۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

موسیقی

امروز می‌خواهم یک قطعه از موزیک از سرزمین سبز کلمبیا برایتان بگذارم. آهنگی که برای من با تمام کوچه‌ها، خانه‌ها، مغازه‌ها، و حتی اتوبوسها و مینی‌بوسهای کشور کلمبیا گره خورده. موزیکی که مرا بیش از هر چیز به یاد مردم خونگرم و آسانگیر کلمبیا می‌اندازد، و بیش از هر چیز مرا دلتنگ آنها می‌کند. بدون اغراق باید بگویم که هر جایی که پا می‌گذاشتم این آهنگ در بین سایر آهنگهای شاد و عاشقانه در حال پخش بود و صد البته خاطرات بسیاری را برایم زنده می‌کند. دوست دارم ترجمه‌ی متن را که می‌نویسم بخوانید و ببینید چرا من مردمی را که هر روز به این قطعه‌ی موسیقی گوش می‌دهند تا این حد دوست می‌دارم. 

ْQue Bonita Es Esta Vida روی یوتیوب. دانلود روی فورشرد
Jorge Celedon
Colombia

از بوی صبح خوشم می‌آید، اولین جرعه‌ی کوچک به قهوه را دوست دارم، وقتی خورشید به پنجره‌ام می‌تابد و نگاهم را با زیبایی یک طلوع پر می‌کند. گوش دادن به آرامش کوهستان را دوست دارم، تماشای رنگهای غروب و حس کردن شن‌های ساحلی روی پاهایم را دوست دارم، و شیرینی نیشکر، وقتی همسرم را می‌بوسم. می‌دانم که زمان به سرعت از راه می‌رسد تا مرا از صفحه‌ی زندگی خط بزند، اما من به او می‌گویم که آه، چقدر این زندگی زیباست، با اینکه بعضی وقتها خیلی دردآور است، با همه‌ی اینها، همیشه یک کسی هست که ما را دوست می‌دارد، کسی هست که از ما مراقبت می‌کند. آه، چقدر این زندگی زیباست، با اینکه همیشگی نیست، اما اینکه تا لحظه‌ی مرگ آنرا با مردمم بگذرانم، با آگواردینته* و تکیلا*. گوش دادن به صدای یک گیتار را دوست دارم، و دوست دارم که به سلامتی آن دوست رفته بنوشم، آغوش سپیده‌دم را احساس کنم، و چشمهایم را از یک صبح زیبای دیگر پر کنم. می‌دانم که زمان به سرعت از راه می‌رسد تا مرا از صفحه‌ی زندگی خط بزند، اما من به او می‌گویم که آه، چقدر این زندگی زیباست، با اینکه بعضی وقتها خیلی دردآور است، با همه‌ی اینها، همیشه یک کسی هست که ما را دوست می‌دارد، کسی هست که از ما مراقبت می‌کند. آه، چقدر این زندگی زیباست، با اینکه همیشگی نیست، اما اینکه تا لحظه‌ی مرگ آنرا با مردمم بگذرانم، با آگواردینته و تکیلا.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*آگواردینته نوشیدنی الکلی کلمبیاست که از نیشکر گرفته می‌شود و تکیلا نوشیدنی الکلی که از گیاهی به نام آگاوه گرفته می‌شود، از مکزیک صادر می‌شود و معروفیت جهانی دارد. آگواردینته در واقع بخشی از فرهنگ شریک شدن شادی در کلمبیا را نشان می‌دهد و به ندرت می‌توان کسی را پیدا کرد که آگواردینته را در تنهایی بنوشد. 


۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

موسیقی

وقتی صحبت از موسیقی منطقه‌ی کوهستانهای آند (Musica Andina) می‌شود، گروه بولیویایی لس‌خارکاس (Los Kjarkas) حکم خدا را دارند. از شمال آرژانتین و شیلی، تا پرو و اکوادر و کلمبیا شهرت و محبوبیت این گروه آنقدر زیاد است که گروههای تازه شکل‌یافته اجرای آهنگهای لس خارکاس را افتخار خود می‌دانند . گروه در سال ۱۹۶۵ تشکیل شده و هنوز به آهنگسازی و اجرا ادامه می‌دهد. من این بخت را داشتم که در کلمبیا به دیدن اجرای زنده‌ی گروه بروم و این کنسرت جزو خاطرات پر رنگ سفرم همیشه در ذهنم باشد. در بولیوی هم کل آلبومهای گروه را از یک دوست عزیز بولیویایی دریافت کردم که جزو با ارزشترین یادگارهای سفر روی کامپیوترم ذخیره شده‌اند. امروز می‌خواهم شما را با چند قطعه از این گروه آشنا کنم.

Los Kjarkas
Bolivia

ترجمه‌ی تحت الفظی اش می‌شود: حرفهایت رنجم می‌دهد، همان حرفهایی که با آن رویاهایم را می‌کشی. جایی که رویاها می‌میرند، هزاران آرزو، هزاران عاشق می‌میرند. زمان صرف می‌کنیم، تا ببینیم چه شده، آیا دارد می‌میرد. اگرچه نمی‌خواهم زنده باشم اگر زندگی بدون عشق تو باشد. من برای تقدیم کردن به تو شادمانی داشتم که پیشکشت کنم. هزاران مهربانی برایت داشتم و دستهایم، که از تو مراقبت کنند.


Los Kjarkas
Bolivia

بیش از پانصد سال پیش در دیار ذرت*، همانند صفحات یک قصه‌، قومی در شادمانی زندگی می‌کردند.تا اینکه از آنسوی دریا مردانی غریبه به جنوب بهشت رسیدند تا تخم ویرانی بپاشند. یکبار و بارهای دیگر مقاومت‌ها را مجازات کردند، کسانی را که غرق به خون جان دادند تا به آزادی برسند. در کشتی‌هایشان مرگ را به ارمغان آوردند و همچنین یک صلیب به عنوان مذهب، و قانون استنطاقشان وحشت و نسل‌کشی بود. اما امروز همانند دیروز با خود غنائم می‌برند و داستان اجداد ما به نظر نمی‌رسد که پایانی داشته باشد.

Munasquechay روی یوتیوب
Los Kjarkas
Bolivia

قسمت اول قطعه به زبان کچوا از عاشق دلخسته‌ای می‌گوید که روز تا شب به دنبال عشقش می‌گردد. قسمت دوم به اسپانیولی: عشق خوب من، ای درد عشق من، ای حقیقت من، ای اطمینان قلب من برای زندگی، ای باران بهاره‌ی من. سپاس تو را که زندگی غمگینم با ورود تو به باغی تغییر پیدا کرده. 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* Maiz مائیس، ذرت یا بلال ریشه‌ی اعتقادی عمیقی در فرهنگ بومی امریکای لاتین دارد. در حدود پنج‌هزار سال قبل از میلاد بومیان منطقه‌ی مزوآمریکا (جنوب مکزیک و قسمتهایی از گواتمالا و بلیز) نوعی علف وحشی را کاشتند و در طی سالیان کاشت و برداشت، گیاه تربیت شده به شکل ذرت شکل پیدا کرد و از این منطقه به سایر مناطق قاره‌ی امریکا انتقال یافت. کشاورزان آنقدر در زراعت ذرت مهارت پیدا کردند که توانستند انواع گوناگون آنرا برای مقاصد گوناگون پرورش دهند. از آنجایی که دانه‌های ذرت بعد از خشک شدن به راحتی قابل ذخیره بودند ذرت اهمیت بسیاری در زندگی روزمره پیدا کرد و به اعتقادات مردم منطقه راه یافت، طوری که از قوم آزتک تصاویر بسیاری از خدای ذرت (فرزند الهه‌ی زمین و خدای خورشید) به جا مانده و و مایاهای گواتمالا هنوز بر این اعتقادند که اولین انسان از داخل پوسته‌ی بلال بوجود آمده. 

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

مهمان

امروز مهمان داشتم. مادر و پدرم بعد از مدتها آمدند به خانه‌ام. سالها می‌گذرد از آخرین باری که این مهمانی برگزار شد، زمانی که مادر و پدرم به شیکاگو آمدند و هر دو گربه‌ی من مادرم را گاز گرفتند! بعد از آن موقعیت جور نمی‌شد، یا راه دور بود، یا همیشه آسانتر بود که من به دیدنشان بروم. اما امروز حس خیلی خوبی داشت.
با اینکه هوا مه‌آلود و سرد بود، با هم به گردش رفتیم. گلدن گیت کاملا در مه فرو رفته بود و هیچ چیز از زیباییش ندیدیم. در عوض به تیبوران رفتیم و از آنجا می‌شد سن‌فرنسیسکو را دید که در یک بالش کرکی سفید رنگ فرو رفته. مادرم عاشق مناظر شده بود و یاد ایران می‌کرد. خیلی لذت داشت تماشای نگاه پر تحسین مادرم. پدرم می‌گفت آدم وقتی رانندگی می‌کند که نمی‌تواند از منظره لذت ببرد. گفتم خب بنشین اینطرف من برانم. جوابش را می‌دانستم، اما می‌خواستم اذیتش کنم. پدرم هیچوقت نمی‌تواند در صندلی کمک راننده بنشیند، حتی اگر اتومبیل مال خودش نباشد. تمام وجودش می‌شود استرس، حتی اگر راننده، بسیار ماهر و زبردست باشد. 
به خانه برگشتیم و با هم غذا درست کردیم، خیلی وقت بود هر سه دور یک میز ننشسته بودیم. البته به جز زمانی که برادرزاده‌ام آمده بود ساکرامنتو و باعث می‌شد همه دور هم باشیم. اما وقتی من پیش پدر و مادرم بودم، نمی‌شد که دور هم باشیم. هر کدامشان رژیم غذایی خاص داشتند، ساعت خوردن و خوابیدنشان متفاوت بود، و بدتر از همه، هر کدام اصرار داشتند که من‌هم بنشینم و با آنها غذا بخورم. کم‌کم دیدم وعده‌های غذاییم شش‌تا شده، و چاره‌ای برای جلوگیری از اشتهای سیری ناپذیر ندارم. از پیششان رفتم. دردم همین است. نمی‌توانم جواب رد به هیچکدامشان بدهم. ترجیح می‌دهم دور باشم تا دائم با سئوالشان مرا در آن گوشه‌ی معذب قرار ندهند، چون بازنده همیشه خودم هستم. 
در پایان روز زیبایی که دور هم داشتیم آنها نشستند و با سیل سئوالاتشان درباره‌ی فیس‌بوک بمبارانم کردند! سر در نمی‌آوردم چرا خیلی از گزینه‌های عادی فیس‌بوک روی نرم‌افزارهای تلفن و آی‌پد وجود ندارند. حالا باید راه حل پیدا می‌کردم که چطور عکس و فیلم همخوان کنند. مادرم دوست دارد عکس همه‌ی اعضای ایل و تبار چندصد نفره‌مان را در آلبوم فیس‌بوکی خودش داشته باشد، و پدرم دوست دارد عکس‌های جدید کارهای خطاطی‌اش را برای دوست و آشنایانش بفرستد. مجبور شدم روزه‌ی فیس‌بوکی را بشکنم و بیشتر از یکساعت روی آن وقت صرف کنم. اما هنوز نمی‌دانم که آیا توضیحاتم به دردشان خورد و یا مسئله را برایشان مبهم‌تر کرد. 
موقع خداحافظی، می‌توانستم احساس شادی را در وجود هردویشان حس کنم. با خودم که فکر می‌کنم می‌بینم واقعا حقشان نیست که تنها باشند، دور از فرزندانشان، به هر حال هر چه که باشد این بچه‌ها را به امید چنین روزهایی بزرگ کرده‌اند، که همه‌ی خانواده دور هم باشند و لذتش را ببرند. آنوقت در چنین شرایطی، نمی‌توانم به مادرم بگویم بازهم هوای سفر دارم، که اینجا هم ماندنی نیستم. ذره ذره این را می‌گویم، مثلا می‌گوید تختخوابت راحت نیست، باید یک تختخواب خوب بخری و من جواب می‌دهم همین هم خوب است، موقتی‌ست، چرا پول اضافه بدهم؟ بعد از ته دلش دعا می‌کند که من در همین شهر یک کار خوب پیدا کنم، یا نهایتا در سن‌حوزه، ولی نه از آن دور‌تر. نمی‌خواهد حتی به این موضوع فکر کند که من ممکن است همین یکماه دیگر جمع کنم و بروم. نمی‌خواهد به آن فکر کند، اما از آن می‌ترسد. من‌هم چیزی نمی‌گویم. نمی‌خواهم بترسانمش. خودم تصویر روشنی از رفتن در ذهنم دارم، اما هنوز برنامه‌ی مشخصی ندارم، و برای خیالبافی‌هایم نمی‌ترسانمش. تنها خیلی کوتاه می‌گویم اینها همه موقتی‌ست. خانه‌ای که کرایه می‌کنم، موبایلی که ماه به ماه پولش را می‌دهم، تختخوابم که اصرار می‌کند تختخواب راحتی نیست. می‌دانم نگاهش که به چمدانم گوشه‌ی اتاق می‌افتد دلش می‌لرزد. اما نمی‌توانم دروغ بگویم. به خودم هم نمی‌توانم دروغ بگویم. من آدم یکجا ماندن نیستم. آدم اینجا ماندن نیستم. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

ذره‌بین

خانمى چشم بادامى و نسبتا مسن با عينك ته استكانی سرش را می‌چرخاند و از پنجره‌ی اتوبوس به اينطرف و آنطرف نگاه مى‌كند. من دو صندلى عقب‌تر پشت سرش نشسته‌ام و به او كه دائم سرش را مى‌چرخاند نگاه مى‌كنم و با خودم فكر مى‌كنم يعنى دنيا از پشت آن عينك‌هاى ته استكانى چه شكلى ست؟ 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

موسیقی

داشتم چند عکس قدیمی را ویرایش می‌کردم، آهنگهای آشنا یکی بعد از دیگری می‌آمدند و می‌گذشتند. وقتی این موزیک آمد، انگار یکمرتبه مرا برد به جایی که در هر لحظه‌، گوشه‌ای از بودنم آنجا را طلب می‌کند. جنوب کلمبیا. شاید آن موسیقی گوشنواز و آرامش‌بخش نباشد، اما مرا می‌برد به جایی که قلبم را گرم می‌کند. امروز دیدم رنگ دلتنگی‌ام چقدر با سبز سالسا در هم آمیخته.

Son de Cali
Colombia

شعرش درباره‌ی این است که چه بر سر ما آمده، ما که روزی عاشق بودیم، چه شد که همه چیز تمام شد. ریتم این موسیقی غمگین نیست، برعکس، زیباترین رقص‌های سالسا را به خاطرم می‌آورد. و یکی از زیباترین آنها رقصی بود از یک زوج هنرمند تمام و عیار در یک سالسا بار در شهر پوپایان دیدیم. زن و مردی که لحظه‌ی ورودشان همه‌ی کارهایشان مثل نمایش بود، کتهایشان را روی صندلی انداختند، دست همدیگر را گرفتند و از همدیگر دور شدند تا جایی که تنها انگشتانشان به هم مماس بود. آنوقت تمام بار پر جنب و جوش محو تماشای این‌دو شدند. محو چرخشهای زن و هدایت ماهرانه‌ی مرد. همه آنجا نشسته بودند و لذت می‌بردند. نه باید بلیطی می‌خریدیم، نه به رقاصها مدیون بودیم. تنها نشسته بودیم و در آن بار تاریک از زیباترین اجرای رقص سالسا لذت می‌بردیم. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

...

دارم می‌روم، یک مدتی توی کنج دلم گم شوم. تنهایی آزارم می‌دهد. اینترنت آزارم می‌دهد، نتوانستن، نبودن، نداشتن، آزارم می‌دهد. دیوانه‌وار می‌خواستم الان جای دیگری باشم. آدمهای اطرافم، انگار وجود ندارند. توی خیابان که اشک ریختم، دانستم که تمام شد. اینجا هم جای ماندن نیست. زندگی بر سر خطی تمام می‌شود که در آن کار، برای فراموش کردن است و بس. ای کاش این یک سال، وجود نمی‌داشت. ای کاش به ما یاد نمی‌دادند تسلیم شدن یعنی سرنوشت. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

قصه‌ها

نمی‌دانم. مسافرت در امریکا مناظر زیبا دارد، درختهای عظیم و کوههای پر برف دارد، شهرهای زیبا دارد، اما خاطره ندارد. آن حس گرم آشنا شدن با آدمی که تمام زندگیش مثل یک راز است را ندارد. آن حس کنجکاوی دنبال کردن آدمها را ندارد. انگار اینجا قصه‌ها همه تعدیل شده‌اند. حتی وقتی مهاجری قصه‌ی مهاجرتش را برایت می‌گوید، اینجا و در امنیت زندگی اجتماعی اینجا، آن قصه هم کمرنگ می‌شود. انگار باید قصه‌ها را تنها در مکان اصلی‌شان شنید.
دلم برای یک سفر به دل قصه‌های کویر و کوهستان ایران پر می‌زند.