۱۳۹۷ بهمن ۷, یکشنبه

تجربه‌ی آرژانتینی

قبلا درباره‌ی زندگی آرژانتینی گفته بودم. زیاد فرقی نکرده‌اند، اما من با این طرز زندگی مهربانتر شده‌ام (سن و سال همه‌ی مشکلات را حل می‌کند! شاید ده سال دیگر با زندگی آمریکایی آشتی کنم. کسی چه می‌داند). 
اینجا برای سال نو دور هم جمع می‌شوند، دور هم شام مفصل می‌خورند، شیرینی‌جات و شامپاین آماده می‌کنند تا در لحظه‌ی سال نو جشن بگیرند. در خانه‌ی خاله‌ی من از شامپاین و این حرفها خبری نیست! آبمیوه گاز‌دار جایش گرفته بودند. مهمانها شامپاین خودشان را آورده بودند ولی فکر کنم خاله‌ام خیلی پیش خدا عزیز است چون چوب پنبه‌ی شامپاین شکست و باز نشد! همه مجبور شدند آب آناناس گازدار بنوشند! شامپاین هم در شب وقتی همه خواب بودند باز شد و بیرون ریخت و بالکن را کثیف کرد، اما به نظرم تنها باری بود که خاله‌ام با رضایت کامل بالکن را شست! 
خانه‌ی خاله‌ام در طبقه دهم بلندترین ساختمان شهر است! شهر کوچکی‌ست، همین که ساختمان هفده طبقه تویش درست کرده‌اند پیشرفت بزرگی‌ست! اما بهترین چیز این خانه منظره‌اش است که هیچوقت خسته کننده نمی‌شود. تماشای ابرها روی کوهها، تماشای طلوع و غروب، و در مورد آن شب، تماشای آتشبازی عالی‌ست. روز اول که رسیده بودم در طول ده دقیقه ابرهای خشمگین از سمت غرب آمدند، رگبار و تگرگ و رعد و برق دیوانه‌واری راه انداختند و بعد با یک رنگین‌کمان شفاف و بزرگ به من خوش‌آمد گفتند! تا ساعتها بعد هم ابرها در دور دست برق می‌زدند، انگار هنوز شکم‌درد داشته باشند. مثل موسیقی بود. ویدئویش را در اینستاگرام گذاشته بودم. 
از اینکه خاله‌ی من خودش یک پا آخوند است و در خانه‌اش هیچ مشروب الکلی پیدا نمی‌شود فقط این قصه را بگویم که یکبار یکی از فرماندارهای شهر، همان که فقط یک دوره فرماندار بود، خانه‌ی خاله‌ام دعوت بود و با خوشحالی دو بطری بزرگ شراب با خودش آورد که سر شام با هم بنوشند و خاله گفته بود ما در بطری بازکن نداریم!! من که به شخصه از تصور قیافه‌ی فرماندار مرده بودم از خنده. البته خاله می‌گفت فرماندار و همسرش خیلی ناراحت شده بودند که خبر نداشتند خانه‌ی خاله قانونش اینطور‌ی‌ست و خجالت کشیده بودند. هنوز وقتی تصور می‌کنم می‌خندم. یکبار هم تا مندوسا، تولیدکننده‌ی شراب معروف مَلبِک رفتیم و تشنه برگشتیم! خاله در این موارد اصلا شوخی ندارد. فعلا دور از چشم خاله یکبار آبجو مهمان شدم، در رستورانی که غذایش به غایت بد بود. فکر نکنید آبجویش خوب بود. مملکتی که شرابش شهرت جهانی دارد، اصلا چرا باید آبجو درست کند، آنهم به این بدمزگی. اما این موضوع که مردم این شهر (حداقل تا جایی که من دیدم)، آبجوی بدمزه را به شراب عالی ترجیح می‌دهند تنها و تنها می‌تواند از تهاجم فرهنگی و فرهنگ آبجوخوری آمریکا سرچشمه بگیرد. مضاف بر اینکه کوکاکولا را به هر دوی اینها ترجیح می‌دهند و می‌توانی مردم را سر میزهای کوچک کافه‌ها در حال نوشیدن کوکا‌کولا، با یک اسنک یا به تنهایی، ببینی. من هنوز دلایلم را برای دوست نداشتن آمریکا قویّاً حفظ کرده‌ام. 
خب. تقریبا دو سه روز بعد از آمدنم، سرماخوردم. اول دخترخاله‌ام سرما خورد و گلودرد بود و یکی دو روز حالش بد بود و بعد خوب شد. من اما با یک سرماخوردگی ساده شروع کردم که بعد بخاطر هوای بسیار متغیر این شهر، و قرار گرفتن اجباری جلوی کولر ماشین به سرعت بد شد و با تب و گوش درد شدید و ناشنوایی موقت به اوج خودش رسید. رفتم بیمارستان، یک خانم دکتر اطفال معاینه‌ام کرد و نسخه‌ی پنی‌سیلین داد. در بیمارستان پولی نگرفتند و تنها باید می‌رفتم پنی‌سیلین را از داروخانه می‌خریدم. فکر می‌کنم ده دلار قیمت یک پنی‌سیلین بود. خدمات درمانی خصوصی و دارو اینجا گران هستند. بیمه ‌هم گران است. بیمارستانهای دولتی همه را مجانی درمان می‌کنند. حتی اگر دارو داشته باشند پول دارو نمی‌گیرند. دخترخاله‌ام می‌گوید این هیچ خوب نیست که از غیر آٰرژانتین‌ها هم پول نمی‌گیرند، چون مثلا پاراگوئه‌ای‌ها از مرز رد می‌شوند و از خدمات درمان مجانی استفاده می‌کنند، ولی اینجا نه کار می‌کنند، نه مالیات می‌دهند. مخارج زندگی در پاراگوئه بسیار پایین است. 
پنی‌سیلین تنها برای چند ساعت حالم را خوب کرد، اما مریضی به سرعت برگشت. با شدتی بیشتر، که نمی‌توانستم حرکت کنم. همچنان گوشم نمی‌شنید و تیر می‌کشید. بار دوم که تب کردم به بیمارستان رفتیم، اینبار آمپول ضد التهاب تزریق کردند. اما این هم فایده‌ای نداشت. آخر دست به دامن دکتر خودم (سلام آقای دکتر علی‌محمدی!) شدم و سفارش کوآموکسی کلاو و سودوافدرین دادند که در کمال تعجبم در داروخانه بدون نسخه به ما دادند. دخترخاله‌ام گفت اینجا پول از هر چیزی مهم‌تر است. وقتی قرار باشد بیست دلار دارو بخری، کسی به داشتن یا نداشتن نسخه اهمیت نمی‌دهد. این شهر دانشگاه داروسازی دارد و ظاهراً همه‌ی فارغ‌التحصیل‌ها توی همین شهر داروخانه باز کرده‌اند. توی هر خیابان سه چهار داروخانه پیدا می‌شود، پس تعجبی ندارد که ببینیم داروخانه‌ها برای فروش بیشتر با هم رقابت کنند!
اما داروهای آرژانتینی هم بسیار بسیار قوی بودند! بخصوص سودوافدرین که فیل را پس‌می‌انداخت، چه رسد به من که بخاطر بیماری افتاده بودم. خاله نگرانم بود و می‌گفت شربت را نخور! پیش یک دکتر متخصص گوش و حلق و بینی رفتیم. پرسیدم انگلیسی صحبت می‌کنید؟ گفت نه. با هم اسپانیولی صحبت می‌کردیم ولی وقتی گفت بینی‌ات را بگیر و آب دهانت را قورت بده، متوجه نشدم. خاله به فارسی برایم ترجمه کرد و دکتر چشمهایش گرد شد که این که انگلیسی نیست! به پرده‌ی گوشم نگاهی انداخت و گفت مشکلی ندارد. شربت را نخور، آنتی‌بیوتیک هم چهار روز کافی‌ست. راستش آنقدر ده روز بیماری‌ام سخت بود و از ترس اینکه دوباره ناشنوا نشوم زیاد به حرفش اعتماد نکردم. خاله همچنان اصرار می‌کرد شربت را نخور و من همچنان صبحها در حالی بیدار می‌شدم که گوشم نمی‌شنید و تمام مجاری بینی و حلقم کیپ بود! 
حالا وسط این آنتی‌بیوتیک خوردن، یکمرتبه سرماخوردگی جدید سینوسی آمد سراغم! دیگر داشتم پاک ناامید می‌شدم. دکترم گفت آنتی بیوتیک را بیشتر از هفت رو ادامه نداه. شربت را هم قطع کن. به سفارش دوستم مخلوط سیر و عسل و سرکه سیب درست کردم که فکر می‌کنم خیلی در بهبودم تاثیر داشت. هزار سفارش هم از ایران گرفتم که آویشن دم کن، یا شلغم آب‌پز کن، در حالی که اصلا به فکرم نمی‌رسید این دو فقره در این کشور پیدا نمی‌شوند! یک بسته آویشن به دوستم در آلمان داده بودم و حالا چقدر جایش خالی بود. بالاخره کم‌کم حالم خوب شد، گرچه هنوز گاهی گوشم کیپ می‌شود. 
می‌خواستم از یک تجربه‌ی زیبای آرژانتینی بگویم. وسط این مریضی‌ها دعوت شده بودیم به یک شهر توریستی، جایی که پدر بزرگ و مادربزرگ عروس خاله‌ام، خانه و چند ویلای اجاره‌ای داشتند. یکی از ویلاها را گرفته بودیم و با بدحالی من، هیچ کار خاصی نتوانستم انجام بدهم. از طرفی پدربزرگ، دون مارچلو، بیمار بود و من اصلا به اتاقش نزدیک هم نشدم، در حالی که قبل از آمدنم از همان ایران خیالپردازی می‌کردم که چقد با دون مارچلو بنشینیم و گپ بزنیم. مادربزرگ، که به او پیچونا می‌گویند، یک زن آرژانتینی خود ساخته و قوی‌ست. دفعه‌ی پیش با شخصیت جالبش آشنا نشده بودم. اینبار هم از آنها دوری می‌کردم که بیمارشان نکنم وگرنه چقدر دلم می‌خواست محکم به آغوش بفشارمش. آنقدر بلندنظر و دنیادیده بود که از حرف زدن با او سیر نمی‌شدم. فکرش حتی بازتر از دخترهایش بود. چیزی که خیلی در این خانه دوست داشتم، این بود که همه کار می‌کردند. اینطور نبود که فقط زنها توی آشپزخانه باشند و مردها بنشینند گپ بزنند. مردها از آشپزی لذت می‌بردند، چون به نظرشان پختن غذا روی آتش یا توی تنور یک کار مردانه است. پیتزای خانگی با ژامبون پرورده و روکولا (سبزی‌ای از خانواده‌ی شاهی) درست کردند که بهترین پیتزای عمرم بود! روز دوم کُستیشار آ لا شاما درست کردند، یک نیمه قفسه سینه‌ی حیوان (معمولا گاو) را صلیب می‌کشند (دخترخاله‌ام گفت مثل خسوس و کارولا که به مدرسه‌ی کاتولیک می‌رود خیلی ناراحت شد!) و کنار آتش می‌گذارند. فاصله‌اش تا آتش باید طوری باشد که در آن فاصله دست را نگه داری احساس سوختن نکنی. شش هفت ساعت این پختن ادامه پیدا می‌کند. از شانس گروه ما باران بسیار شدیدی باریدن گرفت و غذا تبدیل به آسادو شد، آسادو همان کباب آرژاننینی‌ست با برشهای متفاوت که روی یک پنجره‌ی فلزی روی آتش می‌پزند. یک چیزی که شاید قبلاً هم گفته باشم این است که وقتی در آرژانتین غذا می‌خواهید، توی بشقاب فقط گوشت است. شاید در رستوران یک برگ جعفری برای تزیین هم بگذارند! سبزیجات همه اضافه بر سازمان حساب می‌شوند و کلا آرژانتینی‌ها میانه‌ی خوبی با سبزیجات ندارند. فکر هم نکنید که با این رژیم پر گوشت همه سالم هستند. آمار بیماریهای قلبی و سکته اینجا بالاست. ولی خب، کباب و شراب را چه کنند؟ 
یک ضلع خانه‌ی پیچونا یک بهارخواب بزرگ (به اندازه‌ی طول خانه) است که خودشان به آن گالری می‌گویند. دخترها، پسرها، عروسها، دامادها، نوه‌ها و نتیجه‌ها همه دست به کار می‌شوند، میزها پشت سر هم ردیف می‌شود، رومیزی روی میزها را می‌پوشاند. صندلی‌ها پشت میزها قرار می‌گیرند و پسرها مسئول آوردن غذا و پذیرایی هستند. در واقع باید غذایی که خودشان درست کرده‌اند برای همه بیاورند و مطمئن شوند همه غذا را دوست داشته‌اند. فضا خیلی خیلی خانوادگی‌ست. نشستن بر سر این میز بلند در یک پاتیوی پر از گل و گیاه و غرق شدن در صدای محیط مملو از لهجه‌های آرژانتینی و حرفهای شاد و محبت آمیز خیلی خیلی دلچسب بود. اگر درباره‌ی نوشیدنی‌ها کنجکاوی می‌کنید، بیشترشان نوشابه می‌خورند، تعداد کمی شراب، که اکثراً آنرا با آب گازدار مخلوط می‌کنند. آب گاز دار اینجا پرطرفدارترین نوشیدنی‌ست. شیشه‌های سلتسر شیر دار هنوز هم که هنوز است در کارخانه‌ها پر می‌شود و به در خانه‌ها آورده می‌شود. شبیه اینها را فقط در کتابهای تن‌تن دیده بودم. استفاده از این بطری‌ها تجربه‌ی جالبی‌ست. 
Image result for seltzer water cartoon
پیچونا از من درباره‌ی زندگی‌ام پرسید، تمام قسمتهای آن، آمریکا، آلمان، ایران. سئوالهایش سئوالهای خصوصی نبود، بیشتر درباره‌ی وضعیت جامعه و فرهنگ بود. اظهار نظرهایش همه خردمندانه و دور از هر تعصب یا پیش‌قضاوت بود. کاش می‌توانستم محکم بغلش کنم و ببوسمش. روز بعد وقتی بعد از ظهر به خانه‌اش رفتیم، چهار پنج نوع تارت و شیرینی روی میز بود که تارت ریکوتایش مزه بهشت می‌داد. بازهم دور میز بزرگ نشستیم و در حال صحبت دسته جمعی دسر و چای خوردیم. هر بار که دور هم جمع می‌شدیم، دون چلو بلندگوی بلوتوثش را می‌فرستاد به اتاق پذیرایی تا موسیقی شمال آرژانتین (شامامه) را گوش بدهیم. چقدر دوست داشتم بنشینم با دون چلو از شامامه، چاکاررا و سایر موسیقی‌ها و رقصهای آرژانتینی حرف بزنیم. چقدر حیفم آمد که نتوانستم دون چلو را ببینم، بخصوص که نمی‌دانم دیگر کی می‌توانم به آرژانتین برگردم. هر چه بود، حضور دون چلو با موسیقی مورد علاقه‌اش بر سر میز ما محسوس بود. این پشت میز نشستنها، گفتگوها، موسیقی زیبا و بگو بخندها خاطرات پررنگی هستند که در ذهنم حک شده‌اند. 

۱۳۹۷ بهمن ۴, پنجشنبه

مقصد: آرژانتین

اصلا این سفر از آنجا شروع شد که دخترخاله‌ام که در آرژانتین آژانس مسافرتی دارد به من تلفن زد و گفت می‌تواند برایم یک بلیط مجانی به آرژانتین بگیرد و من اول گفته بودم نه، کار دارم، بعد هم که تلفن را قطع کرده بود پشیمان شدم و دیدم چنین فرصتی را نباید به هیچ شکلی از دست داد. پس تماس گرفتم و در عرض نیم ساعت بعد بلیطی از فرانکفورت تا بوئنوس آیرس داشتم (خط هوایی مورد نظر ایبریا بود که به تهران پرواز نداشت، وانگهی پرواز تهران به هر شهر دیگری گرانتر از پرواز به فرانکفورت بود) و اینطور شد که یک سفر در بهترین زمان ممکن به آلمان هم برایم پیش آمد.
اینها چیزهایی هستند که قدرشان را می‌دانم. دو سه هفته قبل از این داشتم فکر می‌کردم که با این وضعیت افتضاح اقتصاد مملکت، دیگر فرصت رفتن به آلمان یا از آن بدتر، به آمریکای جنوبی برایم پیش نخواهد آمد، پس فکرش را از سرم بیرون کرده بودم و داشتم به سفرهای داخل ایران فکر می‌کردم. بعد وقتی این پرواز مجانی و پرواز تهران فرانکفورت با مبلغ صد و سی یورو برایم جور شد، به این موضوع فکر کردم که چقدر آدم خوش‌شانسی هستم. واقعا اگر می‌خواستم برای هر کدام از این دو سفر تلاش و برنامه‌ریزی کنم، آنقدر گران تمام می‌شد که منصرف می‌شدم.
یک هفته‌ی آلمان را شرح دادم، که بسیار عالی و مافوق تصورم گذشت. شب آخر تا رسیدن به فرانفکفورت کمی سختی کشیدم چون وقتی بلیط قطار را می‌خریدم حواسم به توقف بین قطارها نبود و در کارلزروهه تقریبا منجمد شدم! خب این جور یخ زدن‌ها را می‌گذارم به حساب زکات سفر! پرواز اول از فرانکفورت به مادرید بود و پرواز بعدی از مادرید به بوئنوس آیرس.
معمولا در یکی از شهرهای آلمان یا نهایتا اتریش با پلیس مهاجرت برخورد داشته بودم که خب آدمهای جدی‌ای هستند و گاهی آنقدر جدی که آدم بدون اینکه خطایی مرتکب شده باشد کمی ترس برش می‌دارد. اما تجربه‌ی پلیس مهاجرت اسپانیا اصلا یک چیز دیگر بود! توی صف که ایستاده بودم دو تا مامور جوان را تماشا می‌کردم که دخترها را دید می‌زدند، به همدیگر اشاره می‌کردند، به دخترها می‌گفتند عینک یا کلاهشان را بردارند، اگر دخترها خوشگل بودند یک جور لبخند نامرئی شیطنت باری روی صورتشان پیدا می‌شد، کلا کار مردها را سریع راه می‌انداختند که زودتر به دخترها برسند، بعد معطل می‌کردند و تمام این هیز بازی‌شان خنده‌دار و سرگرم‌کننده بود. نوبت من که شد افسر به پاسپورتم نگاه کرد و گفت رنگ موهایت را عوض کردی؟ توی عکس خیلی پیر نشان می‌دهد! گفتم آره قبلا آبی بودند. گفت نه، این رنگ الان بیشتر بهت می‌آید، خیلی جوانتر شده‌ای. پاسپورتم را که مهر می‌زد گفت دیگر موهایت را روشن نکن! مرده بودم از خنده !!
پرواز طولانی با شرکت ایبریا، در حالی که از فرانکفورت تا مادرید تنها یک لیوان آب دستم داده بودند، درمسیر دوم هم چندان بهتر نبود. غذایشان چنگی به دل نمی‌زد، مثل پروازهای خطوط امارات، قطری و ترکیش هم دم به دقیقه خوراکی نمی‌آوردند برای مسافرها. حالا من که پولی نداده بودم ولی بیچاره آنها که صدها یورو پول بلیط داده بودند و گرسنگی هم کشیده بودند! بدی دیگر این پرواز پر بودنش بود، طوری که من در ردیف وسط نشسته بودم و هر دو طرفم مسافر بود که اغلب خواب بودند و نمی‌توانستم از جایم زیاد بلند شوم. این شد که تا به بوئنوس آیرس برسم بدن‌درد شده بودم. هواپیما نشست و هوای گرم و شرجی پیچید توی هواپیما. فقط دلم می‌خواست روی زمین واقعی راه بروم، بدنم را کش بدهم و یک چیز سالم مثل میوه یا سالاد بخورم. مدتی طولانی در صف صرافی ایستادم ولی تشنگی شدید و ادامه‌ی صف پشیمانم کرد، پایین یک مک‌دونالد بود پس رفتم طبقه‌ی بالای فرودگاه که هارد راک کافه وجود داشت و دل را به دریا زدم و رفتم تو. اول پرسیدم اگر کارت بانکی‌ام مشکل پیدا کند دلار قبول می‌کنند؟ کارکنان گفتند که بله قبول می‌کنند. پس همان اول یک بطری آب و یک آبمیوه سفارش دادم. بعد هم یک سالاد سزار که والا همه چیز داشت جز کاهو! احتمالا کاهویشان تمام شده بود و هر چه ته جعبه داشتند خالی کرده بودند توی بشقاب، به هر حال دو سه برابر کاهویش مرغ و پنیر داشت و اصلا شباهت به چیزی که من تشنه‌ی رسیدن به آن بودم نداشت.
خب قرار هم نبود بوئنوس آیرس بمانم. قبلا دوبار به این شهر سفر کرده‌ام، پس باید می‌رفتم به ترمینال پروازهای داخلی و منتظر پرواز بعدی به مقصد مندوسا می‌شدم، اینجا یکمرتبه جو کاملا عوض شده بود، مسافرها بیشتر جوانهای آس و پاسی بودند که روی کوله‌پشتی‌ یا چمدانشان خوابیده بودند. دوتا افسر پلیس خیلی جدی توی سالن ایستاده بودند و زل زده بودند به مردم. منهم رفتم درست جلوی چشمشان چمدانم را زمین گذاشتم، روی صندلی نشستم و تحت سایه‌ی مراقبت آنها خوابیدم! به موقع هم برای پرواز بیدار شدم و چمدان را برای تحویل بردم، اینجا بود که متوجه شدم حداکثر وزن چمدان برای سفر داخل آرژانتین ۱۵ کیلوست، تازه بعضی خطوط هوایی همان ۱۵ کیلو را هم ندارند. ۱۶ دلار پول اضافه بار شد. اما هر چقدر از نحوه‌ی برخورد با محبت کارمندان بگویم کم گفتم. واقعا یادم رفته بود که آرژانتینی‌ها چقدر با محبت با آدم صحبت می‌کنند.
پرواز بعدی حدود دو ساعت بود و بر خلاف انتظارم، یک آبمیوه و کیک کوچک دادند! به مندوسا که رسیدم سرحال بودم. قرار بود خاله و شوهرخاله‌ام بیایند دنبالم. منهم در فرودگاه کوچک مندوسا برای خودم می‌چرخیدم. یک نکته که یادم رفت بگویم اینترنت مجانی و بدون محدودیت زمانی در فرودگاههای آرژانتین بود که خیلی کمک می‌کرد. رفتم صرافی و مقداری پول عوض کردم. از آفتاب خوب صبحگاهی لذت بردم و بالاخره خاله جان از راه رسید! چقدر از دیدنش خوشحال شدم. واقعا نمی‌دانستم دیگر کی و در کجای دنیا بتوانم ببینمش. این همان خاله وسطی‌ست که اغلب می‌گویند من شبیه او هستم، یک خاله‌ی مهربان اما در عین حال پر جذبه که همه از او حساب می‌برند. حالا من هنوز چند ساعت تا مقصد راه داشتم و غیر از آن باید صبر می‌کردم تا شوهرخاله به کارهای خودش هم برسد. پس با خاله رفتیم در مرکز خرید تا در حال نوشیدن قهوه با هم گل بگوییم گل بشنویم.
چیزی که از مندوسا می‌دیدم ناراحتم می‌کرد. چهارده سال پیش برای اولین بار آمده بودم مندوسا و عاشقش شده بودم، ده سال پیش هم در سفر دوم هنوز دوستش داشتم. سفر سوم دیگر به مندوسا نیامده بودم، اما حالا بعد از آن ده سال می‌دیدم شهری که آنقدر زیبا و دوست‌داشتنی بود، حالا به خرابه‌ای خطرناک بیشتر شبیه شده. در واقع به جز دو سه خیابان مرکزی شهر، باقی خیابانها درب و داغان بودند، ساختمانها همه حفاظهای بلند داشتند دربها همه به نرده‌ی فلزی مجهز شده بودند، هیچ پنجره‌ای بدون نرده پیدا نمی‌شد، آسفالتها جگر زلیخا شده بودند، و کلا مندوسا از یک شهر قابل تحسین تبدیل شده بود به یک شهر ناامن و غمگین. وقتی می‌خواستم توی خیابان قدم بزنم خاله مخالفت کرد، گفت ممکن است کسی بیاید اسلحه بگذارد بگوید هر چه داری تحویل بده! اول فکر کردم غلو می‌کند، اما بعد فهمیدم نه. مندوسا واقعا به شدت افت کرده بود. با ترس و لرز یکی دو ساعت دیگر در آنجا سر کردیم و بعد راه افتادیم سمت خانه.
در راه مندوسا به سن لوییس، از کنار تاکستانهای زیبا و معروف مندوسا می‌گذشتیم، در کنار برخی باغها جعبه‌های میوه، ظرفهای زیتون و روغن زیتون و بطری‌های شراب خانگی برای فروش وجود داشت. ایستادیم و آلو و هلو و روغن زیتون خریدیم. بعد هم خاله و شوهرخاله گفتند که حالا در مرز بین دو ایالت دچار مشکل خواهیم شد. هر دو ایالت سن لوییس و مندوسا نسبت به ورود میوه به خاکشان بسیار حساسند و اگر بفهمند کسی میوه حمل می‌کند جریمه‌های سنگین می‌کنند. سعی کردم برایشان توضیح بدهم که این در خیلی جاهای دنیا رعایت می‌شود، بخاطر اینکه آفات را کنترل کنند، ولی خاله می‌گفت نقل این حرفها نیست، دولتهای محلی الان بی‌پول شده‌اند و از هر راهی برای پول درآوردن استفاده می‌کنند. همینطور این روزها بیشتر روی تخلفات رانندگی حساب باز کرده‌اند و سر هر کوی و برزن اتومبیلها را نگه می‌دارند تا از آنها مدارک بخواهند، یا از چیزی ایراد بگیرند و جریمه‌ای بنویسند.
سن لوییس، ایالتی مرکزی در آرژانتین، هیچوقت مورد توجه دولت مرکزی نبود. احتمالا فکر می‌کردند که اینجا یک زمین بایر بی‌خود است، ولش کردند به امان خدا، و سر شهرهای بزرگتری مثل کردوبا، روساریو، یا مندوسا سرمایه‌گذاری کردند. اینجا برای خودش داستانهای خاص خودش را دارد. مثلا اینجا یکی از مراکز مهم تجمع قوای سن‌مارتین، رهبر استقلال‌طلبان جنوب قاره برای جدایی از اسپانیا بود، اما یک جورهایی این قسمت از تاریخ هیچوقت آنطور که باید در کشور مطرح نشد. یا اینکه در مناطقی در شمال شهر سن‌لوییس، آثار زندگی بشر در ده هزار سال پیش به دست آمد، اما واقعا تفاوتی در اهمیت منطقه پیدا نشد. الان بیش از سی سال است که فرمانداری این استان در دست دو برادر است، این می‌رود کنار، آن یکی می‌آید جلو. دايم جا عوض می‌کنند. برای مدتی هم چون خیلی صدای مردم درآمده بود یک شخص سومی فرماندار شد، اما این دوتا زود به صرافت افتادند و با دادن اجناس مجانی به مردم رای‌شان را دوباره خریدند. در واقع اینجا نمونه‌ی بارز دولت سیب‌زمینی‌ست. خاله مغازه‌هایی را نشانم داد که در زمان پیش از انتخابات پر از اجناس مجانی می‌شوند. خب این هم یک مدلش است.
وضعیت اقتصاد آرژانتین را اگر دنبال کرده باشید فکر می‌کنید که خیلی خوب است، منابع غنی از معدن و کشاورزی و ماهیگیری و گوشت و غیره، اما در واقع مردم این کشور روز به روز دارند فقیرتر می‌شوند. دولتها در این مملکت بسیار فاسدند. در ازای کمی کار رفاهی که برای شهر و دیارشان انجام می‌دهند، ثروت خودشان چندین برابر می‌شود. کشوری‌ست دزد خیز! این را به شوخی نمی‌گویم، هر کس دزد گردن‌کلفت‌تری باشد، بیشتر از حقوق اجتماعی و سیاسی برخوردار است. خاله تعریف می‌کند که چند سال پیش یک دزد معمولی توی خیابانهای بوئنوس آیرس به یک توریست حمله کرد. توریست از او فیلم گرفت که به پلیس نشان بدهد و رسوایش کند. پخش شدن فیلم همانا و معروف شدن جناب دزد همان. برای مدتی طولانی شبکه‌های تلوزیونی آقا دزده را دعوت می‌کردند به برنامه‌هایشان که بیاید و درباره‌ی دزدی کردنش توضیح بدهد. دزد بسیار مشهوری شده بود!
یک موضوعی اما اینجا مرا به فکر وا داشته و آن مسئله‌ی آب است. اینجا در سن‌لوییس زیاد باران می‌بارد، اما تا هشت سال پیش که آمده بودم، اینجا سرزمینی خشک بود. آب باران عموما توی زمین فرو می‌رفت بدون اینکه نمود خاصی روی زمین داشته باشد. الان مدتی‌ست که فرماندارها شروع به سد سازی کرده‌اند و آب را هدایت می‌کنند به جاهای خشک. اقلیم اینجا به کلی عوض شده، هوا بسیار مطبوع و پوشش گیاهی بسیار غنی شده. نمی‌دانم الان آب به کجا نمی‌رسد، احتمالا چند سال دیگر صدایش دربیاید، اما سدسازی برای اینجا حداقل آمد داشته. حالا من که از کشور بیابانی و نیمه خشک مثل ایران می‌آیم و بلای سد سازی را در ایران دیده‌ام، چشمم برای اینجا می‌ترسد، اما خاله با اطمینان می‌گوید که سد سازی به نفع اینجا بوده. گفته بودم خاله‌ام جذبه دارد؟ یک خاصیت دیگر هم دارد که از حرف خودش پایین نمی‌آید. این مدت هر چه خواسته‌ام درباره‌ی پایداری محیط زیست و صدمات دخالت بشر در طبیعت برایش بگویم گوشش بدهکار نیست. هنوز می‌گوید بیابانهای ایران باید مثل دوبی و ابوظبی شود، یا اینکه توی کوههای اینجا باید جاده ساخت که مردم راحت بروند نوک کوه شهر را تماشا کنند. یا از تماشای ویلاهای زشت در مناطق کاملا بکر و زیبا نه تنها ناراحت نمی‌شود، بلکه به حال صاحبشان حسرت هم می‌خورد!
خب تا همین‌جا را داشته باشید که بیایم برایتان یک تجربه‌ی ناب آرژانتینی تعریف کنم.

تجربه‌ی کریسمس در آلمان

امسال بالاخره موقعیت دست داد و توسط یک خانواده‌ی آلمانی برای کریسمس دعوت شدم. برایم اتفاق هیجان انگیزی بود. قبلا که به عنوان دانشجو در آلمان بودم، تعطیلات دو و نیم روزه‌ی کریسمس کلافه‌کننده‌ترین وقت سال بود، چون آلمانی‌ها این اوقات را با خانواده می‌گذرانند و هیج مغازه یا سینما یا جای دیگری باز نیست. خب، من برای هدیه‌ی میزبان برایشان سوغات ایران آوردم، یک ظرف میناکاری شده‌ی کوچک و یک سفره قلمکار از هنرمندان دوست داشتنی در اصفهان (بعله، رفتم مغازه‌شان با آنها چای خوردم، کلی گفتیم و خندیدیم، و حتی کمی هم طرح زدن مینا یاد گرفتم) ، و یک جعبه شیرینی‌های حاج خلیفه رهبر یزد که در روز آخر سفرم قبل از سفرم (بعضیها زندگی‌شان اینطوری‌ست خب، در سفر هستند، بعد یکهو یک سفر برایشان پیش می‌آید، یا مثلا قبل از سفرشان باید یک سفر بروند) در یک سر زدن سریع به میرچخماق تعبیه شد. بعد از ظهر بود که من و دوستم راس ساعت مقرر آماده شدیم و شیک پوشیدیم (با سرمای هوا خیلی سخت بود، چون برای این سفر باید برای چهار فصل لباس برمی‌داشتم) و با قطار راهی منطقه‌ی حاشیه‌ی شهر اشتوتگارت شدیم.
یادم رفت از بازارهای کریسمس بگویم.
در آلمان بازارهای کریسمس یا وایناختمارکت پر رونق و دوست داشتنی‌اند. امسال شانس این را داشتم که از سه بازار معروف اشتوتگارت دیدن کنم. وایناختمارکت قرون وسطایی اسلینگن ، وایناختمارکت باروک لودویگزبورگ و بازار کریسمس اشتوتگارت. بازار اشتوتگارت شبیه به بازار کریسمس در سایر شهرهاست، از لوازم تزیین درخت کریسمس تا سوغاتی‌ها و چیزهایی که بشود برای کادو خرید در آن پیدا می‌شود. تنها چیزی که وایناختمارکت اشتوتگارت را معروف کرده تزیینات بالای سقف شیروانی غرفه‌هاست. امسال اشتوتگارت روی ساختن ماکت نورانی نمادهای شهر سرمایه‌گذاری کرده بود که در محوطه‌ی جلوی قصر و در کنار بازار کریسمس نصب شده بودند. در کنار اینها ساختن یک شهر با ریل‌های قطار و مترو که در حرکت بود مثل همیشه جذاب بود.
بازار اسلینگن، در آلتشتات یا بخش قدیم شهر که قبلا برای خودش شهر کوچکی بود و حالا جزو اشتوتگارت شده برگزار می‌شد. فضای بزرگی با تزیینات و موسیقی و سرگرمی‌های قرون وسطایی. غرفه‌های بازی بسیاری برای بچه‌ها وجود داشت، از پرتاب تبر گرفته تا تیر و کمان چوبی و منجنیق. یک بازی هم بود که بزرگترها در آن شرکت می‌کردند. دور تا دور یک صفحه دایره شکل اتاقکهای چوبی با سوراخ بود، هر کسی یک سنگ می‌خرید و روی اتاقکی می‌گذاشت بعد موشی را در وسط صفحه می‌گذاشتند که توی هر اتاقکی برود صاحب سنگ بالای آن برنده بشود! از این عجیب‌تر دوتا وان گرد چوبی بزرگ بود که جلویش پرده کشیده بودند و یک گروه مرد یا یک گروه زن می‌رفتند پشت پرده همه‌ی لباسهایشان را در‌می‌آوردند می‌رفتند توی وان می‌نشستند بعد پرده‌ها را می‌زدند کنار که ملت بیایند اینها را تماشا کنند! کلا روزهای قبل از کریسمس اوقات خوبی برای رفتن به آلمان است تا آدم از کارهای احمقانه‌شان، که همیشه جدی هستند، مبهوت بماند!
بازار لودویگزبورگ کوچکتر از دو بازار دیگر بود اما چرخ فلک زیبایی در آن گذاشته بودند و بچه‌های تپل با لپهای گرد سرخ توی صف می‌ایستادند سوار بشوند و ژتونشان را به مسئول بدهند. تماشای اینها خیلی کیف داشت! خود بازار هم به من خیلی چسبید چون هنوز شلوغ نشده بود و من با خیال آسوده غرفه‌های تزیینی را تماشا می‌کردم.
خب برگردیم به مهمانی کریسمس. پدر و مادر خانواده خیلی گرم از ما استقبال کردند. پدر کفشهایمان را گرفت و مادر کتهایمان را. بعد هم گفتم نگران نباشند که زیاد آلمانی نمی‌فهمم. تنها پسر خانواده بود که تمام مدت حواسش بود که تنها به انگلیسی صحبت کند تا من جدا نیفتم. شیرینی را که به مادر دادم مثل یک گنجینه باارزش آنرا از من تحویل گرفت و بسیار قدردانی کرد. درخت را چیدیم و کادوها را زیرش گذاشتیم. بعد رفتیم توی آشپزخانه به درست کردن لازانیا. مادر خانواده سس گوشت و سس سفید را آبکی‌تر درست کرده بود، برگه‌ای لازانیا را خام و خشک توی ظرف می‌چیدیم و دو ردیف سس. کل مجموعه وقتی توی فر می‌پخت، نرم شد و جا افتاد. تا آماده شدن شام پدر و پسر خیلی جدی داشتند با هم صحبت می‌کردند و دوستم گفت این صحبت جدی آنها راجع به گونیاست! یکبار دیگر هم بحثی بسیار جدی بین پدر و مادر و دو پسر خانواده در گرفت که راجع به توستر قدیمی خانه بود! کلا برخی مباحث برای آلمانها خیلی جدی هستند، بخصوص که درباره مسایل فنی و مهندسی باشند!
شام به سادگی سرو شد. ظرف لازانیا روی گاز، ظرف سالاد و سالاد سیب‌زمینی و یک ظرف از لبوی پخته‌ی حلقه حلقه شده روی میز. با اینحال پدر خانواده از غذای دیگران امتحان نکرد و برای خودش ساندویچ کالباس درست کرد، اما هیچکس به ظرف دیگری کاری نداشت که چه می‌خورد و چه نمی‌خورد. پدر خانواده فقط آلمانی حرف می‌زد و در عین جدیت، کاملا معلوم بود که بسیار شوخ طبع است، از آنها که شوخی‌شان را خیلی جدی می‌گویند. بالاخره وقتی از او درباره‌ی شغلش پرسیدم شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن و از همه بهتر حرف می‌زد. تنها خودش را مقید نمی‌دید که بخواهد به مهمان غریبه مهربانی زیادی‌ای بکند. کلا شخصیت جالبی داشت. بعد از شام نوبت به باز کردن کادوها رسید که مراسمی طولانی بود و نزدیک به یکساعت طول کشید، چون هر کس می‌رفت کادویی از زیر درخت می‌آورد به فرد دریافت کننده می‌داد و دریافت کننده بدون عجله حدس و گمان می‌زد که چه چیزی توی کادوست، بعد هم بازش می‌کرد و با دیدن آن کلی دقیق می‌شد و راجع به کادو حرف می‌زد یا سئوال می‌کرد و دیگران اظهار نظر می‌کردند. احتمالا حدس زدند که من این مراسم را نمی‌دانم چون همان اول کادوی مرا دادند! یک بطری شامپاین کوچک، یک شکلات بابا نوئل و یک بسته شکلات برای درست کردن هایسه شکلاده یا همان شکلات داغ. من هم که از مراسم بی‌خبر بودم، تشکر کردم و هدیه‌ها را کنار گذاشتم تا بقیه هدیه‌ها را ببینم.
هدیه‌ها ساده ولی با فکر بودند. مثل این نبود که تنها برای خریدن هدیه چیزی خریده باشند. هر کسی هدیه‌ی خودش را دوست داشت یا راجع به آن مدتی صحبت می‌کرد. از قوری و فنجان چای گرفته تا شال و کلاه گرم، تا کتاب یا بازی دور همی، و حتی کیسه‌ای پر از هسته‌های گیلاس که به عنوان کیسه گرمایی تهیه شده بود و پدر خانواده رفت تا توی مایکروویو امتحانش کند و بعد هم بحثی درباره‌ی نحوه‌ی ساختن کیسه و دما و زمان لازم برای حرارت دادن و علت گرم نشدن کافی آن در گرفت!
من برای پسر خانواده آلبوم شهر خاموش کیهان کلهر را برده بودم و طبق معمول پدر باید آنرا امتحان می‌کرد و خیلی به توضیحات من که به این موسیقی باید در خلوت گوش داد توجه نکرد. بعد هم حوصله‌اش سر رفت و یک سی‌دی کلاسیک گذاشت و با شنیدن موسیقی آشنا آهی کشید که معنی‌اش هزارتا آخیش بود. مادر خانواده هم از اینکه برایش سه‌تا هدیه برده بودم خیلی شگفت‌زده شده بود و با دقت به توضیحاتم درباره نحوه ساخت میناکاری و قلمکار توجه کرد و نیم ساعتی هم اینطور سپری شد. بالاخره کار باز کردن کادوها تمام شد و رفتیم پالتوهایمان را پوشیدیم که برای مراسم مس کریسمس برویم. این خانواده پروتستان هستند و کلیسایی که به آن رفتیم بسیار ساده و دور از تزیینات کلیساهای کاتولیک بود. به طبقه‌ی بالا رفتیم و نشستیم. روی دیوار عددهای فلزی آویزان بود که صفحه‌های دعاها و آوازها را نشان می‌داد. یک گروه نوازنده‌ی شیپور و ترومپت هم آنطرف بالکن نشسته بودند و تمام مراسم، به جز زمانی که کشیش داشت قصه‌ی تولد مسیح را تعریف می‌کرد با موسیقی و آواز همراه بود. حضور در کلیسای یک روستا (در واقع اینجا هم بخش دوری از مرکز شهر بود که خودش هویت مستقل داشت) در میان مردمی که همه همدیگر را می‌شناختند بسیار برایم جالب بود و همه را زیر نظر داشتم. آوازها همه به آلمانی بود با مضمون اینکه مسیح جان چه خوب شد به دنیا آمدی. بعد از مراسم هم رفتیم پایین تا صحنه‌آرایی تولد مسیح را تماشا کنیم. این صحنه‌آرایی همه‌جا انجام می‌شود، حالا با عروسکهای دستساز پارچه‌ای و چوبی یا مجسمه‌های گچی. همان صحنه‌ی مسیح توی گهواره و چندتا گوسفند و چند نفر قدیسین. اما تفاوت آلمان این است که این صحنه باید حتما مفصل باشد و تمام شخصیتهای داستان در آن حضور داشته باشند. بعد هم همه درباره‌اش به تفصیل اظهار نظر کنند و تک‌تک مجسمه‌ها و اشیا را نقد و بررسی کنند. واقعا این توجه آلمانی‌ها و علاقه‌ی وافرشان به جزییات برایم جالب است.
وقتی به خانه برگشتیم پدر خانواده جلوی در منتظرمان بود. بعد هم با غیرتمندی اصرار کرد که ما را با ماشین به خانه برساند. نهایتا راضی شد پسرش این کار را انجام بدهد و وقتی پسرش نمی‌دانست چطور یخ روی شیشه‌ی ماشین را بتراشد حوصله‌اش سر رفت و آه کشید: آه، یونگه (جوان، جوان خام بی‌تجربه‌‌!)
از خانواده خداحافظی کردیم اما دعوتمان کردند روز کریسمس هم به خانه‌شان برویم، که تعدادی مهمان داشتند، و به طور دقیق مشخص بود که چند نفر برای شام خواهند ماند و چه چیزی خواهند خورد!
دیگر حوصله‌تان را سر نمی‌برم از توضیح روز دوم. یک دور میز نشینی دلپذیر با مادر و خواهر آقای خانه که معلوم شد شوخ‌طبعی‌اش را از چه کسی گرفته. بعد از عصرانه هم مهمانها رفتند و ما یک بازی جمعی سرعتی انجام دادیم که خیلی بامزه بود. با هم شام خوردیم و من برنامه‌ی سفرم گفتم. موقع خداحافظی، هم پدر و مادر خانواده خیلی با محبت با من خداحافظی کردند و برای ادامه‌ی سفرم آرزوی موفقیت کردند. برایم جالب بود که پدر خانواده که شب قبل کاملا از ما حوصله‌اش سر رفته بود، امروز انقدر به ما علاقمند شده بود که با من دوبار دست داد! این را می‌گذارم گردن بخت بلند خودم.
یک موضوع که در دوران زندگیم در آلمان متوجهش نشده بودم (البته دلیل هم داشت، تنها یک کریسمس در خود آلمان مانده بودم و از تنهایی کلافه شده بودم) این بود که روز بعد از کریسمس هم تعطیلی جدی‌ای‌ست و بیشتر مغازه‌ها و بانکها تعطیلند. این روز البته مصادف شد با سرگیجه‌ی شدید من که باعث شد توی خانه بمانم و برنامه‌ی موزه‌هایی که می‌خواستم سر بزنم را لغو کنم. شب، بار و بنه را جمع کردم و راهی ایستگاه اتوبوس شدم تا به ایستگاه مرکزی شهر رفته راهی فرنکفورت شوم.

وقتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که نروی سفر، اما باز می‌روی



این سفر در شب روزی شروع شد که تهران خیلی عجیب شده بود. شاید بعضی‌ها بگویند تهران همیشه عجیب است، اما من که قبول ندارم. چند روز قبل از این روز هوا طلایی و خنک بود، مردم عادی بودند، حتی گاهی می‌شد لبخندی روی صورت بعضیها دید یا صدای خنده‌ای شنید. اما نمی‌دانم در این روز آخر چی توی هوا پاشیده بودند. از همان درب ورودی خانه‌مان که خارج شدم دیدم آقایی جلوی خانه‌ی ما اتومبیل مدل بالایش را متوقف کرده و دارد پشت سطل آشغال ادرار می‌کند. بله، جلوی خانه‌ی ما! زل زل نگاهش کردم و گفتم خجالت نمی‌کشی؟ کمی قیافه‌ی شرمنده به خودش گرفت، بلندتر گفتم خجالت نمی‌کشی؟ فکر می‌کنم احتمالا کارش هنوز تمام نشده بود وگرنه می‌پرید توی ماشینش و می‌رفت، یا اینکه در واقع خجالتی هم نمی‌کشید، وگرنه نمی‌آمد اتومبیلش را اینجا نگه‌دارد، به جایش می‌رفت مسجدی، جایی. راستی اینجا یادم آمد یک اپلیکیشن تازه‌ای پیدا کرده‌ایم به اسم پونز، که برای اولین بار به معضل سرویس بهداشتی توجه نشان داده و در انتخابهای جستجو این گزینه را هم قرار داده. بیایید استفاده کنید و سازندگانش را دعا کنید.

خب قاعدتا این تنها اتفاق این روز پر ماجرا نبود وگرنه روی کل تهران برچسب عجیب نمی‌زدم. اما در یک سفر کوتاه تا دندانپزشکی و بازگشت سه دعوا توی خیابان دیدم، بله، سه تا که در یکی از آنها آقایی (که ناظران اعتقاد داشتند پدر است) تو صورت خانمی (که همان ناظران اعتقاد داشتند دختر است) سیلی می‌زد و آقایی از من خواست که بروم وساطت کنم نگذارم بزند. راستش مغزم بیشتر شبیه به آیفون آپدیت نشده‌است، در مواقعی که باید سریع عکس‌العمل نشان بدهد معمولا هنگ می‌کند. من هم هنگ کردم و فقط از صحنه دور شدم چون یادم آمد امشب مسافرم و خیلی عاقلانه نیست یک سفر طولانی را با وساطت بین پدر و دختری در حال دعوا بر سر یک مرد جوان (که ناظران بر سر این یکی اتفاق نظر نداشتند، برخی می‌گفتند دزد است و گوشی دختر را دزدیده و برخی دیگر اعتقاد داشتند که دوست پسر دختر است و قاپش را دزدیده) از دست بدهم.

کلا در این روز که انگار مسیر چرخش زمین یا لااقل تهران عوض شده بود با کلی سلام و صلوات از خیابانها سالم به خانه برگشتم و همزمان دوتا از دوستان هم به دیدنم آمدند و در حال آماده کردن خانه برای سفر طولانی (ملافه کشیدن روی مبلها و بستن شیرهای فلکه و غیره) چند ساعت باقی‌مانده را سپری کردیم. بعد هم ساعت ۱۲ به سمت فرودگاه حرکت کردیم و در راه گفتیم و خندیدیم و سالم به فرودگاه رسیدیم.

بی‌نظمی فرودگاه امام که معرف حضورتان هست. پر استرس‌ترین بخش، هدایت چمدان و کیف و همه‌ی وسایل روی نقاله‌ی دستگاه اشعه است، نه بخاطر اشعه‌اش، بلکه بخاطر اینکه به عنوان یک خانم باید همه‌ی اسباب و انجامت را روی نقاله رها کنی و به اتاقی بروی که خانمها بازرسی بدنی‌ات کنند و بپرسند پرواز ساعت چند را داری و بعد هم گیر بدهند که پالتویت را بپوش، لباست کوتاه است و غیره. معمولا جدی‌شان نمی‌گیرم و فقط می‌گویم گرم است و خودم را به نقاله می‌رسانم در حالی که هر بار تصور این را دارم که کسی کیف روی دوشی‌ام را که پول و پاسپورت و لپتاپ تویش است بلند کرده و ناپدید شده. این‌بار هم به خیر گذشت و کیف سر جایش بود.

این اولین (و البته آخرین) سفر خارجی‌ام در سال ۹۷ است، قبلا به خودم گفته بودم با این گرانی مسخره‌ی عوارض خروج (که هیچ جای دنیا همتا ندارد) یا سفر نمی‌روم یا یکبار می‌روم و زود برنمی‌گردم که خب قسمتم گزینه‌ی دوم شد).

وقتی از حراست سپاه هم عبور کردم و به خروجی پرواز خودم رفتم، به این فکر کردم که چقدر چهره‌ی کارمندانی که در این فرودگاه دیده‌ام نشان می‌دهد که از زندگی‌شان ناراضی‌اند. چه آن خانمهای اتاق حراست اول، چه این خانمهای حراست دوم، چه افسری که پاسپورتم را مهر زد. حتی مسافرانی که توی گیت پرواز بودند خوشحال نبودند. فکر کردم به اینکه در این چند روز چه چهره‌هایی دیدم، چندتای آنها خوشحال بودند؟ چندتا خوشحال نبودند. اگر تمام چهره‌های عبوس را در میزان ناخشنودی‌شان از زندگی ضرب کنیم، چقدر آسمان ایران تاریک می‌شود.

آیا شما تصور می‌کنید که من با خیال راحت سوار هواپیما شده وطن عزیز را ترک کردم؟ نه! همانا که شما در خواب ناز بودید وقتی من و مسافران دیگر در هواپیما نشسته بودیم و هواپیما نپرید که نپرید. یکساعت گذشت، بالاخره اعلام کردند بخاطر مه شدید برج کنترل اجازه‌ی پرواز نمی‌دهد. به نظر می‌آمد مه فقط روی سطح زمین بود و ستاره‌ها دیده می‌شدند. دو ساعت گذشت. گفتند برمی‌گردیم به جایگاه تا بنزین بزنیم و منتظر اجازه پرواز بمانیم. برگشتیم به جایگاه اما همچنان توی هواپیما. گفتند آفتاب که بیرون بیاید مه هم می‌رود. آفتاب آمد، مه نرفت. سه ساعت، چهار ساعت، پنج ساعت! و ما همچنان توی هواپیما نشسته بودیم و کاری نمی‌توانستیم بکنیم. داشتم متقاعد می‌شدم وطن نمی‌خواهد بروم. گفته بودند پرواز بعدی اگر داشتید، با پروازهای دیگری عوض خواهد شد. گفتند اگر تا یکساعت دیگر پرواز نکنیم پرواز لغو خواهد شد. دیگر داشتم آماده می‌شدم برگردم به فرودگاه و اسنپ بگیرم برگردم خانه. اجازه‌ی پرواز صادر شد و هواپیما خیلی سریع روی باند قرار گرفت و پرید. مردم آنقدر خوشحال شدند که شروع کردند به کف زدن! در این پنج ساعت تاخیر و دو ساعت و نیم پرواز، شرکت پگاسوس تنها یک لیوان آب به مردم داد، و از تعداد کم نوشیدنی‌هایش، یک لیموناد کوچک به من رسید. همین لیموناد در پروازهایشان سه یورو قیمت دارد و طبیعی بود که کلا چیز زیادی همراه نداشته باشند، یا اینکه خست به خرج بدهند و به مسافرهای کلافه ندهند. البته بعدا متوجه شدم که دخترخاله‌ام وقتی بلیط را برایم خرید (شرح این را بعدا می‌دهم) برای هر دو پرواز برایم غذا خریده بود، در حالی که رنگ غذا ندیدم که ندیدم!

اوج گرفتار شدن در دست کارمندان ترکیه‌ای اما بعد اتفاق افتاد. وقتی به استانبول رسیدیم و همه‌ی مسافران این پرواز سرگردان بودند که حالا چه کار کنند. پیش از پرواز دیده بودم که تنها یک پرواز به فرانکفورت وجود دارد که آنهم تا بحال رسیده و پرواز بعدی فردا در همان ساعت خواهد بود، و قرار بود مسافرهای جا مانده را ببرند هتل، اما پروازی مستقیم برای اشتوتگارت وجود داشت که در صورت رسیدن به آن، دیگر ناراحت از دست دادن بلیط اتوبوسم نبودم. ولی حالا بیا به ترکیه‌ای‌های زبان نفهم حالی کن که من می‌خواهم پروازم را با پرواز اشتوتگارت عوض کنم و وقت زیادی هم ندارم. بعد از نیم ساعت سر و کله زدن با کارمندهای بخش ترانزیت، بالاخره راهنمای اولی که نیم ساعت قبل جواب مرا نداده بود به من گفت باید از ترانزیت خارج بشوم برم از دفتر پگاسوس بلیط تازه بگیرم. برای این کار باید پاسپورتم را مهر می‌زدند. افسر پاسپورت آمریکایی را که دید گفت ویزا داری؟ یا خدا حالا باید بروم دنبال ویزا؟ پاسپورت ایرانی را نشان دادم و برای دومین بار در سفرهایم، پاسپورت ایرانی به درد خورد! بار اول را یادم نمی‌آید چه بود، ولی مطمئنم یک چیزی بود. القصه، بعد از مهر خوردن پاسپورت توی فرودگاه سرگردان شدم که بالاخره کارت پرواز برایم صادر شود و چمدانم را بفرستند اشتوتگارت. مدتها بود اینقدر استرس نکشیده بودم، چون از طرفی حواسم به اختلاف ساعت ایران و ترکیه نبود (بله در این سن پیش می‌آید، حالا شما گیر ندهید جان مادرم) و فکر می‌کردم برای پرواز فرصت بسیار کمی دارم. بعد از یکبار جابجایی در گیت پرواز بالاخره سوار اتوبوس شدیم تا به هواپیما برسیم، و من از دنیا فقط یک جای خواب می‌خواستم.

۱۳۹۷ آبان ۳۰, چهارشنبه

یک قاشق کتاب

وقتی گارسن فنجانهای قهوه را گذاشت روی میز، طوری گذاشت که گویی داوری‌ست که جنگ‌افزارهای نبرد را آورده و حالا ایستاده بود کناری و نگاهمان می‌کرد. نبرد باید آغاز می‌شد.
سکوت سنگینی میز ما را نسبت به میزهای دیگر کافه‌ی «چراغهای دریایی» پایین‌تر برده بود. سید، مثل حریفی که از آغاز به پیروزی خود مطمئن باشد، خیمه زده بود روی میز و باز مثل سابق آن ماسک خندان و آن مغناطیس وجود به چهره‌اش برگشته بود. با آنکه به او گفته بودم مطلب مهمی دارم هیچ نگران نبود.
گارسن همچنان ایستاده بود و نگاه می‌کرد. خنده‌ای شیطانی لبهای قیطانی‌اش را از دو سو کشیده بود. دستهایم را روی میز گذاشتم و مستقیم به چشمان سید خیره شدم.: «این دختر دارد از دست می‌رود!»
 همنوایی شبانه ارکستر چوبها
رضا قاسمی

۱۳۹۷ آبان ۲۵, جمعه

...

درونم خیلی حرف دارد
نابودی این سرزمین جانم را می‌آزارد

تنها لبخندم به دل‌انگیزی این پاییز است
که دلش به حال ما به رحم آمده
و آرام می‌گرید