۱۳۹۶ خرداد ۶, شنبه

به نیشابور

چـــه خــــوش‌ست این نشابور و هوای خوشگوارش              چـــه لطافتـــی است او را و لطافـــــــت بهــــارش
به بَرَش گرفته کوهی، که در او بسی شـکن‌هاست                 کـــه چـــو گیســـوان پـُرپیـــچ، فتـــــاده بر کنـارش 
به «کلیدر»ش، کلیدی ز بهشت «دربهشـت» است               و به خـاورش، «شه فضل» و بــه «خرو» رُودبارش
ز میان و هـــر بــَر کــــوه، روانـــه گشتـــه، جــویی              بـــه زلال اشــک چشــــــم است، روان جــویبـارش 
به صــبا حکایت، این شهــر، رقم کشیـد «عبـدی»              مگــــرش به حُسن شعـــرش، نــزند ز رُخ غبــارش

بخشی از شعر اباصلت عبدی درباره‌ی نیشابور

خوش‌خوشان به سمت نیشابور رفتیم. در مسیر رفت، وقتی از سمنان خارج شده و به سبزوار نزدیک می‌شدیم، کویر جای خودش را به دشتهای سبز و مزارع آباد می‌داد، و نیشابور اوج سرسبزی و زیبایی مسیر بود. تابلوهای ورود به شهر، مسافران را به شهر قلمدانهای مرصّع و پایدارترین شهر ایران خوش آمد می‌گفتند. در همان مسیر ریواس خریده بودیم، ریواسهای درشت و آبدار که بعدا برایمان توضیح دادند دور جوانه‌ها را سنگچین می‌کنند و جوانه برای رسیدن به نور باید قد بکشد.
حالا در راه برگشت، از سمت مشهد به نیشابور می‌رفتیم که در پای بینالود زیبا خفته بود.
ظهر بود که به شهر رسیدیم، میزبانمان یاسر بود، جوانی ساده و بی‌هیاهو. با دوچرخه به دنبالمان آمد تا راهنمایی‌مان کند. آنقدر روحش تازه و لطیف بود که همان گفتگوی کوتاه باعث شد احساس غریبگی نکنیم. گفت در خانه دو مهمان دیگر هم دارد، علاوه بر آن، مهمان جدیدی از فرانسه هم شاید به ما بپیوندد. خانه‌ای که می‌گفت، خانه‌ی کوچکی بود، یا بهتر بگویم، یک سالن دراز، با یک حیاط کوچک، اما بسیار صمیمی و خودمانی. با مهمانهایش دور میز نشستیم و غذا خوردیم، بعد از ناهار، نفس تازه کردیم تا گپی بزنیم و آشنا شویم. مهمان فرانسوی هم از راه رسید، جوانی به اسم نیکلا، که بیشتر به قزاق‌ها شبیه بود تا فرانسوی‌ها.
بعد از ظهر به سمت مقبره‌ی خیام رفتیم. نیکلا با من همراه شد که در ابتدا مقبره‌ی عطار و محوطه‌ی شایداخ را ببینیم و بعد به مقبره‌ی خیام و برنامه‌ی دورهمی برسیم.

بلوار عرفان با درختهای کاج سربلند، بین آرامگاه عطار و آرامگاه خیام کشیده شده

آرامگاه عطار نیشابوری
 عطار نیشابوری، بزرگ شاعری‌ست که به دست سربازان مغول کشته شد، و آثارش به آتش کشیده شد. او تنها با آثاری شناخته می‌شود که در زمان زندگی‌اش به شهرهای دیگر برده شده بود.
به یاد این شاعر متقدم و تاثیر گذار، چند بیتی از وادی طلب، از هفت شهر عشق او در منطق‌الطیر را زمزمه کنیم...
چون فــرو آیــی به وادی طـلـب               پیشت آید هر زمانی صد تعـب
چون نماند هیچ معلومت به دست            دل بباید پاک کرد از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات              تـافتن گیـرد ز حضـرت نور ذات
 چون شود آن نور بر دل آشکار              در دل تو یـک طلـب گـردد هزار

وقتی در ماهان کرمان به شاه‌نعمت‌الله رفته بودم، خادم آن مکان توضیح داده بود که از ورودی محوطه تا انتهای آن (بعد از درختان سرو) هفت درب در یک راستا قرار گرفته‌اند که هفت در عرفان هستند. ای کاش برای آرامگاه عطار نیز چنین طراحی محیطی‌ای انجام شود و این بنای کوچک هشت‌ضلعی، بخشی از درک بازدیدکنندگان از سلوک معنوی باشد.

شادیاخ، بقایای کاخ شادی که دو مصیبت حمله‌ی مغول و زلزله را به خود دیده بود
 شادیاخ یا کاخ شادی یکی از بخشهای شهر قدیم نیشابور است که حفاری شده. این بخش از محله‌های اشرافی‌نشین نیشابور بوده که از قرن سوم تا هفتم هجری مسکونی بود و گفته می‌شود یعقوب لیث صفار دستور داده بود در این مکان باغهای زیبایی احداث شود. در دوره‌ی سامانیان و غزنویان نیز شادیاخ محل استقرار سپهسالار خراسان به شمار می‌رفت. همچمنین گفته می‌شود تاجگذاری طغرل سلجوقی و ازدواج ملکشاه سلجوقی در کاخ شادیاخ بوده. این کاخ در زمان حمله‌ی مغول ویران شد و پس از آن بر اثر زلزله‌ای در قرن دوازدهم هجری بقایای آن نیز از بین رفت.


در بخشی از محوطه اسکلتهای کشف شده در فضای محصور شیشه‌ای حفاظت شده‌اند

نیکلا

باورنکردنی‌ترین قسمت بازدیدمان، دیدن تپه‌های تاریخی بود که به جولانگاه موتورسیکلت سوارها تبدیل شده بود! در اینترنت این موضوع را دنبال کردم و ظاهرا این محوطه‌های تاریخی به علت نبود بودجه به حال خود رها شدند و مردم نیشابور هم ظاهرا چیزی از تاریخ خونبار خود نمی‌خواهند...
از اینجا به سمت آرامگاه خیام رفتیم که در انتهای دیگر بلوار عرفان قرار داشت. محوطه‌ی بزرگ و باغ زیبای آن، به همراه بنایی دلربا که باد در آن می‌رقصد، همان جایی بود که باید می‌بود. تمام دلنشینی معماری و عطر بهاری، می‌توانست زیباترین خاطره را برایم بسازد، اگر صدای بلندگوهای امامزاده محروق در همسایگی، اینقدر آزاردهنده نبودند. اصوات بسیار بلند، ناموزون و گریان، آنهم در روزهای بعد از نیمه‌ی شعبان که قاعدتا باید به شادی برگزار شوند، زجرآورترین چیزی‌ست که در محوطه‌های مذهبی وجود دارد، آنهم در کنار آرامگاه شاعری که بیشترین بازدیدکننده‌ی شهر را به سوی خودش می‌خواند، و چند روز دیگر سالروز میلادش است. ای کاش بلندگوها می‌سوخت، و می‌توانستم با آرامش به امامزاده هم بروم، نه اینکه دست روی گوشها بگذارم و از آن محیط فرار کنم...

آرامگاه خیام


دورهمی بزرگداشت خیام 
دورهمی بزرگداشت خیام، علیرغم سر و صدای محیط، بسیار خوب برگزار شد. آقای معمار رباعیات را پرینت گرفته بود و علاوه بر دعوت شده‌های دورهمی که انگشت شمار بودند، بازدیدکننده‌های آرامگاه می‌آمدند، جزوه‌ای می‌گرفتند و در خواندن مشارکت می‌کردند. تجربه‌ی بسیار خوبی از مشارکت خودجوش مردم بود و باید برای این خیام خوانی دلنشین به آقای معمار آفرین گفت.

* شانزده هفده سال پیش، وقتی به استانبول ترکیه رفته بودم، در بازار فرش فروشهایش یکی از تاجران فرش وقتی فهمیده بود من ایرانی هستم، مرا به حجره‌اش دعوت کرده بود و چای سیب تعارف کرده بود. او عاشق خیام بود و ترجمه‌ی اشعار خیام را به ترکی و انگلیسی از حفظ بود، کاغذ و قلم به دست من داده بود که تو را به خدا بیا یک رباعی از خیام را به فارسی برایم بنویس... و من هر چه فکر کرده بودم یک رباعی کامل به خاطرم نیامد که نیامد. آنموقع‌ها هنوز تلفن هوشمند و اینترنت همراه هنوز خواب و خیالی بیش نبود و نمی‌شد مثل امروز یک جستجوی گوگل انجام داد و کل رباعیات خیام را برای او نوشت. اما چیزی که از آنروز به یادم مانده، احساس شرمساری بود از اینکه من شاعر و دانشمند کشور خودم را نمی‌شناسم، در حالی که کسی مثل این مرد، تنها با چند بیت ترجمه شده که حق مطلب را هم ادا نمی‌کنند، اینطور عاشق ادبیات و کشور من است.

در حالی که یاسر برای کار به سفر رفته بود، من و دیگر مسافرهای خانه‌اش اوقات خوشی در کنار یکدیگر داشتیم

سری به اماکن معروف نیشابور زدیم، از جمله کاروانسرای شاه عباسی که به مرکز فروش صنایع دستی تبدیل شده


در کارگاه فیروزه‌تراشی

در بالای یکی از حجره‌ها چند تابلو از عکسهای قدیمی بود که می‌شد برای هر کدام داستانی طولانی ساخت

با اینکه با نیکلا خداحافظی کرده بودیم اما هر جا که می‌رفتیم بازهم او را می‌دیدیم!

از بازار عبور کردیم، اما چیزی نخریدیم.
اما نیشابور زمانی ما را مهمان دلربایی‌اش کرد که به دهکده‌ی چوبین رفتیم، جایی که یک مسجد تمام چوب ساخته‌اند و باغ و فضایش آدم را مست می‌کند. دهکده‌ی چوبین ده کیلومتر دورتر از آرامگاه خیام در جاده‌ی اسحاق آباد قرار گرفته. جایی‌ست جدا از شهر و هیاهوی اتومبیل‌ها. همان ابتدای باغ زیر انداز پهن کردیم و پا به جوی آب زدیم. بعد در زیر سایه‌ی درختان سپیدار و صدای بهم خوردن برگهایشان به خوابی دلچسب فرو رفتم و وقتی چشم باز کردم، جهان زیباتر شده بود.

به سمت مسجد چوبین

داستان ساخت مسجد چوبین

مسجد چوبین نیشابور

بوته‌های یاس امین‌الدوله به استقبال، عطر می‌پراکندند

گفته‌اند مسجد مانند کشتی وارونه‌ای‌ست. از داخل می‌شود این شباهت را بهتر فهمید.

ای کاش می‌شد عطر این بوته‌ها را با تصویرش ذخیره کرد
از نیشابور بیرون رفتیم، به این امید که تا قبل از غروب به روستای کلیدر برسیم، همان کلیدرِ محمد دولت آبادی. اما جستجوی کلیدر، راه را برای سفری بی‌هدف، اما پربار در دیار خراسان راهی کرد.

۱۳۹۶ خرداد ۴, پنجشنبه

مشهد ورای مشهد

معمولا مشهد را برای زیارت می‌روند. در واقع شاید بهتر باشد بگویم که معمولا به جز برای زیارت نمی‌روند. باید بگویم که امام رضا واقعا مرا طلبید، چون شب نیمه‌ی شعبان بود که به حرم رفتم. به تقویم قمری اگر حساب کنیم من در نیمه‌ی شعبان متولد شده‌ام و این را به شوخی تعمیم می‌دهم به چراغانی‌های هر ساله‌ی خیابانها و جشن‌ها!
به هر حال، انتظار نداشتم که حرم خودش یک شهر کوچک در میان شهری بزرگ باشد. خوشخیال بودم که فکر می‌کردم می‌توانم مسجد گوهرشاد را سر حوصله ببینم و جذبش شوم. باید بگویم وسعت مجموعه و حجم جمعیت که در آن ساعات بعد از نیمه شب در تمام صحن‌ها موج می‌زد و همچنین صدای بلندگوها، نمی‌گذاشت آن حس مثبت و آرامش بخش که دیگران از آن می‌گفتند را درک کنم. بخصوص اینکه در باحجاب‌ترین شکل تمام زندگی‌ام در آنجا حاضر شده بودم و بازهم تذکر می‌شنیدم و فقط می‌خواستم از آنجا بروم بیرون. یک شب آقا طلبید ولی آنقدر روی اعصاب آدم راه رفتید که این فرصت هم از دستم رفت. 




حرم را با فاطیما و هادی رفتم. فاطیما اصالتا مشهدی‌ست. یک دختر دلنشین و برونگرا که خیلی زود دوست می‌شود و محبتش را بی‌غرض و ساده‌دلانه می‌پراکند. هادی هم از تهران آمده بود. جوانی که خیلی آرزوها دارد. مدتی در مشهد زندگی کرده بود و همه جا را خوب می‌شناخت.
اما بیرون حرم به مراتب از داخلش جذابتر بود. ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب، مغازه‌های باز، مردم در حال گردش و خرید و خوردن بستنی! انگار پنج بعد از ظهر باشد! تاکسی به راحتی پیدا می‌شد و البته همراه بودن با دو مشهدشناس به این نکته واقفم کرد که باید برای کرایه خیلی چانه بزنم چون اغلب راننده‌های مشهدی رحم و مروت چندانی ندارند! در مسیر رفت یکی از این ناتوها به تورمان خورد که با رانندگی‌اش هم نزدیک بود ما را به لقاءالله بفرستد، اما در برگشت راننده‌ای محترم و منصف ما را رساند. 


در بعد از ظهر، برای قرار دورهمی که آقای معمار تنظیم کرده بود، در ترافیک بسیار شدیدی افتادیم تا عاقبت راهمان را به سمت توس کج کنیم و بلوار شاهنامه را تا انتها ادامه بدهیم تا به آرامگاه حکیم سخن برسیم.  
آرامگاه فردوسی

نیلوفرهای آبی هنوز باز نشده بودند

این بنا به طور کامل از سنگ مرمر ساخته شده و تلفیقی از آرامگاه کورش در پاسارگاد و المانهای تخت جمشید را در خود دارد.
خط نستعلیق متعلق به استاد طاهرزاده و حجاری‌ها کار استاد حسین حجار باشی زنجانی‌ست. 

داخل مقبره نیز از سنگ سفید بود... سفید و سرد
 احتمالا از اینکه من آرامگاه فردوسی را سرد دیده‌ام به بعضی بر خورده باشد، اما واقعیت این است که این فضای محصور در سنگهای سفید، می‌توانست با طنین دکلمه‌ای از شاهنامه، پخش موسیقی حماسی (اما نه با صدای بلند) و کمی نورپردازی گرمتر، محیطی صمیمانه‌تر می‌شد. حالا اینکه دائم ایراد می‌گیرم را می‌توانید به حساب ارقام شناسنامه هم بگذارید.
نقش برجسته‌های نصب شده کار استاد فریدون صدیقی بودند

و عاقبت، دورهمی دوستانه به مناسبت بزرگداشت فردوسی در کنار مدفن اخوان ثالث، که به بحث بین شباهتها و تفاوتهای فردوسی و خیام سپری شد

از مشهد چه چیزی را دوست داشتم؟ نانهایش را! به نظرم کیفیت آرد در مشهد بسیار از تهران بالاتر بود و می‌شد یک نان سنگک را با ولع و در پنج دقیقه بلعید. البته ساکنین مشهد می‌گفتند ما هر وقت به شهر یا روستای خودمان برای سفر می‌رویم با خودمان نان می‌آوریم! یک هفته که بیایند تهران قطعا قدر عافیت خواهند دانست. در ضمن نانوایی‌ها در مشهد بسیار شیک و تمیز بودند و در چندتایی از آنها خانمها هم کار می‌کردند. این نانهای خوش خوراک را می‌شد با آش همراه کرد: آشکده‌ی یاران گناباد دو جور آش داشت که من نمی‌شناختم: جوش پره نوعی آش غلیظ با کشک فراوان بود که تویش بالشتکهای خمیری محتوی گوشت داشت، و دوم لخشک که شبیه به آش رشته بود با رشته‌های پهن‌تر و حبوبات کمتر. شله مشهدی و حلیم گیرمان نیامد، اگر جمعه را هم در مشهد بودیم امکان پیدا کردن این دو غذا هم می‌بود. 


اما صبح پنج شنبه آقا وحید، میزبان ما دعوت کرد که با او به کَنگ برویم، روستایی پلکانی و ییلاقی که به ماسوله‌ی خراسان معروف بود. جاده از دره‌های سرسبز و خنک می‌گذشت که بی‌شباهت به جاده چالوس یا لواسان نبود. بعد از چندین پیچ و گذر از رستورانهای کنار رودخانه به کنگ رسیدیم. آقا وحید برایمان توضیح داده بود که مردم کنگ لهجه‌ای متفاوت از مردم مشهد دارند که به لهجه‌ی نیشابور نزدیکتر است. البته منطقی بود، چون مشهد هم مثل تهران شهر هفتاد و دو ملت است و طبیعی‌ست لهجه‌ای متفاوت با لهجه‌ی حاکم بر اطرافش داشته باشد. 
روستای پلکانی کنگ
روستا از دور سرپا و زنده می‌نمود، اما باید به داخلش قدم می‌گذاشتیم تا از پس ساختمانهای تعمیر شده در پیش، به بناهای متروک و نیمه ویران در پس برسیم. 



اکثر خانه‌های بازسازی شده عنصر بالکن یا بهارخواب را از بدنه‌ی ساختمانهایشان حذف کرده‌اند اما در خانه‌های قدیمی این هنوز بخش زنده‌ای از ساختمان است

در کنگ دو جور خانه وجود داشت: خانه‌های زیبا و نیمه ویران، و خانه‌های بازسازی شده که دیگر روح قدیم را نداشتند. البته تک و توک خانه‌های قدیمی بازسازی شده هم بود که یکی شان ثبت میراث بود و دو دوست خوش ذوق آنرا تبدیل به خانه بومگردی کرده بودند، ایوان کنگ. 

اقامتگاه بومگردی ایوان کنگ

ایوان کنگ ساختمانی‌ست با قدمت سیصد و پنجاه سال که مقاوم سازی شده

و پنجره‌هایش به منظره‌ی دل انگیزی باز می‌شد

این منظره

و بخشی از کوه، دیواره‌ی پشتی ساختمان را تشکیل می‌دهد




چای کوهی که پیرزنی می‌خواست بسته‌ی سه کیلویی‌اش را به ما بفروشد!

ساختمان دیگری با حفظ نمای ظاهری بازسازی شده بود



چیزی که برایم غریب بود، این بود که در خانه‌های متروکه هنوز اثاثیه و لوازم وجود داشت. فرش مندرس، کمد شکسته، ظروف پراکنده... برخورد با این موضوع مرا بیشتر از متروک ماندن خانه ناراحت می‌کند، به صاحبان و ساکنان خانه‌ها فکر می‌کنم و اینکه وقتی از این مکان می‌رفتند، هنوز امید به بازگشت داشتند... و بازنگشتند...







سعی کردم تنها آبادانی‌های کنگ را به تصویر بکشم، اما دلم برای ویرانی‌هایش می‌لرزد. دلم برای خانه‌های ترک شده در همه‌ی خراسان می‌لرزد، خراسانی که مشهد دارد، و مشهدش حرمی به وسعت یک شهر...