۱۳۹۷ مرداد ۲۹, دوشنبه

نه سال پیش در چنین روزی!

نه سال پیش در چنین روزی در سانتیاگوی شیلی، محو تماشای شباهت این شهر به تهران بودم و کوههای آند رو که خیلی شباهت به توچال خودمون داشتن تمجید می‌کردم. 

یهو یادم اومد پاییز چقدر خوبه، چقدر دلم پاییز می‌خواد

وای دیشب که رفتم تو بالکن و نسیم خنک بهم خورد
اصلا دنیا یهو عوض شد
همه‌چی ملایم شد
همه‌چی نرم شد
همه‌چی خوب بود
تا اینکه دوستم گفت شاخص آلودگی هوا اومده رو ۱۳۵ 😐

آیا من باعث شده‌ام که کسی از شما از رفتن پشیمون بشه؟

من غلط کرده باشم! نه آقا! من مخالف موندن یا رفتن هیچکس نیستم. همیشه هم گفته‌م که اگر موقعیتی براتون پیش اومد که برای مدتی برین یه کشور دیگه، از این موقعیت استفاده کنین. هر ایرانی باید یکی دو سال بیرون از ایران زندگی کنه تا خیلی چیزا بیاد دستش. چیزایی که با حرف و قصه و نصیحت درست نمی‌شن. 
نصیحتم فقط اینه، یه جوری برین که پل پشت سر خودتون رو خراب نکنین، راه برگشت برای خودتون باقی بگذارین. از اون مهمتر، راه رفتن دیگران رو خراب نکنین. این مورد دوم خیلی دیده شده‌ها. یه گندی نزنین که کل یه سیستم تعطیل بشه و آدمهایی که به اون موقعیت در کشوری دیگه نیاز دارن ازش محروم بشن. 

مهاجرت هر کسی یه دنیا داستان و بالا و پایین داره. مهاجرت آسون نیست، مهاجرت معکوس هم آسون نیست. اما داستان کس دیگه رو داستان خودتون نکنین. نگین چون فلانی رفت می‌رم و چون فلانی برگشت می‌مونم. داستان خودتونو پیدا کنین و خوب بسازینش. چه اینجا، چه غیر اینجا. انقدر هم به اونایی که رفتن هم سرکوفت نزنین و گناهکارشون نکنین. شما از سختی‌هایی که اونا توش هستن خبر ندارین. اینم قابل توضیح دادن نیست. 

اما دلم پیش اونهاییه که این مدت خون دل خورده‌ن تا کارشون رو جور کنن و به یه طرفی برن، و الان با این قیمت ارز و بگیر و ببندها و هرج و مرج و بالا رفتن قیمت بلیطها، کل سرمایه‌شون از بین رفته. دلم پیش اونهاست که یه گند اقتصادی سردمداران مملکت تمام امید و آرزوشون رو پکونده. و چقدر زیادن اینها... چقدر زیاد و نا پیدا...

۱۳۹۷ مرداد ۲۶, جمعه

تا کی باید این تکرار، تکرار بشه؟

نادیا می‌گفت یه جوونی میاد روی پشت بوم روبرو، سیگار روشن می‌کنه. هیچ کاری نمی‌کنه. فقط می‌شینه و سیگار دود می‌کنه. آروم سیگار دود می‌کنه و به دود خیره می‌شه. در حالی که نشسته و هیچ کاری انجام نمی‌ده.
هر روز همین رو انجام می‌ده. شاید حتی تمام روزش همین رو انجام بده. هر روز....

این تصویر داره تکرار می‌شه. هر روز. روی پشت بومی توی هر خیابون... این تصویر داره تکرار می‌شه. هر روز توی نگاه جوونی می‌شه ته کشیدن جوونی رو دید. ته کشیدن امید. ته کشیدن زندگی. 

و انقدر زیاده که نمی‌بینیم. از کنارش می‌گذریم. چون به دیدنش عادت کردیم. 

۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

نمردیم و به یه درد خوردیم!

این لحظاتی که می‌فهمم برای بعضیا الگو شدم،
برای حواس پرتی، برای تصمیمای عجیب غریب، برای خل بودن!
این لحظات خیلی ملکوتیه!! 

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

به پیش

در راستای تحقق حال خوب، دیروز یه حرکت خودجوشی زدیم که خیلی بهمون چسبید. به قول معروف هم فال بود هم تماشا. حالا داستان چی بود...
این روزها تورهای موضوعی مثل مشروطه گردی و تاریخ‌گردی تهران توسط دوستان خبره‌ی تهرانگردی برگزار می‌شه. علیرضا عالم‌نژاد و شهرام شهریار، دو تا از لیدرهایی هستن که با همراهی حمیدرضا حسینی، محقق جوان تاریخ معاصر، تورهای موضوعی تهرانگردی برگزار می‌کنن. علیرضا وقایع تاریخی رو مثل قصه تعریف می‌کنه و شهرام شهریار هم مجوز بازدید از سوراخ سمبه‌هایی رو می‌گیره که در تصور هم نمی‌گنجه! هر دوی این دو نفر از دوستان بسیار خوب من هستند و تور هر دو رو تایید می‌کنم. 
اما!
اما ما که تور نرفتیم! یعنی در واقع من دو سه سال پیش از هر دوی این دوستان پرسیده بودم که مشروطه گردی نمی‌ذارین؟ اونموقع مقتضای زمان و مکان اجازه نمی‌داد. حالا که این دو عزیز تور برگزار می‌کنن، من تور نمی‌رم. اه چقدر این مقدمه کشدار شد... 
دیروز طی یک حرکت خود جوش من و یکی از دوستانم که همیشه پایه‌ی پیاده‌روی و شهر گردیه، زدیم و رفتیم مشروطه‌گردی فصل فتح تهران. در واقع از در خونه‌ی خودم شروع کردیم چون خونه‌ی من خیلی نزدیک به سفارت انگلیسه و بعد مسیر رو ادامه دادیم به سمت میدون بهارستان، از اونجا مدرسه سپهسالار، بعد به سمت پامنار و بازار و مسجد شاه و از جلوی کاخ گلستان دور زدیم و برگشتیم به سمت بالا. البته هیچکدوم از این مکانها رو بازدید نکردیم چون بعد از ساعت تعطیلی راه افتاده بودیم ( به امید خنک شدن هوا ولی لامصب خیلی گرم بود دیشب). اما، کاری که کردیم این بود که تو مکانهای مهم می‌ایستادیم و وقایع تاریخی رو از روی اینترنت پیدا می‌کردیم و می‌خوندیم. تعدادی هم عکس داشتیم که خب خیلی قابل تشخیص نبودن که دقیقا کجا هستن، ولی همین که تهران اونموقع رو با اون درختهای بلند چنار با تهران الان مقایسه می‌کردیم برامون جالب بود. خوندن آخر و عاقبت هر کدوم از سران مشروطه خواه و مشروعه خواه هم خودش داستان جالبی بود. 
خلاصه اینکه این اصلا یه کار پژوهشی عمیق نبود، ولی یه اقدام کارآگاهی بود که خودمون رو درباره‌ی اتفاقاتی که در یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر افتاده مطلع‌تر کنیم، و همین کارآگاهی بودنش بسیار بسیار بهمون چسبید. 
فعلا که خیلی به تاریخ مشروطه علاقمند شدیم. یه مدتی مطالعه درباره‌ش و پیدا کردن عکسهاش مشغولمون خواهد کرد. احتمالا پیاده‌روی رو گسترش بدیم و جاهای دیگه‌ای رو هم بریم. باغشاه، امامزاده یحیی، سرپولک، حتی شاه‌عبدالعظیم.  امروز هم از کتابخونه‌ی عمومی دوتا کتاب تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران امانت گرفتم. حالا تا کی حواسم به یه کار هیجان انگیز دیگه پرت بشه و این پروژه رو فراموش کنم... 

۱۳۹۷ مرداد ۱۸, پنجشنبه

سخته

سخته
سخته
سخته
سخته
سخته
سخته
ولی حرف اینه که الان نشکنیم
غرق غصه و افسردگی نشیم. 

حالمونو بهتر کنیم. می‌دونم سخته که خوب بشه، ولی می‌تونه بهتر از این بشه. 
به چندتا آدمی که دوستشون داریم زنگ بزنیم، همدیگه رو ببینیم، یه چایی بخوریم و حرفای خوب بزنیم. 
حالمونو بهتر کنیم. 
این از همه چی مهم‌تره.

۱۳۹۷ مرداد ۱۷, چهارشنبه

کالیفرنیا در آتش می‌سوزد

سه آتش‌سوزی بزرگ در شمال کالیفرنیا در حال سوزاندن و جلو رفتن هستند. آتش سوزی اصلی از منطقه‌ی شستا شروع شد و حالا از ردینگ هم رد شده و نسبت به هفته‌ی گذشته مساحتش چند برابر شده. با این اوضاع رسیدن آتش به ساکرامنتو غیرممکن به نظر نمی‌آید. مامان می‌گوید آسمان در این دو هفته سیاه بود و حتی پنجره‌ها را نمی‌توانند بازکنند چون بوی دود می‌آید داخل. 
چرا هر سال کالیفرنیا دچار آتش سوزی می‌شود؟ تابستانهای شمال کالیفرنیا بسیار گرم و خشک هستند. طوری که تمام علفها و بوته‌ها را خشک می‌کنند و این خشکی زمین در ساکرامنتو تا ماه ژانویه و فوریه ادامه دارد. هوای بسیار داغ و بادهای داغ و خشک به اضافه‌ی علفهایی که مثل بشکه‌ی باروت منتظر کوچکترین جرقه‌اند چنین فاجعه‌ای را پدید می‌آورند. چیز جدیدی هم نیست. این منطقه آتش‌سوزیهای بسیار به خود دیده اما این یکی را فاجعه‌ای متفاوت می‌نامند چون مساحت جنگلها و دشتهای شعله‌ور از همیشه بیشتر است. هزاران مامور آتش‌نشان در بخشهای مختلف ایالت درگیر خاموش کردن آتش هستند و رییس جمهور کودن هم توییت کرده که قوانین بد محیط زیستی کالیفرنیا باعث گسترش فاجعه شده! می‌گوید آب را به جای استفاده در خاموش کردن آتش دارند به اقیانوس می‌ریزند و هدر می‌دهند. حرفی زده که کاخ سفید هم نمی‌داند چطور باید توضیحش بدهد و سخنگویش اعلام کرده که در این مورد صحبتی ندارد. مردک به تنهایی با تمام مسئولین بی‌سواد ما رقابت می‌کند! 
الان فقط می‌توانم اخبار کالیفرنیا را دنبال کنم و از شما خواهش کنم مراقب طبیعتمان باشید. آن ته سیگار لعنتی را از پنجره‌ی ماشین پرت نکنید بیرون، بطری آب را نیندازید کنار جاده، تنها در جای دور از درختان آتش و قلیان و منقل جوجه‌کباب راه بیندازید. امسال جنگل گلستان ما هم سوخت. واقعا نمی‌دانم چقدر از جنگل گلستان باقی مانده که عین کالیفرنیا هر سال دچار آتش می‌شود. به خانه‌مان آتش نزنیم. 

۱۳۹۷ مرداد ۱۵, دوشنبه

کاش، کاش، باید کاری کنم.

تازه که آمده بودم ایران، دوستان می‌پرسیدند برای چی آمده‌ای؟ جواب مشخصی نداشتم. هنوز هم ندارم. ساده‌ترین جوابی که می‌دادم این بود که در ایران حالم خوب است. گفته بودند تو تازه‌نفسی، ظرف زندگی ما لبریز شده و می‌خواهیم هر طور شده از اینجا برویم بیرون، اما انگار توی ظرف تو تازه چند قطره ریخته باشند، هنوز نمی‌دانی چه خبر است. 
سه سال و نیم گذشته. 
هنوز هم اعتقاد دارم که در ایران حالم بهتر است، وقتی حرکت می‌کنم، وقتی جاده‌ای را به سوی مقصدی جدید در پیش می‌گیرم، وقتی می‌خواهم با مردمی آشنا شوم که نه معنی بازگشت، بلکه معنی زندگی به من می‌دهند. هنوز بسیار نقاط این سرزمین است که نرفته‌ام، و منتظر سفر به آنها هستم. نام شهرهایی که در گوشم طنین‌اندازند و می‌دانم که باید همت کنم و از جا برخیزم و بروم. 
اما به حرف دوستانم هم رسیده‌ام. ظرف خالی من در این سه سال، کم‌کم از بسیاری ناملایمتها پر می‌شد، و در این نیم سال لبریز شده. کار چندانی از پیش نبرده‌ام و این بیش از هر چیزی ناراحتم می‌کند. من که با آنهمه امید و نیروی تازه آمده بودم که برای میراث مملکتم کاری کنم، نه کل میراث، حتی یک گوشه‌ی ناچیزش را بتوانم بگیرم که خودم هم راضی باشم از این بازگشت. اما الان دلسردم. دلسرد از این اوضاع، دلسرد از تمام وقت و انرژی‌ای که هدر می‌رود، دلسرد از خودم. 
دو سه روزی‌ست که دوستان دارند برایم یادآوری می‌کنند، کارهایی که انجام داده‌ام... 

حباب

به خیریه‌ها بدبینم. در شرایطی که همه چیز در طوفان اقتصاد بد به هوا می‌رود، تعداد بیشتر و بیشتری از فعالیتهای خیریه پدیدار شده‌اند. نه که بگویم همه‌شان دزدند و کاری انجام نمی‌دهند و پول ملت را می‌خورند، اما، اینکه دولت همه چیز را ول کرده باشد و به امان خدا و این وسط هر کسی بخواهد دست کس دیگری را بگیرد، اینها ما را از آنها جدا می‌کند. ما دیگر از حکومت سئوال نمی‌کنیم. دیگر از آنها مطالبه نمی‌کنیم وظیفه‌شان را انجام بدهند. آنها در اشرافیگری و غارت و چپاول غرقند، ما همین قرص نان خودمان را نصف می‌کنیم و به دیگری می‌دهیم و خوشحالیم که شاید دلی را گرم کرده‌ایم. رهایشان کرده‌ایم و آنها با علم به همین، می‌تازند. ما را گذاشته‌اند توی جهنمی که برایمان درست کرده‌اند، تا همین‌جا به فکر همدیگر باشیم و دست یکدیگر را بگیریم و آنها را رها کنیم.
نفرت‌انگیزترین چیزی که شنیدم، از سوی دوستی بود در آنور آبها، که می‌گفت نمی‌دانی چقدر آدمهای محجبه و یقه بسته وابسته به جمهوری اسلامی در شهر ما زیاد شده، و آنها درست همان روش و زندگی‌ای را در پیش گرفته‌اند که در ایران داشتند. از آنها پرسیده که شما که این مدل زندگی انتخابتان است چرا در همان ایران نیستید؟ و جواب شنیده که ایران که دیگر جای زندگی نیست! 
اشتباه است اگر رهایشان کنیم. اشتباه محض. 

۱۳۹۷ مرداد ۱۳, شنبه

سئوال برای سئوال

شاید هم از آن شب یک جور دیگر شده. از آن شب که نشستم و فیلم هزارپا را تا آخرش دیدم و استفراغ نکردم. بلند نشدم از سینما بیایم بیرون. نشستم و تا آخرش را دیدم چون با دوستان رفته بودم. بعد که گفتم سرم درد می‌کند، دوستم گفت وقتی آدم بعد از مدتها می‌خندد خسته می‌شود. گفتم من نخندیدم. واقعیت را گفته بودم.
به خودم لعنت فرستادم که چرا پانزده‌هزار تومان خرج چنین فیلمی کرده‌ام که حالا بشود پرفروش‌ترین فیلم سال ۹۷. می‌خواستم پیاده تا خانه بیایم که حال فیلم را از مجاری عرق روی پوستم بیرون کنم، ولی نیامدم. نشستم توی ماشین چون دوستانم می‌خواستند برای شام بروند. همراهشان شدم ولی دلم شام نمی‌خواست. پیاده‌روی می‌خواست. اول بی‌هدف در خیابان ولیعصر راندیم. بعد به جلوی کبابی منصور رفتیم. آنقدر جمعیت بیرونش ایستاده بود که عطایش را به لقایش بخشیدیم. دوست دیگرم گفت برویم فلان ساندویچی معروف در خیابان پاکستان. باز هم در سکوت بودم. همانجا پیاده نشدم که پیاده بروم خانه. تا خیابان پاکستان را با هم رفتیم. اینجا هم بسیار شلوغ بود. از خیر شام گذشتیم. یکی از بچه‌ها تلاش می‌کرد اسنپ بگیرد. نمی‌خواستم اسنپ بگیرم. کمی دیگر پیششان ایستادم. با اینکه در طول فیلم خوش نگذشته بود، و حالا هم خوش نمی‌گذشت پیششان ایستادم. نه اینکه آنها باید خوشحالم می‌کردند. خوشحال نبودم و این حتی روی جمع آنها هم سایه می‌انداخت. گفتم من با مترو می‌روم. بچه‌ها گفتند باشد. قدم‌زنان راه افتادم توی خیابان خلوت و بی‌عابر پاکستان، در آن ساعت شب، و بعد در خیابان پر از ماشین بهشتی، بازهم بی‌عابر، کمی هم ترسناک. 
تمام راه را که به سمت ایستگاه مترو می‌رفتم، فکر می‌کردم که چه چیزی باعث شد در سالن سینما، توی ماشین، یا در خیابان پاکستان بمانم. منتظر چه چیزی بودم؟ 

برای خودم و دیگران

می‌گوید نوشتن ایده‌ها بهترین تراپی‌ست. یک دفترچه کنار دستت بگذار. روزی ده تا ایده تویش بنویس. ایده‌ها حتما نباید محکوم به انجام باشند. کمی که گذشت می‌بینی که مغزت دوباره مثل ماشین راه می‌افتد و آنقدر ایده تراوش می‌کند که از دفترچه‌ات سرریز می‌کند.
می‌گویم باشد، ولی وقتی یادم می‌رود دفترچه‌ای هم دارم چه؟ 
می‌گوید تو خودت را مجبور به فراموشی می‌کنی. فراموشی، عکس‌العمل مغزت است نسبت به چیزهایی که از آنها می‌ترسی.
سکوت می‌کنم. 

برای خودم

می‌گوید همه چیز را گفتی اما همه‌ی اینها چیزهایی در سطح هستند که خواستی با آنها فکر مرا از آنچه که در عمق است منحرف کنی. 
می‌گویم اتفاقا فکر می‌کردم الان تشویقم می‌کنی که اینهمه مطالب پراکنده را بدون حواس‌پرتی برایت گفتم و وسط هیچکدام یکهو رشته‌ی کلام گم نشد.
می‌گوید ولی یک چیزی را پنهان می‌کنی. نمی‌خواهی من هم بفهمم. 
فکر می‌کنم. لابد چیزی که می‌گوید، چیزی‌ست که خود من هم نمی‌خواهم بفهمم. ناخودآگاهم قایمش می‌کند که خودم هم حواسم به آن نباشد.
اما هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم که آن چیست. 
می‌گویم تو همیشه مرا متهم می‌کنی که احساساتم را قایم می‌کنم. 
توی فکر می‌روم و دنبال احساسات می‌گردم، که جایی، سر کوچه‌ای، یا در جاده‌ای جایشان گذاشته‌ام. 
ولی دیگر چیزی برایم درد ندارد. توی مردابی از بی‌تفاوتی غوطه می‌خورم. ترس دارد. اما درد ندارد. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۲, چهارشنبه

نگران

امسال بعد از تبریک سال تحویل گفتم عجب سال ترسناکی رو شروع کردیم. امسال سال پر تلاطمی خواهد بود. از وضعیت دلهره آور دلار تا تصویب مسخره‌ترین باج تاریخ پس از انقلاب (عوارض خروج از کشور)، نشون می‌ده امسال اصلا یه سال عادی نیست. امسال یه عده که بی‌خیال بودن، تحت فشار قرار می‌گیرن، یه عده که تحت فشار بودن دیگه نمی‌تونن فشار رو تحمل کنن و از جا در می‌رن. یه عده که زوال خودشون رو می‌بینن، دو دستی چنگ می‌زنن به هر چی سر راهشونه. 
امسال باید مواظب باشیم. نه تنها مواظب خودمون و خانواده‌مون، نه تنها مواظب رفتارمون، بلکه باید مواظب میراث و محیط زیستمون باشیم. امسال از اون سالهاست که چوب حراج بزنن به میراث. حالا که کیسه خالی شد بیان سراغ هر چی می‌شه کند و برد. مراقب باشیم. نگذاریم جمله‌ی «خودمون هم به خودمون رحم نمی‌کنیم» بیفته تو دهنا. خوب نگاه کنیم، تشخیص بدیم چی نباید نابود بشه، مراقبش باشیم. خواه طرز رفتارمون با دیگران باشه، خواه مابع طبیعی باشه، خواه اون ساختمون سر پا که هویت ما بهش گره خورده. حواسمون باشه که چی رو نباید از دست بدیم، چون اگه از دستش بدیم، برنمی‌گرده، یه قسمت از ما رو هم با خودش می‌کنه و می‌بره. 
مواظب میراث باشیم. مواظب جنگلا باشیم. مواظب آب باشیم. 

۱۳۹۶ اسفند ۵, شنبه

نقش خیال...

اومدم دیدن مامان و بابا. مامان قرار بود زانوش رو جراحی کنه، ششم مارچ وقت داشت. بلیط گرفتیم که پیشش باشم. دو سه روز قبل از سفر تلفن زد گفت دکترش می‌گه شرایط عمل رو نداری. سه ماه دیگه قندت پایین اومد آزمایشات خوب بود بهت تاریخ می‌دم. نگران بود که آیا من میام یا نه. برادرم گفت این بلیط کنسل شدنی نیست. پاشو بیا. 
خیلی‌ها پرسیدن چرا بی‌خبر رفتی. بی‌خبر نبود، بیشتر عجله‌ای بود، و تو این چند ماه زمستون انقدر استرس کاری داشتیم که دیدم بهترین کار اینه که برم. خب شما ممکنه یه شهر دیگه باشین، برای دیدن پدر و مادرتون برین یه شهر دیگه. واسه من این یه کم متفاوته. فاصله‌ش اندازه نصف کره‌ی زمینه. بیست و سه ساعتس فقط توی سه تا پرواز تو هوا بودم. پرواز قطری انصافا پرواز خیلی خوبی بود. مقایسه‌ش کردم با ایران ایر که رفته بودم اتریش. یه تحول لازم داریم. ما که می‌تونیم یه سیستم مثل دیجی‌کالا، مثل اسنپ، مثل خدمات پس از فروش ال‌جی داشته باشیم، می‌تونیم یه سرویس هوایی درست درمون راه بندازیم، که این شرکتهای قدیمی رو یه تکونی بده، که خاک روی شونه‌هاشون رو بتکونن، که به تکاپو بیفتن، که بخوان سرویس درست بدن، انقدر از مسافر و مشتری‌شون طلبکار نباشن. واقعا چندتا سرمایه‌گذار می‌خواد، و چندتا مدیر تازه نفس، که بلد باشن به کارمندشون انرژی بدن، که این انرژی تخلیه بشه توی کار، و مردم ازش انرژی بگیرن. (می‌دونم الان چندتاتون می‌خواین بیاین بخش نظرخواهی رو آباد کنین :)))
خب. اما این بار آمریکا اومدنم یه تفاوتی با مهمونی‌های قبلی داره. اینبار دارم از جا می‌کنم. دارم حرکت می‌کنم برای یه سفر، که از اولین روز ورودم به آمریکا در سالها پیش، خوابشو می‌دیدم. یه سفر که خودمو توش گم کنم. خودمو توش پیدا کنم. خودمو توش بشناسم. هر بار به خودم می‌گفتم الان شرایطش نیست. این بار گفتم شرایطش هم نباشه بازم می‌رم! حالا امروز دارم راه می‌افتم. اگرچه جاده‌ها اوضاعشون خیلی خوب نیست و نصف کشور توی برف و بارون و سیل دست و پا می‌زنه، اما مسیرم مسیر امنیه. احتمالا سرما باعث بشه نتونم چادر بزنم، تا بحال تو شرایط چندین درجه زیر صفر چادر نزدم. می‌رم ببینم چی می‌شه. 
تنها می‌رم؟ راستش نه. البته دو روز اول تنهام، فردا شب دختر خاله‌م از شرق آمریکا خودشو بهم می‌رسونه. هشت سال از وقتی که با هم همخونه بودیم می‌گذره. الان باید ببینیم چقدر عوض شدیم، چقدر هنوز شبیه گذشته‌ایم، چقدر تحمل همدیگه رو داریم! ما همیشه بیشتر رفیق بودیم تا فامیل. حالا رفیق قدیمی داره میاد که بازم با هم همسفر بشیم. 
عکسهای روزمره رو تو اینستاگرام می‌گذارم. عکسهای دوربین رو ولی نمی‌دونم، آیا مثل تمام چند هزار عکس دیگه‌ی سفرها انبار می‌شن یا بالاخره یه راهی، یه جایی برای انتشارشون پیدا می‌کنم یا نه. عکاسی باز داره توی ذهنم پر رنگ می‌شه. باید یه کاری بکنم. یه حرکتی انجام بدم. بخش هنر مغزم یه مدیر مدیر تازه‌نفس می‌خواد، که پشتکار داشته باشه، انرژی بده، و انقدر، انقدر منتقد نباشه. 
بریم، بریم سر سفر...

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

مادرید همیشه زنده

اولین لحظه‌ای که از پله برقی مترو بالا آمدم و توی آسمان آبی پررنگ که با آفتاب زیبایی مزین شده بود وارد شدم به خودم گفتم من چرا اینجا زندگی نمی‌کنم؟ واقعا چرا نزدیک به سه سال را در آلمان و هلند گذراندم وقتی اسپانیا به این زیبایی این پایین می‌درخشید.
برای نمایشگاه فیتور به مادرید رفته بودم، در ادامه‌ی همان داستان ویزا نگرفتن رییسم، و این بهترین سفر کاری بود که می‌توانست وجود داشته باشد. بعد از رسیدن و جابجا کردن چمدانهای سنگین پر از بروشور و کاتالوگ، برای ناهار رفتم، پیرمرد صاحب رستوران خانوادگی با من گرم صحبت شد و قاعدتا تعجب کرد که چرا اسپانیایی صحبت می‌کنم. اصلا این فرصت صحبت کردن به زبانی که اینهمه احساس درونش هست، آنهم بعد از کشور آلمانی زبان، خود بهشت بود! غذاها را برایم توضیح داد. منو دل دیا شامل یک پیش غذا، یک بشقاب دوم و شراب می‌شد و وقتی بطری کامل را برایم روی میز گذاشت خنده‌ام گرفت. نان و بهترین روغن زیتون دنیا هم بود، پس جشن تک نفره‌ای گرفتم و در حالی که سعی می‌کردم شادی درونم را خیلی بروز ندهم در محیط دوست داشتنی کافه که با نور زیبای آفتاب روشن بود ناهارم را خوردم و با یک تینتو (قهوه‌ی تلخ) جشن را به پایان بردم. از صاحب رستوران پرسیدم ساعت سیستا معمولا کی است؟ (می‌خواستم به شهر بروم ولی دلم نمی‌خواست با مغازه‌های تعطیل مواجه شوم). خندید و گفت با این ناهار سنگینی که تو خوردی سیستا همین حالا آغاز شده! 
هیچ چیز از مادرید نخوانده بودم و می‌خواستم خودم کشفش کنم. اولین ایستگاه مترو که به گوشم قشنگ آمد پلاسا د اسپانیا بود. رفتم همانجا و از سیل جمعیت توی خیابان و نور زیبای خورشید که لابلای فواره‌ها می‌درخشید حظ کردم. سمتی را انتخاب کردم و راه رفتم، بعد برگشتم و به سمت دیگر رفتم. به سینمای کایائو که رسیدم دیگر مطمئن بودم که باید بیایم و مدتی در مادرید زندگی کنم. جمعیت مثل رودخانه توی خیابانهایی که به کایائو می‌رسید روان بود.
همکارم کیان تازه از راه رسیده بود و در کایائو همدیگر را پیدا کردیم و تا اواخر شب را در حوالی پوئرتا دل سُل گذراندیم. کمی حسادت کردم که او در همین وسط شهر هاستل دارد ولی همکار استرالیایی برایم خانه‌ای نزدیک فرودگاه گرفته. از فرودگاه تا مرکز شهر حدود یک ساعت راه بود و همکار استرالیایی تمام مدت یا سر کار بود یا روی کاناپه دراز کشیده بود و تلوزیون تماشا می‌کرد. آمدن کیان غنیمت بود که هر روز در پایان نمایشگاه به مرکز شهر برویم، به پارک رتیرو، به پلاسا مایور، گاهی ساعتها خیابان‌ها را گز می‌کردیم که یکجا را بپسندیم و ژامبون و تخم‌مرغ بخوریم و بعد تا آخر شب بگردیم. پیاده‌روی در خیابانهای شلوغ در ساعات پایانی شب بسیار لذت‌بخش بود، آنهم در مقایسه با وین که ساعت شش همه جا تعطیل می‌شد و ساعت هفت دیگر پرنده در خیابانها پر نمی‌زد.
اما نمایشگاه فیتور خودش هم بسیار جذاب بود. به جز سالن اروپا و آفریقا که آسیا را هم در خود جا داده بودند، سه سالن به اسپانیا اختصاص داشت و یک سالن به آمریکای لاتین. دیگر خودتان حدس بزنید که خوردن خوراکی‌های مکزیکی و گپ و گفت با غرفه‌دارهای کلمبیایی چه لذتی برایم داشت. سه روز اول نمایشگاه مخصوص شرکتهای فعال در حوزه‌ی گردشگری بود و دو روز آخر برای عموم که بسیار شلوغ و پر از موسیقی و رقص و لباسهای بسیار زیبا بودند.
حضور در فیتور برای شرکتهای ایرانی نمی‌دانم چقدر تاثیر داشت، ما که باید در بلند مدت ببینیم تاثیرش چه بوده. اما چیدمان غرفه‌ی ایران با تمام خرجی که برای ساختن سرستونها و دروازه‌ی ملل شده بود، بسیار بد بود طوری که غرفه‌ی ایران در برابر غرفه‌ی مصر که در کنار آن قرار داشت و مقبره‌ی رامسس دوم را بازسازی کرده بود، هیچ جلوه‌ای نداشت.
یکی از عصرها فرصت کردم به موزه‌ی ملکه سوفیا بروم، جایی که به تابلوهای بسیاری از پیکاسو و دالی مزین بود، بخصوص گرنیکای پیکاسو که بسیار بزرگ و بسیار تاثیرگذار بود. وقتی موزه تعطیل شد و از جلوی گرنیکا به بیرون جارویم کردند تازه وقت آن بود که بنشینم و درباره‌ی تابلو بخوانم. متاسفانه در یکشنبه دیر به موزه‌ی دل‌پرادو رسیدم و تعطیل شده بود. پرواز برگشتم هم درست برای روز بعد از نمایشگاه بود و با حسرت به شهر عزیز بدرود گفتم.
در مجموع مادرید خیلی خوب بود، خیلی بهتر از آنچه درباره‌اش تصور می‌کردم. در واقع بعد از سالها به شهری وارد شده بودم که از لحظه‌ی اول مهرش به دلم افتاده بود و دلم می‌خواهد زندگی در آنرا تجربه کنم. 

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

این چند وقت انقدر درگیر وی‌پی‌ان و باز کردن تلگرام بودم که یادم رفته بود وبلاگی هم هست. الان در وین هستم و چشمم عادت ندارد باز شدن وبسایتها را بدون فیلتر ببیند.
راستش اصلا برنامه‌ی سفر نداشتم. یک روز عصر رییسم مرا خواند به اتاقش و من هم گفتم اینطوری که شما مرا صدا زدید قطعا می‌خواهید دعوا کنید. گفت سفارت اتریش به عده‌ی زیادی از ایرانی‌ها از جمله خودش ویزا نداده تا به نمایشگاه گردشگری وین برسند (هنوز اسم خارجی‌اش را نمی‌دانم!) و در نتیجه من که مشکل ویزا ندارم باید پاسپورت به دست گرفته به جایشان بیایم وین. خب، خبر خیلی ناگهانی بود و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا من چی بپوشم! مشکل پوشش با رفتن به میدان ولیعصر و بعد به باغ سپهسالار حل شد، می‌ماند آمادگی برای ارائه‌ی شرکت و محصولات که از آن می‌ترسیدم! از خود ارائه که نمی‌ترسم. از این حافظه‌ی ماهی قرمز می‌ترسم که تاریخها، قیمتها و جزییات تویش جا نمی‌گیرد. چندین و چند جا تقلب نوشتم، موقع مقتضی اصلا یادم نمی‌آید کجا نوشته‌ام! اما خوشبختانه هنوز به طرز فجیعی گیر نیفتاده‌ام. 
دردسر بامزه‌ای که در بدو ورود پیش آمد این بود که وقتی هنوز در هواپیما بودم راننده‌ی تاکسی‌ای که رزرو کرده بودم تماس گرفت و یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست. من هم با آلمانی‌ای که بلد نیستم نتوانستم به او بفهمانم که اینجا هستم ولی هنوز آنجا نیستم! بنده‌ی خدا سی چهل بار تلفن زد و هی می‌گفت وقتی رسیدی تلفن بزن. حالا چطور حالی‌اش کنم که خط تلفن آلمانی‌ام اعتبارش تمام شده و کارت اعتباری‌ام هم به لطف دولت آقای ترومپت مسدود شده و باید دنبال جایی بگردم که اعتبار بخرم. وقتی بعد از آن سی چهل بار تماس گرفت آمد و چمدان سنگین مملو از بروشور مرا برداشت و داشت به سمت ماشین می‌کشید تنها توانستم بپرسم اینجا O2 دارید؟ گفت نه. پس حالی کردن اینکه باید اعتبار بگیرم چندان فایده‌ای نداشت. حرکت کردیم به سمت خانه. این خانه که می‌گویم را همکارم از استرالیا در Airbnb رزرو کرده بود و از این خانه‌های قدیمی و با اصالت اتریشی‌ست. صاحبخانه کلید آپارتمان را جایی روی در توی یک جعبه‌ی رمز دار گذاشته بود و گفته بود وقتی رسیدی زنگ شماره ۲۳ را بزن در را برایت باز کنند. همسایه‌ی شماره‌ی ۲۳ نبود، احدالناسی از ساختمان خارج نمی‌شد و من هم زیر باران ریز وین مانده بودم که حالا چه کار کنم. نه خط آلمانی و نه خط ایرانسل کمکی نمی‌کردند و هیچکدام از دیگر همسایه‌ها هم جواب نمی‌دادند. شاید نیم ساعتی به این منوال گذشت که بالاخره یک نفر وارد شد و من هم توانستم وارد ساختمان بشوم. بعد متوجه شدم که طبقه‌ی اول اتریشی‌ها با طبقه‌ی اول ما فرق  دارد و چیزی حدود چهل پله برای رسیدن به خانه داشتم که باید چمدان سی و دو کیلویی را هم می‌کشیدم بالا. حالا اینکه چقدر در حین بار کشیدن رییس بخت برگشته را فحش دادم که چرا خودش نیامده که بماند. اما آپارتمان خیلی بهتر از تصور من بود. بهترین خواب چهارده ساعته را توی تخت گرم و نرمش داشتم و روز اول هم مثل ندید بدیدها وان را پر کردم و بعد از سالها تنی به آب زدم. 
نمایشگاه هم برای خودش جالب است. از برخورد متناقض اتریشی‌ها ( آنها که عاشق ایرانند و آنها که از اسم ایران می‌ترسند) تا آشنایی با ایرانی‌هایی که اینجا زندگی می‌کنند، همه چیز برایم جالب است. توی غرفه‌مان دوتا سرباز هخامنشی داریم که از ما محافظت می‌کنند. پوسترهایی که در ایران چاپ کردیم و به اینجا حمل کردم اصلا خوب نبودند. هیچ چیزی درباره‌ی کار ما نمی‌گفتند و در بهترینشان یک غلط املایی بزرگ وجود داشت. توی بروشورهایمان هم غلط املایی داریم، ولی خب وقتی غلطهای املایی و انشایی افتضاح در بروشور سازمان میراث را دیدیم به خودمان امیدوار شدیم که نه، بروشورهای ما خیلی هم بد نیست. 
دیشب سفارت ایران ما را به ضیافت شام دعوت کرد، ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم تا شرکتمان را به مهمانهای اتریشی معرفی کنیم. چندتا از آژانسها هم آمده بودند و تبادل اطلاعات جالب بود. یک خانم مسن اتریشی که فکر می‌کنم از وزارت فرهنگ آمده بود، داشت خاطره‌ای را از زمان جوانی‌اش و سفر شاه به وین تعریف نی‌کرد و من نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم از اینکه انگار این خانم خبر نداشت در ایران نزدیک چهل سال پیش انقلاب شده! بسیاری دیگر از اتریشی‌ها هم بودند که می‌گفتند برای کنوانسیون راهنمایان گردشگری در بهمن سال گذشته به ایران آمده بودند و چقدر برنامه منظم اجرا شده بود و چقدر ایران قشنگ است و چقدر مردم ایران مهمان نوازند. ولی خب هیچ جوابی نداشتند که چرادولت فخیمه‌شان  به بسیاری از همین مردم مهربان و مهمان نواز ویزا نداده که بیایند تبلیغ مملکتشان را بکنند و چهارتا توریست بیشتر به کشور بیاورند. 
سفارت عمارت اتریشی زیبایی بود که با اشیاء آنتیک و تابلوهای نفیس تزیین شده بود. یک فضای گرم آشنا که بخصوص با آن دو قالی خاص و زیبا و آینه‌های بزرگ طلایی دل من را برده بود. از بین مهمانهای اتریشی دوتایشان بسیار جذاب بودند و هر دو فارسی را به خوبی صحبت می‌کردند. یکی همسر سفیر سابق اتریش بود که بسیار باوقار و در عین حال صمیمی بود و دیگری که به احترام ورود به سفارت روسری به سر گذاشته بود. خود سفیر و کارکنان سفارت هم خیلی میزبانهای خوبی بودند بخصوص سفیر که بدون تکبر ما را تا دم در مشایعت کرد و این خیلی برایم تاثیرگذار بود. 
هنوز از شهر وین چیزی ندیده‌ام. یک روز بعد از اتمام نمایشگاه فرصت دارم تا در شهر بگردم، چقدر دلم میخواست این زمان طولانی‌تر می‌بود تا بتوانم به جاهای دیگری هم سر بزنم ولی خب، خدا در شانس را برایم کوبیده و بعد از اینجا دارم می‌روم مادرید تا در نمایشگاه فیتور شرکت کنم. گرچه در آن هم فرصتی برای شهر گردی تعبیه نشده، ولی لااقل چند روزی بین آدمهایی که زبانشان را می‌دانم باید بسیار متفاوت باشد.