۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

یک بعد از ظهر با عباس معروفی

دیروز با ئه‌سرین، مولود و مینا بی‌هدف راه افتادیم به سمت برلین. وسطهای راه بودیم و بین رفتن به گورستان دروتین‌اشتات و رفتن به انتشارات گردون به توافق نمی‌رسیدیم. عاقبت تصمیم گرفتیم که هر چه پیش آید خوش آید. در طبقات گیج‌کننده‌ی ایستگاه مرکزی نتوانستیم قطارهای داخل شهری را پیدا کنیم. با راهنمایی‌های فوق تخصصی من (!) سوار قطاری شدیم و از خارج از شهر سر در آوردیم. عاقبت با قطار دیگری به شهر برگشتیم و در محله‌ی ترک نشین شارلوتنبورگ پا روی زمین گذاشتیم و کتابفروشی هدایت را پیدا کردیم. 
اول که حس و حال وارد شدن به یک کتابفروشی واقعی بود، حس برگشت به کتابهای فارسی، بدون طبقه‌بندی مشخص، حس جستجو و کشف کردن خاطره‌ها. آقای عباس معروفی آمد، سری زد و دید ما آدمهای بی‌آزاری هستیم و سرمان توی کتابهاست، رفت سراغ کار خودش. مولود به من یادآوری کرد «عکس بگیر». یادم نمی‌آید از چه زمانی اینطور شدم. که یادم نمی‌ماند عکس بگیرم، یادم نمی‌ماند لحظه‌ها را برای خودم ثبت کنم. انگار ضعف حافظه با این حواس‌پرتی و عدم توجه به اطراف دست به دست هم داده‌اند که روزهایم را خاکستری کنند. خوشبختانه دیروز کسی بود که به این حباب خاکستری تلنگر بزند.
ئه‌سرین از آقای معروفی سئوال کرد که کتاب اسفار کاتبان را دارید یا نه. اینطور سر صحبت باز شد و کتابهای مختلف و از جمله کتابهای خود عباس معروفی زمینه‌ساز گفتگو و بعد از ظهری بسیار صمیمانه و بخاطرماندنی شد. کم‌کم نظم و ترتیب کتابها دستم می‌آمد، که کتابهای تاریخی و داستانی و پژوهشی هر کدام در کجا قرار دارند. کتابهای عباس معروفی، در میان همین کتابها جا خوش کرده بودند و هیچ تکبری در نشان دادن خود نداشتند. عباس معروفی از داستان‌خوانی‌هایی که در شهرهای مختلف داشت تعریف کرد، از برنامه‌های آینده در کانادا، از کارگاه داستان‌نویسی در کردستان، به سادگی از پیشنهادهای ئه‌سرین برای رفتن به سوئد و یا داستان‌خوانی آنلاین استقبال کرد. همینطور که حرف می‌زد کتابهای مختلف را مثال می‌زد، دست می‌برد و کتابی برمی‌داشت و بخشی را برایمان می‌خواند. یک داستان شش خطی از همینگوی را برایمان خواند، آنقدر تاثیر گذار که مو بر بدن راست می‌کرد. وقتی یکی از مشتری‌ها، آقایی مو سپید و شیرین لهجه به ما نصیحت می‌کرد که داستان بنویسیم، آقای معروفی آمد و گفت برایمان چای دم کرده. 
راستش هیچ انتظار چنین برخورد دوستانه و خودمانی‌ای را نداشتیم. گفتیم می‌خواهیم از داستان‌خوانی‌اش فیلم بگیریم، گفت می‌رود لباس مرتب‌تر بپوشد، وقتی آمد دیدیم رفته دوش گرفته. این احترامی که به حضور ما و علاقمندی بچه‌ها می‌گذاشت قابل تحسین بود. دعوتمان کرد به دفتر کارش. یک اتاق پر از کتاب و تابلو. تابلوی بسم‌الله، قرآن نفیس روی قفسه، تسبیح روی آینه، کاسه‌ی قدیمی، قاب روی دیوار از ساعتهای شماطه‌دار، مجسمه‌های کوچک و بزرگ جغد، همه چیز در عین بی‌نظمی یک صمیمیت خاص داشت. از همه صمیمی‌تر خود عباس معروفی بود، که روبروی ما نشست و بخش اول سال بلوا را برایمان خواند. هیچ‌چیز مثل حس نویسنده در زمان خواندن بهترین نوشته‌اش، یا شاعر در حال دکلمه‌ی عزیزترین شعرش نیست. آدم می‌خواهد توی بالا و پایین شدن صدایشان غرق شود و دیگر بیرون نیاید. 
بعد از ظهر خاطره‌انگیزی برای همه‌ی ما بود. عباس معروفی، علاوه بر کتابها و نوشته‌هایش، خودش را هم با همه‌ی صمیمیت و مهمان‌نوازی‌اش با ما شریک شده بود. حتی موسیقی روسی مورد علاقه‌اش را برایمان روی فلش ذخیره کرد و بخشی از فیلم مورد علاقه‌اش را به ما نشان داد. برایمان تعریف کرد که برای یک سفر سورتمه با سگهای قطبی به فنلاند خواهد رفت. آنچه که در ذهن من ماند، این حس زنده بودن و زندگی کردن بود. حرفهایی زد که شاید منتقدانه بود، اما بوی افسردگی و دل‌سیاهی نمی‌داد. دنیایی که در آن زندگی می‌کرد را به ما نشان می‌داد، که دنیایی پر از رنگ نبود، اما سادگی‌های قشنگی داشت که دلم برایشان تنگ شده بود. متکلم وحده نبود. دوست داشت بداند دنیای چندتا دانشجو در خارج از ایران چگونه است. چه می‌خوانند، چه می‌کنند، هدفشان از این مهاجرت چیست. 
دیروز من ساکت‌ترین فرد جمع بودم. هم‌اینکه کتابهای معروفی را نخوانده بودم و با داستانها و ادبیاتش ناآشنا بودم، و هم اینکه خودم را خیلی دور از این جمع می‌دیدم. فکر می‌کردم به فاصله‌ای که با بچه‌ها داشتم، نه فقط یک فاصله‌ی سنی و شکاف عمیق بین دنیاهایی که در آن رشد کردیم، بلکه به ده سال دور بودن از محیطی که خانه‌ی امن من بود، و به امنیتی که در دنیای ساکت و امن کتابها به آن می‌رسیدم. این چند سال دور بودن فیزیکی و فکری، از من آدم غریبه‌ای ساخته. آدمی که با خودش هم غریبه شده، دیگر نمی‌داند آن خود خوب خودش را کجا گم کرده و مدتهاست بی‌خانه دور خودش می‌چرخد.
وقتی از کتابفروشی بیرون آمدیم، بچه‌ها از این دیدار در هیجان بودند، درباره‌ی لحظه لحظه‌ی اتفاقات حرف می‌زدند و همدیگر را دست می‌انداختند. خنده و هیجانشان دوست داشتنی و لذتبخش بود، وقتی همراهشان راه می‌رفتم به این فکر می‌کردم که خواندن کتابهای عباس معروفی که با این صمیمیت دنیایش را با ما شریک شده بود، آیا می‌تواند گوشه‌ای از دنیاهای رنگی گم‌شده‌ی مرا بیرون بکشد؟

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

این سکوت

تنهایی نشسته‌ام توی خانه. این دو سه روزه هوا یکمرتبه گرم شده و همه‌ی برفها آب شدند. دیروز صبح فرصت کردم بروم سوپر مارکت و قبل از تعطیللات طولانی‌شان کمی خرید کنم. هَیتام را در خیابان دیدم که دیر رسیده بود. سوپرها زود تعطیل کرده بودند. سرماخورده بود و حال خوشی نداشت. گفتم می‌توانم برایش سوپ درست کنم. گفت نه، آنقدری غذا دارد که این چند روز را زنده بماند. در خانه به این فکر می‌کنم که برایش آش درست کنم. رشته و کشک که ندارم، فکر می‌کنم آش گندم خوب است. خیلی وقت است آش گندم نخوردم. حبوبات را بار می‌گذارم و می‌نشینم پای کامپیوتر. دستم ناخودآگاه می‌رود صفحه‌ی فیس بوک را باز می‌کند. نمی‌دانم کی این مرض را ترک خواهم کرد. صفحه پر شده از تبریکات کریسمس، به فارسی، انگلیسی، آلمانی، اسپانیولی... دو تا پیغام خصوصی دارم. لیدیا از چک و کلی از استرالیا تبریک کریسمس برایم نوشته‌اند. حوصله ندارم بازهم توضیح بدهم کریسمس را جشن نمی‌گیرم. جوابشان را با تبریک متقابل و آرزوی دیدنشان در سال جدید می‌دهم. به صفحه‌ی اصلی که برمی‌گردم سیل «کریسمس همگی مبارک» از توی مانیتور سرازیر می‌شود توی اتاق. نه. دیگ نخود و لوبیاست که به قل‌قل افتاده! هَیتام برایم پیغام می‌گذارد که همسایه، در بطری بازکن داری؟ می‌گویم نه. اما برایش راه بازکردن بطری شراب بدون در بازکن را می‌گویم. بطری را توی حوله می‌پیچی و آرام می‌کوبی به دیوار. چهارصد پانصد دفعه که تکرار کنی چوب پنبه می‌آید بیرون! شکلک خنده برایم می‌گذارد و می‌گوید نمی‌دانستم انقدر حرفه‌ای هستی! می‌گوید با امیل و کارولینا دور هم هستند اما بطری بازکن ندارند. برایش ویدئویی از یوتیوب پیدا می‌کنم، هفت روش برای بازکردن بطری شراب بدون دربازکن. تشکر می‌کند. یک تعارف خشک و خالی هم نمی‌کند که تو هم بیا دور هم باشیم. با خودم فکر می‌کنم آش گندم را نگه می‌دارم برای خودم. برای وقتی که ئه‌سرین آمد! فردا از راه می‌رسد. هر روز با هم اسکایپ می‌کنیم، مشورت که چه بیاورد و چه کنیم و کجاها برویم. می‌گویم خوشحال باش که وقتی رسیدی اینجا آش در انتظارت خواهد بود. می‌پرسد چه آشی؟ گندم؟ این که همان دندونی خودمان است. همان که به بچه‌ی تازه دندان درآورده می‌دهند. عکسش را توی نت پیدا می‌کند و می‌فرستد. من هم عکس آش خودم را پیدا می‌کنم و می‌فرستم. نخیر! آش من سبزی دارد! می‌خندیم و مثل روزهای دیگر در اسکایپ زندگی می‌کنیم. قبل از اینکه خداحافظی کنیم می‌گویم اما به من برخورد که به آشم گفتی دندونی. می‌گوید بربخورد! دیگر برایت از آداب و سنن ترکها نمی‌گویم! خداحافظی می‌کنیم و روی گوشی قرمز رنگ کلیک می‌کنم.
سولماز جواب پیغامم را داده که پاشو بیا! با هم قهوه ترک می‌خوریم و گپی می‌زنیم. جواب می‌نویسم که یواش یواش می‌ایم. می‌خواهم بروم عکاسی. چند شبی بود می‌خواستم بروم از دکورهای پنجره‌ها عکس بگیرم. دوربین را برمی‌دارم، با کمی شکلات و تافی برای سولماز. اولین جایی که برای عکاسی توقف می‌کنم ساختمانهای روبروی محوطه‌ی خودمانند. همه جا تاریک است و دکورهای پنجره‌ها شفاف و پر نورند. اولین عکس را که می‌اندازم خانمی آلمانی با صدای وحشت‌زده می‌پرسد چه کار می‌کنی؟ مغزم قفل می‌کند. آلمانی یادم نمی‌آید. به انگلیسی می‌گویم از این پنجره‌ها عکس می‌گیرم. زیبا هستند. عکس را نشان خانم می‌دهم که خیالش راحت بشود از داخل خانه‌ی کسی عکس نینداخته‌ام. کمی خیالش راحت شده، با من گرم می‌گیرد. حرفهایش را نمی‌فهمم. کریسمس مبارک می‌گویم و راه می‌افتم توی خیابان. خیابانها بی‌صدا و خلوتند. زوجها و خانواده‌هایی دیده می‌شوند که با بسته‌ای در دست، غذاست یا کادو، نمی‌دانم، دارند به مهمانی می‌روند. مهمانی‌هایشان هم ساکت است. صدایی توی خیابان نمی‌آید. کسی با لباس بابانوئل و گونی‌ای روی دوش دارد توی خیابان راه می‌رود و آواز می‌خواند. مست است و صدایش توی این تاریکی و تنهایی می‌ترساندم. دیگر عکس نمی‌گیرم و یکسر می‌روم تا خانه‌ی سولماز.
قهوه ترک می‌خوریم و فنجانها را برمی‌گردانیم. خاطره می‌گوییم و از زمین و زمان حرف می‌زنیم. فنجانها را برمی‌داریم اما هیچکداممان خواندن فال قهوه بلد نیستیم. توی فنجانم دو تا هلال چاق و چله‌ی ماه افتاده. یکی سفید، یکی سیاه. از بالای یکی سر یک اسب آمده بیرون. بالای آن یکی شکل جناق افتاده. از کسانی تعریف می‌کنیم که خوب فال می‌گیرند، از کسانی که به فال اعتقاد دارند، بعد حرفمان برمی‌گردد به اعتقادات اقوام مختلف. ساعتها را به حرف زدن می‌گذرانیم. بلند می‌شوم که برگردم خانه.
 انگار توی شهر ارواح قدم برمی‌دارم. هیچکس توی خیابان نیست. نه اتومبیل، نه پیاده، نه هیچ جنبنده‌ی دیگر. خیابانها ساکت و تاریک و مرموزند. تنها صدای پای خودم را روی شنهاو نمکهای باقی مانده از برف گذشته می‌شنوم.

۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه

دوست‌داشتنی‌های آلمان- بخش سوم

امروز منتظر یک روز خسته کننده بودم که مینا آمد تا دوربینم را قرض بگیرد. گفت دارد می‌رود درسدن. فرصت را غنیمت شمردم تا بار دیگر درسدن را ببینم.
با اینکه دیر به شهر رسیدیم و هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد، اما هوا گرمتر از دفعه‌ی قبل بود، جمعیت کمتری توی بازارهای کریسمس به چشم می‌خورد و کلا فضای شهر مهربانتر از دفعه‌ی پیش بود. یک علت دیگرش هم این بود که اینبار به موضوع جنگ و گذشته‌ی این شهر فکر نمی‌کردم. امروز جنب و جوش مردم را در دو روز قبل از کریسمس تماشا می‌کردم و از اینهمه شور و شوق برای تعطیلات لذت می‌بردم. یکبار دیگر وقتی به نزدیکی شهر رسیدیم، از دیدن تپه‌ها و خانه‌های ساخته شده روی سراشیبی هیجان‌زده شدیم. شرق آلمان کاملا مسطح است و دیدن چند تپه ماهور خیلی هیجان دارد! درسدن اما مثل سایر شهرها در منطقه‌ی مسطح واقع شده و شور و شوق دیدن تپه‌ها زود از یاد آدم می‌رود.
 با اینکه دوربینم کم‌کم دارد نفسهای آخر را می‌کشد، با اینحال چند عکسی را توانستم از بین چند صد عکس تار و ناموزون بیرون بکشم. آخرین اتفاقی که برای دوربین افتاده این است که تنظیم دیافراگمش دیگر کار نمی‌کند، و هفته‌ی پیش بیخود و بی‌جهت فلاش می‌زد. هفته‌ی گذشته عکسها خیلی روشن شدند و امروز اکثر عکسها تیره شدند، اما هنوز می‌شد در فوتوشاپ کمی دستکاری‌شان کرد. عکسها مربوط به هر دو سفر به درسدن هستند. امیدوارم شما هم از تماشای این روزهای دلنشین لذت ببرید.

Striezelmarkt کریسمس مارکت شهر درسدن

کریسمس مارکت در خیابان کلیسای بانوان

فروشنده‌ی نوشیدنی‌های گرم و دلچسب

خوراکی از کلم و سبزیجات پخته به همراه سوسیس

آقای نازنینی که دکورهای ظریف برای تزیینات کریسمس خراطی می‌کرد

استاد در حال کار

از محصولات تولید شده

تزیینات تهیه شده بعدا در پوست گردو جا می‌گیرند و این دلورهای زیبا را پدید می‌آورند. باور کردن اینکه
 آلمانیهای جدی و کم‌انعطاف تا این حد به اشیاء ریز و ظریف و زیبا علاقه‌دارند کار مشکلی‌ست!

کریسمس مارکت خیابان کلیسای بانوان

هرم کریسمس که در چند پست قبل توضیحش را دادم

خانه‌های عروسکی


دکورهای چوبی
عروسکهای چوبی

دکورهای پارچه‌ای و قلابدوزی


همه‌ی بابانوئل‌ها! 
متوجه نشدیم چه مراسمی در جریان بود اما تماشای این تعداد سنتا کلاوس جالب بود

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

عنوان ندارد

(نوشته‌ی بی سر و تهی‌ست. حوصله‌تان را سر می‌برد. نخوانید) 
تصور کنید ایران در جنگ باشد، و یکی از شهرهای فرهنگی‌اش مثل اصفهان به مدت چهار روز مورد بمباران هوایی قرار بگیرد، سه هزار و نهصد تن بمب روی شهر ریخته شود، روی تمام بناهای مهم فرهنگی، روی چهلستون و میدان نقش جهان و سی‌وسه پل. تصور کنید دشمن فرهنگ را هدف گرفته باشد، در شهری که ساختار نظامی یا سیاسی ندارد و به لحاظ اهمیت تاریخی و زیبایی‌اش در منطقه مشهور شده. تصور کنید نود درصد این شهر تاریخی نابود شود، همراه با درصد بزرگی از مردم شهر. شما درباره‌ی این حمله چه فکر می‌کنید؟
این اتفاقی بود که در سال ۱۹۴۵ در شهر درسدن رخ داد.
درسدن، مرکز ایالت زاکسن (ساکسونی)، البته اولین شهری نبود که مراکز فرهنگی‌اش هدف قرار می‌گرفت. این داستان را خود آلمانها شروع کرده بودند. آنها از روی یکی از کتابهای راهنمای توریستی که مناطق فرهنگی انگلستان را معرفی می‌کرد به بمباران شهرهای آن منطقه می‌پرداختند. شهرهای دیگری هم هستند که در جنگ جهانی دوم نابود شدند، یکی از آنها ورشو بود که به طور کامل نابود شد. 
بودن در این منطقه حس و حال خاص خودش را دارد. انگار هر جا که می‌رویم سایه‌ی جنگ هنوز مانده. بناهای بازسازی شده، هنوز قسمتهایی سوخته و باقی‌مانده از بمبارانها را به همراه دارند. اینها را نگه داشته‌اند که مردم گذشته را فراموش نکنند، جنگ را فراموش نکنند، عبرت بگیرند، ولی شاید هم علتش زنده نگه‌داشتن کینه باشد؟ وقتی مردمی به ویرانه‌های بازسازی شده‌ی شهر خودشان نگه می‌کنند، آیا حس نفرت درشان تشدید نمی‌شود؟ نمی‌دانم، مطمئن نیستم چه نتیجه‌ای از این حرفم می‌خواهم بگیرم، ولی احساس می‌کنم مردم اینجا علاقه‌ی زیادی دارند به اینکه گذشته را رها نکند. هر کسی به روش خودش ارتباط عاطفی‌اش را با گذشته حفظ کرده. احساساتشان را بروز نمی‌دهند. شرمگینند، یا سعی می‌کنند نادیده‌اش بگیرند، اما نمی‌توانند فراموشش کنند. 
هنوز به غرب آلمان نرفته‌ام، ولی چیزی که توجهم را در قسمت شرقی کشور به خود جلب کرده، ندیدن پرچم آلمان در خیابانهاست. تا بحال تنها در یک مکان پرچم برافراشته‌ی آلمان دیده‌ام. خیلی جاها پرچم اتحادیه اروپا و پرچمهای دیگر را دیده‌ام. اما پرچم سیاه و قرمز و زرد آلمان را نه. 
توی قطار وقتی به سمت درسدن می‌رفتیم، مسیر حس غمگینی داشت. فکر می‌کردم سیبری باید این شکلی باشد. سفید و سرد و بی‌جنبش. تصور کردنش مشکل نبود. قطاری توی همین مسیر، فشرده از زندانی‌ها، یهودی‌ها، به سمت اردوگاه مرگ می‌رفت. مو بر بدن آدم راست می‌شود. 
دوست ندارم قیافه‌ی آدمهای متفکر را بگیرم، اما تاریخ این منطقه دارد احاطه‌ام می‌کند، دارد غمگینم می‌کند، دیگر زیبایی شهرها را نمی‌بینم، دیگر نمی‌خواهم درباره‌ی زیبایی‌ها بدانم. انگار دلم می‌خواهد یک جای غمگینی مثل اینجا پیدا کنم و با آن همدردی کنم، بغضم را بشکنم و برایش گریه کنم. انگار می‌خواهم تجربه‌ی خودم از جنگ را در اینجا زنده کنم و برای آن زمان بغض کنم. انگار می‌خواهم به گذشته‌ی خودم پل بزنم. انگار بهانه می‌خواهم تا برای همه‌ی کسانی که آینده‌شان به دست گذشته‌شان بر باد رفت گریه کنم. 
نمی‌دانم چرا درگیر این احساسات غمگین شده‌ام، در حالی که برای تماشای پرقدمت ترین بازار کریسمس آلمان می‌رفتیم. توی میدانهای پر جمعیتی قدم می‌زدیم که مردم در حال خرید و خوردن و نوشیدن بودند و مجسمه‌ها، قصه‌های کودکی‌مان را می‌گفتند. هانسل و گرتل و خانه‌ی شکلاتی، شنل قرمزی و گرگی که لباس مادربزگ را به تن داشت، راپونزل که موهایش را از پنجره‌ی قلعه بیرون انداخته بود تا شاهزاده آن را بگیرد و بالا برود، سفیدبرفی که هفت کوتوله داشتند به دورش می‌رقصیدند و همه‌ی این قصه‌ها، به همان‌شکل که در کودکی خوانده بودم، و نه آن شکل که کمپانی والت دیزنی نشان می‌دهد. برایم عجیب است که کودکی‌مان در ایران چقدر با قصه‌های اروپایی پر شده بود، قبل از اینکه انقلاب بشود، و قهرمان قصه‌هایمان بشوند شخصیتهای بدنبال مادری به نام هاچ زنبور عسل و دختری به نام نل. حالا هانس خوش‌شانس و پسر غازچران و گیسو طلا مرا یاد کودکی می‌اندازند، یاد کتابهای کودکانه‌ام، و فکرم که توی این قصه‌ها پرواز می‌کرد.
با خودم فکر می‌کنم، ده‌سالی که در امریکا گذراندم، خیلی زود بین من و کودکی‌هایم فاصله انداخت. و حالا این بازگشت آهسته، هر چند همراه با خاطرات تلخ باشد، برایم لازم است. باید یادم بیاید که زمانی خیال‌پردازی می‌کردم، زمانی قصه‌های عامیانه می‌خواندم، و زمانی با صدای بلند توی خیابان قهقهه می‌زدم، طوری که مادرم از خانه صدایم را می‌شنید. من هم باید آن بناهای بازسازی شده را در خودم بسازم، تکه‌هایی که باقی مانده، تکه‌های شکسته، تکه‌های سوخته، این تکه‌ها را در کنار تکه هایی قرار بدهم که در تمام این سالها گم شده بود. تکه‌هایی که هنوز کمی بوی عشق و شادی را می‌شود از آنها شنید. تکه‌هایی که دوباره دارند از زیر خاک سر بیرون می‌آورند. 

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

دوست‌داشتنی‌های آلمان- بخش دوم

عصر آنروز با بچه‌های دانشگاه قرار داشتیم تا به یکی از بازارهای منحصر به فرد کریسمس در شهر برلین برویم. این بازار که در منطقه‌ی جنوبی شهر و تنها برای سه روز برپا می‌شود، به این علت معروف است که سعی شده همه‌ی اشکال سنتی یک بازار کریسمس در آن حفظ بشود. وسایل فروخته شده همه آثار دست‌ساز هستند و حتی برای روشنایی غرفه‌ها از چراغهای نفتی (چراغ زنبوری) استفاده می‌شود. نکته‌ی جالب‌تر این بود که در غیاب چرخ و فلکها و ماشینهای بازی الکترونیکی، در محوطه‌ای اسب و شتر آورده بودند تا بچه‌ها سوار شوند و تفریح کنند!
برلینی‌ها دوست دارند این بازار را به شکل سنتی آن حفظ کنند، قیمتها در این بازار معقول‌تر و ایده‌ی آن دلنشین‌تر است، اما سیل جمعیت بازدید کننده کار عکاسی (و حتی عبور و مرور) در آن تاریکی را بسیار مشکل می‌کرد و محصول این بازدید تنها به یکی دو عکس محدود می‌شود.
وقتی در این بازار بودیم بارش برف آغاز شد و فضای بسیار متفاوتی را نسبت به بازارهای دیگر بوجود آورد. در زیر نور چراغ زنبوری‌ها و در سر و صدا و همهمه‌ی خریدارها، مولود به من گفت ببین این فضا چقدر شبیه به داستان دخترک کبریت فروش است. حق با مولود بود. در هیچ جای دیگر فضا اینقدر با قصه‌های کودکی‌مان شباهت نداشت. 



دوست‌داشتنی‌های آلمان - بخش اول

داشتم فکر می‌کردم وبلاگی را که حرفی برای زدن تویش نباشد باید بست. مدتهاست دیگر راحت نمی‌نویسم. در واقع مدتهاست دیگر از عادت نوشتن افتاده‌ام. امروز فکر کردم یا می‌بندمش و خیالم را راحت می‌کنم، و یا یک تلاش دیگر می‌کنم تا نجاتش بدهم. راه دوم را انتخاب کردم.
روزهای اخیر آلمان را بسیار دوست داشته‌ام. از روزی که برف شروع به بارش کرده، از روزی که بازارهای کریسمس در شهرهای آلمان به راه افتاده، از روزی که جنب و جوش مردم در خیابانها بیشتر شده، راننده‌ها نسبت به پیاده‌ها مهربانتر شده‌اند، پدر و مادرها بچه‌هایشان را روی سورتمه به دنبال خودشان می‌کشند، دوستان در بازار کریسمس دور هم جمع می‌شوند و شراب داغ می‌خورند، خیلی چیزهای زیبا در اطرافم اتفاق می‌افتند که دارم از آنها لذت می‌برم. 
به خودم قبولاندم که آلمانی صحبت کردن همت می‌خواهد، و اگر می‌خواهم به این زبان با مردم صحبت کنم باید این همت را بدست بیاورم. در روزهای اولیه یک واکنش غیر اردای در مقابل زبان آلمانی داشتم، شاید ترس از اینکه اسپانیولی فراموشم بشود، همانطور که ترکی فراموشم شد. بعدها تنبلی و "من یاد نمی‌گیرم"ها اضافه شد. امروز دیدم واقعا از تلاش برای یادگیری این زبان دست برداشته‌ام، در حالی که این کار شدنی‌ست. قرار نیست مثل آنگلا مرکل حرف بزنم! قرار است بتوانم با چند نفر آدم ارتباط برقرار کنم، بهشان بگویم چه خانواده‌ی زیبایی هستید، چه مراسم زیبایی در کشورتان دارید، چقدرمنظره‌ی شهر در برف زیباست. باید این تنبلی را کنار بگذارم.
شنبه‌ی گذشته با مولود به برلین رفتیم. سومین بار بود که به برلین می‌رفتم. اینبار از ایستگاه مرکزی قطار خط U55 را گرفتیم و با یک ترام که مسیرش محدود به دو ایستگاه بود به دروازه‌ی براندنبورگ رفتیم. ایستگاه دوم (آخر یا همان ایستگاه دروازه‌ی براندنبورگ) خودش یک موزه با عکسهای تاریخی بود، از مراحل ساخت این بنا، زمانی که ناپلئون مجسمه‌ی این بنا را به غنیمت گرفته به پاریس برده بود، بازگشت مجسمه، دوره‌ی پس از جنگ و دیوار برلین و نهایتا برداشته شدن دیوار برلین. از پله‌های ایستگاه بالا آمدیم و مجسمه‌ی نازنین ویکتوریا و کالسکه‌ی چهار اسبه‌اش جلوی چشممان پیدا شد. هر چقدر که خیابانهای اطراف این منطقه برایم بی‌هیجان و حتی آزاردهنده‌اند، اما دیدن دروازه را دوست دارم. فکر می‌کنم مراسمی که قرار است هر بار به برلین رفتم اجرا کنم، دیدار از کوادریگا و سلام به الهه‌ی پیروزی. در محوطه‌ی Pariser Platz (جلوی دروازه) درخت کریسمس بزرگی نصب کرده بودند، تنها آرایش محوطه همین بود و سادگی‌اش دروازه را تحت‌اشعاع قرار نمی‌داد. تا Alexander Platz را پیاده رفتیم. پیاده روی‌ای که به خودم قول دادم دیگر انجام ندهم. ترجیح می‌دهم این قسمت را با وسایل نقلیه‌ی عمومی و به سرعت بگذرم تا اینکه در میان توریستها و دوربین‌ها و کیف‌های خریدشان گم بشوم. در الکساندر پلاتز به همان پاساژی رفتیم که قبلا هم رفته بودیم، و در کافه‌ای که نانها و شیرینی‌های عالی دارد غذا خوردیم. بعد از ظهر وقتمان را در بازار کریسمس شلوغ و پر همهمه‌ی آن منطقه گذراندیم. همین چند روز پیش کسی از من پرسید در امریکا هم بازار کریسمس هست؟ جواب دادم در کالیفرنیا چنین چیزی ندیدم اما در شیکاگو یک بازار کوچک در مقابل شهرداری برپا می‌کنند. امروز فهمیدم که آن بازار شهر شیکاگو هم در واقع بازاری آلمانی‌ست، و به این سبب برپا می‌شود که شیکاگو یکی از معدود شهرهای امریکاست که محله‌ی آلمانی نشین (محله‌ی میدان لینکلن) دارد و کسانی که اصالت آلمانی دارند و در زمان ساخت کانال و راه‌آهن به شهر آمده‌اند می‌خواهند مراسمشان را زنده نگه‌دارند. (شیکاگو در برپایی مراسم آکتبر فست که فستیوال آبجو خوری آلمانی‌ست هم از سایر شهرها پیشی گرفته). به هر حال، بازارهای کریسمس یکی از جذابیتهای مهم در کشور آلمان محسوب می‌شود و با وجود برف و سرمای هوا، مسافران زیادی را به این کشور جذب می‌کند. 
آقای فروشنده‌ گلوواین
در بازارهای کریسمس چادرها و یا آلونکهایی برپا می‌شود که در آن تزیینات مخصوص این ایام به فروش می‌رسد، از وسایل تزیینی برای دکوراسیون پنجره‌ها تا آویزهای تزیینی برای درخت کریسمس. همچنین اغذیه و نوشیدنی‌های خاص این ایام به فروش می‌رسند. کلبه‌های فروش نان‌های زنجبیلی با چراغها و رنگهای فراوانشان بسیار زیبا هستند و هر بیننده‌ای را به خرید دعوت می‌کنند. در دکه‌های کوچک کرپ‌های شکلاتی و نانهای پنجره‌ای با طعم سیب و دارچین به فروش می‌رسند. پر طرفدارترین نوشیدنی این ایام Glühwein است، شراب داغ با چاشنی میوه و دارچین و کمی رام. در این روزهای برفی هیچ‌چیز به اندازه‌ی گلوواین به آدم نمی‌چسبد! نوشیدنی‌های دیگر عبارتند از Eierlikör (معجونی سرد از زرده تخم مرغ مخلوط با کنیاک و یا برندی)، Eierpunch mit Rotwein (معجون  داغ زرده تخم مرغ با شراب قرمز و دارچین) و Buttergrog (آب سیب داغ همراه با کره و دارچین و کمی رام) . در کنار همه‌ی اینها، وسایل بازی، از چرخ و فلکهای بزرگ تا قطارهای کوچک برای خردسالان به محل بازار آورده می‌شود تا از کودک وبزرگ اوقات خوشی را بگذراند. همچنین پیست پاتیناژ و بازیهای دیگر زمستانی در گوشه و کنار شهر برپا می‌شوند. دکوراسیون این بازارها معمولا درخت کریسمس و چراغها و گویهای درخشان فراوان است. همچنین یک هرم چوبی چند طبقه وجود دارد که در یک طبقه مجسمه‌های مربوط به تولد مسیح را نشان می‌دهد و در طبقات دیگر مجسمه‌های چوبی از داستانهای محلی و از حیوانات اهلی قرار دارند. در بالای این هرم پره‌های هلیکوپتر مانندی وجود دارند که در گذشته با روشن شدن شمعهای هرم و بالا رفتن هوای گرم به چرخش می‌افتادند و هرم را می‌چرخاندند. امروزه شمعها به چراغهای شمع مانند الکترونیکی تغییر شکل پیدا کرده و خود هرم هم با استفاده از انرژی برق می‌چرخد. 
بازار کریسمس شهر کوتبوس

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

برف

امروز آلمان را دوست داشتم. از صبح که سر بلند کردم و از پنجره‌ی بالای تخت محوطه‌ی سفید پوش را تماشا کردم، وقتی یک لیوان شیرکاکائوی داغ دستم گرفتم و جلوی پنجره‌ی دیگر ایستادم، وقتی آقایی دیدم که سورتمه‌ای دنبال خودش می‌کشید، وقتی پیرمرد و پیرزنی دیدم که در کنار همدیگر و با عصا توی برف راه می‌رفتند، وقتی صدای بچه‌ها را شنیدم که به طرف محوطه‌بازی می‌دویدند و شادی می‌کردند، از بودن در این لحظه، در این مکان، در این موقعیت، احساس آرامش و رضایت بی‌نظیری می‌کردم.
یک لیوان نوشیدنی داغ و دلچسب و تماشای برف، چقدر دلم می‌خواهد لذتش را با همه شریک بشوم...

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

نشست کمیته بین دولتی برای حفظ میراث معنوی در پاریس

از اینجا می‌توانید پخش زنده نشست"کمیته‌ی بین دولتی برای حفاظت از میراث فرهنگی معنوی" در مقر یونسکو را بشنوید. این نشست فردا هفتم دسامبر به پایان می‌رسد. می‌تواند برای آشنا شدن با نحوه‌ی بحث و بررسی کمیته درباره‌ی نامزدهای کشورهای مختلف در زمینه‌ی میراث معنوی و انتخاب نهایی آنها مفید باشد.
 میراث معنوی یا میراث غیر ملموس، می‌تواند هر گونه اقدام فرهنگی از آداب و رسوم، مراسم و مجموعا هر چیزی غیر از بناها و مکانها را در بر بگیرد، و بر پایه‌ی کانونشن سال ۲۰۰۳ استوار است. بناها و مکانهای مدرن، تاریخی و باستانی مربوط به کانونشن ۱۹۷۲ می‌شوند و کاملا از این بخش جدا هستند.

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

علاقمندان به علوم طبیعی

برای کسانی که در رشته‌ی زیست‌شناسی و رشته‌های مشابه آن (بوم شناسی، زمین شناسی و سایر علوم طبیعی) تحصیل می‌کنند، در نظر داشته باشید که نیمی از میراث جهانی طبق کنوانسیون سال ۱۹۷۲ یونسکو مربوط به میراث طبیعی می‌شود اما در این زمینه فعالیتهای زیادی صورت نگرفته. اگر علاقمند به همکاری با یونسکو و یا سازمانهای مربوط به آن هستید، جا برای فعالیت وجود دارد (رقابت در این قسمت کمتر از بخش میراث فرهنگی‌ست)، به طور مثال در ورودی امسال در دانشگاه ما (کتبوس، آلمان) شصت و هشت دانشجو در رشته‌ی میراث جهانی شروع به تحصیل کرده‌اند که هیچکدام آنها از رشته‌های علوم زیست شناسی و بوم شناسی وارد نشده‌اند و اکثریت آنها تصمیم دارند روی میراث فرهنگی تمرکز کنند. با توجه به اینکه ایران هیچ میراث طبیعی ثبت شده در لیست میراث جهانی یونسکو ندارد، شاید تمرکز روی این مطلب بتواند به تحصیلاتتان جهت بدهد. 

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

عید شکر گزاری

امروز در ایالات متحده عید شکر‌گزاری‌ست. خانواده‌ها دور هم جمع می‌شوند، بوقلمون کباب می‌کنند، در کنارش چند نوع خوراک می‌گذارند، پوره‌ی سیب زمینی شیرین، یک جور پودینگ نان و سبزیجات که شیرین نیست، سس کرنبری، سالاد گرم لوبیا سبز و اگر تعداد مهمانها زیاد باشد ران کباب شده‌ی خوک یا ماهی درسته یا خوراکهای گیاهی کدو تنبل اضافه می‌شود. مهمانها با دسر و شیرینی و نوشیدنی از راه می‌رسند و مهمانی آغاز می‌شود. عید شکرگزاری تنها عیدی‌ست که از رسم و رسوم امریکایی برایم جذابیت دارد، و فکر می‌کنم این مسئله بخاطر شباهتش به مهمانی‌های ایرانی باشد، یک شب جمع شدن همه‌ی اعضای خانواده، گفتگو و صرف غذا در کنار همدیگر، چیزی شبیه به شب یلدای خودمان. اگرچه نام این روز شکرگزاری‌ست، معمولا هیچکس به یاد آن نمی‌افتد و به جز خانواده‌های مذهبی از دعا خواندن خبری نیست. اما هر چه باشد، شب گرم و صمیمی‌ایست که اعضای خانواده یا فامیل را به هم نزدیک می‌کند. معمولا اعضای خانواده که در مسافتهای طولانی از یکدیگر زندگی می‌کنند، و یا در سال گذشته از همدیگر دلگیر بوده‌اند این فرصت را برای گردهمایی غنیمت می‌شمارند.
البته مثل همیشه سیستم سرمایه‌داری سعی بر تسلط روی ماجرا دارد. روز بعد از عید شکرگزاری، یعنی روزجمعه، به جمعه‌ی سیاه معرف است. البته این سیاهی ربطی به تاریکی یا غم و غصه ندارد. فروشگاههای زنجیره‌ای بزرگ با حراج کردن تعدادی از لوازم، سعی می‌کنند خانواده‌ها را به سمت فروشگاهها بکشانند و تمام اجناس ته انبار مانده‌شان را به بهانه‌ی کادوی کریسمس به ملت غالب کنند و انبارهایشان خالی شود. جمعه‌ی سیاه معنی‌اش همین خالی شدن انبار است و یک اصطلاح غیر رسمی‌ست. به عنوان کسی که دو سال در یک فروشگاه الکترونیک در ایالات متحده مجبور شده ساعت سه صبح روز تعطیل و بدون امکانات رفت و آمد به سر کار برود و با حیرت و حتی نفرت شاهد حمله‌ی مردم به داخل فروشگاه باشد، باید بگویم که جمعه‌ی سیاه برایم هیچ جذابیتی ندارد و در سالهای بعد بخاطر ندارم که در چنین روزی از خانه بیرون رفته باشم.
امروز من در خانه‌ای در شرق آلمان نشسته‌ام و درباره‌ی عید شکرگزاری در امریکا می‌نویسم. دلتنگی این روز برایم شبیه به دلتنگی شب یلداست، که دوست دارم پیش خانواده و فامیلهایم باشم. و البته نسبت به زندگی شکرگزارم. شکرگزارم چون زندگی‌ام را خودم پیش می‌برم، نه حرف و تصمیم دیگران. شکرگزارم که دچار افسردگی نیستم، و دارم یک زندگی عادی را می‌گذرانم و شکرگزارم چون در همین سال گذشته به چند آرزوی دیرینه رسیدم. 

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

بارسلونا

۱
لوییس می‌گوید نمی‌تواند راحت دوست پیدا کند، همین باعث می‌شود همیشه با خودش درگیر باشد، بیشتر توی خودش فرو برود و خودش را دیوانه فرض کند. س پیشنهاد می‌کند که دوست دختری پیدا کند. آدمها وقتی عاشق باشند، احساس مسئولیت می‌کنند و حواسشان می‌رود پی عشقشان، انقدر به خودشان گیر نمی‌دهند.

۲
کارلا می‌پرسد برای چه آمدید اسپانیا؟ اسپانیا که هیچ چیز جالبی ندارد. کارلا دو سال در پاریس زندگی کرده و عاشق فرانسه و مردمش است. س می‌گوید آمدیم رقص فلامنکو ببینیم. کارلا می‌گوید از رقص فلامنکو متنفر است و نمی‌فهمد چطور مردم چنین رقص غیر طبیعی‌ای را دوست دارند. لوییس می‌گوید فلامنکو مالیخولیایی‌ست و او دوستش دارد چون خودش هم مالیخولیایی‌ست.

۳
از پیراهنهای رنگ به رنگ و دامنهای نقاشی شده به وجد آمده‌ام. انگار بعد از ده‌سال زندگی کردن توی یک سلول خاکستری رنگ، به نمایشگاه نقاشی رفته باشم. روی لباسها دست می‌کشم و انرژی می‌گیرم. طرحهای جدید توی سرم برق می‌زنند. کاش چرخ خیاطی داشتم... 

۴
س می‌گوید اسپانیولی حرف نزنم. انگلیسی حرف بزنیم تا او هم بفهمد چه داریم می‌گوییم. اما خودش بیشتر وقتها فارسی حرف می‌زند. این کارش می‌رود روی اعصابم. شروع می‌کنم به اسپانیولی حرف زدن.

۵
دونیا النا می‌پرسد این شهر را دوست داری؟ می‌گویم بله. شهر زنده‌ای‌ست. می‌گوید او این شهر را دوست ندارد. پر از مردم پیر است. دونیا النا هفتاد و چهار سال سن دارد و دلش برای دوستان هم‌سن و سالش در بوئنوس آیرس تنگ شده.

۶
توی کوه کتابهای دست دوم در بازار کهنه فروشها دنبال کتاب خوب می‌گردم. س یک آلبوم قدیمی پیدا کرده، صدایم می‌زند. آلبوم را ورق می‌زنیم و با زندگی زنی که تمام لبخندهای شب عروسی‌اش یکسان است همراه می‌شویم. زن، مهمانی می‌گیرد، دخترش به دنیا می‌آید، به سفر می‌رود، و آلبوم عکسهایش سالها بعد از یک کهنه فروشی سر درمی‌آورد. 

۷
باران تمام شده. دست توی جیب از خیابانهای ال گوتیک می‌گذریم. جلوی رستوران توقف می‌کنم و منویش را می‌خوانم. می‌گویم غذاهایش خوب است. فلیکس می‌گوید اما گران است. همانطور دست توی جیب از جلوی رستوران عبور می‌کنیم. 

۸
چقدر خیابانهای این شهر مرا به یاد سی سال پیش تهران می‌اندازند...

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

و این زبان شیرین آلمانی...

امروز برای خودم یک نظریه اختراع کردم. آنهم اینکه آلمانیها بخاطر زبانشان نتوانستند همه جای دنیا را بگیرند! وقتی نگاه می‌کنیم، آلمانیها در صنعت بسیار قوی هستند، دستگاههایی که می‌سازند، و محصولاتی که تولید می‌کنند در تمام دنیا به کیفیت بالا معروفند. از لحاظ هنر هم نگاه کنیم موزیک کلاسیک آلمان همیشه در سطح بالایی قرار دارد، دیگر از بتهوون و باخ سنگین‌تر که وزنه‌ای نیست! اما این زبان معمایی‌شان است که ارتباطات اجتماعی‌شان را کم می‌کند. امروز من کاملا حرفم را درباره‌ی سخت بودن زبان انگلیسی پس گرفتم!! انگلیسی اگرچه دو میلیون لغت دارد و هر لغت که در لغتنامه پیدا کنید دو یا سه معنی متفاوت خواهد داشت، اما در مشکل بودن به گرد پای آلمانی هم نمی‌رسد! حالا چرا به این نتیجه رسیدم؟ امروز طرز بیان ساعت را یاد گرفتیم. تا وقتی که به طرز رسمی ساعت را می‌گوییم یا می‌نویسیم همه چیز منظم و مرتب است. اگر در ساعات صبح هستیم، عدد ساعت و دقیقه را می‌گوییم، مثلا هفت ساعت بیست (دقیقه). اگر در بعد از ظهر باشد می‌گوییم نوزده ساعت بیست (دقیقه). یا در مواقعی که عدد از بیست بالا می‌رود، جابجایی بامزه‌ی یکان و دهگان اتفاق می‌افتد. یعنی ساعت نه و نیم شب می‌شود یک و بیست ساعت سی (دقیقه) یا دو و بیست ساعت برای ساعت ده و سه و بیست ساعت برای ساعت یازده. اما! اما اگر بخواهیم این اطلاعات را از منابع غیر رسمی به دست بیاوریم، مثلا در خیابان از کسی ساعت بپرسیم، اینجا قسمت سخت ماجرا آغاز می‌شود. اول اینکه ساعت ۲ بعد از ظهر همان دو خوانده می‌شود و نه چهارده. دوم اینکه اگر بخواهیم بگوییم ۲:۳۰ می‌گوییم، نیم سه! اگر بخواهیم بگوییم ۱:۱۵ می‌گوییم، ربع دو! یا ۱۰:۴۵ می‌شود سه ربع یازده!! خب، تا اینجا سر درآوردید؟ خیلی خوشحال نباشید چون ادامه دارد! ساعت ۴:۴۰ مثلا، می‌شود پنج (دقیقه) به سه ربع پنج، یا ده بعد از نیم پنج. یا مثلا ۱:۱۰ می‌شود ده بعد از یک، یا پنج به یکربع دو. ۱۱:۳۵ دقیقه می‌شود پنج بعد از نیم دوازده!! و البته اگر در مورد ساعت دوازده نیمه شب صحبت می‌کنید، ساعت صفر است.خب این توضیح را هم بدهم که این فقط یک نمونه از پیچیدگی زبان آلمانی‌ست که آدم را یاد معماهای هوش می‌اندازد. خیلی وقتها ما شاگردها با بهت زل می‌زنیم به معلممان و او هم می‌گوید از من نپرسید که چرا اینطوری‌ست! همینطوری‌ست و باید یاد بگیرید! امروز واقعا احساس کودک کلاس اولی را داشتم که برای اولین بار خواندن ساعت را یاد می‌گرفت. 
دارم به مغزم استراحت می‌دهم تا تب آلمانی فروکش کند. فردا می‌روم بارسلونا. 

۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه

یک واقعه‌ی اجتماعی مثل جنگ یا انقلاب تا چه مدت روی نسل‌های بعد تاثیر می‌گذارد؟

این آقای دانیل که از وبسایت کاوچ سرفینگ آمد خانه‌ام، اهل برلین است. همان اول که داشت بند پوتین‌هایش را جلوی در باز می‌کرد که وارد شود نگاهش به لغتهای آلمانی که روی کمد برچسب زده بودم افتاد و گفت فلان کلمه اشتباه است و آخرش یک حرف دی جا افتاده. بعد هم سلام و احوالپرسی و این حرفها، ده دقیقه بعد گفت می‌داند رفتارش خیلی آلمانی‌ست ولی طاقت نمی‌آورد غلط املایی جلوی چشمش باشد و کاری درباره‌اش نکند! خودکار را برداشت و همه‌ی کلمه‌ها را درست کرد!! 
در شهرمان فستیوال فیلمهای اروپای شرقی در جریان بود و دانیل به همین دلیل آمده بود. برای یکی از فیلمها هم برای من بلیط خرید و به تماشای فیلم رفتیم که اتفاقا مربوط به بخش جدید فستیوال و از اسپانیا بود. فیلم به نام Ispansi، درباه‌ی گروه کودکان و مهاجران کمونیست اسپانیایی‌ست که در دوران جنگ داخلی به روسیه گریختند و در حالی که هیچوقت توسط روسها پذیرفته نشدند، در دوران جنگ جهانی دوم مورد تعقیب آلمانها بودند، و حتی بعد از اینکه جنگ در اسپانیا به پایان رسید، اجازه‌ی بازگشت به کشور نداشتند تا پایان فیلم و مرگ ژنرال فرانکو. در واقع فیلم روایتی عاشقانه در چنین پیش زمینه‌ی تاریخی بود. کارگردان و هنرپیشه‌ی اصلی فیلم، کارلوس ایگلسیاس به همراه یکی از بازیگران در سالن حضور داشت و بعد از پایان فیلم به سئوالها پاسخ می‌داد. قسمتهای آلمانی را دانیل برای من ترجمه می‌کرد و قسمتهای اسپانیایی را من برای او. کارلوس ایگلسیاس درباره‌ی پیچیدگی جنگ و شرایط آدمها در آن صحبت می‌کرد. حتی در زمان حاضر هم اختلافات بزرگی بین جناح کمونیست و جناح جمهوری خواه مذهبی در اسپانیا وجود دارد که چون درباره‌شان بحث نمی‌شود، پنهان مانده و نادیده گرفته شده. حتی کودکانی که در دوران جنگ داخلی از اسپانیا مهاجرت کردند، وقتی در چهل و پنجاه سالگی اجازه‌ی سفر به اسپانیا را پیدا کردند، مورد استنتاق قرار گرفتند، با اینکه اراده‌ای در ترک وطن و مهاجرت به یک کشور کمونیستی نداشتند. در پایان فیلم یک جمله نوشته شده بود که مرا متاثر کرد، «تقدیم به آنها که هرگز بازنگشتند». 
سعی کردم برای دانیل از انقلاب و مهاجرتهای بعد از آن توضیح بدهم. درباره‌ی آن حس کمبود که همیشه مثل یک حفره توی قلب مهاجرها وجود دارد. بعضی‌ها امکان بازگشت و یا سفر را دارند، بعضی‌ها، نمی‌دانند آنروز کی برایشان اتفاق خواهد افتاد. برایم از آلمانی‌ها گفت و از از اینکه ایده‌ی وطن‌پرستی برایشان کاملا تغییر کرده. در واقع حس وطن‌پرستی، بعد از اتفاقاتی که در جنگ جهانی دوم برایشان افتاد، برای آلمانی‌ها مذموم شمرده می‌شود. از همان کودکی این عقیده به آنها القا می‌شود که نسبت به جنگ جهانی و نازی‌ها احساس گناه داشته باشند. بنابراین به تاریخ آنقدرها اهمیت نمی‌دهند و شرایط امروز برایشان مهم‌تر است. به همین علت، آلمانی‌ها وقتی مهاجرت می‌کردند با مشکلات کمتری مواجه بودند و خودشان را با شرایط جدید تطبیق می‌دادند و علاقه‌ی چندانی به بازگشت به کشورشان نداشتند. دانیل می‌گفت آلمانها حتی تعصب خاصی نسبت به پرچم کشور خود ندارند. در ابتدای یک بازی فوتبال با سرود ملی‌شان همراهی نمی‌کنند، و دیدگاهشان به وطن کاملا سطحی شده. اما لهستانی‌ها به طور مثال، بسیار وطن‌پرست هستند و وقتی برای کار به مهاجرت می‌روند، همچنان ارتباط عاطفی خود را با خاکشان حفظ می‌کنند. 
مطلب دیگری که برایم جالب بود این بود که دانیل در قسمت شرقی برلین ساکن بود و آلمان کمونیستی را تجربه کرده بود. مطالبی می‌گفت که مرا به یاد دهه‌ی شصت می‌انداخت. مثلا می‌گفت استفاده از لوازم غربی کاملا قدغن بود. بچه‌ها اگر با کیسه‌ی خرید با آرم فروشگاههای غربی به مدرسه می‌رفتند، از صف بیرون کشیده می‌شدند و مجبور بودند یا کیسه را پشت و رو استفاده کنند و یا به خانه فرستاده می‌شدند تا آنرا عوض کنند. برای رفتن به بخش غربی شهر و دیدار از سایر اعضای خانواده، باید پاسپورت می‌داشتند و در اکثر مواقع اجازه‌ی ورود به بخش غربی برلین صادر نمی‌شد. می‌گفت روزی که دیوار برلین را برمی‌داشتند، این اتفاق آنقدر سورئال و غیر طبیعی بود که فکر می‌کرد دارد فیلم تماشا می‌کند. 
دانیل امروز به برلین برمی‌گردد. حس سفر کردن در من بیدار شده. 

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

کوتبوس

روزهای تنبلانه‌ای را در کوتبوس می‌گذرانم. اگر چه مقالات و کتابهای بسیاری روی سرمان ریخته‌اند تا بخوانیم، اما هیچکدام دلیل بر توقفم در این مکان نیست. فرصت برای رفتن دارم. اغلب آخر هفته‌ها را می‌توانم به سفر بگذرانم، اما هیچ جا نمی‌روم. حتی تلاش خاصی برای شناختن همین شهر هم انجام نداده‌ام. به پارک معروفش سر زده‌ام و منطقه‌ی قدیمی را یکبار دیده‌ام، اما از آن حس کنجکاوی و عطش برای شناختن جاهای جدید خبری نیست. شاید باید قبول کنم که برای این‌جور کارها پیر شده‌ام. 
کوتبوس اگرچه شرقی‌ترین شهر روی نقشه‌ی آلمان نیست، اما از نظر فرهنگی شرقی‌ترین است. منظورم ارتباط دادن شهر با مشرق زمین نیست، کوتبوس شاید بیشترین شباهت به آلمان شرقی کمونیستی را در خودش حفظ کرده باشد. خارجی‌ها حالت غریبه دارند و پیدا کردن مسئولینی که به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند، حتی در خود دانشگاه کار مشکلی‌ست. کارهای اداری، نامه‌های رسمی، مکالمات تلفنی همه به زبان آلمانی‌ست. اما با اینحال پیشرفت من در یادگیری این زبان بسیار کند و آهسته پیش می‌رود. نهایتا می‌توانم در نانوایی بگویم از کدام نان و چه مقدار می‌خواهم. بقیه‌ی اجناس توی قفسه‌های فروشگاه هستند، توی سبد می‌گذارم و به صندوقدار سلام و متشکرم می‌گویم. مردم اینجا خونسرد و مودبند. یکی از علایقم قدم زدن در چهارشنبه بازار میوه و سبزی‌ست تا روابط مردم با همدیگر را تماشا کنم. آلمانی بودن زنها را بلافاصه می‌توان تشخیص داد. در خیابان شق و رق قدم برمی‌دارند، صورتشان جدی‌ست و نگاهشان به مستقیم است. یک‌جور اعتماد به نفس خاصی دارند که مثل یک پوسته‌ی محافظ احاطه‌شان کرده. موقع نگاه کردن چشمهایشان می‌چرخد، سرشان را نمی‌چرخانند. 
یک چیزهایی در این شهر باعث تعجبم می‌شود، اول اینکه اتومبیل‌ها هیچ‌وقت برای عابر پیاده توقف و یا آهسته نمی‌کنند مگر اینکه سر چهار راه باشند و چراغ عابر پیاده سبز باشد. تا اینجا همه چیز قانونی و قابل هضم، اما غیر از چهار راهها، در هیچ کجای خیابانها خط‌کشی عابر پیاده وجود ندارد. عموما باید در نزدیکی مدارس و دانشگاهها، محلهایی که تردد عابر پیاده در آنها زیاد است، خط کشی یا تابلویی برای جلب توجه رانندگان وجود داشته باشد، اما اینجا خبری از آن نیست. از ساختمان اصلی دانشگاه تا ساختمان کتابخانه باید از خیابانی عبور کنیم که اتومبیلها با سرعت از آن عبور می‌کنند. هیچ امکانی هم برای تسهیل عبور و مرور دانشجوها اتخاذ نشده. یا اینکه با تاریک شدن هوا، چراغهای راهنمایی چشم زن می‌شوند و برای عبور از یک خیابان تاریک باید مدتی طولانی منتظر بایستیم تا اتومبیلها با سرعت فراوان عبور کنند. این احساس به من دست داده که در این شهر به محض داشتن یک وسیله‌ی نقلیه، چه دوچرخه باشد و یا اتومبیل، شخص راننده در مقام برتری نسبت به عابر پیاده قرار می‌گیرد و باید این برتری را به اثبات برساند!
دانشگاه هم مشکلاتی چند دارد. دولت بودجه‌ها را کم کرده و قرار است این دانشگاه را با یک دانشگاه دیگر ادغام کنند تا هم در تعداد کارکنان صرفه‌جویی کنند و هم در تعیین بودجه. همین موضوع علت مهم کلاسهای پر جمعیت و بی‌برنامه‌ی ماست. اما هر چه باشد از آمدن پشیمان نیستم. امریکا آنقدر به نظرم دور است که نمی‌دانم کی راضی می‌شوم آن پرواز یازده ساعته را تحمل کنم. 


۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

Restoration, Conservation, Authenticity

برنامه‌ی برلین ناقص اجرا شد، گفتند تعداد شاگردهای کلاس بیش از حد انتظار است و نمی‌توانند برنامه را در دو روز اجرا کنند. البته کسی ازشان نمی‌پرسد که وقتی این تعداد دانشجو اسم‌نویسی می‌کردند شمارش یادشان رفته بود؟ به هر حال سفر در یک روز انجام شد و تا همین‌جا برای آشنایی با قسمت شرقی برلین خوب بود. می‌گویم خوب بود چون هنوز باید بروم توی خیابانهایش گم بشوم تا شهر با من حرف بزند. برلین هنوز با من حرف نمی‌زند. 
برنامه از یک فضای عمومی و باز شروع شد به نام میدان مارکس و انگلز. فضایی که پس از جنگ به نام این دو شخص نام‌گذاری شده و ساختمانهای موجود در آن را خراب کردند تا فضا را برای ایدئولوژی مارکس و انگلز باز کنند. بعد از این به محل پیشین کاخ سلطنتی پروس رفتیم که پس از جنگ تخریب شد و به جای آن کاخ جمهوری (خلق) ساخته شد، که این بنا هم پس از اتحاد دو آلمان تخریب شد و در حال حاضر این فضا، یک فضای سبز ساده و بدون گل و گیاه است، و البته دولت آلمان قصد دارد کاخ سلطنتی پروس را در طی سالیان آینده در این مکان بازسازی کند. این جریان تخریب و ساخت و ساز و تخریب، جریانی‌ست که در طی این دو هفته‌ی اول از کلاسها، بیشترین بحث‌ها و نظرها را به خود جلب کرده. در کلاس تئوری مرمت (دوباره‌سازی در بافت موجود)، با مثالهای بسیاری از شهرهای گوناگون آلمان مواجه شدیم که در یک منطقه‌ی تخریب شده بر اثر جنگ، ساختمانهای مدرن و نازیبای دهه‌ی پنجاه و شصت میلادی ساخته شده، و در سالهای بعد، همین بناها تخریب شده و بناهایی با شکل و شمایل ساختمانهای قدیمی جایشان را گرفته، اما همین بناهای مدل قدیمی هم پس از مدتی ناکارآمد تشخیص داده شده و جایشان را به بناهای دیگری داده‌اند. در برخی از این مثالها، آپارتمانهای کوچک با طرح قدیمی در مرکز شهر تخریب شده و به جای آن مراکز خرید بزرگ ساخته شده اما نهایتا شکل و شمایل بیرونی مرکز خرید به نمای خارجی همان ساختمانهای قدیمی تغییر شکل پیدا کرده‌اند و البته این پروسه در همین‌جا متوقف نشده و نمی‌شود. به نظر می‌رسد مراکز این شهرهای آلمان به طور متوسط هر شش سال یکبار کاملا تغییر شکل می‌دهند! حالا اینکه بودجه‌ی این تغییر شکل از کجا می‌آید و یا اینکه آیا دوباره سازی یک کاخ سلطنتی با هدف تبدیل آن به یک موزه کار عاقلانه‌ای‌ست یا خیر، هنوز برای ما حل نشده باقی‌مانده. 
بحث دیگری که در کلاس در گرفته اما تا بحال به طور جدی دنبال نشده، مسئله‌ی موثق بودن آثار است. یعنی اینکه یک اثر تاریخی یا فرهنگی تا چه حد باید به اصل خود وفادار بماند و تغییر نکند. این وفادار ماندن به اصل دو جنبه دارد، فیزیکی و ماهیتی. درباره‌ی جنبه‌ی فیزکی بحث بر سر این است که آیا مرمت یک بنا، به چه شکلی بایدانجام شود تا به اصل خود به عنوان یک بنای تاریخی وفادار بماند. اصلا ضرورت وفادار ماندن به شکل اصلی تا چه حد است؟ آیا باید در مرمت بنا از مصالح و تکنولوژی مشابه استفاده کرد تا بنا به شکل اولیه‌ی خود برگردد؟ یا اینکه باید از مصالح و روشهای متفاوت استفاده کرد تا تفاوت قسمت اصلی با قسمتی که جدیدا اضافه شده مشخص باشد؟ به نظر می‌رسد در کشور آلمان، روش دوم بیشتر اجرا می‌شود، آلمانی‌ها در وفاداری به اصل وسواس دارند، و می‌شود خیلی از ساختمانهای موجود در برلین را دید که وصله پینه شده‌اند. این، از طرفی در درک ویرانی‌های جنگ کمک می‌کند، و از طرف دیگر ظاهری شلخته و ناموزون به ساختمانها می‌دهد. اما برای من جنبه‌ی دوم این وفاداری، یعنی جنبه‌ی ماهیتی آن سئوال است. آیا استفاده‌ی متفاوت از یک بنا که برای منظوری خاص ساخته شده، به موثق بودن ماهیت آن صدمه نمی‌زند؟ به طور مثال همان ساختمانهای مرکز تجاری که شکل بیرونی‌شان به ساختمانهای مسکونی قدیمی تغییر شکل داده شده. چنین ساختمانی، نه از نظر فیزیکی و نه ماهیتی به گذشته‌ی خود وفادار نمانده. از یک‌ طرف، آشنایی با این حساسیتها و دغدغه‌ها برایم جالب است، و از طرف دیگر، نمی‌دانم حد و حدود این حساسیتها کجاست. تا کجا می‌شود گذشته را زنده نگه‌داشت؟ تا کی می‌شود و باید به ظاهر یا ماهیت یک مکان وفادار ماند؟ 
احساس می‌کنم در یک نقطه‌ی جالب قرار گرفته‌ام، منظورم این است که دیدگاههای گوناگونی را نسبت به موضوع میراث دیده‌ام و یا الان دارم تجربه می‌کنم. از طرفی آلمان، که بخش بزرگی از آن در طی جنگ‌های جهانی صدمه دیده و درگیر حفظ یا بازسازی گذشته‌ی خودش است، از طرف دیگر امریکا، که گذشته‌ی قابل توجهی ندارد، و به جز مناطق بسیار محدودی که به عنوان آثار باقی‌مانده از بومیان حفاظت‌شده‌اند، نه محدودیت فضا دارد و نه به گذشته‌ای وصل است که جلوی ساخت و سازش را بگیرد، شهرها و شهرکهایش بدون دغدغه رشد و تغییر می‌کنند، و در سمت دیگر ایران، با گذشته‌ای بسیار قدیمی‌تر از هر دوی این کشورها، اما با سیاست‌گذاری‌های غلط و عدم سرمایه‌گذاری در راه حفظ گذشته‌ها. 
فکر می‌کنم تا همین‌جا برای خواننده‌های شاکی (!) کافی باشد که از آپدیت نشدن وبلاگ شکایت نکنند! از طرف دیگر، هم‌دانشگاهی‌ها هم نظر لطفی به این وبلاگ دارند و باید مراقب باشم دست از پا خطا نکنم تا مچم را نگیرند! 

۱۳۹۱ مهر ۲۱, جمعه

روزمره‌نویسی

کارها در این منطقه به آهستگی پیش می‌رود. موفق شدم یک حساب بانکی باز کنم اما هنوز یک‌شاهی هم در آن ندارم و هنوز برای ویزا اقدام نکرده‌ام. تلفنم از کار افتاده و پیغام می‌دهد چون آنرا ثبت نکرده بودم شماره‌اش مسدود شده. آنطرف خط شرکت تلفن، جایی که باید کسی جوابگو باشد ساعتها و ساعتها موزیک پخش می‌شود اما دریغ از کسی که گوشی را بردارد و الو بگوید. مراکز و کیوسکهای شرکت تلفنی می‌گویند تنها راه، همان تماس تلفنی‌ست. البته این را هم بگویم که امروز اول صبح بالاخره یکنفر جواب داد و گفت غیر از آلمانی زبان دیگری نمی‌داند. 
تصمیم گرفتم برای خانه اینترنت نگیرم. البته هنوز واجد شرایط هم نیستم، نه ویزا دارم و نه پولی در حساب بانکی. کارت بانکی و اعتباری غیر آلمانی هم قبول نمی‌کنند. فعلا از اینترنت دانشگاه استفاده می‌کنم. ایمیل چک می‌کنم و از آلمانی به انگلیسی ترجمه می‌کنم. هنوز اعتماد به نفس لازم برای آلمانی صحبت کردن را بدست نیاورده‌ام. 
هنوز برلین را نمی‌شناسم. در سفر نیم‌روزه، دائم از این قطار به آن قطار و از این اداره به آن اداره و یا بانک رفتیم و عاقبت ساعت اداری به پایان رسید و کارهایم نیمه‌کاره ماند. در عوض بازگشت را یکی دو ساعت به عقب انداختیم و به دروازه‌ی براندنبورگ رفتیم. تازه آنجا بود که می‌توانستم حضور در آلمان را حس کنم. جلوی دروازه بایستم و به مجسمه‌ی آن خیره بشوم و موهای بدنم راست بشوند. دروازه‌ی براندنبورگ با آدم حرف می‌زند، از تاریخ، از دوران باعظمت، از دوران شکست، از تمام جانهایی که در این سرزمین فدا شده، از تمام خونهایی که ریخته شده. وقتی به مجسمه‌ی دروازه‌ی براندنبورگ نگاه می‌کنم، مناسب‌ترین کلمه‌ای که می‌توانم توصیف کنم درد است. برای من بودن در این مکان و تجربه‌ی حس درد از تماشای یک مجسمه که سمبل یک قوم و کشور است، به یک دنیا می‌ارزد. 
در آخر این ماه با برنامه‌ای از دانشگاه به برلین برمی‌گردیم و استاد معماری‌مان قرار است راهنمایمان باشد. بی‌صبرانه منتظر این سفر هستم. 

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

تاریخ نانوشته

در تاریخ معاصر لهستان هم انجمنی مثل کمیته‌ی مجازات وجود داشت که اعضای آن حکم شخصی دریافت می‌کردند و به نزد همشهریهایشان می‌رفتند و حکم را به آنان ابلاغ کرده با طپانچه اجرا می‌کردند. اینها در صفحات تاریخ معاصر نوشته نشده‌اند چون تاریخ را همیشه فاتحان می‌نویسند. اما بوده‌اند پدربزرگهایی که چنین حکمهایی را اجرا کرده‌اند و نتوانسته‌اند تا آخر عمر خودشان را ببخشند. 

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

حس غریب

دیشب با بارتوژ (میزبانم) و دوستانش رفتیم محله‌ی قدیمی شهر را در شب ببینیم. همه‌جا خلوت بود و تک و توک آدم دیده می‌شد. داشتیم برمی‌گشتیم به طرف دانشگاه، یک عده نوجوانهای آلمانی ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. دیدم بچه‌های خودمان یک جور نامحسوسی تغییر مکان دادند و مثل یک سپر دفاعی دوره‌ام کردند. راستش این کارشان مرا بیشتر ترساند تا نوجوانهایی که ایستاده بودند. بعد این سپر دفاعی بازهم در برابر یک عده دوچرخه سوار و پیاده تکرار شد. آنموقع به فکر فرو رفتم که چرا این اتفاق می‌افتد؟ چون من تنها زن گروه بودم؟ چون تازه وارد بودم؟ یا چون گروهمان کاملا خارجی می‌زد؟ سکوتم تا رسیدن به بار ادامه پیدا کرد. موقع ورود هم هنوز تحت تاثیر واقعه بودم و حس کردم کسانی که توی بار ایستاده‌اند دارند بد نگاهمان می‌کنند. اما با نوشیدن آبجو این خیالات از بین رفت. نشستیم و درباره‌ی تفاوت قوانین کیفری در آلمان و امریکا و لهستان و ایران و سوریه حرف زدیم. حسام، سوری‌ست. پرسیدم درباره‌ی وقایع کشورش چه احساسی دارد؟ گفت یک ترم از تحصیلش را پای تلوزیون و اینترنت در حال دنبال کردن خبرها از دست داد. اما باید زندگی کرد، هر چند که مغزت همیشه مغشوش باشد. گفتم کاملا حرفهایش را می‌فهمم. 
دیروز برای بارتوژ لوبیاپلو درست کردم. به اندازه‌ای درست کرده بودم که برای دو روز کافی باشد. نصف قابلمه را در یک وعده خورد، یکساعت بعد آمد پرسید اشکالی ندارد اگر بقیه‌اش را بخورد؟ می‌خواهد ببیند آیا غذا هنوز هم خوشمزه است یا نه! 

پ.ن. اینجا قیمت آبجو از آب ارزان‌تر است! 

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

اینهمه فرم و کاغذ و امضا

شروع جدید همیشه هیجان‌انگیز است. درباره‌ی شروع یک دوره‌ی جدید در آلمان هم همین هیجان وجود دارد. امور اداری پیچیده و گاهی غیر ممکن می‌نمایند. کاغذبازی حرف اول را می‌زند، اما کسی سر راه کسی سنگ نمی‌اندازد. هنوز با این مشکل مواجهم که وقتی از من می‌پرسند کجایی هستم باید چه جوابی بدهم. می‌گویم ایرانی، اوراق و مدارک که می‌خواهند امریکایی‌ست، می‌گویم امریکایی، می‌گویند توی پاسپورتت که نوشته ایران متولد شده‌ای. خودم هم نمی‌دانم. بعد از ثبت نام که هنوز به علت نقص مدارک انجام نشده، باید بروم و اجازه‌ی اقامت در شهر بگیرم و بعد در دفتر امور خارجی‌ها ثبت نام کنم. اینها دنباله‌ی همان کاغذبازی‌های آلمانی‌ست. بعد از همه‌ی اینها باید بروم دنبال ویزای دانشجویی. اینهم از فواید یا ضررهای پاسپورت امریکایی‌ست که کارها را از ته به سر انجام می‌دهند. 
امروز می‌روم خانه ببینم، بلکه بالاخره آدرس‌دار بشوم و یک مرحله در امور اداری جلو بروم. 
دیروز چند تا از بچه‌های ایرانی را دیدم که راهنمایی‌ام کردند برای پرس و جوی دوباره برای خوابگاه باید به کدام دفتر بروم. البته سئوالی که انتظار داشتم هم پرسیده شد. چرا امریکا را گذاشته‌ای آمده‌ای اینجا؟
کلاس آلمانی هم دو روز پیش شروع شد، یعنی هنوز چمدان روی زمین نگذاشته باید می‌رفتم سر کلاس. هر چه دقایق نشستنم در کلاس طولانی‌تر می‌شود، بیشتر به غیر ممکن بودن یادگیری زبان آلمانی فکر می‌کنم! لامصب‌ها از همان کلمه‌ي اول که یادت می‌دهند استثناهایشان شروع می‌شود. بعد یک سری کلمات هستند که به هم می‌چسبند و نیم خط درازا پیدا می‌کنند که آدم نمی‌داند باید از کجا شروع به خواندن کند. کلا برای من مثل بازیهای گفتاری می‌ماند که در انگلیسی می‌گویند زبان‌چرخان tongue twister. هر بار به یکی از این جمله‌ها می‌رسم فکرم می‌رود به شیش سیخ جیگر سیخی شیش زار. 
بسیار خرسند و خشنودم که اسپانیولی زبانهای بسیاری در دانشگاه هستند و نخواهند گذاشت که این زبان نازنین فراموشم بشود. علاوه بر این کلاسهای زبانهای غیر از آلمانی هم در دانشگاه دائر است و هر وقت دیدم آلمانی زیاد دارد مغزم را می‌خورد می‌روم برای اسپانیولی‌اش ثبت نام می‌کنم.
دوستی پیدا کرده‌ام که اهل لاتویاست. دیروز می‌گفت تمدن لاتویا بسیار قدیمی‌ست و ریشه در تمدن شرقی دارد. می‌گفت اقوام کشورش با ایرانی‌ها قوم و خویشند و این قرابت برمی‌گردد به بیش از پنج‌هزار سال پیش. حتی در زبان قدیمی لاتویا (که از روسی جداست) کلماتی مشابه سانسکریت و فارسی پهلوی وجود دارند. قرار شد در اینباره بیشتر صحبت و تحقیق کنیم. 
این جوان لهستانی که میزبانم است دیروز برایم غذای هندی پخت. می‌گفت وقتی تازه به آلمان آمده بود با هندی‌ها هم‌خانه بود و همانها به او انگلیسی یا داده‌اند. با لهجه‌ی هندی که انگلیسی حرف می‌زند هر دومان ریسه می‌رویم از خنده. خاطرات سفرش به هند و سوریه هم خیلی جالبند. به او گفتم باید لهستان را به من نشان بدهد. با لهستان بیست دقیقه فاصله داریم، البته مرز که دیگر بی‌معنی‌ست. قرار است بعد از پیدا کردن مواد اولیه برایش غذای ایرانی و مکزیکی درست کنم. گفتگوی تمدنها در اینجا از شکم شروع می‌شود. 
هنوز نه تلفن دارم نه هیچ راه ارتباطی مطمئن. تنها همین اینترنت که با رفتنم از این خانه آن را هم نخواهم داشت! دلم برای طلوعهای نارنجی این خانه هم تنگ خواهد شد. ساعت خواب و بیداریم هنوز درست نشده. 

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

به آلمان پا گذاشتیم

آنقدر این چند روز آخر درباره‌ی نظم و ترتیب آلمانی‌ها شنیده بودم که فکر می‌کردم دارم به جایی می‌روم که همه چیز روی عقربه‌ی ثانیه‌شمار جلو می‌رود. همه چیز منظم و خط‌کشی شده است و مو لای درز چیزی نمی‌رود. اما یک جور آسودگی خیال به سراغم آمد وقتی دیدم در برلین از این خبرها نیست. نوبت رعایت نکردن عادی‌ست. تابلوی الکترونیکی می‌گفت اتوبوس سه دقیقه‌ی دیگر می‌آید، آمدنش ده دقیقه طول کشید. اتوبوس دیگر قرار بود هر هشت دقیقه بیاید، هر دو دقیقه ظاهر می‌شد. قطاری که باید می‌گرفتم چهل دقیقه تاخیر داشت و توانستم به آن برسم. حتی کسی که قرار بود بیاید دنبالم تاخیر داشت! 
تا به الان چیز زیادی ندیده‌ام، هوا از آنچه انتظار داشتم سردتر شده و آلمانی‌ها اهل لبخند زدن نیستند. اما در عوض شوخ‌طبع‌ترین لهستانی دنیا فعلا میزبان من است و خیلی ساده و صمیمانه پذیرایی‌ام می‌کند. حتی چای احمد درست کرد تا خیلی دلتنگی نکنم. گمان نمی‌کنم در این هفته بتوانم به برلین برگردم، مدتی را با کارهای اداری مربوط به ویزا و دانشگاه مشغول خواهم بود و باید جایی برای زندگی پیدا کنم. برایم تازگی دارد که در یکشنبه شهر کلا تعطیل باشد. 

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

باشگاه ادبیات

نمی‌دانم اهل فیس‌بوک هستید یا نه، اما فیس‌بوک یک فایده‌ی بزرگ برای من داشت، و آنهم باشگاه کتاب بود. مکانی که به همت امیر عزتی، نویسنده، مترجم و منتقد سینمایی شکل یافته و هدفش ارائه‌ی کتابها به صورت فایلهای الکترونیکی و با کیفیت بالاست که در هر شکل از کتاب الکترونیکی که قادر به خواندن فایلهای پی‌دی‌اف باشد قابل استفاده هستند. وقتی تعداد کتابهای آپلود شده را می‌بینم تنها می‌توانم فعالیت صبورانه‌ی آقای عزتی را قدر بدانم و بارها و بارها با دیدن نام کتابی که مدتها به دنبالش می‌گشتم از شعف آکنده شدم. بسیاری از نویسندگان و مترجمین حق انتشار یک یا چند کتابشان را به باشگاه داده‌اند و یا از کتابهایی استفاده شده که حق نشر الکترونیکی آنها محدود نشده باشد. البته آقای عزتی قوانین سفت و سختی برای گروه وضع کرده‌اند و با این مکان مثل یک کتابخانه برخورد می‌شود تا یک باشگاه پر جنب و جوش! این ماه بالاخره مبلغ کوچکی برای باشگاه فرستادم و امیدوارم کمکها ادامه پیدا کنند که کار این مکان باارزش متوقف نشود.

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

یک دیدگاه شخصی

تعجب می‌کنم، از کاری که امریکا با آدمها می‌کند. یعنی همین کشوری که مردم با هزار امید و آرزو به آن کوچ کرده‌اند و خیلی‌هاشان، بعد از مدتی، با لگد می‌روند زیر قابلمه‌اش که بابا اینجا دیگر کجا بود، ما را بگو فکر کردیم آمدیم بهشت! حق دارند بهش می‌گویند عمری کار! اصلن می‌دانی چرا امریکا اینقدر مهاجر قبول می‌کند؟ فقط برای آنکه بشوی یک پیچ، یک مهره، توی این سیستم. اینهمه جمعیت دارند، کارگری می‌خواهند که مثل من و تو زبان بلد نباشد، سرش را بیندازد پایین، کار کند. اصلا کیا و بیای ما با آن تمدن ده‌هزارساله چطور اجازه می‌دهد بیاییم توی رستورانهای امریکایی کار کنیم و آخر شب کف مغازه تی بکشیم؟
خود من را حساب کنید همیشه جزو دسته‌ی ناراضی‌ها بودم. همیشه سرنیزه‌ام را هدف گرفته‌ام سمت سیستم سرمایه‌داری. جایی که کمپانی‌هایش حکم انسان دارند و انسانهایش حکم ماشینهایی برای خدمت به این اینها. جایی که دموکراسی را در بوق و کرنا کرده و توی سر دنیا می‌کوبد، در حالی که خودش روی همین پله‌ی اول جا خوش کرده و قصد بالاتر رفتن ندارد. جایی که در آن آزادی بیان هست، ولی حرف کسی به گوش می‌رسد که زور و پول بیشتری دارد. جایی که در آن آزادی عقیده هست، ولی آخرش یک رییس جمهور کاملا مسیحی و معتقد باید وارد کاخ بشود، حالا اگر تند روی مذهبی یا مورمن بود، اشکالی ندارد. من سرنیزه‌ام را هدف گرفته‌ام به سمت سیستم حکومتی دو حزبی، چون بقیه‌ی احزاب سرمایه‌های بیلیونی برای رسیدن به این رقابت را ندارند. برای من تماشای مردمی که با چرخ خرید به داخل ابرفروشگاه کاستکو یا والمارت یورش می‌برند و با سبدهای کاملا پر پای صندوق می‌روند تا با کارت اعتباری خرید کنند، صحنه‌ای منزجر کننده است. برای من عیدهایی مثل کریسمس و عید پاک و هالووین و سن پاتریک و ولنتاین وحشت آور است، سعی می‌کنم حتی‌الامکان از نزدیکی مراکز خرید بزرگ عبور نکنم چون از دیدن مردمی که برای همدیگر کادو می‌خرند بدون اینکه لبخندی روی صورتشان باشد وحشت دارم. من از بودن در جامعه‌ای که افیون مصرف‌گرایی مردمش را در خلسه برده می‌ترسم.
آیا بودن در ایران یا در بین ایرانی‌ها حالم را بهتر می‌کند؟ آیا آنقدر دلتنگ وطن شده‌ام که با آروغ ناشی از دوغ چشمهایم پر از اشک نستالژیک بشود؟ یا هر روز به خودم می‌گویم اگر ایران بودم، الان در ولنجک و انقلاب و چهار راه ولیعصر بودم؟ یا فکر می‌کنم می‌توانستم هر روز به سفر بروم و از سفر در چهار گوشه‌ی مملکت عزیزم لذت ببرم؟ 
البته که من‌هم مثل بسیاری از ایرانی‌های غربت‌نشین دلتنگ "خانه" می‌شوم. البته که با شنیدن آهنگ اقاقی یا قاب شیشه‌ای یا ترنج اشک می‌دود توی صورتم و دلم می‌خواهد در ایران باشم، اما اینها برایم آنقدر بزرگ و احاطه‌کننده نشده‌اند که فراموش کنم چرا از ایران بیرون آمدم. ترک ایران برای من بخاطر مشکل با حکومت نبود، نه اینکه با حکومت مشکلی نداشته باشم. مشکلم اقتصاد نبود، اگر چه سایه‌ی فقر همیشه روی زندگی‌ام افتاده بود و هیچ وقت مثل "بچه مایه‌دارها" زندگی نکردم. برای رسیدن به تحصیلات عالیه هم بیرون نیامدم، اگر چه در ایران از آن محروم بودم. اما هیچکدام اینها دلیل جلای وطن نبود. من، از جامعه فرار کردم. 
من از جامعه‌ای فرار کردم که دائما با متر دلخواهشان، زندگی‌ام را اندازه‌گیری می‌کردند و مرا در موقعیت دورتری قرار می‌داند. از جامعه‌ای که می‌خواست مرا در همان پوست تخم‌مرغی که از آن آمده بودم نگه‌دارد و لایق ظرف بزرگتری نمی‌دانستند. از جامعه‌ای که در کنار جنگ و مشکلات بیرون، با مته به جان افکارم افتاده بود و دگر اندیشی را تاب نمی‌آورد. جامعه‌ای که نزدیک‌ترین آدمهای زندگی‌ام را به زندانبان و شکنجه‌گر و جلاد بدل کرد. من از جامعه‌ای گریختم که مرا کشت.
داستان آنچه که در سال آخر زندگی در ایران تجربه کردم، هنوز آنقدر برایم سنگین است که از حرف زدن درباره‌اش پس می‌نشینم.  هنوز جای آن زخمها درد می‌کند، هنوز روزهایی هست که خونریزی‌اش از سر آغاز می‌شود، مرا به غار تنهایی می‌برد تا دور از چشم انسانها، زخمها را بلیسم، و در اشکهایم به خواب بروم.
صادقانه بگویم، من از جامعه‌ی ایران می‌ترسم. از تماشای سنّتها و رسمها می‌ترسم، از آدمهایی که ادعای لامذهب بودن می‌کنند می‌ترسم، از آدمهای مذهبی می‌ترسم، از هر چیزی که افسار بزند به افکار مردم می‌ترسم. من حتی از علاقه‌ی ایرانی‌ها به اجناس خارجی می‌ترسم. وقتی می‌بینم فلان دختر، یکماه تمام مادر بیمارش را در بازارهای تهران می‌کشاند تا تک‌تک لوازم آشپزخانه‌اش با رنگ فلان کاتالوگ خراجی ست باشد می‌ترسم، از کسی که قرض می‌کند تا یخچال خانه را عوض کند، چون یخچال قبلی به رنگ جدید کابینتها نمی‌خورد می‌ترسم، از جوانهایی که با ادعای به روز بودن، به دختری که در اتومبیل آموزشگاه رانندگی نشسته متلک می‌گویند و گازش را می‌گیرند و می‌روند می‌ترسم. من از جامعه‌ای که جهل در آن عادت شده می‌ترسم. 
من از جامعه‌ی یکسویه می‌ترسم. حتی اگر این جامعه در امریکا باشد.
آیا از ترک ایران پشیمانم؟ به هیچ وجه. آیا از آمدن به امریکا پشیمانم؟ به هیچ وجه! امریکا کعبه‌ی آمالی برای من نبود، اما فرصتها و موقعیتهای بسیاری را در اختیارم گذاشت تا خودم را دوباره بسازم. در اینجا فرصت زندگی در کنار مردمی از گوشه و کنار جهان دست داد، و تجربه‌ی اینکه با وجود همه‌ی تفاوتها، انسانها بازهم می‌توانند در کنار یکدیگر زندگی کنند و خودشان باشند. معنی این حرفم این نیست که تبعیض وجود نداشته باشد، فشار روانی روی اقلیتی خاص نباشد، همه در مسالمت در کنار همدیگر باشند. اما برای من ثابت شد که این امر امکان‌پذیر است و می‌شود قدم اول را برداشت. امریکا همچنین حس امنیت را به من برگرداند. این هم معنی‌اش این نیست که همه چیز در امن و امان باشد و هیچ اتفاق بدی در خیابانها و در خانه‌ها نیفتد. اما این را آموختم که پلیس، وظیفه‌اش حفاظت کردن از من است، نه کشیدنم به بازداشتگاه و زندان بخاطر وضع ظاهر یا ابراز عقیده. امریکا، ترس مرا از تحقیر شدن و دستمالی شدن در خیابان توسط مرد غریبه از بین برد. در امریکا، اگر به پلیس بگویم فلان مرد رفتار زننده‌ای با من دارد، پلیس مرا متهم نمی‌کند که آرایش و رفتارم طوری بوده که این مرد را جلب کرده. چنین مردی به سرعت دستگیر می‌شود و به من اطمینان داده می‌شود که چنین رفتارهایی تحمل نخواهند شد. در امریکا پریود یک مسئله‌ی طبیعی‌ست، نه یک عذاب الهی که باید از آن شرم داشت. در امریکا، محدوده‌ی شخصی افراد بسیار اهمیت دارد. کسی نمی‌تواند به دیگری پرخاش کند که چرا در رابطه‌ی فعال جنسی‌ست و یا اینکه به سکس علاقه‌ای ندارد و ترجیح می‌دهد به جای آن جلوی تلوزیون بنشیند و پاپ‌کورن بخورد. زندگی در امریکا لااقل این فایده را دارد که هر شخص بتواند درباره‌ی بدن خود تصمیم بگیرد. 
من منکر مشکلات اجتماعی و سیاسی در زندگی امریکایی نمی‌شوم. من همچنان معتقدم که زندگی در جامعه‌ی سرمایه‌داری که هدف آن کار برای خرج کردن بیشتر است، افکار مردم عادی را یکسویه می‌کند. من معتقدم مردمی که توانایی خریدشان تنها به اجناس وارداتی چینی محدود می‌شود، حس زیبایی‌شناختی را از دست می‌دهند. من معتقدم مردمی که منبع خبری‌شان شبکه‌های تلوزیونی و روزنامه‌هاییست که از جیب یک عده سرمایه‌دار نان می‌خورند، قدرت تشخیص را از دست می‌دهند، از تماشای سوزانده شدن پرچمشان در تلوزیون به این تصور می‌افتند که مردم خاورمیانه تنها یک مشت وحشی دهن‌گشاد هستند که منتظرند تقی به توقی بخورد و به سفارت امریکا حمله کنند و سفیر و کارکنان را بکشند. من منکر نمی‌شوم که اکثر امریکایی‌ها کوچکترین اطلاعی از نقش کشورشان در کودتای بیست و هشت مرداد یا کودتای شیلی یا گواتمالا ندارند. من منکر نمی‌شوم که بسیاری از امریکایی‌ها حتی حوصله‌ی نشستن پای اخبار را ندارند چون از کار روزانه خسته‌اند و می‌خواهند عصر خود را با نوشیدن آبجو و تماشای بیسبال بگذرانند. با این رخوت ذهنی آنها کنار نمی‌آیم، اما از موقعیتی که امریکا در اختیارم گذاشت تا از آن خارج شوم قدردانی می‌کنم. این کشور، به من اجازه داد خودم باشم و به آرزوی همیشگی‌ام جامه‌ی عمل بپوشانم. من از پاسپورت این کشور استفاده می‌کنم تا بدون دردسر به سفر بروم و کسی در اتاق نگهبانی سین جیمم نکند. من حق دارم بعد از هر سفر به این خاک برگردم و نظام سرمایه‌داری‌اش را متهم کنم به خرابی‌هایی که در جاهای دیگر دنیا به بار آورده. من حق دارم که از این نظام انتقاد کنم و همچنان بدون مشکل از مرزهایش عبور کنم. امریکا یک کشور صد در صد کامل نیست، اما من درک می‌کنم که محدودیتهایی که این کشور و این نظام برایم ایجاد می‌کنند، در برابر جایی که از آن آمدم، و مکانهای دیگری که تجربه کرده‌ام، انگشت‌شمارند. من نباید انصاف را از دست بدهم.
اما، آنچه که باعث شد این مطلب را آغاز کنم، تعجبم بود از کاری که امریکا با مهاجرانش می‌کند. با همان گروه مهاجران که از آمدن پشیمانند. کسانی که به آینده امیدوار نیستند، در مشکلات رکود اقتصادی غرقند، خانه یا کارشان را از دست داده‌اند و راه پس هم ندارند. این گروه، وقتی می‌شنوند که دارم برای تحصیل به آلمان می‌روم لحظه‌ای با سکوت نگاهم می‌کنند. با بدبینی سئوال می‌کنند مگر دانشگاههای آلمان معتبرند؟ سئوال می‌کنند آیا از نژادپرستها نمی‌ترسم؟ اصلا چرا باید امریکا را ترک کنم و در جای دیگری تحصیل کنم؟ این آدمها مرا واقعا متعجب می‌کنند. از طرفی درک می‌کنم که آنها از یکبار حرکتشان نتیجه‌ای که در ذهن دارند نگرفته‌اند و خسته و دلسرد شده‌اند، و از یکبار دیگر کندن و امتحان کردن می‌ترسند. اما تا این‌حد غرق در رویای " امریکا از همه جای دنیا بهتر است" شده‌اند که به خودشان می‌گویند، اینجا اگر چیزی نشدیم، از کجا معلوم جای دیگر دنیا به چه بدبختی‌ای بیفتیم. اصلا آدم وارد این خاک که می‌شود، انگار یک‌جور سوء ظن و بدبینی نسبت به بقیه‌ی جاهای دنیا، درونش رشد می‌کند. همانقدر که دلش برای وطن تنگ می‌شود، از بقیه‌ی جاهای دنیا می‌ترسد. از امتحان کردن دوباره می‌ترسد. از یک هویت جدید می‌ترسد. اینها مرا متعجب می‌کنند.

بعد نوشت، هفدهم سپتامبر:
یک چیزی که یادم رفت اضافه کنم برخورد مثبت خیلی از ایرانیها بود. اتفاقا کسانی که در زندگی‌شان به هدفهایشان رسیده‌اند کسانی بودند که از تصمیم من حمایت کردند و برایم خوشحال شدند و گفتند هر مشکلی سر راهم باشد می‌توانم روی کمکشان حساب کنم. خواستم بگویم من همه را به یک چوب نمی‌رانم، اما برایم عجیب است که چطور آدمهایی که بیشترین نق و نال را از وضعیت حال حاضرشان در زندگی در امریکا می‌کنند همانهایی هستند که فکر می‌کنند هر جای دیگر دنیا از اینجا بدتر است.
دوستم علی یکبار گفته بود ما ایرانی‌ها تا وقتی توی یک کشور خارجی هستیم از آن متنفریم و فقط بدیهایش را می‌گوییم، اما تا چشممان به یک هموطن می‌افتد که در یک کشور دیگر زندگی می‌کند، همه‌اش در مقام مقایسه برمی‌آییم و می‌خواهیم ثابت کنیم خارج ما از خارج آنها بهتر است.

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

حرکتی دوباره

دارم می‌روم آلمان، کمتر از بیست روز دیگر. برای تحصیل می‌روم. برای همان برنامه‌ای که آقای نورآقایی در وبسایتش آورده بود. می‌تواند بهترین یا بدترین تصمیم زندگی‌ام باشد. هنوز نمی‌دانم. خودم، اما با امید دارم می‌روم. لازم بود که برای مدتی از امریکا دور باشم. امریکا سرزمین آرزوهای من نبود، من هم آنقدرها درباره‌اش منصف نبودم. حالا نمی‌دانم، با اخلاق ایرانی‌ام می‌روم، که منتظر باشم اتفاق بدی در راه باشد، یا با اخلاق یک مهاجر، که می‌رود از موقعیت جدید استفاده کند. 



۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

یک قاشق کتاب

He sido forastera durante casi toda mi vida, condición que acepto porque no me queda alternativa. Varias veces me he visto forzada a partir, rompiendo ataduras y dejando todo atrás, para comenzar de nuevo en otra parte; he sido peregrina por más caminos de los que puedo recordar. De tanto despedirme se me secaron las raíces y debí generar otras que, a falta de un lugar geográfico donde afincarse, lo han hecho en la memoria

Isabel Allende
Mi País Inventado

 من تقریبا تمام عمر در محیط اطراف خود بیگانه بودم. موقعیتی که آن را قبول می‌کنم چون راه دیگری ندارم. چندین بار در طول زندگیم مجبور شده‌ام همه‌چیز و همه‌کس را رها کرده و پشت سر گذاشته، و زندگی جدیدی را در جای دیگری آغاز کنم. من زائری بوده‌ام در جاده‌های بسیار، آن چنان زیاد که دوست ندارم به یاد بیاورم. در نتیجه‌ی خداحافظی‌های بسیار، ریشه‌های من خشک شده‌اند و باید ریشه‌ی دیگری بپرورانم که به دلیل نبودن مکانی جغرافیایی که در آن پا گیرند، در حافظه‌ام قرار دارند...

ایسابل آینده*
سرزمین خیالی من

(ترجمه: مهوش عزیزی از روی متن انگلیسی)

* توضیح بدهم که چرا من نمی‌گویم ایزابل آلنده. در زبان اسپانیولی صدای ز وجود ندارد و حتی حرف z با صدای س خوانده می‌شود . برعکس در انگلیسی در خیلی از مواقع حرف s با صدای ز خوانده می‌شود. همچنین وقتی دو حرف L در کنار همدیگر باشند هنوز در انگلیسی صدای ل می‌دهند ولی در اسپانیولی این دو حرف ی خوانده می‌شود. بنابراین نام نویسنده در شیلی و همه‌ی کشورهای اسپانیولی زبان، ایسابل آینده خوانده می‌شود. کمی شبیه به همین مشکل را در تلفظ اسم Mario Vargas Llosa می‌بینیم که خوشبختانه آقای عبدلله کوثری همیشه آنرا به تلفظ صحیح، ماریو بارگاس یوسا نوشته‌اند. حرف v هم در اسپانیولی ب خوانده می‌شود و به آن ب کوچک می‌گویند، در مقابل B که ب بزرگ خوانده می‌شود. متاسفانه انگلیسی دارد به زبان غالب تبدیل می‌شود و تلفظ نامها و نوشتجات در زبانهای دیگر را به هم می‌ریزد. اما من روی تلفظ درستش پافشاری می‌کنم چون از طرف دیگر هم نمی‌خواهم زیر بار بروم که به کشورم بگویند آی رَن. 

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

آنتیگوا

این ماجرا مربوط می‌شود به سال دو هزار و نه میلادی (هشتاد و هفت شمسی).

حوالی ظهر بود و همراه الخاندرو در گواتمالاسیتی ول می‌چرخیدیم. گفته بودند منطقه‌ی مرکزی شهر بسیار ناامن است و بهتر است از آن دوری کنیم. ما هم رفته بودیم برای تماشای موزه‌ی انسانشناسی که بخاطر مصادف شدن با روز دوشنبه تعطیل بود. واقعا علاقمند بودم موزه‌ی انسانشناسی و باستانشناسی پایتخت را ببینم، خصوصا که بخاطر این سفر از کلاسهای دانشگاه غیبت کرده بودم و باید دست پر برمی‌گشتم. الخاندرو گفت می‌توانیم برویم آنتیگوا، شهر قدیمی در یکساعتی گواتمالاسیتی. بهترین استفاده از فرصت بود. تنها مشکل، تمام شدن باتری موبایل بود که ارتباط ما را با کسانی که منتظرمان بودند قطع می‌کرد. گفتم خب از تلفن عمومی بهشان خبر می‌دهیم. برویم! 
سوار مینی‌بوسهای شهری شدیم که در حالت عادی همراهانمان ما را از آنها منع می‌کردند. البته حق داشتند. همین سه روز پیش بود که راهزن‌ها به یک مینی‌بوس حمله کرده بودند و با خالی کردن جیب مسافرها، راننده‌ی بخت برگشته را کشته بودند. اما با اینحال هیچ‌چیز جای یک مینی‌بوس سواری در امریکای مرکزی را نمی‌گیرد. راننده‌هایی که با غرور فرمان بزرگ را می‌چرخانند، دستور می‌دهند، فحش می‌دهند، بر خیابانهای گواتمالاسیتی حکومت می‌کنند. به خودم لعنت می‌فرستادم چرا ضبط صوت ندارم تا این سر و صداها را ثبت کنم. از الخاندرو پرسیدم این مامور پلیس کنار راننده چه‌کار می‌کند؟ گفت برای مراقب از راننده و مسافرها گمارده شده، اما فایده‌ای ندارد. راهزنها که اسلحه‌شان را بیرون بیاورند از هیچکس کاری ساخته نیست. همین مامورها اولین کسانی هستند که کشته می‌شوند. 
از همراهی با الخاندرو بسیار خوشحال بودم چون باعث می‌شد اسپانیولی‌ام را تقویت کنم. بقیه، اصرار داشتند که با من انگلیسی حرف بزنند و هر چقدر اصرار می‌کردم چندان اهمیتی نمی‌دادند. الخاندرو به من مکانهای مختلف را نشان می‌داد. اینجا دانشگاه ملی‌ست، آنجا بازار محلی، آنجا کاخ ریاست جمهوری. بالاخره در ترمینال پیاده شدیم، جایی که اتوبوسهای رنگارنگ، سرویس‌های دست دوم مدارس امریکایی که با اشکال و رنگهای گوناگون تغییر شکل داده شده بودند و بوقهای عجیب و غریب رویشان نصب بود، متوقف بودند و برای آنتیگوا و مقاصد دیگر مسافر جمع می‌کردند. برایم جالب بود که صندلی‌ها با همان اندازه و فواصل مورد استفاده‌ی بچه مدرسه‌ای‌ها در جای خود باقی بود، بسیار فشرده و نزدیک به هم. حتی من و الخاندرو که هر دومان قد کوتاه بودیم طوری نشسته بودیم که زانویمان به صندلی جلو می‌خورد. اتوبوس رنگارنگ ما با سر دادن بوق گوشخراشش حرکت کرد و من در لذت همنشینی با زنان و مردان مایا و لباسهای محلی‌شان غرق بودم. اتوبوس در هر نقطه‌ای که مسافری ایستاده بود سرعت را کم می‌کرد و مسافر بالا می‌پرید. کم‌کم صندلی‌ها پر می‌شد، تا جایی که به جای دو نفر، سه نفر روی هر صندلی می‌نشست. این مطلب برای من که آمادگی قبلی برایش نداشتم عجیب بود و از طرفی وقتی دست بلند کردم که پشت شانه‌ی الخاندرو بگذارم تا راحت‌تر جا بشویم، متوجه شدم که او را معذب کرده‌ام. بعدها فهمیدم تماس بدنی، هر چند اتفاقی، در گواتمالا عملی مذموم شناخته می‌شود و مردها و زنها معمولا یک فاصله‌ی اندک را حفظ می‌کنند، همینطور سلام و احوالپرسی‌شان تنها به دست دادن و نهایتا بوسه‌ای روی گونه‌ی راست ختم می‌شود و معمولا کسی اهل در آغوش کشیدن شخص دیگر نیست. 
الخاندرو گفت منتظر باش که شاید نفر چهارمی هم به صندلی‌مان اضافه شود! نفر چهارم قرار بود در فضای باریک  بین دو صندلی  ردیف اتوبوس خودش را جا بدهد، که با جثه‌ی کوچک گواتمالایی‌ها کار چندان مشکلی به نظر نمی‌رسید. اتوبوس در جاده به پیش می‌رفت و زنها و مردان مایا با صدای آرام گفتگو می‌کردند. کسی صدایش را بلند نمی‌کرد و یکجور احترام در همه اشخاص حاضر دیده می‌شد. 
در آنتیگوا، آنقدر گیج زیبایی شهر کلونیال و مردمش با لباسهای محلی شدم که تلفن زدن پاک یادم رفت. البته آنتیگوا به شدت توریستی‌ست، اما این توریستی بودن بی‌دلیل نیست. شهر، با معماری باروک و کلیساهای ویران شده مثل یک گنجینه بود که هر مسافری را به تمجید وامی‌داشت. این شهر سومین پایتخت مستعمره‌ی اسپانیایی گواتمالا بود و به "سانتیاگو د لس کابایروس Santiago de los Caballeros" معروف بود. این مستعمره بخش وسیعی از جنوب مکزیک و بخشهایی از سایر کشورهای فعلی امریکای مرکزی را در برداشت. در سال هزار و هفتصد و هفده زلزله‌ی شدیدی شهر را ویران کرد که ساختمانهای مخروبه‌ی کلیساها هنوز از آن زمان به جا مانده‌اند. چیزی که برای من جالب بود، مجسمه‌های برخی از این کلیساها بودند که بدنه‌ی آن به جا مانده بود اما سر مجسمه کنده شده بود و منظره‌ای عجیب به این مکانهای مقدس می‌داد. 
ساختمانها و معماری قدیمی شهر، مطمئنن بزرگترین زیبایی آن به شمار می‌رفت، اما من عاشق منظره‌ی قله‌های آتشفشان بودم که در نزدیکی شهر قرار داشتند. ولکان د آئوا Volcan de Agua یا آتشفشان آب، پاکایا Pacaya، دو قله‌ی دوقلوی آکاتنانگو Acatenango و ولکان د فوئه‌گو Volcan de Fuegoیا آتشفشان آتش. هر کدام از این آتشفشانها در تاریخ معاصر فعالیت آتشفشانی داشته‌اند و ولکان د فوئه‌گو همچنان فعال است و اغلب بخار یا گازهای آتشفشانی بر روی آن دیده می‌شود. 
یک چیزی که محیط آنتیگوا را دلپذیر می‌کند، وجود دانشگاهها و مدارس زبان اسپانیولی‌ست. این شهر به عنوان یکی از مهمترین مراکز آموزش زبان اسپانیولی معروفیت دارد و همیشه مملو از دانش‌آموزان و دانشجویان از نقاط مختلف جهان است، که در کنار مردم محلی، منظره‌ی جالبی را پدید می‌آورند. 
با الخاندرو کوچه به کوچه می‌رفتیم و به ویرانه‌های کلیساها سر می‌زدیم. طبق معمول من حرف نمی‌زدم تا الخاندرو من را به عنوان دانشجوی گواتمالایی جا بزند و بلیط ارزان بگیریم. با پولی که از این ترفند برایمان باقی ماند به یک رستوران رفتیم و دو نوشیدنی میوه‌ای عالی خریداری کردیم تا با ناهارمان بخوریم. بعد تا عصر در بازار نزدیک ترمینال چرخیدیم و در تنوع ماسکهای چوبی و البسه‌ی محلی با رنگهای تند گم شدیم. شب، وقتی به گواتمالاسیتی برگشتیم متوجه شدیم که خبر ندادنمان بقیه‌ی گروه را بسیار نگران کرده بود و آنها پاک از بازگشت ما ناامید شده بودند. 
بار دوم که به آنتیگوا رفتم، چهار نفر بودیم، و سوار موتور سه‌چرخه‌های مسافربری معروف به توک توک شدیم. چپیدن چهارنفری‌مان در فضایی که فقط برای دونفر جا داشت و عبور از خیابانهای سنگفرش و پر دست‌انداز نفسمان را از خنده بریده بود حتی موقعی که درب سمت دیگر باز شد و من دست ماریا را گرفته بودم که پایین نیفتد. این سفر دوم هم نگرانی‌های خاص خودش (اینبار هم نه برای ما) را داشت. بچه‌ها تلفن می‌زدند و می‌پرسیدند زلزله را حس کردید؟ و ما هم که بین زمین و آسمان بودیم می‌گفتیم نه. آن‌روز رکورد زلزله‌های خفیف به بیست و یک مورد رسید که ما هیچکدام را حس نکردیم، اما از طرفی می‌دانستیم منطقه‌ای که بین پنج آتشفشان واقع شود و بیست و یکبار زمینش بلرزد چندان منطقه‌ی امنی نیست! 

آتشفشان آب، در کادر کج دوربین من، شاید هم قاب کج پنجره

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

زیباترین نقطه در سن‌فرنسیسکو

زیباترین نقطه در سن فرنسیسکو نه پلهای معروفش هستند، نه پارکهایش، نه خیابانهای پر سراشیب و رنگارنگش. زیباترین نقطه در سن فرنسیسکو خانه‌ای متروکه در درّه‌ی نوآ ست که صاحبش چندین سال است عمرش را داده به شما، و بچه‌هایش نتوانستند بر سر ارث و میرات به توافق برسند. این شد که این خانه و حیاط بزرگش از گزند دست انسان دور مانده و درختهای سیب و گلابی و آلوی قرمز و انجیرش در اقدامی نمادین به رشد خود ادامه دادند و هر سال بار بیشتری نسبت به سال قبل دادند و امروز که چشم من به این باغ کوچک شگفت انگیز افتاد، از تماشای شاخه‌های سنگین از میوه های رنگارنگ و زمین پوشیده از علف‌های هرز یک متری با شادمانی یک نفس عمیق کشیدم و فکر کردم چقدر زمین دور از دست بشر زیباست. 

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

جمع‌بندی اسکاندیناوی

اگرچه در این سفر به جای معاشرت با مردم محلی، با مهاجرین و خصوصا ایرانی‌ها در ارتباط بودم، اما یکی دو نکته به‌خاطرم آمد که بنویسم تا یادم نرود. اولین نکته، یک عادت سوئدی‌هاست که در برخورد اول همه را به اشتباه می‌اندازد. وقتی با سوئدی‌ها حرف می‌زنید، ممکن است یکمرتبه نفسشان را با صدا به درون بکشند، حالتی که معمولا ما برای ابراز تعجب ناگهانی نشان می‌دهیم، در حالی که این تنها یک خصوصیت رفتاری عادی در سوئد است، انگار می‌خواهند بگویند که دارند به حرفت گوش می‌دهند و توجه دارند. بنابراین وقتی برای اولین بار چنین حرکتی را از یک سوئدی می‌بینیم وحشت می‌کنیم که مگر چه چیز اشتباهی گفتیم؟ و مخاطب سوئدی ما با خونسردی صحبت می‌کند یا منتظر باقی حرف ماست. به قول علی، این سکوت سوئدی‌هاست!
نکته‌ی بعدی اصرار سوئدی‌ها به تساوی زن و مرد است و حتی از کودکی سعی می‌کنند دخترها و پسرها یکسان بزرگ شوند و فرق چندانی بین لباسهای دخترانه و پسرانه و مدل موهایشان وجود ندارد. شاید در نظر اول دیدن دخترهای جوان که در حال انجام کارهای سنگین هستند عجیب به نظر بیاید اما با توجه به قانونشان، این مطلب امری عادی‌ست. البته مواردی هم هست که به قول ئه‌سرین از آنطرف بام افتاده. در واقع اینجا صحبت از اینکه زنها حقوق برابر با مردها دارند نیست، زنها باید برابر با مردها باشند! پس مثلا اگر برای پذیرش در یک رشته‌ی معمولا مردانه (به طور مثال کار با ماشین‌آلات سنگین) ده مرد و یک زن داوطلب هستند، شخص مونث به طور قطع نسبت به باقی افراد شانس بیشتری برای پذیرفته شدن دارد و  ربطی به امتحان دادن و امتیاز آوردنش ندارد. همچنین از حالا مشخص شده که جانشین پادشاه سوئد، دخترش خواهد بود و نه پسرش، چون این تساوی باید رعایت شود. بنابراین دیدن آقای شاهزاده که در محله‌ای تجاری در استکهلم زندگی می‌کند و مثل مردم عادی هر روز به محل کارش می‌رود، هیچ هم چیز عجیبی نیست.
نکته‌ی بعدی که در تمام این مناطق که سفر کردم، به چشمم آمد، توجه و مهارت مردم در انگلیسی صحبت کردن بود. مردم به راحتی و بدون تعصب، سئوالات ما به زبان انگلیسی را پذیرا می‌شدند و پاسخ می‌دادند. خصوصا در نروژ، لهجه و گرامر انگلیسی مردم عادی بسیار خوب بود، و البته، از اینکه این مطلب را به آنها می‌گفتیم خیلی خوشحال می‌شدند. تصور غلطی‌ست اگر فکر کنیم که همه‌ی مردم اروپا انگلیسی می‌دانند و یا علاقه به ارتباط برقرار کردن بوسیله‌ی این زبان دارند. در سفرهای قبلی‌ام، با مسافرهای سويسی و فرانسوی برخورد داشتم که انگلیسی نمی‌دانستند و برایشان مهم هم نبود. مطمئن هستم دوستانی که به بخشهای دیگر اروپا سفر کرده‌اند، تجربه‌ی بیشتری در این زمینه دارند. 
در کل این سفر، کپنهاگ برای من به مقصد مورد علاقه تبدیل شد. یک نوع انرژی خاص در این شهر جریان داشت که مرا به بازگشت و گذراندن مدت زمان بیشتر در این شهر ترغیب می‌کند. قسمت بزرگی از این حس خاص، مربوط می‌شد به دوچرخه‌ها، اما همچنین، چهره‌ی مردم، یک آرامش خوب در خود داشت. البته سوئدی‌ها، در مواقعی که از آنها سئوال می‌کردیم یا از آنها کمک می‌خواستیم، بسیار مهربان و صمیمی بودند، اما در حالت عادی، لبخندی روی لبها دیده نمی‌شد و همه جدی به نظر می‌رسیدند. نمی‌دانم چرا اینطور به نظر من آمد که مردم در کپنهاگ بیشتر لبخند می‌زنند. 
در مجموع سفر به اسکاندیناوی سفر خوبی بود. خصوصا اینکه این منطقه در حالت عادی، در اولویت نیست، اما زیبایی‌های خودش را دارد. در طول این سفر، به یک نکته‌ی دیگر پی بردم، و آن بی‌علاقه شدنم به سفر به اروپا بود. نمی‌دانم، شاید رفت و آمد با کسانی بود که به راحتی در اروپا گردش می‌کنند و اکثر کشورها را دیده‌اند، یا نزدیک بودن و قابل دسترس بودن کشورها، اما همین عمومیت اروپا به عنوان مقصد سفر، از علاقه‌ام به دیدنش کاست. انگار رفتن به اروپا و دیدن لندن و پاریس و رم کار خاصی نیست. همه فرصت انجامش را داشته‌اند و از این فرصت استفاده کرده‌اند. هر چه بیشتر به این نکته فکر می‌کردم، خاطرات سفر به امریکای جنوبی برایم پر رنگ‌تر می‌شد، و بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که باید سفر بعدی را به جای دورافتاده‌تر و غیر توریستی‌تری بروم. واقعیت این است که می‌دانم دیدن ونیز هرگز با تجربه‌ی لاپاز بولیوی برابر نخواهد بود. 

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

سفرنامه‌ی سوئد ۸

چند روز آخر سفر در استکهلم بودم. بازهم پیش دوستان دوستان بودیم و از بودن با آنها لذت بردیم. در کل از آشنا شدن با آدمهای خوش‌برخورد و آسان‌گیر لذت بردم. برای دیدن شهر هیچ برنامه‌ای نداشتم. ذوق و شوق چندانی هم برای برنامه‌ریزی نداشتم. اما از جزیره‌ی گملااستان که خانه‌های قدیمی رنگارنگ دارد خوشم آمد. استکهلم در مجموع شهر زیبایی‌ست. محیط شهری با مردم گوناگون دارد و با تصوری که از یکدست سفیدپوست بودن مردم در ذهن ایجاد می‌شود متفاوت است. اما شهر بزرگ و غیر متمرکزی‌ست. شهر کلا مجموعه‌ای‌ست از جزیره‌های مختلف که با پل به هم مربوطند و اینطور نیست که همه‌ی دیدنی‌هایش در مرکز شهر جمع باشند. اینجا هم همچنان می‌شود از تکنولوژی و تفکر پشت آن چیزهای جدید یاد گرفت، و آنها را به مناطق دیگر انتقال داد. 
خانه‌ی فرهنگ شهر، در این مدت شده بود پاتوق من و ئه‌سرین. خصوصا طبقه‌ی پنجم که کافه و رستوران فضای باز دارد و در هوای آفتابی، بهترین نقطه برای نشستن و آفتاب دیدن و گپ زدن است. برنامه‌های موسیقی هم در همانجا اجرا می‌شود که ما برنامه‌ی تجربی سه گروه را دیدیم. یعنی در واقع آنقدر آن بالا نشستیم و گپ زدیم و تمرین گروهها را تحمل کردیم تا برنامه شروع شد و کسی از ما بلیط نخواست. گروه اول انگار تنها برنامه داشتند که قسمتی از قطعه‌های مختلف را اجرا کنند چون ما همچنان منتظر ادامه‌ی قطعه بودیم و آنها نواختن را قطع می‌کردند و دوستانشان تشویقشان می‌کردند و ما همدیگر را نگاه می‌کردیم که چه اتفاقی افتاد؟ گروه دوم برنامه‌ی جالبی اجرا کردند و از سازهایی استفاده کردند که نمی‌شناختم. گروه سوم قطعات فضایی، در مایه‌های ئی‌تی اجرا می‌کردند که البته خیلی هم طرفدار داشتند. داشتم کم‌کم درباره‌ی سلیقه‌ی هنری و موسیقایی جوانان سوئدی قضاوت می‌کردم که دوستان تماس گرفته ما را به یک بار در منطقه‌ی قدیمی شهر دعوت کردند. در زیرزمین قرون وسطایی و تنگ و تاریک، گروهی از نوازندگان و یک خواننده‌ (احتمالا از لوییزیانای امریکا) برنامه‌ای بسیار عالی اجرا کردند که به خاطره‌ی بسیار خوبی تبدیل شد. و اینطور سفر کوتاه من در اسکاندیناوی به پایان رسید.
در مجموع، از محبت و مهمان‌نوازی ئه‌سرین عزیزم و باقی دوستانی که تا این سفر نمی‌شناختم لذت بردم و از همه‌ی کسانی که مرا به شهرها و کشورهای دیگر دعوت می‌کردند ممنونم، خصوصا آنهایی که منتظر تماس تلفنی من بودند و فرصت نشد. این را بگذارند به حساب فراموشکاری من. 
تا سفر بعد به کجا باشد...

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه