۱۳۹۵ شهریور ۷, یکشنبه

سفر زمان

در راستای براه انداختن دوباره‌ی این وبلاگ بی‌نوا (و فعلا انتشار موازی روی بلاگ اسکای و میهن بلاگ تا ببینم کدام بهتر است) دیشب یک سری عکسهای قدیمی که در عملیات اخیر ریکاوری شده‌اند را بازنگری می‌کردم، در واقع از سال ۲۰۰۵ میلادی که اولین دوربین دیجیتالم را خریداری کرده بودم. بیشتر از سال ۲۰۰۷ نتوانستم جلو بیایم. تازه خیلی از فولدرها را نگاه نکردم و از رویشان سرسری گذشتم و ساعت نزدیک به دوی شب بود و خسته شده بودم. با خودم فکر کردم آخر اینهمه عکس؟؟؟ آنهم عکسهایی که خیلی‌هایشان عکسهای خوبی نیستند و به درد دور ریخته شدن می‌خورند، اما دلم نمی‌آید که دور بریزمشان. از این هارد به آن هارد، از این فولدر به آن فولدر منتقلشان می‌کنم و شاید همین حجم خفه‌کننده باعث شده باشد که حوصله نکنم یک برنامه‌ی مدیریت خوب برایشان پیدا کنم.
تصمیم گرفته بودم اول از شیکاگو شروع کنم. البته نه اینکه شش هفت سال زندگی در شیکاگو را مو به مو به تصویر بکشم، اما در واقع شیکاگو را معرفی کنم، جایی که سالها برایم خانه بود و یک روز یکمرتبه گذاشتمش و رفتم. از آن ۲۹ اکتبر ۲۰۱۰ که کوله را به دوش گرفتم و کلیدهایم را به صاحبخانه دادم دیگر شیکاگو را ندیده‌ام، اما سرما و گرمای وحشتناکش، دریاچه‌اش که آب آن هیچوقت به اندازه‌ی کافی برای شنا گرم نمی‌شد، خطوط قطار شهری که همیشه‌ی خدا در حال تعمیر بودند، بهارش که یک روز، آنهم وسطهای اردیبهشت یکمرتبه سر می‌رسید و کمتر از دو هفته طول می‌کشید، تابستانش که نمی‌شد در آن بیکار ماند، پاییز رنگارنگش، و زمستانی که وقتی می‌آمد روی شهر می‌نشست حالا حالاها بلند نمی‌شد توی ذهنم مانده. برای این زمستان طولانی که می‌گویم یک مثال بزنم. سال اولی که وارد شیکاگو شده بودم زمستان آنقدر طولانی شده بود که تا اواسط خرداد پالتو می‌پوشیدم. 
به هر حال، دیشب با تماشای عکسها با خودم فکر کردم این حجم بزرگ عکس که تنها سه سال در آن جلو رفتم را نمی‌توانم به سرعت جمع کنم. این شد که تصمیم گرفتم از جای دیگری شروع کنم و هر مکانی که آن لحظه دوست داشتم را توصیف کنم تا هم از قید و بند منظم بودن زمانی همه‌ی عکسها و نوشته‌ها خلاص بشوم (اخلاق شهریوری)، هم علاقه‌ام نسبت به نوشتن یکمرتبه فروکش نکند (ADHD) و هم مجبور نباشم همه‌ی جزییات زندگیم را اینجا بنویسم و بعد خودم را سرزنش کنم که چرا همچین خبطی کردی (افسردگی پاندولی، هنوز با تراپیستم اسم خاصی برای آن پیدا نکرده‌ایم). 
پس، با آرژانتین شروع می‌کنم. جایی که در تقاضای اولین ویزا رجکتم کرد و بعد که ویزایم حاضر شد علاقه‌ای به دیدنش نداشتم. وقتی که رفتم اما نظرم عوض شد و دوستش داشتم و دوبار دیگر هم به آن سفر کردم. 

انتخاب عکس و آپلودش وقت می‌برد. پس فعلا داستان را اینطور آغاز می‌کنم:

ده یا یازده سال پیش در ماه اپریل از شیکاگو به مقصد مندوسای آرژانتین در حال سفر بودم. بخاطر ندارم که چند ساعت در فرودگاه سانتیاگوی شیلی نشسته بودم، شاید پنج ساعت، اما پرواز بین سانتیاگو تا مندوسا تنها بیست دقیقه طول کشید، که در همان زمان کوتاه و چاله‌های هوایی وحشتناک، مهماندارها با آبمیوه و کیک از ما پذیرایی کردند. داشتم برگه‌ی گمرک آرژانتین را پر می‌کردم چون آرژانتینی‌ها به شدت روی واردات لوازم الکترونیکی حساس بودند و حتی در فرودگاه به دوربین دیجیتال و گوشی نوکیای قدیمی من ایراد گرفته بودند. در حال نوشتن بودم که سرم را بلند کردم و از پنجره این صحنه را دیدم. همان لحظه بود که عاشق کوههای آند شدم. 

۱۳۹۵ شهریور ۵, جمعه

شاید بشود اسمش را گذاشت یک شروع جدید

قصد دارم که بنویسم. از سفرهای گذشته که ننوشتمشان، عکسایی که نگذاشتمشان، داستانهایی که نگفتمشان...
این مدت که دارم می‌روم تراپی، با یک قسمت از گذشته‌ام آشتی کرده‌ام، و با گوشه‌ی دیگری غرق خیالات می‌شوم. امروز توی اتوبوس شرکت واحد، در شلوغی بی سر و ته خیابان جمهوری بازهم یادم آمد که چقدر خوشحالم. چقدر خوشحالم که در ایران هستم. چقدر خوشحالم که آن جوری که می‌خواهم زندگی می‌کنم. چقدر خوشحالم که درگیر قید و بندهای مادی که این روزها تهرانی‌ها را گرفتار کرده نشده‌ام. چقدر خوشحالم که هنوز هم توی این شهر، روحم می‌خندد. 
برای همین تصمیم گرفتم سفری به گذشته داشته باشم. شاید بشود گفت قصد کرده‌ام چنگ بزنم که از آن زیر مروارید بیرون بیاورم، در حالی که از چیزهای دیگری که بیرون بیایند هم می‌ترسم. اما باید شهامتش را داشته باشم. بروم در عمق و چنگ بزنم، وگرنه این خزه‌های تیره یک روزی مرا خواهند بلعید. 
به طور امتحانی می‌خواهم مطالب وبلاگ را به طور موازی روی سرویسی در ایران هم منتشر کنم. اینکه چقدر پای این موازی نویسی بمانم را نمی‌دانم. اما برای مدتی امتحانش می‌کنم. 

۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

دلم براى نوشتن تنگ شده. 
دلم براى اينجا نوشتن تنگ شده. 
دلم براى خودم بودن تنگ شده. 

۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

براى دستهاى هميشه گرمش

داشتيم با هم حرف ميزديم كه گفت كاش حبيبه الان اينجا بود. چقدر الان به وجودش نياز داريم.
حبيبه مادربزرگمان بود. بزرگ ما بود. بى سواد بود، اما آنقدر درايت و وسعت نظر داشت كه با ادعا ترين آدمهاى باسواد فاميل را پاى سفره ى نصيحت  خالصانه اش مى نشاند. آنقدر روحش بزرگ بود كه هيچوقت خودش را كوچك نمى ديد. آنقدر مهربان بود كه هر كسى، در سايه اش پناه مى گرفت و امن مى جست. 
 چقدر جاى خالى اش الان حس مى شود. كاش بود و ف پيشش مى رفت، برايش درد دل مى كرد. كاش مى توانست سرش را روى پاى حبيبه بگذارد و گريه كند و بگويد خسته ام. كاش حبيبه بود و خستگى ف را با نوازش دستهاى هميشه گرمش و با كلمات هميشه عاشقانه اش از روى شانه هاى او مى چيد. كاش بود و مى گفت توى اين دنيا همه حق دارند خسته شوند، اما بعد بايد بلند شوند، بخاطر خانواده شان، فرزندانشان، جنگيدن را از سر بگيرند. 
نمى دانم كلمات حبيبه از كجا سرچشمه مى گرفت. كجاى قلب زلالش اينهمه گنجينه داشت كه هر كسى را با محبت عجيبى مى پذيرفت و هر كسى با آرامش از خانه اش بيرون مى رفت. 
پدربزرگم در جوانى عاشق دخترى شده بود كه اسب داشت و در حين سواركارى موهايش توى باد مى رقصيد. اين داستان را برايم گفته اند. اما من دوست دارم داستان عشق آندو را در جاى ديگرى بگويم. در آرامشى كه پدربزرگم در پناه قلب آزاد آن دختر مى يافت. پدر دختر، گنجينه اش را به كسى نمى داد. گفته بود حبيبه را به فضل الله مى دهم چون سواد دارد. 
حالا وقتى ف مى گويد كاش حبيبه اينجا بود، بار غم روى وجودش را لمس مى كنم و با خود مى گويم، حتى ف هم از پا درآمده. از من مى پرسد هيچوقت شده كه احساس خستگى كنى و بگويى ديگر توان ادامه دادن ندارى؟ مى گويم بارها. زبانم نمى چرخد كه بگويم تقريبا هميشه. فكر مى كنم بايد با ف همدردى كنم، كه بداند تنها نيست. اما تا يك جايى...
كاش حبيبه اينجا بود، سرم را روى پايش مى گذاشتم و گريه مى كردم، مى گفتم خسته ام. كاش به من مى گفت وَچه جان.  پناه بر خِدا. دِرِست وونه. كاش توى نوازش دست هميشه گرمش به خواب مى رفتم. 

۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

برايم مثل احساس دلچسب يك نسيم خنك پاييزى بود در اين روز گرم تابستانى

اين روزهايم آسان نيستد. چالش هاى جسمى و روانى در كنار مشكلات غير مترقبه دارند باز توانم را محك مى زنند. اما امروز توى پياده روى جلوى دانشگاه، با گردشى كوتاه در اينترنت و ديدن خبر ثبت جهانى كوير لوت يكمرتبه حال خيلى خوبى آمد روى سينه ام نشست. با اينكه درد سياتيك هم بى خبر آمد و مهمانم شد، ولى حال خوب آنقدر شادم كرد كه رفتم خودم را به يك آيس كافى ناب دعوت كردم. با وسواس به جوان باريستا حالى كردم كه آيس كافى ام را تلخ مى خواهم و بسيار خنك. 
براى خودم جشن كوچكى گرفتم از اتفاق جهانى اى كه خيلى نزديك در جريانش بودم. هم پرونده ى قناتها، آنهم با خاطره ى قنات اكبر آباد و قاسم آباد بروات، و هم كوير لوت و دنبال كردن بُعد طبيعى اش به عنوان اولين اثر ميراث طبيعى و از طرف ديگر بها دادن به جامعه ى محلى در مسير ثبت. جالب است كه بعد از يكسال در وطن بودن، شفيع آباد و ده سلم برايم جاهايى ناشناس و دور از دسترس نيستند و بهمن ايزدى انسانى غريبه نيست. چقدر از ته دل براى اين دو اتفاق خوشحالم و چقدر اميدوار به اينكه اوضاع طبيعت و فرهنگمان بهتر خواهد شد. به اين حرفم ايمان دارم. 
دوست داشتم شادى ام را با شما نيز تقسيم كنم. 

۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

مشخصه كه دلم نميخواد به اين سفر برم. امروز تلاشى نكردم كه آماده باشم و راه بيفتم. رفتم به يه سرى كار ادارى بى نتيجه رسيدم. كاركنان وزارت امور خارجه چقدر خوش برخورد بودند! اما كاركنان وزارت علوم مثل اينكه فقط كلمه ى نه از دهانشون در ميومد. امروز آروم بودم. نه عصبى شدم نه ناراحت. از كارمنداى وزارت امور خارجه قدردانى كردم. به كارمنداى وزارت علوم روزبخير گفتم. بعدش هم يه دفترخونه رفتم و آقاى سردفتر بهم يه شماره تلفن داد گفت زنگ بزن فلانى يه شيرينى بهش بده كارت رو راه بندازه! دهه! آقاى سردفتر؟ 
ساعت داره دو ميشه. قول دادم صبح زود راه ميفتم ولى حتى كوله رو از توى كمد در نياوردم. اين نرفتن شايد به قيمت تموم شدن يه دوستى تموم بشه. الان در شرايطى نيستم كه بخوام يه دوستى رو تموم كنم. ولى واقعا حس اينكه بلند شم، ظرفها رو بشورم و كوله رو آماده كنم ندارم. حتى تصميمى هم ندارم كه اگر به اين سفر نرفتم چه كار كنم. بدم نمياد اين چند روز رو توى طبيعت باشم، جايى كه تلفن و اينترنت پاش به اونجا نرسيده باشه. اما وسايل و امكاناتش رو فراهم نكردم. بليطى نخريدم. تصميمى نگرفتم. 
يه اتفاق عجيبى افتاد. ديروز براى آزمايش ازم سه تا آمپول بزرگ خون گرفتن. از اون لحظه به قدرى آروم شدم انگار نه انگار اين دو هفته تو چه بالا و پايين بدى بودم. يكمرتبه خوب شدم. روي ساعدم كبود شده ولى انگار استرسها، عصبانيتها، تلخى ها رو با اون آمپولها از وجودم كشيدن بيرون. فكر كردم دفعه ى بعد كه روحم مچاله شده بود برم و خون اهدا كنم، ببينم آيا همين نتيجه رو خواهد داشت؟ 
هنوز كامپيوتر ندارم. چقدر كارها نصفه مونده، چون دسترسى به عكسهام ندارم، چون نيم فاصله ندارم، چون از نوشتن رو صفحه ى كوچيك زود خسته مى شم. يه بسته كاغذ و يه تخته شاسى خريدم. در حال حاضر دلم براى كارهاى نيمه كاره بيشتر از درختها مى سوزه. شايد چند روز ديگه وضعيت برعكس بشه، و افسوس بخورم براى يه سرى كار بى فايده ى نيمه تمام، چقدر درخت باارزش رو هدر دادم. 

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

هنوز خيلى مانده...

يكمرتبه دلم پاييز خواست. برگهاى زرد و قرمز كه با باران پاييزى خيس شده اند. غروبهايى كه هر روز سريعتر از راه مى رسند. شهرى كه بعد از باران دارد نفس مى كشد. 
طعم قهوه هم در پاييز دلچسب تر است. 

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

به كسانى كه دلشان براى استانبول غم دارد

موج غم و اندوه و همدردى كه با انفجار در فرودگاه آتاتورك استانبول در شبكه هاى اجتماعى به راه افتاده جنسش با قبل فرق دارد. اينبار پاريس نيست كه براى خيلى ها دست نيافتنى باشد و با توصيفاتش در كتابها و تصاويرش در فيلمهاى عاشقانه خو گرفته باشند. استيو جابز هم نيست كه خيلى ها از پس هزينه ى خريد محصولاتش برنيايند و آرزويش به دلشان مانده باشد. استانبول فرق دارد.
استانبول از جنس خود ماست. براى خيلى از ما اولين جايى در دنيا بوده كه طعم آزادى و آسايش را در آن چشيده ايم. براى خيلى از ما اولين جايى بوده كه خودمان را در آن كشف كرديم، اولين بوسه ى عاشقانه در ملاء عام را تجربه كرديم، دامن هاى رنگى پوشيديم و در حالى كه باد توى موهايمان مى رقصيد در خيابانهايى قديمى و زنده و زيبا قدم زديم. استانبول براى خيلى از ما اولين جايى بوده كه در آن ديديم مى شود مذهب در كنار مدرنيته همزيستى كند، مى شود هم مسجد داشت و هم ديسكو، مى شود هم ساختمان مدرن داشت و هم بافت قديمى زنده و شاداب، مى شود در گرماى تابستان بلوز آستين كوتاه به تن كرد و در هنگام ورود به مسجد روسرى به سر گذاشت. استانبول آن آزادى غمگينى را در خود داشت كه ما در تهران جستجو مى كرديم. 
امروز ما، عاشقان قدر شناس، آزادى خواهان صلح جو و ماجراجويان زيبا دلمان براى استانبول غم داشت. امروز ما، درد كشيده هاى ساكت، به ياد اولين تنفس آزادانه در هواى شرجى و گرم استانبول، به ياد گلفروشى هاى خيابانى، كافه هاى كوچك، و نواى موسيقى در هر كوى و برزن، در خلوت خود براى استانبول سكوت كرديم. امروز ما دلمان از آن جهت غمگين بود كه ممنون لذت زندگى بوديم. ممنون لذت ساده ى زندگى كه استانبول، اين شهر ساحلى متنوع به ما هديه داده بود. ما قدردان همين لذتهاى ساده ايم و براى استانبول، هواى آزاد و عارى از دود باروت آرزو داريم. 

۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

روزمره و نصيحت و خضعبلات

به نظرم بي راه نيست اگر درباره ي سفر ننوشتن را بيندازم گردن نداشتن كامپيوتر. اما تصميم دارم وقتي كامپيوتر آمد كمي از اينترنت عقب نشيني كنم. مثلا روزه ي اينستاگرام بگيرم و تلگرام را روزي يكبار چك كنم. اين دوتا در واقع تمام دنياي ارتباطي ديجيتالم در حال حاضر را تشكيل مي دهند. فكر مي كنم بخشي از تمركز را بايد بگذارم روي راه انداختن وبسايت.
در راستاي مرتب كردن كارها و كاغذها و افكار، يك كاغذ بزرگ چسبانده ام به ديوار و يك فهرست كارها نوشته ام به چه بلندي. كنارش يك عنوان ديگر گذاشته ام: در حال انجام و كنار آن يكي ديگر: انجام شد. زير در حال انجام ٦ تا كار وجود دارند. زير انجام شد فعلا هيچي. اما دوتا از كارها واقعا دارند به اين مرحله نزديك مي شوند و هيجانزده ام مي كنند! يك سري كارها هستند كه تقريبا به طور دائمي وجود دارند و چون خيلي كلي هستند زير اين سه تا بخش قرار نمي گيرند. مثلا خوردن دارو، نرمش و ورزش، رفتن به كلاس و مطالعه. بايد براي اينها يك فهرست روزانه تهيه كنم و در آن فهرست روزانه جزيي ترشان كنم، مثلا خوردن دارو در فلان ساعت و فلان ساعت. تيك. انجام ده دقيقه نرمش قفسه سينه و بازو. تيك. رفتن به كلاس اماكن تاريخي. تيك. خواندن بيست صفحه از فلان كتاب. تيك. لابد الان فكر ميكنيد آفرين! چقدر زرنگ! نه بابا جان! براي آدم هردمبيلي مثل من اين خيلي ايده آليستي ست و عمرا جواب نمي دهد! چهل سال است جواب نداده! بايد روش عملي تري پيدا كنم كه بتوانم اين بخش را تقويت كنم. نمي فهمم چرا فهرست اول خوب كار ميكند و فهرست دوم نه.
اما اثرات دارو دارند عجيب غريب و نگران كننده مي شوند. روزهاي اول تا حدود زيادي به تمركز حواسم كمك ميكردند اما بعد از مدتي نتيجه عكس شد. يكمرتبه آدمي شدم كه زود عصباني ميشود يا بي دليل مي زند زير گريه! گاهي هم مچ خودم را ميگرفتم كه دارم پيام چرت و پرتي براي كسي ميگذارم و يا حرفهايي مينويسم كه به طور معمول از دهانم در نمي آيد! چند روزي قرص را قطع كردم. اوضاع عادي بود. كارها به تعويق مي افتادند، حواسم بجاي كاري كه براي انجامش نشسته بودم ميرفت به يك جهت ديگر و ساعتها وقتم براي يك مسئله ي نامربوط مي گذشت. امروز تصميم گرفتم باز هم قرص را امتحان كنم. نتيجه اين شد كه نسبت به رفتن به يك اداره ي دولتي فوبيا پيدا كردم و توي خانه نشستم و هي گفتم بلند شو برو! دير شد! تا عاقبت واقعا دير شد و از دست خودم عصباني شدم. نشستم يكساعت راجع به اثرات معكوس دارو مطالعه كردم، نظر مصرف كننده ها را خواندم، مشكلاتشان را دنبال كردم. بعد هم موقع شستن ظرفهاي تلنبار شده زدم زير گريه. اما نميدانستم علت گريه ام چيست.
اما يك نظريه هم به فكرم رسيده و دارم رويش كار ميكنم. آنهم اينكه من در حال حركت تمركز خيلي بيشتري دارم تا ساكن و مشغول به يك چيز. به طور مشخص در سفرهايم معمولا آدم موفق تري بوده ام تا در يكجا نشيني. البته اين هم بحث جالبيست، كه اي دي اچ دي ها نوادگان كوچنده ها هستند و نتوانسته اند خودشان را با محيط يكجا نشين تطبيق بدهند. اين را متوجه شده ام كه براي اينكه تمركزم روي مسئله اي بيشتر باشد بايد دائم جايم را عوض كنم. حالا از گوشه و كنار خانه شروع ميشود و امتداد پيدا ميكند تا اتاقهاي مختلف در محل كار يا كتابخانه هاي متفاوت. اگر در بهترين كتابخانه (مثلا كتابخانه ي آمستردام يا سن فرنسيسكو) بهترين نقطه را هم پيدا كرده باشم، تنها روز اول در آن نقطه تمركز داشته ام و بارهاي بعدي بايد دنبال جاي جديد مي گشتم. خب همين اداها را دارد كه به اي دي اچ دي ميگويند اختلال. تازه چقدر حالي كردنش به آدمها سخت است!
در آخر ميخواهم دوستانه بگويم كه با من همذات پنداري نكنيد. اگر واقعا فكر ميكنيد اي دي اچ دي داريد، برويد خودتان را به يك روانشناس نشان بدهيد. من نه دكترم و نه هنوز ميدانم با اين لامصب چه كار بايد كرد. ميگويند اي دي اچ دي در هر شخصي متفاوت است پس راه حل متفاوتي هم دارد. اگر هم از روانشناس و دارو و غيره دل خوشي نداريد پس دست به كار شويد، ايرادهاي خودتان را دربياوريد و هدف قرارشان بدهيد تا به آنها پيروز شويد. شايد واقعا به دارو نيازي نداشته باشيد و تنهاراه و رسم برنامه ريزي و تمركز را نميدانيد. بگرديد ببينيد چه چيزي برايتان مهم بوده و نتوانسته ايد به انجامش برسانيد، دنبال علتهاي آن باشيد. آنها را حل كنيد. 

۱۳۹۵ تیر ۱, سه‌شنبه

تعطيل است آقا

گاهى حرفهايى فراموش شده يكمرتبه مى تركند توى جان آدم و تكه پاره هاى لزج متعفن مى پاشند روى تمام سطح ناديدنى اى كه توى ذهنت دارى ...
آنموقع ميگويى مغزم تعطيل شده.

۱۳۹۵ خرداد ۲۷, پنجشنبه

از محبت دوستاني كه براي عكسها و اطلاعات ديجيتالم ابراز همدردي كردند يا دست ياري دراز كردند صميمانه ممنونم. هارد اكسترنال اصلي كه تمام اطلاعات ديجيتالم از ده سال گذشته روي آن بود زنده شده، حالا مي توانم بعد از دو هفته عصبي بودن و بلاتكليفي يك نفس راحت بكشم . در اين ميان اطلاعات ماه ارديبهشت كه بك آپ نداشت و عكسهاي جزيره ي قشم هم جزوشان بود از بين رفته. يكماه اطلاعات در مقابل ده سال چيزي نيست، اما از بين رفتنش تلنگري شد بر چند موضوع:
اول اينكه حتما بك آپ داشته باشم در دو نسخه. دوم، اينهمه عكس كه در هارد مانده را با يك برنامه ي مدون منتشر كنم، حالا چه روي وبسايت باشد، چه نمايشگاه يا چاپ در مجله. سوم، اينهمه برنامه ي نيمه كاره را به جايي برسانم. حالا كه علت اينهمه نيمه كاره ماندن را مي دانم (ADHD) مي توانم آنرا هدف قرار بدهم و به سويش شليك كنم. در اين مدت كه لپتاپ ندارم و زياد نمي توانم بنويسم، فرصت را غنيمت شمرده ام براي خواندن مقالات علمي و تماشاي ويدئوهاي مختلف درباره ي راههاي مديريت زمان كه اي دي اچ دي ها با آن مشكل دارند. تصميم دارم يك ورزش همراه با تمدد اعصاب را شروع كنم، يوگا، تاي چي يا چيزي ديگر. مشكل اين است كه اين كلاسهاي باكلاس(!) معمولا در بالاي شهر اتفاق مي افتند و من بخاطر نفرتي كه از ترافيك سنگين و مسيرهاي شهري طولاني دارم آمده ام در مركز شهر خانه گرفته ام كه همه چيز دم دستم باشد، و حالا اين كلاسهاي باكلاس از دسترسم خارجند. با خودم فكر ميكنم آيا منطقي ست سه روز در هفته وقت بگذارم و به بالا شهر بروم براي يكساعت يوگا بعد هرچه تمدد اعصاب كرده ام توي ترافيك يا شلوغي مترو هدر برود؟ حالا وقت تلف شدن كه بماند. 
اما زندگي با ADHD زندگي بدي نيست. يا شايد بهتر باشد بگويم زندگي با علم به اينكه اين اختلال وجود دارد زندگي بدي نيست. حالا قدري از بار گناه اينكه نمي توانستم سر يك كار با درآمد و وظايف مشخص بمانم كم شده. حالا نمرات پايين تحصيلي و عدم موفقيت در دروس فكري و تحليلي برايم مشخص شده و البته حالا ميفهمم كه چرا با اينكه فكر مي كردم آدم درس نخواني هستم، در حساب ديفرانسيل و انتگرال +A ميشدم. به قول خسرو، تنها مشكل اين است كه ما خيلي دير متوجه شديم اين اختلال را داريم! 

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

اينجا قرار است احيا بشود

اول خلاصه اي از اوضاع و احوالم مي نويسم. نه اينكه براي كسي مهم باشد، ولي براي خودم لازم است كه جايي نوشته باشمشان. اگر حوصله اش را نداريد برويد به يك كار مفيدتر برسيد.
هارد اكسترنال در ريكاوري به سر ميبرد ولي ظاهرا مقداري از اطلاعات قابل احيا هستند. خبر خيلي خوبيست. اما از طرفي متخصص محترم هنوز نفهميده كه خود لپتاپ به چه شكل مرده. مثل اين است كه جسد را داده باشي پزشكي قانوني كه كالبد شكافي كنند و آنها بگويند اين جسد هيچوقت علايم حيات نداشته. اين مي تواند بخاطر يك ويروس باشد. البته ما مك بازها به كمپاني عمو جابز اطمينان داشتيم و مي گفتيم اپل كه ويروس نمي افتد به جانش! ظاهرا كه مي افتد، و پدر صاحاب مك را هم در مياورد و نه فقط به هارد كامپيوتر، بلكه به حافظه هاي اضافه هم رحم نمي كند. به هر كسي كه ميدانم مك دارد سفارش كرده ام برود توي وبسايت اپل بجورد و آنتي ويروس يا هر كوفتي كه اسمش است بردارد نصب كند روي آن بي صاحاب! (ببخشيد، اعصاب معصاب تعطيل شده). 
اما ADHD: امروز براي يك مصاحبه ي يكساعته به بيمارستان رفتم و چهارتا خانم (دوتا دكتر و دو كارآموز) زل زدند به من و حركاتم كه چطور جواب سئوالهايشان را ميدهم. البته بخاطر اينكه خيلي از سئوالات را بايد برايم تكرار ميكردند (بعد از اينكه جواب اوليه ام حسابي به خاكي زده بود و سئوال يادم نمي آمد) مصاحبه دو ساعت طول كشيد. اما يك چيزي براي همه مان مسجل شد (براي من مسجل بود اما آنها هنوز اصرار داشتند) كه در نوع اختلالي كه من دارم، هايپر اكتيويتي يا بيش فعالي وجود ندارد. البته تكانشگري يا تصميمات ناگهاني بدون فكر تا دلتان بخواهد، اما بيش فعالي فيزيكي دخلي در ماجرا ندارد. خيلي هم اصرار كردند كه دربياورند كه من در بچگي آرام و قرار نداشتم و از ديوار راست بالا مي رفتم. البته از ديوار و درخت بالا ميرفتم، ولي فكر نمي كنم خيلي غير معمولي تر از بچه هاي ديگر بوده باشم و كلا بچه ي آرامي بودم و كسي از دستم سرسام نمي گرفت. جواب خيلي از سئوالهاي مربوط به بچگي را نمي دانستم، چون به خاطر نمي آوردم و فكر ميكنم اين مسئله كه مادر و پدرم در ايران نيستند باعث شد ممتحنين از خير مصاحبه با آنها بگذرند. به هر حال، خودم به اين نتيجه رسيدم كه بي قراري هايم بيشتر دروني بوده تا اينكه نماد بيروني داشته باشد، حالا چه زياد حرف زدن باشد، يا زياد توي حرف ديگران پريدن يا ناتواني از نشستن روي يك صندلي به مدت طولاني. گفتم به جاي اينكه خودم حركت كنم ذهنم حركت ميكرد و به جاهاي دور سر ميكشيد و معمولا توي مدرسه به عنوان بچه اي كه خيلي ساكت است توي چشم بودم تا بچه اي كه خيلي شلوغ باشد. به هر حال، هفته ي ديگر بايد بروم براي يك تست ديگر و نميدانم كي آناليز اين تست را قرار است بدهند. اينها را مينويسم براي بايگاني ذهن فرّار خودم. 
اما دارو، كمي باعث بيش فعاليم شده يا شايد بهتر بگويم بي قراري. لااقل در يكساعت اول بيقرار ميشوم و نميتوانم سر جا بنشينم و بايد بلند شوم و كاري انجام بدهم كه اين خيلي خوب است! بعد از دو ماه كه زياد سفر ميرفتم و موقع برگشت حوصله ي تميز كردن خانه را نداشتم، وقت گذاشتم و به خانه سر و سامان دادم. اگرچه هنوز راضي كننده نيست اما از آن طويله(!!) تبديل به محل زندگي شده وبا يك كمي كار بيشتر دسته ي گل ميشود. روز جمعه هم بعد از خوردن دارو بند كفشها را سفت كردم و رفتم موزه ي ايران باستان و موزه ي دوران اسلامي را به مدت هفت ساعت شخم زدم! روز بسيار مفيدي بود :-)
عارضه ي ديگر دارو كه توي همين چند روز پيدا شده اختلال در بيناييست، مخصوصا وقتي كه دارو را نميخورم چشمهايم تار ميشود و خواندن برايم مشكل ميشود و البته عينكم اين وضعيت را چند برابر بدتر ميكند، يعني بدون عينك راحت تر هستم تا با عينك. 
اما آخرين چيزي كه بايد در اين ورق پاره بنويسم تا يادم باشد اين است كه موقع برگشت به خانه و وقتي از اتوبوس پياده ميشدم پايم خيلي بد پيچ خورد و مدتي همانطور فلج روي نيمكت ايستگاه نشستم و بعد كشان كشان راه سه دقيقه اي را در يكربع طي كردم تا برسم خانه و رويش كمپرس يخ بگذارم. حالا حالش بهتر است ولي تنها شكايتي كه دارم اين است كه چرا توالت اين خانه فرنگي نيست! نهايتا امروز به خيلي از كارهايي كه بايد بيرون از خانه انجام ميدادم نرسيدم و همه شان تلنبار شد روي كارهايي كه فردا بايد انجام بدهم ونمي دانم اين وسط وقت از كجا بياورم. 
اين متن را دارم با آيپد مينويسم و بلاگ اسپات دارها احتمالا ميدانند بلاگر و اپل دشمن خوني همديگرند و تنظيمات وبلاك روي دستگاه موبايل (تلفن يا تبلت) از عذاب الهي هم بالاتر است. همين الان نميگذارد بروم بالا چند خط بالاتر را تصحيح كنم! حالا پيدا كردن و نصب وي پي ان روي اين بي صاحاب هم كه جاي خود دارد. 
و اما وبلاگ.
برنامه ي دامين دار شدن وبلاگ به قوت خود باقي ست و فقط در خريدن هاست از سرور ايراني يا خارجي شك دارم. از   دانشمندان پرس و جو كردم و همه سر سري جواب دادند، ولي من كه ميدانم وقتي وبسايت راه افتاد همين دانشمندان ميايند هزار و يكجور عيب و ايراد در مي آورند و ميگويند اگر فلان كار را ميكردي بهتر بود. البته اقدام اول درست كردن يا دست و پا كردن يك لپتاپ است، از اوجب الواجبات. (اين را كه نوشتم يادم افتاد كه من خيلي به استفاده از اصطلاحات عربي در نوشته هايم علاقه دارم، شايد تاثير ادبيات كهن باشد كه خيلي دوستش دارم، يا اينكه يك جايي توي ذهنم فكر ميكنم اينطوري خيلي باسوادتر به نظر ميرسم! اما در عين حال با متن هاي فارسي سليس كه با وسواس و احتمالا عبور از تنگناهاي ذهني  بي شمار ميسر شده ارتباط برقرار نمي كنم و حس ميكنم يك جايي از هويتم از اينگونه متن ها جا مانده. شايد چون متن ادبي پيش از اسلام نخوانده ام، يا اينكه ارادتم به حضرت سعدي و حافظ بيش از حد است. دوست دارم شاهنامه خواني را شروع كنم اما ميدانم كه به تنهايي از پسش بر نمي آيم. منظورم درك مطلب نيست، بلكه نشستن و خواندن است. اگر انجمن يا گروه غير مجازي  شاهنامه خواني اي ميشناسيد و به من معرفي كنيد يك عمر ممنونتان خواهم شد و سعي خواهم كرد كمي در عربي نوشتن كوتاه بيايم.
هنوز بايد درباره ي قشم بنويسم و سفر را تكميل كنم. بعد از آن بايد از برزُك و تجربه ي يكي از ناب ترين ييلاقات اطراف كاشان بنويسم، و بعد درباره ي سفرم به خراسان جنوبي. متن سفر خراسان جنوبي را تمام كرده ام، فكر ميكنم مطالب را بدون ترتيب بگذارم كه گرفتار دست و پاگير بودن ترتيب زماني نشوم.  
يك مطلب براي شماره ي اول مجله ي گيلگمش نوشته ام كه خودم دوستش دارم. درباره ي سال نوي آيمارا كه همين اول تيرماه خودمان اتفاق مي افتد، به عبارتي شب يلداي مردم در امريكاي جنوبي. انشالله كه همين روزها چاپ مي شود. (از اين انشالله يك خاطره بگويم، دوست لهستاني ام بارتوژ كه در آلمان با هم آشنا شده بوديم تعريف ميكرد كه به سوريه رفته بود و در مصارف عبارت انشاالله متحير مانده بود، چون مثلا سئوال ميكرد آيا اين اتوبوس به فلان جا مي رود و راننده در جواب ميگفت انشاالله :-) دلم ميخواهد حالا كه گردشگرهاي غربي بيشتري دارند به مملكتمان مي آيند داستانهاي مفرح بيشتري از اين دست توليد شود بلكه روند يكنواخت زندگي شان كمي متحول شود!)

خب. الان دارم اين چند سطر را حدسي مينويسم چون بلاگر عزيز اصلا روي صفحه بالا نمي آيد و فقط جملات چپ و راست مي شوند به اين معني كه حروف دارند تايپ مي شوند. اگر غلط املايي وحشتناكي ديديد به خوبي خودتان ببخشيد. قدر كامپيوترهاي خودتان را هم بدانيد.

تا زود.




۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

Such a relief

سه هفته ى پيش بود كه كسي در مصاحبه ى تعيين سطح زبان گفت كه ADHD دارد. اختلال تمركز حواس و بيش فعالى/ تكانشگرى . مى گفت حالا كه دارد تحت درمان قرار مى گيرد زندگى خيلى برايش بهتر شده. 
آنموقع وقتى از علايمش مى گفت من فكر مى كردم چه عجيب، من هم كه همينطورم؟ آدرس دكترش را گرفتم و آمدم براى تشخيص. چهار ساعت است كه اينجا هستم. دو تا مصاحبه داشته ام، يك دسته تست هم دادند دستم كه پر كنم و بياورم. 
خب. معلوم شده كه ADHD دارم. اين تشخيص باعث شد نفس راحتى بكشم، چون هميشه يك چيزى وراى خوددرگيريهاى روزمره ام يقه ام را گرفته بود و از من ميپرسيد آخر چه مرگت است؟! چرا نمى توانى خواندن يك كتاب را تمام كنى؟ يا كارهايت همينطور بيشتر و بيشتر مى شوند و نمى توانى هيچكدام را تمام كنى؟ چرا وسط حرف زدن يكمرتبه فراموش مى كنى اصلا راجع به چه چيز داشتى حرف ميزدى؟ چرا وقتى بايد حرف بزنى لال مى شوى، انگار اصلا نشنيده اى از تو چه پرسيده اند؟ 
واقعا مى گويم كه نفس راحت كشيدم. چون حالا ميدانم چه مرگم است و مى توانم براى بهبودش تلاش كنم. چون حالا ميفهمم كه افسردگى در واقع از عوارض اين مسئله است و نه خود مسئله. چون حالا مى توانم افسردگى را كنترل كنم و اين خودش آنقدر اتفاق بزرگى ست كه بنشينم بخاطرش گريه كنم. 

۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

فاجعه ی الکترونیکی که چند وقتی پس ذهنم بود اتفاق افتاد.
لپتاپم سوخت. 
از دست دادن بزرگترین وسیله ی کاری زندگیم البته بسیار دردناک بود
اما فاجعه وقتی بود که فهمیدم اتصالی برق هاردهای اکسترنالم را سوزانده...
تمام دنیای دیجیتالم
تمام عکسهایم
تمام فایلهای صوتی ام
تمام ویدئوهایم
تمام خاطرات سفرهایم
تمام داستانهایم
و چیزهایی که الان در عمق فاجعه به خاطر نمی آورم
رفت
...


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

مادرکشی

فیلم مستند مادرکشی واقعا مثل این بود که به عزای یکی از عزیزانمان رفته باشیم. در دو جای فیلم نتوانستم جلوی هق‌هقم را بگیرم. یکی دیدن روستاهای خالی از سکنه، و دیگری سوختن نخلستان از آب شور.

به مردمی فکر می‌کردم که همه‌ی زندگی‌شان را از دست داده‌اند، خاک و زمین اجدادی را گذاشته‌اند و به شهرها پناه آورده‌اند. آن کسی که رفته هزار حسرت به دلش مانده و آنکه باقی مانده هزار شکنجه را در خاکش تحمل می‌کند، نماز باران می‌خواند، و منتظر روز خوبی‌ست بیاید.
 
تصمیمات غلط، سواد محدود، حرص مدرن و قدرتمند نشان دادن مملکت و سوء مدیریت چیزهایی بود که ذهنم را می‌انباشت. به چه قیمتی؟ 

فائزه در حین تماشای فیلم می‌گفت قلبم درد گرفت...
شهرزاد می‌گفت من اگر قرار بود این فیلم را بسازم وسطهای کار می‌مردم...
من فکر می‌کنم از کجا باید شروع کرد؟


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

این فیلم را ببینیم

دارم همه‌ی کسانی که می‌شناسم هل می‌دهم بروند فیلم مادر کشی را ببینند. بحران آب در ایران یک شایعه نیست. بیایید و مادر کشی را ببینید.

سه شنبه ۲۸ اردیبهشت. ساعت ۱۹. سینما فلسطین. سالن ۱
پنج شنبه ۳۰ اردیبهشت. ساعت ۱۱:۳۰. سینما فلسطین. سالن ۲

پخش فیلم مجانی‌ست، فقط باید جا رزرو کنید. بروید وبسایت تیوال.


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

سفر همه‌ی حس‌های آدم را بیدار می‌کند

عقل به خرج داده بودم و به بچه‌ها گفته بودم که وقتی با بزرگترها آمدیم می‌توانند توی آب بروند. بچه‌ها آنقدر حرف گوش‌کن بودند که اعتراضی هم نکردند. کمی صدف جمع کردند، کمی شن بازی کردند و وقتی خسته شدند راضی شدند برگردیم خانه. در راه برگشت مشکلات سه برابر شده بود، چون علاوه بر خستگی، حالا بچه‌ها تشنه هم بودند.
تینا را بغل می‌کردم، پریا قهر می‌کرد، ملیسا به حرفم گوش نمی‌داد، و پرهام هم جلو جلو راه افتاده بود که زودتر به خانه برسد. لب جاده ایستادند و صبر کردند با هم برویم. توی شرایط بحرانی هم حرف گوش‌کن بودند! عاشقشان شده بودم. راه طولانی و گرم بود، بچه‌ها خسته و تشنه ناله می‌کردند آب می‌خوام... اتومبیل شاسی بلندی لب جاده توقف کرد و زن و شوهری محلی از من پرسیدند که این بچه‌ها مال من هستند؟ اصلا به من با قیافه‌ی سرحدی می‌آمد که بچه‌های جزیرتی به این زیبایی داشته باشم؟ نتوانستم زیاد با آنها حرف بزنم. باید پرهام را صدا می‌زدم که خیلی جلو جلو راه نرود. ناسلامتی مسئولیت کمک به من را داشت! 
بالاخره به خانه رسیدیم. تینا را زمین گذاشتم، اما دخترک بازیگوش حتی یک قدم هم راه نمی‌امد. پریا با من قهر بود چون دستش را نگرفته بودم. به داخل خانه رفتیم تا چند لیوان آب بخوریم. مادر مانیا به ما که در این ظل آفتاب تا ساحل رفته بودیم می‌خندید. فهمیدم که این روستا چه آرامشی دارد، آنها نگران بچه‌ها نمی‌شوند، بچه‌ها سر به راه هستند و راه دوری نمی‌روند، و همه‌ی اهالی مواظب بچه‌ها هستند. 

تینا خیلی زود بازیگوشی را از سر گرفت

حالا توی حیاط سر پوشیده بازی می‌کردند

پرهام باید مشق می‌نوشت 

مادربزرگ موهای پریا را برس می‌کشد

آرامش بر فضای زیر سایه‌بان حکمفرماست
فضا به قدری آرام و صلح آمیز بود که ترغیب شدم بعد از ده سال قلم به دست بگیرم و از سایه‌بان طرحی بزنم. راستش دلم برای طراحی و توانایی طراحی تنگ شد، در شرایطی که عکاسی دارد برایم مشکل می‌شود و با عکاسی نمی‌توانم حرف بزنم.

بچه‌ها، بچه‌ها!

وقتی بیدار شدم ساعت سه ونیم بود اما خانواده هنوز ناهار نخورده بود. احساس عذاب وجدان کردم. فرزانه گفت ناراحت نباش، مادرم داشت بچه‌ها را حمام می‌کرد. بچه‌های شیرین حمام کرده هنوز هم کمی با من غریبی می‌کردند. چه بچه‌های نازنینی بودند. چقدر مهرشان به دل می‌نشست. خواهر دیگر مانیا، سرو ناز به خانه آمده بود. سروناز کم‌حرف و بسیار متین بود. با هم کمک کردیم تا سفره‌ی ناهار را بچینیم. غذا ماهی کباب بود و کمی ماهی سرخ کرده به افتخار من، و برنج. بچه‌ها به ردیف روبروی من نشسته بودند و از تماشایشان دلم ضعف می‌رفت! مگر می‌شود اینقدر تو دل برو و نازنین باشند!
ماهی‌های کباب شده روی ذغال، ماهی سرخ شده و سس بسیار خوش‌طعم 
فرزانه ماهی‌های کباب شده را با دست تمیز می‌کرد، پوست و تیغش را خارج می‌کرد و در بشقاب هر کداممان می‌گذاشت. غذا را با تماشای بچه‌ها که به من مات مانده بودند خوردم. فرزانه یا سروناز هر چند وقت به بچه‌ها یادآوری می‌کردند که حواسشان را جمع کنند و غذایشان را بخورند.


باید به بچه‌ها یادآوری می‌کردیم که غذایشان را بخورند و اینطور مات و مبهوت نباشند 
 بعد از اتمام، پرهام دیس پوست و تیغ ماهی را برداشت و گفت می‌رویم به گربه غذا بدهیم. با آنها رفتم. از درب پشتی دروازه بیرون رفتیم و گربه صدایش درآمد. با ما آمد تا در جای معین پرهام پسماند غذا را برای او بریزد و به خانه برگردیم. ظرف را تحویل بدهیم و بچه‌ها به من اصرار کنند برویم گردش. خب من بزرگتر باید عقلم برسد که در این گرمای بعد از ظهر قشم آدم عاقل زیر سایه می‌نشیند استراحت می‌کند، نه اینکه چهارتا بچه‌ی سه تا هفت ساله را با خود ببرد گردش! اما مگر می‌شد جلوی معصومیت آن چشمها جواب رد آورد؟ به سرو ناز گفتم ما می‌رویم گردش. گفت بروید. فرزانه هم رفت که برای عروسی آماده شود. 
بچه‌ها از پشت خانه حرکت کردند. اول به محل چرای بزهایشان و زیر درختان رفتیم، درختها و میوه‌هایشان را به من نشان دادند. مثل یک گردش علمی بود و داشتند به من چیزی یاد می‌دادند. پرهام درختها را نشان می‌داد، تینا غلافهای کوچک که از درختها روی زمین افتاده بود جمع می‌کرد، به کوچکترین گل یا حشره‌ی جلوی پایش توجه نشان می‌داد. پریا اصرار داشت که دست مرا بگیرد و بعد گفت بریم دریا.
بچه‌ها می‌خواستند مرا به دریا ببرند. من اینجا تنها یک مهمان بودم که اجازه داده بودم بچه‌ها برایم میزبانی کنند. ملیسا چیزی می‌گفت و من لهجه‌اش را نمی‌فهمیدم. دنبال بچه‌ها راه افتادم و نمی‌دانستم مسیر دریا چه پر فراز و نشیب است. در راه تینا همچنان گل و گیاه جمع می‌کرد، ملیسا با شوق با من حرف می‌زد، پریا دست مرا محکم گرفته بود و پرهام به عنوان راهنما جلو جلو راه می‌رفت. به پرهام گفتم باید به من کمک کند تا مواظب بچه‌ها باشیم. گفت من مواظب هستم. شاید به اطمینان این حرف مرد کوچک از رفتن به دریا پشیمان نشده بودم.
پرهام راهنمای بزرگ ما به سمت دریا بود

پریا
تینا با کلکسیونی که در راه جمع می‌کرد

بچه‌ها به حرفم گوش می‌دادند و قبل از رسیدن به جاده ایستادند تا من و دوتا دخترها هم برسیم. پرهام که بار مسئولیت روی دوشش بود عصبی شده بود و به بقیه دستور می‌داد که عقب بایستند چون جاده خطرناک است. پنج تایی دست همدیگر را گرفتیم و از جاده که هیچ اتومبیلی از آن نمی‌گذشت عبور کردیم. حالا دیگر به دریا خیلی نزدیک بودیم و بچه‌ها با دیدن دریا شروع به دویدن کردند، بالای تپه رفتند و در حالی که مثل فاتحان شادی می‌کردند صدا می‌زدند خاله! دریا!!!  در جایی که باید از بلندی پایین می‌رفتیم پرهام جلو جلو رفت، بعد به من گفت شما باید تینا را بیاورید. دست پریا را گرفتم تا به پایین برود، تینا را بغل کردم و در حال که پایین می‌رفتم پایم پیچ خورد و ... افتادم. حواسم بود، طوری افتادم که تینا را بالا نگه داشته بودم. بچه‌ها هنوز شوق رفتن به دریا داشتند و من کم‌کم داشتم فکر می‌کردم عجب آدم بی‌عقلی هستم که بدون هیچ بزرگتر دیگری بچه‌ها را می‌برم دریا! لباسم را تکاندم و دست تینا و پریا را گرفتم، به ملیسا گفتم دست پرهام را بگیرد. تازه متوجه شده بودم که باید از جاده هم عبور کنیم.


تینا و شوق دریا

ملیسا و پنجه‌ی خرچنگ

کمی استراحت


۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

ادامه‌ی قشم...

مانیا گفته بود که خودش را می‌رساند. نتوانست.
وقتی در جزیره‌ی هنگام بلاتکلیف بودم تلفن زدم. گفت پنج شنبه میرسم. پنج شنبه هم خوب بود. لااقل حالا می‌دانستم که برنامه‌ام چیست. گفت خب تو برو خانه‌ی ما. مادرم آنجاست و خوشحال خواهد شد که ببیندت. دوست داشتم مادرش را ببینم. آوازه‌ی غذاهای محلی و دریایی‌اش را از همکاران قدیمم شنیده بودم. مقصد مشخصی نداشتم. گفتم باشد. می‌روم نُقاشه. 
توی اسکله‌ی خسته و در ردیف دوم مردهای خسته نشستم و تماشایشان کردم. من چیزی نمی‌گفتم. آنها چیزی نمی‌گفتند. نگاه هم نمی‌کردند. نگاهشان به کارگران حمل مصالح ساختمانی و تخلیه‌ی بار بود. یک ساعت در آن سایه‌ی گرم که هر چند وقت با نسیم خنک دریا ملایم می‌شد نشستم. فکر می‌کردم چه خنده دار است، که فردا شب باید سفرنامه‌ای تحویل بدهم اما هنوز هیچ چیزی ندیده‌ام. راننده‌ی قایق بالاخره آمد. گفت می‌بینی که مسافر ندارم. گفتم شکایتی ندارم. نمی‌توانستم تصورش بر اینکه همه‌ی بچه‌های تهران مایه دارند و می‌توانند قایق دربست کرایه کنند را برآورده کنم. دو ماه و نیم بود که از جایی حقوق نگرفته بودم. پولی برای این سفر نداشتم. وقتی توی کشوی میزم دویست هزار تومان پیدا کرده بودم بسیار شاد شده بودم، چون می‌دانستم حالا می‌توانم به سفر بروم، هر چند سفر به قشم باشد که وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی وجود ندارد و کرایه‌ی ماشین دربستی بالاست. امیدم به کَرَم قشمی‌ها بود که دستی تکان بدهم و اتومبیلشان را نگه‌دارند تا مرا از جایی به جایی آنطرفتر برسانند. 
بالاخره جزیره‌ی هنگام دستهایش را باز کرد تا قایق به سمت قشم روانه شود. در اسکله‌ی کندالو که پیاده شدم مانیا تلفن زد و گفت با موتور که مشکل نداری؟ می‌گویم برادرم عبدالله بیاید دنبالت. گفتم مشکلی ندارم. اما قبل اینکه عبدالله بیاید نگهبان اسکله با اتومبیلش جلوی من توقف کرد و پرسید کجا می‌روم. گفتم نقاشه. گفت می‌تواند مرا برساند. هوا گرم است و ایستادن در آفتاب خوب نیست. می‌دانستم نقاشه از کندالو زیاد فاصله ندارد. قبول کردم و سوار شدم. شروع کرد به حرف زدن، به سئوال کردن. بد خلق بودم و با بدخلقی جواب می‌دادم. شاید بخاطر اینکه حس می‌کردم بخاطر یک مسابقه‌ی سفرنامه نویسی مجبورم اتفاقات خوبی در این سفر رقم بزنم. می‌خواستم فکر کنم و خط مشی جدیدی برای سفر پیدا کنم. آقای نگهبان سکوت نمی‌کرد و من با لحن جدی جوابش را می‌دادم. پرسید شوهر کرده‌ای؟ شوهرت کجاست؟ گفتم دلیلی ندارد جواب سئوالهایتان را بدهم. واقعا هم دلیلی نداشت، من که مجبورش نکرده بودم سوارم کند که حالا مجبور باشم به همه‌ی سئوالهایش جواب بدهم. آمد دستم را بگیرد به تندی گفتم حق ندارید به من دست بزنید. از من حساب برد و دستش را کشید. دیدم بهتر است فضا را کمی بهتر کنم و حالا من شدم سئوال‌کننده. پرسیدم مال قشم نیستید؟ گفت چرا، ولی مردم اینجا بخاطر قیافه‌ام به من می‌گویند سرحدی. به رویش نیاوردم که فکر می‌کردم افغان است. از زن و بچه‌اش سئوال کردم. از کارش، که چرا نگهبان است و روی قایق کار نمی‌کند. در میان این حرفها بودیم که عبدالله تلفن زد و پرسید کجا هستم. پرسیدم کجا هستیم و جواب شنیدم داریم می‌رسیم نقاشه. گفتم داریم می‌رسیم و فکر می‌کنم این مناره‌ی مسجد که از دور پیداست مال نقاشه باشد. گفت می‌آید لب جاده. عبدالله با موتور سیکلت تا لب جاده آمد و آقای نگهبان به دنبالش حرکت کرد تا مرا جلوی درب خانه پیاده کند. از او تشکر کردم و پیاده شدم. از عبدالله هم بخاطر آمدنش تشکر کردم و جلوی درب خانه فرزانه به استقبالم آمد. یکمرتبه انگار رنگ همه چیز عوض شد. چقدر فرزانه صمیمی و مهربان و خوب بود. انگار به خانه‌ی یکی از اقوام نزدیکم وارد می‌شدم.
خانه در میانه‌ی حیاط بزرگی بود که بخش وسیعی از آن در زیر سایه‌بان حصیری یا ساباط قرار داشت و در آن گرمای ظهر نسیم خنکی در زیر آن در جریان بود. دو تخت در زیر سایه‌بان و چند مبل در اطراف آن دیده می‌شد. دو تا از بچه‌های تیم سفر نامه نویسی قبل از من به آنجا رسیده بودند و به دنبال راهی بودند که به سلخ بروند. فرزانه گفت وقتی آنها آمدند من از آنها پرسیدم فرشته شمایید؟ و سارا در جواب گفته بود نه. آندو ترجیح دادند که به راهشان به سمت سلخ ادامه بدهند و از من پرسیدند تو هم با ما میایی؟ گفتم نه. من تازه رسیده‌ام. آنها که رفتند من پس از آن بچه‌ها را دیدم، که یکی یکی از توی خانه بیرون می‌آمدند و با حالتی خجول و متعجب به من نگاه می‌کردند. دخترها با چهره‌ی سبزه و موهای فرفری یکی یکی پیدایشان می‌شد، از فرزانه پرسیدم بچه‌های تو هستند؟ بچه‌های برادر بزرگم هستند، و ملیسا بچه‌ی عبدالله است. رفتم و هر سه‌تایشان را چلاندم و بوسیدم. انگار که می‌شناختمشان. پرهام هم از در بیرون آمد. مثل یک مرد کوچک بود. با پرهام مثل یک آدم بزرگ درست دادم. نگاه پریا آنقدر معصوم بود که نمی‌شد مدتی طولانی به آن چشمها خیره ماند و مور مور شدن قلب را احساس نکرد. تینا با شیرینی شادمانه‌اش آدم را در همان نگاه اول عاشق می‌کرد. ملیسا دختر عموی آنها بود و بیش از بقیه نسبت به این غریبه‌ی جدید، کنجکاو. به داخل خانه رفتم تا مادر را ببینم. مادر مانیا هم مثل دخترش چهره‌ی افریقایی جذابی داشت و به گرمی با من سلام و روبوسی کرد. 
به زیر ساباط برگشتم و روی تخت نشستم. فرزانه پرسید چای می‌خورید؟ گفتم آب می‌خورم. ممنونم. فرزانه به گرمی و مهربانی با من گرم گفتگو شد و گفت که شب دارد به سلخ برای عروسی می‌رود. یکی از اقوام شوهرش دارد ازدواج می‌کند. گفتم توی عروسی‌شان غریبه هم دعوت می‌کنند؟ گفت من دارم با موتور برادر شوهرم می‌روم. ماشین نداریم. برای شما سخت است. گفتم برای من که سخت نیست، اما لباس مناسب ندارم. تصمیم گرفتم خیلی اصرار به رفتن نکنم و بگذارم سفر خودش مرا هدایت کند. از فرزانه پرسیدم می‌توانم همانجا روی تخت دراز بکشم؟ با مهربانی گفت البته! می‌توانید به اتاق هم بروید آنجا کولر هست. گفتم نه همین جا از همه جا بهتر است. گفت صبر کن بروم برایت پتوی نرم بیاورم. روی تخت سخت است. به پرهام گفت که برود و پتویی بیاورد. من آنقدر خواب آلوده بودم که دیگر نمی‌توانستم تعارف کنم. پتو که پرهام آورده بود روی تخت پهن کردم، رویش دراز کشیدم و در پناه سایه‌بان مطبوع سه ساعت شیرین خوابیدم. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

وقت کم دارم. برای نوشتن‌ها وقت کم دارم.

یک جورهایی بیشتر از هر زمان دیگر احساس می‌کنم که مسیر زندگیمان دوباره با هم تلاقی خواهد کرد و می‌بینمش. عکسهایش را که گاه وقتی پنهانی نگاه می‌کنم، می‌بینم هنوز همان آدم است، رها، بی‌قید، محبوب. برای تمام این صفات دوستش دارم. انگار توی تمام این سالهای دراز در کنارش راه رفته‌ام، با او حرف زده‌ام، با او سفر کرده‌ام.
فکر می‌کنم اگر ببینمش باید چه بگویم؟ باید غافلگیرش کنم که هنوز او را بخاطر دارم؟ پیر شده‌ایم. قیافه‌هایمان عوض شده. برق نگاهمان چه؟ توی عکسهایش مشخص نیست. هنوز با میم زندگی می‌کند؟ نمی‌دانم. توی اینترنت فکر کردم میم را هم پیدا کرده‌ام، اما نمی‌دانستم این میم همان میم است یا نه. او هم باید عوض شده باشد. میم، یادت هست با هم رفته بودیم رودافشان؟ یادت هست من چه ساده سفره‌ی دلم را برایت پهن کردم؟ یادت هست توی عروسی بودم یا نه؟ دیگر یادم نمی‌آید عروسی بعد از اتفاق بود یا قبل از آن. اما یادم هست چند روز بعد از عروسی به خانه‌ی شین رفتم تا رنگ موهایم را به رنگ طبیعی‌اش برگرداند تا کثافت خاطرات را با رنگ قهوه‌ای روشن بریزم توی چاه حمام. عروسی باید بعد از اتفاق بوده باشد، چون هنوز هم متحیرم آن‌شب چطور روی تمام احساساتم، از عشق و نفرت و تهوع سرپوش گذاشتم و در تمام عکسها خندیدم و آن شب سرآغازی شد بر پنهان کردن آنچه درونم می‌گذشت و همچنان می‌گذرد. 
همه‌ی آن عکسها را دور انداختم. همه‌ی آن عکسها از دهه‌ی دوم زندگیم. 
اما اگر در گذر این روزها، یک روزی در کوهی، کویری، قلعه‌ای، باغی، ببینمش...، دور از انتظار نیست که ببینمش، و در چنین جاهایی ببینمش، اما نمی‌دانم واکنشم چه خواهد بود. خودم را تصور می‌کنم که یک ابرو را بالا زده، با برقی توی چشمهایم می‌گویم منو می‌شناسی؟ و اگر بشناسد تمام معادلات به هم می‌خورد. اگر بشناسد شاید مغزم قفل کند، شاید دیگر هیچ حرفی نزنم، شاید جایی که او هست را ترک کنم، به طرزی مرموز. 
اگر نشناسد، از گذشته‌ها برایش نخواهم گفت. اما برایش از دوران بعد از او خواهم گفت. دورانی که وطنم را و آنچه فکر می‌کردم از وطنم می‌شناسم را فراموش کردم. برایش از پشت سر گذاشتن ترس‌ها خواهم گفت، از دوباره ساختن خود خواهم گفت، از شجاعت پا نهادن به ناشناخته‌ها خواهم گفت. برایش از جاهایی که قدم گذاشتم خواهم گفت، و از حسی که در هر کدام از آن مکانها داشتم. نخواهم گذاشت که حرفی بزند. برایش بی‌وقفه خواهم گفت. از فراموش کردن ترس‌ها خواهم گفت، و ترس‌ها، و ترس‌ها... و از فراموش کردن عشق خواهم گفت... که تدریجی بود، و ده سال، ده سال، ده سال طول کشید تا برود. 
گ می‌گفت باید چیز ناتمامی بوده باشد که ده سال رفتنش طول کشید. من فکر می‌کنم، در چنین روزی، در آن سالهای دور، چه اتفاقی افتاد که امشب به یادم آمده و مجبورم کرده بروم توی اینستاگرام تماشایش کنم که این روزهایش چگونه می‌گذرد. 
رها، بی‌قید و محبوب.