۱۳۹۹ مهر ۲۳, چهارشنبه

حالا که همزمان با رفتن استاد شجریان شروع شده، خودش کمک می‌کنه در بیام. انگار نشسته کنارم، دست گذاشته روی شونه‌م دلداریم می‌ده. 
یه لحظه خوشم، یه لحظه بغض همه‌ی عالم میاد رو سینه‌م. توی اسنپ نشسته بودم و صدای شجریان توی سرم. حتی فکر نمی‌کردم چی شد که اینطور شد. اصلاً به هیچی فکر نمی‌کردم. بغضم ترکید. راننده متوجه نشد. 
هر کی ازم می‌پرسه چطوری، جواب می‌دم خوب می‌شم. می‌دونم که خوب می‌شم. فقط امیدوارم تو این روزا که طاقت هیچی ندارم، دیگه هیچی پیش نیاد. 

می‌خواستم فقط آخر این داستان رو تعریف کنم اما مقدمه‌ش بیشتر شد.

دو سه سال پیش بود، همون سال که عید فطر همه‌ی جاده‌ها ترافیک تاریخی داشتن. الهه رفته بود شمال و اصرار به اصرار که تو هم پاشو بیا. چون خونه‌ی همکلاسی دانشگاهش رفته بود من نمی‌خواستم برم. از قبل قرار بود بریم سوادکوه و جایی چادر بزنیم. حوصله‌ی مهمونی‌بازی رو نداشتم ولی خیلی اصرار کرد. اون روز صبح عید فطر رفته بودم پارک ملت، برعکس شهر، اونجا کاملاً خنک بود. توی چمن‌ها نزدیک مجسمه‌ای که تو بچگی‌ها خیلی کنارش بازی می‌کردیم دراز کشیده بودم. تلفن زد و گفت من به خاطر تو اومدم شمال، کیسه خواب به این بزرگی رو هم با خودم آوردم! خلاصه دلم براش سوخت. حس کردم گیر یه خانواده مازندرانی افتاده و بلد نیست چطور به تعارفهای عجیب غریبشون جواب رد بده. گفتم برم نجاتش بدم. 
من هیچوقت نتونستم با مردم مازندران مأنوس بشم. هیچوقت خودم رو از اونها ندیدم. نه اون برونگرایی پر سر و صداشون رو داشتم نه یکمرتبه تشت و لگن زدن و رقصیدنشون رو. من یه بچه‌ی ساکت درونگرای کتابخون بودم که هر بار شمال می‌رفتم انگار یه جون ازم کم می‌شد. بعد هم مقایسه‌های ما با بچه‌های عمو و عمه که هیچوقت تمومی نداشت و مامان بابای ساده‌ی من که شاگرد اول بودن اون‌ها رو تو سر ما می‌زدن، که بعدها فهمیدیم وضع درسی اونا بدتر از ما هم بوده. اون دور هم نشستن‌ها و پشت سر دیگران حرف زدن‌ها که تمومی نداشتن، اون محبت‌ها و تعارف‌های غلیظ که هیچوقت باورشون نکردم، و وای وای تعارف‌های سر سفره‌شون. این شد که یه حس دافعه نسبت به مازندران پیدا کردم و با اینکه سوادکوه رو بی‌نهایت دوست دارم، ولی سعی می‌کنم از اون خط کوهستانی اونطرف‌تر نرم. 
آخ تا اینجاییم یه چیزی تعریف کنم که متوجه بشین. سال ۹۱ بود که از آلمان اومده بودم ایران و برخلاف انتظار عمو و فامیل، به جای شمال رفته بودم یزد و سفر جنوب. بهشون گفته بودم برای عید خودم رو می‌رسونم به شمال، و رسوندم. اما قطاری که باهاش داشتم می‌رفتم، حدود پنج دقیقه بعد از سال تحویل رسید به ایستگاه ساری. پیاده شدم  و یه کم دور خودم چرخیدم که خروجی کجاست و تلفن زدم به عمو که جواب نمی‌داد (معمولاً گوشی کنار دستش نیست) و پسر عمه‌م که گفت تاکسی بگیر بیا. اونهمه مسافر و آدمایی که به استقبالشون اومده بودن و تبریک عید می‌گفتن یهو بخار شده بودن. هیچ ماشینی نبود. منظورم فقط تاکسی نیست‌ها، هیچ ماشینی نبود. آدمها همه رفته بودن. ایستگاه تاکسی خالی بود، دفتر تاکسی تلفنی روبروی ایستگاه هیچکس توش نبود و تو خیابون هم کسی رد نمی‌شد و سکوت عجیبی حکمفرما شده بود. کلاً انگار تو یه فیلم آخرالزمانی وارد شده بودم که تصورش تو آلمان خیلی راحت‌تر بود تا تو شهر شلوغی مثل ساری. مثل بچه یتیم‌ها نشستم لب جدول و دوباره تلفن زدم. هیچکس نمی‌اومد دنبالم! همه مشغول دید و بازدید بودن! کلاً تجربه‌ی عجیبی بود. بگذریم. 
اون تپه‌ی چمن پرآرامش پارک ملت رو رها کردم و برگشتم خونه تا راه بیفتم به سمت ترمینال شرق. ساعت دوی بعد از ظهر بود که راه افتادم. طبق معمول روزهای تعطیل سواری‌ها نایاب شده بودن یا و یه اتوبوس بود که کمک راننده‌ش می‌گفت از جاده فیروزکوه می‌ره. پرسیدم جاده بازه؟ معلومه که می‌گفت بععععععله که بازه. 
همون اول من رو از جام بلند کردن چون یه زن و شوهر می‌خواستن با هم بشینن، اما ایندفعه منو با احترام بردن ردیف اول پیش یه آقای محترم که پزشک بود نشوندن و متعجب شدم. چیز دیگه‌ای که بهش دقت کردم این بود که راننده‌ی جوون اون اتوبوس بسیار مودب و با حوصله بود. با بوق و سبقت ماشینای دیگه اعصابش به هم نمی‌ریخت، با آقای پزشک گپ می‌زد، به دستیارش می‌گفت از راننده‌های دیگه از وضعیت جاده پرس و جو کنه، و خب همه چیز خیلی صلح‌آمیز بود. خود راننده به ما گفته بود که از دوآب ترافیک شروع می‌شه و من اونقدر با تغییرات جاده آشنا نبودم که بفهمم این ترافیک یعنی چی. در واقع سال‌ها بود که موقع تعطیلات سفر نمی‌کردم تا وقتم بیخود توی جاده‌ها تلف نشه. نمی‌دونم الان وضعیت بهتر شده یا نه ولی اون سال جاده‌ی فیروزکوه یه قسمت بین دوآب و شیرگاه داشت که جاده‌ش هنوز همون جاده دوطرفه تک بانده قدیمی بود و کل ماشینهایی که از تهران تا دوآب گاز می‌دادن به اون تنگراه (bottleneck) می‌رسیدن و خب کسی به کسی راه نمی‌داد. نتیجه این شد که ساعت‌هاااااااا توی اون نقطه توی ترافیک بودیم. واقعاً ساعتها که می‌گم حداقل ۵ ساعت می‌شد که در مجموع شاید یک کیلومتر جلو رفتیم. یادمه یه آقایی با بچه‌ش می‌اومد می‌خواست پیاده بشه، می‌رفت قدم زنون سیگاری می‌کشید، بچه‌ش یه کم راه می‌رفت، بعد منتظر می‌ایستاد که بیست دقیقه بعد اتوبوس بهش برسه. بدترین اتفاق هم این بود که هیچ آبادی‌ای برای دستشویی رفتن وجود نداشت. 
تصویر سورئالی که در ساعات پایانی اون شب یادمه، ماشین‌های خیلی زیادی بودن که داغ کرده بودن و کاپوت‌ها رو بالا زده بودن و بخار ازشون بلند بود، و اتوبوس ما مثل کشتی‌ از وسط کوههای یخ به آهستگی عبور می‌کرد و جلو می‌رفتیم. ما از توی اتوبوس به مردم جا مونده نگاه می‌کردیم و مردم جامونده هم به ما. کاملاً یه صحنه‌ی سینمایی. 
ساعت یک و نیم شب رسیدیم قائمشهر و وقتی به خونه‌ی دوست الهه رفتم بدون سلام و کلام فقط پرسیدم دستشویی کجاست و دوان دوان به دستشویی رفتم تا در کنج این عبادتگاه دست‌کم گرفته شده شکرگزاری کنم. بعدش هم اومدم و با دوست الهه آشنا شدم. عیب مازندران همه گفتم هنرش را نیز بگویم. دوست الهه خیلی صمیمی و آروم بود. بسیار آسون‌گیر و با آرامش، و بلند هم حرف نمی‌زد. برای کاری مونده بود قائمشهر و خانواده رفته بودن یکی دو روز بلده هوای خنک بخورن و البته به الهه اصرار کرده بودن که باهاشون بره. حالا الهه هوس کرده بود بلده و یوش هم بره! من که تا اینجا اومده بودم دیگه راه فراری نداشتم، از طرفی یوش و بلده رو تا بحال ندیده بودم پس گفتم باشه بریم. 
صبح که برای یه صبحانه‌ی طولانی با دوست الهه دور میز نشستیم و گپ زدیم. بعد راه افتادیم و البته اونها چون همیشه با ماشین شخصی اینطرف اونطرف رفته بودن هیچ ایده‌ای نداشتن که آدمای بی ماشین چطور باید از قائمشهر برن بلده. کسی بهمون راهنمایی کرد برین آمل از اونجا می‌تونین برین. خب باید بگم از تمام شهرهای مازندران از آمل بیشتر می‌ترسم! و البته توی این سفر معلوم شد که ترسم بی‌دلیل نبود. به آمل که رسیدیم من دنبال پیدا کردن ترمینال بودم که مسیر درست رو بهمون نشون بده و از شانس بد در یه میدون اصلی (که کنار همون ترمینال هم بود) الهه از دو سه تا راننده که کنار ماشیناشون ایستاده بودن سئوال کرد ما چطوری می‌تونیم بریم بلده. خب، شکار شدیم. راننده‌ها زود دوره‌مون کردن و گفتن ترمینال دوره و ما خودمون راننده خطی هستیم و می‌بریمتون و از ترمینال کسی نمی‌برتتون و شلوغ بازی مازندرانی که من خوب باهاش آشنا بودم، اما الهه‌ی طفلی از کرمان آروم و کم اتفاق اومده بود و وسط این عده گیج شده بود. 
من همچنان دنبال ترمینال بودم ولی الهه گفت خسته‌ست و کوله‌ش سنگینه و نمی‌تونه بیشتر راه بره و با همینا بریم. واقعاً هم بدترینشون به تور ما خورد. یه جوون که دست راستش شکسته بود و انقدر دور و بر ما بلندبلند حرف زد و سر و صدا کرد که الهه گفت بیا با همین بریم ما رو کشت. من اینجوری بودم که نهههه!!!! یادم نیست ولی فکر کنم پسره می‌گفت با هشتاد تومن می‌بره و اگه تو راه هم مسافر سوار کرد کم می‌کنه. مسافری که قرار نبود سوار کنه، اصلا سمت مسافرها هم نمی‌رفت. ما رو رسماً دزدیده بود. البته داشت به مقصد می‌برد، ولی توی راه دائم در حال نقشه کشیدن بود و تلفنی به رفیقاش می‌گفت دوتا گاگول رو سوار کرده. من مازندرانی می‌فهمم ولی خوب حرف نمی‌زنم. توی مسیر هم حواسم به حرفاش بود که چه بلایی می‌خواد سرمون بیاره. 
یه جا پسره گفت اجازه بدین من برم خانمم بیارم سوار کنم با ما بیاد که من کفرم بالا اومد که تو گفتی می‌خوای مسافر سوار کنی الان این بازیا چیه، نخیر من نمی‌خوام کس دیگه‌ای رو سوار کنی. خب معلومه که پسره بیشتر لج کرد. یه جا الهه گفت پسره داره اس‌ام‌اس می‌زنه. آیا من عصبانی نشدم و خشتک پسره رو عمامه نکردم؟ همانا شما هیچ آشنایی‌ای با عصبانیت من ندارید، بخصوص وقتی یه راننده با دست شکسته و اخلاق گند تو جاده‌های پیچ در پیچ کوهستانی در حال اس‌ام‌اس زدن باشه. خلاصه چنان دعوایی باهاش کردم که می‌خواست تو همون جاده بلده ما رو بندازه توی دره!! (دقیقاً اونجایی که باید مدارا می‌کردم طاقتم تموم شده بود). خلاصه پسره سر لج افتاد و انقدر حرف زد و روی اعصاب ما راه رفت و از خرابی جاده و تعمیر ماشین قراضه‌ش و چیزای دیگه گفت که ما رو بالاخره با تیغ زدن صد و بیست تومن پیاده کرد. واقعاً انقدر عصبی شده بودم نفهمیدم چی شد که ما صد و بیست تومن به پسره دادیم، فقط برای این‌که شرّش رو کم کنیم. 
آدرس رو پیدا کردیم و رفتیم خونه‌ای که خانواده مادر و دایی دوست الهه اجاره کرده بودن. یه اتاق دراز و یه اتاق کوچیک و دوازده سیزده‌نفر آدم که حالا ما هم اضافه شده بودیم. خانواده بسیار مهربون بودن ولی دلیل نمی‌شد که خیلی تعارفی نباشن. من و الهه بعد از شکایت از پسر راننده، گفتیم ما می‌خوایم بریم یوش، خانواده گفتن ما دیروز یوش بودیم و نمیایم. ولی داماد خانواده گفت من می‌رسونمتون. آغاز کشمکش تعارف و اینا که ما خودمون می‌ریم، نه چه حرفیه ما می‌رسونیمتون. بالاخره ما تسلیم شدیم و داماد خانواده ما رو یوش رسوند.
آرامش برگشت. توی کوچه‌ها قدم زدیم، آروم شدیم، رسیدیم به خونه‌ی نیما که وای چه خونه‌ای. توی اون فضای کوچیک مربع ورودی خونه، همون‌جا که یه خانواده بودن بلیط می‌فروختن، نزدیک یکساعت چرخیدیم و از آسمون قاب شده و ترک دیوار و رنگ‌های پوسته شده و درخت و سقف و همه چیز لذت بردیم و به خانم بلیط فروش گفتیم چققققققدر اینجا خووووبه. چرا دوتا میز نمی‌گذارین چایی بفروشین؟ خانم بلیط فروش گفت اینجا خیلی قشنگه ولی شما نمی‌دونین چه آدمایی اینجا میان. بعد هم در حالی که ما داشتیم از همون قاب آسمون و ترک دیوار عکس می‌نداختیم برامون چایی آورد که قشششششششنگ بردمون تو بهشت. 
یک ساعت بعد تازه ما وارد خونه‌ی نیما شدیم که اتاق اتاقهای تو در تو و شگفت انگیزش رو تجربه کنیم و حالشو ببریم، آمّا! روز تعطیل بود و نصف مازندران اومده بودن بازدید خونه‌ی نیما. به سرعت و با سر و صدا از کنار ما رد می‌شدن و از اتاق اتاق‌ها می‌گذشتن و خودشون رو به اتاق آخری می‌رسوندن و خالی می‌شدن توی حیاط. باور کنین اینا رو برای بدگویی بیشتر نمی‌گم، می‌خوام متوجه بشین که بعد از اون آرامش یکساعته توی بهشت ما وارد چه فضایی شدیم. 
توی حیاط جمعیت موج می‌زد، سر و صدا از همه طرف، بچه‌ها می‌دویدن، زنا به بچه‌ها تشر می‌رفتن، مردا به زنا و بچه‌ها تشر می‌رفتن، اصلاً نمی‌تونم توصیف کنم تو چه فضایی بودیم چون مثلاً شلوغی بازار تهران زمین تا آسمون با این شلوغی فرق داره.  ما خیر سرمون اومده بودیم سر قبر نیما بشینیم دو تا شعر بخونیم، یه کم خلوت کنیم، اما حالا تو عجیب‌ترین فضای پر سر و صدا گیر کرده بودیم تا حدی که از خیر موندن گذشتیم و فرار رو بر قرار ترجیح دادیم. موقع بیرون رفتن به خانم بلیط فروش گفتم حالا منظورش رو متوجه شدم و تو دلم گفتم خدا صبرت بده! بیرون از خونه به جای پایین رفتن، به سمت بالا رفتیم تا دوباره به جمع‌های بزرگ بر نخوریم. حتی تو خیابون بالای خونه هم سر و صداشون می‌اومد!
یوش بر عکس بلده هنوز بافت قدیمی و خونه‌های زیبا داشت. اما دردناک این بود که وقتی راجع به خونه‌ها می‌پرسیدیم اولین سئوال از ما این بود که می‌خواین بخرین؟ نمی‌دونم بعد از این سه چار سال الان یوش چقدر تغییر کرده اما امیدی ندارم که در سالهای آینده باز هم با همون روستای زیبا مواجه بشم. بخصوص که اون راننده‌ی دست‌شکسته به ما گفته بود این سمت جاده هراز یعنی یوش و بلده ییلاق آملی‌ها و اهل نوره و سمت فیلبند مال بابلی‌ها. با خودم می‌خوندم دور اینجا رو تو خط بکش، خط بکش.... 
خانواده‌ی مهربان اومدن دنبالمون تا بریم پیک‌نیک. یه جور پیک‌نیک خانوادگی که می‌تونم بگم سی سالی بود که تجربه نکرده بودم. کنار رودخونه نشستن و جوجه کباب کردن، جوون‌ها یک طرف، زن‌ها یک طرف، مردها یک طرف. یا بهتر بگم، نشستن من تو جمع دخترهای جوون‌تر از خودم که حرف مشترکی با اونها نداشتم بزنم و یاد نوجوانی و تنهاییم می‌افتادم. این عصر هم شب شد و بحث سر این‌که چطور بخوابیم. خانواده اتاق کوچیکه رو داده بودن به من و الهه و اصلاً به اصرار ما گوش نمی‌دادن که شما اینهمه آدم توی یه اتاق دراز سختتونه و چند نفر بفرستید این اتاق. شب با عذاب وجدان گذشت و روز بعد من و الهه قصد کردیم به سمت تهران برگردیم چون تعطیلات تموم شده بود و با بلایی که موقع رفت سرم اومده بود ترجیح می‌دادم هر چه زودتر حرکت کنم تا از ترافیک در امان باشم. آیا فکر می‌کنید که خانواده راضی شد؟
گفتن ما هم داریم برمی‌گردیم قائمشهر و شما رو تا جاده هراز می‌بریم. بعد هم اینهمه آدم مشغول جمع و جور کردن وسایل و تمیز کردن خونه اجاره‌ای و پختن ناهار و این داستانها شدن. اجازه‌ی کمک هم به ما نمی‌دادن. الهه هم معذب بود که چیزی بگه و اونها ناراحت بشن چون خیلی بهش محبت کرده بودن و حسابی نمک‌گیر شده بود. این بود که نتونستیم کاری انجام بدیم و منتظر موندیم. بعد هم با دوتا یا سه تا ماشین راه افتادیم سمت جاده هراز و سر جاده تو یه قهوه خونه طور نشستیم که ناهار بخوریم (بخدا گرسنه نبودیم) تا این تعارف آخر رو هم به جا آورده باشیم و با وجدان راحت برگردیم تهران. 
اصل داستانی که می‌خواستم تعریف کنم از اینجا شروع می‌شه ولی با این مقدمه فکر می‌کنم بهتر باشه اون رو فردا تعریف کنم. 

شافل

احتیاج نیست من حالم رو عوض کنم. صدای شجریان توی مغزم هست، یه روز غمگین‌تر، یه روز امیدوارتر. خودش شافل می‌شه. 


۱۳۹۹ مهر ۲۲, سه‌شنبه

دامن ز دستم کشیدی و .... رفتی....

هر روز که چشمهام رو باز می‌کنم صدای آوازت توی سرمه... مطمئنم که داری شبها هم توی خوابم می‌خونی... فقط این روزها انقدر غمگینن که وقتی چشم باز می‌کنم یادم نمونده. 

راستی چشمهای اون پسر یازده ساله‌ی بوشهری رو دیدی؟
خوب که ندیدی... 



۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

حسرت نیست، متوجه شدنه، خشمه

چند روز پیش داشتم با بابا حرف می‌زدم و وسط حرفهاش یهو برگشت به زمان قبل از انقلاب. من همیشه روایت قبل از انقلاب خانواده‌مون رو به صورت خطی می‌دیدم. این که بابا اول برای عموم کار می‌کرده بعد رفته برای خودش یه مغازه زیر پله باز کرده و توش تابلونویسی و کتابت می‌کرده بعد یه مهندسی می‌برتش شرکت خودشون که کناره‌های نقشه رو با خط خوب بنویسه، بابا هم مغازه رو می‌بنده و اونجا مشغول می‌شه و نقشه‌کشی یاد می‌گیره. به عنوان خطاط و نقشه‌کش توی اون شرکت بوده تا وزیر مسکن و یه هیئت همراه می‌رن ساری که نقشه‌های یه پروژه رو ببینن و توجه وزیر به خطاطی جلب می‌شه و می‌پرسه کار کیه و می‌گه به فلانی بگین دو سه روز بیاد تهران ما براش کار داریم. خلاصه بابا از ساری تنهایی اومده تهران و مامان و بردادر بزرگه‌م رو جا گذاشته، بعد هم تو تهران دو سه تا شرکت کار کرده و زن و بچه رو آورده و این داستان ادامه داشته تا انقلاب شده. مدتها تو دهه شصت بی‌کار بوده و فقط خطاطی می‌کرده و اون چیزهایی که من جسته و گریخته یادمه. این تصویر من از زندگی بابام بود. 

توی این ویدئوچت متوجه شدم که تصویر من چقققققققدر ناقصه. بابا برام از شور و شوقش برای بهتر زندگی کردن تعریف کرد، از اینکه چقدر تهران رو دوست داشت چون تهران شهر پیشرفت بود. توی این مسیر چهار پنج ساله توی تهران، از پیشرفتش توی نقشه‌کشی و محاسبات برام تعریف کرد،‌ گفت یه مدت برای رادیو تلوزیون ملی کار کرده که اونموقع خیلی پرستیژ داشت ولی چون یه شرکت خصوصی پول بهتری می‌داد رفت اونجا و دایی‌م شگفت‌زده شد که تو کار کارمندی رو داری ول می‌کنی کجا می‌ری؟ برام از شرکتهای مختلفی که براشون کار کرده بود تعریف کرد، این وسط تو دفتر معماری راه آهن شرکت کامساکس هم کار کرده بوده! من داشتم شاخ در می‌آوردم که چرا قبلاً نمی‌دونستم! همزمان کلاسهای خطاطی می‌رفته، توی شرکتی که کار می‌کرده می‌رفته بخش‌های دیگه که راه‌سازی و پل‌سازی رو هم یاد بگیره. مثل اسفنجی بوده که داشته همه‌ی دانش‌ها رو جذب می‌کرده. وقتی از این کارها تعریف می‌کرد یه برق غرور خاصی تو چشمهاش بود که من هیچوقت توجه نکرده بودم. 

بابا با دستش نشون داد که من اینطوری داشتم بالا می‌رفتم. حرکت دستش، بخشی از زندگی ما بود که من اصلاً درباره‌ش نمی‌دونستم. من زندگی‌مون رو یه خط صاف می‌دیدیم، در حالی که این خط در واقع صاف نبود و داشت به سمت بالا می‌رفت. و در خلال چیزهایی که داشت تعریف می‌کرد، من داشتم کشوری رو می‌دیدم که در هیجان ساختن و متحول شدن بود. شرکتها با هم رقابت داشتند، کارمندهای خوب رو شناسایی می‌کردن و درآمد و تسهیلات رقابتی بهشون پیشنهاد می‌کردن. آدمها شانس این رو داشتن که بر اساس مهارتشون پیدابشن، و یه کسی مثل پدر من که دست قوی و احساس مسئولیت توی کارش داشت، کشف می‌شد و نیازی به آشنا و پارتی برای استخدام توی یه شرکت بهتر نداشت. اون مسیری که پدرم داشت با دستش نشون می‌داد، مسیر یه مملکت بود، نه فقط یه جوون شهرستانی پرکار و خوش‌فکر. بابا تعریف می‌کرد که چقدر شیک پوش بوده، می‌رفته پارچه اعلا انتخاب می‌کرده کت شلوار می‌دوخته، و همین هم چقدر به چشم می‌اومده.

برام از امتحان خطاطی‌شون تو انجمن خوشنویسان تعریف کرد که چطور نوشته رو توی ذهنش تنظیم کرده بود که دو تا پاراگراف کامل در بیاد، نه فضا اضافه بیاد نه کم. بعد از امتحان استاد امیرخانی کاغذ بابا رو زده به دیوار و با افتخار به اساتید دیگه گفته بیاین ببینین، به این می‌گن کار کتابت. می‌گفت امیرخانی اومد بالا سرم گفت دوتا از قلمهات رو بده من بتراشم. امیرخانی هم می‌خواسته شاگردش بهترین باشه. 

همه‌ی این‌ها رو که تعریف می‌کرد، فکر من در پرواز بود به تمام روزهایی که ما ندیدیم، پیشرفت‌ها و سربالایی رفتن‌هایی رو که ندیدیم، روزهای پر امیدی رو ندیدیم، اگه این‌ها رو به مملکت ندیدیم، به زندگی شخصی خودمون هم ندیدیم. من تو آمریکا هم ندیدم. حالا شاید من بدشانس بودم، شاید من بی‌عرضه بودم، شاید من تلاش نکردم، ولی من تو آمریکا همچین چیزی رو ندیدم. هر بار که دنبال کار رفتم باید خودم رو یه برون‌گرای پر شور و حال، یه آدم کاملاً ماهر و زبون‌باز نشون می‌دادم تا تازه بهم توجه بشه. برای استخدام باید روی واو به واو رزومه‌م کلی زوم می‌کردم اونهم برای کسی که نهایتاً سه ثانیه به رزومه نگاهی می‌نداخت، اگر همون اول از دیدن اسم نامتجانس طولانی‌م کاغذ رو پس نمی‌زد. اونجا لااقل تا جایی که شانس من بود، کسی دنبال من و مهارتهای من نبود. اونها دنبال یه قالب خاص برای یه کار خدماتی بودن که من باید موقتی خودم رو اندازه‌ش می‌کردم، و البته که بعدش نمی‌تونستم خودم رو توی اون قالب نگه دارم. تازه این که آمریکاست، قرارداد نبستن و پول کارمند رو خوردن و به کثافت کشیدن کارمند برای اینکه هم‌طراز شرکت و رئیسش بشه اصلاً کار ساده‌ای نیست. می‌ترسم با اطمینان بگم که نیست، ممکنه باشه، ولی من ندیدم. 

دردش می‌دونی چیه؟ دردش اینه که اکثر کسانی که توی ایران مشغول به کارن، اکثر کسانی که پولشون داره خورده می‌شه، اکثر کسانی که با تمام تحصیلات و استعداد زیر دست چند نفر بی‌سواد و به معنای کامل «نالایق» باید کار کنن، اکثر کسانی که در روز باید هزار جور موانع رو دور بزنن تا کارشون پیش بره، عادت کردن که فکر کنن همینه که هست. برامون اصلاً جور دیگه‌ای متصور نیست. ما تا حالا اون تصویر پرنور پیشرفت رو ندیدیم که بخوایم تصورش کنیم. از ما حتی قوه‌ی تصور رو گرفته‌ن... 

چه کج رفتاری ای چرخ

توی سینه‌م سنگینی می‌کنه اما نمی‌تونم بنویسم. کلمات به کمکم نمیان. نمی‌تونم از درون خودم بیرونشون کنم. این ناتوانی می‌کشدم... 

تو چه خوب بودی که برای هر حال سوگوار من یه تصنیف داری... 

ای کاش لال نبودم.....

۱۳۹۹ مهر ۱۹, شنبه

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ...

باید بگم که خوشحالم، وقتی می‌بینم تمام گروهها و کانالهای تلگرام که دارم دارن به نحوی از استاد شجریان یاد می‌کنند. وضعیت شبکه‌های اجتماعی دیگه رو نمی‌دونم ولی خوشحالم که عکس شجریان رو همه جا می‌بینم. این مرده پرستی نیست. این دقیقاً همون جائیه که باید توش تجمیع داشته باشیم. چی باارزش‌تر و موندنی‌تر از فرهنگ ایران؟ 

اعتراف می‌کنم که اگر از من می‌پرسیدن هنرمندان ایرانی مورد علاقه‌م کیا هستن، شجریان اولین نفر نبود. دوستش داشتم، بعضی آلبومها رو خیلی دوست دارم، اما مثل بعضی‌ها عاشق دیوانه‌وارش نبودم. خاطراتم از دهه شصت با برخی تصنیفهاش عجین شده بود که مدتها نمی‌خواستم اون تصنیفها رو بشنوم. از طرفی، مدتی بود که دائم استاد رو به بیمارستان می‌بردند و دائم شایعاتی ساخته می‌شد، و یه جوری همه می‌دونستیم که آخر این مسیر بیمارستان چیه. همه انتظارش رو داشتیم. اما فوت استاد برای من به شخصه با روزی برابر شد که زخم بزرگی به روحم خورد، و این همزمانی اینها خیلی خیلی سنگین شد برام. از پریروز که دنیا یکمرتبه برام کن فیکون شد و هنوز فرصت هضم اتفاقات رو پیدا نکردم، روحم با صدای شجریان مانوس شده و تصنیفهای مختلف توی سرم دارن می‌چرخن. هی باید حواس خودم رو پرت کنم و بگذارم همه چیز ته نشین بشه، می‌شه، این زخم هم التیام پیدا می‌کنه، ولی برای همیشه شجریان رو در خودش نگه می‌داره. درست مثل روزهای دهه‌ی شصت... 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ... به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ... 
نه قوتی که توانم کناره جستن از او ... نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم...

۱۳۹۹ مهر ۱۶, چهارشنبه

کوچه

ته کوچه‌مون دوتا خونه‌ی شاخص بود. یکی خونه‌ی خانم کیمیا (که نمی‌دونم اسمش کیمیا بود یا فامیلی‌ش) و دوم خونه‌ی خانم سرهنگ. البته همسر آقای سرهنگ، و چون آقای سرهنگ خیلی آدم آروم و بی‌سر و صدایی بود و در عوض خانمش بسیار پر سر و صدا و جیغ و ویغ کن، ما خونه رو به اسم خانم سرهنگ می‌شناختیم. 
خانم کیمیا مادربزرگ دوتا برادر بود که اسمشون نمی‌دونم پیمان و پژمان یا همچین چیزی بود. نوه‌ها همیشه خونه‌ی مادربزرگشون بودن و در واقع مثل ما همیشه توی کوچه بودن. ساختمون بغلی ما، میترا و امید، بعد همسایه طبقه پنجمی‌شون یوسف و شهلا و شهره، اون روبرو پسر خانم سرهنگ، مصطفی، بعد بچه‌های سر کوچه که سپهر و فرشید از اونطرف می‌اومدن. یه سری بچه مچه‌ی کوچیکتر هم بودن، محمد، ماکان، ولی خب تو گروه سنی ماها نبودن و قاطی بازی نمی‌کردیمشون. در واقع پسرهای بزرگتر که ما دخترا رو قاطی بازی‌شون نمی‌کردن و ما اغلب با خودمون کش‌بازی و لی‌لی بازی می‌کردیم ولی به هر حال یه زمان‌های استثنا پیدا می‌شد مثل دم غروب مثل همین روزهای الان، که همه می‌ریختیم توی کوچه برای قایم موشک و صدای جیغ و داد و سوک سوک بلند بود. گاهی توی تابستون استپ هوایی یا هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. گاهی هم تور دو فرانس راه می‌نداختیم تو کوچه بن‌بست. البته تا وقتی که دوچرخه سواری دخترا ممنوع نشده بود. قشنگ آخرین دوچرخه‌سواری بچگی‌م رو یادمه و اینکه بعدش دیگه تا سالها محروم بودیم. 
تابستون اونموقع بهترین فصل سال بود. کتابهای تن‌تن رو در می‌آوردیم و با هم عوض می‌کردیم. ما تن‌تن در تبت و گنجهای راکام رو داشتیم میترا و امید اسب شاخدار رو داشتن. اصلا اینکه کتابهای سری، مثل همین اسب شاخدار و گنجهای راکام یا هدف کره‌ی ماه و روی ماه قدم گذاشتیم و کلا این کتابای پشت سر هم پخش بود بینمون خیلی بیشتر مشتاقمون می‌کرد که تابستون بشه و بتونیم معاوضه کنیم و بخونیم. من البته خوره‌ی کتابهای دیگه هم بودم، از جمله گالیور که چند ده هزار باری خونده بودمش و همه‌ش تو دنیاش غرق بودم. 
حیاط خونه‌ی خانم کیمیا درختهای بزرگ داشت. یه درختی بود که شبها بوی بدی داشت، ولی خب، خیلی بزرگ بود و روزها سایه می‌نداخت به تمام حیاط. تو روزهای تابستونی ما زیر سایه‌ی همین درختا رو تخت می‌نشستیم و عمو پولدار و روپولی و غاز چرون بازی می‌کردیم. برادرم همیشه مسخره‌م می‌کرد وقتی خانم کیمیا بهمون زولبیا بامیه تعارف کرده بود ولی من هم دلم می‌خواست بردارم، هم روم نمی‌شد. هر چقدر این خونه جای امن و آرامش بود برامون، صدای خانم سرهنگ زنگ خطر و استرس بود. خانم سرهنگ می‌اومد تو کوچه دعوامون می‌کرد، می‌گفت سر و صدا می‌کنین (ولی صدای خودش بلندتر از صدای ما بود و دائم در حال غر زدن بود). بچه‌های خودش رو قاطی ما نمی‌کرد. البته پسر بزرگش که خیلی بزرگتر از ما بود ولی مصطفی که چند سالی بزرگتر بود، خیلی با ماها نمی‌پلکید. آقای سرهنگ، بازنشسته و بی‌سر و صدا بود. گاهی توی کوچه می‌دیدیمش. با باباهامون که حرف می‌زد سرش همیشه پایین بود. برعکسِ خانمش که با عینک ته استکانی تو چشمای کسی زل می‌زد حرف بزنه. چشمهاش تو اون شیشه عینکها مثل کارتونهای ژاپنی درشت و ترسناکتر می‌شد. 
از اون سالهای اول انقلاب، که من خیلی بچه بودم، یه چیزای خیلی کمی یادمه. یکی اینکه دوتا بانکهای سر کوچه تا ماهها مورد دزدی قرار می‌گرفتن و صدای آژیر ناهنجارشون تا ساعتها بلند بود، دوم اینکه یکی از همسایه‌هامون به اسم سیگارچی فکر کنم، یه ماشین کادیلاک داشت که دائم صدای بوق ماشین بدبخت هم بلند بود (کلا اون اوایل انقلاب دزدی یا خسارت زدن به مال دیگران، بخصوص که ماشین آمریکایی بوده باشه، خیلی عادی بوده انگار). چیز دیگه‌ای هم که یادمه کلمه‌ی طاغوتی و کلمه‌ی ضد انقلاب بود. انقلاب که شده بود، خانم سرهنگ خیلی زود حجابش رو سفت کرد و شد کلانتر محل و به همه‌مون می‌گفت ضد انقلاب. در واقع اون آقای سیگارچی با ماشین کادیلاکش طاغوتی بود و ما بقیه ضد انقلاب. مگر اینکه کسی به راه راست هدایت بشه و دکمه یقه‌شو ببنده یا زنی که چادر سرش کنه و از نماز خوندن و روزه گرفتن حرف بزنه. 
اینایی که می‌گم الان خنده‌دار به نظر میاد، ولی ما واقعاً از روزی می‌ترسیدیم که خانم سرهنگ زنگ بزنه کمیته بگه بیاین تو این کوچه ضد انقلابها رو ببرین. صدای موزیک ضبط صوت کسی نباید شنیده می‌شد، روزای عزاداری و تعطیل که باید رسماً می‌مردیم. مهمونی اگر می‌گرفتیم (در حد تولدی، چیزی) با کلی ترس و لرز بود و کلاً همه مراعات خانم سرهنگ رو می‌کردن چون دست به زنگ زدنش خوب بود. با اون روسری سفت بسته و حرفای انقلابی هم قشنگ می‌تونست خودشو از بقیه اهل کوچه جدا کنه. 
یه بار خانم سرهنگ مهمونی گرفته بود و اومده بود از مامان من چاقو چنگال قرض کرده بود. مامان هیچ دل خوشی از این خانم نداشت ولی بخاطر ترسی که ازش داشت، دو سه دست چاقو چنگال داد. مهمونی اونا تموم شد و مامان برای اینکه چاقو چنگالهای عزیزش رو از دست نده منو فرستاد که برم تحویل بگیرم. خانم سرهنگ یه سری چاقو چنگال شسته بهم داد، بعدم گفت بقیه‌ش توی بشقاباست. خودت برو جمعشون کن. تمام خونه از طبقه پایین تا بالا پر بشقابهای شیرینی خوری و میوه خوری بود و من باید می‌گشتم چاقو چنگالهای مامان رو شناسایی می‌کردم و برمی‌داشتم. کاشکی اونقدر بزرگ بودم که  می‌فهمیدم داستان مهمونی به این بزرگی چی بوده، ولی می‌دونم که بعد از اون روز ترس مامانم از خانم سرهنگ بیشتر شده بود واگه می‌دید اون توی کوچه‌ست انقدر صبر می‌کرد تا بره خونه‌ش بعد می‌اومد بیرون. 
آخرین بار که به کوچه رفتم، خونه‌ی خانم کیمیا رو کوبیده بودن یه ساختمون بزرگ ساخته بودن. دیگه خبری از درختا نبود. خونه‌ی خانم سرهنگ و همسایه‌ش هنوز بود. نمی‌دونم کی جرات کنم برم زنگ بزنم ببینم آیا هنوز زنده‌ن؟ هنوز اونجان؟ ساختمون خودمون رو که می‌دونم هیچکدوم همسایه‌ها نیستن. همون سال هفتاد ساختمون مصادره شد و همه‌ی مستاجرها رو بیرون انداخته بودن. ولی برای من زمان اون کوچه، تو همون دهه‌ی شصت متوقف شده. تو کوچه‌ای که زیر تنها چراغ خیابونی‌ش قایم موشک بازی می‌کردیم، همون کوچه که صبح روزای برفی مصطفی میومد زنگ خونه‌ها رو می‌زد می‌گفت مدرسه تعطیله، همون کوچه که همیشه سر آشغال گذاشتن و نگذاشتن دعوا بود (خانم سرهنگ آشغالاشو میاورد در خونه‌ی ما می‌گذاشت!) یا تو پارکینگ ساختمون سر کوچه که ما شاهد ساخته شدنش بودیم و موقع بمبارانا همه‌ی اهل کوچه تو پارکینگش پناه می‌گرفتیم. پناه که نه، بابا همیشه می‌گفت این ساختمون رو بدون پی و ستون بتنی ساختن، بمب بخوره بهش همه با هم می‌ریم اون دنیا. ولی تو اون صدای ضد هوایی و بمب و جیغ و نگرانی، همه‌مون با هم بودیم. اونجا دیگه ما با خانواده خانم سرهنگ فرقی نداشتیم. 

از جمله پز دادنی‌ها

ببینم دکتر شما هم بهتون زنگ می‌زنه تا حالتون رو بپرسه و بشینین بیست دقیقه از این در و اون در گپ بزنین؟ 
این یکی از بهانه‌های کوچک خوشبختی بوده برام. 

دومی‌ش هم وقتی که می‌رم توی بالکن گیاهها رو آب می‌دم و بعد دارم پا می‌گذارم توی خونه. این خونه انقدر برام خوب بوده و آرامش داشته که هر بار از این در بالکن رد می‌شم قشنگ خوشبختی می‌خوره توی صورتم. 

با اینا بقیه‌ی گند و کثافت این روزگار رو یه کم فراموش می‌کنم. 

۱۳۹۹ مهر ۱۴, دوشنبه

روایت

امروز صبح داشتم با برادرم حرف می‌زدم. از اوضاع ایران و وضعیت همه‌گیری بیماری، از آمریکا و داستان انتخاباتش که یک بُعد ترسناک هم دارد و کسی راجع به آن صحبت نمی‌کند. برادرم می‌گوید از ابتدای همه‌گیری کووید ۱۹ در آمریکا، خرید اسلحه در این کشور زیاد شد، بعد هم که داستان جرج فلوید و شلوغی‌های بعد از آن پیش آمد، و حالا که نزدیک به انتخابات شده، مردم بیشتر و بیشتر پشت اسلحه فروشی‌ها صف می‌کشند. این البته مشاهده‌ی برادر من از شهر خودشان است، که هر روز که به محل کارش می‌رفته، شاهد این صف‌ها بوده. شهر آنها، جمهوری‌خواه‌ترین شهر در ایالت دموکرات کالیفرنیاست، و این ترسناک است. چهار سال پیش هم که من آنجا بودم، ماشین‌های بزرگ را با پرچم‌های آمریکا و بنرهای طرفداری از ترامپ می‌دیدم. به این سفید پوستهای افراطی رِد نک می‌گویند، تحت‌اللفظی‌اش می‌شود گردن سرخ. قشر کارگر بعضاً کم‌سواد عموماً ساکن جنوب آمریکا (اینجا جنوب بیشتر معنی فرهنگی دارد تا جغرافیایی و به درگیریهای جنگ داخلی آمریکا برمی‌گردد). اما مسئله اینجاست که دموکراتها هم همگی آدمهای فرهیخته و شیک و اتو کشیده نیستند. به هر حال، آمریکا دارد کمی ترسناک می‌شود، مگر اینکه بتوانند در این کمتر از دو ماه این وضعیت را کنترل کنند و از شدت هیجانات مردم، بخصوص سفیدپوستهای افراطی و سیاهپوستهای خشمگین بکاهند. 

بعد هم صحبت برگشت به ایران، و امروز کمی، تنها کمی از اتفاقات سال گذشته حرف زدیم. ازاینکه وقتی در روزهای آخر آبان و اوایل آذر اینترنت قطع بود، در ایران و خارج از ایران چه گذشت. آن یک هفته‌ای که از همدیگر بی‌خبر بودیم، ما در جهنم بودیم و آنها در برزخ. از روزهایی که این چندین ماه چال کرده بودیم توی درونمان و راجع به آنها حرف نمی‌زدیم. امروز کمی از سرپوش را برداشتیم، هر کدام کمی از خودمان گفتیم که در آن روزها چه دیدیم، چه شنیدیم و روحمان کجا بود. 

یک جایی باید باشد، که همه برویم و آنجا روزهایی را که به ما گذشت را تعریف کنیم. بنویسیم، فایل صوتی بگذاریم، از خودمان فیلم بگیریم. یک جای خیلی بزرگی از این تاریخ معاصر خالی‌ست. یک سوراخ خیلی بزرگ در تاریخ هست، و آن روایت خود ماست. خود ما باید روایتهایمان را حفظ کنیم. اگر همین امروز کسی حرف ما را نمی‌شنود، ولی یک روز دیگران می‌خواهند بدانند که در این یک سال به ما چه گذشت. اگر به گزارشهای خبرنگاران بسنده کنیم، تنها اخبار تحویل نسل آینده داده‌ایم. اما روایتهای ما کامل‌تر هستند. آنها از احساسات چندگانه‌مان در این روزها و در این سالها می‌گویند. خواندن خبر درباره‌ی سقوط هواپیما، و خبر چند روز بعدش درباره‌ی تایید شلیک موشک، خبر تکان دهنده‌ای هست، اما برای یک غریبه، تنها یک خبر است. اما هر کدام از ما روایتی از این روز داریم. هر کدام از ما بُعد متفاوتی از این جنایت را تجربه کرده‌ایم و تا وقتی روایت خودمان را نگوییم، این ابعاد آشکار نخواهند شد. 

با شروع همه‌گیری بیماری کرونا، فکر می‌کنم مالزی بود که یک برنامه‌ی آرشیو کردن نوشته‌های روزانه‌ی مردم به راه انداخت. این بزرگترین سرمایه‌ی دانش‌شان خواهد بود، که بارها و بارها به آن مراجعه کنند، و اطلاعات آنرا به انواع مختلف استخراج و تحلیل کنند. بزرگترین اشتباه ما این است که چنین آرشیوی نداریم. باید یک جایی باشد تا این حرفها را از درون غبارگرفته‌ی ایرانی‌ها بیرون بکشد. جمع کند، و جایی نگه دارد. باید جایی باشد که بغض و خشم و استیصال را در آن بیرون بریزیم تا بتوانیم از نو فکر کنیم.

روایتهای نگفته‌مان، دارند در درونمان تبدیل به سرطان می‌شوند. 

۱۳۹۹ مهر ۱۲, شنبه

بچه که بودم، تو اوایل دهه‌ی شصت، یکی از دلخوشی‌هامون رفتن به پارک ملت بود. دو سه‌تا خانواده بودیم که جمعه‌ها می‌رفتیم. اونموقع اون تیکه‌ی خیابون ولیعصر (فکر کنم بین ونک و چارراه پارک وی) رو روزای جمعه یه طرفه به سمت بالا می‌کردن. نمی‌دونم چرا، شاید بخاطر شرایط امنیتی جام جم. یه بار اونطرف خیابون جای پارک دیدیم و بابا فرمون رو گرفت و دور زد که بره تو جای پارک. یه پسر سرباز شروع کرد داد زدن و دویدن طرف ما. به ماشین که رسید به بابا گفت آقا عاشق شدی؟ اینطرفی ممنوعه! هم اون خندید و هم ما. دور زدیم و رفتیم دنبال جای پارک. 
یه جایی نزدیک جام‌جم پاتوق ما بود. زیرانداز و قابلمه و سبد میوه برمی‌داشتیم می‌رفتیم تو همون نقطه هر هفته. اون دوتا خانواده هم میومدن و خودشون رو می‌رسوندن. من با نسیم و سپهر همبازی بودم. برادرم با افشین و آرمین. افشین و آرمین خدای اسکیت سواری بودن و با داداشم تورنمنت اسکیت راه می‌نداختن. داداشم یه اسکیت برد قرمز داشت، مال اون دوتا رو یادم نمیاد. یه بار، آرمین کنترلش رو از دست داد و رفت تو سیم خار دارها. چه استرسی به همه‌ی این سه تا خانواده داد. چقدر هم ما از رو اسکیت افتادیم و دست و پامون کبود شد و پیشونی‌مون باد کرد هم یادم نیست. تو همون بچگی رو افشین کراش داشتم! به نظرم خوش قیافه‌ترین پسر همه‌ی دنیا بود. پوست کاملاً تیره، موهای سیاه سیاه، و خیلی خیلی محجوب و بی سر و صدا. برک دنس هم بلد بود و همین مقبول‌ترش می‌کرد. آرمین شیطون بود. سر دسته‌ی همه می‌شد و همه‌ی ماها دنبالش می‌رفتیم. با یه همچین سر دسته‌ای بایدم دست و پامون همیشه کبود می‌بود. 
مامانا گپ می‌زدن، از وضعیت دفترچه بسیج و کوپن و مدرسه‌ی بچه‌ها و همه چی. سالاد درست می‌کردن و ناهار رو می‌کشیدن. بلندگوی جام جم گاهی صدای نماز جمعه رو پخش می‌کرد، گاهی ساکت بود. این اواخر که رفتم پارک ملت، پارک به نظرم خیلی کوچیک شده. فکر می‌کنم جام جم انقد بزرگ شد که بخشی از پارک رو خورد، لااقل اون بخش که ما توش زیر انداز پهن می‌کردیم و فارغ از کار دنیا، فارغ از جنگ، فارغ از وضعیت شهر، یه روز آفتابی رو تو اون گوشه می‌گذروندیم. یه بار موقع برگشتن ترافیک خیلی سنگینی شده بود که ماشینا اصلاً تکون نمی‌خوردن. یه عده می‌گفتن درخت شکسته. یه عده می‌گفتن مجاهدا دارن تظاهرات می‌کنن. آخرش هم معلوم نشد کدوم بود. 
کم‌کم دیگه افشین و آرمین رو ندیدیم. نسیم و سپهر هم خونه‌شون رو عوض کردن و رفتن خیابون هاشمی. دیگه کمتر می‌دیدیمشون. ولی همون کم هم خوب بود. خونه‌ی ما هنوز هست. یکی دو بار رفتم تو کوچه، و فکر کردم که کدوم یکی از همسایه‌ها هنوز هستن؟ کدوما نیستن؟ روم نمی‌شه برم زنگ خونه‌ی خودمون رو بزنم اجازه بگیرم برم توش رو ببینم. پله‌های فلزی حیاط، باغچه‌مون و درختهاش، بوته‌های یاس زرد، پنجره‌ی آشپزخونه و درخت مو که روی نرده‌ها پیچیده بود که با برگهاش دلمه درست می‌کردیم، هواکش قهوه‌ای خراب که شده بود جایگاه لونه‌ی قمری. بچه گربه‌هایی که توی باغچه به دنیا می‌اومدن و مامانم حساسیت داشت که بهشون دست نزنم، و بزرگترین آرزوی من که داشتن گربه بود.
 خونه‌ی قدیم نسیم و سپهر رو تو همون دهه هفتاد کوبیدن و یه چیز زشت به جاش ساختن. تو اون راسته بقیه خونه‌ها هنوز به همون شکل هستن. فقط این یکی که کلی از خاطرات ما رو تو دل خودش داشت عوض شده بود. مدرسه‌م، مهد تربیت، دیگه وجود خارجی نداره. همه‌ی اون خاطرات عجیب و بعضاً تلخ تو آوار مدرسه مدفون شد و جاش رو یه ساختمون بزرگ گرفت. باید برم سر بزنم ببینم دبستان آیت‌الله مدنی هنوز هست یا نه؟ چند سال پیش هنوز بود. با وضعیت داغون، و انگار شیشه‌های شکسته و فضای تاریک داخلش داشت روح منو می‌کشید سمت سیاهچاله‌ی خودش. چه خاطرات سیاهی از اون مدرسه دارم که می‌ترسم بهشون فکر کنم. 
مدرسه‌ی راهنمایی‌م فکر می‌کنم الان دبستان پسرونه شده. مدرسه‌ای که قبل از دهه‌ی زجر ما بچه‌ها رو به کار می‌گرفتن که کلاسا رو بشوریم و دیوارا رو بسابیم. مدرسه‌ای که با صدای شعار جنگ جنگ تا پیروزی بچه‌ها سر پا بود، و هر چند وقت باید کنسرو و لباس و چیزای دیگه می‌بردیم برای رزمندگان «اهدا» کنیم. برای خانواده‌ی من با اوضاع اقتصادی خراب، با پدر بیکار و مادری که با ایستادن توی صفهای طولانی جنس کوپنی زنده نگهمون می‌داشت خریدن کنسرو کار آسونی نبود. یه بار از طرف مدرسه ما رو برده بودن یکی از کاخها. دوستم با خودش گندم شاهدونه آورده بود و من به عمرم گندم شادونه ندیده بودم! اون روز همه‌ی آرزوی من شده بود داشتن یه بسته گندم شادونه. 
یه زمانی انقدر اوضاع مالی خانواده بد بود که فقط تخم مرغ می‌خوردیم. یه بار که بخاطر آژیر حمله هوایی همسایه‌ها اومده بودن پایین، خانم همسایه داشت می‌گفت سیب زمینی‌ها رو کشیده بودم گذاشتم رو میز که آژیر رو زدن. من با حسرت نگاه می‌کردم که سیب زمینی دارن!!! احتمالا اونموقع بزرگترین آرزوم خوردن سیب زمینی شده بود. یه موقع هم قحطی شیر بود و فقط کسانی که سالمند یا بچه‌ی یکی دو ساله داشتن می‌تونستن با کارت زردرنگ، به قدر سهمیه یک شیشه در روز شیر بخرن. مامان من لاغر مردنی رو برده بود بسیج محل نشونشون داده بود که تو رو به خدا به این بچه کارت شیر بدین. البته انقدر پافشاری کرد که موفق شد! و ما جزو معدود خانواده‌هایی بودیم که سهمیه یه شیشه شیر داشت. اوج ولخرجی‌مون اون روزامون بستنی قیفی بود، با قیمت بیس پن زار. نمی‌دونین چقدره؟ بیست و پنج ریال. دو تومن و پنج ریال. گاهی اون رو هم نداشتیم. می‌رفتیم بستنی یخی پرتقالی می‌خریدیم پونزه زار (یک تومن و پنج ریال). یه بار ماه رمضون با همسایه‌مون میترا داشتیم تو کوچه بستنی یخی می‌خوردیم یه زن چادری عین عجل معلق خودشو رسوند به ته کوچه‌ی بن‌بست تا ادبمون کنه. چنان وحشتی به دلم انداخته بود که از زنهای چادری ترس داشتم. 
کوچه... یه بار باید بشینم از کوچه بنویسم. یه موقع هم اگر مقاوم بودم از مدرسه‌ی مدنی بنویسم. گرچه تصاویر هیچکدوم اینا برام واضح نیست. اما خوشحالم بعد از بیست سال حافظه‌م تا همین حد برگشته که کراش بچگی‌م یادم بیاد.

۱۳۹۹ مهر ۷, دوشنبه

...

سال اول که برگشته بودم ایران، دو سه ماهی رو تو یکی از اتاقای خونه‌ی رئیسم مونده بودم. رئیسم و بخصوص خانمش، توی خونه مهربونترین آدمای دنیا بودن، توی محل کار ولی خانمش می‌شد یه زن ناراضی غرغرو که می‌گفت باید یه سبد بذاره که بچه‌ها موقع ورود موبایلهاشون رو بذارن توی اون سبد، یا برای دیر سر کار اومدن بچه‌ها می‌گفت اینجا رو مهد کودک کردین! خونه‌شون توی دارآباد بود. اگه نمی‌دونین دارآباد کجاست، باید بگم یه زمانی زیر پونز نقشه‌ی تهران بود، اون گوشه‌ی بالا سمت راست. بعداً تهران از عرض شروع کرد رشد کردن و دارآباد هم افتاد وسط‌تر. 

قبلاً هم دارآباد زندگی کرده بودم. سال ۷۰. سال چهارم دبیرستان بودم (نظام قدیم قدیم). تاکسی برای رفتن به نیاوران کم پیدا می‌شد، و برای برگشت از اون هم بدتر بود. اتوبوس بنزهای قراضه از تجریش می‌اومدن و باید تو سرما و گرما پشت کاخ نیاوران می‌ایستادیم تا اتوبوس بالاخره بیاد و اگر جا می‌شدیم سوار بشیم بریم خونه. از مدرسه متنفر بودم. دبیرستان امید اسلام، بین کاخ نیاوران و جمال‌آباد. صبح‌ها می‌رفتم تا دم مدرسه، بعد می‌گفتم دلم نمی‌خواد برم تو. نمی‌رفتم. برمی‌گشتم تو ایستگاه اتوبوس منتظر می‌شدم تا بیاد و برگردم دارآباد. رنگ مانتو و مقنعه‌ی مصوب مدرسه سبز یشمی بود. من مانتوی سبز نداشتم. برای چند ماه سال آخر دبیرستان هم نمی‌خواستم مانتو بخرم. با مانتوی سرمه‌ای یا مشکی می‌رفتم و هر بار از صف می‌کشیدنم بیرون. طوری باهام رفتار می‌کردن انگار یاغی‌ترین آدم دنیام. ولی من بی‌تفاوت‌ترین آدم زمین بودم اون روزا. گاهی تا ظهر می‌خوابیدم. وقتی بلند می‌شدم بابام می‌گفت امروز چقدر زود برگشتی. 

اما تو سال ۹۴ دارآباد فرق کرده بود. اون دوتا درخت بزرگ قشنگ دیگه تو ورودی‌ش نبودن. انقدر خونه ساخته شده بود که خونه‌ی سال ۷۰ مون رو پیدا نمی‌کردم. اصلاً فرم کوچه سبکرو عوض شده بود. یادم اومد قدیما دارآباد چندتا کوچه سبگرو داشت. سال ۹۴ دارآباد همچنان مشکلات خودش رو داشت. خونه‌ی رئیسم بالای شیب یه سربالایی طولانی بود که اون بالا هم چندتا برج ساخته‌ن. صبح به صبح ترافیک و بوق و سر و صدا از توی کوچه شروع می‌شد. اغلب ملت می‌اومدن ماشینشون رو تو پارکینگ خصوصی پایین خونه‌ی رئیسم پارک می‌کردن، یا بدتر، طوری کوچه رو می‌بستن که ماشین نمی‌تونست در بیاد. گاهی بیشتر از نیم‌ساعت معطلی داشتیم تا بعد از کلی بوق و سر و صدا صاحب ماشین بیاد منت بذاره و ماشینشو از سر کوچه برداره. گاهی هم نهایتاً مجبور بودیم با آژانس تا دفتر بریم. 

اون روزا یه گربه راه‌ راه خاکستری با یه بچه گربه‌ی خیلی نحیف اومده بود تو حیاط. ما تو خونه، همه عاشق گربه بودیم، اما می‌دونستیم بچه گربه زیادی ضعیفه و احتمالاً نمی‌مونه. برای گربه‌ی مادر غذا و شیر می‌بردیم، اونم به ما فخ می‌کرد و نمی‌ذاشت به بچه‌ی ضعیف درب و داغونش نزدیک بشیم. خانم رئیس می‌گفت عیب نداره. ما از گربه‌ی مادر مراقبت می‌کنیم اونم بچه رو تیمار می‌کنه. 

اون سال اول که برگشته بودم ایران خیلی مریض می‌شدم. هر جور ویروس و میکروبی تو هوا و زمین و آب پیدا می‌شد جذب می‌کردم و مریض بودم. یکی از اون بارها، وقتی رئیسم و زنش رفته بودن ماموریت و هیشکی جز من تو خونه نبود، اسهال و استفراغ شدیدی به سراغم اومده بود که قطع نمی‌شد. یه بار رفتم دکتر، یه سرم و چندتا قرص بهم داد. بعد دو روزی با بدحالی توی خونه بودم ولی گاهی برای گربه‌ی مادر شیر یا غذا می‌بردم و اونم همچنان فخ می‌کرد بهم. 

یه شب حالم خیلی بد شد. تلفن زدم آژانس. پرسیدن کجا می‌ری؟ گفتم درمونگاه. می‌پرسیدن کدوم درمونگاه؟ هنوز هیچ جا رو نمی‌شناختم. گفتم درمونگاه نیاوران. گفتن می‌فرستیم. راننده وقتی رسید چند بار بوق زد. منم با بی‌حالی خودم رو کشیدم از پله‌ها پایین و رسیدم به ماشین. راننده یه ماشین قدیمی، از این سنگین‌ها داشت. همه چیز ماشین قدیمی و فرسوده بود. فضا انگار یهو دهه‌ی شصت شده بود. نمی‌دونم از چی اوقاتش تلخ بود ولی خیلی غر زد. پرسید کجا می‌ری؟ گفتم درمونگاه نیاوران. گفت نیاوران که الان بسته‌ست. منظورت منظریه‌ست؟ گفتم آره همون. تو راه همچنان غر می‌زد. منم جون نداشتم حرفی بزنم. 

دم درمونگاه انگار تازه توی نور متوجه رنگ پریده و حالت بی‌جون من شد. گفت می‌خواین کمکتون کنم؟ گفتم نه. می‌رم. گفت می‌تونم بیام‌ها. گفتم نه شما برین به کارتون برسین. گفت برای برگشتن از اینجا ماشین نگیرین. زنگ بزنین آژانس خودم میام دنبالتون. رفت. رفتم تو درمونگاه، فرستادنم زیر زمین. فقط یه دکتر کشیک اونجا بود، یا فقط دکتر رو یادمه. نمونه مدفوع رو سریع فرستاد آزمایشگاه و منو گذاشت زیر سرم. فکر می‌کردم اگه الان اینجا بمیرم کی باخبر می‌شه؟ کی رو دارم تو این شهر؟ زیر سرم خوابم برد. نتیجه آزمایشگاه که اومد دکتر اومد گفت ادامه‌ی همون عفونت ویرووسیه که گفتی. داروها رو ادامه بده، دو سه روز هم استراحت کن. جایی نرو. 

جون بلند شدن از جام رو نداشتم. ولی می‌خواستم برم خونه. زنگ زدم به آژانس دم خونه و همون آقا با ماشین قدیمی‌ش اومد. با نگرانی اومد پایین دنبالم. تا ماشین کنارم راه اومد که نیفتم. توی راه هم دیگه غر نزد. ساکت ساکت بود. توی کوچه وقتی پول رو دادم و پیاده شدم پرسید می‌خواین کمتون کنم؟ گفتم نه. ولی با این حال پیاده شد. به زحمت پله‌های کوچه رو می‌رفتم بالا که اومد کمکم کرد. دم در که رسیدیم گفت اگه بازم کمک لازم داشتین زنگ بزنین. میام می‌برمتون یه بیمارستانی جایی. گفتم نه لازم نیست. رفت. منم دروازه رو باز کردم و وارد شدم. گربه‌ی مادر بالای سرم توی شاخه‌های درخت توت یه میوی کشدار ترسناکی بالای سرم کرد که وحشت کردم. بعد دیدم بچه‌ی مرده‌ش رو آورده روی پله گذاشته سر راه من. از دیدن بچه گربه‌ی مرده حالم بد شد. چرا حالا؟ چرا حالا که تنهاترین و بدبخت‌ترین و ناتوان‌ترینم باید اینطور می‌شد؟ جلوی گریه‌م رو نمی‌تونستم بگیرم. هیچکس هم نبود که بخوام بهش زنگ بزنم و حرف بزنم. اگه امشب بمیرم، کی متوجه می‌شه؟ خوابیدم. 

روز بعد گربه اومده بود لبه‌ی پنجره و مثل روز قبل میو می‌کرد. منم مثل مرده‌ها توی کاناپه افتاده بودم. رنگم مثل گچ، چشمام گود رفته، هنوزم هیچی نمی‌تونستم بخورم و از هر چیزی که به دهنم نزدیک می‌کردم حالم بد می‌شد. بالاخره بلند شدم. رفتم یه پلاستیک برداشتم تا برم بچه گربه رو دفن کنم. گربه‌هه یه بار دیگه بهم فخ کرد. گفتم خفه. تو اگه عرضه داشتی بچه‌ت الان زنده بود. جسد بچه گربه رو که اصلا وزنی نداشت با پلاستیک بلند کردم و رفتم تو باغچه. یه کم گشتم تا بیلچه پیدا کردم. زیر درخت توت می‌خواستم چاله بکنم. زمین سفت بود، بچه گربه‌ی مرده کنار دستم بود و مادرش از بالای پله‌ها منو نگاه می‌کرد. نوک بیلچه رو می‌کوبیدم زمین و چون قدرت کندن رو نداشتم، اتفاق خاصی نمی‌افتاد. یه مدت تلاش کردم. بعد به گریه افتادم. با گریه زمین رو می‌کندم. انگار از یه فیلم قدیمی دراومده بودم، تنهاترین مهاجر یه بیابون که داره آخرین همراهش رو دفن می‌کنه. بالاخره اونقدری کندم که گربه توش جا بشه و بشه روش رو پوشوند. گربه رو گذاشتم توی گودال کوچیک و با گریه روش خاک ریختم. داشتم تنهایی برای یه بچه گربه که هیچی از زندگی‌ش نفهمیده بود عزاداری می‌کردم. وقتی کارم تموم شد متوجه شدم گربه‌ی مادر رفته بود. 

۱۳۹۹ مهر ۵, شنبه

یه روزی می‌شکنه

یه لحظه‌ست. یک میلیونیوم ثانیه شاید، که با بی‌صداترین صدای ممکن -تیک- جدا می‌شی. از یه شخص، از یه مکان، از زندگی... انگار یه دوشاخه‌ست که زیادی کشیده شده و -تق- از پریز کنده می‌شه. یکمرتبه خالی می‌شی، از هر حسی که تا همون لحظه‌ی قبل داشتی. یکمرتبه می‌پره. حیرون به اطراف نگاه می‌کنی. نمی‌فهمی چی شد. ولی دیگه تعلقی نداری. 

شاید هیچوقت این رو تجربه نکرده باشی. اگه اینطوره... خوش به حالت... 
من بارها تجربه‌ش کردم. اون قطع شدن اتصال، اون خلاء، اون تحیر، بی‌هدفی، و تنهایی بسیار بسیار عمیق رو... 

تقریباً هر بار که تجربه‌ش کردم، انقدر پریشون شدم که ... جمع کردم ... و... رفتم... 
رفتم، از اون خونه، از اون شهر، از اون کشور، از اون قاره.... رفتم تا یه جای دیگه بتونم وصل بشم... احساس تعلق کنم... آروم بگیرم... تو این بیست سال گذشته این شیش سال طولانی‌ترین زمانی بوده که حس تعلق داشتم... فراموش کرده بودم اون صدای بی‌صدا رو... برام خیلی دور بود...شش سال بود که خالی نبودم. از آدمی که بودم ناراضی نبودم. اونقدر عمیق احساس تنهایی نمی‌کردم که یه روزهایی تو سن‌فرنسیسکو حس می‌کردم. اونقدر احساس دیده نشدن و وجود نداشتن نمی‌کردم که توی برلین داشتم... 

امروز اون تیک بی‌صدا رو شنیدم... و از مردم تهران کنده شدم... به کلّی.... و یاد عمیق‌ترین تنهاییام افتادم، که سالها، با خودم، می‌کشیدمشون... 
کاش این مرض تموم می‌شد. که بتونم برم بدون ترس از اینکه ممکنه ناقل باشم، بدون ترس از اینکه باعث بیماری کسی بشم. کاش می‌شد برم و این پاییز رو تو رشت زندگی کنم. برم و زیر بارون هی راه برم، هی راه برم، تا خنک بشم. برم و از توی بازار میوه و سبزی رد بشم، از وسط رنگ‌های پاییزی، انقدر راه برم که از شهر برم بیرون... برم وسط مزرعه‌های خالی، زیر بارون، بلند بلند آواز بخونم و بچرخم.

کاش می‌شد یه مدت برم به جایی که مردم جمعن، آواز می‌خونن، و انقدر تلخ نیستن. 
 

۱۳۹۹ مهر ۴, جمعه

حرف مفت

یه مکانیسم خودخفن‌پنداری تو همه‌ی انسانها هست، که بهشون جرات می‌ده راجع به همه چیز اظهار نظر کنن. انگار اگه چیزی نگن دنیا کج می‌شه. یکی‌ش خود من. انگار نتونم حرف بزنم و اظهار نظر کنم یه چیزی تو دنیا کم میاد. ولی، من یه مکانیسم دیگه‌ای هم دارم که اون مکانیسم خودنابود کنیه. قشنگ بعد از افاضات استادانه‌م یه چیزی می‌گم که کل اون قبلی رو می‌کوبه و می‌ریزه پایین. بعد هم تا مدتها نمی‌ذاره باز بخوام دیواری چیزی بیارم بالا. تو بعضی زمینه‌ها آن‌چنان می‌کوبه که دیگه از خیر سازندگی می‌گذرم. ای تو روحت... 

۱۳۹۹ مهر ۲, چهارشنبه

می‌نویسم برای بعد

بیرون که می‌رم فلاکت از جلوی در خودش رو نشون می‌ده. همیشه کسی خم شده توی سطل آشغال. گاهی توی کوچه کسی با لباس ژنده روی زمین نشسته و داره نون خشک یا یه بیسکویت سق می‌زنه. توی کوچه‌ها و خود خیابون انقلاب همیشه چند تا ماسک افتاده روی زمین. یه کم اونورتر، یه ظرف یکبار مصرف با ته مونده‌ی نون یا غذا. توی خیابون انقلاب وضعیت کمی بهتره. دختر پسرهای جوون، مردها و زنها دارن می‌رن یا میان. بعضیا با قیافه‌ی عبوس و عصبانی ولی هنوز بعضیا حالشون خوبه و می‌شه با دیدنشون نفس کشید. 

تو کوچه بغلی کنار سطل آشغالی که همیشه کنارش پر ضایعات و مقوا و این چیزا می‌ریزن، یه آقایی با یه پسر جوونی نشسته بودن. پسره معلوم بود داره از سر کار برمی‌گرده. کیف مشکی‌ش رو تکیه داده بود به پاش. آقاهه ولی معلوم بود صبح تا حالا تو آشغالها دنبال چیز بدرد بخور گشته، حالا خسته نشسته اون کنار. خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم مثل اون پسر باشم. بشینم با مردمی که همه از کنارشون رد می‌شن، حرف بزنم. شاید یه کمی یادشون بره چه روزای گهی رو می‌گذرونن. شاید یه نفس عمیقی بکشن، یه لبخند بزنن، یا حس کنن دیده شدن. ولی جرات ندارم. خیلی نسبت به امنیت شکننده شدم. تازگی‌ها خیلی احساس عدم امنیت می‌کنم. دیگه اون آدم بی‌خیال نیستم که برای خودش هر جایی می‌خواست می‌رفت و هر چی که خواست تجربه می‌کرد. خیلی دلم می‌خواست مثل اون پسره بودم. 

امسال تو فروردین بود فکر می‌کنم، تو تعطیلات نیمه شعبان، رفته بودم پیاده روی و پرنده تو خیابونا پر نمی‌زد. باید یادتون باشه که فروردین هنوز چقدر ترس از کرونا وجود داشت و اون سه روز تعطیلی مرکز شهر واقعاً خلوت بود. از اینطرف که می‌رفتم یه آقایی در حال رد شدن از خیابون سرتا پام رو برانداز کرده بود و کمی ازش ترسیدم. من رفتم اونطرف خیابون. ولی چهارراه ولیعصر که رسیده بودم مجبور شدم برم تو زیرگذر، و اونجا واقعاً و به شدت ترسیدم. هیچ زنی اونطرفا نبود. هیچ نگهبان یا مامور مترو تو دیدرس نبود، اما مردها با لباسهای عجیب، با نگاههای غریب و حتی قیافه‌های نچسب داشتن تو گروههای سه چهار نفره راه می‌رفتن و من ازشون ترسیدم. از طرز نگاه کردنشون ترسیدم. انقدر ترسیدم که یه بار خروجی رو اشتباه رفتم بالا، و وقتی هم رفتم تو خیابون ولیعصر تا خیلی جلوتر برمی‌گشتم ببینم دارن تعقیبم می‌کنن یا نه. هیچی همراه نداشتم، حتی کیف هم نداشتم، و به خودم می‌گفتم نترس، می‌تونی بدویی فرار کنی. هیچکس تو خیابون ولیعصر نبود. هیچکس هیچ جا نبود و تهران خیلی اون روز ترسناک بود. همون روزهایی بود که بعضی زندانها بخاطر کرونا شورش کرده بودن و یه عده فرار کرده بودن. نمی‌دونم، شاید این آدمهای غریب از همونا بودن. شاید هم نبودن و ذهن من داشت همه چیز رو ترسناک می‌دید. نمی‌دونم. ولی نتیجه‌ش این شد که خیلی وقتا احساس عدم امنیت کنم. کاش می‌تونستم مثل اون پسره باشم. 

تو خیابون انقلاب چندتا مغازه‌ی جدید باز شده. همیشه با خودم می‌گم چه جسارتی دارن که الان کافه یا شیرینی‌فروشی جدید باز می‌کنن. خیلی از کافه‌هایی که می‌رفتیم الان بسته شده‌ن. اونهایی که مونده‌ن هم گرون شدن. طفلکها چاره‌ای ندارن. قیمت همه چی تو این مملکت داره چندتا چندتا پله می‌ره بالا. هر روز از یه چیز جدید اسکرین شات می‌گیرم می‌فرستم برای برادرم. می‌گم ببین، این وقتی اینجا بودی یک و نیم میلیون بود، الان هشت میلیونه. کی اینجا بود؟ پیرارسال. 
امروز دلار به ۲۸ تومن رسید.



۱۳۹۹ مهر ۱, سه‌شنبه

از نوشتن

تنبلی کردم
یکی از کارایی که با خودم می‌گفتم باید انجام بدم، نوشتن به انگلیسی بود. چیز خاصی هم نمی‌خواست بنویسم. تنها اتفاقات روزمره‌مون، که گاهی عجیب‌ترین اتفاقات دنیا هستن. از حسمون می‌نوشتم، یه کم ملموس می‌کردم یه آدم معمولی ساکن ایران رو. البته همیشه فکر می‌کردم که حتماً یه کسی داره این کارو می‌کنه. بدون شعار دادن، بدون جانب‌داری، فقط بنویسه که هر روز چی می‌گذره بهش، به اطرافیانش. تنبلی کردم و فکر می‌کنم آیا دیر شده؟ یا این داستان رو هر وقت شروع کنی تازه‌ست؟ 

۱۳۹۹ شهریور ۳۰, یکشنبه

غم روزهایی که داره میاد

یه چیزی هست که روی سینه‌م سنگینه. یه چیزی بیشتر از غم این یه سال گذشته. یه چیزی سنگین‌تر از تمام روزایی که انگار از تلخ‌ترین رمان‌های معاصر در اومدن. یه چیزی که داره میاد، و سنگینی‌ش رو از حالا حس می‌کنم. ما الان تو سال ۹۹ هستیم. سال دیگه، سال دو صفره. از گفتن هزار و چارصد هم مشمئز می‌شم. از سال دیگه، دهه شصتی‌ها وارد چهارمین دهه‌ی زندگی‌شون می‌شن. چهل سالگی سال سختیه، حالا یکی دو سال اینور اونور، ولی همه دچارش می‌شن. برای من شاید سخت‌ترین سال زندگیم بود. از یه طرف بدنت افت می‌کنه، انگار تاریخ انقضات رسیده. اما از اون بدتر، سالهای پشت سر گذاشته رو پهن می‌کنی جلوی خودت، ببینی تو این‌همه سال چی کار کردی. بعد یه نگاه به زمان حالت می‌کنی، و یه نگاه به آینده. تلاشی هم برای این ارزیابی نمی‌کنی، خودش میاد. خودش میاد همه‌ی ذهنت رو پر می‌کنه و در حالی که داری با تغییرات هورمونهای بدنت هم دست و پنجه نرم می‌کنی، همه چی هوار می‌شه روی سرت. 

چرا دهه شصتی‌ها برام مهمن؟ چرا چهل سالگی اونا برام سنگینه، سنگین‌تر از هم‌سن و سالهای خودم؟ چون اونها خیلی بیشتر از هم دوره‌ای‌های من هستن، اونها انقدر زیاد هستن که می‌تونستن تو این بیست سال یه مملکت رو آباد کنن و حالا نتیجه‌ی تلاششون رو ببینن، انقدر زیاد که می‌تونستن اجتماعی‌ترین نسل ایرانیا باشن. یه نیروی عظیم بودن که تلف شدن. بزرگترین سرمایه‌ای که داشتیم هدر رفت. خیلی‌هاشون رفتن، خیلی‌هاشون نرفتن، خیلی‌هاشون نخواستن که برن. خیلی‌هاشون هی مبارزه کردن، هی جنگیدن، برای درس خوندن جنگیدن، برای کار کردن، برای درست کردن کارها جنگیدن. خیلی‌هاشون سرخورده شده. خیلی‌هاشون افسرده شدن. خیلی‌هاشون رو از دست دادیم... ناروا از دست دادیم...

دوستای من اکثراً دهه شصتی هستن. باهاشون رفت و آمد می‌کنم، گپ می‌زنم، براشون از تجربه‌هام می‌گم، ازشون چیزی یاد می‌گیرم. سعی هم می‌کنم مثل یه خواهر بزرگتر کنارشون باشم. برادر خودم دهه شصتیه. روزهایی که دهه شصتی‌ها توش بزرگ شدن رو من لمس کردم. روزهایی که خیلی از اونها ندیدن رو من دیدم. هنوز هم فکر می‌کنم که بچگی هیچکدومشون به تلخی بچگی من نبوده، اما، اینجا چیزی برای مقایسه وجود نداره. اینجا نسل به نسل قد کشیده و به جای رسیدن به جایی، تباه شده. مثل این که بولدوزر انداخته باشن، هر نسل رو تلنبار کرده باشن روی هم و از بالای پرتگاه ریخته باشنشون پایین. یه سری زودتر ریخته شدن. یه سری دیرتر. 

من نگران این سالهایی‌ام که داره میاد. نه فقط بخاطر اینکه هیچیِ زندگی‌مون معلوم نیست، بلکه از ترس اینکه این نسل همیشه تحت فشار، زیر بار چهل سالگی بشکنه. تو این سالها سرخوردگی اجتماعی کم نداشتیم. مگه چقدر چیزی برای خوشحالی‌مون باقی گذاشتن؟ در عوض چقد چیزی برای ناراحتی‌مون آوار کردن سرمون؟ حالا من روزهای تاریک پیش رو رو با نگرانی فروپاشی اقتصادی و اجتماعی یه کشور، با ترس بحران روانی یه جمعیت عظیم با هم می‌بینم، و این روی سینه‌م سنگینی می‌کنه. من تمام این دوستانم رو با نگرانی زیر نظر دارم. بهشون نگاه می‌کنم. چندتاشون می‌تونن این پیچ رو بدون اشکال رد بشن؟ به چندتاشون می‌تونم کمک کنم؟ کاش خودشونو از نظر روانی مهیا کنن. 


۱۳۹۹ شهریور ۲۹, شنبه

حرف

مدتیه که پادکست گوش می‌دم. بعضی‌هاشون هر بار که شماره‌ی جدیدی می‌دن، بعضی‌هاشون رو هم قفلی می‌زنم از اول تا آخر گوش می‌دم. موقع ظرف شستن، موقع گل آب دادن، موقع حموم کردن، موقع پیاده‌روی، گاهی هم موقعی که هیچ کاری نمی‌کنم. مطلقاً هیچ کاری. می‌شینم، دراز می‌کشم، یا تو قایقی که با بالشهای روی کاناپه درست می‌کنم فرو می‌رم. یه مدت گیر می‌دم به مسائل اجتماعی، یه مدت به زبان، یه مدت به تاریخ، یه مدت داستان. توی همینا هم البته فکرم پرواز می‌کنه می‌ره از یه داستان دیگه‌ای، یه جای دیگه‌ای سر در میاره. 

چند وقته ناخودآگاهم هی داره می‌گرده اتفاقات خجالت‌آور زندگیم رو پیدا می‌کنه میاره تو ذهنم و یادم میاد که چند ده سال پیش به کی چی گفتم، یا کجا چه رفتاری کردم و می‌گم شت!! و اونوقت قاضی درونم گیر می‌ده که ببین! ببین کاراتو!! دیروز دیگه عصبانی شدم. داشتم ظرفا رو جابجا می‌کردم که یکی از این خاطرات اومد تو ذهنم و منم سر ناخودآگاهم داد زدم که بسه دیگه!! اون طرف الان اصلاً منو یادش نیست چه رسد به حرفی که زدم! ول کن دیگه تو هم!! 

تو این چند سالی که ایرانم، یه کار خیلی مفیدی که انجام دادم، دو سال تراپی بود. اولش دکتر بخاطر ای‌دی‌اچ‌دی منو فرستاد پیش یه تراپیست، که دوستش نداشتم. نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم. حس می‌کردم نمی‌فهمه چی می‌گم. رفتم به دکتره گفتم من دیگه تراپی نمی‌رم. دکتر گفت می‌خوای عوضش کنم؟ یه دکتر دیگه‌ای رو معرفی کرد که انقدر سرش شلوغ بود اصلاً وقت نمی‌داد. بالاخره تراپیست سوم رو معرفی کرد. یه خانم خیلی جوون، خیلی با آرامش، خیلی ساکت. حس خوبی داشتم بهش. اما هیچوقت حرفی نمی‌زد. گاهی فقط یه سئوال می‌پرسید. هر هفته با خودم می‌گفتم این که نمی‌شه! این دفعه باید بهش بگم حرف بزنه، بگه من چمه، باید چی کار کنم. می‌رفتم تو اتاق. ساعت و ضبط رو تنظیم می‌کرد و می‌گذاشت روی میز. می‌گفت خب. منم مثل تلوزیونی که روشن شده حرف می‌زدم. از اتفاقات اون روز، اون هفته، هفت سال پیش، بچگی‌م، تصوراتم، صداهایی که تو سرم می‌شنیدم، از همه‌ی اینا می‌گفتم و اون فقط گاهی سر تکون می‌داد. یه بار بهم گفت تو حرف اصلی رو نمی‌زنی. یه چیزایی رو برای خودت قایم کردی و نمی‌گی. اونموقع فکر می‌کردم که چه حرف چرتی می‌زنه. من برای هیچکس به اندازه‌ی اون تا حالا حرف نزدم و از زندگیم نگفتم. 

دیگه کم‌کم داشتم تهاجمی می‌شدم نسبت بهش. وقتی ازم سئوال می‌پرسید سئوالش رو ضد خودش به کار می‌بردم، یا بهش می‌گفتم خیلی داره ساده نگاه می‌کنه به مسائل و اصل داستان رو نمی‌فهمه. بهم می‌گفت تو جواب واقعی رو نمی‌دی، جواب انتلکچوال بهم می‌دی. این کار ما رو راه نمی‌ندازه. یه کم شاکی بود که چرا می‌رم راجع به روانشناسی مطالعه می‌کنم و واسه خودم نظریه درست می‌کنم. واقعاً این کار رو می‌کردم. کلاً همینم، دستم همه‌ش به جستجو و پیدا کردن جوابه. گوگل رو آسفالت کردم انقد رفتم و اومدم و راجع به همه چی سرچ زدم. گاهی هم گوگل و اینترنت کمه و می‌رم سراغ کتابا. اما از اینهمه سایت و کتاب و جوابی که درآوردم به هیچ جا نرسیدم! به هر حال، بهم می‌گفت جوابای انتلکچوال تحویلم نده. 

رفتم پیش دکترم گفتم من دیگه نمی‌خوام برم تراپی. تراپیست شما هیچ راهنمایی‌ای به من نمی‌کنه، هیچ کمکی نمی‌کنه. وقتی ازش می‌خوام که حرفی بزنه، نظری بده، می‌گه هفته‌ی بعد همدیگه رو می‌بینیم و داستان این نبود که اون موضوع تا هفته‌ی دیگه ذهنم رو به خودش مشغول کنه، من فراموش می‌کردم. من سئوال خودم رو فراموش می‌کردم، می‌رفت توی ناخودآگاهم و فقط آزارم می‌داد، بدون اینکه یادم بیاد چی بوده. دکتر گفت بهش می‌گم بهت فیدبک بده. 

اون جلسه وسط حرفام تراپیسته دفتر و قلمشو گذاشت روی میز جلوش و دستاش رو توی هم گذاشت و بهم یه جمله گفت، که برق منو گرفت. انگار عصاره‌ی همه‌ی زندگیم این یه جمله بود و اون بهم گفت. من متحیر مونده بودم. وقت جلسه تموم شد، از در اومدم بیرون، و هر چی فکر کردم اون جمله چی بود، یادم نیومد. حتی تو هفته‌های بعد ازش خواستم که دوباره اون جمله رو بهم بگه، می‌گفت یادت میاد. نیومد. آقا جمله‌هه پر کشید رفت. اما حس مثبتش موند. حس اینکه این آدم فهمیده که من چی می‌گم. باهاش راحت شدم. بهش اعتماد کردم. گرچه شاکی بودم که چرا توجه نمی‌کنه که من از اول برای همین فراموش کردن‌ها اومدم پیشش. 

گاهی به خودم می‌گفتم خب نه، حالا تو هم انقدرها ای‌دی‌اچ‌دی نداری. تنبلی، دل به کار نمی‌دی، حرفی که می‌زنن برات ارزش نداره، یا این چیزا. یه بار داشتم یه پادکست حوصله سربر به انگلیسی گوش می‌دادم، درباره‌ی ای‌دی‌اچ‌دی، و یه نویسنده‌ای که خودش ای‌دی‌اچ‌دی داشت رو داشتن معرفی می‌کردن که به به چه آدم خفنی. مجری از بچگی نویسنده پرسید. نویسنده شروع کرد از مشکلات دوره‌ی دبستانش گفتن، از تنبیه شدن‌ها، از مسخره شدن‌ها، از توی کلاس بودن ولی غایب بودن‌ها. هر کلمه که می‌گفت یه خاطره از بچگی منو یادم می‌آورد، یادم می‌افتاد تو اون روزای اوایل انقلاب من به عنوان یه دختر بچه، به عنوان یه بچه از یه خانواده اقلیت مذهبی، به عنوان یه بچه از خانواده‌ی فقیر مهاجر تو وسط تهران، به عنوان یه بچه که تو پنج سالگی خوندن نوشتن یاد گرفته بود و حالا کتابای بچه‌های ده ساله رو می‌خوند، با تمام این چالشها چه قدر، چهههه قدددددر بیشتر تحت فشار بودم چون ای‌دی‌اچ‌دی بودم و هیچکس نمی‌دونست. حرفای نویسنده یه چیزایی رو از سال اول دبستان به خاطرم آورد که تو این‌همه سال توی ذهنم دفنشون کرده بودم. اون روز در حال گوش دادن به اون پادکست های های گریه کردم. 

الان دلم می‌خواست پادکست گوش بدم، ولی هیچکدوم از پادکستهایی که دنبال می‌کنم به دلم نمی‌نشست. توی جستجوی کست باکس نوشتم رادیو. بیشتر پادکستهایی که اسمشون با رادیو شروع می‌شد رو می‌شناختم، بعضی‌هاشون رو دنبال می‌کردم. اما یکی بود به اسم رنگو. قبلاً هم دیده بودمش اما جذب اسمش نشده بودم. زدم ببینم چیه، از چی می‌گه. قسمت شصتم بود. راجع به حرفهایی که زده نمی‌شن. انبار می‌شن توی سینه‌مون. بعداً شکل مریضی‌های مختلف سر در میارن، شکل افسردگی، یا هزار جور چیز دیگه. و گفت، باید حرف بزنیم. باید یه جا باشه که توش حرف بزنیم. 

ما این «جا» رو از دست دادیم. نمی‌دونم قدیما مردم کجا حرفشون رو می‌زدن. به کی حرفشون رو می‌زدن. ولی ما دیگه نمی‌دونیم کجا می‌تونیم حرف بزنیم. چند وقت پیش با محمد نشسته بودیم راجع به اینکه چطور فیس‌بوک و شبکه‌های اجتماعی باعث شدن حرفا کوتاه بشه، سریع بشه، کم‌عمق بشه حرف می‌زدیم. دیگه کسی یه مطلب بلند وبلاگی نمی‌نویسه. اگر بنویسه هم دیگه کسی نمی‌خونه. چقدر ما آدما راحت تغییر داده می‌شیم. چقدر سریع عادتهامون عوض می‌شه و خودمون رو با سرعت اینترنت وفق می‌دیم. گاهی هم، نمی‌تونیم با همون سرعت پیش بریم و یه جایی از این قافله بیرون می‌افتیم، و هیچکس هم متوجه نمی‌شه. دونه دونه، آدما کم می‌شن. دونه دونه حرفها تو سینه‌ها پر می‌شه. دونه دونه... کم می‌شیم... 

ما واقعاً این «جا» برای حرف زدن رو می‌خوایم. نه حرفهای روزمره، نه عکسای خوش آب و رنگ. ما باید یه جایی داشته باشیم که بتونیم توش حرفامونو مزه‌مزه کنیم، به فضاش اعتماد کنیم، حرف بزنیم، اما نه سریع و دو خطی مثل توئیتر، نه با جلف بازی مثل اینستاگرام. ما احتیاج داریم دوباره یه فضایی پیدا کنیم که توش زیاد حرف بزنیم. حرفمون طولانی شد، بشه، بهتر. اصلاً سگ بشاشه تو سئو و جمله‌ی بیست کلمه‌ای. می‌خوام گوگل و فیس بوک با پارگرافهای کوتاه و عناوین توصیفی درخشان ما پول در نیارن. من می‌خوام حرفم رو بزنم. اصلاً هم برام مهم نیست کلمه‌ی کلیدی توی جمله‌ی اولم هست یا نه. 


حرف

انگار از اون شبهاست که تاصبح بیدارم و فقط می‌خوام حرف بزنم. حتی نمی‌دونم چی می‌خوام بگم. چند شب تب داشتم. نه شدید، ولی اونقدری بود که خوابهام رنگی شده بودن. خوابهام پررنگ شده بودن و یادم می‌موندن. تو یکی‌ش، روی یه کاغذ روی دیوار یه نقطه بزرگ خطاطی کشیدم، رنگی رنگی، تو مایه‌های زرد مات و آبی کمرنگ. رنگ از توی نقطه شُره کرد روی کاغذ، بعد روی دیوار، بعد سرازیر شد تا کف آشپزخونه. یادم نیست آشپزخونه‌ی کجا بود، ولی این چند شب خواب خونه‌ی بچگی‌م رو خیلی دیدم. یه بار آخرای یه خوابم یه حشره‌ی قرمز ریز اندازه‌ی این مورچه قهوه‌ای کوچیکا داشت فرو می‌رفت تو کف دستم. جیغ می‌زدم و می‌کشیدمش بیرون، می‌رفت تو کف این یکی دستم. وقتی از خواب پریدم کف هر دوتا دستم می‌سوخت. 

راستش، دیگه نمی‌دونم باید چی بنویسم. مدتها به صفحه‌ی سفید نگاه می‌کنم و می‌گم چی بنویسم، چی بگم، که چی... حالا که اینستاگرام رو هم کنار گذاشتم، گاهی وسوسه می‌شم برم دو خط توی توئیتر بنویسم، ولی بعد می‌گم که چی بشه؟ این که چی بشه گریبان وبلاگ رو که خیلی وقته گرفته. سفرنامه بنویسم؟ که چی بشه... روزمره نویسی کنم؟ اصلاً مگه حرفی برای گفتن هست؟ چند وقتیه که کسی ازم می‌پرسه این روزا چی کار می‌کنی جواب می‌دم زنده‌م، این خودش بزرگترین دستاورده.

خیلیا هنوز منتظرن من برم!! انگار این‌که خودشون نمی‌تونن از ایران برن، و اینکه من امکان رفتن رو دارم، بیشتر رو اعصابشونه. یا اینکه انتظار دارن من یکی دیگه شاکی نباشم از اوضاع. تو که هر وقت خواستی می‌تونی بری، دیگه چی می‌گی؟ تو که اومدی موندی حتماً وضعت خوبه دیگه، حتماً خوشحالی دیگه، وگرنه کی می‌خواد تو این خرابشده بمونه. باهاشون بحث نمی‌کنم. خیلی وقته با هیچکس بحثی نمی‌کنم، راجع به هیچی. بذار خوشحال باشن حق با اوناست. ولی خب این کمکی به من نمی‌کنه. هر روز کمتر حرف می‌زنم. هر روز، حرف‌های کمتری دارم. 

تو این چند ماه شاید سه تا فیلم دیدم. دوتا کتاب هم تموم نکردم. موسیقی ایرانی نمی‌تونم گوش بدم. از اخبار و شبکه‌های اجتماعی و همه چی کشیدم بیرون. عوضش خودمو تو دنیای فانتزی اپرا غرق کردم. شاید نزدیک هفتادتا اپرا دیدم. ایرانسل رو آباد کردم با این حجم‌هایی که خریدم، ولی می‌ارزید. اپرا تنها چیزی بود که کامل بود. موسیقی‌ش برام جدید بود، داستانها اغلب تراژدی بودن، صحنه پردازیا، تنظیم موسیقی، بازیگری‌ها، اصلاً یه پکج کامل بود که منو از دنیای واقعی ببره بیرون. هر بار سه ساعت. مثل خوندن برادران کارامازف، دیگه بعد از اون هیچ کتابی جذاب نبود. 

حالا فکر می‌کنی حرف جذابی هم برای زدن مونده؟