۱۳۹۷ فروردین ۲۲, چهارشنبه

نگران

امسال بعد از تبریک سال تحویل گفتم عجب سال ترسناکی رو شروع کردیم. امسال سال پر تلاطمی خواهد بود. از وضعیت دلهره آور دلار تا تصویب مسخره‌ترین باج تاریخ پس از انقلاب (عوارض خروج از کشور)، نشون می‌ده امسال اصلا یه سال عادی نیست. امسال یه عده که بی‌خیال بودن، تحت فشار قرار می‌گیرن، یه عده که تحت فشار بودن دیگه نمی‌تونن فشار رو تحمل کنن و از جا در می‌رن. یه عده که زوال خودشون رو می‌بینن، دو دستی چنگ می‌زنن به هر چی سر راهشونه. 
امسال باید مواظب باشیم. نه تنها مواظب خودمون و خانواده‌مون، نه تنها مواظب رفتارمون، بلکه باید مواظب میراث و محیط زیستمون باشیم. امسال از اون سالهاست که چوب حراج بزنن به میراث. حالا که کیسه خالی شد بیان سراغ هر چی می‌شه کند و برد. مراقب باشیم. نگذاریم جمله‌ی «خودمون هم به خودمون رحم نمی‌کنیم» بیفته تو دهنا. خوب نگاه کنیم، تشخیص بدیم چی نباید نابود بشه، مراقبش باشیم. خواه طرز رفتارمون با دیگران باشه، خواه مابع طبیعی باشه، خواه اون ساختمون سر پا که هویت ما بهش گره خورده. حواسمون باشه که چی رو نباید از دست بدیم، چون اگه از دستش بدیم، برنمی‌گرده، یه قسمت از ما رو هم با خودش می‌کنه و می‌بره. 
مواظب میراث باشیم. مواظب جنگلا باشیم. مواظب آب باشیم. 

۱۳۹۶ اسفند ۵, شنبه

نقش خیال...

اومدم دیدن مامان و بابا. مامان قرار بود زانوش رو جراحی کنه، ششم مارچ وقت داشت. بلیط گرفتیم که پیشش باشم. دو سه روز قبل از سفر تلفن زد گفت دکترش می‌گه شرایط عمل رو نداری. سه ماه دیگه قندت پایین اومد آزمایشات خوب بود بهت تاریخ می‌دم. نگران بود که آیا من میام یا نه. برادرم گفت این بلیط کنسل شدنی نیست. پاشو بیا. 
خیلی‌ها پرسیدن چرا بی‌خبر رفتی. بی‌خبر نبود، بیشتر عجله‌ای بود، و تو این چند ماه زمستون انقدر استرس کاری داشتیم که دیدم بهترین کار اینه که برم. خب شما ممکنه یه شهر دیگه باشین، برای دیدن پدر و مادرتون برین یه شهر دیگه. واسه من این یه کم متفاوته. فاصله‌ش اندازه نصف کره‌ی زمینه. بیست و سه ساعتس فقط توی سه تا پرواز تو هوا بودم. پرواز قطری انصافا پرواز خیلی خوبی بود. مقایسه‌ش کردم با ایران ایر که رفته بودم اتریش. یه تحول لازم داریم. ما که می‌تونیم یه سیستم مثل دیجی‌کالا، مثل اسنپ، مثل خدمات پس از فروش ال‌جی داشته باشیم، می‌تونیم یه سرویس هوایی درست درمون راه بندازیم، که این شرکتهای قدیمی رو یه تکونی بده، که خاک روی شونه‌هاشون رو بتکونن، که به تکاپو بیفتن، که بخوان سرویس درست بدن، انقدر از مسافر و مشتری‌شون طلبکار نباشن. واقعا چندتا سرمایه‌گذار می‌خواد، و چندتا مدیر تازه نفس، که بلد باشن به کارمندشون انرژی بدن، که این انرژی تخلیه بشه توی کار، و مردم ازش انرژی بگیرن. (می‌دونم الان چندتاتون می‌خواین بیاین بخش نظرخواهی رو آباد کنین :)))
خب. اما این بار آمریکا اومدنم یه تفاوتی با مهمونی‌های قبلی داره. اینبار دارم از جا می‌کنم. دارم حرکت می‌کنم برای یه سفر، که از اولین روز ورودم به آمریکا در سالها پیش، خوابشو می‌دیدم. یه سفر که خودمو توش گم کنم. خودمو توش پیدا کنم. خودمو توش بشناسم. هر بار به خودم می‌گفتم الان شرایطش نیست. این بار گفتم شرایطش هم نباشه بازم می‌رم! حالا امروز دارم راه می‌افتم. اگرچه جاده‌ها اوضاعشون خیلی خوب نیست و نصف کشور توی برف و بارون و سیل دست و پا می‌زنه، اما مسیرم مسیر امنیه. احتمالا سرما باعث بشه نتونم چادر بزنم، تا بحال تو شرایط چندین درجه زیر صفر چادر نزدم. می‌رم ببینم چی می‌شه. 
تنها می‌رم؟ راستش نه. البته دو روز اول تنهام، فردا شب دختر خاله‌م از شرق آمریکا خودشو بهم می‌رسونه. هشت سال از وقتی که با هم همخونه بودیم می‌گذره. الان باید ببینیم چقدر عوض شدیم، چقدر هنوز شبیه گذشته‌ایم، چقدر تحمل همدیگه رو داریم! ما همیشه بیشتر رفیق بودیم تا فامیل. حالا رفیق قدیمی داره میاد که بازم با هم همسفر بشیم. 
عکسهای روزمره رو تو اینستاگرام می‌گذارم. عکسهای دوربین رو ولی نمی‌دونم، آیا مثل تمام چند هزار عکس دیگه‌ی سفرها انبار می‌شن یا بالاخره یه راهی، یه جایی برای انتشارشون پیدا می‌کنم یا نه. عکاسی باز داره توی ذهنم پر رنگ می‌شه. باید یه کاری بکنم. یه حرکتی انجام بدم. بخش هنر مغزم یه مدیر مدیر تازه‌نفس می‌خواد، که پشتکار داشته باشه، انرژی بده، و انقدر، انقدر منتقد نباشه. 
بریم، بریم سر سفر...

۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

مادرید همیشه زنده

اولین لحظه‌ای که از پله برقی مترو بالا آمدم و توی آسمان آبی پررنگ که با آفتاب زیبایی مزین شده بود وارد شدم به خودم گفتم من چرا اینجا زندگی نمی‌کنم؟ واقعا چرا نزدیک به سه سال را در آلمان و هلند گذراندم وقتی اسپانیا به این زیبایی این پایین می‌درخشید.
برای نمایشگاه فیتور به مادرید رفته بودم، در ادامه‌ی همان داستان ویزا نگرفتن رییسم، و این بهترین سفر کاری بود که می‌توانست وجود داشته باشد. بعد از رسیدن و جابجا کردن چمدانهای سنگین پر از بروشور و کاتالوگ، برای ناهار رفتم، پیرمرد صاحب رستوران خانوادگی با من گرم صحبت شد و قاعدتا تعجب کرد که چرا اسپانیایی صحبت می‌کنم. اصلا این فرصت صحبت کردن به زبانی که اینهمه احساس درونش هست، آنهم بعد از کشور آلمانی زبان، خود بهشت بود! غذاها را برایم توضیح داد. منو دل دیا شامل یک پیش غذا، یک بشقاب دوم و شراب می‌شد و وقتی بطری کامل را برایم روی میز گذاشت خنده‌ام گرفت. نان و بهترین روغن زیتون دنیا هم بود، پس جشن تک نفره‌ای گرفتم و در حالی که سعی می‌کردم شادی درونم را خیلی بروز ندهم در محیط دوست داشتنی کافه که با نور زیبای آفتاب روشن بود ناهارم را خوردم و با یک تینتو (قهوه‌ی تلخ) جشن را به پایان بردم. از صاحب رستوران پرسیدم ساعت سیستا معمولا کی است؟ (می‌خواستم به شهر بروم ولی دلم نمی‌خواست با مغازه‌های تعطیل مواجه شوم). خندید و گفت با این ناهار سنگینی که تو خوردی سیستا همین حالا آغاز شده! 
هیچ چیز از مادرید نخوانده بودم و می‌خواستم خودم کشفش کنم. اولین ایستگاه مترو که به گوشم قشنگ آمد پلاسا د اسپانیا بود. رفتم همانجا و از سیل جمعیت توی خیابان و نور زیبای خورشید که لابلای فواره‌ها می‌درخشید حظ کردم. سمتی را انتخاب کردم و راه رفتم، بعد برگشتم و به سمت دیگر رفتم. به سینمای کایائو که رسیدم دیگر مطمئن بودم که باید بیایم و مدتی در مادرید زندگی کنم. جمعیت مثل رودخانه توی خیابانهایی که به کایائو می‌رسید روان بود.
همکارم کیان تازه از راه رسیده بود و در کایائو همدیگر را پیدا کردیم و تا اواخر شب را در حوالی پوئرتا دل سُل گذراندیم. کمی حسادت کردم که او در همین وسط شهر هاستل دارد ولی همکار استرالیایی برایم خانه‌ای نزدیک فرودگاه گرفته. از فرودگاه تا مرکز شهر حدود یک ساعت راه بود و همکار استرالیایی تمام مدت یا سر کار بود یا روی کاناپه دراز کشیده بود و تلوزیون تماشا می‌کرد. آمدن کیان غنیمت بود که هر روز در پایان نمایشگاه به مرکز شهر برویم، به پارک رتیرو، به پلاسا مایور، گاهی ساعتها خیابان‌ها را گز می‌کردیم که یکجا را بپسندیم و ژامبون و تخم‌مرغ بخوریم و بعد تا آخر شب بگردیم. پیاده‌روی در خیابانهای شلوغ در ساعات پایانی شب بسیار لذت‌بخش بود، آنهم در مقایسه با وین که ساعت شش همه جا تعطیل می‌شد و ساعت هفت دیگر پرنده در خیابانها پر نمی‌زد.
اما نمایشگاه فیتور خودش هم بسیار جذاب بود. به جز سالن اروپا و آفریقا که آسیا را هم در خود جا داده بودند، سه سالن به اسپانیا اختصاص داشت و یک سالن به آمریکای لاتین. دیگر خودتان حدس بزنید که خوردن خوراکی‌های مکزیکی و گپ و گفت با غرفه‌دارهای کلمبیایی چه لذتی برایم داشت. سه روز اول نمایشگاه مخصوص شرکتهای فعال در حوزه‌ی گردشگری بود و دو روز آخر برای عموم که بسیار شلوغ و پر از موسیقی و رقص و لباسهای بسیار زیبا بودند.
حضور در فیتور برای شرکتهای ایرانی نمی‌دانم چقدر تاثیر داشت، ما که باید در بلند مدت ببینیم تاثیرش چه بوده. اما چیدمان غرفه‌ی ایران با تمام خرجی که برای ساختن سرستونها و دروازه‌ی ملل شده بود، بسیار بد بود طوری که غرفه‌ی ایران در برابر غرفه‌ی مصر که در کنار آن قرار داشت و مقبره‌ی رامسس دوم را بازسازی کرده بود، هیچ جلوه‌ای نداشت.
یکی از عصرها فرصت کردم به موزه‌ی ملکه سوفیا بروم، جایی که به تابلوهای بسیاری از پیکاسو و دالی مزین بود، بخصوص گرنیکای پیکاسو که بسیار بزرگ و بسیار تاثیرگذار بود. وقتی موزه تعطیل شد و از جلوی گرنیکا به بیرون جارویم کردند تازه وقت آن بود که بنشینم و درباره‌ی تابلو بخوانم. متاسفانه در یکشنبه دیر به موزه‌ی دل‌پرادو رسیدم و تعطیل شده بود. پرواز برگشتم هم درست برای روز بعد از نمایشگاه بود و با حسرت به شهر عزیز بدرود گفتم.
در مجموع مادرید خیلی خوب بود، خیلی بهتر از آنچه درباره‌اش تصور می‌کردم. در واقع بعد از سالها به شهری وارد شده بودم که از لحظه‌ی اول مهرش به دلم افتاده بود و دلم می‌خواهد زندگی در آنرا تجربه کنم. 

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

این چند وقت انقدر درگیر وی‌پی‌ان و باز کردن تلگرام بودم که یادم رفته بود وبلاگی هم هست. الان در وین هستم و چشمم عادت ندارد باز شدن وبسایتها را بدون فیلتر ببیند.
راستش اصلا برنامه‌ی سفر نداشتم. یک روز عصر رییسم مرا خواند به اتاقش و من هم گفتم اینطوری که شما مرا صدا زدید قطعا می‌خواهید دعوا کنید. گفت سفارت اتریش به عده‌ی زیادی از ایرانی‌ها از جمله خودش ویزا نداده تا به نمایشگاه گردشگری وین برسند (هنوز اسم خارجی‌اش را نمی‌دانم!) و در نتیجه من که مشکل ویزا ندارم باید پاسپورت به دست گرفته به جایشان بیایم وین. خب، خبر خیلی ناگهانی بود و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا من چی بپوشم! مشکل پوشش با رفتن به میدان ولیعصر و بعد به باغ سپهسالار حل شد، می‌ماند آمادگی برای ارائه‌ی شرکت و محصولات که از آن می‌ترسیدم! از خود ارائه که نمی‌ترسم. از این حافظه‌ی ماهی قرمز می‌ترسم که تاریخها، قیمتها و جزییات تویش جا نمی‌گیرد. چندین و چند جا تقلب نوشتم، موقع مقتضی اصلا یادم نمی‌آید کجا نوشته‌ام! اما خوشبختانه هنوز به طرز فجیعی گیر نیفتاده‌ام. 
دردسر بامزه‌ای که در بدو ورود پیش آمد این بود که وقتی هنوز در هواپیما بودم راننده‌ی تاکسی‌ای که رزرو کرده بودم تماس گرفت و یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست. من هم با آلمانی‌ای که بلد نیستم نتوانستم به او بفهمانم که اینجا هستم ولی هنوز آنجا نیستم! بنده‌ی خدا سی چهل بار تلفن زد و هی می‌گفت وقتی رسیدی تلفن بزن. حالا چطور حالی‌اش کنم که خط تلفن آلمانی‌ام اعتبارش تمام شده و کارت اعتباری‌ام هم به لطف دولت آقای ترومپت مسدود شده و باید دنبال جایی بگردم که اعتبار بخرم. وقتی بعد از آن سی چهل بار تماس گرفت آمد و چمدان سنگین مملو از بروشور مرا برداشت و داشت به سمت ماشین می‌کشید تنها توانستم بپرسم اینجا O2 دارید؟ گفت نه. پس حالی کردن اینکه باید اعتبار بگیرم چندان فایده‌ای نداشت. حرکت کردیم به سمت خانه. این خانه که می‌گویم را همکارم از استرالیا در Airbnb رزرو کرده بود و از این خانه‌های قدیمی و با اصالت اتریشی‌ست. صاحبخانه کلید آپارتمان را جایی روی در توی یک جعبه‌ی رمز دار گذاشته بود و گفته بود وقتی رسیدی زنگ شماره ۲۳ را بزن در را برایت باز کنند. همسایه‌ی شماره‌ی ۲۳ نبود، احدالناسی از ساختمان خارج نمی‌شد و من هم زیر باران ریز وین مانده بودم که حالا چه کار کنم. نه خط آلمانی و نه خط ایرانسل کمکی نمی‌کردند و هیچکدام از دیگر همسایه‌ها هم جواب نمی‌دادند. شاید نیم ساعتی به این منوال گذشت که بالاخره یک نفر وارد شد و من هم توانستم وارد ساختمان بشوم. بعد متوجه شدم که طبقه‌ی اول اتریشی‌ها با طبقه‌ی اول ما فرق  دارد و چیزی حدود چهل پله برای رسیدن به خانه داشتم که باید چمدان سی و دو کیلویی را هم می‌کشیدم بالا. حالا اینکه چقدر در حین بار کشیدن رییس بخت برگشته را فحش دادم که چرا خودش نیامده که بماند. اما آپارتمان خیلی بهتر از تصور من بود. بهترین خواب چهارده ساعته را توی تخت گرم و نرمش داشتم و روز اول هم مثل ندید بدیدها وان را پر کردم و بعد از سالها تنی به آب زدم. 
نمایشگاه هم برای خودش جالب است. از برخورد متناقض اتریشی‌ها ( آنها که عاشق ایرانند و آنها که از اسم ایران می‌ترسند) تا آشنایی با ایرانی‌هایی که اینجا زندگی می‌کنند، همه چیز برایم جالب است. توی غرفه‌مان دوتا سرباز هخامنشی داریم که از ما محافظت می‌کنند. پوسترهایی که در ایران چاپ کردیم و به اینجا حمل کردم اصلا خوب نبودند. هیچ چیزی درباره‌ی کار ما نمی‌گفتند و در بهترینشان یک غلط املایی بزرگ وجود داشت. توی بروشورهایمان هم غلط املایی داریم، ولی خب وقتی غلطهای املایی و انشایی افتضاح در بروشور سازمان میراث را دیدیم به خودمان امیدوار شدیم که نه، بروشورهای ما خیلی هم بد نیست. 
دیشب سفارت ایران ما را به ضیافت شام دعوت کرد، ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم تا شرکتمان را به مهمانهای اتریشی معرفی کنیم. چندتا از آژانسها هم آمده بودند و تبادل اطلاعات جالب بود. یک خانم مسن اتریشی که فکر می‌کنم از وزارت فرهنگ آمده بود، داشت خاطره‌ای را از زمان جوانی‌اش و سفر شاه به وین تعریف نی‌کرد و من نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم از اینکه انگار این خانم خبر نداشت در ایران نزدیک چهل سال پیش انقلاب شده! بسیاری دیگر از اتریشی‌ها هم بودند که می‌گفتند برای کنوانسیون راهنمایان گردشگری در بهمن سال گذشته به ایران آمده بودند و چقدر برنامه منظم اجرا شده بود و چقدر ایران قشنگ است و چقدر مردم ایران مهمان نوازند. ولی خب هیچ جوابی نداشتند که چرادولت فخیمه‌شان  به بسیاری از همین مردم مهربان و مهمان نواز ویزا نداده که بیایند تبلیغ مملکتشان را بکنند و چهارتا توریست بیشتر به کشور بیاورند. 
سفارت عمارت اتریشی زیبایی بود که با اشیاء آنتیک و تابلوهای نفیس تزیین شده بود. یک فضای گرم آشنا که بخصوص با آن دو قالی خاص و زیبا و آینه‌های بزرگ طلایی دل من را برده بود. از بین مهمانهای اتریشی دوتایشان بسیار جذاب بودند و هر دو فارسی را به خوبی صحبت می‌کردند. یکی همسر سفیر سابق اتریش بود که بسیار باوقار و در عین حال صمیمی بود و دیگری که به احترام ورود به سفارت روسری به سر گذاشته بود. خود سفیر و کارکنان سفارت هم خیلی میزبانهای خوبی بودند بخصوص سفیر که بدون تکبر ما را تا دم در مشایعت کرد و این خیلی برایم تاثیرگذار بود. 
هنوز از شهر وین چیزی ندیده‌ام. یک روز بعد از اتمام نمایشگاه فرصت دارم تا در شهر بگردم، چقدر دلم میخواست این زمان طولانی‌تر می‌بود تا بتوانم به جاهای دیگری هم سر بزنم ولی خب، خدا در شانس را برایم کوبیده و بعد از اینجا دارم می‌روم مادرید تا در نمایشگاه فیتور شرکت کنم. گرچه در آن هم فرصتی برای شهر گردی تعبیه نشده، ولی لااقل چند روزی بین آدمهایی که زبانشان را می‌دانم باید بسیار متفاوت باشد.