۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

بم

نمیدانم یادشان رفته بلاگر را فیلتر کنند یا کافی نت ما به طرز معجزه آسایی از زیر فیلترها در رفته.
در بم هستم، خیلی حرفها برای گفتن دارم، خیلی کارها برای انجام دادن، خیلی ها را دیده ام و به داستانها و اساطیر گوش سپرده ام. وقتی به همراهی مهندسین مرمت ارگ، تا بالای قسمت حاکم نشین رفتم تازه فهمیدم منظر فرهنگی یعنی چه. دشت بزرگی از درختهای سربلند نخل که خانه ها را در خود پنهان کرده اند.
راستی، هفته ی فرهنگی بم هفته ی آینده از 15 تا 22 مهرماه برگزار می شود. دارم تلاش می کنم روز هفدهم را در بم باشم و در تشکیل زنجیره ی انسانی دور ارگ (از ساعت نه صبح) مشارکت کنم. برنامه های دیگر شامل پخش فیلم سینمایی، جشن خرما (یک روزه، جشن خرمای اصلی هفته ی پیش تمام شد)، نقاشی طولی(در طول خیابان یکطرفه)، نقاشی دیواری، جشنواره خشت و گل و نمایشگاههای عکاسی ست. با توجه به اینکه می گویند این اولین بار است که برنامه های هفته ی فرهنگی بم برگزار می شوند، نمی دانم کیفیت برنامه ها به چه صورت خواهد بود. اما هر چه که هست، بم هنوز خیلی مراسم و جشن ها و توجه ها می خواهد تا دردهایش کمی فروکش کند. 
این چند روز گذشته بیشتر به صحبت با آدمهای قدیمی و یا صاحب منصب گذشت. امروز اما روال عوض شد، دخترک ماجراجوی درونم مرا به نخلستانهای بی حصار کشاند و گوشه ای نشاند تا پایین رفتن آفتاب را در میان «زلف نخلها» تجربه کنم. امروز با غروب بم آرامش گرفتم. بعد از این یک هفته می گویم که بم محروم و بم رنج دیده و سرزمین نخلها را بسیار دوست دارم. 

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

کرمان

روزهای کرمان خوبند.
دفعه‌ی پیش هم که آمده بودم کرمان، همین قبل از عید، کرمان را دوست داشتم. خیلی بهتر از انتظارات من بود. اینبار هم دوستش دارم. دیدار دوباره‌ی دوستان خیلی خوب، و آشنایی با افراد مطلع و دلسوز از بهترین دستاوردهای این سفرم هستند. همچنین فرصت شد با خانواده‌ای که با خانواده‌ی عمویم وصلت کرده‌اند آشنا شوم و از محیط گرم و صمیمی خانوادگی در اینجا لذت ببرم. هر جا که می‌روم مهربانی‌ست و مهمان‌نوازی.
دفعه‌ی پیش به مشتاقیه رفته بودم. مقبره‌ی آخرین صوفی شهید. کسی که سیم چهارم را به سه‌تار افزود. داستانهاست درباره‌ی فتوای قتل مشتاق، و از آن بیشتر، داستانها که روی دیوار ساختمان مقبره‌ی او نوشته شده‌اند. التماسها که یا مشتاق علی، مرا به مرادم برسان. زیر گچ و رنگ که دیوار را پوشانده، همین گونه نوشته‌ها، با قلم خودنویس، با خط شکسته، با ادبیات زیبا به چشم می‌خورند.خط عاشق دلسوخته‌ای که شاید صد سال پیش ازاین، مرادش را از مشتاق طلب می‌کرده. سالهای سال است که عشاق روی دیوار مشتاقیه از سوز دل خود می‌نویسند، و خادم مشتاقیه به من گفت اینجا نماز بخوان، مشتاق‌علی مرادت را می‌دهد.
دفعه‌ی پیش به ماهان رفته بودم، به باغ شاهزاده و پیرمرد راننده که می‌گفت اینجا مال همه نیست. راست می‌گفت. اینجا مال آدمهایی بود که برای تفرج و تفریح می‌آمدند. هر کسی مسیرش به اینطرف ختم نمی‌شد. از پلکان بالا رفتیم، در باغ چرخیدیم، در ساختمان گشتیم، اما زیر زمین ساختمان جایی بود که خاطره‌ی لطیفی را برایم رقم زد. بعد از باغ شازده به شهر آمدیم و به مقبره‌ی شاه نعمت‌الله. توی حیاط پشتی نشستم و محو تماشای آن چهار سرو سر به آسمان‌کشیده شدم. آقای خادم، که ابتدا به تصور خارجی بودن ما طلب پول می‌کرد، به جبران این کارش ما را به چله‌نشین برد، و توضیح داد که این ساختمان هفت درب در یک محور دارد که نشانه‌ی هفت مرحله‌ی کمال و تعالی هستند. آقایی با گلاب سنگ مقبره‌ی شاه‌نعمت‌الله را می‌شست، و آقایی دیگرکه آن گوشه نشسته بود و یکمرتبه سر به آواز گذاشته بود، بداهه می‌خواند و چه زیبا می‌خواند.
اینبار تا رفسنجان رفتم، فرصت قدم زدن در باغ پسته داشتم و با نحوه‌ی کاشت و داشت و برداشت آن آشنا شدم. شنیده‌ام بزرگترین خانه‌ی خشتی (ایران یا استان کرمان، شاید هم جهان! نمی‌دانم کدام) در این شهر قرار دارد، اما فرصتی برای دیدارش حاصل نشد.
فردا به بم می‌روم.
ده سال دیر شده.
ده سال پیش، در این روزها، بم شهر دیگری بود. مردمانی در این شهر زندگی می‌کردند که حالا دیگر نیستند. بم، شهری‌ست که در گورستانش بیست و دو هزار سنگ قبر با یک تاریخ واحد وجود دارد.
اما همه‌ی بم این نیست. این روزها فرصت داشته‌ام تا با کسانی آشنا شوم که از بم برخاسته‌اند، و روزهای قبل از زلزله‌ی آن را به خاطر دارند. شنیدنی‌ها بسیارند و من می‌روم تا به این شنیدنی‌ها گوش بسپارم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

بالاخره باز شد

حالت غریبی‌ست، اینکه نمی‌توانم وبلاگ خودم را ببینم. با اینکه وی‌پی‌ان دانشگاه را هم راه انداخته‌ام، و سایر وبلاگهای بلاگ‌اسپات را می‌توانم باز کنم، اما صفحه‌ی اصلی بلاگر برایم باز نمی‌شود. تا حرف بی را تایپ می‌کنم، می‌رود سراغ همان صفحه‌ی وبسایتهای برگزیده. بعد من می‌مانم و چیزی که مال خودم است، اما اجازه‌ی دسترسی به آن را ندارم. می‌دانم الان بعضی از شما خوشحال شدید که دیدی شرایط ایران دادت را درآورد؟ دیدی هنوز آزادی و امکانات کشورهای دیگر را لازم داری؟ در جواب این دوستان دلسوز عرض کنم که من هیچوقت منکر مشکلات نشده‌ام، اما همین هم مرا آزار نداده. هدفم از این سفر دور بودن از فضای مجازی هم بود، و به نتایج آن راضی‌ام. اینها هم که بالا نوشتم، فقط توصیف حالت غریب و غیر معمول آن بود نه شکایت و آه و ناله. البته شما را محق می‌دانم که از وضعیت موجود شکایت کنید.

اوقاتم در ایران چطور می‌گذرد؟ بعضی روزها که از ترافیک تهران یا طولانی بودن مسیر تهران کرج و سر و صدای دستفروشها در واگن مخصوص خانمها در مترو، یا از عصبی بودن بی‌مورد بعضی‌ها، یا از اینکه بعضی‌ها هر فرصتی را برای کلاه سر دیگران گذاشتن را غنیمت میشمارند خسته می‌شوم، فقط چند لحظه مغزم را از همه چیز خالی می‌کنم، و بعد اولین چیزی که به ذهنم می‌آید این است که در ایرانم. شعف ریز اکلیل مانندی، مثل کارتونهای والت دیزنی، در وجودم فوران می‌کند و تا لبخند رضایت عمیقی روی لبهایم می‌رسد. و اینطور است که تمام لحظات بودنم را دوست دارم.

در این چند هفته اتفاقات خوبی هم افتاد. یکی آشنایی از نزدیک با محمد تاجران و مجید عرفانیان بود، دوتا مسافری که در جهتهای کاملا متفاوت سیر می‌کنند. بعد هم فرصت پیدا شد که شهرام شهریار را در کافه تهرون ببینم، و در یکی از تورهای تهرانگری‌شان شرکت کنم. سعی می‌کنم درباره‌ی این تور یک مطلب جداگانه بنویسم. یک وبلاگنویس خوب دیگر را هم دیدم که گهگاهی به اینجا نظر دارد، اما خودش نمی‌داند که چقدر برایم عزیز و محترم است.

از اتفاقات مهم دیگر رفتن به وزارت علوم و تعجب از کنجکاوی کارکنان نسبت به تحصیلات خارج از کشور بود. سئوالهایی که پرسیده می‌شد معمولا دور مخارج می‌گشت. اینکه تحصیلات و زندگی در آلمان چقدر خرج برمی‌دارد و چه تفاوتهایی با امریکا دارد. یاد گرفته‌ام که در ایران نباید عجله داشت. کارها راه می‌افتند، اگر اهل خوش و بش باشی و عجله نداشته باشی. نامه‌هایم صادر شدند، مهر خوردند و با خوشرویی تحویلم شدند. باز نیایید بنویسید تو خوش‌شانس بودی و غیره، اگر اینها را بنویسید می‌گویم از حسادتان است!

فعلا امامزاده‌ی کتابخانه ملی هنوز نطلبیده. آن یکبار هم که بالاخره پیدایش کردم و فهمیدم چطور باید تا آنجا رفت، دیر رسیدم و کارمندها همه در حال ساعت زدن و خروج از کتابخانه بودند. باید بعد از سفرم دوباره امتحان کنم و ببینم آیا ایراد از نقص مدارک خواهند گرفت یا نه.

دیروز از سر و صدای واگن خانمها در مترو فراری شده در واگن عادی نشستم. آقای تقریبا مسنی با یک کیسه گردو آمد و در ردیف بعد طوری که روبروی من باشد نشست و مشغول گردو شکستن و تناول شد. من سرگرم به خواندن کتاب تاریخ معماری ایران بودم و هیچ دلم نمی‌خواست با آقایی چشم تو چشم بشوم. وقتی مترو حرکت کرد و دیدم که در سمت آفتاب قرار گرفتم، بلند شدم و روی صندلی روبرویم نشستم. متوجه شدم که آقای مزبور از جایش بلند و دوباره در نقطه‌ای روبروی من قرار گرفت. طبعا تصمیم گرفتم حتی سرم را از روی کتاب بلند نکنم ولی حواسم به مکالمات تلفنی‌‌اش بود که اتفاقا مخاطبان همه حاج خانم بودند، و صمیمیت نچسبی توی کلامش بود، بعد از مدتی خانم‌ها به عنوان عزیز دل و غیره خطاب می‌شدند. وقتی به ایستگاه صادقیه رسیدیم، در حال نوشتن روی تلفنم بودم و حاج آقا با کیسه‌ی گردو، صبر کرد تا ببیند من کدام طرف می‌روم. آمد و گفت بارتان سنگین است بگذارید کمک کنم. مخالفت کردم. سر صحبت را باز کرد که دیدم کتاب تاریخی می‌خوانی و مشتاق بودم با هم همصحبت بشویم و حالا بفرمایید توی این مترو صحبتی بکنیم و غیره. گفتم حاج آقا شما بفرمایید من منتظر کسی هستم و اینطور از دستش فرار کردم. شاید بد نبود گوش بدهم ببینم حرف حسابش چیست، اما دیگر حوصله‌ی داستان و دردسر ندارم. از دوستان نزدیک چیزهایی دیدم که از اعتماد کردن به مرد ایرانی چشمم ترسیده. دیگر چه برسد به حاج آقای حلّال مشکلات حاج خانمهای عزیز دل.

دیشب راه افتادم سمت کرمان. ردیف دوم اتوبوس نشسته بودم و راننده‌ی گرامی از عاشقان سینه‌چاک حمیرا بود. از سیزده ساعت طول مسیر، شش هفت ساعتش به چه‌چه زدنهای بلبل آواز ایران و بقیه‌اش به تکرار آهنگهایی از معین و هایده گذشت. تارهای عصبی‌ام به آخرین حد کش آمد! به هر کدام از دوستان هم شکایت بردم گفتند برو خدا را شکر کن تصادف نکرده‌ای، اتوبوستان آتش نگرفته، سالم رسیده‌ای و... فکر می‌کنم چند ماهی وقت لازم داشته باشم که صدای خانم حمیرا رضایت بدهد و از کله‌ام برود بیرون. فعلا که دارد فریاد می‌زند و من سعی می‌کنم به صدایش بی‌اعتنا باشم، و به جای آن به روزهای خوب و خاص این هفته فکر کنم. سومین نقطه‌ی عطف زندگیم کلید خورده و چقدر خشنودم که این روزها اینجا هستم.


در آخر آزادی نسرین ستوده را تبریک می‌گویم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

برندنبورگ

دو روز قبل از اینکه به فرودگاه شونفلد برلین بروم و راهی ایران بشوم به سمیه تلفن زدم و گفتم برویم «برندنبورگ ان در هافل». شهری که قدیمها در زمان پروس قدر قدرتی بوده برای خودش. نیم ساعتی با برلین فاصله دارد، برای رسیدن به آن باید قطار به مقصد مگدبورگ را سوار شد. ایستگاه براندنبورگ در حال تعمیر بود. هوا هم یکمرتبه با باران سیل‌آسا همراه شد. دویدیم اولین ترام سر راه را سوار شدیم و در تمام مدت بارش، در شهر و جنگل بعد از آن چرخیدیم. به شهر که برگشتیم بارش باران قطع شده بود. در منطقه‌ی قدیمی پیاده شدیم و شهرگردی‌مان شروع شد. براندنبورگ مثل سایر شهرهای منطقه از بخش قدیمی، آلتشتات، و جدیدتر، نوی‌اشتات تشکیل شده. چند برج دیده‌بانی و چندین کلیسای قدیمی در شهر از گزند بمبارانهای جنگ در امان مانده‌اند. گشتیم و کنجکاوی کردیم و عکس انداختیم. شهر به شدت خلوت بود و هر از چندگاهی کسی را در حال عبور از خیابان می‌دیدیم.
در نزدیکی یکی از برجهای شهر پارک کوچکی بود که استخر و فواره‌ای در انتهای آن قرار داشت. به استخر کم‌عمق که رسیدیم، درخت بید مجنونی را هم دیدیم که روی آن سایه انداخته بود. فضا یکمرتبه بردمان ایران. لب استخر نشستیم و به صدای وزش باد در میان شاخه‌های بید و صدای فواره‌ی آب گوش دادیم و برای اینکه تصویر ایران برایمان کامل شود موسیقی سنتی گوش دادیم.

از شهر قدیم که به شهر جدید وارد شدیم تازه مردم را دیدیم که در خیابان تردد می‌کردند، عروسی‌های ساده‌ای که در حال انجام بود، قایقهایی که روی رودخانه در حال حرکت بودند و فضا کاملا فضای آرام شهرهای اروپایی را داشت.
اما یک چیز کم بود.
علت اینکه من این شهر را برای بازدید انتخاب کردم، تاریخ سیاهش در دوران آلمان نازی بود. اولین زندانها، اولین اردوگاههای مرگ، اولین اتاقهای گاز، و پیش زمینه‌ی ساخت آشویتس زمانی در این شهر قرار داشت، اما هیچ نشانی از آنها نبود. در وبسایتی که مکانهای دیدنی شهر را توضیح داده بود تنها اشاره‌‌ای شده بود به موزه‌ای که دراینباره توضیحاتی داشت. اما وقتی به دفتر امور گردشگری هم سر زدیم، خانم مسئول که خوب انگلیسی نمی‌دانست گفت که تمام آن ساختمانها در دوران جنگ و بعد از آن تخریب شده‌اند و اثری از آنها باقی نمانده. خانم مسئول حتی از مکانهای بازمانده در خارج از شهر چیزی به ما نگفت. وقتی بیشتر در موردش فکر کردم، دیدم مردم حق دارند اثرات گذشته‌ی تاریک را پاک کنند تا همیشه جلوی چشمشان نباشد. همین که در مدارس به بچه‌ها تفهیم می‌شود که آلمان درباره‌ی جنگ مقصر بوده و آنها باید همیشه این تقصیر را احساس کنند اثرات نامطلوبی روی مردم گذاشته. تا حدی که صحبت درباره‌ی جنگ و هیتلر و نازی‌ها به تابو تبدیل شده و اگر کسی گفتگویی در این زمینه آغاز کند، معمولا جوانهای آلمانی احساس ناراحتی می‌کنند، انگار که گوشه‌ی تنگ اتاقکی گیر افتاده باشند.
وقتی داشتیم مسیر را برای برگشت به ایستگاه قطار طی می‌کردیم، وارد بخش قدیمی و صنعتی شهر شدیم و کنجکاوی مرا به ساختمانهای مخروبه‌ای برد که حس غریبی داشتند. نمی‌دانم چطور توصیف کنم که آن فضا چگونه بود، تنها انرژی منفی عجیبی در آن فضا احساس می‌کردم و بعد که از منطقه خارج شدیم، سمیه هم گفت که فضا به طرز غریبی سنگین و آزار دهنده بود. هیچکدام حرفی نزدیم اما هر دو به این فکر می‌کردیم که اینجا می‌توانست ارتباطی با اسیران و قربانیان جنگ داشته باشد، خصوصا که تابلوهای عکسبرداری ممنوع در محوطه وجود داشت و من متوجه‌شان نشده بودم.
هنوز مطمئن نیستم که این بخش ارتباطی با جنگ داشت یا نه. اما برای من حس غریب و ناملموسی داشت که نمی‌توانم توصیف کنم. و همین حس باعث می‌شود که این مکان را فراموش نکنم.

(بخاطر سرعت اینترنت نمی‌توانم عکسهای بیشتری آپلود کنم.)

هنوز مهمانم.

با اینکه دیگر وبلاگ نوشتن را دوست ندارم، اما به خودم قول داده‌ام خودم را مجبور به نوشتن کنم، تا این روزها یادم نروند.

اصفهان را بسیار دوست داشتم. اینبار اصفهان با همه‌ی زیبایی و ظرافتش آمد توی دلم نشست. عاشق مسجد شیخ لطف‌الله شدم. می‌خواهم بروم خواستگاریش. اینبار هشت بهشت و چهل‌ستون و مسجد جامع را با دانش قبلی دیدم و از همه‌شان لذت بردم. اینبار مسجد شاه، مسجد امام، هر اسمی می‌خواهد داشته باشد، مثل خانه بود برایم. دلم نمی‌خواست ایوانها و گنبدهایش را بگذارم و بروم. اینبار از هر طرف شهر که رد می‌شدم سری می‌زدم به میدان نقش جهان، ساعتی می‌نشستم و مردم را تماشا می‌کردم. با کاسبهای خوش سر و زبان گرم می‌گرفتم، و به آن آقای بقال گفتم «خوش به حالتان، چقدر شما خوش‌اخلاقید». خوش اخلاقی انقدر نایاب شده که وقتی پیش می‌آید توی ذهن آدم می‌درخشد. تمام روزش را روشن می‌کند. 
خانه‌ای که مهمان بودم یک دنیا آرامش برایم داشت. آن کتابخانه‌های پر از کتاب در اتاق خواب، آن تابلوهای قلمزنی در سالن پذیرایی، و مهمتر از آن، پدر و مادری بسیار مهربان و مهمان‌نواز. الان که اینها را می‌نویسم دلم برایشان تنگ شده. 
حظش را بردم. 

دو روزی که صرف نوشتن تکالیف دانشگاهی روی کامپیوتر کردم، عصبی‌ام کرد. دیدم چقدر با این دستگاه بیگانه شده‌ام. معلوم نیست، اینطور پیش برود شاید واقعا به جایی کوچ کنم که برق هم نداشته باشد. شبها با کتاب به خواب می‌روم. عمه‌جان فکر می‌کند زندگی در خارج افسرده‌ام کرده. تعجب می‌کند از اینکه به تلوزیون بی‌اعتنا هستم یا اینکه صدایش آزارم می‌دهد. اما وقتی می‌بیند سرم توی کتاب است فکر می‌کند گوشه‌گیر شده‌ام. برنامه ریخته تا بیاییم ساری به دیدن فامیل. راضی نبودم بیایم. وقت این سفر نبود. اما بخاطر دل عمه‌جان و برای دیدن عموی عزیزم قبول کردم. دو سه روز دیگر برمی‌گردم تهران و شاید زندگی روال عادی‌اش را آغاز کند. 

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

نصف جهان

با اصفهان آشتی کردم. 

صبح که رسیدم طلوع بسیار زیبای خورشید به استقبالم آمد. در خانه‌ای هستم که فضای ایرانی‌اش را دوست دارم، هم معماری و دکوراسیون خانه و هم مهمان‌نوازی خانواده‌ای مهربان و نازنین.
اگرچه زاینده رود دیگر جاری نیست و در بستر رودخانه علف سبز شده، اما اصفهان را بخاطر اهمیتی که به فرهنگ و میراث می‌دهد دوست دارم. همین که در بازارهای میدان نقش جهان به غیر از اجناس ایرانی چیزی فروخته نمی‌شود، همین که برنامه‌ی مرمت بناهای تاریخی مثل قدیم در جریان است، همین که مناطق چشم‌نواز و قدیمی مورد هجوم ساخت و سازهای بدشکل قرار نگرفته، همین که این شهر با وجود کمترین و کوچکترین سطلهای زباله، اینقدر تمیز است، همه‌اش برای اینکه از قدم گذاشتن به اصفهان راضی باشم کافی‌ست. شاید اصفهان هم تا یک شهر کامل و عاری از مشکل فاصله داشته باشد، اما در همین جایگاهی که هست، می‌تواند به شهرهای دیگر ایران درس بدهد، درس تعلق. به نظرم می‌آید که مسئولین این شهر، آنرا دوست دارند و نسبت به آن احساس تعلق دارند. مردم هم به شهرشان احساس تعلق خاطر دارند و از قدم زدن در باغها و خیابانهای چهارباغ تازه می‌شوند. اگر این احساس تعلق بدون خدشه ادامه پیدا کند، می‌شود مشکلات بزرگ را از سر راه برداشت. می‌شود برنامه‌های توسعه‌ی شهری را به مسیر درست هدایت کرد، می‌شود در حفظ میراث  فرهنگی شهر نمونه باقی ماند، و می‌شود زاینده رود را دوباره جاری کرد تا جریان زندگی ادامه پیدا کند، و فرزندان این سرزمین بیاموزند که تعلق، در میان همین باغها، در سایه‌ی ایوانی در همین مساجد و یا در قدم زدنی در کنار همین رودخانه شکل می‌گیرد. 




۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

ایران

هوایش گرم، خیابانهایش پرترافیک، مردمش گاهی صمیمی، گاهی عبوس. اما اینجا خانه است و وقتی اینجا هستم، انگار هیچوقت بیرون از اینجا نبوده ام.
 
امشب به این فکر کردم که خاطراتی که در ایران برایم رقم خورده اند و می خورند، آنقدر برایم پررنگند که دیگر به خاطرات بیرون از اینجا فکر نمی کنم. لازم نیست شرحشان بدهم. درگیرشان هستم، دارم زندگی شان می کنم و زندگی ام از هر روز پر رنگتر است.
 
یکبار دیگر از اینترنت دورم و این دوری اذیتم نمی کند، یکبار دیگر آمده ام جایی که تمام نظم و قانون اروپایی و امریکایی مثل حباب می ترکد، و همین بی نظمی همه چیز را غیر منتظره می کند. نه لزوما خوب و بی مشکل. اما برای من و شکستن حصاری که دور خودم کشیده ام لازم است.
 
آسوده ام. مثل یک خواب که نیمه کاره بیدار شدم، ولی شب که سرم را روی بالش می گذارم ادامه اش را می بینم. اینروزها ادامه ی همان آسودگی ست که پنج ماه پیش نیمه کاره گذاشتم و برگشتم آلمان. الان سرم روی بالش است و دارم ادامه ی آن خواب را می بینم.
 
و چقدر آدمها که مرا نمی شناسند. و چقدر آدمها که می گویند ادامه ی این خواب تنها کابوس است...
 
 

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

آرزو

یکبار آندرا پرسید، اگر قرار باشد تا یک روز دیگر بمیری، و در این یک روز بتوانی به بزرگترین آرزویت، چیزی که همیشه خواسته‌ای برسی، آن آرزو چه خواهد بود. گفتم هیچ. دلم می‌خواهد این یک روز هم نباشد. همین حالا بمیرم. از حرفم گیج شد. گفت نه، سئوالم را نفهمیدی. منظورم این است که چه چیزی در زندگی‌ات بود که همیشه حسرتش را داشته باشی، چه چیزی هست که همین حالا، داری به آن فکر می‌کنی. گفتم آرزوی دور و دراز ندارم. آرزوهای کوچکی توی زندگیم هستند، که قابل دسترسی‌اند. بیشتر به آنها می‌گویم برنامه، تا آرزو. اما اگر قرار باشد زمان مردنم را بدانم، ترجیح می‌دهم این زمان را جلو بیندازم و انتظارش را نکشم. گفت اگر اینطور است چرا خودکشی نمی‌کنی؟ گفتم چون دلیلی برای خودکشی ندارم. زندگی‌ام را همینطور که هست دوست دارم. اما انتظار برای مرگ را دوست ندارم. 
متوجه منظورم نشده بود. فکر می‌کرد همه‌ی آدمها یک جور حسرتهایی توی دلشان دارند که به آنها فکر می‌کنند، یا لااقل این حسرتها، یا آرزوها، زنده نگهشان داشته. عاقبت حرفم را تغییر دادم و گفتم باشد، باشد، اگر قرار باشد یک روز دیگر بمیرم، و نتوانم درباره‌ی زودتر مردن تصمیم بگیرم، دلم می‌خواهد لااقل مطمئن باشم که دیگران از من راضی هستند، یا بتوانم کاری انجام بدهم که دیگران از مرگم ناراحت نباشند، و با شادی از من یاد کنند. جوابم سردرگمی‌اش را بهتر نکرد. اما آندرا نمی‌دانست که من در کودکی‌ام آرزوی مرگ داشتم، چون می‌خواستم از پدر و مادرم انتقام بگیرم، یا در سالهای جوانی آرزوی مرگ می‌کردم، چون زندگی برایم پوچ و بی‌معنی بود. حالا، آرزوی مرگ ندارم اما اگر مرگ سر همین چهارراه باشد، با رضایت دستم را می‌سپرم به دستش، و تصور اینکه کسی بخاطر مردنم گریه کند برایم سخت است. توی خیالاتم به آشنایانم فکر می‌کنم که به یاد من می‌افتند و لبخند می‌زنند. فکر می‌کنم تنها آرزویم قبل از مرگ همین باشد که مطمئن باشم دیگران با بخاطر آوردنم لبخند می‌زنند. 

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

خوان سوم.

فیلممان تمام شد. طبق معمول من از نتیجه راضی نیستم. اما در عین حال فهمیدم چقدر از اینکه یک نفر کنار دستم بنشیند و هی بگوید اینجا را اینطور کن آنجا را آنطور کن بدم می‌آید! آقاجان! اصلا من آدم حرف شنیدن نیستم. همین شده که کار کارمندی نمی‌توانم انجام بدهم. من را باید بگذراند به حال خودم (حالا با ضرب العجل زمانی باشد شاید نتیجه‌ای حاصل شود) ولی بگذارند کارم را خودم انجام بدهم. اصلا شهریوری‌ها اینطورند، ایراد کار را بهتر و زودتر از هر کسی تشخیص می‌دهند. لازم ندارند کسی بیاید بهشان بگوید رنگ این قسمت با آن قسمت نمی‌خواند. آخرش می‌شود اینکه شانه تکان بدهند بگویند نمی‌خورد که نمی‌خورد. همینی‌ست که هست. و نتیجه می‌شود این فیلم ما! 
به هر حال، فیلم ما درباره‌ی ساختمانی در برلین درست شده که قدیمها یک مرکز پر زرق و برق خرید بود. ظاهرا هم مال یهودی‌ها بود که وضعشان از سایر آلمانی‌ها بهتر بود. در زمان هیتلر از این ساختمان به عنوان زندان استفاده کردند. بعد از جنگ هم افتاد دست روسها و مدتی به عنوان پایگاه نظامی استفاده شد. البته هنوز به جایی در آلمان شرقی برنخورده‌ام که روسها جوری غیر از پایگاه نظامی استفاده‌شان کرده باشند. از استخر و سالن جکوزی هم نگذشته‌اند و پایگاه نظامی‌شان را آنجا کاشته‌اند. بیخود نیست این پیرمردهای آلمانی در قسمت شرقی یک جورهایی آنرمال بار آمده‌اند. بگذریم. بعد از برداشته شدن دیوار و اتحاد دو برلین، می‌خواستند این ساختمان را خراب کنند و به جایش مجتمع آپارتمانی بسازند. بعد هنرمندهای برلینی ( یعنی بین‌المللی) آمدند و ساختمان را اشغال کردند و گفتند نمی‌گذاریم خرابش کنید. بعد هم به اقامت غیر قانونی خود ادامه داده اینجا را به یکی از مراکز غیر رسمی هنری و یا هنر زیرزمینی تبدیل کردند. همه جور نقاشی و کنسرت و آتش‌بازی هم که عشقشان می‌کشید اینجا انجام می‌داند. کشمکشها بین دولت و مردم قانون نفهم به جایی انجامید که بالاخره بانک ساختمان و محوطه‌ی بزرگ اطرافش را خرید و معمولا وقتی در کشورهای سرمایه‌داری بانک چیزی را تصاحب می‌کند باید فاتحه‌اش را خواند. اینطور شد که بعضی با گرفتن پول مجاب شدند و بعضی هم به زور پلیس قلدر آلمان از ساختمان بیرون رانده شدند و وقتی ما برای فیلمبرداری رفتیم راهی به داخل ساختمان نبود. بنابراین فیلمبرداری ما فقط از فضا و اشیاء بیرون ساختمان بود. و البته برای اینکه نتیجه‌ی کار بیش از این ملال‌آور باشد، ما هیچ انسانی را وارد فضای فیلم نکردیم. البته این نظر همکارم بود و من هم مثل فیلمبردارهای بی‌تفاوت به حالت قهر یک گوشه نشستم و گفتم هر کاری می‌خواهی بکن! اما وظیفه‌ی تدوین تصویر و مصاحبه‌های صوتی گردن من بود و عجیب کار خسته کننده‌ای بود که اصلا روح فیلمسازی را در من کشت! واقعا حیف نیست هنرمندهایی مثل ما اینطور به هدر بروند؟ نه، واقعا؟ 
به هر حال، فیلم آماده شد. هنوز نمی‌دانم کجا قرار است آپلود بشود، ولی هر وقت آپلود شد اعلام می‌کنم زود بروید ببینید! خیلی هم از کار تدوینش تعریف کنید لطفا! 

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

عکس یا تصویر

سفر می‌کنیم تا عکس بیاندازیم؟ تا سفرنامه بنویسیم؟ پس خود سفر، حس سفر، اینها چه می‌شوند؟
نازنینم می‌گفت دوربین نمی‌خواهم، می‌خواهم همه‌ی جزییات را با چشمهایم ثبت کنم. راست می‌گفت. هر بار دوربین بهتری همراهم بود، تنها یادگار سفر شد عکسهایش. درست است که عکسها را تماشا می‌کنم و یادم می‌آید که کجاها رفتم، کجاها دیدم، اما اینها جاهایی بود که در آنها چشمهایم دنبال ترکیب و سوژه‌ی مناسب برای عکس می‌گشت، و چیز دیگری از آنها یادم نیست. اما یک جاهایی را بدون دوربین رفتم، یک جاهایی دستم نرفت دوربین را از جلدش بیرون بیاورم. یک جاهایی با همه‌ی حس و روحشان جا گرفته‌اند در قلبم که وقتی به خاطر می‌آورمشان، همان حس و روح به من مستولی می‌شود. و یک جاهایی، اشتباه کردم، دوربین را بیرون آوردم، و لحظه‌ای بسیار ظریف و بی‌مانند را شکستم. به همین سادگی.
عکاسی هنوز بخش بزرگی از روحم را سیراب می‌کند. هنوز هم وقتی دوربین دست می‌گیرم و سعی می‌کنم تمرین دیگرگونه دیدن کنم، دخترک درونم شاد می‌شود. باید این را ادامه بدهم. دوربین را بردارم، بزنم به خیابانها و جاده‌ها، بروم به شهرها و دشتها، برای عکاسی. اما دارم کم‌کم یاد می‌گیرم که عکسها لحظات خاص خودشان را دارند و نباید جای تصویرها را بگیرند. 
یک موقعی با آدمهایی نشسته‌ای که به تو، آدم غریبه، اعتماد کرده‌اند، با آنها بنشینی، بر سر سفره‌شان باشی، در صحبتشان مشارکت کنی، با آنها برقصی. اما اگر آن دوربین را بیاوری، یکمرتبه تو می‌شوی تاجر و آنها می‌شوند اجناس. اگر چه شاید هیچوقت این عکسها را به فروش نرسانی، اما می‌خواهی عکسها را بگیری، تا به دیگران نشان بدهی، پزش را بدهی که فلان جا بودم و فلان جا. جاهایی بودم که شماها نبوده‌اید. وقتی دوربینت را بیرون آوردی، هیچ به صورت میزبان‌هایت نگاه کردی؟ هیچ دیدی که قدمی به عقب برداشتند؟ هیچ دیدی که آن شوق و صمیمیت توی چشمهایشان کمرنگ شد؟ من دیدم. تلخ بود. درس گرفتم که باید آن دوربین را توی کیفم می‌گذاشتم بماند. جایش اینجا نبود. اما یک چیزی این وسط شکست. شاید محبتی که بی‌دریغ به تو هدیه شده بود. شاید اعتمادی که قرار بود به مهمان بعدی هدیه شود. 
از کی اینقدر خودخواه شدم؟
شاید علتش همین‌ها باشد که ازتصور عینک گوگل هم می‌ترسم. تا کجا می‌خواهیم روح دیگران را زخمی کنیم؟ خودخواهی ما تا کجا می‌رود؟ ما، بشر مجهز به فن‌آوری نوین...
باید سخت تمرین کنم تا این خودخواهی جایش را به درایت بدهد. باید به خودم سخت بگیرم، تا دستم بی‌اختیار نرود، آن دستگاه مکانیکی را بیرون بیاورد، تا مرا پشت خودش پنهان کند، تا آدمهایی که خودشان را با من شریک می‌شوند را به کالا تبدیل کند. این نگاه خودخواهانه‌ام باید عوض شود. جای اغماض ندارد. باید عوض شود. 
یک موقعی هست، با صدای ملایمش بیدار می‌شوی، می‌گوید عزیزم بیا می‌خواهم چیزی نشانت بدهم. پتوی نازکی روی دوشت می‌اندازد، دستت را می‌گیرد و می‌برد بیرون از خانه. پرنده‌ها، حشرات، محیط، دارند کم‌کم از خواب بیدار می‌شوند. می‌پرسی چرا اینموقع گرگ و میش بیدارم کردی؟ دستش را می‌اندازد دور شانه‌ات و آهسته می‌گوید کمی صبر داشته باش. همانطور که تنگ در حلقه‌ی بازویش قرار گرفته‌ای، کم‌کم اولین نوار از پوسته‌ی خورشید جلوی چشمهایت ظاهر می‌شود. خورشید، با همه‌ی سادگی‌اش، با همه‌ی یکرنگی‌اش، مثل یک سکه‌ی نورانی از پشت تپه‌ها ظاهر می‌شود، ذره ذره بالا می‌آید و چشمهایت را سیراب می‌کند. همزمان لبهایی عاشق، برایت شرح می‌دهد که چه روزهایی اینجا به تماشای طلوع خورشید نشسته، و غروری در صدایش موج می‌زند از اینکه توانسته این گنجینه را با تو شریک شود. چشمهایت از تحسین و قلبت از افتخار پر می‌شود. دلت می‌خواهد این لحظه، این آغوش، این طلوع خورشید، همیشه همینطور بماند. نمی‌شود. نمی‌ماند. زیبایی‌اش به همین یک لحظه بودنش است. می‌خواهی همانطور که هست، همانطور که باید، ثبتش کنی، یا اینکه با دوربین عکاسی و صدای شاتر بشکنی‌اش؟ 

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

"نه با بادی، نه بر باد..."

صندوقچه‌ی اسرار می‌خواهم، که حرفهایم را برایش بگویم، قفلش کنم، کلیدش را بیاندازم در بطری، بسپارم به رودخانه، تا برود و برود و به دست آن، که باید، برسد. 
یا قاصدکی که آرزو دنبالش می‌دود، توی دستهایش می‌گیرد، برایش زمزمه می‌کند، رهایش می‌کند تا برود فقط و فقط به آن، کسی باید بشنود، حرفها را بزند، نه به غریبه‌ها. 
یک حرفهایی فقط مال یک نفر است. انقدر سرهایتان را نکنید توی زندگی مردم. یک حرفهایی مال شما نیست. فقط مال یک نفر است.
متاسفم. شما آن یک نفر نیستید. 

۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

زندگی‌ای که سختش می‌کنیم

یادم باشد یک دفترچه بگیرم. 
آنقدر حرفها بود و هست که می‌خواهم بزنم، اما می‌خورمشان. می‌ترسم کسی ناراحت شود. دلی بشکند. کسی به خود بگیرد. آداب آسه برو آسه بیا را فراموش کرده‌ام. آداب ملاحظه‌ی همه را کردن را هم فراموش کرده‌ام. فراموش کرده‌ام مردم چقدر زود دلگیر می‌شوند. فراموش کردم هنوز برای خیلی‌ها از اطرافیانم، حتی کسانی که بیرون از ایران زندگی می‌کنند، معرفت داشتن مهم‌تر است تا صداقت داشتن. دارم کم‌کم یاد می‌گیرم زبان به دهان بگیرم و حرفی نزنم که پشیمانی‌اش مال خودم باشد و دلچرکینی‌اش مال کسانی که دوستشان دارم. حرفها را نمی‌زنم. اینجا هم نمی‌نویسم. جار نمی‌زنم. اما باید در جایی، دفترچه‌ای، بنویسم تا خودم فراموششان نکرده باشم. باید بنویسم تا بعدها بخوانمشان و یادم بیاید که آن مرتبه که در فلان اتفاق عکس‌العملی نشان ندادم، علتش چه بود. چه کنم، حافظه‌ام یاری نمی‌کند علتها را به خاطر بسپارد. تنها عکس‌العملها یادش می‌ماند، آنوقت بعدها مغزم درگیر می‌شود که چرا عکس‌العملم این بود و آن نبود. 

روزهای هفته را گم کرده‌ام. دیروز فکر می‌کردم چهارشنبه است؟ پنج شنبه؟ یا جمعه؟ استادان دانشگاه، چه اینجا چه هر جای دیگر که به کارم می‌آیند، رفته‌اند تعطیلات. از رییس دانشکده ناراحتم. اگر اینبار هم قرار ملاقات را بدون اطلاع دادن به من (یا حتی اهمیت دادن به این مسئله) به هم بزند نمی‌دانم چه کار باید بکنم. انگار همه‌ی زندگیم گره خورده باشد که تنها به دست او باز می‌شود، که او هم با بی‌قیدی می‌گوید من روزی پنج هزارتا ایمیل دریافت می‌کنم که همه‌شان راهی سطل آشغال می‌شوند. اینطور می‌خواهد حالی کند که آدم خیلی مهمی‌ست، اما از وقتی این وجهه‌اش را رو کرده من دیگر آن احترام قبلی را هم برایش قائل نیستم، اگر چه مجبورم چیزی نگویم چون گره کارم در دستش گیر است! اما بیشتر از اینکه از دست رفتارش عصبانی باشم برایش دلسوز شده‌ام. حس می‌کنم این آدم غمهای زیادی را زیر القاب و عناوینش که پشت سر هم ردیفشان می‌کند دارد.

کسی می‌داند چطور می‌شود آهنگهای آی‌تونز را به سلیقه‌ی خود چید و ذخیره کرد؟ بچه که بودم عاشق این بودم که نوار کاستهایم را خودم ضبط کنم، تا مشخص کنم کدام آهنگ اول بیاید، بعد کدام آهنگ پشت سرش بیاید، کدام آهنگ به گوش خوش‌آیند می‌آید که حالا اضافه شود. از وقتی آی‌تونز آمده، این توانایی را از من گرفته. هیچ برنامه‌ای هم پیدا نکردم که بشود روی مک استفاده کرد و با آن راضی بود. 

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

آدمها، خانه‌ها

با یک خانه‌ی دیگر هم خداحافظی کردم. باز هم داستان تقسیم‌بندی آنچه می‌ماند، آنچه می‌رود، آنچه فراموش می‌شود... باز هم لجبازی با خودم و دست تنها همه چیز را جابجا کردن. باز هم خستگی بی‌اندازه، کمر درد و بیهوش شدن از زور خواب، آنهم در روزهای پر استرس.
از خانه‌هایم، خانه‌ی دوم در شیکاگو همیشه محبوبترین خانه‌ام بوده. خانه‌ای که همیشه در آن رفت و آمد می‌شد، دوتا گربه‌هایم آدمهایی که می‌آمدند و می‌رفتند را دوست داشتند. دخترخاله‌ام چندین ماه هم‌خانه‌ام بود. خانه آنروزها پر از ایده و عکس و خلاقیت بود. آنروزها، خبری از افسردگی که بعدها از گرد راه رسید نبود. 
خانه‌ی دوم در شیکاگو فضای خوبی داشت. اتاق خوابی که نور صبح در آن می‌افتاد. اتاق پذیرایی و آشپزخانه با پنجره‌های قدیمی دوجداره و رو به جنوب، که در تابستان پشت شاخ و برگ درخت بزرگ جلوی خانه پنهان می‌شد و در زمستان، سکویش بهترین مکان بود برای نشستن، نوشیدن شکلات داغ و تماشای عابرهای خیابان. 
آشپزخانه‌ی آن خانه همه جور غذایی به خود دید. از قیمه و فسنجان و ته‌چین گرفته تا غذاهای ایتالیایی و مکزیکی و حتی چینی. همیشه صدای به هم خوردن بیش از یک دست ظرف در خانه می‌پیچید.
خانه موقعیت منحصر به فردی هم داشت. تا ایستگاه قطار یک خیابان فاصله بود و تا دریاچه‌ی میشیگان پنج دقیقه. حوصله‌مان که سر می‌رفت، راکت و توپ بدمینتون را برمیداشتیم و به پارک می‌رفتیم. گاهی هم زیر انداز و رو اندازی برای یک خواب دلچسب در ساحل. در زمستان به کافه‌ی فرانسوی سر خیابان پناه می‌بردیم تا با شیرینی‌های نصف قیمت شده، کنار پنجره بنشینیم و بارش شگفت‌انگیز برف را تماشا کنیم.
خانه‌ی دوم شیکاگو پر نور و پر رنگ و پر جمعیت بود. اگر از کار بیکار نمی‌شدم، اگر اجاره‌ی خانه‌ها اینطور بی‌رویه بالا نمی‌رفتند، اگر هر روز تا رسیدن به دانشگاه در تعمیرات ریل قطار معطل نمی‌شدم، شاید روزهای بیشتری فرصت پبدا می‌کردم از داشتن یک خانه‌ی واقعی لذت ببرم، میزبان باشم نه مهمان، و روزهای بیشتری را به نوازش گربه‌هایم بپردازم و آرام باشم. اما خب. از آن خانه به بعد، مدل زندگیم عوض شد. ماجراجویی و اکتشاف جای خودش را در روزهایم باز کرد و زندگی خلاصه شده در کوله پشتی را تجربه کردم. آنقدر بارم سبک شد که بتوانم تا جاهایی که آرزو داشتم بروم. روزهایی که مهمان بودم نه میزبان، و می‌توانستم خانه‌ها و فرهنگهای متفاوتی را تجربه کنم. 
دوست دارم برای مدتی بازهم میزبان باشم. بازهم مهمان داشته باشم، خانه‌ام از آدمها و رنگها و ایده‌ها پر باشد. دوست دارم خانه‌ام بوی غذاهای هیجان‌انگیز بدهد. صدای تعارف و خوردن قاشق و چنگال به بشقاب سفالی و صدای گپ و خنده‌ی آدمهای خوب خانه‌ام را روشن کند. دوست دارم خانه‌ام قدیمی اما پر نور باشد. دوست دارم همخانه‌ام کسی باشد که دوستش دارم، نه کسی که اتاق دیگری در آن خانه را اجاره کرده. دوست دارم با خیال راحت پدر و مادرم و برادرهایم را دعوت کنم به خانه، که بیایند و راحت باشند و بهشان خوش بگذرد، نه اینکه دائم رعایت حال همخانه‌ای که نمی‌شناسند را بکنند. دوست دارم آدمها خانه‌ام را پر کنند.
دلم خانه‌ای می‌خواهد که سکوتش هم پرمعناست، و می‌دانم که رسیدن به چنین خانه‌ای دور نیست، چون در ذهنم شکل پیدا کرده.

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

خیلی وقتها نمی‌دانیم آنچه پشت اخبار نهفته تا چه حد تکان دهنده است.

دیروز صحبت از کلمبیا شده بود و دوران خشونت و جنگ بر سر مواد مخدر و مسبب اصلی آن، پابلو اسکوبار. امروز به دنبال اطلاعاتی دراینباره بودم که به یک فیلم به نام دو اسکوبار برخوردم. درباره‌ی زندگی و مرگ پابلو اسکوبار، که با تجارت مواد مخدر امپراطوری زیر زمینی ساخته بود و زندگی و مرگ آندرس اسکوبار، بازیکن فوتبال کلمبیایی که در بازیهای جام جهانی امریکا در سال ۱۹۹۴ به اشتباه توپ را وارد دروازه‌ی تیم کلمبیا کرد و بعد از حذف تیم و بازگشت، در شهر محل زندگی‌اش مدیین کشته شد. از ارتباط تیم کلمبیا و بازیکنهای اعجوبه‌اش، هیگیتا (هیگوییتا*)، والدرراما، آلبارس(آلوارز*)، آسپیرییا(آسپریلا*) با وقایع خشونتبار ناشی از جنگ هیچ اطلاعی نداشتم و نمی‌دانستم که واقعیت پشت تیم ملی فوتبال تا این حد تکان دهنده و وحشتناک بود. اگر بازیهای خارق‌العاده تیم، پیروزی پنج بر صفرشان در مقابل آرژانتین و بازیکنهایی که اسم بردم را به خاطر دارید، توصیه می‌کنم فیلم را پیدا کنید و ببینید. 
پابلو و آندرس اسکوبار هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتند، تنها هم‌نام بودند. پابلو اسکوبار در خانواده‌ای فقیر در مدیین کلمبیا متولد شد. اینطور که در این فیلم درباره‌اش گفته‌اند، از همان کودکی در فکر بود که چطور از پولدارها بدزدد و به فقرا بدهد. از دزدی اتومبیل و اشیاء، کارش به تجارت مواد مخدر رسید و آنقدر در این زمینه پول و پله جمع کرد که نه تنها کنترل مدیین، بلکه کنترل بخش بزرگی از کلمبیا را به دست آورد. می‌گویند او مسئول قتل حدود پنج‌هزار نفر کلمبیایی‌ست. معروف بود که هر قاضی و یا مامور قانون که می‌خواست در مقابلش بایستد به قتل می‌رسید. از طرفی، پابلو اسکوبار به اهالی فقیر شهرش بی‌توجه نبود. منطقه‌ای از شهر که زباله‌دان بسیار بزرگی بود را به مجموعه‌ای آپارتمانی تبدیل کرد و آن را به ساکنین آن منطقه بخشید. حالت پدرخوانده را داشت، و به هر کس که از او تقاضای کمک می‌کرد نه نمی‌گفت. بخاطر علاقه‌ی بسیاری که به فوتبال داشت چندین زمین فوتبال در مناطق فقیر نشین مدیین ساخت، و زمانی که تیم کلمبیا عازم بازیهای قاره‌ای بود، سرمایه‌ی بزرگی به این تیم بخشید و همین باعث پیشرفت جهشی تیم کلمبیا در سالهای ابتدای دهه‌ی نود میلادی شد. 
آندرس اسکوبار هم متولد شهر مدیین بود، از خانواده‌ای معتقد و مذهبی، که به او انضباط و اخلاق آموختند. آندرس از کودکی به بازی فوتبال علاقه داشت و آرزویش را که رسیدن به تیم ملی کلمبیا بود با تلاش و استعداد فراوانش متحقق کرد. کمکهای مالی پابلو اسکوبار شامل حال او هم می‌شد و در کل روحیه‌ی تیم ملی کلمبیا با این تزریق پول بسیار بالا رفته بود. جنگ بر ضد مواد مخدر پابلو اسکوبار را روانه‌ی زندان کرد، اما او از داخل زندان هم وقایع بیرون از آن را کنترل می‌کرد، و در حالی که هیچکس نمی‌دانست، تیم ملی فوتبال به زندان کاتدرال در مدیین رفتند تا با خود پابلو اسکوبار بازی کنند. هیگیتا تنها بازیکنی بود که به صورت علنی به دیدن اسکوبار رفت و بعد زندانی و از حضور در تیم ملی محروم شد. 
در سال ۱۹۹۳، در حالی که جنگ بر ضد مواد مخدر ادامه داشت، امریکا به کمک ارتش کلمبیا رفت تا اسکوبار و دار و دسته‌اش را نابود کنند. تعداد بسیاری از خانواده‌ی اسکوبار در این جنگ کشته شدند، خود پابلو اسکوبار که برایش جایزه‌ی دو میلیون و هفتصد هزار دلاری تعیین کرده بودند در مخفیگاهش ترور شد. با مرگ اسکوبار، احساسات کاملا دوگانه‌ای در کلمبیا پدید آمد. بسیاری از پایان امپراطوری زیرزمینی اسکوبار خوشحال بودند و مردم فقیر شهر مدیین، بزرگترین حامی خود را از دست داده بودند. خشونت در مدیین نه تنها به پایان نرسید، بلکه چندین برابر شد. می‌گویند پابلو اسکوبار کارهای غیرقانونی را کنترل می‌کرد و هیچ‌کس بدون اجازه‌ی او حق انجام دادن خلاف را نداشت و حالا با مرگ او هر کس خودش را رییس می‌دید. این دوران مطمئنا خونین‌ترین بخش تاریخ مدیین را رغم زد. 
اما تیم کلمبیا با مرگ پابلو اسکوبار حمایت مالی خود را از دست داد. وقتی در بازیهای جام جهانی در امریکا، تیم کلمبیا بازی اول را به رومانی باخت، وحشت به بازیکنان چیره شد، چراکه برادر یکی از بازیکنها در کلمبیا به قتل رسیده بود تا به اعضای تیم حالی کند که تنها راه بازگشتشان پیروزی‌ست. اعضای خانواده‌ی بازیکنها تهدید به مرگ می‌شدند و همه‌ی اینها فشار غیر قابل تصوری روی بازیکنهای تیم داشت. در بازی دوم، آنچه نمی‌باید اتفاق بیفتد اتفاق افتاد و آندرس اسکوبار به تیم خودشان گل زد. کاپیتان تیم کلمبیا، و یکی از بهترین بازیکنان تاریخ این کشور، با زدن این گل مرگ خود و اعضای خانواده‌اش را جلوی چشم می‌دید. تیم بعد از شکست در بازی سوم حذف و به کلمبیا بازگشت. آندرس اسکوبار چند روز بعد در ساعت سه صبح در محوطه‌ی یک کلاب با شش گلوله به قتل رسید. هنوز مشخص نیست که چه کسانی دستور این قتل را صادر کردند اما تهدیدهای تیم بیشتر از طرف تاجران مواد مخدر و رقیب پابلو اسکوبار انجام می‌شد. پس از این اتفاق، بازیکنان دیگر تیم همگی مجهز به بادیگارد شدند و بسیاری از آنها از فوتبال کناره‌گیری کردند. هنوز هم کلمبیایی‌هایی هستند که می‌گویند اگر پابلو اسکوبار زنده بود هیچکدام این اتفاقات نمی‌افتاد.
یادم هست وقتی در همان بازیهای جام جهانی گزارشگرها از قتل آندرس اسکوبار می‌گفتند، فکر می‌کردیم فوتبال آن  کشور عجب طرفدارهای دیوانه‌ای دارد. هیچ‌کس داستان شکوفایی و افول تیم کلمبیا را به درستی نمی‌‌دانست. هنوز هم نمی‌شود به طور قطع درباره‌ی این وقایع سخن گفت. اما چیزی که فکر مرا مشغول کرده، بازگشت کلمبیا و مردم آن از یک دوره‌ی خونبار خشونت و وحشت، به آرامشی بود که من در آن کشور دیدم. شهر مدیین هنوز هم مناطق فقیر نشین دارد، سایر شهرهای کلمبیا هم به همین شکل، اما چیزی که من در کلمبیا تجربه کردم، زندگی بود، نه ترس، یا نفرت، یا انتقام. می‌شود امیدوار بود که بدترین روزها تنها به خاطره‌ها سپرده شوند. به قول یکی از دوستانم، مردم کلمبیا روزهایی را تجربه کردند که نمی‌دانستند وقتی صبح از خانه بیرون می‌روند، آیا به خانه‌شان باز خواهند گشت یا نه، و عکس‌العملشان در برابر این ترس این بود که شاید امروز آخرین روز زندگیم باشد، پس چرا شاد نباشم و آن را با دیگران تقسیم نکنم. 

صحنه‌ی کشته شدن پابلو اسکوبار در نقاشی فرناندو بوترو

آندرس اسکوبار بعد از گل اشتباه
* گزارشگرها اغلب نامهای لاتین را به اشتباه تلفظ می‌کردند. 

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

کلاس درس: منظر فرهنگی ۳

نوبت می‌رسد به باغهای ایرانی که به باغهای اسلامی هم مشهورند. باغهای ایرانی، در مناطق خشک و بیابانی طراحی می‌شدند تا تضاد دلنشینی با محیط ناملایم اطراف خود ایجاد کنند. آبیاری باغها معمولا از طریق قنات بوده و وجود آنها نماینده‌ی آبادانی و برکت منطقه بوده‌است. گفته می‌شود که باغ‌های ایرانی سمبلی از بهشت بوده‌اند.
http://www.iaumahan.ac.ir باغ شاهزاده کرمان
اولین نشانه‌های یافت شده از باغ ایرانی در منطقه‌ی پاسارگاد در استان فارس امروزیست که قدمت آن به پانصد سال قبل از میلاد و دوره‌ی پادشاهی کورش کبیر برمی‌گردد. در کتاب اوستا و فارسی باستان، پاریدائزا لغتی بود که به بهشت اطلاق می‌شد و از مشخصات آن چهار نهر آب بود که به هم می‌رسیدند و جهان را به چهار قسمت تقسیم می‌کردند و در مرکز، دریایی به نام فراخ‌کرت وجود داشت و درخت زندگی (ویسپوبیش، آشیانه‌ی سیمرغ افسانه‌ای) در این دریا رشد می‌یافت. درخت ویسپوبیش در ادبیات بعد از اسلام به طوبی شهرت دارد(منبع ویکیپیدیا).
در کتب سایر ادیان از جمله یهودی و مسیحی از بهشت به عنوان باغ عدن یاد شده که رودی که از آن خارج شده، چهار قسمت شده و مناطق اطراف را آبیاری می‌کرد. در کتاب قرآن نیز به باغ بهشت اشاره شده که در آن نهرهایی از شیر و عسل جاری هستند. از توصیفات دیگر قرآن محصور بودن فضای باغ بهشت پشت دیوار است و تنها راه دسترسی به آن از طریق هشت دروازه‌ی بهشت بوده که هر کدام نگهبان دارند.

تصاویر زیر، اولی مربوط به باغ پاسارگاد و دومی مربوط به باغ فین در کاشان است.
http://radiozamaaneh.com

http://www.flickriver.com
محققین عقیده دارند که باغ به خودی خود مکان مقدسی نبوده، اما تعابیر سمبلیک از مکان مقدس مانند بهشت را با خود همراه داشته. برای بازدیدکنندگان باغ، لذت بردن از طبیعت و از نعمتهای آن مانند میوه‌ها، سایه و آسایش اهمیت داشته‌است و طراحی باغ به شکلی بود که این نیازها را برآورده کند.
همچنین از اهمیت این فضا، طراوت و گلهای آن در بیدار کردن احساسات لطیف یاد می‌شود، طوری که در اشعار قدیمی، باغ فضای اصلی دلدادگی عشاق به یکدیگر بوده. ادبا و دانشمندان نیز از این فضا برای تعمق و تفکر مناسب می‌دیده‌اند.
از ویژگی‌های مهم باغ ایرانی، دو محور اصلی‌ست که یکدیگر را قطع می‌کنند و معمولا فضای باغ را به چهار قسمت (چهارباغ) تقسیم می‌کنند. این محورها، همان جویهای آب هستند که در باغ فین، باغ شاهزاده، دولت آباد و سایر باغها دیده‌اید. همچنین در این چهار بخش تقسیم شده طراحی‌های متقارن دیگری صورت می‌گرفت. اگر دقت کرده باشید، طراحی میدان نقش جهان اصفهان نیز به شکل چهارباغ است.
http://goo.gl/0UOmz3
در تقاطع دو محور، معمولا حوضچه‌ی آب، عمارت و یا مقبره‌ای وجود دارد. خطوط با دقت محاسبه و مهندسی شده‌اند و در انتخاب گیاهان نیز دقت بسیاری به عمل می‌آید. گلها و درختان میوه با نظم و ترتیب کاشته شده‌اند، در کنارشان درخت چنار که سایه گستر است و سرو که نماد سرفرازی‌ست.
آب از عناصر اصلی باغ ایرانی‌ست. سرچشمه‌ی حیات است وحرکت آن به شکلی تنظیم می‌شود که آوای حرکت آن به گوش بازدیدکننده برسد و به او آرامش ببخشد. وجود فواره‌ها و حوضچه‌هایی که آب در آنها سرازیر می‌شود و از سکوها فرو می‌ریزد، نمایشگر حرکت و پویایی‌ست.
باغ ایرانی در آثار هنری از جمله معماری، تذهیب و فرش ایرانی حضور داشته.
http://goo.gl/0UOmz3
از گسترش باغ ایرانی به مناطق دیگر قاره‌ی آسیا و اروپا مطالب بسیاری نوشته شده. از نمونه‌های ظهور این طراحی می‌توان الحمرا و خنرالیفه (جنّت‌العریف) در اسپانیا و باغ بابور در کابل افغانستان، باغ شالیمار در کشمیر، مقبره‌ی همایون و البته باغ معروف تاج محل در هندوستان نام برد. تفاوت باغ ایرانی و باغهای معروف به باغ مغول که به سبک ایرانی- اسلامی ساخته شده‌اند، در مصالح بکار رفته در ساخت ساختمان، رنگ و تنوع تزیینات آنهاست. در باغ ایرانی، ساختمان عمارت و یا مقبره از خشت ساخته می‌شد، برای تزیینات از کاشی و موزاییک استفاده می‌شد، رنگهای آبی و فیروزه‌ای بیشتر به کار گرفته می‌شد و معماری ساختمانها تاثیر پذیر از معماری ایرانی و اسلامی بود. در باغهای مغول، امپراطوری دسترسی به معادن سنگ داشت و به همین دلیل ساختمانها و عمارات از سنگ ساخته می‌شد، به جای کاشی‌کاری، تزیینات ساختمانها از حکاکی و شکل دادن به سنگهای زیبا نظیر مرمر انجام می‌شد، رنگهای استفاده شده در تزیینات معمولا رنگهای گرم بودند و طراحی ساختمان ساخته شده از معماری هند تاثیر می‌گرفت. به همین جهت، با اینکه باغهای ساخته شده در دوران تسلط امپراطوری مغول در اصل از روی باغهای ایرانی طراحی و ساخته می‌شدند، اما به خاطر همین تفاوتها و البته مقیاس بزرگترشان، با عنوان باغهای مغول مشهورند.
خنرالیفه در اسپانیا http://otraarquitecturaesposible.blogspot.com
باغ بابور در کابل http://en.wikipedia.org
نمای باغ تاج محل و دروازه‌ی ورودی http://en.wikipedia.org
مطلب منتشر شده در همشهری آنلاین توضیحات مفیدی درباره‌ی باغ ایرانی و نمونه‌های آن ارائه می‌دهد.

کپی برابر اصل؟

تصویر اول
هالشتات زالتسکامرگوت (اتریش)
تصویر دوم
هالشتات (چین)
دهکده‌ی هالشتات در اتریش، که در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار دارد، به طور کامل و عینا در چین کپی شده. عکسهای موجود در وبسایت میراث جهانی را اینجا ببینید. فیلم موجود در آرشیو یونسکو درباره‌ی این دهکده را اینجا ببینید
حالا به این وبسایت بروید تا عکسهای همتای چینی را ببینید. ویدئوی اول و دوم را هم درباره‌ی کپی چینی ببینید.

حیرت آور است. نه؟ حتی لباسهای محلی را کپی کرده‌اند. نگهبانهایی با ظاهر اتریشی، دخترانی با لباس محلی... به عده‌ای پول می‌دهند که با این لباسهای کپی شده در شهر بچرخند و جلب رضایت توریست کنند.
اگر فکر می‌کنیم که کسی به این نمونه‌ی کپی شده سر نمی‌زند در اشتباهیم. جمعیت چین بیش از یک میلیارد است، و قسمت بزرگی از این جمعیت وسعش به سفر اروپایی نمی‌رسد. پس به همان چیزی که دم دستش هست بسنده می‌کند و با عکسهای یادگاری‌اش دل‌خوش می‌شود. دنیای عجیبی شده!

تعجب نکنیم اگر یکروز کپی اصفهان و شیراز خودمان را در چین پیدا کردیم!