۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

عجب دنیای کوچکی‌ست

1- آقا و خانمی آلمانی هستند. یک دختربچه‌ی جهار ساله و یک پسربچه‌ی سه ساله همراهشان است. بچه‌ها آلمانی صحبت نمی‌کنند. اسپانیولی حرف می‌زنند. آقا و خانم از آلمان به کلمبیا آمده‌اند تا بچه ها را به فرزندی قبول کنند. بچه‌ها خانم را مامان صدا می‌کنند.

2- کریستیان دیروز به هاستل آمد. سوئدیست. وقتی اسمش را وارد می‌کردم به شوخی پرسیدم چرا اسمت انقدر بلند بالاست؟ گفت که متولد کلمبیاست. وقتی سه ماه داشته خانواده‌ی فعلی‌اش او را به فرزندی قبول کردند و به سوئد بردند. الان آمده تا خانواده‌ی اصلی‌اش را برای اولین بار ببیند. دوستش سباستیان هم دیشب رسید. سباستیان اسپانیولی می‌داند، آمده تا مترجم این فرزند و خانواده‌اش باشد. یک دنیا حرف برای همدیگر دارند. سباستیان از کریستیان ویدئو می‌گیرد. از او می‌پرسد چه احساسی داری؟
3-کریستیان دیشب به خانواده‌ی اصلی‌اش تلفن زد. برادرهایش اصرار کردند که چرا رفته‌ای هاستل؟ بیا اینجا، خانه‌ی خودت است. کریستیان گفت باید خودش را برای دیدار آماده‌کند.
4- امروز کریستیان داشت نامه‌ای را که نامادری‌اش برای مادرش نوشته را می‌خواند. نامه به سوئدی بود. سباستیان از او فیلم می‌گرفت. توی چشمهای کریستیان اشک جمع شده بود.


* سباستیان را تحسین می‌کنم. با اینکه از سفر بدش می‌آید تا اینطرف دنیا آمده تا دوستش را در دیدار دشواری که در پیش دارد حمایت کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر