شلوغ شد. یک آقایی هم راه افتاده بود در میان چادرها رژه می‌رفت و داد می‌زد «بربری داغه بربری». دیدید یک موقع‌هایی آدم از تراژدی ماجرا خنده‌اش می‌گیرد؟ آقای بربری فروش تا ساعت هفت صبح دائم رفت و با بربری داغ برگشت! ما هم که بی‌خواب شده بودیم راه افتادیم به سمت تکاب.
بخش مربوط به تکاب و بعد از آن را در پست بعدی می‌نویسم. بگذارید از راه بازگشت و آمدن دوباره به زنجان بگویم و اینکه چه چیزی فراری‌مان داد. در راه برگشت، دوستم از ویز استفاده می‌کرد و من از نقشه‌ی گوگل، اما هر دو برنامه راه ورود به شهر را اشتباه می‌دادند! مسیر ما را می‌فرستاد توی ورود ممنوع، یا کوچه پس‌کوچه‌های بازار که برخی گاری دستی‌هایشان را پارک کرده بودند یا نهایتا به تکیه یا بن‌بستی ختم می‌شدند! یک جا هم داشتیم در خیابان یکطرفه و پشت یک ماشین دیگر، و تعدادی ماشین پشت سرمان جلو می‌رفتیم، دیدیم یک نفر از روبرو دارد خلاف می‌آید. جالب اینجا بود که راننده‌ی جلویی ما توقف کرد و دنده عقب گرفت!! ما هم دست روی بوق که بابا!!! راه مال ماست!!! یک آقای کارگر شهرداری هم کنار خیابان داشت به ترکی به ما می‌گفت خب بروید عقب دیگر! شگفت آور بود! بعد از این مخمصه به زحمت راه ورود به مرکز شهر را پیدا کردیم و به دنبال جایی برای غذا خوردن می‌گشتیم. هدفمان هم خوردن غذا و سر زدن به موزه‌ی مردان نمکی بود. از رانندگی‌های دیوانه‌وار و توی خیابان راه‌رفتن‌های متهورانه و بی‌خیال مردم شهر عصبی شده بودیم. من خیلی از شهرهای ایران را با راننده‌های بد دیده‌ام اما این یکی چیز دیگری بود! واقعا برایم سئوال شده بود که آمار تصادفات این شهر چقدر می‌تواند باشد. زنجان به نظر روستایی می‌آمد که خیلی بی‌حساب و کتاب بزرگ شده بود. 
برِ خیابان اصلی یک جای پارک پیدا کردیم و پارک کردیم. من داشتم نگاه می‌کردم پل یا تابلو یا چیزی نباشد که جریمه شویم. یک راننده‌ی دیگر با ماشینش کنار ما نگه داشت و گفت اینجا پارک نکنید می‌آیند جریمه می‌کنند. ما هم ساده، گفتیم لابد راست می‌گوید، داشتیم از پارکینگ می‌آمدیم بیرون که دیدیم ایستاده که بیاید جای ما پارک کند!! تنها چیزی که خوشحالمان کرد این بود که خانمی با ماشینش پشت ما ایستاده بود که وقتی ما بیرون رفتیم او آمد توی جای پارک، پس آن آقا نتوانست جای پارک را بگیرد. 
از یک جایی دیگر ساکت شده بودیم، فایده ای نداشت دائم درباره‌ی چیزهای عجیب این مردم حرف بزنیم و حرص بخوریم. در جایی دیگر ماشین را پارک کردیم و تا موزه رفتیم و تنها انسان شریفی که در کل شهر با او برخورد کردیم آقای متصدی فروش بلیط موزه بود. با حوصله برایمان شرح داد که کجا می‌توانیم غذا بخوریم، و چون وقت داریم، اول به موزه‌ی رختشویخانه برویم و سپس برگردیم برای بازدید از موزه‌ی باستانشناسی. 
صادقانه بگویم بعد از برخوردهای غریب، علاقه‌ی چندانی به لذت بردن از شهر نشان نمی‌دادم چون لذتی برایم نداشت. برای اینکه اعصابمان بیشتر از این خرد نشود زدیم به دنده‌ی طنز، عکس‌العمل مردم را پیش‌بینی کردیم، صحنه‌های تصادف را مجسم کردیم و اسپشال افکت تصادفات را هم تا توانستیم بردیم بالا. اینطور بود که از آنجا جان سالم به در بردیم. از غذای محلی پرسیدیم و برایمان جغور بغور و جگر آوردند. مقایسه کردن کار خوبی نیست، ولی آدم قیمه نثار فاخر دو روز پیش را با جغور بغور مقایسه کند کمی حساب کار دستش می‌آید! 
اگر زنجان رفتید، موزه‌ی رختشویخانه را ببینید. بیشتر از آداب و رسوم انجام کارها، تنوع لباسهای مانکنها جالب هستند. اگر با حوصله‌ی بیشتری رفته بودم از این تنوع بیشتر لذت می‌بردم. با همان تخیلاتِ امکان تصادف و مرگ نابهنگاممان در خیابانهای زنجان برگشتیم به موزه. آقای متصدی که قبلا هم بسیار با حوصله و با شخصیت بود، با دیدن کارت ایکوموس دیگر سنگ تمام گذاشت. طوری که می‌آمد از ما می‌پرسید سئوالی نداریم؟ کمکی نمی‌خواهیم؟ و حتی وقتی در سالن موزه‌ی مردان نمکی وقت به پایان رسید و مسئول آنجا داشت همه را بیرون می‌کرد، ما به طرز سفارش شده‌ای راحت گذاشته شدیم تا با سرعت خودمان بازدید را تمام کنیم. واقعا از مسئولین موزه ممنون بودم که این تجربه‌ی بسیار گرم و خوب را در بین تجربیات عجیب و غریب شهر به ما هدیه کردند. 
ساختمان موزه، خانه‌ی ذوالفقاری، بنای فاخر و زیبایی‌ست که پشت نرده‌های زشتی محصور شده. وقتی توی موزه به عکسهای هوایی قدیمی خانه چشم دوختیم و دیدیم آن باغ زیبا حالا تبدیل به آسفالت خیابان و پارکینگ شده(!!!) به حال این شهر بسیار افسوس خوردم. حتی منِ عاشق بازار، قید بازار طولانی این شهر را زدم و گفتم می‌خواهم هر چه زودتر از شهر بروم بیرون. البته بعد از صرف یک لیوان بزرگ آب‌هویج تازه که واقعا نیاز داشتیم. بیرون رفتن از شهر هم خودش داستانی بود. خیابان امام خمینی که ویز و گوگل با اصرار ما را به آنجا هدایت می‌کردند پیاده راه بود و اصولا ورودی‌ای برای ماشین نداشت. بازهم آدرسهای اشتباه به ورود ممنوع‌ها، و به نظر می‌آمد زنجانی‌ها بیشترین تلاش را برای به اشتباه انداختن نرم‌افزارهای مسیریابی انجام داده‌اند!! 
بالاخره از شهر بیرون رفتیم و تا رسیدن به پلیس راه هنوز عصبی بودیم. از پلیس راه زنجان تا کرج چراغ دستم گرفتم و بلند بلند شاهنامه خواندم. وقتی به تهران می‌رسیدیم دیگر با خاطرات خوب سفر آرام گرفته بودم. 

۱۳۹۷ مهر ۲۶, پنجشنبه

چاووش، از درآمد تا فرود

دو شب پیش چاووش رو دیدم، داستان یک مرکز فرهنگی هنری که تو سالهای انقلاب خیلی فعال و تاثیرگذار بود. تقریبا نیمه‌های فیلم می‌خواستم بلند بشم بیام بیرون. فیلم داشت اذیتم می‌کرد. حس می‌کردم مصاحبه‌ها خیلی هدفمنده یا خیلی هدفمند تدوین شده. یا اینکه مصاحبه شونده‌ها یه جورایی دارن یه مسائلی رو ماله می‌کشن. فیلم که از نیمه گذشت، بهتر شد، به واقعیت نزدیکتر شد، و آخرهاش دیگه خوشحال بودم که بلند نشدم برم. 
خب، مصاحبه‌ها مال سال ۸۱ و ۸۲ بودن. فیلم در واقع باید اونموقع به اکران در میومد، اما ظاهرا چند نفر از شخصیتهای کلیدی چاووش مصاحبه‌شون رو دائما عقب می‌نداختند، از جمله محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان و هوشنگ ابتهاج. به همین علت کار تدوین این فیلم تفریبا ۱۵-۱۶ سال طول کشیده! شخصا می‌تونم درک کنم بعد از سالهای سال سراغ راش‌های قدیمی رفتن و سردرآوردن از اینکه فیلمساز قبلا چی توی ذهنش بوده چقدر سخته. و البته نهایتاً صحبتهای این سه نفر رو نشنیدیم که به انصاف در مورد وقایع اون زمان لطمه وارد می‌کنه، حالا هر چقدر هم من طرفدار حسین علیزاده باشم. 
چرا بزم رزم رو دوست داشتم ولی چاووش رو نه چندان؟ خب روایت این دو فیلم با هم متفاوت بود. بزم رزم اونقدر دقیق با تسلسل زمانی پیش نمی‌رفت. فیلم به شق قهرمان‌سازی و تخریب قهرمانها تقسیم نشده بود. مسئله هم طوری نبود که بخوان طرفداری یا مخالفت کسی رو بکنن. اما چاووش اینطوری نبود. علامت سئوالهای زیادی با دیدن این فیلم به ذهن بیننده می‌رسید که بی‌جواب می‌موند. خط سیر فیلم انسجام نداشت. فیلم دو ساعت بود، ولی به نظر میاد تو این دو ساعت می‌تونست حرفهای مهم‌تری زده بشه. 
با اینکه لطفی توی فیلم نبود، ولی منو به شدت یاد رییس سابقم تقی فرور می‌نداخت. آدم خیلی توانا و خیلی کاریزماتیکی که خیلی خوب بلده دیگران رو مدیریت کنه، اما اشکال کارش اینجاست که به شدت معتقده فقط خودش داره درست می‌گه. بارها تصور کردم اگر نوازنده بودم و شانس این رو داشتم که توی گروه لطفی باشم، احتمالاً همون سال اول از گروه زده بودم بیرون! اگرچه یه جورایی فکر می‌کنم ما ایرانیا کلا تا حرف زور بالای سرمون نباشه، یه حرکت جمعی و سازنده انجام نمی‌دیم، اما بخش دیگه‌ی ذهنم می‌گه زور خوب است، اما برای دیگران! 
چاووش رو ببینید. اونقدرها که من ازش بد گفتم بد نیست. زحمت زیادی براش کشیده شده، پونزده سال خاک خورده و مهمتر از اون، یه ذره از تاریخ زمان انقلاب رو از زیر خاک می‌کشه بیرون. 

به سمت برجهای خرقان

بعد از خروج از قزوین رفتیم سمت تاکستان به امید اینکه غروب رو تو یه منظره‌ی زیبا ببینیم، خب تاکستان خیلی هم شبیه سونوما یا بوردو نبود، بخصوص که اکثر باغهای انگور، لااقل اونها که ما از جلوشون رد می‌شدیم محصور بودن. یه جا دیدیم یه دروازه‌ای بازه. گفتیم علی‌الله، می‌ریم تو. دو تا مرد موتور سوار اومدن طرفمون گفتن اینجا ملک خصوصیه. برین بیرون. گفتیم اشتباهی اومدیم. ولی وقتی دیدن ما داریم از خورشید و منظره‌ی قبل از غروب عکس می‌گیریم رفتن و دروازه رو قفل کردن!! دو سه تا جاده‌ی دیگه هم تو محوطه بود، یکی‌ش که به نظر میومد به بیرون راه داشته باشه انتخاب کردیم و جالیزهای خربزه رو دور زدیم و دوباره از جلوی در بسته‌ی باغ سر درآوردیم.
انصافاً جای قشنگی گیر افتاده بودیم
اینطورهام نبود که زندانی شده باشیم، فوقش اون سه ردیف بلوک سیمانی که به عنوان حصار چیده بودن برمی‌داشتیم، ولی خب ترجیح می‌دادیم که به روش متمدنانه‌تری خارج بشیم. همزمان در جای خیلی خوشگلی غروب بسیار زیبا رو دیدیم و بعد رفتیم سمت کشاورزهایی که داشتن خربزه برداشت می‌کردن. ازشون پرسیدیم اینجا راه خروج دیگه‌ای نداره؟ ما اشتباهی اومدیم تو و الان در خروجی قفله. کشاورزها هم تعجب کرده بودن که چرا این ساعت در محوطه رو قفل کردن. گفتن ما براتون باز می‌کنیم. سوار ماشینشون شدن و ما دنبالشون. یه جا وسط راه ایستادن، رفتن از تو جالیز دوتا خربزه‌ی گنده برامون چیدن آوردن! من هنوز و هنوز و هنوز شگفت‌زده می‌شم وقتی مردم اینطور ازمون مهمون‌نوازی می‌کنن. خودشون خربزه‌ها رو برامون تو ماشین گذاشتن و بعد در رو برای ما باز کردن و ما راهی شدیم، اما نه سمت تاکستان و قزوین. مسیر دیگه‌ای در پیش گرفتیم که می‌رفت به سمت دانسفهان.


ارزش گیر افتادن توی یه باغ خصوصی رو داشت


از دانسفهان فقط شنیده بودم که قبرستون قدیمی با سنگ قبرهای عجیب داره. توی مسیر تو شهرها و روستاهای سر راه دور می‌زدیم ببینیم جایی برای چادر زدن پیدا می‌کنیم یا نه. هیچ جای خوبی پیدا نمی‌کردیم. یا اگر جایی خیلی بد نبود می‌گفتیم بریم حتما بهترش رو پیدا می‌کنیم. یه روستایی ایستادیم که نون بخریم. می‌شد گفت اکثر ساکنان روستا افغان و مهاجر بودن. بی‌نظمی عجیب غریبی تو صف نون حاکم بود و خریدن دوتا بربری نزدیک چهل دقیقه طول کشید!! اون هم به لطف یه نفر که به شاطر گفت نون اینا رو بده برن یه ساعته وایستادن! از اونجا فرار کردیم. کم‌کم داشتیم راضی می‌شدیم تو یه مثلث برِ جاده چادر بزنیم! گفتیم بریم جلوتر. به مسیر ادامه دادیم و به دانسفهان رسیدیم، جایی که یه پارک بر جاده‌ی اصلی داشت و تعداد زیادی چادر تو پارک بود. خب! ظاهرا اینجا می‌شه اتراق کرد. رفتیم و یه گشتی زدیم و محل نصب چادرمون رو انتخاب کردیم. وسایل و گاز پیک‌نیک هم آوردیم و یه سوپ فوری بار گذاشتیم.
آقای کارگر فضای سبز اومد بهمون گفت شب آب رو باز می‌کنن و چادرمون خیس می‌شه. پس چادر رو بلند کردیم و رفتیم در پناه مسجد تا خیلی هم در مسیر باد نباشیم. اینکه این مکان، نه یکی، بلکه دوتا ظرفشویی درست حسابی برای شستن ظرفهای مسافرها داشت خودش خیلی خوشحالمون کرده بود. فقط پسرهای موتور سوار بودن که با صدای گوشخراش موتور سیکلتهاشون آرامش فضا رو به هم می‌ریختن. به هر حال، شام خوب رو خوردیم، یه مقدار شاهنامه خوندیم و بعد خوابیدیم.
 هوا نه گرم بود نه سرد. سر و صدا هم به تدریج کم شد و دیگه صدای ماشینهای توی جاده رو هم نمی‌شنیدیم. اما خب ترسی که من از بابت اذان صبح داشتم واقعی بود! موقع اذان دکمه‌ی بلندگو روشن شد و یکی از گوشخراش‌ترین و کش‌دارترین اذانهای موجود با صدای بسیار بلند پخش شد که برزخ رو میاورد جلوی چشم آدم! من نمی‌دونم وقتی اینهمه اذانهای قشنگ و دوست داشتنی هست، چه اجباریه که کسی با صدای بد، اذانی به این کشداری بخونه. حتی با گرفتن گوشها و سر زیر بالش گذاشتن هم صدا تو سرم نفوذ می‌کرد! به خودم گفتم این هم بهای جای خوبی که توش چادر زده بودیم و امکانات خوبی که داشت!
برِ جاده که چادر می‌زنین، کاملا متوجه می‌شین که وقت اذان، راننده کامیونها هم بیدار می‌شن و حرکت می‌کنن. در واقع به نظر میاد برنامه‌ی کاری خیلی خوبی دارن. از اذان صبح تا اذان مغرب رانندگی می‌کنن و اذان مغرب یه جا کنار می‌زنن، شام می‌خورن و می‌خوابن تا اذان صبح. این رو خیلی واضح‌تر توی زنجان فهمیدیم.
خب، صبح با تابش شدید آفتاب و گرم شدن چادر بیدار شدیم و چادر رو بردیم تو سایه. صبحانه‌ی مفصلی داشتیم، و به برکت گاز پیک‌نیکی و داشتن امکانات ظرفشویی، نیمرویی هم درست کردیم. بعد جمع کردیم و رفتیم دانسفهان. از مردم راجع به قبرستون پرسیدیم. گفتن قبرستون تو بخش قدیمی روستا بوده که تو زلزله‌ی بویین زهرا ویران شده. آدرس گرفتیم و رفتیم. قبرستون کنار یه امامزاده بود. خادم امامزاده و آقایی که مسئول فضای سبز بودن، هر دو مال روستا بودن و کلی حرف برای زدن داشتن. خادم امامزاده خیلی نتونست پیش ما بمونه و آقای دیگه، آقای فصیحی کلی درباره‌ی تاریخچه و جغرافیای دانسفهان برامون توضیح داد و حتی ما رو دو ترکه سوار موتورش کرد و برد پای مظهر قنات. به ما گفت که کوه روبرو اسمش کوه رامنده و یه چشمه علی پرآب داره که راه رسیدن بهش کمی سخته. میله‌های قناتهاشون رو نشون داد که سنگ‌چین شده بودن که برای من خیلی جالب بود. یه چیز افسانه‌ای هم درباره‌ی یه چاه خیلی عمیق در نوک قله‌ی رامند گفت که قدیمها با یه کاسه‌ی زرین ازش آب برمی‌داشتند و بعدها کاسه مفقود شده است...

امامزاده‌ی دانسفهان

میله‌های سنگچین شده‌ی قنات

آقای فصیحی با کلی انرژی و علاقه برامون از قدیم و جدید حرف زد
درباره‌ی قبرستون سئوال کردیم. یه سری سنگ قبر حدود صد تا صد و پنجاه ساله اونجا بود. گفتن قبلا سنگ قبرهای دیگه‌ای هم بود، از جمله سنگ قبری که می‌گفتن شبها مثل فسفر می‌درخشید، اما یه عده‌ای ناشناس اومدن لودر زدن و سنگها رو دزدیدن، و مردم نمی‌دونستن این سنگها ارزش دارن. همچنین چیزی که تعریف می‌کرد مثل این بود که اونجا یه تپه‌ی تاریخی بوده باشه، که هر چی می‌کندن تو لایه‌های پایین‌تر به قبر می‌رسیدن و بعضی اسکلتها خیلی درشت بودن، جمجمه‌ی درشت و استخونهای درشت داشتن (البته جوری که تعریف می‌کرد معلوم نبود افسانه‌ست یا واقعیت). بعدها سازمان میراث اومد و کل منطقه رو دارای ارزش تاریخی اعلام کرد ولی معلوم نیست چه چیز باارزشی باقی مونده باشه. اما چیزی که برای من جالب بود، سنگ‌چین کردن دور قبرها بود، اونهم با سنگهای آذرین زیبایی که آقای فصیحی می‌گفت بعد از خاکسپاری می‌رن و از کوه رامند میارن. خوشرنگترین سنگ رو بالای قبر می‌گذاشتن و اگر متوفی جوان بود، سنگهای تیره دور تا دور قبرش می‌گذاشتن. تصور این مراسم، یعنی رفتن و سنگ آوردن برای کسی که از دست دادن فکرم رو به پرواز می‌بره. چه حالی داشتن؟ گریه می‌کردن؟ کی رو می‌فرستادن دنبال سنگ؟ همه می‌رفتن؟ یا جوونها رو می‌فرستادن؟ تو راه چیزی می‌خوندن؟ آهسته می‌رفتن؟
همکار آقای فصیحی که اسمش رو فراموش کردم پای استخری که آب قنات توش پر می‌شد یه کلبه داشت. برامون چای ریختن و ما رو تو سایه نشوندن و گپ زدیم. گفتن وقتی زلزله‌ی بوئین زهرا اومده بود، تو سال ۴۱، مرکز امداد تو خود همین روستا بوده، شاه با هلیکوپتر اومده تو خود روستا ایستاده، (این که اولین مقام مملکت اومده به روستای به این کوچیکی و با جدیت دستور داده به کار زلزله‌زده‌ها رسیدگی بشه خیلی برای مردم مهم بود، دو سه نفری این رو با تاکید بهمون گفتن). شاه گفته برای همه‌ی مردم تو محل جدید روستا خونه‌های بتنی بسازن. مردم دو سال تو همین بخش تو چادرهاشون بودن تا خونه‌ها آماده شدن. خونه‌های اون دوره انقدر خوب بودن و مصالحشون خوب بوده که هنوز دارن تو همون خونه‌ها زندگی می‌کنن و فقط سقف شیروونی رو برداشتن. خیابون‌بندی‌های منظم از ویژگی‌های این روستای جدید بود و خونه جدیدهای حالا اصلا به پای اون خونه‌ها نمی‌رسه.
زبان مردم اینجا تاتی بود. یعنی کل منطقه‌ی پایین تاکستان تاتی حرف می‌زنن. می‌گفت تات‌ها قبلا تو آذربایجان زندگی می‌کردند ولی یه پادشاه ترک زبانی (نمی‌دونست کدوم پادشاه) مردم رو مجبور به یاد گرفتن زبان ترکی کرد و بخاطر همینه که الان تات زبان تو ایران خیلی کمه. یه جایی هم نزدیک دانسفهان وجود داره به اسم قشلاق چرخلو که مردمش ترکهای شاهسون هستن و تو دوره‌ی صفوی که پادشاهها ایلات رو تیکه پاره می‌کردن، کوچانده شدن به اینجا.
با اینکه دانسفهان واقعا دیدنی زیادی نداشت ولی وقت زیادی رو با مردم گذرونده بودیم و باید راه می‌افتادیم به سمت برجهای خرقان. اما خب، نمی‌شه که آدم مستقیم بره تا مقصد؟ یه جا بین راه رسیدیم به شهر آبگرم. آدم آبگرم ببینه و نره تنی به آب بزنه؟ مگه می‌شه؟ مگه می‌شه؟ محیط آبگرم تمیز و خوب بود، زنونه مردونه تفکیک شده بود، اما چیزی که ازش شکایت داشتم این بود که هیچ گیره و قلابی برای آویزون کردن حوله توی حمام یا رختکنش نداشت.

ای کسانی که سفر می‌کنید. آیا شما نیز در کنار جاده توقف نموده میوه و سبزیجات می‌خرید؟

و دمی را به تماشای برداشت محصولات کشاورزی می‌گذرانید؟ 

این شهر اسمش هم آبگرم بود. 

  .و مثل بسیاری از شهرهای دارای چشمه‌های آبگرم، پسابها در رودخانه می‌ریخت 

اما به برکت وجود آبگرم، شهر رنگ و رونق گرفته بود

بعد از حمام دلچسب، پیش بسوی دوقلوها

چه بسیار مردمان که پیش از ما بودند و چه بسیار که بعدها از ویرانه‌های ما بگذرند

!البته موانع راه گاهی قصد کنار رفتن نداشتند

بعد از آبگرم، گرسنگی شدید رو با نون و پنیر و گوجه خیار که همه‌ش رو توی مسیر تهیه کرده بودیم رفع و رجوع کردیم تا قبل از غروب به برجهای دوقلوی خرقان برسیم که توی یه بخش ساکت و بی‌تحرک نزدیک جاده جا خوش کرده بودن. تماشای برجها از دور خیلی هیجان داشت و هر چه نزدیکتر می‌شدیم هیجان بیشتر می‌شد. ماشین رو گذاشتیم و راه افتادیم به سمت برجهای دوقلو، در حالی که من اطلاعات مربوط به اونها رو از روی تبلت می‌خوندم. هیچکس اونجا نبود. فقط آرامش بود و پرنده‌ها، سکوت بود و بوته‌های زیبای خار، و زیباترین نقشهای هندسی روی دو برج. برای من که خیلی از این نقشها رو تو کلاس هندسه‌ی نقوش کار کرده بودم، تماشاشون از نزدیک خیلی خیلی لذت داشت. همراهم از پلکان بسیار باریک برج قدیمی بالا رفت و من یه کم ترسیدم که برم و گیر کنم! وقتی چرخیدم دیدم باد دهها قاصدک رو برام به داخل برج آورده و همه‌شون دارن کف برج توی نور می‌رقصن.

دوقلوها از دور پیدا می‌شوند

و چقدر عزیز بودن، با اون چسب زخمها...

آیا ما متنوعترین تزیینات گلی هندسی دنیا رو داریم؟ تایید حضار

کسی بود گفته باشه نه؟ 
 آجرکاری برجهای خرقان، هنر قرن پنجم (دوره‌ی سلجوقی) رو به کمال رسونده. اما اهمیت دیگه‌ی اونها اینه که اولین نمونه‌های گنبد دوپوسته در ایران (و در واقع جهان) هستند. گنبد دوپوسته می‌دونین چیه؟ 
برجها در مقابل سیل و زلزله طاقت آوردند، اینجا دور از همه در سکوت کنار همدیگه پا توی زمین دارند،
و چه خوشبختیم ما که می‌تونیم به دیدنشون بریم
با زیباترین تصویرها تو خاطرمون، حرکت کردیم که خودمون رو به سلطانیه یا زنجان برسونیم. 


برکت قطعا یکی از رنگهای اصلی‌ش طلاییه

بعضی وقتها هم کنار می‌زنیم، تا پسربچه‌ای رو تماشا کنیم که داره به پدرش کمک می‌کنه



و پدرش با صبر و حوصله باهاش حرف می‌زنه، راه و چاه رو بهش یاد می‌ده

گذر از قزوین


دو هفته آخر شهریور۹۷ رو رفته بودم سفر، به قزوین و زنجان و تکاب، سفری با یک دوست خوب و مدل چادر خوابی و هر جاده‌ای که دیدیم قشنگ بود بپیچیم بریم توش! قزوین مثل همیشه دوست داشتنی بود و قیمه‌نثارش مثل همیشه لذیذ. بهترین بخش قزوین اینبار جلوی دروازه‌ی عالی قاپو بود، که اونطرف خیابون دوتا میز و صندلی گذاشته بودن، انگار برای ما. نشستیم بر قدیمی‌ترین خیابون ایران، روبروی عالی‌قاپو، چای تو استکان کمر باریک و بعد باد و طوفان شد و بارون!!!! اولین بارون پاییزی امسال تو بهترین جا. انقدر حسش قشنگ بود که هر چی صاحب قهوه‌خونه گفت بیاین تو بشینین اصرار کردیم که نه. یه حس پاریس‌گونه‌ای داشت کل فضا. تازه این وسط چون کف خیابون سنگ بود دو تا موتور سوار همزمان لیز خوردن و نقش زمین شدن. چیزی‌شون نشد، ما هم که دل پری از موتور سیکلت و سر و صداش داریم، بهشون زیرزیرکی خندیدیم.

بهترین مکان برای نوشیدن چای

دروازه درب کوشک دروازه‌ی شمالی شهر بوده 

به جز اون عبارت مفرح السلطان بن السلطان بن السلطان والخاقان بن الخاقان، راجع به تزیینات یه مقدار حرف دارم تو پستهای بعدی ایشالا. 

ساده

ولی قشنگ

انقدر سخته که دیگه ساختمونهامون رو رنگی و قشنگ نمی‌کنیم؟ من که اگه خونه داشتم ورودیش رو اینطور تزیین می‌کردم.
یکی از خونه‌های زیبای خیابون فردوسی

شواهدی هستند که نشون می‌دن یه شهر یه زمانی حالش خیلی خوب بوده

و حال خوبش رو هنوز هم به ما می‌ده

حتی ناودون رو هم تزیین می‌کردن. چی بودیم ما؟ 
این ساختمون خیابون فردوسی خیلی با تخیل من بازی کرد. قشنگ آدمو می‌برد به انقلاب مشروطه، به چاپ روزنامه‌ها، به جمع شدن مشروطه‌چی‌ها، به عکسهای یادگاری، به امید و هیجان روشنفکرها... قشنگ یه سریال تو ذهن آدم ساخته می‌شد.

اینجا رو به عنوان اینکه موزه‌ست رفتیم. گفتن یه سری آثار که وزیر امور خارجه سابق هدیه گرفته بوده آوردن اینجا به نمایش گذاشتن. ولی خب موزه بسته بود. پس ساختمون رو طواف کردیم.

ورودی زیباش رو تماشا کردیم

از زوایای گوناگون. 
برگشتیم به سمت دولتخانه صفوی. به سمت دروازه‌ی عالی‌قاپو.
مدرسه‌ی امیدیه می‌دونین چرا مهمه؟ 

مدرسه‌ی امیدیه اولین مدرسه‌ی نوین قزوین بوده، به دستور صالح‌خان آصف‌لدوله، حاکم تجددخواه قزوین در عهد قاجار.
اما چیزی که من دوست داشتم این بود وقتی زمین اینجا رو از باقرخان سعدالسلطنه می‌گرفتند، شرط کرده که از اینجا الی‌الابد به عنوان فضای آموزشی استفاده بشه. 

از اون حیاطا که از پشت میله‌ها هم هزارتا قصه برای گفتن داره... تو مجموعه‌ی دولتخانه صفوی

من خیلی وقتها با خودخواهی خودم رو خوشبخت‌ترین آدم روی زمین می‌دونم. خیلی خودخواهانه‌ست. اما نمی‌دونین چه لذتی داره.

اینجا گراندهتل قزوین بوده. چرا گراندهتلهامون با اون همه داستان به چنین روزی افتادن...


چقدر چقدر داستان داره این ساختمون... 

اینم عکس قدیمی‌ش. گرچه فکر نمی‌کنم فردانیوز واقعا مالک این عکس بوده باشه. منبع اصلی نمی‌دونم کجاست. 

آدم بیاد قزوین، از مسجد رد نشه؟ بازار نره؟ مگه می‌شه؟ مگه می‌شه؟

گشت و گذار تو سراها و تیمچه‌ها و تماشای مردم در حال کار

ایشالا کاسبی‌تون همیشه برکت داشته باشه

بشینیم اینجا و قصه‌بافی کنیم. نه؟ 

بازار فرش‌فروشها، معدن اونهمه انرژی مثبت و زحمت که پای بافتن قالی‌ها گذاشته شده، همیشه حسش عالیه.

اگر آدم پولداری بودم کلکسیونر فرش می‌شدم... راهی برای آدمهای بی‌پول علاقمند به فرش می‌شناسید؟

همچین راحت لم‌می‌دن و گپ می‌زنن... فقط گربه کم دارن برای نوازش 

آیا ما ایرانی‌ها زیباترین کاربندی‌های دنیا را داریم؟ قطعا همینطور است. اصلا کاربندی واس ماس. 

ای کاش من یک فرش فروش بودم... 

خب قزوین همه‌ش که سرای سعدالسلطنه نیست. یه جاهایی هم هست که اونقد خوش‌شانس نبودن که مرمت بشن. اما از زیبایی‌ش چی بگم... 

حیف نیستیم ما؟ حیف نیستیم که زیبایی‌های اطرافمون دارن روز به روز کمتر می‌شن؟ 

نه، یه گوشه‌هاییش مرمت شده...