ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

آنتیگوا

این ماجرا مربوط می‌شود به سال دو هزار و نه میلادی (هشتاد و هفت شمسی).

حوالی ظهر بود و همراه الخاندرو در گواتمالاسیتی ول می‌چرخیدیم. گفته بودند منطقه‌ی مرکزی شهر بسیار ناامن است و بهتر است از آن دوری کنیم. ما هم رفته بودیم برای تماشای موزه‌ی انسانشناسی که بخاطر مصادف شدن با روز دوشنبه تعطیل بود. واقعا علاقمند بودم موزه‌ی انسانشناسی و باستانشناسی پایتخت را ببینم، خصوصا که بخاطر این سفر از کلاسهای دانشگاه غیبت کرده بودم و باید دست پر برمی‌گشتم. الخاندرو گفت می‌توانیم برویم آنتیگوا، شهر قدیمی در یکساعتی گواتمالاسیتی. بهترین استفاده از فرصت بود. تنها مشکل، تمام شدن باتری موبایل بود که ارتباط ما را با کسانی که منتظرمان بودند قطع می‌کرد. گفتم خب از تلفن عمومی بهشان خبر می‌دهیم. برویم! 
سوار مینی‌بوسهای شهری شدیم که در حالت عادی همراهانمان ما را از آنها منع می‌کردند. البته حق داشتند. همین سه روز پیش بود که راهزن‌ها به یک مینی‌بوس حمله کرده بودند و با خالی کردن جیب مسافرها، راننده‌ی بخت برگشته را کشته بودند. اما با اینحال هیچ‌چیز جای یک مینی‌بوس سواری در امریکای مرکزی را نمی‌گیرد. راننده‌هایی که با غرور فرمان بزرگ را می‌چرخانند، دستور می‌دهند، فحش می‌دهند، بر خیابانهای گواتمالاسیتی حکومت می‌کنند. به خودم لعنت می‌فرستادم چرا ضبط صوت ندارم تا این سر و صداها را ثبت کنم. از الخاندرو پرسیدم این مامور پلیس کنار راننده چه‌کار می‌کند؟ گفت برای مراقب از راننده و مسافرها گمارده شده، اما فایده‌ای ندارد. راهزنها که اسلحه‌شان را بیرون بیاورند از هیچکس کاری ساخته نیست. همین مامورها اولین کسانی هستند که کشته می‌شوند. 
از همراهی با الخاندرو بسیار خوشحال بودم چون باعث می‌شد اسپانیولی‌ام را تقویت کنم. بقیه، اصرار داشتند که با من انگلیسی حرف بزنند و هر چقدر اصرار می‌کردم چندان اهمیتی نمی‌دادند. الخاندرو به من مکانهای مختلف را نشان می‌داد. اینجا دانشگاه ملی‌ست، آنجا بازار محلی، آنجا کاخ ریاست جمهوری. بالاخره در ترمینال پیاده شدیم، جایی که اتوبوسهای رنگارنگ، سرویس‌های دست دوم مدارس امریکایی که با اشکال و رنگهای گوناگون تغییر شکل داده شده بودند و بوقهای عجیب و غریب رویشان نصب بود، متوقف بودند و برای آنتیگوا و مقاصد دیگر مسافر جمع می‌کردند. برایم جالب بود که صندلی‌ها با همان اندازه و فواصل مورد استفاده‌ی بچه مدرسه‌ای‌ها در جای خود باقی بود، بسیار فشرده و نزدیک به هم. حتی من و الخاندرو که هر دومان قد کوتاه بودیم طوری نشسته بودیم که زانویمان به صندلی جلو می‌خورد. اتوبوس رنگارنگ ما با سر دادن بوق گوشخراشش حرکت کرد و من در لذت همنشینی با زنان و مردان مایا و لباسهای محلی‌شان غرق بودم. اتوبوس در هر نقطه‌ای که مسافری ایستاده بود سرعت را کم می‌کرد و مسافر بالا می‌پرید. کم‌کم صندلی‌ها پر می‌شد، تا جایی که به جای دو نفر، سه نفر روی هر صندلی می‌نشست. این مطلب برای من که آمادگی قبلی برایش نداشتم عجیب بود و از طرفی وقتی دست بلند کردم که پشت شانه‌ی الخاندرو بگذارم تا راحت‌تر جا بشویم، متوجه شدم که او را معذب کرده‌ام. بعدها فهمیدم تماس بدنی، هر چند اتفاقی، در گواتمالا عملی مذموم شناخته می‌شود و مردها و زنها معمولا یک فاصله‌ی اندک را حفظ می‌کنند، همینطور سلام و احوالپرسی‌شان تنها به دست دادن و نهایتا بوسه‌ای روی گونه‌ی راست ختم می‌شود و معمولا کسی اهل در آغوش کشیدن شخص دیگر نیست. 
الخاندرو گفت منتظر باش که شاید نفر چهارمی هم به صندلی‌مان اضافه شود! نفر چهارم قرار بود در فضای باریک  بین دو صندلی  ردیف اتوبوس خودش را جا بدهد، که با جثه‌ی کوچک گواتمالایی‌ها کار چندان مشکلی به نظر نمی‌رسید. اتوبوس در جاده به پیش می‌رفت و زنها و مردان مایا با صدای آرام گفتگو می‌کردند. کسی صدایش را بلند نمی‌کرد و یکجور احترام در همه اشخاص حاضر دیده می‌شد. 
در آنتیگوا، آنقدر گیج زیبایی شهر کلونیال و مردمش با لباسهای محلی شدم که تلفن زدن پاک یادم رفت. البته آنتیگوا به شدت توریستی‌ست، اما این توریستی بودن بی‌دلیل نیست. شهر، با معماری باروک و کلیساهای ویران شده مثل یک گنجینه بود که هر مسافری را به تمجید وامی‌داشت. این شهر سومین پایتخت مستعمره‌ی اسپانیایی گواتمالا بود و به "سانتیاگو د لس کابایروس Santiago de los Caballeros" معروف بود. این مستعمره بخش وسیعی از جنوب مکزیک و بخشهایی از سایر کشورهای فعلی امریکای مرکزی را در برداشت. در سال هزار و هفتصد و هفده زلزله‌ی شدیدی شهر را ویران کرد که ساختمانهای مخروبه‌ی کلیساها هنوز از آن زمان به جا مانده‌اند. چیزی که برای من جالب بود، مجسمه‌های برخی از این کلیساها بودند که بدنه‌ی آن به جا مانده بود اما سر مجسمه کنده شده بود و منظره‌ای عجیب به این مکانهای مقدس می‌داد. 
ساختمانها و معماری قدیمی شهر، مطمئنن بزرگترین زیبایی آن به شمار می‌رفت، اما من عاشق منظره‌ی قله‌های آتشفشان بودم که در نزدیکی شهر قرار داشتند. ولکان د آئوا Volcan de Agua یا آتشفشان آب، پاکایا Pacaya، دو قله‌ی دوقلوی آکاتنانگو Acatenango و ولکان د فوئه‌گو Volcan de Fuegoیا آتشفشان آتش. هر کدام از این آتشفشانها در تاریخ معاصر فعالیت آتشفشانی داشته‌اند و ولکان د فوئه‌گو همچنان فعال است و اغلب بخار یا گازهای آتشفشانی بر روی آن دیده می‌شود. 
یک چیزی که محیط آنتیگوا را دلپذیر می‌کند، وجود دانشگاهها و مدارس زبان اسپانیولی‌ست. این شهر به عنوان یکی از مهمترین مراکز آموزش زبان اسپانیولی معروفیت دارد و همیشه مملو از دانش‌آموزان و دانشجویان از نقاط مختلف جهان است، که در کنار مردم محلی، منظره‌ی جالبی را پدید می‌آورند. 
با الخاندرو کوچه به کوچه می‌رفتیم و به ویرانه‌های کلیساها سر می‌زدیم. طبق معمول من حرف نمی‌زدم تا الخاندرو من را به عنوان دانشجوی گواتمالایی جا بزند و بلیط ارزان بگیریم. با پولی که از این ترفند برایمان باقی ماند به یک رستوران رفتیم و دو نوشیدنی میوه‌ای عالی خریداری کردیم تا با ناهارمان بخوریم. بعد تا عصر در بازار نزدیک ترمینال چرخیدیم و در تنوع ماسکهای چوبی و البسه‌ی محلی با رنگهای تند گم شدیم. شب، وقتی به گواتمالاسیتی برگشتیم متوجه شدیم که خبر ندادنمان بقیه‌ی گروه را بسیار نگران کرده بود و آنها پاک از بازگشت ما ناامید شده بودند. 
بار دوم که به آنتیگوا رفتم، چهار نفر بودیم، و سوار موتور سه‌چرخه‌های مسافربری معروف به توک توک شدیم. چپیدن چهارنفری‌مان در فضایی که فقط برای دونفر جا داشت و عبور از خیابانهای سنگفرش و پر دست‌انداز نفسمان را از خنده بریده بود حتی موقعی که درب سمت دیگر باز شد و من دست ماریا را گرفته بودم که پایین نیفتد. این سفر دوم هم نگرانی‌های خاص خودش (اینبار هم نه برای ما) را داشت. بچه‌ها تلفن می‌زدند و می‌پرسیدند زلزله را حس کردید؟ و ما هم که بین زمین و آسمان بودیم می‌گفتیم نه. آن‌روز رکورد زلزله‌های خفیف به بیست و یک مورد رسید که ما هیچکدام را حس نکردیم، اما از طرفی می‌دانستیم منطقه‌ای که بین پنج آتشفشان واقع شود و بیست و یکبار زمینش بلرزد چندان منطقه‌ی امنی نیست! 

آتشفشان آب، در کادر کج دوربین من، شاید هم قاب کج پنجره

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

زیباترین نقطه در سن‌فرنسیسکو

زیباترین نقطه در سن فرنسیسکو نه پلهای معروفش هستند، نه پارکهایش، نه خیابانهای پر سراشیب و رنگارنگش. زیباترین نقطه در سن فرنسیسکو خانه‌ای متروکه در درّه‌ی نوآ ست که صاحبش چندین سال است عمرش را داده به شما، و بچه‌هایش نتوانستند بر سر ارث و میرات به توافق برسند. این شد که این خانه و حیاط بزرگش از گزند دست انسان دور مانده و درختهای سیب و گلابی و آلوی قرمز و انجیرش در اقدامی نمادین به رشد خود ادامه دادند و هر سال بار بیشتری نسبت به سال قبل دادند و امروز که چشم من به این باغ کوچک شگفت انگیز افتاد، از تماشای شاخه‌های سنگین از میوه های رنگارنگ و زمین پوشیده از علف‌های هرز یک متری با شادمانی یک نفس عمیق کشیدم و فکر کردم چقدر زمین دور از دست بشر زیباست. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

جمع‌بندی اسکاندیناوی

اگرچه در این سفر به جای معاشرت با مردم محلی، با مهاجرین و خصوصا ایرانی‌ها در ارتباط بودم، اما یکی دو نکته به‌خاطرم آمد که بنویسم تا یادم نرود. اولین نکته، یک عادت سوئدی‌هاست که در برخورد اول همه را به اشتباه می‌اندازد. وقتی با سوئدی‌ها حرف می‌زنید، ممکن است یکمرتبه نفسشان را با صدا به درون بکشند، حالتی که معمولا ما برای ابراز تعجب ناگهانی نشان می‌دهیم، در حالی که این تنها یک خصوصیت رفتاری عادی در سوئد است، انگار می‌خواهند بگویند که دارند به حرفت گوش می‌دهند و توجه دارند. بنابراین وقتی برای اولین بار چنین حرکتی را از یک سوئدی می‌بینیم وحشت می‌کنیم که مگر چه چیز اشتباهی گفتیم؟ و مخاطب سوئدی ما با خونسردی صحبت می‌کند یا منتظر باقی حرف ماست. به قول علی، این سکوت سوئدی‌هاست!
نکته‌ی بعدی اصرار سوئدی‌ها به تساوی زن و مرد است و حتی از کودکی سعی می‌کنند دخترها و پسرها یکسان بزرگ شوند و فرق چندانی بین لباسهای دخترانه و پسرانه و مدل موهایشان وجود ندارد. شاید در نظر اول دیدن دخترهای جوان که در حال انجام کارهای سنگین هستند عجیب به نظر بیاید اما با توجه به قانونشان، این مطلب امری عادی‌ست. البته مواردی هم هست که به قول ئه‌سرین از آنطرف بام افتاده. در واقع اینجا صحبت از اینکه زنها حقوق برابر با مردها دارند نیست، زنها باید برابر با مردها باشند! پس مثلا اگر برای پذیرش در یک رشته‌ی معمولا مردانه (به طور مثال کار با ماشین‌آلات سنگین) ده مرد و یک زن داوطلب هستند، شخص مونث به طور قطع نسبت به باقی افراد شانس بیشتری برای پذیرفته شدن دارد و  ربطی به امتحان دادن و امتیاز آوردنش ندارد. همچنین از حالا مشخص شده که جانشین پادشاه سوئد، دخترش خواهد بود و نه پسرش، چون این تساوی باید رعایت شود. بنابراین دیدن آقای شاهزاده که در محله‌ای تجاری در استکهلم زندگی می‌کند و مثل مردم عادی هر روز به محل کارش می‌رود، هیچ هم چیز عجیبی نیست.
نکته‌ی بعدی که در تمام این مناطق که سفر کردم، به چشمم آمد، توجه و مهارت مردم در انگلیسی صحبت کردن بود. مردم به راحتی و بدون تعصب، سئوالات ما به زبان انگلیسی را پذیرا می‌شدند و پاسخ می‌دادند. خصوصا در نروژ، لهجه و گرامر انگلیسی مردم عادی بسیار خوب بود، و البته، از اینکه این مطلب را به آنها می‌گفتیم خیلی خوشحال می‌شدند. تصور غلطی‌ست اگر فکر کنیم که همه‌ی مردم اروپا انگلیسی می‌دانند و یا علاقه به ارتباط برقرار کردن بوسیله‌ی این زبان دارند. در سفرهای قبلی‌ام، با مسافرهای سويسی و فرانسوی برخورد داشتم که انگلیسی نمی‌دانستند و برایشان مهم هم نبود. مطمئن هستم دوستانی که به بخشهای دیگر اروپا سفر کرده‌اند، تجربه‌ی بیشتری در این زمینه دارند. 
در کل این سفر، کپنهاگ برای من به مقصد مورد علاقه تبدیل شد. یک نوع انرژی خاص در این شهر جریان داشت که مرا به بازگشت و گذراندن مدت زمان بیشتر در این شهر ترغیب می‌کند. قسمت بزرگی از این حس خاص، مربوط می‌شد به دوچرخه‌ها، اما همچنین، چهره‌ی مردم، یک آرامش خوب در خود داشت. البته سوئدی‌ها، در مواقعی که از آنها سئوال می‌کردیم یا از آنها کمک می‌خواستیم، بسیار مهربان و صمیمی بودند، اما در حالت عادی، لبخندی روی لبها دیده نمی‌شد و همه جدی به نظر می‌رسیدند. نمی‌دانم چرا اینطور به نظر من آمد که مردم در کپنهاگ بیشتر لبخند می‌زنند. 
در مجموع سفر به اسکاندیناوی سفر خوبی بود. خصوصا اینکه این منطقه در حالت عادی، در اولویت نیست، اما زیبایی‌های خودش را دارد. در طول این سفر، به یک نکته‌ی دیگر پی بردم، و آن بی‌علاقه شدنم به سفر به اروپا بود. نمی‌دانم، شاید رفت و آمد با کسانی بود که به راحتی در اروپا گردش می‌کنند و اکثر کشورها را دیده‌اند، یا نزدیک بودن و قابل دسترس بودن کشورها، اما همین عمومیت اروپا به عنوان مقصد سفر، از علاقه‌ام به دیدنش کاست. انگار رفتن به اروپا و دیدن لندن و پاریس و رم کار خاصی نیست. همه فرصت انجامش را داشته‌اند و از این فرصت استفاده کرده‌اند. هر چه بیشتر به این نکته فکر می‌کردم، خاطرات سفر به امریکای جنوبی برایم پر رنگ‌تر می‌شد، و بیشتر به این نتیجه می‌رسیدم که باید سفر بعدی را به جای دورافتاده‌تر و غیر توریستی‌تری بروم. واقعیت این است که می‌دانم دیدن ونیز هرگز با تجربه‌ی لاپاز بولیوی برابر نخواهد بود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

سفرنامه‌ی سوئد ۸

چند روز آخر سفر در استکهلم بودم. بازهم پیش دوستان دوستان بودیم و از بودن با آنها لذت بردیم. در کل از آشنا شدن با آدمهای خوش‌برخورد و آسان‌گیر لذت بردم. برای دیدن شهر هیچ برنامه‌ای نداشتم. ذوق و شوق چندانی هم برای برنامه‌ریزی نداشتم. اما از جزیره‌ی گملااستان که خانه‌های قدیمی رنگارنگ دارد خوشم آمد. استکهلم در مجموع شهر زیبایی‌ست. محیط شهری با مردم گوناگون دارد و با تصوری که از یکدست سفیدپوست بودن مردم در ذهن ایجاد می‌شود متفاوت است. اما شهر بزرگ و غیر متمرکزی‌ست. شهر کلا مجموعه‌ای‌ست از جزیره‌های مختلف که با پل به هم مربوطند و اینطور نیست که همه‌ی دیدنی‌هایش در مرکز شهر جمع باشند. اینجا هم همچنان می‌شود از تکنولوژی و تفکر پشت آن چیزهای جدید یاد گرفت، و آنها را به مناطق دیگر انتقال داد. 
خانه‌ی فرهنگ شهر، در این مدت شده بود پاتوق من و ئه‌سرین. خصوصا طبقه‌ی پنجم که کافه و رستوران فضای باز دارد و در هوای آفتابی، بهترین نقطه برای نشستن و آفتاب دیدن و گپ زدن است. برنامه‌های موسیقی هم در همانجا اجرا می‌شود که ما برنامه‌ی تجربی سه گروه را دیدیم. یعنی در واقع آنقدر آن بالا نشستیم و گپ زدیم و تمرین گروهها را تحمل کردیم تا برنامه شروع شد و کسی از ما بلیط نخواست. گروه اول انگار تنها برنامه داشتند که قسمتی از قطعه‌های مختلف را اجرا کنند چون ما همچنان منتظر ادامه‌ی قطعه بودیم و آنها نواختن را قطع می‌کردند و دوستانشان تشویقشان می‌کردند و ما همدیگر را نگاه می‌کردیم که چه اتفاقی افتاد؟ گروه دوم برنامه‌ی جالبی اجرا کردند و از سازهایی استفاده کردند که نمی‌شناختم. گروه سوم قطعات فضایی، در مایه‌های ئی‌تی اجرا می‌کردند که البته خیلی هم طرفدار داشتند. داشتم کم‌کم درباره‌ی سلیقه‌ی هنری و موسیقایی جوانان سوئدی قضاوت می‌کردم که دوستان تماس گرفته ما را به یک بار در منطقه‌ی قدیمی شهر دعوت کردند. در زیرزمین قرون وسطایی و تنگ و تاریک، گروهی از نوازندگان و یک خواننده‌ (احتمالا از لوییزیانای امریکا) برنامه‌ای بسیار عالی اجرا کردند که به خاطره‌ی بسیار خوبی تبدیل شد. و اینطور سفر کوتاه من در اسکاندیناوی به پایان رسید.
در مجموع، از محبت و مهمان‌نوازی ئه‌سرین عزیزم و باقی دوستانی که تا این سفر نمی‌شناختم لذت بردم و از همه‌ی کسانی که مرا به شهرها و کشورهای دیگر دعوت می‌کردند ممنونم، خصوصا آنهایی که منتظر تماس تلفنی من بودند و فرصت نشد. این را بگذارند به حساب فراموشکاری من. 
تا سفر بعد به کجا باشد...