۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

شوخی بردار نیست!

نمی‌دانم که آیا ویرووسهای سمج موجود در ایران از خارج رفته های سوسول بیشتر خوششان می‌آید یا اینکه من یک ویرووس‌ربا نصب کرده‌ام توی بدنم و هر بیماری عجیب و غریبی را با نهایت شدتش می‌گیرم و ولم هم نمی‌کند! خلاصه خواستم مثل خاله جانتان سفارش کنم که جان هر کسی که دوست دارید این روزها مواظب باشید، غذا و نوشیدنی بیرون را نخورید، دست و صورتتان را مرتب بشویید و این توصیه‌ها را جدی بگیرید، تا از این ویرووس اسهال و استفراغ خانمان برانداز در امان بمانید. 
باقی بقایتان. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

فرزند فضل الله

عمه جان پرت زياد مى گويد. ديشب مى گفت نسب ما از يكى از اجداد پدرى به دامغان مى رسد. اين داستان پيدا كردن رگ و ريشه دارد برايم جالب مى شود. از طرفى حتى اگر يكى از دورترين نياكان ما اهل دامغان باشد من فرزند خلف او خواهم بود، فرزند دشتهاى حاشيه كوير، فرزند آباديهاى دلنشين، فرزند آبى ترين آسمانها.

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

آبهاى جنوب

در چابهارم. 
بودن در اين شهر آرزوى ديرينم بود. آمدم، دوستش داشتم، دوست داشتنى هايش را دوست داشتم، از نداشته هايش دلم گرفت، اما امشب تجربه ى عجيبى داشتم. امشب به عشق پا زدن به آب درياى عمان به ساحل رفتم. ماه بالاى سرم مى درخشيد، نور مهتاب روى موج مى رقصيد وبعد مى شكست، اما كفشها را كه كندم، جلو رفتم و جلوى فرود موجها ايستادم ترسى تيره مرا به آغوش گرفت. آب به پاهايم رسيد، ترس از پاهايم بالا آمد، بدنم لرزيد. اين آب كه آرزوى ديدنش را داشتم حالا مرا طلسم  مى كرد. پا عقب كشيدم. به آب، به آسمان نگاه كردم، به آب خيره شدم. دريا مرا از خود مى راند. پيامش را دريافت كردم و به آن احترام گذاشتم.