۱۳۹۹ مهر ۲۵, جمعه

۱۳۹۹ مهر ۲۴, پنجشنبه

تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

ادامه‌ی اون داستان

مقدمه رو اینجا گفتم. 
رفتیم بر جاده هراز، سر جاده‌ی بلده ایستادیم. دوتا خانواده هم اومده بودن کنار من و الهه ایستاده بودن که مطمئن بشن ما می‌تونیم ماشین بگیریم. روز آخر تعطیلات بود و هر اتوبوسی که رد می‌شد پر بود، شاید هم این جمعیت رو می‌دیدن و فکر می‌کردن همه‌ی اینا مسافرن. بارها به خانواده گفتیم شما برین، ما می‌تونیم ماشین بگیریم و بریم. می‌گفتن نه. داماد خانواده می‌گفت اصلاً خودمون می‌بریم می‌رسونیمتون تهران، راهی نیست. بالاخره تونستیم دایی و خانواده‌ش رو راهی کنیم که تا جاده بسته نشده برگردن قائمشهر. اما مادر دوست الهه، دخترهاش، دختر دایی و داماد مونده بودن که ما رو راهی کنن. 
نمی‌دونم به سر جاده‌ی بلده دقت کردید؟ اون سه راهی روبروی یه صخره‌ی بزرگه، توی یه پیچ خطرناک. ماشین‌ها که از دو طرف میان دید خوبی به همدیگه ندارن. یه پراید اونطرف جاده هراز کنار کوه توقف کرد و راهنما زد. من گرخیده بودم که این می‌خواد اینجا دور بزنه؟ اینجا که دید نداره! بعدم چرا رفته اونور جاده وایستاده، خب وسط توقف می‌کرد لااقل ببیننش. قشنگ داشتم تصویرسازی می‌کردم از اینکه پراید فرمون رو می‌چرخونه، میاد اینور و تصادف می‌کنه. تصویر تصادف کاملاً جلوی چشمم بود، ولی ... خودمون رو توی تصویر ندیده بودم. 
چند ثانیه نکشید، پراید بدون اینکه واقعاً مطمئن بشه می‌تونه دور بزنه حرکت کرد، اومد جلو و یه پژو که توی جاده داشت به سمت تهران می‌اومد خورد بهش، صدای تصادف وحشتناک و کشیده شدن ماشین‌ها به سمت ما... 
شانس واقعاً با ما یار بود که همون موقع یه پیکان قدیمی سر جاده‌ی بلده ایستاده بود تا توی جاده بپیچه و دوتا ماشین خوردن بهش. در واقع پیکان سپر بلای ما شد وگرنه الان معلوم نبود ما هر کدوم کجا بودیم. از پیکان یه زن بیرون اومده بود و جیغ و فریاد می‌کرد، راننده‌های اون دوتا ماشین یادم نیست بیرون اومدن یا نه. مادر دوست الهه دست ما دوتا رو چنگ زد کشیدمون سمت ماشین داماد و همه با ترس و اضطراب سوار شدیم. تعدادمون زیاد بود و رو هم رو هم نشسته بودیم توی ماشین. انقدر همه ترسیده بودیم که حتی فکر نکردیم باید بایستیم ببینیم اونها که تو تصادف بودن سالمن یا نه. همه داشتن بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشن حرف می‌زدن و از لحظه‌ی تصادف می‌گفتن. داماد به سمت تهران حرکت کرده بود و مادر دوست الهه می‌گفت می‌رسونیمتون. من لال شده بودم، الهه می‌گفت آخه چرا انقدر تعارف می‌کنین؟ ما رو همین جا پیاده کنین توی ترافیک یه ماشین پیدا می‌کنیم دیگه. ترافیک به سمت تهران شروع شده بود. 
آخرش داماد راضی شد یه جایی که می‌تونست دور بزنه به سمت شمال ما رو پیاده کرد. من معطل نکرده بودم و به تمام ماشینایی که از کنارمون رد می‌دشن اشاره می‌کردم «دونفر، دونفر تهران». یه ماشین شخصی نگه داشت. ما کوله‌ها رو برداشتیم و سریع خداحافظی کردیم و سوار شدیم. راننده یه جوونی بود که با ماشین خودش، ماشین خانواده‌ش رو داشت همراهی می‌کرد. دید چقدر مضطربیم. هر کسی ما رو توی اون حال می‌دید می‌فهمید چقدر مضطربیم. تو یکی از رستورانا که خانواده‌ش توقف کرده بودن ایستاد و گفت بفرمایید بریم ناهار. گفتیم ممنون، ما قبل حرکت ناهار خوردیم. واقعاً هم اون ناهار هنوز سر دلمون بود. با الهه تو پارکینک رستوران نشستیم و بازم اتفاق رو مرور کردیم.
من هر بار به این اتفاق فکر می‌کنم، یادم میاد که چقدر واضح تصویر تصادف رو توی ذهنم پیش‌بینی کرده بودم. و یادم میاد که چطور احمقانه خودمون رو توی تصویر ندیده بودم. فکر می‌کنم که خیلی وقتها هست، که ما چیزی رو می‌بینیم، اما فراموش می‌کنیم خودمون رو توی اون ببینیم. ما داریم خیلی از اتفاقات رو پیش‌بینی و تجربه می‌کنیم، اما خودمون رو توش نمی‌بینیم. ما دلار سی تومن رو خیلی وقته پیش‌بینی کردیم، اما ندیدیم خودمون چندتا پله پایین می‌افتیم. ما خوشحالی یه رئیس جمهور بی‌عرضه برای خرید اسلحه رو می‌بینیم، اما سمتی که اون اسلحه نشونه می‌ره رو نمی‌بینیم. ما داریم گسترش فقر رو مثل جذام به تن شهرهامون می‌بینیم، اما فکر می‌کنیم جایی که ما نشستیم جزیره‌ی سلامته. ما از دیدن خودمون تو هولناک‌ترین اتفاقات عاجزیم، شاید هم به امید یه پیکان هستیم که توی اون لحظه، به سر جاده برسه و جون ما رو بخره. 

۱۳۹۹ مهر ۲۳, چهارشنبه

حالا که همزمان با رفتن استاد شجریان شروع شده، خودش کمک می‌کنه در بیام. انگار نشسته کنارم، دست گذاشته روی شونه‌م دلداریم می‌ده. 
یه لحظه خوشم، یه لحظه بغض همه‌ی عالم میاد رو سینه‌م. توی اسنپ نشسته بودم و صدای شجریان توی سرم. حتی فکر نمی‌کردم چی شد که اینطور شد. اصلاً به هیچی فکر نمی‌کردم. بغضم ترکید. راننده متوجه نشد. 
هر کی ازم می‌پرسه چطوری، جواب می‌دم خوب می‌شم. می‌دونم که خوب می‌شم. فقط امیدوارم تو این روزا که طاقت هیچی ندارم، دیگه هیچی پیش نیاد. 

می‌خواستم فقط آخر این داستان رو تعریف کنم اما مقدمه‌ش بیشتر شد.

دو سه سال پیش بود، همون سال که عید فطر همه‌ی جاده‌ها ترافیک تاریخی داشتن. الهه رفته بود شمال و اصرار به اصرار که تو هم پاشو بیا. چون خونه‌ی همکلاسی دانشگاهش رفته بود من نمی‌خواستم برم. از قبل قرار بود بریم سوادکوه و جایی چادر بزنیم. حوصله‌ی مهمونی‌بازی رو نداشتم ولی خیلی اصرار کرد. اون روز صبح عید فطر رفته بودم پارک ملت، برعکس شهر، اونجا کاملاً خنک بود. توی چمن‌ها نزدیک مجسمه‌ای که تو بچگی‌ها خیلی کنارش بازی می‌کردیم دراز کشیده بودم. تلفن زد و گفت من به خاطر تو اومدم شمال، کیسه خواب به این بزرگی رو هم با خودم آوردم! خلاصه دلم براش سوخت. حس کردم گیر یه خانواده مازندرانی افتاده و بلد نیست چطور به تعارفهای عجیب غریبشون جواب رد بده. گفتم برم نجاتش بدم. 
من هیچوقت نتونستم با مردم مازندران مأنوس بشم. هیچوقت خودم رو از اونها ندیدم. نه اون برونگرایی پر سر و صداشون رو داشتم نه یکمرتبه تشت و لگن زدن و رقصیدنشون رو. من یه بچه‌ی ساکت درونگرای کتابخون بودم که هر بار شمال می‌رفتم انگار یه جون ازم کم می‌شد. بعد هم مقایسه‌های ما با بچه‌های عمو و عمه که هیچوقت تمومی نداشت و مامان بابای ساده‌ی من که شاگرد اول بودن اون‌ها رو تو سر ما می‌زدن، که بعدها فهمیدیم وضع درسی اونا بدتر از ما هم بوده. اون دور هم نشستن‌ها و پشت سر دیگران حرف زدن‌ها که تمومی نداشتن، اون محبت‌ها و تعارف‌های غلیظ که هیچوقت باورشون نکردم، و وای وای تعارف‌های سر سفره‌شون. این شد که یه حس دافعه نسبت به مازندران پیدا کردم و با اینکه سوادکوه رو بی‌نهایت دوست دارم، ولی سعی می‌کنم از اون خط کوهستانی اونطرف‌تر نرم. 
آخ تا اینجاییم یه چیزی تعریف کنم که متوجه بشین. سال ۹۱ بود که از آلمان اومده بودم ایران و برخلاف انتظار عمو و فامیل، به جای شمال رفته بودم یزد و سفر جنوب. بهشون گفته بودم برای عید خودم رو می‌رسونم به شمال، و رسوندم. اما قطاری که باهاش داشتم می‌رفتم، حدود پنج دقیقه بعد از سال تحویل رسید به ایستگاه ساری. پیاده شدم  و یه کم دور خودم چرخیدم که خروجی کجاست و تلفن زدم به عمو که جواب نمی‌داد (معمولاً گوشی کنار دستش نیست) و پسر عمه‌م که گفت تاکسی بگیر بیا. اونهمه مسافر و آدمایی که به استقبالشون اومده بودن و تبریک عید می‌گفتن یهو بخار شده بودن. هیچ ماشینی نبود. منظورم فقط تاکسی نیست‌ها، هیچ ماشینی نبود. آدمها همه رفته بودن. ایستگاه تاکسی خالی بود، دفتر تاکسی تلفنی روبروی ایستگاه هیچکس توش نبود و تو خیابون هم کسی رد نمی‌شد و سکوت عجیبی حکمفرما شده بود. کلاً انگار تو یه فیلم آخرالزمانی وارد شده بودم که تصورش تو آلمان خیلی راحت‌تر بود تا تو شهر شلوغی مثل ساری. مثل بچه یتیم‌ها نشستم لب جدول و دوباره تلفن زدم. هیچکس نمی‌اومد دنبالم! همه مشغول دید و بازدید بودن! کلاً تجربه‌ی عجیبی بود. بگذریم. 
اون تپه‌ی چمن پرآرامش پارک ملت رو رها کردم و برگشتم خونه تا راه بیفتم به سمت ترمینال شرق. ساعت دوی بعد از ظهر بود که راه افتادم. طبق معمول روزهای تعطیل سواری‌ها نایاب شده بودن یا و یه اتوبوس بود که کمک راننده‌ش می‌گفت از جاده فیروزکوه می‌ره. پرسیدم جاده بازه؟ معلومه که می‌گفت بععععععله که بازه. 
همون اول من رو از جام بلند کردن چون یه زن و شوهر می‌خواستن با هم بشینن، اما ایندفعه منو با احترام بردن ردیف اول پیش یه آقای محترم که پزشک بود نشوندن و متعجب شدم. چیز دیگه‌ای که بهش دقت کردم این بود که راننده‌ی جوون اون اتوبوس بسیار مودب و با حوصله بود. با بوق و سبقت ماشینای دیگه اعصابش به هم نمی‌ریخت، با آقای پزشک گپ می‌زد، به دستیارش می‌گفت از راننده‌های دیگه از وضعیت جاده پرس و جو کنه، و خب همه چیز خیلی صلح‌آمیز بود. خود راننده به ما گفته بود که از دوآب ترافیک شروع می‌شه و من اونقدر با تغییرات جاده آشنا نبودم که بفهمم این ترافیک یعنی چی. در واقع سال‌ها بود که موقع تعطیلات سفر نمی‌کردم تا وقتم بیخود توی جاده‌ها تلف نشه. نمی‌دونم الان وضعیت بهتر شده یا نه ولی اون سال جاده‌ی فیروزکوه یه قسمت بین دوآب و شیرگاه داشت که جاده‌ش هنوز همون جاده دوطرفه تک بانده قدیمی بود و کل ماشینهایی که از تهران تا دوآب گاز می‌دادن به اون تنگراه (bottleneck) می‌رسیدن و خب کسی به کسی راه نمی‌داد. نتیجه این شد که ساعت‌هاااااااا توی اون نقطه توی ترافیک بودیم. واقعاً ساعتها که می‌گم حداقل ۵ ساعت می‌شد که در مجموع شاید یک کیلومتر جلو رفتیم. یادمه یه آقایی با بچه‌ش می‌اومد می‌خواست پیاده بشه، می‌رفت قدم زنون سیگاری می‌کشید، بچه‌ش یه کم راه می‌رفت، بعد منتظر می‌ایستاد که بیست دقیقه بعد اتوبوس بهش برسه. بدترین اتفاق هم این بود که هیچ آبادی‌ای برای دستشویی رفتن وجود نداشت. 
تصویر سورئالی که در ساعات پایانی اون شب یادمه، ماشین‌های خیلی زیادی بودن که داغ کرده بودن و کاپوت‌ها رو بالا زده بودن و بخار ازشون بلند بود، و اتوبوس ما مثل کشتی‌ از وسط کوههای یخ به آهستگی عبور می‌کرد و جلو می‌رفتیم. ما از توی اتوبوس به مردم جا مونده نگاه می‌کردیم و مردم جامونده هم به ما. کاملاً یه صحنه‌ی سینمایی. 
ساعت یک و نیم شب رسیدیم قائمشهر و وقتی به خونه‌ی دوست الهه رفتم بدون سلام و کلام فقط پرسیدم دستشویی کجاست و دوان دوان به دستشویی رفتم تا در کنج این عبادتگاه دست‌کم گرفته شده شکرگزاری کنم. بعدش هم اومدم و با دوست الهه آشنا شدم. عیب مازندران همه گفتم هنرش را نیز بگویم. دوست الهه خیلی صمیمی و آروم بود. بسیار آسون‌گیر و با آرامش، و بلند هم حرف نمی‌زد. برای کاری مونده بود قائمشهر و خانواده رفته بودن یکی دو روز بلده هوای خنک بخورن و البته به الهه اصرار کرده بودن که باهاشون بره. حالا الهه هوس کرده بود بلده و یوش هم بره! من که تا اینجا اومده بودم دیگه راه فراری نداشتم، از طرفی یوش و بلده رو تا بحال ندیده بودم پس گفتم باشه بریم. 
صبح که برای یه صبحانه‌ی طولانی با دوست الهه دور میز نشستیم و گپ زدیم. بعد راه افتادیم و البته اونها چون همیشه با ماشین شخصی اینطرف اونطرف رفته بودن هیچ ایده‌ای نداشتن که آدمای بی ماشین چطور باید از قائمشهر برن بلده. کسی بهمون راهنمایی کرد برین آمل از اونجا می‌تونین برین. خب باید بگم از تمام شهرهای مازندران از آمل بیشتر می‌ترسم! و البته توی این سفر معلوم شد که ترسم بی‌دلیل نبود. به آمل که رسیدیم من دنبال پیدا کردن ترمینال بودم که مسیر درست رو بهمون نشون بده و از شانس بد در یه میدون اصلی (که کنار همون ترمینال هم بود) الهه از دو سه تا راننده که کنار ماشیناشون ایستاده بودن سئوال کرد ما چطوری می‌تونیم بریم بلده. خب، شکار شدیم. راننده‌ها زود دوره‌مون کردن و گفتن ترمینال دوره و ما خودمون راننده خطی هستیم و می‌بریمتون و از ترمینال کسی نمی‌برتتون و شلوغ بازی مازندرانی که من خوب باهاش آشنا بودم، اما الهه‌ی طفلی از کرمان آروم و کم اتفاق اومده بود و وسط این عده گیج شده بود. 
من همچنان دنبال ترمینال بودم ولی الهه گفت خسته‌ست و کوله‌ش سنگینه و نمی‌تونه بیشتر راه بره و با همینا بریم. واقعاً هم بدترینشون به تور ما خورد. یه جوون که دست راستش شکسته بود و انقدر دور و بر ما بلندبلند حرف زد و سر و صدا کرد که الهه گفت بیا با همین بریم ما رو کشت. من اینجوری بودم که نهههه!!!! یادم نیست ولی فکر کنم پسره می‌گفت با هشتاد تومن می‌بره و اگه تو راه هم مسافر سوار کرد کم می‌کنه. مسافری که قرار نبود سوار کنه، اصلا سمت مسافرها هم نمی‌رفت. ما رو رسماً دزدیده بود. البته داشت به مقصد می‌برد، ولی توی راه دائم در حال نقشه کشیدن بود و تلفنی به رفیقاش می‌گفت دوتا گاگول رو سوار کرده. من مازندرانی می‌فهمم ولی خوب حرف نمی‌زنم. توی مسیر هم حواسم به حرفاش بود که چه بلایی می‌خواد سرمون بیاره. 
یه جا پسره گفت اجازه بدین من برم خانمم بیارم سوار کنم با ما بیاد که من کفرم بالا اومد که تو گفتی می‌خوای مسافر سوار کنی الان این بازیا چیه، نخیر من نمی‌خوام کس دیگه‌ای رو سوار کنی. خب معلومه که پسره بیشتر لج کرد. یه جا الهه گفت پسره داره اس‌ام‌اس می‌زنه. آیا من عصبانی نشدم و خشتک پسره رو عمامه نکردم؟ همانا شما هیچ آشنایی‌ای با عصبانیت من ندارید، بخصوص وقتی یه راننده با دست شکسته و اخلاق گند تو جاده‌های پیچ در پیچ کوهستانی در حال اس‌ام‌اس زدن باشه. خلاصه چنان دعوایی باهاش کردم که می‌خواست تو همون جاده بلده ما رو بندازه توی دره!! (دقیقاً اونجایی که باید مدارا می‌کردم طاقتم تموم شده بود). خلاصه پسره سر لج افتاد و انقدر حرف زد و روی اعصاب ما راه رفت و از خرابی جاده و تعمیر ماشین قراضه‌ش و چیزای دیگه گفت که ما رو بالاخره با تیغ زدن صد و بیست تومن پیاده کرد. واقعاً انقدر عصبی شده بودم نفهمیدم چی شد که ما صد و بیست تومن به پسره دادیم، فقط برای این‌که شرّش رو کم کنیم. 
آدرس رو پیدا کردیم و رفتیم خونه‌ای که خانواده مادر و دایی دوست الهه اجاره کرده بودن. یه اتاق دراز و یه اتاق کوچیک و دوازده سیزده‌نفر آدم که حالا ما هم اضافه شده بودیم. خانواده بسیار مهربون بودن ولی دلیل نمی‌شد که خیلی تعارفی نباشن. من و الهه بعد از شکایت از پسر راننده، گفتیم ما می‌خوایم بریم یوش، خانواده گفتن ما دیروز یوش بودیم و نمیایم. ولی داماد خانواده گفت من می‌رسونمتون. آغاز کشمکش تعارف و اینا که ما خودمون می‌ریم، نه چه حرفیه ما می‌رسونیمتون. بالاخره ما تسلیم شدیم و داماد خانواده ما رو یوش رسوند.
آرامش برگشت. توی کوچه‌ها قدم زدیم، آروم شدیم، رسیدیم به خونه‌ی نیما که وای چه خونه‌ای. توی اون فضای کوچیک مربع ورودی خونه، همون‌جا که یه خانواده بودن بلیط می‌فروختن، نزدیک یکساعت چرخیدیم و از آسمون قاب شده و ترک دیوار و رنگ‌های پوسته شده و درخت و سقف و همه چیز لذت بردیم و به خانم بلیط فروش گفتیم چققققققدر اینجا خووووبه. چرا دوتا میز نمی‌گذارین چایی بفروشین؟ خانم بلیط فروش گفت اینجا خیلی قشنگه ولی شما نمی‌دونین چه آدمایی اینجا میان. بعد هم در حالی که ما داشتیم از همون قاب آسمون و ترک دیوار عکس می‌نداختیم برامون چایی آورد که قشششششششنگ بردمون تو بهشت. 
یک ساعت بعد تازه ما وارد خونه‌ی نیما شدیم که اتاق اتاقهای تو در تو و شگفت انگیزش رو تجربه کنیم و حالشو ببریم، آمّا! روز تعطیل بود و نصف مازندران اومده بودن بازدید خونه‌ی نیما. به سرعت و با سر و صدا از کنار ما رد می‌شدن و از اتاق اتاق‌ها می‌گذشتن و خودشون رو به اتاق آخری می‌رسوندن و خالی می‌شدن توی حیاط. باور کنین اینا رو برای بدگویی بیشتر نمی‌گم، می‌خوام متوجه بشین که بعد از اون آرامش یکساعته توی بهشت ما وارد چه فضایی شدیم. 
توی حیاط جمعیت موج می‌زد، سر و صدا از همه طرف، بچه‌ها می‌دویدن، زنا به بچه‌ها تشر می‌رفتن، مردا به زنا و بچه‌ها تشر می‌رفتن، اصلاً نمی‌تونم توصیف کنم تو چه فضایی بودیم چون مثلاً شلوغی بازار تهران زمین تا آسمون با این شلوغی فرق داره.  ما خیر سرمون اومده بودیم سر قبر نیما بشینیم دو تا شعر بخونیم، یه کم خلوت کنیم، اما حالا تو عجیب‌ترین فضای پر سر و صدا گیر کرده بودیم تا حدی که از خیر موندن گذشتیم و فرار رو بر قرار ترجیح دادیم. موقع بیرون رفتن به خانم بلیط فروش گفتم حالا منظورش رو متوجه شدم و تو دلم گفتم خدا صبرت بده! بیرون از خونه به جای پایین رفتن، به سمت بالا رفتیم تا دوباره به جمع‌های بزرگ بر نخوریم. حتی تو خیابون بالای خونه هم سر و صداشون می‌اومد!
یوش بر عکس بلده هنوز بافت قدیمی و خونه‌های زیبا داشت. اما دردناک این بود که وقتی راجع به خونه‌ها می‌پرسیدیم اولین سئوال از ما این بود که می‌خواین بخرین؟ نمی‌دونم بعد از این سه چار سال الان یوش چقدر تغییر کرده اما امیدی ندارم که در سالهای آینده باز هم با همون روستای زیبا مواجه بشم. بخصوص که اون راننده‌ی دست‌شکسته به ما گفته بود این سمت جاده هراز یعنی یوش و بلده ییلاق آملی‌ها و اهل نوره و سمت فیلبند مال بابلی‌ها. با خودم می‌خوندم دور اینجا رو تو خط بکش، خط بکش.... 
خانواده‌ی مهربان اومدن دنبالمون تا بریم پیک‌نیک. یه جور پیک‌نیک خانوادگی که می‌تونم بگم سی سالی بود که تجربه نکرده بودم. کنار رودخونه نشستن و جوجه کباب کردن، جوون‌ها یک طرف، زن‌ها یک طرف، مردها یک طرف. یا بهتر بگم، نشستن من تو جمع دخترهای جوون‌تر از خودم که حرف مشترکی با اونها نداشتم بزنم و یاد نوجوانی و تنهاییم می‌افتادم. این عصر هم شب شد و بحث سر این‌که چطور بخوابیم. خانواده اتاق کوچیکه رو داده بودن به من و الهه و اصلاً به اصرار ما گوش نمی‌دادن که شما اینهمه آدم توی یه اتاق دراز سختتونه و چند نفر بفرستید این اتاق. شب با عذاب وجدان گذشت و روز بعد من و الهه قصد کردیم به سمت تهران برگردیم چون تعطیلات تموم شده بود و با بلایی که موقع رفت سرم اومده بود ترجیح می‌دادم هر چه زودتر حرکت کنم تا از ترافیک در امان باشم. آیا فکر می‌کنید که خانواده راضی شد؟
گفتن ما هم داریم برمی‌گردیم قائمشهر و شما رو تا جاده هراز می‌بریم. بعد هم اینهمه آدم مشغول جمع و جور کردن وسایل و تمیز کردن خونه اجاره‌ای و پختن ناهار و این داستانها شدن. اجازه‌ی کمک هم به ما نمی‌دادن. الهه هم معذب بود که چیزی بگه و اونها ناراحت بشن چون خیلی بهش محبت کرده بودن و حسابی نمک‌گیر شده بود. این بود که نتونستیم کاری انجام بدیم و منتظر موندیم. بعد هم با دوتا یا سه تا ماشین راه افتادیم سمت جاده هراز و سر جاده تو یه قهوه خونه طور نشستیم که ناهار بخوریم (بخدا گرسنه نبودیم) تا این تعارف آخر رو هم به جا آورده باشیم و با وجدان راحت برگردیم تهران. 
اصل داستانی که می‌خواستم تعریف کنم از اینجا شروع می‌شه ولی با این مقدمه فکر می‌کنم بهتر باشه اون رو فردا تعریف کنم. 

شافل

احتیاج نیست من حالم رو عوض کنم. صدای شجریان توی مغزم هست، یه روز غمگین‌تر، یه روز امیدوارتر. خودش شافل می‌شه. 


۱۳۹۹ مهر ۲۲, سه‌شنبه

دامن ز دستم کشیدی و .... رفتی....

هر روز که چشمهام رو باز می‌کنم صدای آوازت توی سرمه... مطمئنم که داری شبها هم توی خوابم می‌خونی... فقط این روزها انقدر غمگینن که وقتی چشم باز می‌کنم یادم نمونده. 

راستی چشمهای اون پسر یازده ساله‌ی بوشهری رو دیدی؟
خوب که ندیدی... 



۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

حسرت نیست، متوجه شدنه، خشمه

چند روز پیش داشتم با بابا حرف می‌زدم و وسط حرفهاش یهو برگشت به زمان قبل از انقلاب. من همیشه روایت قبل از انقلاب خانواده‌مون رو به صورت خطی می‌دیدم. این که بابا اول برای عموم کار می‌کرده بعد رفته برای خودش یه مغازه زیر پله باز کرده و توش تابلونویسی و کتابت می‌کرده بعد یه مهندسی می‌برتش شرکت خودشون که کناره‌های نقشه رو با خط خوب بنویسه، بابا هم مغازه رو می‌بنده و اونجا مشغول می‌شه و نقشه‌کشی یاد می‌گیره. به عنوان خطاط و نقشه‌کش توی اون شرکت بوده تا وزیر مسکن و یه هیئت همراه می‌رن ساری که نقشه‌های یه پروژه رو ببینن و توجه وزیر به خطاطی جلب می‌شه و می‌پرسه کار کیه و می‌گه به فلانی بگین دو سه روز بیاد تهران ما براش کار داریم. خلاصه بابا از ساری تنهایی اومده تهران و مامان و بردادر بزرگه‌م رو جا گذاشته، بعد هم تو تهران دو سه تا شرکت کار کرده و زن و بچه رو آورده و این داستان ادامه داشته تا انقلاب شده. مدتها تو دهه شصت بی‌کار بوده و فقط خطاطی می‌کرده و اون چیزهایی که من جسته و گریخته یادمه. این تصویر من از زندگی بابام بود. 

توی این ویدئوچت متوجه شدم که تصویر من چقققققققدر ناقصه. بابا برام از شور و شوقش برای بهتر زندگی کردن تعریف کرد، از اینکه چقدر تهران رو دوست داشت چون تهران شهر پیشرفت بود. توی این مسیر چهار پنج ساله توی تهران، از پیشرفتش توی نقشه‌کشی و محاسبات برام تعریف کرد،‌ گفت یه مدت برای رادیو تلوزیون ملی کار کرده که اونموقع خیلی پرستیژ داشت ولی چون یه شرکت خصوصی پول بهتری می‌داد رفت اونجا و دایی‌م شگفت‌زده شد که تو کار کارمندی رو داری ول می‌کنی کجا می‌ری؟ برام از شرکتهای مختلفی که براشون کار کرده بود تعریف کرد، این وسط تو دفتر معماری راه آهن شرکت کامساکس هم کار کرده بوده! من داشتم شاخ در می‌آوردم که چرا قبلاً نمی‌دونستم! همزمان کلاسهای خطاطی می‌رفته، توی شرکتی که کار می‌کرده می‌رفته بخش‌های دیگه که راه‌سازی و پل‌سازی رو هم یاد بگیره. مثل اسفنجی بوده که داشته همه‌ی دانش‌ها رو جذب می‌کرده. وقتی از این کارها تعریف می‌کرد یه برق غرور خاصی تو چشمهاش بود که من هیچوقت توجه نکرده بودم. 

بابا با دستش نشون داد که من اینطوری داشتم بالا می‌رفتم. حرکت دستش، بخشی از زندگی ما بود که من اصلاً درباره‌ش نمی‌دونستم. من زندگی‌مون رو یه خط صاف می‌دیدیم، در حالی که این خط در واقع صاف نبود و داشت به سمت بالا می‌رفت. و در خلال چیزهایی که داشت تعریف می‌کرد، من داشتم کشوری رو می‌دیدم که در هیجان ساختن و متحول شدن بود. شرکتها با هم رقابت داشتند، کارمندهای خوب رو شناسایی می‌کردن و درآمد و تسهیلات رقابتی بهشون پیشنهاد می‌کردن. آدمها شانس این رو داشتن که بر اساس مهارتشون پیدابشن، و یه کسی مثل پدر من که دست قوی و احساس مسئولیت توی کارش داشت، کشف می‌شد و نیازی به آشنا و پارتی برای استخدام توی یه شرکت بهتر نداشت. اون مسیری که پدرم داشت با دستش نشون می‌داد، مسیر یه مملکت بود، نه فقط یه جوون شهرستانی پرکار و خوش‌فکر. بابا تعریف می‌کرد که چقدر شیک پوش بوده، می‌رفته پارچه اعلا انتخاب می‌کرده کت شلوار می‌دوخته، و همین هم چقدر به چشم می‌اومده.

برام از امتحان خطاطی‌شون تو انجمن خوشنویسان تعریف کرد که چطور نوشته رو توی ذهنش تنظیم کرده بود که دو تا پاراگراف کامل در بیاد، نه فضا اضافه بیاد نه کم. بعد از امتحان استاد امیرخانی کاغذ بابا رو زده به دیوار و با افتخار به اساتید دیگه گفته بیاین ببینین، به این می‌گن کار کتابت. می‌گفت امیرخانی اومد بالا سرم گفت دوتا از قلمهات رو بده من بتراشم. امیرخانی هم می‌خواسته شاگردش بهترین باشه. 

همه‌ی این‌ها رو که تعریف می‌کرد، فکر من در پرواز بود به تمام روزهایی که ما ندیدیم، پیشرفت‌ها و سربالایی رفتن‌هایی رو که ندیدیم، روزهای پر امیدی رو ندیدیم، اگه این‌ها رو به مملکت ندیدیم، به زندگی شخصی خودمون هم ندیدیم. من تو آمریکا هم ندیدم. حالا شاید من بدشانس بودم، شاید من بی‌عرضه بودم، شاید من تلاش نکردم، ولی من تو آمریکا همچین چیزی رو ندیدم. هر بار که دنبال کار رفتم باید خودم رو یه برون‌گرای پر شور و حال، یه آدم کاملاً ماهر و زبون‌باز نشون می‌دادم تا تازه بهم توجه بشه. برای استخدام باید روی واو به واو رزومه‌م کلی زوم می‌کردم اونهم برای کسی که نهایتاً سه ثانیه به رزومه نگاهی می‌نداخت، اگر همون اول از دیدن اسم نامتجانس طولانی‌م کاغذ رو پس نمی‌زد. اونجا لااقل تا جایی که شانس من بود، کسی دنبال من و مهارتهای من نبود. اونها دنبال یه قالب خاص برای یه کار خدماتی بودن که من باید موقتی خودم رو اندازه‌ش می‌کردم، و البته که بعدش نمی‌تونستم خودم رو توی اون قالب نگه دارم. تازه این که آمریکاست، قرارداد نبستن و پول کارمند رو خوردن و به کثافت کشیدن کارمند برای اینکه هم‌طراز شرکت و رئیسش بشه اصلاً کار ساده‌ای نیست. می‌ترسم با اطمینان بگم که نیست، ممکنه باشه، ولی من ندیدم. 

دردش می‌دونی چیه؟ دردش اینه که اکثر کسانی که توی ایران مشغول به کارن، اکثر کسانی که پولشون داره خورده می‌شه، اکثر کسانی که با تمام تحصیلات و استعداد زیر دست چند نفر بی‌سواد و به معنای کامل «نالایق» باید کار کنن، اکثر کسانی که در روز باید هزار جور موانع رو دور بزنن تا کارشون پیش بره، عادت کردن که فکر کنن همینه که هست. برامون اصلاً جور دیگه‌ای متصور نیست. ما تا حالا اون تصویر پرنور پیشرفت رو ندیدیم که بخوایم تصورش کنیم. از ما حتی قوه‌ی تصور رو گرفته‌ن... 

چه کج رفتاری ای چرخ

توی سینه‌م سنگینی می‌کنه اما نمی‌تونم بنویسم. کلمات به کمکم نمیان. نمی‌تونم از درون خودم بیرونشون کنم. این ناتوانی می‌کشدم... 

تو چه خوب بودی که برای هر حال سوگوار من یه تصنیف داری... 

ای کاش لال نبودم.....

۱۳۹۹ مهر ۱۹, شنبه

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ...

باید بگم که خوشحالم، وقتی می‌بینم تمام گروهها و کانالهای تلگرام که دارم دارن به نحوی از استاد شجریان یاد می‌کنند. وضعیت شبکه‌های اجتماعی دیگه رو نمی‌دونم ولی خوشحالم که عکس شجریان رو همه جا می‌بینم. این مرده پرستی نیست. این دقیقاً همون جائیه که باید توش تجمیع داشته باشیم. چی باارزش‌تر و موندنی‌تر از فرهنگ ایران؟ 

اعتراف می‌کنم که اگر از من می‌پرسیدن هنرمندان ایرانی مورد علاقه‌م کیا هستن، شجریان اولین نفر نبود. دوستش داشتم، بعضی آلبومها رو خیلی دوست دارم، اما مثل بعضی‌ها عاشق دیوانه‌وارش نبودم. خاطراتم از دهه شصت با برخی تصنیفهاش عجین شده بود که مدتها نمی‌خواستم اون تصنیفها رو بشنوم. از طرفی، مدتی بود که دائم استاد رو به بیمارستان می‌بردند و دائم شایعاتی ساخته می‌شد، و یه جوری همه می‌دونستیم که آخر این مسیر بیمارستان چیه. همه انتظارش رو داشتیم. اما فوت استاد برای من به شخصه با روزی برابر شد که زخم بزرگی به روحم خورد، و این همزمانی اینها خیلی خیلی سنگین شد برام. از پریروز که دنیا یکمرتبه برام کن فیکون شد و هنوز فرصت هضم اتفاقات رو پیدا نکردم، روحم با صدای شجریان مانوس شده و تصنیفهای مختلف توی سرم دارن می‌چرخن. هی باید حواس خودم رو پرت کنم و بگذارم همه چیز ته نشین بشه، می‌شه، این زخم هم التیام پیدا می‌کنه، ولی برای همیشه شجریان رو در خودش نگه می‌داره. درست مثل روزهای دهه‌ی شصت... 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ... به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ... 
نه قوتی که توانم کناره جستن از او ... نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم...

۱۳۹۹ مهر ۱۶, چهارشنبه

کوچه

ته کوچه‌مون دوتا خونه‌ی شاخص بود. یکی خونه‌ی خانم کیمیا (که نمی‌دونم اسمش کیمیا بود یا فامیلی‌ش) و دوم خونه‌ی خانم سرهنگ. البته همسر آقای سرهنگ، و چون آقای سرهنگ خیلی آدم آروم و بی‌سر و صدایی بود و در عوض خانمش بسیار پر سر و صدا و جیغ و ویغ کن، ما خونه رو به اسم خانم سرهنگ می‌شناختیم. 
خانم کیمیا مادربزرگ دوتا برادر بود که اسمشون نمی‌دونم پیمان و پژمان یا همچین چیزی بود. نوه‌ها همیشه خونه‌ی مادربزرگشون بودن و در واقع مثل ما همیشه توی کوچه بودن. ساختمون بغلی ما، میترا و امید، بعد همسایه طبقه پنجمی‌شون یوسف و شهلا و شهره، اون روبرو پسر خانم سرهنگ، مصطفی، بعد بچه‌های سر کوچه که سپهر و فرشید از اونطرف می‌اومدن. یه سری بچه مچه‌ی کوچیکتر هم بودن، محمد، ماکان، ولی خب تو گروه سنی ماها نبودن و قاطی بازی نمی‌کردیمشون. در واقع پسرهای بزرگتر که ما دخترا رو قاطی بازی‌شون نمی‌کردن و ما اغلب با خودمون کش‌بازی و لی‌لی بازی می‌کردیم ولی به هر حال یه زمان‌های استثنا پیدا می‌شد مثل دم غروب مثل همین روزهای الان، که همه می‌ریختیم توی کوچه برای قایم موشک و صدای جیغ و داد و سوک سوک بلند بود. گاهی توی تابستون استپ هوایی یا هفت‌سنگ بازی می‌کردیم. گاهی هم تور دو فرانس راه می‌نداختیم تو کوچه بن‌بست. البته تا وقتی که دوچرخه سواری دخترا ممنوع نشده بود. قشنگ آخرین دوچرخه‌سواری بچگی‌م رو یادمه و اینکه بعدش دیگه تا سالها محروم بودیم. 
تابستون اونموقع بهترین فصل سال بود. کتابهای تن‌تن رو در می‌آوردیم و با هم عوض می‌کردیم. ما تن‌تن در تبت و گنجهای راکام رو داشتیم میترا و امید اسب شاخدار رو داشتن. اصلا اینکه کتابهای سری، مثل همین اسب شاخدار و گنجهای راکام یا هدف کره‌ی ماه و روی ماه قدم گذاشتیم و کلا این کتابای پشت سر هم پخش بود بینمون خیلی بیشتر مشتاقمون می‌کرد که تابستون بشه و بتونیم معاوضه کنیم و بخونیم. من البته خوره‌ی کتابهای دیگه هم بودم، از جمله گالیور که چند ده هزار باری خونده بودمش و همه‌ش تو دنیاش غرق بودم. 
حیاط خونه‌ی خانم کیمیا درختهای بزرگ داشت. یه درختی بود که شبها بوی بدی داشت، ولی خب، خیلی بزرگ بود و روزها سایه می‌نداخت به تمام حیاط. تو روزهای تابستونی ما زیر سایه‌ی همین درختا رو تخت می‌نشستیم و عمو پولدار و روپولی و غاز چرون بازی می‌کردیم. برادرم همیشه مسخره‌م می‌کرد وقتی خانم کیمیا بهمون زولبیا بامیه تعارف کرده بود ولی من هم دلم می‌خواست بردارم، هم روم نمی‌شد. هر چقدر این خونه جای امن و آرامش بود برامون، صدای خانم سرهنگ زنگ خطر و استرس بود. خانم سرهنگ می‌اومد تو کوچه دعوامون می‌کرد، می‌گفت سر و صدا می‌کنین (ولی صدای خودش بلندتر از صدای ما بود و دائم در حال غر زدن بود). بچه‌های خودش رو قاطی ما نمی‌کرد. البته پسر بزرگش که خیلی بزرگتر از ما بود ولی مصطفی که چند سالی بزرگتر بود، خیلی با ماها نمی‌پلکید. آقای سرهنگ، بازنشسته و بی‌سر و صدا بود. گاهی توی کوچه می‌دیدیمش. با باباهامون که حرف می‌زد سرش همیشه پایین بود. برعکسِ خانمش که با عینک ته استکانی تو چشمای کسی زل می‌زد حرف بزنه. چشمهاش تو اون شیشه عینکها مثل کارتونهای ژاپنی درشت و ترسناکتر می‌شد. 
از اون سالهای اول انقلاب، که من خیلی بچه بودم، یه چیزای خیلی کمی یادمه. یکی اینکه دوتا بانکهای سر کوچه تا ماهها مورد دزدی قرار می‌گرفتن و صدای آژیر ناهنجارشون تا ساعتها بلند بود، دوم اینکه یکی از همسایه‌هامون به اسم سیگارچی فکر کنم، یه ماشین کادیلاک داشت که دائم صدای بوق ماشین بدبخت هم بلند بود (کلا اون اوایل انقلاب دزدی یا خسارت زدن به مال دیگران، بخصوص که ماشین آمریکایی بوده باشه، خیلی عادی بوده انگار). چیز دیگه‌ای هم که یادمه کلمه‌ی طاغوتی و کلمه‌ی ضد انقلاب بود. انقلاب که شده بود، خانم سرهنگ خیلی زود حجابش رو سفت کرد و شد کلانتر محل و به همه‌مون می‌گفت ضد انقلاب. در واقع اون آقای سیگارچی با ماشین کادیلاکش طاغوتی بود و ما بقیه ضد انقلاب. مگر اینکه کسی به راه راست هدایت بشه و دکمه یقه‌شو ببنده یا زنی که چادر سرش کنه و از نماز خوندن و روزه گرفتن حرف بزنه. 
اینایی که می‌گم الان خنده‌دار به نظر میاد، ولی ما واقعاً از روزی می‌ترسیدیم که خانم سرهنگ زنگ بزنه کمیته بگه بیاین تو این کوچه ضد انقلابها رو ببرین. صدای موزیک ضبط صوت کسی نباید شنیده می‌شد، روزای عزاداری و تعطیل که باید رسماً می‌مردیم. مهمونی اگر می‌گرفتیم (در حد تولدی، چیزی) با کلی ترس و لرز بود و کلاً همه مراعات خانم سرهنگ رو می‌کردن چون دست به زنگ زدنش خوب بود. با اون روسری سفت بسته و حرفای انقلابی هم قشنگ می‌تونست خودشو از بقیه اهل کوچه جدا کنه. 
یه بار خانم سرهنگ مهمونی گرفته بود و اومده بود از مامان من چاقو چنگال قرض کرده بود. مامان هیچ دل خوشی از این خانم نداشت ولی بخاطر ترسی که ازش داشت، دو سه دست چاقو چنگال داد. مهمونی اونا تموم شد و مامان برای اینکه چاقو چنگالهای عزیزش رو از دست نده منو فرستاد که برم تحویل بگیرم. خانم سرهنگ یه سری چاقو چنگال شسته بهم داد، بعدم گفت بقیه‌ش توی بشقاباست. خودت برو جمعشون کن. تمام خونه از طبقه پایین تا بالا پر بشقابهای شیرینی خوری و میوه خوری بود و من باید می‌گشتم چاقو چنگالهای مامان رو شناسایی می‌کردم و برمی‌داشتم. کاشکی اونقدر بزرگ بودم که  می‌فهمیدم داستان مهمونی به این بزرگی چی بوده، ولی می‌دونم که بعد از اون روز ترس مامانم از خانم سرهنگ بیشتر شده بود واگه می‌دید اون توی کوچه‌ست انقدر صبر می‌کرد تا بره خونه‌ش بعد می‌اومد بیرون. 
آخرین بار که به کوچه رفتم، خونه‌ی خانم کیمیا رو کوبیده بودن یه ساختمون بزرگ ساخته بودن. دیگه خبری از درختا نبود. خونه‌ی خانم سرهنگ و همسایه‌ش هنوز بود. نمی‌دونم کی جرات کنم برم زنگ بزنم ببینم آیا هنوز زنده‌ن؟ هنوز اونجان؟ ساختمون خودمون رو که می‌دونم هیچکدوم همسایه‌ها نیستن. همون سال هفتاد ساختمون مصادره شد و همه‌ی مستاجرها رو بیرون انداخته بودن. ولی برای من زمان اون کوچه، تو همون دهه‌ی شصت متوقف شده. تو کوچه‌ای که زیر تنها چراغ خیابونی‌ش قایم موشک بازی می‌کردیم، همون کوچه که صبح روزای برفی مصطفی میومد زنگ خونه‌ها رو می‌زد می‌گفت مدرسه تعطیله، همون کوچه که همیشه سر آشغال گذاشتن و نگذاشتن دعوا بود (خانم سرهنگ آشغالاشو میاورد در خونه‌ی ما می‌گذاشت!) یا تو پارکینگ ساختمون سر کوچه که ما شاهد ساخته شدنش بودیم و موقع بمبارانا همه‌ی اهل کوچه تو پارکینگش پناه می‌گرفتیم. پناه که نه، بابا همیشه می‌گفت این ساختمون رو بدون پی و ستون بتنی ساختن، بمب بخوره بهش همه با هم می‌ریم اون دنیا. ولی تو اون صدای ضد هوایی و بمب و جیغ و نگرانی، همه‌مون با هم بودیم. اونجا دیگه ما با خانواده خانم سرهنگ فرقی نداشتیم. 

از جمله پز دادنی‌ها

ببینم دکتر شما هم بهتون زنگ می‌زنه تا حالتون رو بپرسه و بشینین بیست دقیقه از این در و اون در گپ بزنین؟ 
این یکی از بهانه‌های کوچک خوشبختی بوده برام. 

دومی‌ش هم وقتی که می‌رم توی بالکن گیاهها رو آب می‌دم و بعد دارم پا می‌گذارم توی خونه. این خونه انقدر برام خوب بوده و آرامش داشته که هر بار از این در بالکن رد می‌شم قشنگ خوشبختی می‌خوره توی صورتم. 

با اینا بقیه‌ی گند و کثافت این روزگار رو یه کم فراموش می‌کنم. 

۱۳۹۹ مهر ۱۴, دوشنبه

روایت

امروز صبح داشتم با برادرم حرف می‌زدم. از اوضاع ایران و وضعیت همه‌گیری بیماری، از آمریکا و داستان انتخاباتش که یک بُعد ترسناک هم دارد و کسی راجع به آن صحبت نمی‌کند. برادرم می‌گوید از ابتدای همه‌گیری کووید ۱۹ در آمریکا، خرید اسلحه در این کشور زیاد شد، بعد هم که داستان جرج فلوید و شلوغی‌های بعد از آن پیش آمد، و حالا که نزدیک به انتخابات شده، مردم بیشتر و بیشتر پشت اسلحه فروشی‌ها صف می‌کشند. این البته مشاهده‌ی برادر من از شهر خودشان است، که هر روز که به محل کارش می‌رفته، شاهد این صف‌ها بوده. شهر آنها، جمهوری‌خواه‌ترین شهر در ایالت دموکرات کالیفرنیاست، و این ترسناک است. چهار سال پیش هم که من آنجا بودم، ماشین‌های بزرگ را با پرچم‌های آمریکا و بنرهای طرفداری از ترامپ می‌دیدم. به این سفید پوستهای افراطی رِد نک می‌گویند، تحت‌اللفظی‌اش می‌شود گردن سرخ. قشر کارگر بعضاً کم‌سواد عموماً ساکن جنوب آمریکا (اینجا جنوب بیشتر معنی فرهنگی دارد تا جغرافیایی و به درگیریهای جنگ داخلی آمریکا برمی‌گردد). اما مسئله اینجاست که دموکراتها هم همگی آدمهای فرهیخته و شیک و اتو کشیده نیستند. به هر حال، آمریکا دارد کمی ترسناک می‌شود، مگر اینکه بتوانند در این کمتر از دو ماه این وضعیت را کنترل کنند و از شدت هیجانات مردم، بخصوص سفیدپوستهای افراطی و سیاهپوستهای خشمگین بکاهند. 

بعد هم صحبت برگشت به ایران، و امروز کمی، تنها کمی از اتفاقات سال گذشته حرف زدیم. ازاینکه وقتی در روزهای آخر آبان و اوایل آذر اینترنت قطع بود، در ایران و خارج از ایران چه گذشت. آن یک هفته‌ای که از همدیگر بی‌خبر بودیم، ما در جهنم بودیم و آنها در برزخ. از روزهایی که این چندین ماه چال کرده بودیم توی درونمان و راجع به آنها حرف نمی‌زدیم. امروز کمی از سرپوش را برداشتیم، هر کدام کمی از خودمان گفتیم که در آن روزها چه دیدیم، چه شنیدیم و روحمان کجا بود. 

یک جایی باید باشد، که همه برویم و آنجا روزهایی را که به ما گذشت را تعریف کنیم. بنویسیم، فایل صوتی بگذاریم، از خودمان فیلم بگیریم. یک جای خیلی بزرگی از این تاریخ معاصر خالی‌ست. یک سوراخ خیلی بزرگ در تاریخ هست، و آن روایت خود ماست. خود ما باید روایتهایمان را حفظ کنیم. اگر همین امروز کسی حرف ما را نمی‌شنود، ولی یک روز دیگران می‌خواهند بدانند که در این یک سال به ما چه گذشت. اگر به گزارشهای خبرنگاران بسنده کنیم، تنها اخبار تحویل نسل آینده داده‌ایم. اما روایتهای ما کامل‌تر هستند. آنها از احساسات چندگانه‌مان در این روزها و در این سالها می‌گویند. خواندن خبر درباره‌ی سقوط هواپیما، و خبر چند روز بعدش درباره‌ی تایید شلیک موشک، خبر تکان دهنده‌ای هست، اما برای یک غریبه، تنها یک خبر است. اما هر کدام از ما روایتی از این روز داریم. هر کدام از ما بُعد متفاوتی از این جنایت را تجربه کرده‌ایم و تا وقتی روایت خودمان را نگوییم، این ابعاد آشکار نخواهند شد. 

با شروع همه‌گیری بیماری کرونا، فکر می‌کنم مالزی بود که یک برنامه‌ی آرشیو کردن نوشته‌های روزانه‌ی مردم به راه انداخت. این بزرگترین سرمایه‌ی دانش‌شان خواهد بود، که بارها و بارها به آن مراجعه کنند، و اطلاعات آنرا به انواع مختلف استخراج و تحلیل کنند. بزرگترین اشتباه ما این است که چنین آرشیوی نداریم. باید یک جایی باشد تا این حرفها را از درون غبارگرفته‌ی ایرانی‌ها بیرون بکشد. جمع کند، و جایی نگه دارد. باید جایی باشد که بغض و خشم و استیصال را در آن بیرون بریزیم تا بتوانیم از نو فکر کنیم.

روایتهای نگفته‌مان، دارند در درونمان تبدیل به سرطان می‌شوند.