۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

Neutzzele

نویتسله شهر کوچک جالبی‌ست. معروفیتش بخاطر کلیسای باروک زیبا و زردرنگش است و همچنین کارخانه آبجوسازی کنار کلیسا که چهارصدسال قدمت دارد و در گذشته تنها برای مصرف روزانه‌ی راهبها کار می‌کرد. امروزه این کلیسا و کارخانه‌ی آبجو سازی در شهر زیبا و فضای طبیعی اطراف آن به مقصد گردشگری مهمی در شرق آلمان تبدیل شده‌اند. نویتسله در مسیر قطار بین کوتبوس و فرانکفورت اودر قرار دارد. در واقع بازدید از آن هم در همان روز بازدید از فرانکفورت اودر انجام شد اما فراموش کرده بودم درباره‌اش بنویسم. 
از ایستگاه قطار به طرف کلیسا

دورنمای کلیسا و دریاچه‌ی روبروی آن

کلیسا 

کارخانه آبجوسازی مربوطه

از نمایی دیگر

و من هنوز از دیدن تاریخ روی دیوارها هیجان‌زده می‌شوم

کلیسای محلی کاتولیک سن مارین

ورودی کلیسا

همه‌ی بندگان آقا عیسی مسیح 

شلوغی طراحی داخلی این کلیسا بی‌نظیر است. تا بحال مانند آن را ندیده‌ام

همه جا گچبری و مجسمه و آب طلا

حواریون در حال نوشتن و فرشتگان در حال شلنگ تخته انداختن؟

منطقه‌ی قشر خاص

کاری که دوست داشتم انجام بدهم اما هنوز انجام ندادم مقایسه‌ی انسانشناختی و زیبایی شناختی
 تصویر مسیح و مریم در مناطق مختلف دنیاست.

تزیینات یکی از تالارها

نمای دیگری از برج کلیسا

و یک باغ رومی کامل با تمام ویژگی‌های آن پشت کلیسا قرار دارد

این یک کلیسای دیگر است، کلیسای پروتستان نویتسله در همسایگی کلیسای کاتولیک و در حال حاضر در حال تعمیر.
 اگر با این تور همراه نشده بودم نمی‌توانستم به داخل آن بیایم.

ترکیب رنگ نقش بسزایی در جلوه‌ی این گچبری‌ها داشته

کم نیستند نمونه‌های مکانهای مذهبی پرزرق و برق، درست در کنار همدیگر. جالب اینجاست که هر دو به یک خدا و یک پیامبر اعتقاد دارند،
 اما باید جلوی همدیگر قد علم کنند و به همدیگر اثبات کنند که خدایشان بهتر بوده

فضای پشت کلیسای پروتستان، که همانطور که می‌بینید از توی حیاط با کلیسای کاتولیک مربوط است

باغ رومی. به راحتی می‌توانستیم کلاس منظر فرهنگی در مورد باغ رومی را در این مکان برگزار کنیم
که آنهم بخاطر ناهماهنگی‌های دانشگاه انجام نشد

تمام المانهای باغ رومی رعایت شده‌اند

در نظر برخی این باغهای رومی نمونه‌ی عالی از نظم و ترتیب هستند، و برخی آنها را خسته کننده و یکنواخت می‌دانند. تفکر گروه اول به طراحی باغهای باروک و تفکر گروه دوم به طراحی باغهای انگلیسی انجامید.

نمای دیگری از کلیسای کاتولیک

آقا و خانم دوچرخه سوار سوغات کارخانه را در کیفها جاسازی می‌کنند
بسته‌بندی‌های کارخانه بسیار جالب توجهند

بطری مقدس!

Lübbenau Spreewald

بعد از دو روز برویم نرویم‌ها، بالاخره امروز راه افتادم بروم لوبناو. تعریفش را قبلا شنیده بودم و در بعد از ظهر گرم تابستانی راه افتادم به سمت ایستگاه قطار. لوبناو در مسیر قطار بین کوتبوس تا برلین، شهر کوچک و دلنشینی‌ست که بخاطر کانالهای آب و قایقهای چوبی و قدیمی‌اش معروف است. امروز در لوبناو فستیوال تابستانه برگزار می‌شد، پس فضای شهر کمی غیر عادی می‌نمود، اما با اینحال فرصت شد که در خیابانهای زیبا قدم بزنم و از تماشای گلدانهای گل جلوی در خانه‌ها، و فضای عمومی مردم‌پسندش لذت ببرم. البته دوربین بی‌نوا دارد نفسهای آخر را می‌کشد و وقتش شده بعد از پنج سال بازنشسته شود. 
موزه ی شهر

به سمت محل فستیوال

خانم مهربان در حال پخت برتسل
هر چه تند رفتم به این خانم با لباس صُربیها نرسیدم
 صُربها، بخش فراموش شده‌ای از سرزمین پروس هستند که این روزها تنها تعداد کمی از آنها باقی مانده‌اند. زبانشان ریشه‌ی اسلاوی دارد اما تعداد افرادی که به این زبان تکلم کنند اندک است. قسمت اعظم این انقراض، از زمان جنگ جهانی دوم شروع شد، که در آن صُربها آلمانی شناخته شده و زیر مجموعه‌ی وندیش قرار گرفتند که تغییرات اساسی در فرهنگ، پوشاک و زبان آنها پدید آورد. همچنین در زمان جدایی دو آلمان، درگیریهای بسیاری بین حکومت کمونیستی با مردم به شدت مذهبی منطقه اتفاق افتاد.
نمونه لباس صُربها را در این کارت پستال می‌توانید ببینید

چقدر این فضا جان می‌دهد برای تجمعات دوستانه

و قایقهای چوبی، موفق نشدم آنها را پر از مسافر ببینم

وسایل پذیرایی هم مهیاست
گردش در شهر به فضای کاخ لینار ختم شد، جایی که خانواده ی ایتالیایی لینار در قرن شانزدهم به آن نقل مکان کردند  و کاخ و محوطه‌ی عریض و طویلی برای خود دست و پا کردند. ساختمان کاخ در ابتدا قرون وسطایی بود اما بعدها به دوره رونسانس تغییر پیدا کرد. فضای سبز اطراف نیز طراحی باغ انگلیسی داشت و سعی شده بود که بیشترین شباهت با فضای دست نخورده‌ی طبیعی را داشته باشد. علاوه بر ساختمانها که آرم حمایت سپر آبی دارند، درختهای این باغ عظیم و با ابهت هستند. درختها همیشه مرا جادو می‌کنند. 
بخش دیگری از تاریخ این کاخ آنکه در سال ۱۹۴۴ یکی از نوادگان لینارها که ژنرال عالیرتبه‌ی ارتش نازی بود، در سوء قصد نافرجام به هیتلر دست داشت و باعث شد که کاخ توسط نازیها مصادره شود. بعد از جنگ و در حکومت آلمان شرقی کاخ به عنوان بیمارستان و باغ آن به عنوان پارک عمومی مورد استفاده قرار گرفتند. سرانجام پس از اتحاد دوباره‌ی دو آلمان کاخ خریداری شد و به هتل تبدیل شد. مجسمه‌های اشرافی که در زمان حکومت کمونیستی برای مصارف صنعتی ذوب شده بودند به شکل اولیه‌شان ساخته شدند و نامگذاری بخش‌های مختلف به نامهای اصلی‌شان انجام شد.
اسطبل در سمت چپ و مهمانخانه در سمت راست عکس، هر دو بخشهایی از هتل هستند

کاخ لینار، ورودی امروزی
نمای پشت کاخ. ورودی پشتی امروزه استفاده نمی‌شود
فضای باغ

ساختمان دیگری در محوطه که به عنوان رستوران استفاده می‌شود

نمای داخلی

ورودی از یک زاویه‌ی دیگر
و اما کاخ- هتل
به فضای جلوی کاخ نزدیک شدم. از رستوران فضای گذشتم و به سمت درب ورودی رفتم. در واقع چون هیچ تابلویی به نشانه‌ی هتل آنجا وجود نداشت قصدم این بود که بروم ببینم ساعات بازدید چه ساعاتی هستند. اما با یک تابلو با چهار ستاره برخوردم و تازه متوجه شدم اینجا هتل است. خوشحال شدم و رفتم تا درب ورودی را باز کنم. متاسفانه از درب ورودی عکس ندارم، در واقع کسی باید می‌بود تا از من در حال باز کردن دری دراز که دستگیره اش جلوی صورتم بود عکس بگیرد. عکس کمدی خوبی از آب در می‌آمد. وارد شدم و از تماشای فضای کاخ به وجد آمدم. با دو خانم کارمند خوش‌برخورد صحبت کردم و آنها گفتند البته که می‌توانم به همه جای کاخ سرک بکشم! جستجو آغاز شد.
یکی از راهروها

اگر کنجکاو بودید که ویترین سمت راست عکس قبلی چه بود، یک ویترین فروش عطر و لوازم بهداشتی به شکلی لوکس

این فضا مرا به خیالات شب نشینی‌های داستانی می‌برد

معمولا از دستشویی‌ها عکس می‌گیرم اما منتشر نمیکنم. این اما استثنا بود. تا بحال اتاق تعویض پوشک بچه با این سلیقه ندیده بودم.

و از پله ها بالا می‌روم

و همچنان بالا می‌روم
و باتری دوربین تمام می‌شود!!!!

۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

ایستگاه

ذهنم کشش پرداختن به موضوعات پراکنده را ندارد. وقتی زندگی سرعت می‌گیرد حالم بد می‌شود. وقتی چند مسئولیت متفاوت سرم ریخته، کم می‌آورم. حالا وضع بهتر می‌شود. فقط ده روز مانده تا اینکه دوباره خودم باشم. 

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

دنیاهای از راه دور

برادرم عکسی برایم فرستاده از بابا توی باغچه‌اش. از وقتی این باغچه را گرفته دیگر نمی‌شود پیدایش کرد. از ریحان ایرانی تا بادمجان و بامیه همه چیز کاشته. هر بار از مامان می‌پرسم بابا خوب است؟ می‌گوید در حال باغبانی‌ست. عکسی که برادرم فرستاده بیش از هر گفتگوی دیگری دلم را گرم و مرا دلتنگش می‌کند.

*****

صدای زنگ اسکایپ می‌آید. اسم خاله‌ام است اما شوهر خاله‌ام جلوی دوربین نشسته و دارد قلیان می‌کشد. هنوز نمی‌دانم تنباکوی قلیانش را از کجا می‌آورد وسط آن برهوت در وسط آرژانتین! رفته‌اند خانه‌ی پسرخاله‌ام برای ناهار. همه‌ی خانواده‌ی بزرگ دور هم جمع شده‌اند. شوهرخاله لپتاپ را برمیدارد و توی خانه می‌چرخد تا من با همه سلام و علیک کنم. تصویر خراب می‌شود اما صداها هنوز شفافند. مادر کریستینا را با خاله‌ام اشتباه می‌گیرم. همه با چند کلمه خوش و بش می‌روند. شوهرخاله جلوی تصویر نامشخصی از یک شخص می‌گوید دون مارسلو. دون مارسلو، پدربزرگ کریستینا با گرمی و صمیمیت خاصی احوالپرسی می‌کند. با آن لهجه‌ی غلیظ آرژانتینی انگار کلمات را در حبابهای خوش عطر می‌فرستد به اتاقم. مرا می‌برد به گوشه‌های دنج و صمیمی آرژانتین که دوست دارم به آنها برگردم. لپتاپ همچنان دارد در خانه چرخ می‌خورد و من اینجا در اتاقم به مهمانی آرژانتینی دعوت شده‌ام. 

*****

برای عمویم پیغام می‌نویسم نیستید یک گپی با هم بزنیم؟ دلم برای خنده‌هایتان تنگ شده! 

*****

پارسال همین روزها بود که به فضای دلتنگی‌هایم دعوت شدم. گردشی در حیاط خانه‌ی قدیمی در یزد، با پس‌زمینه‌ی نوای تار. اگر در یک اتاق بی صدا در یک شهر بی‌اتفاق در گوشه‌ی شرقی آلمان بودید می‌فهمیدید این گردش اسکایپی با دل من چه کرد. 

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

برلین با چشم‌های باز

اینبار که در خیابانهای برلین قدم می‌زنید کمی سر به زیر راه بروید. حتما این پلاکهای فلزی را کف پیاده رو خواهید دید. پلاکهای نام یهودیانی که تا قبل از جنگ جهانی دوم در این خانه‌ها می‌زیستند...