۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

لهستان- کراکف

برای رفتن به کراکف بلیط قطار خریداری کردیم. قطار تی ال کا ارزانترین قطار بود که هر کوپه اش هشت صندلی داشت و شماره ی صندلی ها هم مرتب نبود. یکی از مسافرها روی صندلی من نشسته بود، من روی تنها صندلی خالی نشستم و تمام حاضرین در کوپه در سکوت حال مطالعه ی کتاب و مجله بودیم. مامور قطار آمد و بلیط مرا دید و گفت اشتباه نشسته ام. دختری که جای من نشسته بود هم بلیطش را نشان داد و مشخص شد که ما هر دو یک شماره صندلی داریم! آقایی که کنار دست من نشسته بود لبخند زد و گفت به لهستان خوش آمدید! همین موضوع باعث شد گفتگوی دلنشینی در کوپه شکل بگیرد، اما بازهم دقایقی بعد همه سر به کتاب و مجله بردند و سفر و مطالعه ادامه پیدا کرد.  ایستگاه قطار کراکف در یک مرکز خرید بسیار مدرن واقع شده بود، و تا هتل ما در حاشیه ی مرکز قدیمی شهر یکربعی پیاده فاصله داشت.

همان قدم زدن در خیابان برای رسیدن به هتل به ما وعده می داد که به جای خیلی خاصی وارد شده ایم. کراکف از همان قدم اول آغوش دلنشینش را برای ما باز کرد. هوا بسیار زیبا بود، آفتاب زیبا می درخشید و فضای قدیمی شهر پاهای مرا به رقص در می آورد. هتل کوچک ما زیبا بود و وقتی کیف ها را گذاشتیم و بیرون رفتیم، با هر قدم بیشتر احساس خوبی داشتم. از مغازه ی کوچک میوه فروشی چند سیب و موز خریدم و پرسیدم آیا می توانم از داخل مغازه عکس بیاندازم؟ آقای فروشنده با حالت خجولی موافقت کرد و خودش پشت تروازویش پنهان شد. وقتی از پارک عبور کردیم و به مرکز قدیمی شهر رسیدیم، انگار زیبایی جادویی این میدان بزرگ مرا در خود فرو می برد. از اینکه به اینجا پا گذاشته بودم کاملا احساس رضایت می کردم. کلیسای گوشه ی میدان و کالسکه های اسبی اگرچه خیلی توریستی بودند، اما هیچ چیز از دلنشین بودنشان کم نمی کرد، و مردم این شهر چقدر مهربان بودند. واقعا بهترین تصویری که از کل لهستان برایم باقی ماند مردمش بود. مردمی با آرامشی کهنه، و تصور اینکه این آدمها از چه برشهای سختی از تاریخ عبور کرده اند مرا به احترام وامی داشت.
دوست دارم به جای تعریف از کراکف، تنها بگویم که باید بروید، باید بروید و این شهر را با همه ی وجودتان تجربه کنید. باید در خیابانهایش قدم بزنید و ببینید که این شهر نمی تواند شما را خسته کند. نمی تواند!

یکی از بهترین اتفاقات شهر در زمانی افتاد که من به تنهایی در بخش گتو (بخشی که در زمان جنگ جهانی دوم یهودیان را به آن منتقل کرده بودند و به دورشان دیوار کشیده بودند) قدم میزدم، و به مغازه ای رسیدم که در ورودی آن خرده چوب ریخته بود و داخل مغازه در واقع یک کارگاه نجاری بود که آقای نجار و خراط در حال غذا خوردن پشت دیوار پنهان شده بود. سلام که کردم بلند شد آمد و با مهربانی و انگلیسی دست و پا شکسته جواب سئوالهایم را داد. مغازه پر از کارهای چوبی نیمه کاره بود، مهره ی شاه شطرنج را از یک جعبه که پر از شاه شطرنج بود برداشتم و گفتم این را چقدر می دهی؟ گفت بردار، مال خودت. گفتم نه، اینطور نمی شود. این کار تو است، و من نمی توانم یک شطرنج کامل بخرم، اما می خواهم این را از تو بخرم. از من اصرار و از او انکار. عاقبت مهره را گرفت و سر جایش گذاشت و گفت I make بعد از سطل پر آب یک تکه چوب خراطی شده برداشت و شروع کرد به تراشیدن تا برای من یک شاه جدید بسازد. نمی توانم توصیف کنم که چه حالی به من دست داد. احساس می کردم دنیا دارد طوری می چرخد که من با تمام وجود احساس خوشبختی کنم، وگرنه چرا باید این اتفاقهای خوب برایم می افتاد؟ روی زمین بند نبودم، از او در حال کار فیلم گرفتم و او شاه آماده شده را جلویم گذاشت. یاد خانواده ی آهنگر افتادم که در جمهوری چک مهمانشان شده بودم و با گرفتن هدیه های عزیز از آنها، به آغوششان گرفته بودم و آنها با خجالت و شادی این ابراز احساسات مرا پذیرفته بودند.

از دیگر لحظاتی که کراکف برایم بسیار خاص بود، قدم زدن در کلیسای جامع در کاخ پر ابهت واول بود که مرا با تمام وجود به دنیای افسانه های اروپایی برد. در واقع لذتی که از بودن در این کلیسای نسبتا کوچک نصیبم شد قابل مقایسه با دیدار خود کاخ و سایر کلیساهای متعدد شهر نبود. کلیسای اسرارآمیز در آن روز همچنین میزبان مردم وطن دوستی بود که با پرچم لهستان برای مراسم یادبود رییس جمهور فقید که با کابینه اش در حادثه ی هوایی در روسیه کشته شده بودند گرد هم آمده بودند. از نکات جالب اینکه عکاسی در این کلیسای جامع مطلقا ممنوع است و دیدنی های شگفت انگیزش حتی در کارت پستالها و تصاویر اینترنتی موجود نیست. همین موضوع مرا بیشتر به هیجان می آورد که آن فضا را به طور واقعی حس کنم و از آن لذت ببرم.

این بخش روشن بازدید از کراکف بود، شهر آدمهای آرام و نانهای لذیذ، شهری که تاریخ را در خود حفظ کرده و به مردمش هویت بخشیده. شهری که در برخی مناطقش سنگینی تاریخ گلویت را می فشرد و در برخی مناطق دیگرش به دنیای اسرار آمیز قصه ها قدم می گذاری. اما بخش تاریک کراکف نیز داستانی طولانی دارد، داستانی که می شود لمس کرد، می شود بهره برداریهای سیاسی از آن را به چشم دید، و می توان داستانهای ناگفته را شنید. اگر به کراکف رفتید، چشم باز کنید و گوش تیز کنید. اینجا بخشی از تاریخ خفته که باید شناخت. اینجا بخشی از مسئولیت ما در درک گذشته ها نهفته. باید دید، شنید، و تعمق کرد.

نمایی از میدان
مغازه ی دوست داشتنی


افسانه ای پشت این دو برج ناهمگون می‌گوید که که دو برج توسط دو برادر ساخته می‌شد، برادر کوچکتر سرعت بیشتری در کار داشت و برادر بزرگتر از فرط حسادت او را به قتل رساند و برج خودش را بلندتر از برج سمت راست ساخت، اما عذاب وجدان رهایش نکرد و از همان برج بلند خود را به پایین انداخت.

از ترکیبات زیبای قدیمی و جدید
جنگ بالشها در میدان
شکلات فروشی
گردشگران می توانند در این شکلات فروشی فنون شکلات سازی را یاد بگیرند
ناپلئون همه ی لشکریانش را از دست داده! 

لباس اشخاص مهم مملکت در قرون وسطی
این سبک پنجره یکی از شاخصه های معماری در شهر بود
نمای نزدیکتر از پنجره ها
زنگهای برج بزرگ ساعت. این برج در زمانی از حیاتش بخشی از ساختمان دادگاه عالی محسوب می شد. 
بهار کم‌کم می‌آمد

آقای مهربان در حال خراطی مهره ی شطرنج برای من



هدیه‌ی عزیز، در کنار نانهای کراکف
فضای داخلی محوطه کاخ واول
فضای خارجی کلیسای جامع




فضای پشت کاخ واول



کافه ای با میزهای چرخ خیاطی
کلیساهای این شهر همان شکوه قرون وسطایی را حفظ کرده‌اند


از مواقعی که واقعا دلم می‌خواست خرید کنم
خانه‌ای که فیلم فهرست شیندلر در آن فیلمبرداری شد

خانه ی فهرست شیندلر

 یادبود در منطقه ی گتو.  وقتی تعداد بسیاری از یهودیان در این خانه ها اسکان داده شده و اطراف آنها دیوار کشیده شده بود، مبلمان و وسایل اضافه به این محوطه آورده شده بود چون دیگر جایی برای آنها نبود.

از یک زاویه ی دیگر

کارخانه‌ی شیندلر به همان شکل باقی مانده

کتابفروشی در منطقه ی کازیمیرژ
طرح یکی از آبجوهای قدیمی شهر

۴ نظر:

  1. خیلی عالی بود :) من شطرنج‌بازم و به خاطر شاه چوبی بهتون حسودیم شد :دی

    پاسخحذف
  2. من یبار نظر تایپ کردم اما مثل اینکه ثبت نشده! اما الان یه چیز دیگه تایپ میکنم در همون راستا (یجور ادامه). شاید یه روزی واسه یکی دیگه از روایتات اونو دوباره تایپ کنم :)
    روایتتون بقدری خوبه (شاید هم به نحوه ی فکر کردن من نزدیکه) که واقعا احساس همراهی میکنم و نه احساس اینکه: به من چه! و نه حتی احساس حسادت (که این آخری واسم عجیبه)
    خلاصه اینکه واقعا دستت درد نکنه :)

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. خوشحالم، و اميدوارم بتونيد به اين سفر بريد. واقعا تجربه ي باارزشيه

      حذف