۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

سکوت سرد سپید

چند روزی‌ست که فضای شهرمان یخ بسته و غمگین شده. برف اینبار به اندازه‌ی دفعه‌ی اول هیجان انگیز نبود، آنقدری هم برف نیامد که ماشین‌های برف روب بیایند و راهها را باز کنند. یک لایه‌ی نازک یخ نشسته روی همه چیز. هر جا را نگاه می‌کنی سرما می‌زند توی چشم آدم. آسمان هر روز این رنگ خاکستری ملایمش را می‌کشد به رخ ما. دیگر هیجانی هم در خیابانها نیست.

دلم می‌خواهد یک گوشه از این آسمان سنگین باز بشود و نور آفتاب بیفتد روی شیروانی کهنه‌ی ساختمان روبرو. دلم می‌خواهد دسته‌ی پرنده‌های مهاجر را ببینم که برمی‌گردند از سمت جنوب. دلم می‌خواهد صدای قطره قطره‌ی آب بیاید، و صدای جاری شدن جویبار. دلم می‌خواهد سنجاب قرمز از لانه‌اش بیاید بیرون و وقتی مرا می‌بیند فرار کند پشت درخت.

دلم می‌خواهد جایی باشم که مردمش گرمند، حرف می‌زنند، حرف. 

۸ نظر:

  1. بلی. کجا باید باشم؟ اگر جایی هست که باید باشم و نیستم بهم اطلاع بدین :)

    پاسخحذف
  2. ینی فک کنم من بیام آلمان دق کنم فرا جون...امان از این حرف نزدن البته من که پشیمون شدم برای ادامه تحصیل اما خب...

    پاسخحذف
  3. زهره. نمی‌خواستم پشیمونت کنم. جاهای دیگه‌ی آلمان اصولن باید خوب باشن :) من فقط این رشته تو این دانشگاه رو توصیه نمی‌کنم. ده ساله این برنامه رو دارن هنوز اشتباهاتی می‌کنن انگار رشته تازه تاسیسه

    پاسخحذف
  4. اینقد دعات می کنم...خیر ببینی!

    میخوام یک کم به دلم برسم فرا.هرجور شد قانون تعیین نکردم ک کجا باشه. حتی تو همین ایران ...چ می دونم روستاهای شمال، هنوز استانهای زیادی هست ک من حتی به صورت یک مسافر گذری هم اونجا رو ندیدم. اگر هم بتونم از ایران برم بیرون ک فبهاالمراد...

    پاسخحذف
  5. نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم کوتاه مدت رفتی آلمان. :)

    پاسخحذف