۱۳۹۸ آبان ۲۰, دوشنبه

و آن سایت جادویی

اما...
بالاخره زمان آن رسیده بود که به مسا ورده برویم. به مکانی که آرزوی دیدنش را داشتم و این سفر برای رسیدن به این نقطه انجام شده بود. قبلاً درباره‌ی این آرزو توضیح داده‌ام. اما باید از این روز بگویم، از روزی که عجیب و بیادماندنی بود. 
دخترخاله‌ام حالش بهتر بود. اما جمع و جور کردن و بیرون رفتن از متل قدری طول کشید. از طرفی یک کتابفروشی کتابهای دست دوم هم در کرتز بود که دخترخاله‌ام دوست داشت دوباره برود (دیروز رفته بود). البته حق هم داشت، کتابفروشی با دالانهای طولانی و عجیبش، با آنهمه کتابهای قدیمی‌اش، و با آدمهایش که هر کدام مثل یک داستان بودند، آنقدر باارزش بودند که مدتی در آن وقت بگذرانیم. دو کتاب مجموعه شعر زبان انگلیسی از دانشگاه هاروارد از آنجا خریدم و حرکت کردیم. 

مسا ورده، در یک پارک ملی به همین نام، در واقع در بالای کوه قرار داشت و از مسیر مارپیچی که به سمت بالا می‌رفتیم مشخص بود که داریم به جای خیلی خاصی می‌رسیم. پس از مسیر پیچاپیچ،  باید از خط‌الراس بین دو قله عبور می‌کردیم. مثل این بود که داریم پرواز می‌کنیم. در دو طرف ما دره‌هایی وسیع قرار داشتند که هرکدام زیبایی‌شان چشمگیر بود. در همین مسیر، برف هم شروع به باریدن کرد و ما همچنان در جاده‌ای که هیچ آبادی‌ای بر آن نبود جلو می‌رفتیم. 

ورودی پارک ملی مسا ورده، با مرکز اطلاعات و موزه شروع می‌شد. اولین چیزی که در این فضا خودنمایی می‌کرد، یک مجسمه‌ی بلند بود. 

متاسفانه عکس خوبی از این مجسمه نگرفتم، اما روح عجیبی داشت

چیزی که از این مرکز دوست داشتم، بومی بودن آن بود. ساختمانها به دقت و با توجه به المانهای معماری منطقه ساخته شده بودند، تزیینات مینیمال و گویا بودند و ماکتهای موزه، همانطور که در دو پست قبل گفته بودم، بسیار دقیق و زیبا طراحی شده بودند. 
 از داخل ساختمان مرکز اطلاعات این قله پیدا بود که بی‌اندازه به سروبائول در جنوب پرو شباهت دارد

ساختمانهای اداری که به شکل معماری بومی ساخته شده‌اند مرا به شعف می‌آورد


خانم مسئول اطلاعات وقتی فهمید من فارغ‌التحصیل رشته‌ی میراث هستم خوشحال شد. می‌توانستیم بایستیم و ساعتها گپ بزنیم. اما به ما گفت همین حالا هم دیر کرده‌اید. از موزه سریع عبور کنید تا بتوانید به سایت بروید. نقشه و آدرس جاهایی که باید برویم را هم داد و طبق معمول من گوش نکردم (حواسم به کل فضا بود نه به حرفهای او) و رفتیم تا از موزه عبور کنیم. اما چه موزه‌ای. بهترین موزه از زندگی مردم بومی منطقه بود و ما فرصت را از دست داده بودیم. برای من که از موزه‌های خوب، بعد از تعطیلی و با جارو بیرونم می‌کنند، عبور سریع از موزه ناراحت‌کننده بود. بخصوص که برای دیدن اینجا به سفر آمده بودم. البته که این تاخیر را از چشم دخترخاله‌ام می‌دیدم و به او هم گفتم. 

از ماکتهای عالی موزه

شما را نمی‌دانم اما من موسیقی را از این ظرف شکسته می‌شنوم



اما، فضای داخل پارک وسیع بود و من هیجان داشتم زودتر به آنجا که می‌خواهم برسم، قصر صخره‌ای. فضایی که در آن رانندگی می‌کردیم سرزمینی سوخته بود. آتش‌سوزی سال ۲۰۰۰ میلادی درختهای سوزنی برگ این منطقه را سوزانده بود و عبور از جنگل شاخه‌های نیم سوخته، در هوای نیمه برفی نیمه آفتابی، حس و حال غریبی داشت. ورودی قصر صخره‌ای بسته بود. این جاده در پاییز و زمستان برای حفاظت از ساختمانها بسته می‌شود. کاپشن بزرگی که مادرم برای این سفر برایم خریده بود (و البته هیچوقت استفاده‌اش نکرده بودم) را برداشتم و راه افتادم. دخترخاله بعداً به من گفت که تو از من نخواستی که همراهت بیایم. احتمالا بخاطر دیر رسیدن به پارک، و بسته بودن جاده، قیافه‌ام آنقدر عصبانی بود که جرات نکرد چیزی به من بگوید. این شد که من تنها راه افتادم.

عبور از جنگل سوخته در هوای سرد


باد سرد و گهگاهی برف مرا به جلو هل می‌دادند. از میان جنگل سوخته جلو می‌رفتم و در تمام مدت این پیاده روی طولانی، در فکر بودم. این فضای عجیب، این انرژی غریب که در این فضا وجود داشت، این جاده‌ای که هیچکس در آن نبود، و مسیری که نمی‌دانستم چقدر طولانی‌ست، چون به نقشه نگاه نکرده بودم. 


عاقبت رسیدم. دو اتومبیل در پارکینگ پارک بودند. از مسیر که پایین رفتم دیدم یک گروه فیلمبردار ژاپنی در حال فیلمبرداری هستند و یک دختر رنجر آنها را همراهی کرده بود. قصر صخره‌ای جلوی چشم من بود، در برف، در سکوتی عمیق. آن دیوارهای ظریف، آن کیواهای گرد گرد، آن معماری در زیر یک صخره‌ی جلو آمده، آنهمه داستان که می‌توانستی از تماشای این فضا در ذهن بسازی. قلبم داشت ذوب می‌شد. این آرزوی دیگری بود که به آن رسیده بودم. 



دختر رنجر از من پرسید آیا کس دیگری در این مسیر بود؟ گفتم نه، نمی‌دانم، شاید دخترخاله‌ام پشت سر من آمده باشد. او دیگر چیزی نگفت و با گروه، آنجا را ترک کردند. در واقع من ماندم و قصر آرزوهایم. ای کاش فرصت داشتم تا خود محوطه می‌رفتم. 


باید مسیر را ادامه می‌دادم تا به خانه‌ی بالکنی برسم. روی تابلوی سایت، نقشه نشان می‌داد که باید مسیر را ادامه بدهم و در آنطرف به سایت دوم برسم. اما تصمیم گرفتم به دل مسیر بزنم و راه میان‌بر پیاده را در پیش بگیرم. در واقع راه و مسیری وجود نداشت. باید از بین درختان و بوته‌های بزرگ می‌رفتم و البته بعد از مدتی به این فکر کرده بودم که داری چه غلطی می‌کنی؟ اگر اینجا یک خرس به تو حمله کند؟ یا ماری نیشت بزند؟ یا شاید هم اینجا گرگ داشته باشد؟ تو تک و تنها در جنگلی که نمی‌شناسی، داری چه کار می‌کنی؟ اما نیمه‌ی لجباز مثل همیشه پیروز بود. 

وقتی به محل خانه‌ی بالکنی رسیدم، مسیر بسته بود. به خودم جرئت دادم و از زنجیر گذشتم. جلو رفتم، اما هیچ چیز پیدا نبود. نمی‌دانستم حالا باید به کدام طرف بروم. هوا کم‌کم داشت به تاریکی می‌رفت و در هوای برفی نمی‌دیدم خورشید در کجای آسمان است. لعنتی! نمی‌توانم خانه‌ی بالکنی را ببینم. به راه افتادم تا خودم را به اتومبیل برسانم و از طرفی نگران بودم که اگر دخترخاله بعد از من آمده باشد و نتوانسته باشد مرا پیدا کند چه؟ 

مسیر برگشت سخت تر از رفت بود. باد و گلوله‌های ریز برف توی صورتم می‌خورد، از طرفی کاپشن آنقدر گرم بود که نمی‌توانستم آنرا بپوشم و عرق می‌کردم. کاپشن را درآوردم و جلوی بدنم حائل کردم تا جلوی باد یخی را بگیرم. هیچکس در مسیر نبود. هیچکس. و من تنها، در بوران، در وسط جنگلی سوخته جلو می‌رفتم. ناگهان متوجه چیزی در سمت چپ جنگل شدم.

انگار زمان یکمرتبه منجمد شده بود. دو چشم، در آنطرف جنگل به من خیره مانده بود. ایستادم. یک گوزن بزرگ، در سمت چپ جنگل، در میان درختان سوخته، ایستاده بود و مرا تماشا می‌کرد. من، اینطرف، در جاده ایستاده بودم و او را تماشا می‌کردم. بوران، به هر دوی ما می‌تاخت، و من نمی‌خواستم دیگر تکان بخورم.

هنوز هم وقتی به آن لحظه‌ی جادویی فکر می‌کنم، قلبم می‌لرزد. این رویارویی عجیب، در جایی که انگار فقط من و او آنجا حضور داشتیم، هنوز هم مو را بر بدنم راست می‌کند. من در آن لحظه زیباترین هدیه‌ام را از مسا ورده گرفته بودم. 



وقتی که جنگل سوخته را پشت سر گذاشتم و به اتومبیل رسیدم، دیدم که دخترخاله همچنان توی اتومبیل نشسته. واقعا آدم می‌تواند تا اینجا بیاید اما پیاده نشود؟ بعدها وقتی دخترداییم تا پای تخت جمشید آمد اما داخل سایت نیامد و برگشت توی ماشین، متوجه شدم که این عادت عجیب در خانواده‌ی ما عادی‌ست! 

در حالی که دستهایم یخ کرده بود و پوست صورتم از برخورد برف می‌سوخت، نقشه را نگاه کردم. تازه متوجه شدم که این مسیر برای زمستان بسته است و اینکه من ده کیلومتر راه رفته بودم! 

باقی مسیر را با اتومبیل رفتیم، هر جا که نظرگاهی به ساختمانها بود توقف می‌کردیم و برای عکاسی پیاده می‌شدیم. بوران تمام شده بود و با تاریک شدن هوا، عکاسی مشکل‌تر می‌شد. به روبروی قصر صخره‌ای رسیدیم. داشتم از آن زاویه عکس می‌گرفتم که....



در پست قبل هم گفتم، چطور لحظاتی در زندگیم پیدا می‌شوند که طبیعت، به طور واقعی، روی نقطه‌ای برایم نور می‌اندازد. این یکی دیگر از همان لحظات بود. به خودم گفتم مسا ورده هم برای آمدن من انتظار کشیده بود و نمی‌خواست دست خالی بروم. 



۱۳۹۸ آبان ۱۹, یکشنبه

هاون ویپ و مانیومنت ولی

دخترخاله را در متل در کرتز گذاشتم و راه افتادم. همانطور که به سمت شمال می‌رفتم اولین جایی که به آن سر زدم هاون ویپ بود. رانندگی در جاده‌ای بسیار باریک که دائم بالا و پایین می‌شد و تا چشم کار می‌کرد انسانی آن اطراف پیدا نمی‌شد، آنهم با موسیقی آمریکای جنوبی بسیار لذت داشت. پس از یک رانندگی طولانی در جاده‌ای که نقشه‌اش روی گوگل نامشخص بود، در وسط ناکجاآباد به هاون ویپ رسیدم، دهکده‌ای که در ۱۲۰۰تا ۱۳۰۰ میلادی محل زندگی مردم پوئبلو بوده. اینجا از بابت طراحی و ساخت ساختمانهای سنگی اهمیت داشت، بخصوص که برجهای ساخته شده در این دهکده هر کدام کیوای مخصوص به خود را داشتند و به همین دلیل هنوز مشخص نیست که این دهکده یک مرکز سیاسی-مذهبی بوده یا ساکنان دائمی هم داشته.








اینکه برج در ارتفاع پایین‌تری از ساختمانهای دیگر ساخته شده باشد به نظر عجیب می‌آید.



جاده‌های بعد از هاون‌ویپ جان می‌دادند برای موسیقی‌های مختلف. از بعضی از آنها فیلم گرفته و در اینستاگرام گذاشته بودم. اما در مسیر، بعد از روشن شدن چراغ چک روغن اتومبیل کرایه‌ای ترس برم داشت. خب اگر توی این بیابان به هر دلیلی این اتومبیل خراب می‌شد، در حالی که موبایلم هم آنتن نمی‌داد، باید چه غلطی می‌کردم؟ تا شهر بلاف راندم و آنجا وقتی به آنتن رسیدم به شرکت اتومبیل کرایه تلفن زدم و در حالی که پشت خطهای مختلف انتظار می‌کشیدم تا بالاخره یک آدمیزاد گوشی را بردارد، به محوطه‌ی حصار نظامی بلاف وارد شدم و از چندتا از اسباب و وسایل عکاسی کردم.


اسم اینها را بگذاریم میراث کابویی؟ به هر حال اینها بیشتر از ما از گذشته‌شان محافظت می‌کنند.


صخره‌های اطراف بلاف همه عجیب و صیقل خورده بودند. 

مسئول شرکت اتومبیل کرایه به من اطمینان داد که اتفاقی برای اتومبیل نمی‌افتد و یادم نیست که گفت اتومبیل را چطور خاموش و روشن کنم تا چراغ خاموش شود. البته راه حل آنها موقتی بود و روز بعد دوباره چراغ چک روغن روشن شده بود. اما همین اطمینان خاطر باعث شد با خیال راحت به جاده بزنم تا غروب آفتاب را از دره‌ی بناهای یادگاری (مانیومنت ولی) عبور کنم.
این دره‌ی بناهای یادگاری در واقع صخره‌هایی شبیه کلوتهای خودمان هستند به رنگ قرمز. این صخره‌های قرمز رنگ توریست‌های زیادی را به منطقه می‌کشاند و در این غروب آفتاب انگار مسابقه‌ای بین همه‌ی این توریستها در جریان بود تا هر کدام زودتر به نقطه‌ی بعد برسد و عکس بیاندازد. تجربه‌ی هیجان‌انگیزی بود و و با رضایت کامل از دره عبور کردم.

رفتن به سمت صخره‌های عظیم با صدای موسیقی کانتری بسیار هیجان داشت.

اسم این یکی کلاه مکزیکی‌ست.

مطمئنا تصاویر زیادی از این صخره‌ها دیده‌اید، فیلمهای معروفی مثل بیلی د کید، کلمنتین عزیزم، روزی روزگاری در غرب و ایندیانا جونز


 همیشه یک لحظه هست که نور، دقیقا همان‌جایی می‌افتد که باید بیفتد. این لحظه‌ها برای من خیلی اتفاق افتاده. انگار که یک چراغ قوه از آن بالا دارد چیزی خارق‌العاده را به من نشان می‌دهد. این لحظه‌ها ناب و فراموش نشدنی هستند. 

و این صخره‌ها، که اسمشان را نمی‌دانم. مثل یک ارتش در کنار همدیگر ایستاده‌اند، و مرا بدرقه می‌کنند. 
آن شب، در حین برگشتن به کرتز، برای اولین بار توسط پلیس متوقف شدم. سرعتم هشتاد و پنج مایل در ساعت بود، و به دنبال اتومبیل جلویی که با سرعت می‌رفت می‌راندم. اتومبیل پلیس که در ترافیک مسیر متقابل پیش می‌رفت ناگهان همه‌ی چراغهایش را روشن کرد و پشت سر ما دور زد. اتومبیل جلویی از صحنه گریخت و من توقف کردم تا ببینم چه جور پلیسی نصیبم شده. پلیس مذکور، به نظر می‌آمد که لاتین تبار باشد. اول آمد و با تحکم مخصوص پلیسهای آمریکایی گفت شما از سرعت مجاز سریعتر می‌راندید. گواهینامه‌ام را گرفت، چند سئوال پرسید که کجا بودی، کجا می‌رفتی و خب گیر بد آدمی افتاده بود چون من شروع کردم با آب و تاب برایش درباره‌ی هاون ویپ و بلاف و دره‌ی یادگاری تعریف کردن. مدارک اتومبیل را گرفت و رفت توی ماشین خودش چک کرد. بعد هم وقتی دید من تا به حال تخلف رانندگی توی پرونده‌ام نداشته‌ام نرم شد و در حال پس دادن مدارک گفت اینبار فقط اخطار می‌دهم. اما یادت باشد سرعت مجاز در این منطقه شصت و پنج مایل است. خیلی طاقت آوردم که با او چانه نزنم که شصت و پنج مایل که خیلی کم است. به هر حال با رضایت از اینکه جریمه نشده‌ام به سمت کرتز حرکت کردم. 

۱۳۹۸ مهر ۳۰, سه‌شنبه

اما مردم منطقه جنوب غرب چه کسانی بودند؟

روز بعد دخترخاله گفت که خسته ست و دلش نمی‌خواهد جایی برود. گفتم باشد. تو را می‌برم در شهر بعدی در متل می‌گذارم و خودم می‌روم می‌گردم. فرصت خوبی هم بود چون کم‌کم داشتیم برای توافق درباره‌ی زمان و مکان مشکل پیدا می‌کردیم. تقریبا ساعت یازده بود که او را در یک متل در شهر کرتز گذاشتم و برگشتم به قسمتهای مسیر که جا مانده بود. اول به هاون ویپ رفتم. این منطقه با شش دهکده‌ی سنگی، یکی از سکونتگاههای مردم پیشین پوئبلو در منطقه بود که البته بخش کوچکی از آن هم به معماری صخره‌ای تعلق داشت. بگذارید اینجا کمی درباره‌ی مردم پیشین این منطقه بگویم. 

تمدنهای منطقه فور کرنرز (چهار گوشه) یعنی محل اتصال ایالتهای یوتا، آریزونا، کلرادو و نیومکزیکو، به سبدبافها (Basket Makers) و پیشنیان پوئبلو (Ancestral Puebloans) معروف هستند. اگرچه بعضی باستانشناسها آنها را مرتبط با تمدنهای پیکوسا (Picosa) با فرهنگ اوشارا (Oshara) می‌دانند، اما هنوز این ارتباط اثبات نشده پس ما فقط به سبدبافها و پوئبلوها می‌پردازیم. 

آثار حضور انسان در منطقه‌ی چهارگوشه از ۹۰۰۰ سال پیش در این منطقه پیدا شده، به اولین دوره از تمدن این منطقه که از ۷۰۰۰ تا ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد ادامه داشته سبدبافان اولیه می‌گویند. اینها انسانهای شکارچی گردآورنده بودند، یعنی بخشی از جامعه وظیفه‌ی شکار و بخش دیگر وظیفه‌ی جستجو و یافتن میوه‌ها و دانه‌های خوراکی را به عهده داشتند. از حیواناتی که در آن زمان شکار می‌کردند، ماموت و ماستادون (نوع دیگری از تیره‌ی فیلها و کوچکتر از ماموت) بودند، حتی محققین اعتقاد دارند که علاوه بر گرم شدن زمین، مهارت شکار انسانهای این دوره باعث انقراض جانوران درشت بوده و تنها بایسن (بوفالوی امریکای شمالی) توانسته از انقراض جان سالم به در ببرد. یکی از ابزاری که این انسانها برای شکار استفاده می‌کردند اتلتل (Atlatl) بوده که ساختاری ساده‌تر از تیر و کمان دارد و قدیمی‌ترین نمونه‌های پیدا شده، تزیینات کنده‌کاری شده روی بدنه اسلحه دارد.

اتلتل با آن هرم کوتاه، برد تیر را بیشتر و سریعتر می‌کرد

این ماکتهای عالی در موزه‌ی سایت مسا ورده بود. خیلی موزه‌ی خوبی درست کرده بودند.
اما تفاوت این انسانها در این بود که پیش از سفالگری، به مهارت سبدبافی دست پیدا کرده بودند. نظریه‌ی اصلی می‌گوید که این مردم کشاورزی را با کشت گیاهی که جد ذرتهای امروزی‌ست شروع کرده بودند و برای ذخیره و حمل این ذرتها، مهارت سبدبافی در این منطقه بوجود آمد. البته این را اضافه کنم که اینها اولین کسانی نبودند که ذرت می‌کاشتند، بلکه به احتمال زیاد در تبادل با سایر اقوام که از جنوب می‌آمدند این مهارت را یاد گرفته بودند. سکونتگاه این مردم به جز غارها و احتمالا آلونکهای نئی و پوشالی، همان خانه‌های چاله‌ای‌ست که در پست قبل عکس گذاشتم. چاله‌ای در زمین کنده می‌شد، بعد تنه‌ی درختان به شکل مخروط دور تا دور چاله قرار می‌گرفت و در هم قفل می‌شد. دور این تنه‌ها را هم با سنگهای بزرگ سنگ‌چین می‌کردند تا ثابت بماند. در دوره‌ی سبدبافان دوم این آلونکها از نظر اندازه و تکنیک پیشرفته‌تر شدند.

اشیاء یافت شده از دوره سبدبافان اولیه پیکانهای سنگی، چاقوها و نوعی هاون دراز با سنگ پهن که به آن مانو و ماتاته می‌گویند، سبدهای الیافی، صندلهای درست شده از الیاف گیاهی و طناب هستند. در مورد مانو و ماتاته این را بگویم که اینها معمولا از ماسه‌سنگ از جنس کربنات کلسیم یا از سنگ آهک ساخته می‌شد و آسیاب کردن ذرت خشک روی این سنگها باعث می‌شد فقر کلسیم این خوراک جبران شود.

برویم به سراغ سبدبافان دوم که از ۱۵۰۰ قبل از میلاد تا ۵۰۰ میلادی اینجا زندگی می‌کردند. اینها بیشتر به کشاورزی وابسته شدند بنابراین چاله خانه‌هایشان را با تکنیک بهتری بنا کردند. جمعیت آنها بیشتر شد، مهارت سبدبافی‌شان به حدی پیشرفت کرد که حتی مایعات را در سبدهایشان حمل می‌کردند. اولین نمونه‌های سفال در این منطقه تا سال ۲۰۰ میلادی ظاهر نشد و این نشان می‌دهد که سبدهای بافته شده تا چه حد در زندگی‌شان مهم بوده. سمبلهای جدیدی وارد نقاشی‌ها و کنده‌کاری‌ها روی سنگها دیده می‌شود و این انسانها برای مرده‌هایشان تابوت سنگی یا چاله درست می‌کردند. در واقع تغییرات این قبرهای اولیه و تزیینات آنها یکی از شاخص‌های تغییرات فرهنگی منطقه است. همچنین زینت‌آلات ساخته شده از صدفهای دریایی نشان می‌دهد که این مردم با مردم ساحل‌نشین مبادله‌ی کالا می‌کردند.

تکنیک ساخت چاله‌خانه‌ها
نمونه‌ای از سبدهای بسیار ریز بافت

و این سبد به عنوان قالب برای سفالگری استفاده می‌شد. 
نمونه‌ای از صندل ریز بافت و با دوام از الیاف یوکا

سبدبافان دوره‌ی سوم با اشیاء سفالی، چاله‌خانه‌های با معماری بهتر و استفاده از تیر و کمان شناخته شده‌اند. اینها از حدود ۵۰۰ تا ۷۵۰ میلادی، خانه‌های بزرگتر با تعداد اتاق بیشتر و اکثرا بر روی تپه‌های مسطح می‌ساختند. مسا ورده و چاکو کنیون از دو منطقه‌ای هستند که من برای دیدنشان لحظه‌شماری می‌کردم و نمونه‌های این چاله‌خانه‌های بزرگ در آنها دیده می‌شوند. درباره‌ی این مکانها بعدا مفصل حرف خواهم زد. محصولات کشاورزی در زمان سبد بافان سوم بیشتر شده بود طوری که لوبیا و کدو هم کاشته می‌شد و جالبترین قسمت، نشانه‌هایی از پرورش بوقلمون برای استفاده از گوشت و پرهایش است. سفال خاکستری و سفال قهوه‌ای این دوره بیشتر ساده بود و از روی هم چیدن مفتولهای گلی روی هم درست می‌شد و سبدبافی در این دوره رو به افول گذاشت.

اینجا سفالگری به شکل مفتول گل مشخص است

البته سفالهای دیگری هم هستند که تزیینات روی بدنه‌شان این شکلی‌ست و با فشار انگشت به این شکل درآمده‌اند.
روی بدنه‌ی این سفال اثر انگشت شست هنرمند هم دیده می‌شد.
بعد از دوره‌های سبدبافان، دوره‌ی پوئبلوی اول در حدود ۷۵۰ میلادی آغاز می‌شود. پوئبلو در واقع می‌شود به دهکده‌های کوچک با تعدادی خانه در کنار یکدیگر گفت که اولین هسته‌های اجتماع بزرگتر از خانواده را تشکیل می‌دادند. خانه‌های اولیه از بافته شدن شاخه‌ها و سپس پوشانده شدن با گل درست می‌شد، اما بعدها خانه‌های سنگی جای آنها را گرفت. اکثر پوئبلوها از اتاقهای چسبیده به هم به شکل هلال تشکیل شده بود. این تغییر بزرگ در ساختار خانه سازی، نشان از تغییرات اجتماعی بزرگتری می‌داد. در همین زمان بود که اولین کیواها سر و کله‌شان پیدا شد.

ماکت از یک نمونه پوئبلو البته کیوا در این تصویر جا نشد

کیوا، از همان چاله‌خانه‌های گرد است که به منظور محل تجمع و احتمالا انجام مراسم در مرکز هلال ساختمانها ساخته می‌شد. بهترین نمونه‌های ساختمانها و کیواها را می‌شود در چاکو کنیون دید که بعدا معرفی خواهم کرد. این داستان که تجمع انسانها دور هم نهایتا منجر به تشکیل ساختار اجتماعی و به وجود آمدن مراسم آیینی و مذهبی می‌شود، موضوع بسیار جذابی در انسانشناسی‌ست.

یک کیوای بازسازی شده در منطقه‌ای به اسم آزتک. اسم این منطقه ربطی به آزتکهای مکزیک ندارد و در واقع بی‌سوادی اسپانیایی‌ها را می‌رساند که بین اقوام مختلف تفاوتی قائل نبودند

داخل کیوای بازسازی شده با پنجره‌های تی شکل و حفره‌ی سقف برای خارج شدن دود
 از نظر کشاورزی، نکات با اهمیت دوره‌ی پوئبلوی اول ایجاد اولین سدها و انبارهای آب است که برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده می‌شدند. نمونه‌های ابزار برای کشت دانه‌ها مربوط به دوره‌ی سبدبافان سوم است که در این دوره پیشرفته‌تر شدند. ظروف سفالی با درب سنگی برای انبار غذا استفاده می‌شد و البته هنوز هم شکار و گردآوری میوه‌های وحشی ادامه داشت.

تصور اینکه این مردم در سالهای بعد از ۷۵۰ میلادی به مهارت و ظرافت سفالگری‌ای دست پیدا کردند که ما نمونه‌هایش را از ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد داریم، برای من به شخصه خیلی جالب است. مسئله این است که این مهارت به هر حال در این دو سرزمین بوجود آمده، اما با یک تاخیر تقریبا هشت هزار ساله. اینکه نیازهای مردم آن سرزمین با نیازهای مردم این سرزمین تفاوت داشته یا نه، اینکه خوراک و نوشیدنی‌هایشان چقدر با هم تفاوت داشته، و اینکه پیشینیان سرزمین ما با اقوام بسیار بیشتری در مراوده و تبادل فرهنگی بودند، می‌تواند بخشی از این تفاوت زمانی را توضیح بدهد. اما بازهم حیرت آور است، هشت هزار سال....

دوره‌ی پوئبلوی دوم از ۹۰۰ تا ۱۱۵۰ میلادی که دوره‌ی نسبتا کوتاهی‌ست، از نظر تکنیک‌های معماری اهمیت دارد. در این زمان، ساختمانهای سنگی با مهارت بیشتر ساخته می‌شدند و کیواها بزرگتر و با ظرافت و دقت بیشتر ساخته می‌شدند. برجهای سنگی، سدهای خوش ساخت، حتی آسیابها برای آرد کردن ذرت در این زمان بوجود آمد. خارق‌العاده‌ترین نمونه‌ی این معماری در پوئبلو بونیتو در چاکو کنیون دیده می‌شود که من برایش مردم! نمی‌دانید دیدن این ساختمانها در چاکو کنیون چقدر برای من مهم و باارزش بود. توضیحاتش را بازهم می‌گذارم برای آن بخش سفر.

نمونه‌ای از دیوار چینی در چاکو کنیون. درباره‌ی اینجا که هنوز هم مرا به هیجان می‌آورد بعدا می‌نویسم.

یکی از بزرگترین کیواها که در چاکو کنیون قرار دارد

دوره‌ی پوئبلوی سوم، اعجاب‌آورترین معماری بومی این منطقه اتفاق می‌افتد. معماری‌های صخره‌ای که به طور قطع برای مقاصد دفاعی ساخته می‌شد و بهترین نمونه‌اش در مسا ورده وجود دارد. دشمنان آنها چه کسانی بودند؟ آیا در بین قوم خودشان درگیر بودند؟ آیا رهبرهای مذهبی‌شان گفته بودند باید بروند و در دل صخره‌ها خانه‌هایشان را بسازند؟ این خانه‌ها معمولا در جایی ساخته می‌شد که دیواره‌ی صخره جلو آمده و سرپناهی برای ساختمانهای زیر شده. این بناها هیچگاه در به سمت بیرون نداشتند، بلکه ورودی آنها همیشه از بالا و از طریق نردبان انجام می‌شد. اما همه‌ي ساختمانهای این دوره در پناه صخره‌های شیب منفی انجام نمی‌شد. برخی صخره‌های آتشفشانی با ابزار سوراخ شده و به شکل غار کنده می‌شدند. از این نمونه‌های دستکند در ایران داریم. اما این نمونه‌های دستکند بیشتر در بخشهای جنوبی‌تر نیومکزیکو قرار داشتند و در این سفر موفق به دیدنشان نشدم. در کنار اینها مهارت ساخت ساختمانهای سنگی چند طبقه هم بیشتر شد. مشخصه‌ی ساختمانهای این دوره، پنجره‌های T شکل هستند.

مسا ورده، مقصد اصلی این سفر من بود و به طرز خارق‌العاده‌ای مرا متحیر کرد. یک پست مفصل درباره‌اش خواهم داشت.

درباره‌ی روابط خانوادگی و اجتماعی مردم پوئبلوی دوره‌ی سوم و چهارم اینطور فرض شده که این خانواده‌ها زن محور بوده‌اند، مرد و زن پس از ازدواج در خانه یا پوئبلوی مادر عروس زندگی می‌کردند و داماد در مراسم کیوای خانواده‌ی همسرش شرکت می‌کرد.

اما کمی هم درباره‌ی این محل‌های تجمع یا احتمالا عبادتگاهها، یعنی کیوا صحبت کنیم. کیوا تقریبا همیشه به صورت دایره‌ی کامل در زمین کنده می‌شد و سپس دیواره‌های آن با سنگهای منظم سنگ‌چین می‌شد. دور تا دور این فضا نشیمن‌گاه سنگی ساخته می‌شد و با تیرهای چوبی مسقف می‌شد. آتشگاه در میان دایره روی زمین، و بر روی سقف یک دریچه با نردبان برای ورود و خروج، و یک دریچه برای تهویه هوا وجود داشتند. در برخی کیواها تصاویر نقاشی شده بر دیوار باقی مانده که فرضیات را درباره‌ی نحوه‌ی مراسم تقویت می‌کند. اعتقاد عمومی باستانشناسان و انسانشناسان بر این است که بسته به هر موضوع، رقص متناسب با آن وجود داشت. بنابراین موضوعاتی مانند برکت در محصول، شکار، باران و سلامتی مراسم خاص خود را دنبال می‌کردند. چیزی که کنجکاوی من را برمی‌انگیزد نقش گیاهان مخدر در این مراسم است که البته هنوز به جواب خاصی نرسیده‌ام که اینجا بیان کنم.

این شیء جذاب همانطور که روی تابلوی پشتش نوشته شده وسیله‌ی خالکوبی‌ست که از تیغ کاکتوس و الیاف یوکا ساخته شده

و این شیء جذاب هم یک چاقوی سنگی‌ست با دسته‌ی چوب که با الیاف یوکا به هم وصل شده‌‌اند

سفالگری در این دوره به کمال خود رسیده بود. اگرچه سیستم سفالگری مفتولی هنوز انجام می‌شد و سفالهای خاکستری زمخت‌تر برای آشپزی مورد استفاده قرار می‌گرفتند، ولی سفالهای سفید یا چند رنگ که با ظرافت خاصی با رنگ سیاه نقاشی شده‌اند از بهترین نمونه‌های سفال در شمال قاره امریکا هستند. لباسهای مردم در این زمان علاوه بر پوست، از پارچه‌های بافته شده از الیاف یوکا و حتی پنبه بودند، اگرچه باستانشناسان عقیده دارند که پنبه جزو اجناسی بوده که برای تبادل و تجارت به منطقه آورده می‌شدند. ابزار دوخت لباس از استخوانهای حیوانات شکاری تهیه می‌شد.

نمونه‌ای از سفالهای سیاه روی سفید 

آیا شما هم عاشق نقش این کاسه شده‌اید؟

آیا این برایتان آشنا نیست؟ شبیه به این را در ایران کجا داشتیم؟ بروید به موزه‌ی ایران باستان سری بزنید!

اما در پایان این دوره، جمعیتهای چند ده‌هزار نفره منطقه را ترک کردند و فرض بر این است که به سمت جنوب رفتند. علت این مهاجرت دسته جمعی، آنهم از ساختمانهایی که با این زحمت و ظرافت ساخته بودند به طور قطع مشخص نیست، اما خشکسالی بیست و سه ساله و همچنین فقیر شدن زمین‌های کشاورزی از املاح می‌تواند از مهمترین عوامل  آن باشد. شواهدی از درگیری و خشونت به دست آمده اما هیچکدام مشخص کننده‌ی یک جنگ بزرگ و تمام عیار نیستند. اما کشف یک نکته باستانشناسها را غافلگیر کرد. این موضوعی بود که در همان کلاس باستانشناسی برای من جالب بود، اینکه در اواخر این دوره آدمخواری انجام شده بود. هیچ معلوم نیست این عمل بر اثر قحطی انجام شده بود یا بخاطر مراسم آیینی.

دوره‌ی پوئبلوی چهارم در خارج از این منطقه بوده بنابراین در موردش توضیحی نمی‌دهم. پوئبلوی پنجم در واقع به باقی‌مانده‌ی اقوام بومی در منطقه پس از آمدن اروپایی‌ها می‌گویند که در واقع این اقوام هنوز خود را در پوئبلوی پنجم می‌دانند. از این اقوام می‌توانیم هوپی و زونی را اسم ببریم. قوم ناواهو که قبلا درباره‌شان گفتم، در واقع قوم مهاجری بودند که از بخشهای شمالی و در حدود سال ۱۴۰۰ میلادی به این منطقه آمدند، در حالی که منطقه‌ی چهارگوشه تقریبا به مدت صد سال خالی از سکنه بوده. زبانشناسها معتقدند که ناواهو از شمال غرب کانادا و آلاسکا تا این منطقه آمده‌اند.

خب. فکر می‌کنم توضیحات به اندازه کافی طولانی بود. ادامه‌ی سفرنامه را در پست بعدی پی می‌گیریم.