۱۳۹۵ شهریور ۱۴, یکشنبه

مرلو و کابیلدو

ویا دِ مرلو 
مرلو بهشت اهالی سن لوییس تا چندی پیش دهکده‌ای دل‌انگیز با هوای مفرح و چشمه‌های فراوان آب بود و کم‌کم تبدیل به شهر شده و در تعطیلات آخر هفته از جمعیت پر می‌شود اما هنوز آنقدرها توسط توریستهای خارجی کشف نشده. این ییلاق خوش آب و هوا بزرگترین مقصد توریستی ایالت به شمار می‌رود و خانه‌های ییلاقی‌اش معمولا بزرگ و مدرن هستند. مرلو یک استراحتگاه تمام عیار است و همیشه در خانه‌های ویلایی‌اش بخشی برای آسادو یا کباب آرژانتینی در خارج از ساختمان تدارک دیده شده.







اما آسادو: آسادو یا کباب آرژانتینی با انواع کبابهایی که تا بحال خورده‌اید کمی فرق دارد. در واقع برش‌های گوشت با برشهای معمول تفاوت دارند و از قسمتهای مختلف بدن گاو استفاده می‌شود. هر چه تعداد آسادو خورها بیشتر باشد، تنوع در آسادو بیشتر می‌شود و می‌تواند شامل سوسیس، سوسیس خون و حتی گوشت خوک و مرغ شود. اما یک آسادوی معمولی حتما بخشی از دنده و کمر حیوان را خواهد داشت. آسادو در لغت به معنی کباب کردن است و به کسی که آسادو درست می‌کند می‌گویند آسادور.
روبرتو که آسادور جمع ما بود و همسرش ماریا در حال تست کردن گوشت کباب شده!

یک آسادور خیلی جدی
بخش دیگری از آسادوی روبرتو 

یک آسادوی کوچک که در اجاق پشت خانه درست کرده بودیم. 

برای اینکه با حال و هوای مرلو بیشتر آشنا شوید تعدادی عکس از اینترنت پیدا کرده‌ام که صفحه‌ی اصلی‌اش اینجا است.

نمای مرلو از بالا

اکثر خیابانها به همین شکل‌اند





مرلو واقعا به اندازه‌ی عکس‌هایش زیباست و نیازی نیست که در شهر به دنبال گوشه‌ی زیبایی بگردیم. هر گوشه از این شهر برای خودش زیبایی‌های دل‌انگیزی دارد که در یک جمع بزرگ خاطرات خوشی را برای بازدیدکنندگان فراهم می‌آورد.

کابیلدو دِ سن لوییس
کابیلدو واقع در شهر لا پونتا، در نظر اول یک ساختمان تاریخی به نظر می‌آید، اما در واقع اینطور نیست. کابیلدو یک کپی دقیق از ساختمان کابیلدو در بوئنوس آیرس است که انقلاب ماه می سال ۱۸۱۰ در آن به نتیجه رسید و اولین دولت آرژانتین، لا پریمرا خونتا، در آن مستقر شد. رسیدن به این ساختمان که در جایی وسط بیابان واقع شده (واقعا هیچ چیزی در اطرافش نیست) کار مشکلی‌ست، اگر اتومبیل نداشته باشید.
کابیلدو د سن لوییس
ماکت اتاق اولین دولت پس از انقلاب

بخشهایی از تاریخ آرژانتین از جمله تاریخ برده‌داری در کابیلدو به صورت موزه درآمده

بوسه نمادین




کابیلدو اطلاعات زیادی درباره‌ی تاریخ انقلاب آرژانتین در اختیارتان نمی‌گذارد. تنها یک ساختمان است که در قرن بیست و یکم ساخته شده تا یاد انقلاب را در این نقطه از کشور زنده نگه دارد. اطلاعات بیشتر درباره‌ی انقلاب ماه می را می‌توانید در این صفحه از ویکیپدیا پیدا کنید.

شهریور ۹۵

لابلای بروز رسانی سفرنامه‌های قدیم، جایی هم باید باز کنم برای سفرنامه‌های جدید و اتفاقات روزمره.

این پنج‌شنبه و جمعه رفته بودم پلور. نامزدی یکی از همکاران قدیم بود، یک مهمانی صمیمانه که بعدش شب همانجا ماندیم و صبح که بیدار شدم اولین تصویر جلوی چشمم کوه دماوند بود! آنقدر نزدیک، آنقدر زیبا که نفسم بند آمده بود. بعد از صبحانه‌ی دسته جمعی تنبلانه‌ای که تا نزدیک ظهر طول کشید، در جاده هراز برای پیدا کردن مسیری به رودخانه حرکت کردیم. هوای خوب، آسمان آبی و ابرهای سفید کوچک چیزهایی بودند که در این چند ماه دلم برایشان خیلی تنگ شده بود. هوای تمیز را با نفسهای عمیق جذب می‌کردم و بیش از تمام ماههای گذشته سرخوش بودم. بارها تکرار کردم که چه روز خوبی‌ست، چه هوای خوبی‌ست، چقدر امروز حالم خوب است. تصمیم جدی گرفتم که تا یک سال دیگر از تهران بروم جایی که بشود در هوایش نفس عمیق کشید.



امروز هم اتفاق جالبی افتاد. یکی از دوستانم فراخوان سمینار تخصصی پژوهشکده مردم شناسی سازمان میراث را برایم فرستاد که ساعت دو و نیم تا شش و نیم بود. دعوتنامه را خیلی دیر دیدم و تصمیم گرفتم فرصت را مغتنم بشمرم، شاید بتوانم دکتر پرمون را ببینم. وقتی که رسیدم سالن همایش پر بود و رفتم در انتهای سالن نشستم. با اینکه اسم برنامه سمینار «مردم، فرهنگ و آگاهی» بود، حرفی از مردم زده نشد، حاضران بیشتر از خود سازمان میراث بودند و در میان جمع کسی را نمی‌شناختم. در این مراسم از استاد مردم‌شناس و پژوهشگر، دکتر محمد میرشکرایی که مدتی ریاست پژوهشگاه را به عهده داشت و اولین موزه‌ی مردم‌شناسی ایران را راه اندازی کرده بود تجلیل شد که رفت پشت تریبون مثل پدربزرگهای دوست داشتنی کمی برایمان صحبت کرد.


بقیه‌ی مراسم بیشتر صحبت از دغدغه‌های تحقیقات مردمشناسی و مشکلات پژوهشگاه بود و در واقع صحبتی از مردم و نقششان در فرهنگ و آگاهی به میان نیامد. تعدادی هم تقدیرنامه رد و بدل شد و ما برای پیشکسوتان دست زدیم. اما اتفاق جالب این بود که وقتی فهرست اسامی دست به دست می‌شد، خانم جلویی چرخید و از من پرسید شما خانم ثابتیان هستید؟ گفتم بله. گفت وبلاگ چمدانک؟ من وبلاگ شما را می‌خوانم! راستش با این حرف انگار بهترین تقدیرنامه را به من دادند! این اتفاق خوب را هم گوشه‌ی ذهنم ذخیره کردم تا هر چند وقت به یادش بیفتم و عمیقا لبخند بزنم.

سن لوییس- آرژانتین

ایالت سن لوییس استان میانی آرژانتین که اسمش توی هیچ مطلب توریستی معروفی نیست جای جالبی‌ست. اگرچه از سواحل شرق و کوهستانهای غرب دور است، اما جذابیتهای طبیعی بسیاری دارد. از آنجا که خاله‌ام در این ایالت زندگی می‌کند، من سه بار به آن سفر کرده‌ام و به همراه آنها به گوشه و کنارش سرک کشیده‌ام. در اینجا بود که شانس نزدیکتر شدنم به مردم و درک زندگی اجتماعی آرژانتینی پیش آمد. اینجا بود که مراسم آسادو خوردن یکشنبه‌ها و اعیاد ملی را تجربه کردم و با محبت آرژانتینی آشنا شدم.
محل قرار گرفتن سن لوییس روی نقشه آزژانتین
در طی پنج شش سالی که بین اولین و آخرین سفرم به شهر سن لوییس، مرکز ایالت گذشت، این شهر تغییرات چشمگیری داشت. بخش بزرگی از این تغییرات را مرهون فرماندار ایالت، آلبرتو رودریگز ساآ بود که در طول دوره‌ی خدمتش این ایالت را از این رو به آن رو کرد. نمی‌دانم چقدر درباره‌ی سیستم حکومت در آرژانتین می‌دانید، ولی این کشور عده‌ای از فاسدترین سیاستمداران را دور هم جمع کرده که تنها به فکر پر کردن جیب خود هستند و پیدا شدن شخص قابل اعتماد و محبوبی همچون آقای ساآ مسئله‌ای منحصر بفرد به حساب می‌آید. آقای ساآ علاوه بر تعمیرات گسترده‌ی خیابانها و پیاده‌روها (در اولین سفرم به سن لوییس اکثر خیابانها آسفالت نشده بودند)، جمع آوری حیوانات خیابانی (یکی از ترسهایم سگهای خیابانی بودند که در امریکای لاتین امری عادی هستند)، کارهای فرهنگی تفریحی شایان تقدیری انجام داده بود. پسرخاله‌ام با افتخار مرا به پیست اتومبیل‌رانی و استادیوم فوتبال برد، دخترخاله‌ام بیشتر وقتها مرا به مرکز شهر و خیابانی که تبدیل به پیاده گذر شده بود می‌برد تا در آرامش دلچسب آنجا در کافه‌ای بنشینیم، قهوه‌ای بنوشیم و کتاب بخوانیم. مرکز شهر به وای‌فای مجانی مجهز شده بود، و کلا مردم روی این فرماندار تعصب داشتند و امیدوار بودند که او رییس جمهور بشود. آقای ساآ برای ریاست جمهوری هم داوطلب شد اما جایگاه حکومتی طرفداران با نفوذ خود را داشت و سن لوییس هیچوقت در سیاست مملکت نقش مهمی بازی نکرده بود. شاید همین جدا افتادن از مسابقه‌ی دزدی و قدرت باعث شده بود که ساعت این ایالت یک ساعت با سایر ایالات تفاوت داشته باشد! اگر سن لوییس اینطور در قلب مملکت جای نگرفته بود مطمئنا اعلام خودمختاری می‌کرد.

چون عکسهای خوبی از فضای شهری ندارم از تعدادی از عکسهای این صفحه استفاده کردم تا شما هم با حال و هوای شهر سن لوییس آشنا بشوید.

پیاده گذر ریواداویا که اکثر فروشگاههای برند و تعداد زیادی کافه در آن قرار دارد

ساختمان فرمانداری



این هم چند تصویر از عکسهای خودم
جایگاه تماشاچیان در پیست نوساز اتومبیلرانی

 پسرخاله و همسر و دخترشان در زمین فوتبال سن لوییس

اسم این کلیسا را بخاطر ندارم، اما بخاطر تاثیری که از معماری جنوب اسپانیا و معماری اسلامی گرفته خیلی جالب بود. 



خیلی جالب است وقتی در آن سر دنیا به چنین تلفیق نادری برمی‌خوریم 




گلفروشی
در مطلب بعدی به ییلاقهای اطراف سن لوییس خواهم پرداخت.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

مندوسا- آرژانتین

مندوسای آرژانتین، شهری دلنشین در دامنه‌های شرقی کوههای آند، مرا به یاد تهران و بیش از آن گلشهر کرج، اما در دهه‌ی  شصت و نه این روزهای زشت و بی‌شکلشان می‌انداخت. هوای عالی، آسمان آبی، جویهای پهن پر آب و درختهای قطور و بلند که برگهایشان تازه ریخته بود در کنار کوه، دلم را بیش از پیش برای ایران تنگ می‌کرد. اول فکر می‌کردم درختها چنار باشند، اما بعد فهمیدم که اکثرا اکالیپتوس هستند، با تنه‌های سفید تنومند. عکسهایی که در ادامه می‌آید مربوط به همین سفر اول در سال ۲۰۰۶ و سفر دوم آرژانتین در ۲۰۰۹ هستند.

مندوسا
واقعیتش را بخواهید از مندوسا چیز زیادی ندیدم. در سفر اول خاله و پسرخاله‌ام به استقبال آمده بودند و با هم به  پارک سن مارتین رفتیم. پارک بزرگ و زیبایی که بنای مجسمه‌ای بزرگی در آن قرار داشت: تپه‌ی شکوه Cerro la Gloria
پارک سن مارتین

پارک سن مارتین
تپه‌ی شکوه Cerro la Gloria
 تپه‌ی باشکوه نماد آزادی کشور آرژانیتن است. آن فرشته که در بالا می‌بینید زنجیر اسارت را پاره کرده و کسی که در پایین سوار بر اسب است، خوسه دِ سن مارتین نام دارد. این اولین برخورد من با جناب سن مارتین بود و بعد متوجه شدم که سن مارتین قهرمانی‌ست که در همه جای کشور خیابان و میدان به نام اوست و مجسمه‌اش در بسیاری میادین و پارکها علم شده. او یکی از فرماندهان مهم در جنگهای استقلال از اسپانیا بوده و در کنار سیمون بولیوار توانسته بودند دست اسپانیا را از امریکای جنوبی کوتاه کنند. همانطور که بولیوار در کشورهای کلمبیا، اکوادر، ونزوئلا و بولیوی قهرمان ملی محسوب می‌شود، سن مارتین این سمت را در کشورهای آرژانتین و پرو دارد.
روی پلاک پایین این بنا نوشته شده سرزمین پدری ارتش کوههای آند.


سفر دوم من به مندوسا به قصد عبور و سفر به سانتیاگو بود. شرح این سفر را قبلا داده‌ام. چون در تعطیلات روز استقلال در شهر گیر افتاده بودیم، با شهری سوت و کور مواجه بودیم که نه آدم در آن پیدا می‌شد و نه کاری برای انجام دادن بود. توی خیابانها قدم زدیم و من شهری که اینهمه درخت دارد را تحسین می‌کردم!






سیتروئن یا همان ژیان خودمان پیوند جدا نشدنی با مندوسا دارد. حتی اینروزها این اتومبیل برای گردش توریستها به کار می‌رود.



تنها جایی که در اون دو سه روز باز بود، ترمینال اتوبوسرانی بود و موزه‌ی هنرهای مدرن وابسته به شهرداری. از موزه چیز زیادی یادم نمانده. تنها این عکسها را در بین عکسهایم پیدا کردم.





این، شکل و اندازه‌ی درهای سنتی در کشور آرژانتین است. درها به همین باریکی و بلندی بودند، و به خیابانها شخصیت خاصی می‌دادند. 

در نزدیکی فرودگاه خلوت مندوسا، تابلویی هست که شهر را معرفی می‌کند. مندوسا زادگاه برند مَلبِک است.
برای خودش هم یک روز جهانی ملبک دارد. ۱۷ اپریل.

همان نزدیک فرودگاه

و تاکهایی که منتظر بهار بودند

اگرچه من در پاییز و زمستان به مندوسا رفتم، اما سفارش می‌کنم شما این کار را نکنید، مگر اینکه بخواهید به پیستهای اسکی‌اش بروید که البته فصل اسکی کوتاه است. بهار و تابستان نیمکره‌ی جنوبی بهترین فصل‌ها برای مسافرت طولانی در شرق کوههای آند هستند، اما فروردین ماه ما مصادف است با فصل برداشت محصول انگور و از تجربه‌ی جاهای دیگر دنیا می‌توانم بگویم احتمالا بهترین زمان بازدید از مندوسا این یک ماه است. البته ۱۷ اپریل و جشنهای ملبک را هم فراموش نکنید.

کوهنوردی می‌تواند انگیزه‌ی بزرگی برای رفتن به مندوسا باشد. قله‌ی آکونگاگوآ Acongagua بلندترین قله خارج از قاره‌ی آسیاست و کوهنوردان بسیاری را به خود جلب می‌کند. علاوه بر اینها چشمه‌های آبگرم کاچئوتا در یکساعتی شهر می‌تواند خستگی را از مسافرها و ورزشکاران بگیرد.

۱۳۹۵ شهریور ۷, یکشنبه

آرژانتین

قبل از اینکه وارد خاک آرژانتین شویم می‌خواهم دو داستان برایتان تعریف کنم. اول:
من یک خاله‌ی خیلی خیلی عزیز دارم که سی سال است در آرژانتین زندگی می‌کند.  چرا آرژانتین؟ این سئوال را خیلی‌ها از من پرسیده‌اند و در یکی از سفرها، شوهرخاله‌ام پرده از رازی برداشت. سال ۱۳۶۶، یعنی در بحبوحه‌ی جنگ، و زمانی که گرفتن ویزا از کشورهای دیگر واقعا غیر ممکن بود، شوهرخاله‌ام با دوستش در حال صحبت هستند. دوستش می‌گوید که دارند خانه و زندگی را می‌فروشند مهاجرت کنند به استرالیا. از بهشتی که در استرالیا انتظارشان را می‌کشد تعریف می‌کند و شوهرخاله‌ی ما را وسوسه می‌کند. بالاخره این دو دوست تصمیم می‌گیرند که با هم برای مهاجرت به استرالیا اقدام کنند، آنهم با گرفتن پناهندگی از طریق دفتر سازمان ملل در پاکستان. احتمالا خیلی از شما نمی‌دانید که در دوران جنگ، کسانی که به قصد پناهندگی از ایران خارج می‌شدند تنها دو راه خروج داشتند، ترکیه و پاکستان. ترکیه معمولا برای کسانی بود که دستشان به دهانشان می‌رسید، و پاکستان برای آنها که راه ارزانتر را انتخاب می‌کردند. خلاصه‌ی داستان ما اینکه شوهرخاله‌ی ما و دوستشان با همدیگر دست می‌دهند که در این مسیر تا آخرش با هم باشند. 
وقتی این از دهان شوهرخاله‌ام بیرون آمد دختر خاله‌ام با عصبانیت از جا پرید! «همین؟!! با هم دست دادید و ما را به اینهمه بدبختی کشاندید؟» داستان سفر آنها بسیار طولانی و پر از دردسر و مشکلات است. در بیابانهای بلوچستان و روی وانت قاچاقچیها و در حالی که نیروهای مرزی دنبالشان می‌کردند نزدیک بود دخترخاله‌ام که آنموقع سه سال داشت پرت بشود پایین، سر شوهرخاله‌ام هم به میله‌ی محافظ کابین خورد و شکست و خودتان تصور کنید با چه اوضاعی به پاکستان رسیدند. اینکه چند روز در خانه‌ای روستایی پنهان بودند و دردسرهایی که بعد از آن کشیدند هم حکایتها دارد، اما نهایت امر اینکه خانواده‌ی خاله‌ام بعد از ماهها دیگر تحمل خود را از دست داد و به دفتر سازمان ملل اعلام کرد که عطای استرالیا را به لقایش بخشیدیم و سازمان ملل هم آنها را به جای این سر دنیا فرستاد آن سر دنیا یعنی آرژانتین. آنموقع‌ها ما بچه‌ها، آرژانتین را تنها بخاطر دیه‌گو مارادونایش می‌شناختیم و به پسرخاله‌هایمان که قرار است فوتبالیستهای معروفی بشوند حسادت می‌کردیم. مامان و مادربزرگ هم با هم می‌نشستند و از فراق خاله اشک می‌ریختند و همیشه تاکید می‌کردند که لاله راضی به رفتن نبود. از دوست شوهرخاله هم زیاد خبری ندارم، احتمالا خوب است و در استرالیا زندگی خوبی دارد. اما حکایتهایی که شوهرخاله از وضعیت کار و تورم عجیب و غریب آرژانتین در این سالها تعریف می‌کند بی‌پایانند. تعریف می‌کند که تنها با دانستن دو کلمه‌ی کارپنترو (نجّار) و تراباخو (کار) به کارگاههای سراسر شهر سر می‌زده تا کار پیدا کند و از گرفتن اولین حقوقش آنقدر خوشحال بوده که فکر می‌کرده روزهای بد دیگر گذشته‌اند و قرار است از این به بعد شاهانه زندگی کنند. با مراجعه به اولین سوپرمارکت متوجه شده که قیمتها از روز پیش دوبرابر شده‌اند و پولش برای خریدن غذا هم کافی نیست. 
از این تورم عجیب و غریب من هم حکایتها دارم. مثلا کرایه‌ی اتوبوسی که در مسیر رفت شصت دلار بود، دو هفته بعد و در مسیر برگشت از مرز صد دلار هم گذشته بود و واقعا نمی‌دانستم که پول محدودم مرا تا کجای این کشور خواهد رساند. 

اما داستان دوم: زمانی که برای گرفتن ویزای آرژانتین به کنسولگری این کشور در شهر شیکاگو رفته بودم، خود کنسول با من ملاقات کرده بود و کلی سئوال پیچم کرده بود که برای چه می‌خواهی به آرژانتین بروی؟ من هم با صداقت گفته بودم بیست سال است خاله‌ام را ندیده‌ام و تازه شنیده‌ام کشور شما زیباست. به آدرس خاله‌ام نگاه کرده بود و چون اسم خیابان آنها در شهر کوچکشان در وسط کشور، با اسم خیابان مهمی در بوئنوس آیرس که ساختمانهای دولتی و خانه‌ی اکثر سیاستمداران در آن قرار داشت همنام بود، شک برش داشت و بنای ناسازگاری گذاشت. فرم تقاضای ویزا مثل جزوه‌های مشق عید طولانی و پر از سئوال بود، و از کنسولگری با تمام کسانی که به عنوان رییس، همکار، آشنا، معرف و ... معرفی کرده بودم تماس گرفته بودند که بدانند من چرا می‌خواهم به آرژانتین بروم. 
بخش دیگر داستان اما مربوط می‌شود به کنسولگری بولیوی. در زمانی که من تصمیم به رفتن به آرژانتین داشتم، دخترخاله‌ام برای تحصیل به بولیوی رفته بود (ما پیوند خونی خیلی قوی‌ای داریم و ظاهرا ژن دیوانگی در ما جهش یافته!) منهم که این فرصت را برای سفر غنیمت می‌دانستم تصمیم گرفتم که در طول سفر آرژانتین، به بولیوی هم بروم. پس از طریق گوگلِ بسیار محدودتر آن روزها، آدرس کنسولگری را پیدا کردم، مسیر اتوبوس و قطار به آن محل را درآوردم و با مدارک راهی شدم. برای اولین بار قطار خط سبز شیکاگو را سوار شده بودم، که ابتدا همه‌ی مسافرانش سیاهپوست‌های درب و داغان جنوب شیکاگو بودند، بعد این مسافرها در دو ایستگاه همه پیاده شدند و جایشان را به مسافرهای سفیدپوست شیکپوش با لباس رسمی دادند که داشتند از سر کار برمی‌گشتند. یک جایی در دانتاون همه‌ی سفید پوستها هم پیاده شدند و به جای آنها مسافرهای لاتین تبار سوار شدند که به خانه‌هایشان در غرب شیکاگو می‌رفتند. این بخش‌بندی عجیب خیلی برایم جالب بود و می‌شد یک نقشه از پراکنش جمعیت بر اساس نژاد ترسیم کرد. به هر حال، در ایستگاه آخر اتوبوسی پیدا کردم و سوار شدم و اتوبوس راهی جاده‌ای خلوت در خارج از شهر شد. 
در ماه ژانویه بودیم، و من از تماشای جاده‌ای به این خلوتی که بی‌شباهت به جاده مخصوص کرج در سالهای دهه‌ی شصت نبود بیش از پیش متعجب‌تر می‌شدم که چرا کنسولگری یک کشور باید اینقدر پرت باشد. به راننده گفتم که در فلان ایستگاه پیاده می‌شوم و او مرا در یک چهار راه بسیار بزرگ پیاده کرد. چهار راه انگار وسط بیابان بود. تنها در دو نبش آن دو ساختمان بزرگ به چشم می‌خوردند، یکی شبیه به کارگاه بود و دیگری شبیه به یک ساختمان عمومی، مثل یک دانشگاه. حدس زدم که به سمت ساختمان دولتی بروم شانس بیشتری خواهم داشت اما هنوز هم در حیرت بودم و اطمینان داشتم که گوگل نقشه‌ی اشتباه به من داده. در لابی ساختمان خانم پلیسی در نگهبانی نشسته بود و وقتی از او پرسیدم اینجا پلاک فلان از جاده‌ی فلان است گفت بله. درست است. گفتم ولی من فکر می‌کنم اشتباه آمده‌ام. پرسید کجا را می‌خواهی؟ گفتم کنسولگری بولیوی. گفت درست است. برو به طبقه‌ی چهارم، اطاق چهارصد و فلان. آسانسور آنطرف قرار دارد. هنوز گیج بودم. پرسیدم این ساختمان چیست؟ گفت بیمارستان! 
به طبقه‌ی چهارم رفتم. روی درب اتاق تنها شماره وجود داشت، هیچ تابلویی که نشان بدهد اینجا کنسولگری است وجود نداشت، نه حتی یک پرچم کوچک. درب را باز کردم و از دیدن بزرگترها و بچه‌هایی که در اتاق موج می‌زدند برگشتم و در را بستم. برای اینکه باور کنم صحنه را درست دیده‌ام دوباره در را باز کردم و سرم را داخل بردم. بزرگترها روی صندلی‌های انتظار نشسته بودند، با هم حرف می‌زدند یا تلوزیون تماشا می‌کردند و بچه‌ها داشتند بازی می‌کردند، دنبال هم می‌دویدند و یا در گوشه‌ی اتاق با اسباب‌بازی‌های قرار داده شده روی کفپوشِ نرم، سرگرم بودند. جلو رفتم و به پرستاری که در قسمت پذیرش نشسته بود گفتم ببخشید. من فکر می‌کنم اشتباه آمده‌ام، اما به من گفتند کنسولگری بولیوی اینجاست. پرستار سر تکان داد و گفت بله بله. همینجاست. گفتم پس... چرا اینهمه آدم اینجا هست؟ پرستار گفت آقای کنسول پزشک اطفال هستند. تازه دوزاریم افتاده بود. یکی از فقیرترین کشورهای دنیا برای اینکه بتواند مخارج را پایین بیاورد از دفتر یک دکتر برای کارهای کنسولی استفاده می‌کرد و چند دقیقه‌ی بعد من هم روی صندلی نشسته بودم و داشتم فرم‌های تقاضای ویزا پر می‌کردم، در حالی که خانم کنار دستی‌ام در حال پر کردن فرم بود که آیا بچه‌اش همه‌ی واکسن‌ها را کامل کرده یا خیر. 
داستان طولانی ویزا گرفتنم را خلاصه می‌کنم به اینکه کنسولگری آرژانتین تقاضای ویزای مرا رجکت کرد و تا شب پروازم هم پاسخگو نبود. من که چمدانم را آماده کرده جلوی ورودی خانه گذاشته بودم، با نفرت به کارکنان کنسولگری خیره شده بودم که حضور مرا کاملا نادیده گرفته بودند و پیش خودم نقشه می‌کشیدم که یک پاره سنگ توی شیشه‌ی اتاقشان پرت کنم تا کمی آرام شوم. پس از پایان وقت اداری و وقتی خیلی محترمانه بیرونم کردند، توی ساندویچی پایین ساختمان نشستم و به دفتر هواپیمایی امریکن تلفن زدم تابلیطم را کنسل کنم. وقتی رسیده بودم خانه، آنقدر حس تنهایی و سرخوردگی می‌کردم که انگار مثل ماهی در آب راکد با بوی گند افتاده باشم. بخاطر این سفر یک ترم از دانشگاه مرخصی گرفته بودم، در دو مکان کار می‌کردم تا پول جمع کنم و برای خانواده‌ی خاله‌ام هدیه بخرم. چقدر خیالات سفر در ذهنم پرورانده بودم و همه‌اش یکمرتبه نقش برآب شده بود. 
روز بعد به هر دو محل کارم تلفن زدم تا برنامه‌ی کاری بگیرم و آنها گفتند متاسفیم. برای تو مرخصی رد کرده‌ایم و نمی‌توانیم از وقت سایر کارکنان بزنیم و به تو ساعت بدهیم. در چنین شرایطی من چه کار می‌کردم؟ خیلی ساده است. بلیط گرفتم و رفتم کالیفرنیا! دو هفته را به خودم استراحت دادم و در خانه‌ی پدر و مادرم ماندم. در همان دوران، شوهرخاله‌ام تماس می‌گرفت و خواهش می‌کرد یکبار دیگر با کنسولگری تماس بگیرم و ببینم آیا ویزایم حاضر شده یا نه. می‌گفت خاله‌ام دچار افسردگی شده، چون امیدش به این بود که بعد از بیست سال یکی از اعضای خانواده‌اش را ببیند. بعد به من گفت که به شهردار شهرشان که آشنایشان هم هست سفارش کرده که برای من دعوتنامه بفرستند! چند روز بعد از وزارت امور خارجه‌ی آرژانتین با خاله‌ام تماس گرفتند و گفتند که منتظر مهمانتان باشید. تمام این اتفاقات در آرژانتین در حالی افتاد که کنسولگری همچنان سکوت کرده بود و دلش نمی‌خواست جلوی این ایرانی لجباز کم بیاورد. بالاخره به آنها تلفن زدم و آنها خیلی بی‌تفاوت گفتند که بله، ویزا حاضر است، و فقط سه ماه مهلت دارید که به آرژانتین پرواز کنید و بیشتر از سه هفته هم نمی‌توانید بمانید. بلیط کنسل شده را با پرداخت جریمه و ما به التفاوت برای ماه اپریل تعویض کردم و چون دیگر انگیزه‌ای برای این سفر نمی‌دیدم، حتی چمدان قبلی را هم باز نکردم. با همان چمدان که برای ماه فوریه (چله‌ی تابستان) بسته بودم، ماه اپریل (وسط پاییز) به آرژانتین پرواز کردم و البته با آنهمه لباس تابستانه که در هوای سرد پاییزی به درد نمی‌خورد، سه هفته را در کنار خانواده‌ی خاله‌ام به خوشی گذراندم. 
آخر قصه را هم برایتان بگویم، که بعد از برگشت از این سفر، روی پیامهای پیغامگیر تلفن به پیغامی از کنسولگری بولیوی برخوردم که می‌گفت برای تکمیل تقاضای ویزایم باید به دفتر کنسولگری مراجعه کنم! 

این مطلب همچنین روی میهن بلاگ و بلاگ اسکای منتشر شده.