۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

و اما از سفر باید نوشت...

اتومبیل پی‌کی تا خرخره پر بود. کوله و چادر و چمدان روی صندلی عقب تلنبار شده و یک گوشه‌ی کوچک مانده بود برای من. اما راحت نشسته بودم و صندلی ساده‌ی آن، بسیار راحتتر از صندلی پژو و پراید و سمند بود. راننده را نمی‌شناختم، آقای مسنی بود و در کنارش آقای معمار نشسته بود، این دو نفر برنامه‌ی دورهمی به مناسبت بزرگداشت فردوسی و خیام را سرلوحه‌ی این سفر کرده بودند. همین دورهمی دوستانه در محضر شعرای بزرگ دیار خراسان بهانه‌ای بود برای راهی شدن به این سفر، سفری که برنامه‌ریزی مدوّنی نداشت و بخصوص نمی‌دانستیم شب را در کجا سر خواهیم کرد.
قرار بود شب اول را در دامغان باشیم و روز دوم تا مشهد برویم.

جاده‌ی خراسان جاده‌ای‌ست راست و بی زاویه. در سمت راست، دشت و کویر و در سمت چپ کوه. کوههایی با شکلها و رنگهای گوناگون. انحنای لایه‌ها همیشه مرا به فکر می‌اندازد، که زمین چقدر لرزیده تا این خطوط به این شکل در هم بپیچند. 


در امامزاده جعفر دامغان، هر روز دم غروب فرشها را پهن می‌کنند

امازاده جعفر در دامغان

ساختمان برج  چهل دختر دامغان در کنار امامزاده جعفر. ساختمان این بنا به قرن پنجم هجری برمی‌گردد. باستانی پاریزی نقل می‌کند که به گفته‌ی عوام پیش از این چهل دختر در این بقعه غایب شده‌اند (خاتون هفت قلعه)  
روبروی مسجد تاریخانه


درخت انجیری بیرون از تاریخانه قرار دارد که دلبری می‌کند 

درخت انجیر

شب را در این پارک چادر زدیم. خوابیدن در جایی که این کاجهای کهنسال نگهبانمان بودند، عمیق و آسوده بود

یک قاشق کتاب

« آرانِ مردْپوش [دور می‌شود] تو مرا یاد هیچکس نمی‌اندازی! [می‌ماند] مادرم گفت این هزارافسان رها کن که هنوز به آخر نبرده بلایی ما را برسد! بلا از هزارافسان نرسید، از آنان رسید که آن را سوختند!
نوتَکِ زنْ‌پوش [خشمگین] به برادرانم طعنه نزن! [درمانده] آیا کسی نمی‌دانست تاتار می‌رسد؟ آیا کسی نمی‌دانست؟
آرانِ مردْپوش می‌دانستیم چه می‌کردیم؟
نوتَکِ زنْ‌پوش تو چه کردی؟
آرانِ مردْپوش گل به سر مالیدیم و بر سینه زدیم و سیاه پوشیدیم و رجز خواندیم و شب زنده داشتیم! کتاب بر سر گرفتیم و و توبه کردیم و استغفار! شیون از دل برآوردیم و نماز وحشت خواندیم! هر کاری کردیم جز دست به کاری زدن! هر کاری کردیم جز اینکه کاری بکنیم! [می‌غرّد] دیوارها را بلند برنیاوردیم و نیکو نساختیم! و کار امروز به فردا گذاشتیم! خِرَدنامه‌ها شستیم و هوسنامه‌ها دریدیم و تصاویر کُتُب سوختیم و در یکدیگر افتادیم و هر که را تهمت زدیم از زندیق و شکاک و فلسفی و دهری و گبر و مجوس، که این عقوبت فرود نیامدی اگر خلقی از شمایان را انکاری گزاف برنخاستی! - آری - همواره خود را گناهی می‌تراشیم تا سزاوارِ این تنبیه شویم! »

تاراج‌نامه
بهرام بیضایی



* اگر سعدی پادشاه سخن در پارسی کهن بود، بهرام بیضایی به حق پادشاه سخن در عصر ماست. باشد که سلامت باشد و سایه‌اش بر سر ما. 

یک قاشق کتاب

« شازده احتجاب می‌دانست که حالا نوبت عمه‌هاست. و عمه‌ها با همان پیراهن‌های بلند و سیاه و چشمهای سفید آمدند و نشستند. و شازده نخواست. می‌دانست که آنسوی سایه روشن عکس عمه‌ها خیلی چیزها هست. و اگر بخواهد می‌تواند در ظلمت آنسوی‌تر چیزی بیابد، چیز دندان‌گیری شاید، که با آن می‌توان فخر‌النسا را از سر نو ساخت و یا حتی خودش را. اما وقتی چشمها را با قلمتراش درآورده بود، وقتی عمه‌ها آنهمه دور بودند، وقتی پوست تنشان را آن پیراهن‌های سیاه و بلند می‌پوشاند... و خیلی وقت بود که رها کرده بود. و باز همان دو دیوار سیاه و پر گو بر گرد شازده کشیده شد.
- خسرو خان!
- خسرو، بیا اینجا.
عمه بزرگ گفت: خسرو خان، از یک شازده بعید است که بادبادک پسر باغبان را بردارد.
و خسرو می‌خواست بادبادکش را هوا کند. دو دیوار با چشمهای موریانه خورده‌ؤان در دو طرف او نشسته بودند. و خسرو همه‌اش در این فکر بود که چطور می‌تواند باز بگریزد.»

شازده احتجاب
هوشنگ گلشیری

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

از سفر خراسان می‌آیم و دلم همه‌جاست...


امروز از بالا نگاه كردم، به چين خوردگي هاي نرم كوههاي البرز، به دلبري دماوند، به سرزمينم نگاه كردم و مثل هربار از شوق اشك ريختم. 

هر بار، هر لحظه، حتي بعد از ناملايمتي، يك قدم كه به عقب برداشتم و ديدم در ايران هستم، سراسر وجودم از شور و شوق اين حضور به وجد آمده. 
امروز، به سرزمينم نگاه كردم كه عليرغم بي‌آبي همچنان عزيزترين پاره ي قلبم است. به مردم سرزمينم كه در روزهاي گذشته و ماههاي گذشته ملاقات كرده ام فكر كردم، كه عليرغم تنگدستي، مهربان و مهمان نوازند. به مسافرهاي خارجي فكر كردم كه در اين چند سال به ايران آمدند و عاشق سرزمين و مردمم شدند. 
هيچ لحظه اي از بازگشت به ايران پشيمان نبودم. هر بار كه پا به جاده هاي طولاني اش گذاشته ام، سرگشته ي كوه و بيابانش شدم، با مردم نازنينش هم كلام شده ام، هر بار قلبم از همكلامي با مردمي كه حتي زبانشان را نميدانستم، ذوب ميشد. در اين سفر با تركهاي افشاري در مرز شمال شرق كشور چاي خوردم، بر سر سفره ي پرمهر كرمانج ها نشستم، و داستانهاي فارسها را شنيدم. در اين سفر تنها به گوشه ي كوچكي از كشور بزرگم سر زدم كه خود دنيايي بود.
فردا به پاي صندوق راي مي روم، چون آنقدر دنيا را گشته ام كه بدانم براي درست شدن هر اوضاعي، صبر، اميدواري و زمان لازم است، اما خراب شدن آنچه ساخته شده به لحظه اي بند است. 
فردا راي ميدهم چون مي خواهم پاي جنگ را كه در كشورهاي اطرافمان، خانمان بسياري را سوزانده، از سرزمينم دور بدارم. فردا به روحاني راي خواهم داد، چرا كه اين اولين قدم براي حفظ سرزمينم است. اولين قدم در راهي كه بسيار طولاني ست، اما من، اميد و صبر را توشه ي خود كرده ام. 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶

*گر امروز چون دي درنگ آوريم
همه نام جستن به ننگ آوريم*
فردوسي

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

تکنولوژی هم اینقدر فضول؟

افزونه‌ی واتس‌اپ را روی لپتاپ نصب کرده‌ام، هی می‌رود فضولی تلفنم را می‌کند می‌آید خبرچینی می‌کند. می‌گوید تلفنت به وای فای وصل نیست، اینترنت دیتایت زیاد مصرف می‌شود، الان آمده می‌گوید شارژ تلفنت کم است. می‌گویم فلان فلان شده، به تو چه! تو همین دسکتاپ را بچسب، کارت را درست انجام بده، این فضولی‌ها به تو نیامده.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

از رنجی که می‌برند

چند روزی‌ست که موضوعی فکرم را مشغول کرده، چیزی که برایم عجیب و ناراحت کننده بود، و هر چه فکر می‌کنم جوابی برای آن نمی‌یابم. 
فکر می‌کنم در روزهای بعد از عید بود، که یکی از دوستانم در یکی از شهرستانهای جنوبی ایران با من تماس گرفت، و گفت یکی از دوستانش چند وقتی‌ست به تهران آمده و به شدت دلتنگ است و احساس تنهایی می‌کند. گفت اگر می‌توانی با او معاشرت کن، تا غربت زیاد اذیتش نکند. خود این مطلب برایم عجیب بود، چون من در معاشرت آدم درب و داغانی هستم و بخصوص اولین برخوردم با خیلی از کسانی که بعدا برایم تعریف کرده‌اند، افتضاح بوده. البته این دلیل نمی‌شود که بگویم بعدش خیلی مشعشع و تابان بوده‌ام. نه. روابط اجتماعی همیشه‌ی پاشنه‌ی آشیل زندگی‌ام بوده‌اند و حتی برایشان به تراپی هم رفته‌ام که فایده‌ای نداشته قاعدتا. اما موضوع بحثم این نیست.
این دوست دوستم با من تماس گرفت. از محلی که در آن مشغول به کار شده معلوم بود که اهل فرهنگ و هنر است و این خودش کمی از نگرانی‌ام برای ارتباط برقرار کردن کم می‌کرد. کمی با هم صحبت کردیم. به او گفتم که واقعا سرم خیلی شلوغ است اما سعی می‌کنم در اولین فرصت ببینمش. دو روزی که با هم قرار گذاشته بودیم، یک روزش را من خیلی بدحال بودم (کلا خیلی بدبهارم و بهار فصل مریضی‌های عجیب و غریب است برایم) روز دیگر او سرما خورده بود و نمی‌توانست جایی برود. بعد هم گفت که آخر هفته دارد می‌رود دیدن فامیلهایش، و خب فکر کردم چه خوب که اینجا فامیل دارد و زیاد تنها نیست. در هفته‌ی بعدی هم وقتهایمان با هم جور نمی‌شد. یک روز را مریض بودم و به خانه‌ی دوست دیگری رفته بودم، و دو روز دیگرش را در همایش میراث ناملموس برای محیط زیست پایدار در دانشگاه شهید بهشتی بودم. نهایتا در روز تعطیل هفته‌ی گذشته قرارمان را گذاشتیم و گفت برای ناهار بروم خانه‌اش. 
وقتی به خانه‌اش رفتم، متوجه شدم که با خواهرش با هم زندگی می‌کنند. تا اینجا که وضعش به مراتب از من بهتر بود. دو خواهر داشتند یخچال را تمیز می‌کردند. تمیز کردن یخچال چیزی نبود که ناراحتم کند، ولی آنها بارها و بارها عذرخواهی کردند که کارشان خیلی طول کشیده. اما در واقع چیز دیگری بود که ناراحتم می‌کرد. خانه بر یکی از خیابانهای اصلی بسیار شلوغ واقع شده بود و سر و صدای بیرون کاملا به داخل منعکس می‌شد و حتی چند برابر می‌شد. در کنار اینها تلوزیون هم روشن بود و صدایش بلند. اما به نظر نمی‌آمد که سر و صدا هیچکدامشان را آزار بدهد. وقتی که گفتم سر و صدای اینجا واقعا اذیت کننده است هر دو خواهر گفتند نه. اتفاقا آمدیم اینجا که در شلوغی باشیم. جای خلوت را دوست نداریم! 
خواهرها با هم متفاوت بودند، خواهر کوچکتر دو سه سالی بود که به تهران آمده بود، و خواهر بزرگتر همانی بود که تازگی به تهران آمده و احساس دلتنگی می‌کرد. خواهر کوچکتر در تهران جا افتاده بود، دوستان زیادی داشت، و آرزویش مهاجرت از ایران بود. خواهر بزرگتر زیاد توضیح نداد، اما در فحوای صحبتش می‌شد فهمید که به خانواده و شهرش خیلی وابسته است، اما مسئله‌ی آزار دهنده‌ای باعث شده به شهر بزرگ بیاید. هر کدام از خواهرها می‌آمد از خودش می‌گفت و از من سئوال می‌کرد، بعد جایش را به خواهر دیگر می‌داد و می‌رفت تا به غذا سر بزند، دوش بگیرد، یا به کار دیگری برسد. من در اتاق پذیرایی، سعی می‌کردم آلودگی صوتی را ندیده بگیرم و به حرف خواهرها گوش بدهم و معاشرت کنم، و این تغییر موضوع بین دو انتهای کاملا متفاوت مهاجرت جالب بود. هر کدام درباره‌ی من و داستان مهاجرتم می‌پرسیدند. خواهر بزرگتر می‌خواست در صحبت من بهانه‌هایی برای ماندن جستجو کند و خواهر کوچکتر به دنبال تایید برای رفتن بود. اما این هم باعث نشد بنشینم این مطلب را بنویسم. 
با یکی از دوستانم قرار داشتم که به پارک برویم. بعد از ظهر هوا یکمرتبه طوفانی شد و به دوستم گفتم به جایی برویم که مسقف باشد. بعد به میزبانهایم گفتم که من باید ساعت فلان از اینجا بروم، و یادم آمد که دوستی که منتظرم بود با خواهرها همشهریند. گفتم اتفاقا دوست من هم همشهری شماست. وقتی اسمش را گفتم خواهر کوچکتر گفت فلانی؟ او که دوست من هم هست! خواهر بزرگتر که آمد خواهر کوچکتر خبر را داد. خواهر بزرگتر هم تعجب کرده بود که دنیا چقدر کوچک است. گفتند کاش میدانستیم با او دوست هستی و برای ناهار می‌گفتیم او هم بیاید. فکر کردم شاید دوستشان بخواهد از حالشان باخبر شود. به او گفتم که خانه‌ی فلانی هستم. او هم گفت چه جالب. خواهرها اشتیاق زیادی هم برای دیدن دوستشان نداشتند. از آنطرف هم عکس‌العمل خیلی مشتاق نبود. پس من هم اصراری نداشتم که خواهرها بیایند. اما به هر حال تعارف کردم. خواهر کوچکتر مریضی یکی از دوستانش را بهانه کرد و شروع کرد با جزییات بیماری دوستش را شرح بدهد. هی هم می‌گفت معذرت می‌خواهم ولی بالا می‌آورد! خب، لزومی نداشت این را تعریف کند، بعد هم عذرخواهی کند، بعد هی تکرار کند! گذاشتم به حساب اینکه چون من را نمی‌شناسند باید جزییات را به سمع و نظرم برسانند تا حرفش را باور کنم. خواهر بزرگتر گفت باید نماز بخوانم، بعد هم بنشینم چیزی بنویسم. خواهر کوچکتر اصرار کرد خب برو، بعد که برگشتی بنویس. تو که همه‌اش از تنهایی شکایت داری. بالاخره خواهر بزرگتر با صبر و حوصله‌ی فراوان آماده شد، در حالی که من می‌دانستم دوستم همیشه سر موقع سر قرار می‌رسد ولی یادآوری این نکته به خواهر بزرگتر نتیجه‌ی چندانی نداشت، تازه نشسته بود تلفنی به عمویش عید مبعث را تبریک بگوید. 
بالاخره از خانه درآمدیم. من قدمهایم تند بود و خواهر بزرگتر می‌گفت چرا اینقدر تند راه می‌روی. سر خیابان ایستادیم تا تاکسی بگیریم. اولین اتومبیل بوق زد، گفتم آزادی، راننده به تمسخر گفت ایشالله فردا. تعجب کردم، اما این را گذاشتم به حساب محله‌ای که در آن بودیم و می‌دانستم که محله‌ی خیلی جالبی نیست. تاکسی گرفتیم و تا خیابان آزادی رفتیم. در خیابان آزادی هم متوجه سر و صدا و تمسخر راننده‌ها یا موتورسوارها می‌شدم. با خودم فکر می‌کردم چرا امروز مردم اینطور شده‌اند؟ خواهر بزرگتر با بی خیالی رفت از عابربانک پول بگیرد، در حالی که من کم‌کم داشتم از این خونسردی او عصبی می‌شدم. تاکسی دیگری گرفتیم و به انقلاب رفتیم، و بعد به چهارراه ولیعصر. جایی که دوستم خیلی وقت بود منتظر ایستاده بود. 
توی کافه، در حالی که من داشتم تصمیم می‌گرفتم قهوه ترک بخورم یا ماکیاتو، حال و احوال کردن آندو خیلی زود به یک جر و بحث انجامید، درباره‌ی شخص سومی که من نمی‌شناختم و به تازگی طلاق گرفته بود. خواهر بزرگتر در میان صحبتهایش گفت که هنوز دلش می‌خواهد ازدواج کند (سنش از من بیشتر بود، و چهره‌اش بخاطر آفتاب سوزان کویر، تکیده‌تر). دوست مشترکمان اما می‌گفت که ازدواج به درد هیچکس نخورده و به درد تو هم نخواهد خورد. بحث طولانی و بی نتیجه بود، اما لااقل فضای دوستانه باز به جمع سه نفره‌مان برگشت. 
در راه برگشت، باران می‌بارید، اما خواهر بزرگتر دوست داشت در زیر باران راه برود، همراهی‌اش کردم. درباره‌ی تنهایی‌هایش حرف زد. تنهایی‌اش از جنس تنهایی در جمع بود. به شدت از ارتباط کلامی برقرار کردن با مردها گریزان بود. این مطلب را از کودکی توی مغزش فرو کرده بودند که مردها همه کثیف‌اند و افکار ناپسند دارند. به من می‌گفت به امید این هستم که با تو به جمعهایی بیایم که آدمهایش پاک باشند. من متحیر بودم. این آدم بیش از چهل سال از زندگی‌اش را در ترس از جنس مخالفش گذرانده، و در عین حال می‌خواهد در بین همین قشری که به شدت به آنها بدبین است، یک آدم کاملا پاک و منزه پیدا شود، به خواستگاریش بیاید و خوشبختش کند. 
تا به میدان انقلاب برسیم، بازهم صدای متلکها و حرفهای رکیک را می‌شنیدم، و وقتی در میدان و در حال عبور از خیابان، خواهر بزرگتر جا ماند و بعد از من از خیابان عبور کرد، من متوجه نگاههای مردان بودم، راننده‌ها، موتورسوارها، که با نگاهشان داشتند این زن را می‌خوردند یا به صدای بلند حرفی به سوی او پرتاب می‌کردند.
این صحنه برایم تکان‌دهنده بود. از روزی که به ایران برگشته بودم چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. کسی در خیابان به من چیزی نمی‌گوید. نگاهها تا بحال خیلی کم آزاردهنده بوده‌اند، از کنارشان گذشته‌ام و فراموش کرده‌ام. حرف رکیک نشنیده‌ام، یا آنقدر بی‌اهمیت بوده که فراموش کرده‌ام، و به طور قطع نگاهها را به طرف خودم جلب نمی‌کنم. اما تعجبم از این بود که چطور این زن، با لباسی کاملا عادی، صورتی با آرایش خیلی کم و ناشیانه، چشم و ابروی مشکی، اینطور نگاههای ناپاک را به خود جلب می‌کند. این زن، در هر بار بیرون آمدن از خانه‌اش چه نگاهها، چه حرفها را باید تحمل کند، تا دوباره به خانه برگردد. حالا می‌فهمیدم چرا خواسته خانه‌اش در خیابان اصلی شلوغ و ر سر و صدا باشد تا احساس امنیت کند. حالا بیشتر دلم می‌سوخت از اینکه این زن، تمام عمرش را در دوری از جنس مخالف، در عذاب فهمیده نشدن توسط اطرافیان، در انتظار یافتن مردی سوار بر اسب سفید گذرانده باشد، و از زندگی‌اش چیز زیادی نفهمیده باشد. 
او در واقع قربانی تمام و کمال این جامعه بود. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

...

از خودش مهاجرت می‌کند... از خودش می‌گریزد.. مهاجرت می‌کند... می‌گریزد...مهاجرت... گریز... 

داستان یک مهاجرت.

سالیانی دراز گذشته، از روزی که جواب اعتماد را به تلخ‌ترین شکل گرفتم. امروز در میان گفتگویی به یادش افتادم. به یاد اینکه از دوستانی صمیمی خنجری خوردم که دشمنان هم به فکرشان نمی‌رسید. شبی سیاه تا صبح پیش خودم گفتم فردا که بیدار شوی همه چیز تمام شده، فردا که بیدار شوی... بیدار شدم و هیچ چیز تمام نشده بود. تمام نشد، تنها پنهان شد، رفت زیر خاکستر، تا هر چند وقت بیرون بیاید و از درون ضربه بزند. پس از آن بی‌شکل‌ترین روزهای زندگیم به دنبال هم ورق خورد، بدون اینکه مفهومی برایم داشته باشد. لمس بودم. نه مهر می‌فهمیدم، نه خشم، نه انتقام. لمس بودم و انگار زیر آب. دیگر صدایی نمی‌شنیدم. برای بازگشت به زندگی مهاجر شدم اما روحم سرگردان شد.  

می‌گریزم...

حیرت زده‌ام. از انسان حیرت زده‌ام. که می‌تواند چقدر موشکافانه به کلماتی بیاویزد، آنها را باری کند، مدتها به دوش بکشد، هر روز کلمات را بزرگتر کند، آنقدر که خودش زیر آنها له شود. از قضاوت انسان متحیرم. قضاوت واژه‌ها، واژه‌هایی که باید در غبار عصرگاهی محو می‌شدند، خاک می‌شدند، نباید اینقدر بار به آنها اضافه می‌شد. نباید از هیچ بودن، به سنگینی بار یک کامیون می‌رسیدند. متحیرم که کسی با خودش چنین کند. کلمات را به سنگینی بار کامیون کند، با خودش بکشد، آنها را با دیگران قسمت کند، سنگینی‌شان را افزون کند، و با خودش چنین کند. 
انسان را نمی‌شناسم. متحیرم می‌کند... و گریزان... 

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

یک قاشق کتاب

انگار هنوز می‌توانم آهنگ تنفسش را احساس کنم، هنوز آه‌هایش را بشنوم... گویی هنوز می‌توانم رنج احتضارش را احساس کنم.
اما واقعیت ندارد.من اینجایم، به پشت دراز کشیده‌ام، به آن روزها فکر می‌کنم تا تنهایی ترا فراموش کنم. چون تنها مدت کوتاهی این‌جا درازکش نخواهم بود. و من روی تخت مادرم نیستم. توی جعبه‌ای سیاهم. مانند تابوتهایی که مرده‌ها را خاک می‌کنند. چون من مرده‌ام...
پدرو پارامو
خوان رولفو
ترجمه احمد گلشیری

از ته دل گفتم می‌خواهم در دودانگه بمیرم

سومین بار است که از دودانگه می‌گذرم. امروز فرصت بود بارها و بارها توی جاده بایستیم و توی عمق منظره غرق شویم. امروز هر سه مان گریه کردیم. از شادی بودن در بهشت. از غم تقسیم نکردن آن با کسانی که دوستشان داریم. 
امروز یاد حرف بابا افتادم. وقتی تعریف می‌کرد در جوانی‌اش یکبار با اسب از چهاردانگه راهی دودانگه شد، و از ستیغ کوه که گذشت، شوری همه‌ی وجودش را گرفت، چرا که دانست وارد بهشت شده. امروز توی این تابلوی بی‌نظیر چشمهایم جاهایی را تماشا می‌کرد که سالها پیش بابا به آنها نگاه کرده بود و مست شده بود. مناظری که از او یک هنرمند ساخت و همیشه توی وجودش ماند. امروز دودانگه از من هم آدم جدیدی ساخته. آدمی که از بهشت برگشته. آدمی که هنوز هم به یاد جایی که از آن عبور کرده می‌افتد و اشک چشمهایش را تر می‌کند...
امروز هم نقطه‌ی عطفی در زندگیم بود.


۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

یک قاشق کتاب

- پس تو هم دیگر هیچگاه برنمی‌گردی!
نمی‌خواستم دروغ بگویم و با امیدی پوچ چشم انتظارش بگذارم. بغلش کردم و گفتم:
استیره رش بیا بیرون... تو حرف می‌زنی... بیا بیرون و چهره‌ات را به مردم نشان بده... بگذار مردم یاد بگیرند چهره‌ی شماها را ببینند.
استیره رش با ترس گفت
- اگر بیایم بیرون خواهم مرد... توی کوچه‌ها خوراک گربه‌ها می‌شوم.
- نه... به همه‌ی آنها بگو بیایند بیرون... باید همه‌ی مردم شما را ببینند. باید تمام انسانها داستان شما را بشنوند... بیایید بیرون.
استیره رش دوید و رفت. در حین دویدن با صدایی گریان گفت:
- همه خبر دارند... هیچ کس نیست که نداند... همه می‌دانند.
رفت و من همچنان فریاد می‌زدم.
- بیایید بیرون و خودتان را به ما نشان بدهید... خودتان را به درختها نشان بدهید... خودتان را به باد و جنگل نشان بدهید... متحد شوید و بیایید بیرون.
می‌دانستم بی‌فایده است و صدایم گم می‌شود...

آخرین انار دنیا
بختیار علی
مترجم آرش سنجابی

۱۳۹۵ اسفند ۲۷, جمعه

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

جایتان خالی هفته‌ی پیش اصفهان بودیم. داستان هم از یک آش شروع شد! دوستان عزیزم نسیم و بابک در اقامتگاه بومگردی حوضک آش نذری می‌دادند، گفتند بیا آش نذری بخور! گفتم دارم می‌آیم! آخرش هم به جای یک نفر، شش نفر شدیم و رفتیم. 
من یک تصوری دارم، آنهم اینکه شهرها نفس شما را می‌فهمند. اگر بدانند دوستشان ندارید، با شما بد تا می‌کنند. اگر دوستشان داشته باشید، لحظه‌هایی به شما هدیه می‌کنند که انتظارشان را نداشتید. من اصفهان را دوست دارم، اصفهان هم با من خوب تا می‌کند، گاهی هم با درخشش یک اتفاق غیر منتظره، حالم را بهتر می‌کند! 
اقامتگاه حوضک کوچک است اما محیط دلنشینی دارد. پشت مسجد جامع و در نزدیکی سبزه میدان واقع شده. این، هم خوبی‌هایی دارد و هم سختی‌هایی. خوبی‌اش این است که از در که می‌روی بیرون، وسط بافت قدیم هستی، خیلی راحت می‌توانی توی کوچه‌ها گم بشوی و آخر از کسی تقاضا کنی تا اولین خیابان اصلی برساندت! سختی‌اش در تضاد فرهنگی‌ست، بین بافت مذهبی که مسجد و بافت قدیم را احاطه کرده، و مسافرهای پر شور و شوق که می‌خواهند قلب اصفهان را بشناسند. این تضاد کار حوضکی‌ها را سخت خواهد کرد، اگرچه معتقدم که به مرور زمان از شدت این تضاد کم خواهد شد.
اما حوضک دلنشین با یک اتاق کرسی‌دار منتظر من بود! دو شب زیر کرسی خوابیدم و جانم تازه شد! جالب اینجاست که هنوز افتتاح رسمی نکرده، مسافرهای خارجی راهشان را به حوضک پیدا کرده‌اند. کسانی که این خانه‌ی قدیمی در حال مرمت را دیده‌اند، توی وبلاگشان راجع به آن نوشته‌اند و آنطور که نسیم تقویم را نشانم داد، چهار اتاق نقلی حوضک به سرعت پر شده‌اند! این نشان می‌دهد که مسافرهای اصفهان چقدر تشنه‌ی تجربه‌ی ناب اقامت در فضای سنتی با قیمت معقول هستند و چقدر این مقوله در اصفهان کم و ناکافی‌ست. 
توی این سفر علاوه بر دو بار غرق شدن توی فضای مسجد شیخ لطف‌الله و عاشقانه چرخ زدن زیر کوشک هشت بهشت، به دو جای جدید هم سر زدم، که هر دو تجربه‌ی بسیار خوبی بودند. اول، موزه‌ی موسیقی در جلفا، که موزه‌ای خصوصی و با کیفیت بود، و بانیان آن به همراه دو نفر دیگر در اتاق عمومی برایمان موسیقی اجرا کردند (که تجربه‌ی خشک موزه‌گردی را به یک تجربه‌ی زنده و با روح تبدیل کرد) و دوم چاه حج میرزا! قهوه‌خانه‌ای که در آن فقط چند قلم خوراک یافت می‌شود، دیزی، بادمجان و کشک، املت، و دوغ و گوش فیل! این قلم آخر را خیلی اصرار کردند امتحان کنیم ولی آخرش راضی نشدم! به گمانم این هم از نشانه‌ی پیری‌ست. اما اگر تابحال به این قهوه‌خانه نرفته‌اید، آب دستتان است پایین بگذارید و بروید آنجا یک ساعتی لم بدهید و توی فضای عجیبش غرق شوید. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم، فقط بروید و امتحانش کنید.
این وسط به محله‌ی دردشت رفتیم و توی کارگاه قلمکار آقای عبادی نشستیم و چای خوردیم و سفره قلمکار خریدیم، من هم برای مسافرهای آلمانی ترجمه می‌کردم و آقای عبادی سر ذوق آمده بود و کلی برایمان صحبت کرد. بعدا که داشتیم با مهسا از همان گذر عبور می‌کردیم آقای عبادی صدایمان زد و آنچنان با ما خوش و بش کرد انگار صد سال است هم محلی هستیم، و همین حال و احوال گرم خیلی به ما چسبید. مهسا نان شیرمال تعارف کرد و آقای عبادی دعایمان کرد. 
یک اتفاق عجیبی هم که افتاد، روز آخر در میدان نقش جهان بود، داشتیم می‌رفتیم که به هشت بهشت برسیم که جوانی به ما سلام کرد، و پرسید خانم ثابتیان؟ من هنوز هم از برخورد با کسانی که مرا از طریق وبلاگم می‌شناسند شوکه (و البته خرکیف) می‌شوم! آنهم اینجور بی‌مقدمه و ناگهانی! خلاصه که دمتان گرم، ای همه‌ی کسانی که اینطور غافلگیرم می‌کنید و حالم را خوب می‌کنید! ممنون آقای باقری و خوشحالم که اینطور وسط میدان نقش جهان غافلگیرم کردید.
خلاصه که، اصفهان حال ما را خوب می‌کند، آنها که اصفهان را دوست ندارند تقصیر از خودشان است. 
حوضک کوچک

اقامتگاه بومگردی حوضک

اتاق من در حوضک

آش نذری در حوضک

آقای عبادی، هنرمند دوست داشتنی محله‌ی دردشت

برادران کیانی در کارگاه قفل سازی و فلزکاری. می‌گویند پرویز تناولی در هر سفرش به اصفهان به این کارگاه می‌آید

قفل‌های دست ساز و منحصر بفرد در کارگاه کیانی

بازوبند فولادی ساخته‌ی آقای کیانی

قفل‌های میلیمتری که کار می‌کنند! کارگاه کیانی

کارگاه مینا کاری

اسم استاد میناکار را فراموش کرده‌ام. محله‌ی دردشت اصفهان

یاد گرفتیم که قبل از قلمزنی، پشت سطح را با قیر می‌پوشانند تا روی کار حالت ارتجاعی داشته باشد

موزه‌ی موسیقی اصفهان

موزه‌ی موسیقی اصفهان

شهریار شکرانی از بنیان‌گذاران موزه‌ی موسیقی اصفهان، در حال اجرای ساز و آواز

مهرداد جیحونی، دیگر بنیان‌گذار موزه‌ی موسیقی اصفهان، اصالتا کرد است و بسیار شوخ طبع

از بلایی که سر خود می‌آوریم و عجبا که نمی‌بینیم

حسرت لمس آب

جان جانان 

وه که چه زیبایی تو!!

و در آخر، خداحافظی از مسجد جامع

تا زود...

۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

یک قاشق کتاب

هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یک روز... کار به اینجاها بکشد. خیلی رسمی بود. شمرده حرف می‌زد، بیشتر می‌خواست تظاهر کند. نمی‌دانم به چی! شاید به این که، «خوشبختم!» و شاید هم می‌خواست بگوید که ورود من به زندگیش هیچ تغییری در آن ایجاد نکرده است. و آنقدر برایش بی اهمیتم که انگار ... بار اول که مراد آمد تو تا چراغ را روشن کند و کمکش کند که از صندلی پشت پنجره بلند بشود و بنشیند کنار میز...، مثل اینکه شربت به‌لیمو هم آورده بود. آره. دوتا لیوان. اما قدسی نخورد. گفت «این چیست که آورده‌ای!» جلو من! جلو من که میهمان بودم! و بعد از این که شربتم را خورده بودم و خیلی هم از آن خوشم آمده بود. گفت «این آب زیپو را از کجا آورده‌ای؟» شاید می‌خواست به من حالی کند که «مهم نیست تو این را خورده‌ای. همین هم از سرت زیاد است. ولی من که دختر امجدالدوله هستم...»
ته شب
امیرحسن چهل‌تن

*امیرحسن چهل‌تن همیشه یکی از داستان‌نویسهای مورد علاقه‌ام بوده. 

این گوش آخر کار دستم می‌دهد

جریان گوشم شده شبیه به جریان موبایلم، داستانش آنقدر دراز شده که می‌شود یک سریال کمدی از آن ساخت. راستش من نسبت به سلامتی آدم بی‌خیالی هستم، اما تا وقتی که به خطر نیفتاده باشد! اگر یک وقت مریض بشوم روحیه‌ام را به شدت از دست می‌دهم و آنموقع تمام مشکلات جلوی چشمم بزرگ و بزرگتر می‌شود.
داستان گوش هم الان بیشتر از یکسال است که مرا درگیر کرده. از پارسال که بخاطر استخر گوشم گرفته بود و برای شستشو به دکتر رفتم و از همان روز وز وز گوشم شروع شد، تا دو سه ماه پیش که عدم تعادل داشتم و هی توی پیاد‌رو کج می‌شدم سمت جوب یا دیوار. اما با همه‌ی اینها (و البته دکتر و کلی عکس و آزمایش و دوا درمان) اینبار با یک حالت سرماخوردگی گوشم دوباره شروع به اذیت کرد و در واقع شنوایی‌ام به نصف رسید، قسمتی بخاطر گرفتگی گوش و بخش دیگر بخاطر بلند شدن ولوم وزوز قدیمی و اضافه شدن صدایی مثل صدای موتورخانه توی سرم! بعد توی کلاس یوگا یکمرتبه سرگیجه آمد و ولو شدم کف سالن! چهل و پنج دقیقه عین سوسک چسبیده بودم به زمین و نمی‌توانستم بلند شوم. مربی و بچه‌های کلاس با کلی شکلات و شیرینی و سفارشات مختلف که پایت را بالا بگیر آنطرف نچرخ یا تا آخر کلاس صبر کن سعی در کمک داشتند اما سرم انگار به وزن یک تن رسیده بود و نمی‌توانستم تکانش دهم. از طرفی نمی‌خواستم نظم کلاس را به هم بزنم و از همان وسط سالن با تلفنم پیغام تلگرامی می‌دادم تا کسی پیدا شود با من بیاید دکتر. حالا اینکه به چه مکافات آژانسی پیدا شد که توی ترافیک هفت تیر بیاید و مرا تا دکتری که نیلوفر معرفی کرده بود ببرد، یا اینکه باید آویزان بقیه می‌شدم که زمین نخورم به کنار.
دکتر از من خواست یک سری حرکات را انجام بدهم، مثلا انگشتم را به نوک دماغم بگذارم و به انگشت او که حرکت می‌داد بزنم. یا بایستم و چشمهایم را ببندم و دستها را دراز کنم. یا روی یک خط راه بروم و دور بزنم. بعد هم با چکش روی مفاصلم زد. همه‌ی این کارها را دکتر مغز و اعصاب هم انجام داده بود. مرضی هم که دارم یک اسم خارجی فرانسوی طور دارد، منی‌یر یا همچین چیزی. حالا باید بروم پیش متخصص گوش که خیلی سفارشش را کرده‌اند و امیدوار باشم که قبل از عید وقت بدهد. هر چه باشد دیگر اخلاق بدنم دستم آمده و می‌دانم که موقع تعطیلات عمومی هر جای بدنم هر چه درد و مرض دارد نشان می‌دهد! تجربه‌ی دندان این را کاملا به اثبات رسانده.

۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

آنچه موسیقی با جان آدم می‌کند

دو ماه از شروع کار جدید می‌گذرد و خب معلوم است که چرا این مدت خیلی کم نوشته‌ام. سرم به کار گرم بوده و از این به بعد هم گرم‌تر خواهد شد. فعلا دارم صداهای درونم را که سفر می‌خواهند خفه می‌کنم تا تمرکزم روی کار باشد. اما جایی که بیش از همه ذهنم به آن پرواز می‌کند ترکیه است. خیلی خیلی شدید دلتنگش شده‌ام، آنهم زمانی که این کشور دارد مسافرهایش را بخاطر ناامنی از دست می‌دهد. تقصیر از موسیقی‌شان است، اصلا تقصیر از یاشار است که دارد باغلاما یاد می‌گیرد و درسهایش را توی تلگرام برای من می‌فرستد که گوش بدهم. یاشار همکارم در شغل قبلی‌ست. از هر نوع ساز سیم دار که تصور کنید توی اتاقش آویزان کرده و هر چند وقت به یک کدامشان گیر می‌دهد. یادم می‌آید پارسال که دنبال خرید اوکوله‌له بود ما را بیچاره کرده بود. توی یک اتاق کار می‌کردیم و آنقدر با تلفن پی‌گیری و سفارش می‌کرد که آخرش سرسام گرفتم و میزم را بردم طبقه‌ی پایین. تب اوکوله‌له هم با یکی دو ماه نواختن خوابید و نمی‌دانم کدام ساز جایش را گرفت تا وقتی که امسال بعد از مدتها همدیگر را دیدیم و رفتیم تئاتر شمس پرنده و یاشار گفت می‌خواهد باغلاما بخرد. باغلاما مرا یکراست پرت می‌کند ترکیه، و باورم نمی‌شود پانزده سال است به آن پا نگذاشته‌ام.
می‌خواهم بروم دنبال موسیقی. دوتار دوست دارم، در واقع دیوانه‌ی دوتار هستم. یاشار پیشنهاد داده از سه‌تار شروع کن. خیلی‌ها هم می‌گویند الان دیگر برای موسیقی دیرت شده. می‌گویم هیچوقت برای اینکه آدم برود دنبال دلش دیر نیست. من که نمی‌خواهم بروم کنسرت راه بیاندازم؟ نواختن را برای تنهایی‌های خودم می‌خواهم. شاید هم بروم یکی دو ماه وقت استادی را بگیرم و پشیمان شوم. اما خوب نیست آدم بمیرد و آنچه همیشه حسرتش را داشت را حتی یکبار هم امتحان نکرده باشد.

یک قاشق کتاب

«همسال تو بودم که آمدم. زیبا و جوان، تابستان اول گفتم که تابستان بعد نمی‌مانم و هر سال همینطور تا حالا... می‌دانی سه تابستان اگر بمانی، دیگر هر سال شکوفه‌های گیلاس در طلب جوانی تو می‌آیند. اولین باغ گیلاس با گرفتن جوانی دختری باغ شد، اینطور باغها هر سال تر و تازه می‌شوند، اوائل جوانی‌ات را به شکوفه‌ها می‌دهی، بعد می‌آیی که آن را پس بگیری و آخر سر می‌نشینی به تماشای آن. باغ زیرک است، کارت را جوری می‌سازد که ندانی کی ساخته است، ناگهان می‌بینی که دیگر نمی‌توانی به خانه بروی، پسین می‌آید و تو هیچ چاره‌ای نداری، مگر خوابیدن در کوچه باغ... این است که می‌گویم برو، از اینجا برو...»

کولی کنار آتش
منیرو روانی‌پور


*لذت می‌برم از خواندنش

۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

گاهی

بعضی وقتها هم آدم بغض می‌کند. هوای خانه‌اش دلگیر است. توی شب زمستانی دلش گرمای معاشرت می‌خواهد، گپ و گفت و خنده، یا آغوشی آرام و مطمئن. گاهی، به هر دری هم بزند نمی‌شود. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۰, چهارشنبه

روز شمار گوگل

شش سال پیش در چنین روزی در یک روستای بسیار تمیز و دوست داشتنی در شمال کلمبیا بودم به اسم باریچارا، و پیاده رفتم تا یک روستای زیبا و تمیز دیگر به اسم گوانه 

۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه