۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

پراگ در شب

(توضیحات را در پست قبل بخوانید)

منظره‌ی کاخ پراگ در شب

نمای پشتی Tyn Church

این ساختمانها مقعر نیستند، ایراد از لنز ارزانقیمت ماست :)

اگر ساعت هشت شب در سرمای زیر صفر به میدان قدیمی پراگ بروید این شکلی‌ست 

یکی از دروازه‌‌های قرون وسطایی در میدان قدیمی شهر
این عکس فقط بخاطر جلب رضایت علاقمندان به ساختمانهای تاریخی گرفته شده!

ساعت ستاره‌شناسی معروف شهر کج است. (ایراد از لنز نیست! واقعا!)
اما مثل پیزایی‌ها اینقدر آبروریزی راه نمی‌اندازند!

پاساژ روکوکو
(همین که کلمه‌ی پاساژ را به کار می‌بردند بسی مایه‌ی خوشحالی بود
اما هم این مجسمه‌ی اسب سر و ته باعث سرور شد
و هم جوانانی که برای تماشای کنسرت  صف طولانی بسته بودند)


یک دست ظرف چینی شامل چند پارچه است؟ اگر این مجسمه‌ها را هم
به آنها اضافه کنیم یحتمل به هفتصد هشتصد پارچه‌ای می‌رسد

زیبا و ظریف

نمی‌دانم در دوره‌ی شما هم این کارتون از تلوزیون پخش می‌شد یا نه،
به هر حال این جناب موش کور سمبل فرهنگی کشور چک به شمار می‌آیند و انواع یادگاریهایشان به وفور یافت می‌شود.

همان ماشین اسباب بازی فروشی که در پست قبل تعریف کردم

ایضا همان فروشگاه

اریگامی در ویترین یک چای‌خانه‌ی سنتی شرقی

چای‌خانه‌ی مزبور


تنوع آب نباتهای رنگین 

ترام‌های قرمز رنگ پراگ

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

بالاخره پراگ

این شوالیه به نظرم تنها و شکست خورده می‌آمد، در مقابل اینهمه رنگ و تابلوی تبلیغاتی
وقتی از چسکه بودیوویتسه خارج می‌شدم، به این موضوع فکر می‌کردم که برای دیدن شهر پراگ آنقدرها هم شوق و ذوق ندارم. از بخش اول سفر کاملا راضی و خشنود بودم و از اینکه با مردم سرد و بداخلاق پراگی روبرو نشوم ناراحت نمی‌شدم. اما دعوت به خانه‌ی یکی از دوستان فرصتی شد تا با پراگ هم آشنا شوم.


عکس‌العمل اولیه‌ی من در منطقه‌ی مرکزی و قدیمی پراگ نه شیدایی بود و نه احساس رسیدن به آرزو. در واقع اولین عکس‌العملم از گردش در شهر شوک بود. تضاد غریب و ناملموس بین بناها و ساختار قدیمی شهر، با هجوم گسترده‌ی فرهنگ مصرفی آنهم از نوع امریکایی برایم ناملموس و شوک آور بود. از اینکه شهری قدیمی اینطور به یک مرکز خرید عظیم تبدیل شده احساس غریبی داشتم و حتی می‌خواستم از همانجا برگردم.




ظاهرا این کار دکتر ماهی نام دارد! مشتری پاهایش را توی آب می‌گذارد تا ماهیها پوست خشک شده‌ی پا را بخورند.
این روش درمانی و آرامش‌بخش اولین بار در ترکیه باب شده.
(توجه دارید که این خانم در ویترین مغازه دراز کشیده)

 با وجود سرمای هفت هشت درجه زیر صفر، کمی به شهر فرصت دادم تا خودش را در دلم جا کند، و البته پراگ این کار را کم و بیش انجام داد. وقتی عصبانیتم از دیدن تابلوهای تبلیغاتی و فروشگاههای بزرگ و معروف فروکش کرد، متوجه مغازه‌های خاص و کوچکی شدم که در گوشه و کنار پاساژها جا خوش کرده بودند. یک اسباب‌بازی فروشی که پر از بازیهای صفحه‌ای (از مونوپلی تا بازیهای ناآشنای قدیم و جدید) بود، یا فروشگاهی که تنها اتومبیلهای مدل اسباب بازی می‌فروخت، یا فروشگاه کوچک زیر پله که مجموعه‌های تمبر می‌فروخت. تفاوت و سادگی در این فروشگاههای غیر معمول مرا شاد می‌کرد و از تماشایشان لذت می‌بردم. از اینکه صاحبان این فروشگاهها در رقابت با شرکتهای بزرگ و مارکها و مدلها و تبلیغات رنگارنگ درگیر نشده، و به سادگی خود ادامه می‌دادند احساس رضایت می‌کردم. اینها برایم به منزله‌ی مقابله به مثل هنرمندانه در مقابل تهاجم مصرف‌گرایی حاکم بر پراگ بود.



همچنین متوجه دو کالای خاص این شهر شدم. ظروف زیبا و اشیاء دکوری کریستال و چینی گرانقیمت، در کنار عروسکهای خیمه‌شب‌بازی از شخصیتهای قدیمی و آشنا، مرا با بخش دیگری از این شهر آشنا می‌کرد. متاسفانه در این سفر فرصت تماشای تئاتر و یا نمایش خیمه‌شب‌بازی را نداشتم، اما مطمنا این را جزو برنامه‌ی سفر آینده قرار خواهم داد.

عروسکهای خیمه شب بازی

قسمتی از ساعت معروف میدان قدیمی. 

بادکنک قرمز
مسئله‌ي دیگری که در پراگ به چشم می‌آمد تفاوت بین طبقات اجتماعی بود. آدمهای دماغ سربالا با پالتوهای گرانقیمت خز و نگاههای رو به پایین و تحقیر آمیز در مقابل افرادی که به روش غریبی به گدایی می‌پرداختند. توجهم به گداها از دو جهت جلب شد. اول اینکه بخاطر آوردم در شهر کوچک ما در آلمان هیچ گدایی وجود ندارد و از این بابت بسیار خوشحال شدم، و دوم اینکه گداهای پراگ به طرز عاجزانه‌ای روی آرنج و زانوهای خود قرار می‌گرفتند که نظر بیننده را به خود جلب می‌کرد. همه‌گیر بودن این روش البته برایم بسیار جالب بود و دلم می‌خواست بدانم این وضعیت گدایی را چه کسی در این شهر باب کرده!


در کنار این برخورد کوتاه با شهر پراگ، از مهمان نوازی دوستان بسیار لذت بردم و روز برفی زیبا و آرامی را به گردش در منطقه‌ی  کاخ پراگ و پارک از مناظر برفی عکس گرفتم و فکر کردم که چقدر خوش‌شانس بودم که برف را هم در این شهر تجربه کردم.




کمی هم سفر توریستی

Český Krumlov
چسکی کروملوف شهر دلنشینی‌ست که بخش مرکزی و تاریخی آن در لیست میراث جهانی یونسکو ثبت شده. دیوارهای بلند قلعه‌ای روی صخره‌ها که ارتفاع بالایی داشت مرا به این فکر می‌انداخت که ورود به این شهر در زمان جنگ چه کار مشکلی بوده. از این بخش که وارد می‌شویم شهر قدیمی و رنگارنگ و زیبایی، به همراه یک کلیسا و یک کاخ قدیمی به چشم می‌خورند که محیط زیبا و البته توریست پسندی را بوجود آورده‌اند.

با وجود سرمای شدید هوا در این منطقه گشتیم و در در حالی که انگشت پاهایمان منجمد شده بود به کافه‌ای پناه بردیم تا در محیط دلنشین آن استراحت کنیم و گرم شویم.

کافه در ساختمان قدیمی تئاتر قرار داشت، که دو نکته‌ی قابل توجه داشت. اول وجود اتاق مخصوص سیگاری‌ها در طبقه‌ی پایین که بروند، روزنامه‌شان را بخوانند و سیگارشان را بکشند و دوم نمایشگاه عکسهای قدیمی از شهر. عکسها متعلق به دهه‌ی بیست و سی میلادی بودند و تماشای نحوه‌ی زندگی و لباس پوشیدن مردم در آن زمان بسیار جالب بود.

تابلوی راهنمای شهر چسکه بودیوویتسه

از آنجا که مکانهای توریستی کمترین جذابیت را برایم دارند، از این منطقه خارج شدیم و به چسکه بودیوویسته برگشتیم. شب به واین بار رفتیم تا از موسیقی زنده که با پیانو اجرا می‌شد لذت ببریم و با تعجب متوجه شدم که صاحب آن یکبار دیگر قصد کلاه گذاشتن بر سر ما را داشت و این مسئله هم من و هم لیدیا را عصبانی کرد.
روز بعد در کافه‌ای در میدان اصلی شهر هم کیک عسل سفارش دادیم که شیرینی مخصوص چکی‌هاست، و وقتی دختر کافه‌چی شیرینی را آورد، لیدیا تقاضا کرد که شیرینی را عوض کند چون به نظر دستخورده می‌رسید و برایم توضیح داد که وقتی از کیفیت چیزی ناراضی هستی، کاملا طبیعی‌ست که به فرد مسئول بگویی برود و یکی دیگر برایت بیاورد و این مسئله در جمهوری چک کاملا عادی‌ست و خجالت یا تردید ندارد. شیرینی مزبور بسیار خوشمزه بود و با قهوه‌ی عالی تکمیل شد. نکته‌ی جالب اینکه خامه‌ای که روی شیرینی می‌گذاشتند شیرین نبود اما بسیار خوش طعم بود.
عکس از اینجا
یکی از تجربیات دلنشین حضور در خانه‌ی لیدیا، چشیدن تمام مرباها و خوراکی‌های خانگی دستپخت مادرش بود. مربای کدو تنبل با نان ذرت یا مربای توت فرنگی روی کیک، آنقدر لذیذ و دلچسب بودند که هیچ متوجه نشده بودم در آن دو سه روز غذای درست و حسابی نخورده‌ام. مادر لیدیا از کابینت یک شیشه مربا درآورد و به من داد. گفت این را با خودت ببر. مربای زرشک! مربای ترش مزه و دهان آب انداز خوشرنگ را گرفتم و تشکر کردم. لیدیا و مادرش برایم نحوه‌ی تهیه‌ی نوشیدنی الکلی تخم‌مرغی و میلت صبحانه را توضیح دادند و مشروب الکلی سی‌و هفت گیاه را که از اسلواکی آورده بودند امتحان کردیم. وقتی شهرشان را ترک می‌کردم با دست و قلب پر به سمت پراگ حرکت کردم. 


کارگاه آهنگری


پس از رانندگی در دشتهای زیبا و لذت بردن از نور طلایی آفتاب بر روی مزرعه‌های خالی، به شهر کوچکی رسیدیم و لیدیا به من گفت می‌خواهد مرا به جای جالبی ببرد. جایی که اتومبیل را متوقف کرده بود، متوجه یک مجسمه‌ی فلزی و یک نشان فلزی روی دیوار شدم، وقتی از آن عکس می‌گرفتم لیدیا گفت اینها تازه اول کار است. به جلوی یک کارگاه رفتیم و او زنگ فولادی روی در را به صدا درآرود. خانمی چاق در را باز کرد و با خوشحالی با لیدیا روبوسی کرد و بعد من معرفی و به داخل تعارف شدم.

گوشه‌ای از کارگاه و کوره
باورم نمی‌شد که از یک کارگاه آهنگری واقعی عبور می‌کنم. کوره، گیره‌ها، چکش‌ها، اشیاء آهنگری سنتی در کنار دستگاههای پرس و ماشینهای آهنگری مدرن در فضای یک کارگاه واقعی مرا به وجد آورده بود اما این تازه اول ماجرا بود. از میان درها و راهروها عبور کردیم تا به خانه‌شان رسیدیم و خانواده، بدون اینکه کلمه‌ای انگلیسی بداند مرا به دیدن تک‌تک اتاقهای خانه برد. ورود به هر اتاق و تماشای اشیائی که در کارگاه خودشان ساخته بودند، از تخت و مجسمه و شمعدان آنقدر غیرمنتظره و زیبا بود که نمی‌دانستم چه بگویم. در اتاق خواب مرد و زن آهنگر، مجسمه‌ی چوبی بزرگی از حوا قرار داشت که یک سیب در دستانش بود.

مجسمه‌ی حوا
از تماشای اثر هنری زیبا و بزرگی،‌ساخته‌ی دست خودشان و در اتاق خوابشان حسرت خوردم که ای‌کاش جای این آدمها بودم، آدمهای ساده و هنرمندی که به سادگی از هنر خود بهره می‌گرفتند و بدون شرایط از آن لذت می‌بردند. 
وقتی در هال نشسته بودیم و با چای سبز و کیک سیب بسیار لذیذ از ما پذیرایی می‌کردند،‌ با سئوالاتشان بمباران شدم. پدر، مادر و دخترهایشان دوست داشتند درباره‌ی ایران و روابط خانوادگی بدانند. درباره‌ی حجاب می‌پرسیدند و برای اینکه نشانشان بدهم حجاب در ایران چگونه است شالم را به سر کردم. لیدیا این وسط نقش مترجم را بازی می‌کرد و حرفهای آنها را برای من و حرفهای من را برای آنها ترجمه می‌کرد و برایم جالب بود که برای ترجمه‌ی انگلیسی به چک مدت زمان طولانی‌تری حرف می‌زد. همچنین هر چه دقت می‌کردم هیچ کلمه‌ای که کمی با زبانهای دیگر شباهت داشته باشد و به گوش آشنا بیاید نمی‌شنیدم. پدر خانواده دفتر یادگاری‌ای که همه بازدیدکننده‌ها در گذشته برایش چیزی نوشته بودند به من داد تا برایشان چیزی به فارسی بنویسم. وقتی در حال نوشتن بودم سرهای همه‌ی اعضاء خانواده جلو آمده بود و با حیرت از راست به چپ نوشتنم را تماشا می‌کردند! بعد خواستند آنچه نوشته‌ام بخوانم. وقتی مطلب تشکرآمیزم را خواندم اتاق از شور منفجر شد و همه کف زدند! گفتند زبانت شبیه به ژاپنی‌ست! اولین بار بود که چنین چیزی می‌شنیدم! پدر خانواده به من می‌گفت شیکولکا. لیدیا برایم ترجمه کرد که شیکولکا یعنی زبردست.


همانطور که حرف می‌زدیم و دختر بزرگتر خانواده برایم در ظرف چینی ظریف چای سبز می‌ریخت، مادر خانواده با کیفی کتاب مانند برگشت و روی یک پارچه تعدادی آویز گردنبند چید و جلویم گذاشت تا انتخاب کنم. از محبت بی‌نظیرشان متحیر و ممنون بودم.  پدر خانواده برایم تعریف کرد که پدرش خلبان بود و در جنگ جهانی هم شرکت داشت. هنوز قطعاتی از یک هواپیمای قدیمی در کارگاه وجود داشت که بخشهایی از تختخواب و اشیاء خانه را از آن ساخته بودند. عکسهای پدر خلبان و کلاه قدیمی و هواپیمای دوموتوره‌اش را نشانم دادند و داستانها گفتند. وقتی تصمیم به رفتن گرفتیم هم یک شمعدان فلزی به من هدیه دادند که باعث شد بروم و مادر و پدر را محکم در آغوش بگیرم.


قبل از ترک آن مکان، مرا به موزه‌ی شخصی خود بردند که در آن اشیاء فلزی بسیار قدیمی و اشیاء کپی شده‌ی ساخت دست خودشان قرار داشت، قفلهای خانه‌های قرون وسطایی که باز کردنشان علاوه بر کلید، احتیاج به دانستن رموز آن بود و لولاهایی که شکل اژدها داشتند و از دوران تاریخی خاصی حکایت می‌کردند. پدر خانواده گفت دفعه‌ی دیگر که برگشتی به تو آهنگری یاد می‌دهیم و باید چیزی بسازی. این حرفشان مرا به یاد اکوادر و خانه‌ای در پومسکی انداخت که هنوز عهد بازگشت به آنرا به انجام نرسانده‌ام. به آنها قول دادم و گفتم که هر وقت بازگشتم، به کارگاهشان خواهم آمد و چیزی خواهم ساخت.

سه پرنده که نشان سه دختر خانواده هستند

آغاز یک آرامش


صبح روز دوم، با نور طلایی آفتاب همه چیز رنگ جدیدی به خود گرفته بود. مادر لیدیا به زیرزمین رفت تا برای همسرش در خانه‌ی ییلاقی سبدی لباس گرم و آذوغه (از ترشی کلم و مربا) بفرستد. با اتومبیل و سبد شنل قرمزی راه افتادیم. شهر زیبا و دلنشین بود و خروج از شهر و تماشای مناظر طبیعت بسیار به دل می‌نشست. مدتها بود به چنین مناظری برنخورده بودم. روستاهایی که هنوز شکل قدیمی خود را حفظ کرده بودند و کلبه‌ها ساخته از آجر و سفال. تماشای افق که کاملا باز بود و تماشای درختهای بلند در این وسعت بی‌انتها باعث می‌شد از خوشبختی نفس عمیق بکشم. به مزرعه‌ی بزرگی نگاه می‌کردم که تعدادی اسب در آن آزادنه در حال دویدن بودند، آهوها را می‌دیدم که در زمین خشک سبزه و علف پیدا می‌کردند و نور درخشان آفتاب که روی مزارع می‌تابید.


کلبه‌ی ییلاقی پدر لیدیا، یک کلبه‌ی کوچک دو طبقه بود که از سنگ و چوب و سفال ساخته شده بود. اتومبیل روسی قدیمی در بیرون از حصار پارک بود و به محض پیاده شدن بوی دلنشین دود از سوختن هیزم به مشام می‌رسید. پدر لیدیا با خوشرویی به سراغمان آمد و خوش‌آمد گفت. بسیار خوب انگلیسی صحبت می‌کرد، و در عین حال کم‌حرف بود. لبخندی صمیمی به لب داشت و دعوتمان کرد برای چای. لیدیا گفت اول باید برویم خانه‌ی متحرک را ببینیم. واگنی که خواهر لیدیا و نامزدش مدتهاست برای زندگی انتخاب کرده‌اند و از زندگی شهری بریده‌اند.


واگن سبزرنگ، از بیرون به گلدانهای کوچک و لانه‌ی کوچک پرنده‌ها مزین بود. مونیکا با خوشحالی مرا پذیرفت و با ورود به واگن کوچک، حسی قدیمی و آشنا پیدا کردم. حسی که تنها در بعضی خانه‌های روستایی در کوههای مازندران به من دست می‌داد. حس ورود به خانه‌ای که همه‌ی مایملکش در این مکان کوچک جا شده و صاحبانش از این انتخاب به خود می‌بالند. واگن، شامل یک تختواب در انتها، سه صندلی چوبی قدیمی، کف‌پوشی شبیه به نمد، یک بخاری کوچک هیزمی، یک سکو برای اجاق دو شعله‌ی گاز و یک سکو برای لیوانها و ظرفهای سفالی ناهمگون بود. در کنار تختخواب یک کتابخانه‌ی کوچک و یک چراغ مطالعه به چشم می‌خورد. خلاصه‌ترین زندگی‌ای ک می‌شد تصور کرد. از مونیکا پرسیدم ظرفهایتان را کجا می‌شویید؟ کجا حمام می‌کنید؟ برق از کجا می‌گیرید؟ از این زندگی راضی هستید؟


مونیکا جزییات خانه، لگن لعابی سفید رنگ و بزرگی که برای شستن ظرف به کار می‌برد، قفسه‌ها و جعبه‌ها را نشانم داد و گفت که روشنایی تنها چراغ خانه و چراغ مطالعه از یک سیم از کلبه‌ي ییلاقی می‌آید. هیزم بزرگی در بخاری می‌سوخت و فضای واگن را کاملا گرم و خوشبو کرده بود. حمام اتاقکی چوبی و کوچک در فضای سرد بیرون بود که عمل استحمام با یک لگن آب داغ انجام می‌شد و تصور حمام کردن در آن سرمای چهار درجه زیر صفر هم لرز به تن آدم می‌انداخت.


مونیکا از اینکه چقدر این نوع زندگی را دوست دارد و اینکه دیگر نمی‌تواند تصور برگشتن به فضای شهری را بکند تعریف می‌کرد. اما نهایتا چیزی که متوجه شدم این بود که این نوع زندگی را به اصرار نامزدش انتخاب کرده بود و اوایل راضی به این تصمیم نبود. لیدیا برایم تعریف کرد که چطور آقای نامزد دست به سیاه و سفید نمی‌زند و مونیکا دارد همه جوره برای این زندگی مایه می‌گذارد. موضوع جدیدی نبود. مدتی‌ست به این زوجها برمی‌خورم که در آن وظیفه‌ی کار و کسب درآمد، وظیفه‌ی کارهای خانه، وظیفه‌ی مراقبت از همسر و حفظ زندگی مشترک به عهده‌ی زن است و مرد به این بهانه که کار پیدا نکرده و این وضعیت موقتی‌ست در خانه نشسته و پادشاهی می‌کند. اینجاست که احساسات فمنیستی‌ام با حس احترام به فضای شخصی زندگی دیگران از در تضاد در می‌آیند و البته نهایتا دومی پیروز می‌شود چون در اینطرف دنیا زندگی هر شخص به خودش مربوط است و به آدم غریبه‌ای مثل من هیچ مربوط نیست.


مونیکا و لوتز هر دو علاقمند بودند بدانند چرا شرق آلمان را برای زندگی و تحصیل انتخاب کرده‌ام و نظرم درباره‌ی آن منطقه چیست. در تمام این مدت لیدیا در سکوت گوش می‌داد و چیزی نمی‌گفت. بعد از نوشیدن چای خداحافظی کردیم تا به کلبه‌ی ییلاقی برویم. از کنار برکه‌ي کاملا یخ زده و لانه‌ی مرغها که هشت مرغ چاق و چله و کاملا یک‌شکل به ما زل زده بودن که برایشان غذا بریزیم گذشتیم و به کلبه رفتیم. پدر لیدیا دعوتم کرد تا در کنار صندلی راحت کنار شومینه بنشینم. از ایران سئوال کرد و از علاقه‌اش به دانستن تاریخ ایران گفت. لیدیا گفت تاریخ ایران و منطقه‌ی بین‌النهرین جزو اولین درسهای تاریخ است که در چک به دانش‌آموزان می‌آموزند و علاقه‌ي بسیاری نسبت به این بخش تاریخ و منطقه‌ی خاورمیانه وجود دارد. لیدیا گفت که یکی از آرزوهایش آمدن به ایران است و بالاخره روزی این آرزو را محقق خواهد کرد.


وقتی کلبه‌ی ییلاقی زیبا را ترک می‌کردیم، پدر مهربان لیدیا از من پرسید می‌تواند تقاضایی کند؟ از من خواست اینبار که به ایران می‌روم برایش یک کارت پستال بفرستم. با خوشحالی پذیرفتم و گفتم که حتما این کار را انجام خواهم داد. در تمام این سالها که به سفر می‌روم برای برخی دوستان و آشنایان کارت پستال می‌فرستادم اما از هیچکس عکس‌العمل خاصی ندیدم، و کم‌کم از این کار دلسرد می‌شدم. اما این تقاضا را با خوشحالی فراوان پذیرفتم و قول دادم که حتما این‌کار را انجام دهم.



چسکه بودیوویتسه

Ceske Budejovice
وقتی به ایستگاه چسکه بودیوویتسه رسیدم تلفن عمومی پیدا کردم. لیدیا منتظر تماسم بود. گفت همانجا باش من تا ده دقیقه دیگر خودم را می‌رسانم. ایستگاه اتوبوس روی بام یک مرکز خرید قرار داشت. پایین رفتم و کمی مغازه‌ها را تماشا کردم. وقتی لیدیا با آن لباس آراسته و چهره‌ی زیبا و لبخند بزرگش پیدا شد انگار دنیا را به من داده بودند. به من خوش‌آمد گفت و همدیگر را به آغوش کشیدیم. درباره‌ی سفر پرسید، که آیا راحت آمده‌ام؟ راحت رسیده‌ام؟ دردسری برایم پیش نیامد؟ خیلی کوتاه برایش همه چیز را گفتم. سکوت کرد و سر تکان داد. سوار اتومبیل شدیم و به خانه رفتیم.
اولین بار لیدیا را در بوگوتای کلمبیا دیده بودم. آنموقع در هاستل لوییس کار می‌کردم و ساعتها وقت برای حرف زدن با مسافرهایی مثل لیدیا داشتم. آنچه از لیدیا به خاطرم مانده بود، ایجاد ارتباط بین تاریخها و مکانها بود. برای او هر روز، هر تاریخ و هر مکان به تاریخ و مکان دیگری مربوط می‌شد، مثلا روز تولدم برابر با روز تولد یک آدم خیلی مهم در زندگیش بود و یا در تاریخی که سفرم را آغاز کرده بودم اتفاق مهم و سرنوشت‌سازی در زندگیش افتاده بود. اولین چیزی که برایم گفت این بود که هشتم فوریه هم تاریخ بسیار مهمی در زندگیش است که در دو سال پیش و همچنین دوازده سال پیش اتفاقات مهمی را تجربه کرده بود. این ارتباطات نامرئی که با زمان ایجاد می‌کرد، و اعتقادی که به تناسخ داشت همیشه برایم جالب بود. 
به من گفت مادر و پدرش مدتیست از این خانه کوچ کرده به کلبه‌ی ییلاقی‌شان در طبیعت رفته‌اند، اما چند روزی‌ست که مادرش بیمار شده و به خانه برگشته تا استراحت کند. مادر لیدیا خانم میانسال بسیار زیبایی بود و لباس بلند قرمز رنگی به تن داشت که درخشش چشمهای سبزرنگش را بیشتر می‌کرد. به من خوش‌آمد گفت اما چون انگلیسی نمی‌دانست زیاد با هم حرف نزدیم. گفت به اتاقش می‌رود تا استراحت کند و ما را تنها گذاشت تا راحت باشیم. 
با لیدیا ساعتها چای نوشیدیم و حرف زدیم، از شبی که به تماشای رقص فلامنکو در سالن نمایشی در بوگوتا رفتیم و از آنجا از همدیگر جدا شدیم، از اینکه بعد از آن به کجاها رفتیم و چه چیزها دیدیم و چه تجربه‌ها کردیم. برایش نان سبوس دار آلمانی برده بودم که بسیار خوشحالش کرد. ظرفهای کوچک شیشه‌ای متعدد را از یخچال یا از کابینت بیرون آورد تا همه‌ی پنیرها، مرباها و سس‌های خانگی و دستپخت مادرش را امتحان کنم و حرف زدیم. حرف زدیم تا خودمان را خالی کنیم. به گردش در شهر رفتیم و وقتی به میدان مستطیل شکل مرکزی رسیدیم برایش گفتم که چقدر این میدان و این مکان برایم آشناست. در واقع وقتی در این شهر قدم برمی‌داشتم ابدا احساس قدم برداشتن در جای غریبی را نداشتم. انگار قبلا اینجا بوده‌ام. برایش گفتم که این میدان مرا یکمرتبه به جنوب غرب کلمبیا برده. میدان مرکزی پستو، یا میدان مرکزی منیسالس. نشانش دادم که بالای این ساختمان یک کافه بود، آنجا به همراه دوستم جاناتان یا به همراه دخترهای کلمبیایی که تاریخ و انسانشناسی تحصیل می‌کردند قهوه و اومیتا خورده ام. واقعا این مکان برایم زنده بود، و تنها تفاوت، سرمای زیر صفر درجه‌ی این شهر بود.


در راه بازگشت یک واین بار پیدا کردیم که لیدیا را بسیار خوشحال کرد، چون به کلیسای قدیمی شهر دید داشت و سیگار کشیدن در آن ممنوع بود. گفت در جمهوری چک پیدا کردن مکانی که سیگار کشیدن در آن ممنوع باشد بسیار مشکل است. خودمان را به یک گیلاس شراب قرمز مهمان کردیم و از همنشینی همدیگر در کنار آن منظره‌ی زیبا لذت بردیم.
موقع پرداخت متوجه شدم فروشنده که جوان بسیار خوش‌برخوردی به نظر می‌آمد سعی در کلاه گذاشتن سر ما داشت. لیدیا گفت متاسفانه کلاه گذاشتن سر دیگران به یک خصیصه‌ی عادی در منطقه‌ی بوهمیا تبدیل شده، غریب و آشنا هم ندارد. همه سعی می‌کننداز دیگران سوء استفاده کنند، بنابراین اعتراض به قیمت و یا کیفیت اجناس امری بسیار عادی‌ست. گفت اتفاقی که در اتوبوس افتاد هم یک مسئله‌ی کاملا عادی‌ست. ناآگاهی هر کس به ضرر خودش تمام می‌شود. به امریکا و آلمان فکر کردم که در آن مردم صادق هستند، در امریکا بیشتر بخاطر محکم بودن حضور قانون و همچنین جلوگیری از شکایت و دردسرهای بعد از آن، اما در آلمان نمی‌دانم آیا قانون این مسئله را در فرهنگ جا انداخته و یا صداقت همیشه در فرهنگشان وجود داشته. فکر کردم چقدر زندگی در جایی که می‌توانی به مردم اطمینان کنی و مجبور نیستی دائما دیگران را تحت نظر داشته باشی که کارشان را درست انجام بدهند آرامش خاطر بیشتری به همراه دارد، و چقدر خوشبختم که چنین اطمینانی را تجربه کرده‌ام.


جمهوری چک: برداشت اول

مسیر درسدن به پراگ

بخاطر گران بودن بلیط قطار، تصمیم گرفتم با اتوبوس مسیر درسدن تا پراگ را طی کنم. اصولن برای استفاده از تخفیف و قیمتهای مناسبتر قطار باید بلیط را حداقل سه روز زودتر از سفر خرید. ایستگاه اتوبوس (و نه ترمینال) در ضلع جنوبی ایستگاه قطار درسدن قرار دارد. اتوبوس‌های ساعت ده صبح را از دست داده بودم و اتوبوس بعدی ساعت دوازده و پنج دقیقه می‌آمد. تنها سه تابلو در محل نصب بود و هیچکس هم وجود نداشت تا راهنمایی کند. وقتم را در ایستگاه قطار به مطالعه گذراندم، بعد به پشت ایستگاه و به سوپر مارکت رفتم تا سیب و آبمیوه بخرم. بیرون از سوپر مارکت از خانمی که در یک ساندویچ‌فروشی کار می‌کرد تقاضا کردم سیب را برایم بشوید. خانم با روی باز پذیرفت و سیب شسته را به همراه یک دستمال کاغذی به من برگرداند. اتوبوس Student Agency متعلق به یک شرکت چک است و از برلین به سمت درسدن می‌آید و از آنجا به پراگ می‌رود. قیمت بلیط از درسدن تا پراگ بیست و سه یورو است و اگر آنلاین و یا در دفتر شرکت خریداری شود می‌شود از تخفیف دانشجویی (شامل محدودیت سنی زیر بیست و شش سال) استفاده کرد. برای خرید بلیط در اتوبوس باید پاسپورت و پول نقد همراهتان باشد. اتوبوس به نسبت راحت است فاصله‌ی صندلی‌ها کم است که باز کردن لپتاپ را مشکل می‌کند، اما در عوض می‌توانید روی صفحه‌ی مانیتور نصب شده روی صندلی جلو فیلم یا موسیقی چک انتخاب کنید و با هدفونهایی که به شما می‌دهند گوش بدهید. عبور از جاده‌های زیبا و گوش دادن به موسیقی چک از آن هدفونهای بی‌کیفیت حس خوبی داشت. خانم مسئول چک کردن بلیط با عوض کردن یونیفرمش حالا نقش مهماندار را ایفا می‌کرد و سفارش قهوه و چای می‌گرفت. همچنین دسته‌ای مجله و روزنامه به دست می‌گرفت و به مسافرها تعارف می‌کرد و تقریبا همه‌ی مسافرها روزنامه یا مجله‌ای برمی‌داشتند و شروع به خواندن می‌کردند. این میزان علاقه‌ی مردم به خواندن توجهم را کاملا جلب کرده بود.

مسیر درسدن به پراگ
تجربه‌ی اولیه‌ام از شهر پراگ به هیچ وجه عاشقانه و دلنشین نبود. وقتی از مترو پیاده شدم و از پله‌ها بالا رفتم، و با چهره‌ی سرد شهر آشنا شدم. برای پیدا کردن ایستگاه اتوبوس جهت را نمی‌دانستم اما از چند نفری که سئوال کردم، بدون هیچ اعتنا یا حتی نگاهی از کنارم گذشتند. حرکتشان بسیار غریب بود. باید بگویم در هیچ کجای دنیا چنین برخوردی ندیده بودم. حس می‌کردم نامرئی شده‌ام و برایشان وجود خارجی ندارم و این برایم مثل یک شوک بود. به طرف یک بانک رفتم و از نگهبانی که داشت برای خودش سیگار روشن می‌کرد سئوال کردم. عقب نشینی کرد و گفت انگلیسی حرف نمی‌زند، در حالی که برای گفتن همان چند کلمه لهجه‌ی بسیار خوبی داشت. به داخل بانک رفتم و بالاخره خانمی جوابم را داد و گفت اگر همین خیابان را به سمت راست بروم به ایستگاه خواهم رسید.
هنوز در سنگینی برخورد مردم شهر بودم که به ایستگاه رسیدم. اتوبوس زرد رنگ را پیدا کردم و به طرفش رفتم و سئوال کردم آیا این اتوبوس به چسکه بودیوویتسه می‌رود یا نه. دختر مسئول بدون اینکه سر بلند کند گفت بله. پرسیدم آیا می‌توانم در اتوبوس بلیط بخرم؟ با همان سردی و بدون سر بلند کردن گفت متاسفم. اتوبوس پر است. چند نفری منتظر ایستاده بودند که اگر جای خالی باقی مانده باشد سوار شوند. رفتم و کنارشان ایستادم. در وضعیت غریبی بودم. آسمان آفتابی بود و همزمان برف دلنشینی می‌بارید، اما سنگینی برخورد مردم این شهر آنقدر دلم را پوشانده بود که نمی‌توانستم از این منظره لذت ببرم. با خودم فکر کردم بهتر است فکر نکنم. یا می‌توانم سوار شوم یا اتوبوس پر است و نمی‌توانم. به منظره‌ی برف در آفتاب نگاه کردم. 
چند جای خالی در اتوبوس باقی بود. راننده بلیط می‌فروخت و دختر مسئول در کنار درب عقب بلیطها را چک می‌کرد. از راننده پرسیدم بلیط چقدر است؟ انگلیسی نمی‌دانست و چک حرف می‌زد. حرفهایش را نمی‌فهمیدم و بالاخره دو بار پنجه‌های دو دستش را باز کرد و نشانم داد. دویست کرون. نزدیک به نه یورو. پول را دادم و بلیط را گرفتم. دختر مسئول با همان سردی شماره‌ی صندلی را گفت و رفتم و روی صندلی کنار پسر جوانی نشستم. بلیط را نگاه کردم، دیدم نام شهر با نام شهری که به آن می‌روم متفاوت است. به سراغ دختر رفتم تا مطمئن شوم. گفت بلیط اشتباه خریده‌ای. پرسیدم باید اتوبوس را عوض کنم؟ گفت نه. دومین ایستگاه پیاده می‌شوی ولی سی و پنج کرون بیشتر پرداخت کرده‌ای که نمی‌توانم به تو برگردانم. سی و پنج کرون واقعا آنقدر زیاد نبود اما این طرز برخورد سرد و بی‌تفاوت دختر بود که بسیار دلگیرم می‌کرد. رفتم و سر جایم نشستم. به تلفنم نگاه کردم. سیم‌کارت تلفن آلمانی که دارم قاعدتا در همه‌ی کشورهای اروپایی کار می‌کند اما ظاهرا در چک از این خبرها نیست. نمی‌توانستم با دوستم تماس بگیرم و ساعت ورودم را به او بگویم. آنقدر سردی و سنگینی فضا احاطه‌ام کرده بود که حتی نمی‌خواستم از کسی بپرسم که می‌توانم تلفنشان را استفاده کنم. تحمل اینکه یکبار دیگر هم جواب تحقیرآمیز بشنوم را نداشتم. تنها جمعیت نشسته در اتوبوس را تماشا کردم که همه‌شان مشغول مطالعه بودند. با خودم فکر می‌کردم ای‌کاش توی این روزنامه‌ها کمی اخلاق یادشان می‌دادند. 

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

...

یک اخلاق عجیبی (خوب؟ بد؟) که دارم اینست که هر فعالیتی را دوست دارم تا زمانی که وارد حیطه‌ی رقابت نشود. شاید زمانی در کودکی‌هایم مسابقه‌ی هوش و معلومات عمومی را دوست داشتم تا هنرنمایی کنم، اما از یک جایی توقف کردم. نگاه کردم گفتم نه. نمی‌خواهم. نمی‌خواهم توی رقابت شرکت کنم. حالا هر رقابتی می‌خواهد باشد. می‌خواهد رقابت برای جدیدترین لباسهای مد روز باشد، یا رقابت بر سر داشتن پر درآمدترین یا دهان پُرکن‌ترین شغل باشد، می‌خواهد پیدا کردن مقبول‌ترین (پولدارترین، بااخلاق‌ترین، خوش‌قیافه‌ترین، ...) همسر باشد، یا رقابت برای رسیدن به درجات بالای علمی و اجتماعی باشد، یا رقابت بر سر وبلاگنویس معروف شدن باشد یا ...
راستش هر جا که احساس می‌کردم کاری که انجام می‌دهم دارد در یک مرحله‌ی خاص از حیطه‌ی دست خودم خارج می‌شود و دارم انجامش می‌دهم تا به این «ترین‌ها» برسم همانجا پایم سست می‌شد و علاقه‌ام را از دست می‌دادم. یک زمانی توی زندگی‌ام عاشق ببرها بودم، آنقدر ببر دوستها زیاد شدند که عشق به ببر را فراموش کردم و رفتم سراغ جانوران دیگر. الان هم از تمام حیوانات روی زمین کلاغ را دوست دارم چون کسی اعتنایی به آن نمی‌کند و نمی‌خواهد علاقه‌ی بیشترش نسبت به کلاغ را به رخم بکشد. من نشسته‌ام و از پنجره کلاغها را تماشا می‌کنم و از این انتخابم راضی‌ام. 
در یک دورانی از زندگی به شدت به سیاست و فلسفه و حرفهای دهان پر کن علاقمند بودم. بعد کنار کشیدم. دیگر روزنامه نخریدم. دیگر اخبار را روی اینترنت دنبال نکردم. دیگر نخواستم بدانم چه شده و نخواستم پیش‌بینی کنم چه می‌شود. 
در کلاسهای درس نخواستم بهترین باشم. نخواستم حافظه و هوش و مهارت را برای به رخ دیگران کشیدن استفاده کنم. حتی کار به جایی رسید که خودم را به نفهمی زدم، که فلان مطلب را نمی‌فهمم. فلان مطلب را نمی‌دانم. کم‌کم این نفهمی آنقدر بزرگ شد که تبدیل به واقعیت شد. واقعا خواستم که نفهمم. خواستم که ندانم. و پذیرفتم که با نفهمیدن و ندانستن روح آرامتری خواهم داشت. 
ورود به چرخه‌ی زندگی روزمره‌ به سبک امریکایی برایم شاید مهلکترین اتفاق بود. احساس می‌کردم از دربی وارد شده‌ام و مدتی در طوفانی که همه را در خود پیچیده گرفتار بودم، و به داشتن و خریدن و پز دادن پرداختم و بعد یکمرتبه خودم را عقب کشیدم و از همان در بیرون رفتم و حالا بیرون آن در، در سکوت نشسته‌ام و به آن طوفان نگاه می‌کنم، که همه را به بازی گرفته. بازیهای رقابتی، کار، ولخرجی، کار بیشتر، خرج کردن بیشتر. حالا که توی سکوت نشسته‌ام، فکر می‌کنم که چقدر با آن دنیای جستجوی بیشترین‌ها و بهترینها فاصله دارم و چقدر این آرامش را دوست دارم. 
علاقه‌ام به سفر و کوله‌پشتی هم به همین شکل از بین رفت. یکمرتبه دیدم ناخودآگاه کشیده شده‌ام به دنیای رقابت، که چه کسی بیشتر سفر کرده، چه کسی اول به فلان‌جا سفر کرده، چه کسی اول فلان موضوع را تجربه کرده. دیدم دیگر برای خودم سفر نمی‌کنم. انگار باید اثبات کنم که از قافله عقب نمانده‌ام. که انگار کسی یا کسانی انتظار دارند که مرا در فلان منطقه یا سفر به فلان شکل ببینند. انگار ناخودآگاه وارد بازی رقابتی «من اول آنجا بودم» یا «من اول تجربه کردم» شده‌ام. کم‌کم طوری شد که از حرف زدن درباره‌ی سفر دلزده شدم. دیگر برای دیگران تعریف نکردم که در فلان مناطق چه دیدم و چه گذشت. این موضوع البته برای بعضی‌ها اینطور استنباط شد که فلانی چقدر خودش را می‌گیرد. حالا سه چهارتا کشور بدبخت و بیچاره را گشته، فکر می‌کند چه خبر است. هیچ خبری نیست. اما من از فضای رقابتی ایجاد شده دلسردم. و بیش از هر چیز فکر می‌کنم چرا شروع به نوشتن کردم، و چرا این وبلاگ را ادامه دادم. 
الان که اینها را می‌نویسم هم در سفرم. در خانه‌ی دوست عزیزی از جمهوری چک، کنار پنجره‌ای پر از گیاهان سالم و شاداب  نشسته‌ام و باریدن برف را تماشا می‌کنم و  فکر می‌کنم این سفر کوتاه، مثل یک نقطه‌ی چرخش، دارد زندگیم را عوض می‌کند. 

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

خاطراتی که دنیا را دور می‌زنند



اگرچه بهترین آهنگش نیست ولی یکمرتبه پرت شدم به خاطرات خوب روزهای شمال آرژانتین... چتو، لوییس، جردی، پابلو، ماریانا، دونوازی گیتار، رقص تا صبح...

 بارها پرسیدند چرا باید بروی؟ بارها از خودم پرسیدم چرا باید می‌رفتم؟

آخ که به آرژانتین هم باید برگشت...

بعد نوشت: ظاهرا پخش موسیقی این پست در گوگل ریدر فعال نیست. از دست دادید :)

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

تجربه‌ی یک حس گمشده

تازگی متوجه شدم که آلمانی‌ها (لااقل در منطقه‌ی ما) در شرایط خاصی و در واقع در مکانهای خاصی، کمی از پوسته‌شان بیرون می‌آیند و با حالتی صمیمانه به آدم سلام می‌کنند. این اتفاق همیشه برایم در راهرو و مطب دکترم می‌افتد. اول اینکه دکتر رفتن در این شهر به من می‌چسبد، چون بر خلاف رفتن به کلینیکها و بیمارستانهای بزرگ در امریکا، به مطبی می‌روم که مرا یاد پزشک اطفال در زمان کودکی‌ام می‌اندازد. یک اتاق انتظار کوچک که با سلیقه‌ی خودمانی خانم مسن منشی (که فکر می‌کنم همسر آقای دکتر باشد) تزیین شده، کف آن فرش شده، و مبلمانش با مبلمان پلاستیکی و سرد بیمارستانها فرق دارد. مطب دکتر هم ساده، با یک میز چوب گیلاس قدیمی و یک صندلی بزرگ چرمی، سفید و قدیمی و بسیار راحت برای نشستن. در واقع همان تصویری که از پزشک خانواده به ذهنم می‌آید. دکتر اشنایدر به این علت از طرف دانشگاه معرفی شده بود که هم خودش انگلیسی می‌داند و هم منشی‌اش. اولین شوک این بود که منشی حتی یک کلمه هم انگلیسی نمی‌داند! بسیار خانم خوش برخورد و زبر و زرنگی است و از آن مدلها نیست که انگلیسی بداند و نخواهد حرف بزند. (یادم باشد داستان آنها را هم بگویم). خود دکتر هم وقتی حرف می‌زند هفتاد درصد حرفهایش آلمانی‌ست و با نگاه کردن به صورت من می‌تواند برآورد کند که حرفهایش را فهمیده‌ام یا نه. گاهی که قیافه‌ام را خیلی حیرتزده می‌یابد می‌رود دیکشنری‌اش را از توی کمد پیدا می‌کند و لغت کلیدی را ترجمه می‌کند تا به من بفهماند دارد راجع به چه چیزی حرف می‌زند. روز اول که به دیدن دکتر اشنایدر آمده بودم شاید نزدیک پنج دقیقه برایش داستان گفتم که مشکل فعلی‌ام چیست و از کجا پیدا شده و وضع سلامت خانواده‌ام چگونه است و بعد وقتی دکتر حرف زد با خودم گفتم به! ما فکر کردیم دکتر انگلیسی فول است! از همه بامزه‌تر حرکات خانم منشی بود که می‌خواست به من بفهماند که مثلا باید آزمایش مدفوع بدهم یا اینکه آزمایش خون درد ندارد و باید صبور باشم! راستش من این آقای دکتر و خانم منشی‌اش را بسیار دوست دارم و ترجیح می‌دهم به همین مطب بیایم و از پنجره‌ی اتاق انتظارش منطقه‌ی قدیمی شهر را تماشا کنم تا اینکه به برلین بروم. یک موقعی هست، آدم به یک دکتری اعتماد می‌کند، نه فقط بخاطر احاطه‌اش به دانش پزشکی، بلکه بخاطر طرز برخوردش و پذیرفتن مراجعه کننده و حتی نگرانی‌ای که در مورد وضعیت بیمارش احساس می‌کند. مطبشان همیشه مملو از پیرزن و پیرمردهاست و فکر می‌کنم به عنوان یکی از جوانترین مراجعین که غریبه هم هست و آلمانی حرف نمی‌زند کلی باعث تفریحشان می‌شوم! اما چیزی که خیلی دوست داشتم در روزهای پیش از کریسمس اتفاق افتاد. آنروزها بخاطر مشکل با بیمه رفت و آمد من به مطب بیشتر شده بود و افراد بسیاری را می‌دیدم که برای دکتر و منشی‌اش هدیه می‌آوردند، بسته‌های کادو پیچ، بطری‌های شراب و کارتهای تبریک که سکوی پذیرش را پر می‌کرد. در حالی که هنوز هیچ خانه‌ی آلمانی‌ای را تجربه نکرده‌ام، این نزدیکترین تصویری بود که از تعطیلات مسیحی در آلمان در ذهنم نقش بست. و همانطور که قبلا گفتم، این مطب و راه پله‌ی آن تنها جایی‌ست که آلمانی‌ها با محبت و صمیمیت به من سلام می‌گویند و من که به قیافه‌های سرد و ساکتشان در مکانهای دیگر عادت کرده‌ام، هر بار از این سلام گفتنشان جا می‌خورم!
فکر می‌کنم اگر بالاخره روزی موفق به آلمانی صحبت کردن بشوم قسمت اعظمش را مدیون آقای دکتر و خانم منشی می‌دانم. هر بار هم که از مطب بیرون می‌آیم به این فکر می‌کنم که هدیه‌ای برایشان بگیرم.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

سکوت سرد سپید

چند روزی‌ست که فضای شهرمان یخ بسته و غمگین شده. برف اینبار به اندازه‌ی دفعه‌ی اول هیجان انگیز نبود، آنقدری هم برف نیامد که ماشین‌های برف روب بیایند و راهها را باز کنند. یک لایه‌ی نازک یخ نشسته روی همه چیز. هر جا را نگاه می‌کنی سرما می‌زند توی چشم آدم. آسمان هر روز این رنگ خاکستری ملایمش را می‌کشد به رخ ما. دیگر هیجانی هم در خیابانها نیست.

دلم می‌خواهد یک گوشه از این آسمان سنگین باز بشود و نور آفتاب بیفتد روی شیروانی کهنه‌ی ساختمان روبرو. دلم می‌خواهد دسته‌ی پرنده‌های مهاجر را ببینم که برمی‌گردند از سمت جنوب. دلم می‌خواهد صدای قطره قطره‌ی آب بیاید، و صدای جاری شدن جویبار. دلم می‌خواهد سنجاب قرمز از لانه‌اش بیاید بیرون و وقتی مرا می‌بیند فرار کند پشت درخت.

دلم می‌خواهد جایی باشم که مردمش گرمند، حرف می‌زنند، حرف. 

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

پرنده‌های جادویی

به فرودگاه تگل که رسیدیم باید می‌رفتیم ترمینال C. ترمینالها از داخل به هم مربوط نیستند. باید از ترمینال A برویم بیرون و بعد از عبور از یک راهرو در فضای آزاد برسیم به پله‌ها. همین که از ترمینال اول خارج شدیم چشمم افتاد به سارها. انبوهی از پرنده‌های تیره‌رنگ که در فضایی بزرگ در هم پرواز می‌کردند و چرخ می‌زند. تعدادشان خیلی زیاد بود. مدل پرواز کردنشان هم مثل کبوترها نبود. یک حس خاص وحشی توی بال زدنشان بود، در آن آسمان بزرگ بی‌ساختمان مثل یک توده‌ی رنگ چرخ می‌زدند و شکل عوض می‌کردند. انگار قصدشان از اوج گرفتن این بود که اتحاد و آزادی‌شان را به رخ انسانها بکشند. دسته‌ای از پرنده‌های کوچکتر در میان همین جمعیت بزرگ بودند که با جمعیت بزرگ قاطی نمی‌شدند، اگرچه همیشه در احاطه‌ی دسته‌ی بزرگترها بودند. آمده بودند برای تمرین پرواز.
ئه‌سرین به طرف ترمینال می‌رفت و من محو تماشای پرنده‌ها قدم برمی‌داشتم. تا بحال چنین صحنه‌ای ندیده بودم و کاملا مسحورم کرده بود. کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که چشم دیدن پرنده‌ها (خصوصا کبوتر و قمری) را ندارم. البته کلاغ استثناست. اما این سارها، که راه و رسم پرواز را خوب می‌دانستند شاید اولین دسته‌ی پرنده‌ای بودند که عاشقشان شدم. با خودم گفتم اگر بازهم تا فرودگاه بیایم می‌توانم ببینمشان؟


این ویدئو از همان پرنده‌ها در مرکز برلین است. ببینید. اما خیلی از شگفتی‌های طبیعت را باید در درونش بود و تجربه کرد. فیلم‌ها، حتی اگر توسط ماهرترین فیلمبردارهای نشنال جئوگرفیک فیلمبرداری شده باشند، حق مطلب را ادا نمی‌کنند.


 ویدئوی دوم را بعدا پیدا کردم. بی‌نظیرند. بی‌نظیر...


۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

به خدا خودش نمی‌طلبد

رفتیم مسجد برلین. قدیمی‌ترین مسجد آلمان. دربش قفل بود و چراغهایش خاموش.
رفتیم کلیسا، نوشته بود مکان خصوصی‌ست و باید عضو باشند تا بتوانند بروند داخل. 
میخانه‌ها اما بازند. 

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

سال تحویل به روش برلینی

دیروز با ئه‌سرین زودتر راه افتادیم. نه فقط بخاطر جا گرفتن در صفوف مشتاقان تحویل سال در محوطه‌ی دروازه‌ی براندنبورگ، بلکه برای استفاده از فرصت و سر زدن به یکی دو جای جدید. بعد از ظهر به هرمان‌پلاتز رفتیم، محله‌ی عرب و ترک نشین که حس و حال دیشبش بی‌شباهت به عصر چهارشنبه سوری نبود. توی کافه‌ای که کارکنانش زنان محجبه بودند چای و باقلوا می‌خوردیم و بیرون توی خیابان بچه‌ها ترقه و نارنجک منفجر می‌کردند. روی جدول وسط خیابان فشفشه‌های آتش‌بازی رنگی آتش می‌زدند، سر و صدا و بوی دود ما را حسابی یاد ایران می‌انداخت. با خودمان می‌گفتیم اینجا سال تحویلش وطنی‌ست! اگر رفتیم پیش خارجی‌ها و خوشان نیامد برمی‌گردیم همین‌جا.
از هرمان‌پلاتز اتوبوس گرفتیم و رفتیم پتسدامرپلاتز. یکمرتبه از دنیای شرقی و خاورمیانه‌ای شوت شدیم وسط اروپا. ساختمانهای بلند و نورانی، پیست سرسره روی یخ با تیوپ، و باقی‌مانده‌ی بازار کریسمس کاملا با دنیای آنطرف فرق داشت. از آنجا راه افتادیم سمت دروازه‌ی براندنبورگ، که قبل از رسیدن به بنای یادبود هولوکاست دیدیم خیابان را بسته‌اند و همه را مثل گوسفند هی می‌کنند به سمت چپ. ما هم گوسفندوار دنبال جمعیت راه افتادیم و مسافت طولانی‌ای را طی کردیم تا به وروری برسیم. این جمعیت که به زبانهای مختلف حرف می‌زد، با نظم و ترتیب روی پیاده‌رویی سنگی در میان یک پارک تاریک قدم برمی‌داشت و جلو می‌رفت. همه در یک مسیر و به یک جهت قدم برمی‌داشتند، همه حرف می‌زدند، ئه‌سرین می‌گفت انگار با پای خودمان داریم می‌رویم قتلگاه!
قتلگاهمان جای بدی نبود. مسیری بود که توی وبسایت اعلام کردند دو کیلومتر طول دارد، در دو طرف مسیر چادرها و بساطهای کوچک فروشنده‌ها به چشم می‌خورد، از کلاه‌های زمستانی تا نوشیدنی‌های الکلی و داغ، همه چیز برای گذراندن یک شب در سرما تعبیه شده بود. برای رسیدن به دروازه باید از کنار چرخ و فلک بزرگی که در وسط راه قرار داشت عبور می‌کردیم تا وارد فضایی بشویم که در صفحات تلوزیونی بزرگ نشان می‌دادند و بین چرخ و فلک تا پشت دروازه‌ی براندنبورگ امتداد داشت. برنامه‌ی موسیقی و رقص روی سکوی تعبیه شده در زیر دروازه آغاز شده بود و ما در راه رسیدن به دروازه کم‌کم دوستان ایرانی بیشتری را پیدا می‌کردیم. در کمال تعجب توانستیم خودمان را به منطقه‌ای نزدیک به دروازه برسانیم و آنجا با هیاهو دایره بزنیم و کردی برقصیم! برایم قابل هضم نبود که محل جشن در سمت غربی دروازه باشد، یعنی مجسمه‌ی کوادریگا به ما پشت کرده باشد. ولی جشن خیابانی مدل اروپایی همه مدلش خوب است. چه کوادریگا به ما پشت کرده باشد و چه با نیزه و اسبش به سمت ما حمله‌ور شود. 
چندین ساعت ایستادن در آن محوطه با آنکه خسته‌کننده بود ولی شور و حال خودش را داشت. نزدیک ساعت نه بود که تصمیم گرفتیم به عقب برگردیم تا بچه‌ها غذایی بخرند. البته تصمیم کاملا اشتباهی بود و در بین جمعیتی که با فشار به سمت جلو می‌آمد مثل انار آب‌لمبو شدیم. یکی از نگهبانها که مست و عصبی بود راه خروج از منطقه را نشانمان داد و داد زد از اینجا بروید. بچه‌ها اصرار می‌کردند اما ما نمی‌خواهیم برویم بیرون، می‌خواهیم برویم عقب، اما به هر حال در مقابل یک نگهبان عظیم‌الجثه‌ی عصبانی و مست که به آلمانی سرمان داد می‌زد بهترین راه تسلیم شدن بود. وقتی از محوطه خارج شدیم به نزدیکی همان محل رقص کردی خودمان رسیدیم و فهمیدیم که اگر به جای توی جمعیت زدن و له شدن فقط چند قدم به سمت چپ می‌رفتیم به راحتی می‌توانستیم به فضای باز و غذا و نوشیدنی برسیم. محلی که برای ادامه‌ی شب در همانجا ماندیم و نزدیک به یکی از تابلوهای پخش برنامه بود، در حالی که اگر تلاش می‌کردیم می‌توانستیم کمی از استیج را هم ببینیم. 
جدید و قدیمی بودن موسیقی چندان به حال ما فرقی نمی‌کرد. داشتیم بالا و پایین می‌پریدیم و خوشحال و خندان بودیم. خواننده‌ها، گمنام و معروف، قدیمی و جدید، می‌آمدند و می‌خواندند و ما با جمعیت کنارمان همراهی می‌کردیم. اما خواننده‌ای که یکمرتبه من را برد به دورانی خیلی دور بانی تایلر بود. آنقدر حس نوستالژیک خوبی در صدای خسته‌ی این زن مسن و آهنگهای معروفش، I need a hero و Turn around وجود داشت که فکر کردم این تنها موسیقی دهه‌ی هشتاد باشد که برایم خاطره‌ی بد ندارد. برای بچه‌ها گفتم زمانی در نوجوانی عاشق پسری بودم که با آهنگ این خواننده می‌رقصید. اما حس نوستالژی من غم نداشت. مهمانی موسیقی‌های زنده و مجری‌های لوس و مصاحبه‌های یخ با رسیدن آخرین لحظات سال دو هزار و دوازده به پایان خود نزدیک شد، جمعیت با صدای بلند شمردند، ده، نه، هشت، هفت،... با شروع سال دوهزار و سیزده خیلی از زوجهای اطراف ما فرصت را برای گرفتن بوسه غنیمت شمردند، بعضی لاله‌ی شامپاین را به هم زدند و سال نو را تبریک گفتند و خیلی‌ها فشفشه روشن کردند. آتش‌بازی بعد از سال نو زیبا و باشکوه بود، و حس اینکه در همین مکان، نزدیک به یک میلیون نفر چشم به این آتشبازی دوخته‌اند حس خوبی به من می‌داد. 
بعد از لحظات سال نو دو راه پیش رو داشتیم، تلاش کنیم به سرعت خود را به ایستگاه قطار برسانیم و در ازدحام جمعیت خودمان را در قطار به مقصد کوتبوس جا بدهیم، یا اینکه ریسک نکنیم و قبول کنیم که به موقع به قطار نخواهیم رسید. تصمیم گرفتیم بمانیم. با کمتر شدن جمعیت بیشتر به طرف مرکز رفتیم تا همچنان جزوی از مهمانی چندین هزارنفره‌ی خیابانی باشیم. آهنگهای مهیج و دی‌جی خستگی ناپذیر اجازه‌ی تسلیم نمی‌داد. به بقیه‌ی بچه‌ها می‌خندیدم و می‌گفتم من چهل ساله‌ام یا شماها؟ یکبار در نزدیکی‌مان بین دو مرد مست دعوا در گرفت و همه کنار کشیدند تا هدف مشت و لگد آنها قرار نگیرند. چند لحظه‌ای نگذشته بود که مامورهای امنیت خودشان را وسط این جمعیت رساندند و طرفین دعوا را به خاک نشاندند! دایره‌ی خالی بلافاصله از جوانهای در حال رقص پر شد، انگار نه انگار.
داستان برگشتنمان اما بی‌شباهت به آوارگان نبود. چندین ساعت آوارگی و در آخر، سر درآوردن از مرز لهستان فقط بخشی از این سفر بی‌پایان بود! صبح وقتی به خانه رسیدیم آفتاب داشت سر می‌زد و ما مسافران بخت برگشته به رختخواب که شاهانه‌ترین لذت زندگی بود پناه می‌بردیم. امروز در بی‌بی‌سی دیدم که مراسم سال نو در برلین یکی از بزرگترین مراسم بوده. خیلی روی دوکیلومتر بودن مسیر تاکید می‌کردند و فکر می‌کردم که فاصله‌ی بیست متری تا استیج توی این مسیر دوکیلومتری خیلی هم جای پز دارد! وقتی به طرف ایستگاه می‌رفتیم متوجه شدیم که منطقه‌ی بزرگی در اطراف مسیر اصلی هم جایگاه جشن و پایکوبی مردم بوده و زباله و خرده‌ شیشه‌های ریخته شده باعث می‌شد در این موضوع که تمیز کردن شهر چقدر طول خواهد کشید تفکر کنیم.

وقتی به طرف محل کنسرت پیشروی می‌کردیم

عده‌ای از عزیزان برلینی که حضورشان مایه‌ی سرور می‌شد