۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

پیدایش کردم

 Kunsthofpassage Dresden
عکسی که می‌بینید (امیدوارم که ببینید) همان خانه‌ای‌ست که ناودانهایش قرار است تولید موسیقی کنند. این ساختمان در گذرگاه هنرمندان در نویشتات درسدن قرار دارد، و البته عکسهایی از باقی قسمتهای این محله هم گذاشته‌ام که ببینید. اما با اینکه آب در ناودانها جاری بود، صدایی از موسیقی به گوش نمی‌رسید. تنها همان چکه چکه و صدای جاری بودن آب بود که خیلی هم آهنگین نبود.


قسمتهای دیگری از گذرگاه هنرمندان





گذرگاه هنرمندان محیط آرام و دلنشینی برای یک بعد از ظهر دارد. کافه‌های کوچک با میز و صندلی‌های چیده شده در محوطه مکان خوبی برای کسانی‌ست که محیط کافه‌ای را دوست دارند.

همچنین از اقدامات دیگر سفر نیم‌روزه به درسدن، پیدا کردن کمپانی تولید فولکس واگن بود که ساختمان شیشه‌ای آن با پارکینگ طبقاتی از بیرون حسابی دل می‌برد.


بعد وقتی داخل شدم بلیط فروش به من گفت تور به زبان انگلیسی ندارند، اما می‌توانم بروم و از طبقه‌ی بالا بازدید کنم. با خوشحالی به طبقه‌ی بالا رفتم و اول به یک کره‌ی بزرگ سر زدم که در آن تصاویری از مدلهای مختلف فولکس واگن پخش می‌شد. بیرون که آمدم یک موتور اتومبیل در حال کار جلوی رویم بود، یک اتومبیل خیلی قدیمی و البته نمای دیگری از استوانه‌ی هیجان‌انگیز. 
اما یکی از خانمهای کارمند آمد و گفت عکاسی ممنوع است و باید دوربین را در کیفم بگذارم. دو گروه بزرگ با تور زبان آلمانی در حال سر زدن به اینطرف و آنطرف بودند. سوار آسانسور شدند و به طبقه‌ی بالا رفتند. وقتی من سوار آسانسور شدم، آسانسور کار نکرد. از همان خانم کارمند پرسیدم یعنی نمی‌توانم بروم بالا؟ گفت خیر. تنها می‌توانی با تور بروی و چون تور زبان انگلیسی نداریم نمی‌توانی بروی. نگاهش کردم و گفتم حالم گرفته شد. البته خانم آلمانی بود و اهمیتی به حال من نمی‌داد. راهم را کج کردم و دست از پا درازتر از نمایشگاه خارج شدم. 


امروز اما پرونده‌ی شهر درسدن برایم بسته شد. گمان نمی‌کنم دیگر به این شهر بیایم.

A گذرگاه هنرمندان
علامت سبز رنگ کارخانه‌ی فولکس واگن

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

روزی، روزگاری، ایران

- کوله‌ات را بده، سنگین است.
- نه. خوب است.
- خیلی توی راه بودی. خسته شدی.          در جوابش گفتم
- کسی را که دوست داری هرگز در انتظار نگذار.
از شب قبل در راه بودم. یکساعت پیش خسته و گرسنه رسیده بودم به جاده‌ی کمربندی شهر. کمک راننده که کوله را به دستم می‌داد گفت بدو خانم! بدو به آن حاج آقا بگو تا یک جایی برساندت. اینجا نمی‌توانی آزانس پیدا کنی. پرسیدم کجا؟ دویدم طرف پژوی دویست و شش. آقای معمّم داشت صندوق عقب را می‌بست. گفتم حاج آقا می‌توانم تا یکجایی توی شهر همراهتان بیایم؟ حتی نگاهم هم نکرد. لحظه فکر کرد و بعد گفت باشد. کوله را در صندوق گذاشتم و از درب عقب سوار شدم. به حاج خانم که جلو نشسته بود و زن و مردی که روی صندلی عقب نشسته بودند سلام کردم و درب را بستم. حاج آقا از زن و شوهر کنار دست من پرسید مقصدشان کجاست. از من سئوال نمی‌کرد اما من خودم جواب می‌دادم. زن و شوهر، دائم می‌گفتند- خدا خیرتان بدهد حاج آقا. معلوم نبود چقدر باید معطل شویم تا تاکسی پیدا کنیم. حضورم کاملا نادیده گرفته می‌شد. اما مهم نبود. در جای امن نشسته بودم و داشتم به شهر می‌رفتم. 
در شهر حاج آقا جلوی تاکسی تلفنی پیاده‌مان کرد و حتی جواب تشکر و خداحافظی‌ام را نداد. کوله را انداختم روی دوشم و رفتم از پنجره‌ی دفتر صدا زدم سلام. بالاخره کسی پیدایش شد و پرسید برای کجا ماشین می‌خواهیم. گفتم دوتا ماشین می‌خواهیم. زن و شوهر مقصدشان را گفتند. مقصدمان در یک مسیر بود. گفتیم یک ماشین هم بیاید خوب است. بالاخره تاکسی آمد. زن و شوهر اصرار کردند من جلو بنشینم. نشستم و سرم را گرفتم بیرون از پنجره‌ی باز تا هوای خنک به صورتم بخورد. توی راه که بودیم تلفنم زنگ خورد. می‌گفت کاری برایش پیش آمده. ممکن است کمی دیر بشود. گفتم ایرادی ندارد.
در مقصد که پیاده شدم، در همان خیابان اصلی توی ایستگاه اتوبوس نشستم. رفت و آمد مردم و اتومبیلها را در خیابان تماشا می‌کردم. تلفنم زنگ خورد. عذرخواهی و توضیح که کارش طول می‌کشد. گفتم ایرادی ندارد. هر وقت کارت تمام شد بیا. خانواده‌ای به ایستگاه رسیدند. از من پرسیدند این اتوبوس به فلان مقصد می‌رود؟ گفتم نمی‌دانم. خانواده را تماشا کردم. مادر، جوان، خوش چهره و خوش‌لباس، با لهجه‌ای که نمی‌شناختم. پدر، جوان، خوش‌پوش، اما کم‌صبر. چهار تا دختر، با مانتو و یا تونیک‌های تنگ، روسری‌های رنگارنگ، و موهای درست شده. و پسر خانواده، چهار پنج ساله، با رفتار تحکم آمیز و پررویی بی‌حد! دخترها خسته و ناراضی بودند، دوتایشان به جان مادرشان غر می‌زدند که چرا تاکسی نمی‌گیریم. یکی‌شان ساکت پیش من نشسته بود و با فرفره‌ی برادرش بازی می‌کرد. یکی دیگر برای خودش آوازی زمزمه می‌کرد و پیاده‌ها را تماشا می‌کرد. مادر از دست دخترها کلافه شده بود، خودش هم خسته بود. به همسرش گفت چرا به آقا رضا زنگ نمی‌زنی؟ شاید بیاید دنبالمان. از اینجا تا خانه‌شان که خیلی راه است. پدر راضی شد. همانطور که مچ پسرک را در دست نگه داشته بود و مهارش کرده بود تلفن زد. آقا رضا از آنطرف خط گفت می‌آید دنبالشان. همه‌شان خوشحال شدند. آمدند و کنار من روی نیمکت ایستگاه نشستند. وقتم را به تماشای این خانواده می‌گذراندم تا دائم به ساعت نگاه نکنم. اتوبوس آمد و رفت. ما هنوز آنجا بودیم. یکی از دخترها ماشین آقا رضا را شناخت. با خوشحالی از جا پریدند. آیا ما را دید؟ آیا ما را ندید؟ می‌خواستند از خیابان عبور کنند که مادر گفت صبر کنید! صبر کنید! دارد دور می‌زند. خوشحالی را می‌شد در چهره‌ی همه‌شان دید. انگار از فتح یک بازی فوتبال برمی‌گشتتند. اتومبیل آقا رضا توقف کرد، سلام و چاق‌سلامتی و همه سوار شدند. مادر خانواده نگاهش به من افتاد. یکمرتبه چهره‌اش گرفت. انگار دلش برایم سوخته بود که هنوز به انتظار روی نیمکت ایستگاه نشسته‌ام. با لبخند برای بچه‌ها دست تکان دادم و آقا رضا گاز اتومبیل را گرفت و رفت. به چهره‌ی مادر فکر می‌کردم، و دلسوزی‌اش برای کسی که نمی‌شناخت و هیچ از او نمی‌دانست. متوجه مردی شدم که پرایدش را کمی جلوتر از ایستگاه نگه داشته بود و به طرز نامحسوسی اشاره می‌کرد بروم سوار شوم. رویم را برگرداندم و به ساعتم نگاه کردم. حتی نمی‌توانستم تلفن بزنم و بگویم زود باش. خودم گفته بودم هر وقت کارت تمام شد بیا. راننده‌ی سمج پراید هنوز ایستاده بود. 
چندمین بار بود که احساس می‌کردم به چشم زنهای تن‌فروش یا دختر فراری‌ها دیده می‌شوم. آیا بخاطر طرز لباس پوشیدن و کوله‌پشتی‌ام بود؟ آیا بخاطر این بود که تنها بودم؟ آیا اینقدر با ایران و فرهنگش بیگانه شده‌ام که نمی‌دانم در خیابان چطور رفتار کنم؟ 
پراید رفته بود اما چند دقیقه‌ی بعد دوباره پیدایش شد. پیش خودم گفتم بد جایی آمده‌ای آقا. برو تورت را جای دیگر پهن کن. بعد با خودم فکر کردم که چرا آمدم؟ آیا دلیلم برای این سفر قانع کننده بود؟ آیا آنقدر ارزش داشت که خستگی این سفر طولانی را به خود بخرم و این نگاهها و آن بی‌اعتنایی‌ها را ببینم؟ چقدر باید منتظر می‌ماندم؟ خیابان هنوز شلوغ بود. مغازه‌دارها کم‌کم بساط جلوی مغازه‌شان را جمع می‌کردند و به داخل می‌بردند. ساندویچی جلوی ایستگاه خالی از مشتری بود. یادم آمد چندین ساعت است گرسنه‌ام. 
عاقبت آمد. پیراهن چهارخانه پوشیده بود و لبخندی عمیق روی لب داشت. راه افتادم و جلوتر از او رفتم توی کوچه. خودش را به من رساند. خواست کوله‌ام را بگیرد. گفتم
-کسی را که دوست داری هرگز در انتظار نگذار.          خسته بودم و حرفهایم را رک و راست می‌گفتم. جلوی درب بزرگ قدیمی ایستادیم و گفت این خانه خیلی خوب است. می‌دانم خیلی دوستش خواهی داشت. شاید می‌خواست همانجا در آغوشم بگیرد، گفت
- حواسمان باشد، اینجا دوربین نصب کرده‌اند.     تعجب کردم. در حالی که توضیح می‌داد چند وقت پیش گلمیخ‌های قدیمی روی در دزدیده شده‌اند در را باز کرد. کلید برق کار نمی‌کرد. موبایلش را روشن کرد و روی پله‌های خشتی و کف آجری حیاط برایم نور انداخت. در آن تاریکی راه خودش را می‌دانست و من هم دنبالش می‌کردم. از چند پله‌ بالا رفتیم و بعد از راهرویی باریک که صدای پایمان در آن می‌پیچید به پله‌های بلند دیگری رسیدیم. بالای پله‌ها‌ی چرخان کفشها را درآوردیم و وارد اتاق قدیمی شدیم که طاقچه‌های لخت و پنجره‌های پوشیده با پرده‌ی سفید داشت. خسته بودم و یادم نمی‌آید از دیدن اتاق ابراز احساسات کرده باشم. مرا در اتاق تنها گذاشت تا به حال خودم باشم. چند دقیقه‌ی بعد با یک سینی و پیاله‌ای آب که قالب یخی در آن غوطه‌ور بود برگشت. سینی را روی یکی از طاقچه‌های خالی گذاشت و پیاله را به دستم داد. بعد با همان حالت آرام خاصش نگاهم کرد. کمی آب نوشیدم و پیاله را توی سینی گذاشتم. حالا دیگر چیزی نبود که مانع شود. دستهایش دور بدنم پیچید و توی آغوشش جا گرفتم تا موهایم را ببوسد و توی گوشم زمزمه کند عزیزم... چه خوب که اینجایی...

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

مثل یک سرزمین برهوت که هر چند وقت قارچی روی سطحش سر از زمین بیرون می‌آورد.

بعد از مدتها که به دوچرخه سواری عادت کرده بودم، با اتوبوس آمدم خانه. در راه از کنار محوطه‌ی بازی بچه‌ها رد می‌شدم و کودک درونم گفت برویم تاب بازی کنیم. خیلی وقت است تاب بازی نکرده‌ایم. چون با کودک درونم آشتی هستم به حرفش گوش دادم و رفتم تاب را تا جایی که جا داشت عقب بردم و سوار شدم. وقتی در حرکت پاندولی تاب، آسمان از لابلای شاخه‌های درختها قایم باشک بازی می‌کرد یکمرتبه تصویری از کودکی‌ام به نظرم آمد. درست بعد از انقلاب بود. محوطه‌ی بازی پارک فرح (پارک لاله) به طرز عجیبی پر از جمعیت شده بود. باید برای سوار سرسره شدن توی صف می‌ایستادیم. پدر و مادرها به بچه‌هایشان دستور می‌داند جایشان را در صف گم نکنند، اگر کسی هلشان داد آنها هم در جواب هل بدهند، حتی با بچه‌هایشان توی صف می‌ایستادند تا کسی جای بچه را به زور نگیرد. بزرگترهایی که در محوطه‌ی بازی بودند، نگاهشان از نارضایتی و عصبیت پر بود. هر کسی به دور و اطرافش نگاه می‌کرد و با دیدن زنهای محجبه و مردهای ریشو که به بچه‌هایشان دستور جلو رفتن می‌دادند زیر لب می‌گفت اینها از کجا پیدایشان شده. فضای خاکستری دلگیری بر محوطه‌ی بازی حکم‌فرما بود. بچه‌ها، متعجب و متحیر به این تغییرات نگاه می‌کردند. اگرچه آنروز یاد گرفتیم که نوبتمان را با چنگ و دندان نگه‌داریم، اما رفتن به پارک از عادتهای روزانه به عادت هفتگی و ماهانه تبدیل شد. 

اینکه برگشتن حافظه‌ام با به یاد آوردن بخش‌های تاریک کودکیم آغاز شده چیز عجیبی‌ست. پنج سال پیش آغاز شد، وقتی از تمام خاطرات و تفکرات، تابستان شصت و هفت به یادم آمد و مرا به دنیای افسردگی هل داد. حالا هم روزهای کودکی، روزهای نگرانی، روزهای تنش و مرافعه تازه دارد سر برمی‌آورد، قبل از اینکه اتفاقات خوب و روشن به یادم بیایند. 

 دوازده سال پیش، در حین اتفاقاتی که زندگیم را برای همیشه عوض کرد، در همین روزهای تیرماه بود که آن پرستار در جواب مادرم که به دنبال برادرش در بیمارستانها می‌گشت گفت جلال؟ او که مرد.

این آخرین ضربه بود. 

دایی‌ام وقتی رفت، خاطرات و کودکی و هویتم را با خود برد. کسی باور نمی‌کند که من دایی‌ام را فراموش کرده باشم. کسی نمی‌داند که من هیچ خاطره‌ای از او، که در خانه‌اش و با بچه‌هایش بزرگ شدم، ندارم. کسی نمی‌داند که من از دایی‌ام تنها صدای خنده‌اش را به یاد دارم، اما به یاد ندارم چرا می‌خندید. کسی باور نمی‌کند که من خانه‌ی او را به یاد می‌آورم، اما حضور او را در خانه به یاد ندارم. نه تنها او، بلکه همه‌ی کودکی و نوجوانی و جوانیم با رفتنش پاک شد. چه سخت بود دوباره هویت ساختن، روی زمینی که دیگر زیر بنایی ندارد. سخت بود مهندسی یک هویت وقتی تصوری نداری که باید چه شکلی باشد. یک هویت حباب‌گونه چون دیگر پایت به زمین بند نیست.

حالا، بعد از دوازده سال، تصاویری که به یادم می‌آیند هنوز تصاویری تاریکند، و من هنوز منتظر روزی هستم که تصویر روشنی از گذشته و از او به یاد بیاورم.

 کاش واقعیت می‌داشت که ارواح مرده‌ها می‌توانند زنده‌ها را تماشا کنند. کاش او راه اینجا را بلد بود، به اینجا می‌آمد و تماشایم می‌کرد. کاش می‌دانست بعد از این سالها یاد گرفته‌ام برای هر روز زندگی کنم. کاش می‌دانست چقدر دلم می‌خواهد توی بغلش گریه کنم. 

ذهنم دارد از قارچها پر می‌شود. 
پشه‌ای که توانسته از این توری پنجره بگذرد حقش مدال افتخار است اما عاقبتش له شدن روی دیوار!

تا خانه را روی جدول خیابان قدم برمی‌دارم...

رفتم پیش مسئول هماهنگی دانشکده، سیمونا. با آب و تاب طرح تحقیقی‌ام را پهن کردم جلوی رویش. توضیح می‌دهم که اول می‌خواستم چه کار کنم و بعد چه شد و حالا چنین تصمیمی گرفتم. دو سه بار پرسیدم راستی اینهایی که می‌گویم نامربوط رشته‌ی تحصیلی نیست؟ به نظرت مشکلی ندارد؟ خودم جواب خودم را می‌دهم که خب قبلا انسانشناسی خواندم و اینها برمی‌گردد به همان علاقه‌ای که به تحقیقات کیفی و میدانی داشته‌ام. ولی باز برمی‌گردم و می‌پرسم به نظرت خیالاتی نشده‌ام؟ به نظرت اینهایی که دارم می‌گویم عملی‌ست؟ خنده‌اش گرفته. جواب می‌دهد که اتفاقا موضوع خیلی خوبی‌ست و خیلی هم مربوط. می‌گوید باید بروم پیش رییس دانشکده تا استاد راهنمایم شود. مگر می‌شود این رییس دانشکده را یافت؟ در کل سال تحصیلی فقط سه بار دیدمش. ایمیلهایم هم تا به حال بی‌جواب مانده. سیمونا می‌گوید ولی من مطمئنم که دکتر اشمیت از این پروژه‌ی تو به هیجان بیاید! حرفش را قبول دارم. خودم اینقدر هیجان داشته‌ام که این چند روز خواب و خوراکم به هم ریخته. آخر سر می‌گوید ولی باید حواست باشد که موضوع پروژه و پایان‌نامه نمی‌توانند یکی باشند. می‌خواهم بگویم وا!!! می‌گویم واااات؟؟؟؟ می‌گوید در این دانشگاه خیلی سخت می‌گیرند که مطلب پایان نامه کاملا اوریجینال باشد و قبلا رویش کار نشده باشد. حالا یا پروژه را عوض کن یا موضوع پایان‌نامه را. هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا این دانشگاه اینقدر تلاش دارد که دانشجوها روی یک موضوع تمرکز نکنند و زندگیشان مثل این رشته پخش و پلا باشد. حرف را عوض می‌کند و از اوضاع داخلی ایران می‌پرسد، که آیا رییس جمهور جدید چیزی را عوض کرده یا نه. می‌روم روی منبر که: هنوز دوره‌اش شروع نشده، اما حداقل نباید انتظار داشت اوضاع اقتصادی به سرعت رو به بهبود رود. تحریمها فشار چندانی روی دولت نگذاشته اما این مردم هستند که تاوان پس می‌دهند. جوانها نمی‌توانند مخارج ادامه‌ی تحصیلشان در خارج از کشور را تامین کنند، دولت که کمکی نمی‌کند، سازمانهای بین‌المللی هم چشمشان را به این گروه می‌بندند و به بهانه‌ی اینکه می‌خواهند دولت ایران را تحریم کنند، ایران را از فهرست دریافت‌کنندگان بورسیه تحصیلی خط می‌زنند و شرایط برای خیلی از ایرانی‌هایی که می‌شناسم سخت شده. حتی وقتی از اینترنت حرف می‌زنیم، وبسایتهایی هستند که کاربران ایرانی را تحریم کرده‌اند و از طرف دیگر دولت ایران اجازه‌ی استفاده‌ی آزاد از اینترنت را به مردم نمی‌دهد. این محدودیتهای دو طرفه دارد طبقه‌ی دانشجو و فرهنگی را از دانش روز جهان محروم می‌کند و دود همه‌ی اینها دارد فقط به چشم مردم می‌رود.
خداحافظی که می‌کنم، سیمونا از جایش بلند می‌شود. یکمرتبه یادم می‌افتد که چنین حرکتی را از کسی ندیده‌ام. هیچوقت یک خارجی به احترامم از جا بلند نشده و بعد سر جایش بنشیند. اگر بلند شده‌اند آمده‌اند تا جلوی در مشایعتم کنند و درب را پشت سرم ببندند، و یا اینکه آنقدر صمیمی بوده‌ایم که بلند شده‌اند تا برای خداحافظی همدیگر را در آغوش بگیریم. اما در جا بلند شدن و نشستن حرکتی کاملا "وطنی" بود!
از پله‌های ساختمان قدیمی و رنگ و رو رفته‌ی اساتید بالا می‌دوم. فرصت زیادی تا ناهار نمانده و باید تا قبل از ناپدید شدن استادها پیدایشان کنم. دکتر اشمیت در اتاقش نیست. منشی‌اش هم نیست. هیچ ساعت کاری روی تابلوی راهرو وجود ندارد. در عوض چندتایی مقاله و آگهی به زبان آلمانی روی دیوار نصب شده. روی دیوار روبرو نمرات مدیریت میراث از ترم قبل نصب شده. نمره‌ام را می‌دانستم ولی از فهمیدن اینکه در امتحان شفاهی تعداد لغتهایمان را هم شمارش کرده‌اند شاخ درمی‌آورم!
راه می‌افتم به سمت ساختمان دانشکده معماری. باید استاد مسئول امتحانات را پیدا کنم تا برگه‌های مرخصیم را امضا کند. یک عده دانشجوهای آلمانی توی راهرو جمعند، صندلی گذاشته‌اند و نشسته‌اند و قرار است ارائه‌ی پروژه داشته باشند. سر و صدایشان بلند است. به دفتر استاد سرک می‌کشم و از دستیار خوش‌اخلاق و خوش‌قیافه‌اش می‌پرسم پروفسور شوستر اینجاست؟ می‌گوید دیر رسیدی، در اتاقی دیگر مصاحبه دارد. می‌پرسم نمی‌دانی چقدر طول می‌کشد؟ می‌گوید نه، چه کارش داری؟ می‌گویم فقط امضا می‌خواهم. می‌گوید پس برو از پنجره سرک بکش، شاید قبول کند بروی امضایت را بگیری. پروفسور شوستر در اتاق ایستاده. تنهاست و دارد قهوه می‌نوشد. یادم می‌آید اسمش ولفگانگ است و یاد دوست دختر موتسارت در فیلم آمادئوس می‌افتم که با آن صدای طناز و ظریفش صدا می‌زد "ولفی!!". روی پنجره می‌زنم. تق تق. اشاره می‌کند بیا تو. در قفل است. اشاره می‌کند از اتاق بغلی و از جلوی منشی دفتر به اتاق بروم. مهلت نمی‌دهم سئوالی بپرسد. می‌گویم می‌دانم فرصت ندارد و سرش شلوغ است تنها امضا می‌خواهم برای گرفتن مرخصی. بعد توضیح می‌دهم که مسئول هماهنگی توضیح داده که نمی‌توانم هم ترم را مرخصی بگیرم و هم پروژه را ثبت کنم و کاغذها را می‌گذارم جلویش. می‌گوید پس حالا چی را امضا کنم؟ هیچکدام چیزهایی که می‌گویی در این لیست گنجانده نشده. برایش از پروژه می‌گویم، زبانم را نگه می‌دارم که از موضوع پایان‌نامه شکایت نکنم. می‌پرسد کارورزی؟ می‌گویم می‌شود گفت. علامت می‌زند و امضا می‌کند. می‌گوید باید این را کپی بگیریم. می‌گویم ولی هنوز کاملش نکرده‌ام. به قسمت‌های پر نشده نگاه می‌کند. رشته‌ی تحصیلی، تاریخ تولد، محل تولد، می‌گویم تهران. سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید من سال ۱۹۶۹ در تهران بودم. می‌گویم ده سال قبل از انقلاب؟ آنموقع چطور بود؟ می‌گوید ما مشغول به کارهای معماری بودیم و زیاد وارد اجتماع نمی‌شدیم، اما به نظر نمی‌آمد که شاه دارد به مردم سخت می‌گیرد. آنموقع که کشور زیبایی بود. دیگر نرفتم. اما این روزها، امیدواری زیادی هست که اوضاع بهتر بشود. می‌گویند رییس جمهور جدید آدم متعادلی‌ست. در جوابش به سرعت می‌گویم خیلی حرفها هست... راستش از این می‌ترسم که وقتش را بگیرم. هنوز که هنوز است نمی‌فهمم آلمانی‌ها چه زمانی حوصله‌ی مکالمه دارند و چه زمانی بی‌حوصله‌اند و سرشان شلوغ است. می‌گوید می‌دانی باید این برگه را کجا ببری؟ می‌گویم نه. مثل یک بالرین می‌رقصد و به اتاق دیگر می‌رود و من به دنبالش. برگه‌ی اصلی را بعد از گرفتن کپی به طرف من می‌گیرد. تشکر می‌کنم و می‌خواهم زودتر بروم که مزاحم مصاحبه‌ای که هنوز شروع نشده نباشم. می‌گوید تهران خوش بگذرد. نگاهش که می‌کنم، خنده را توی چشمهایم می‌خواند، او هم لبخند می‌زند.

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

یک قدم به عقب

دیشب گوگل پلاس را نابود کردم رفت. حس خوبی داشت، وقتی گوگل می‌گفت می‌فهمی که داری همه چیز را از بین می‌بری و دیگر به آنها دسترسی نخواهی داشت، و منهم گفتم می‌فهمم. تنها یک ثانیه طول کشید و بعد انگار تازه متولد شده باشم، صفحه‌ی اول گوگل پلاس برایم باز شد و گفت می‌خواهی اسم انتخاب کنی؟ گفتم نه. این طفل بدون اسم و رسم را می‌گذارم به همین قد و اندازه بماند. 
فیس بوک را هم باید ببندم. تنها مشکلم این است که فیس بوک به مهمترین وسیله‌ی ارتباطاتی دانشگاه تبدیل شده، یعنی کارهای دانشجویی و گروهی همه روی این زمینه گسترده شده و با بستن آن ارتباطم با سایر دانشجوها قطع می‌شود. دفعه‌ی پیش که ایران بودم امتحان کردم، به هم‌گروهی‌ها ایمیل فرستادم و تذکر دادم که به فیس بوک دسترسی ندارم. فایده‌ای نکرد. وقتی برگشتم دیدم دهها پیغام گروهی در فیس بوک برایم فرستاده شده و چون ارتباط فیس بوک به ایمیل را غیر فعال کرده بودم به هیچکدام دسترسی نداشتم. 
اینکه شبکه‌های اجتماعی مجازی خوب هستند یا بد جای بحث بسیار دارد. اما ترجیح می‌دهم دامنه‌ی این ارتباط محدود باشد. تنها ایمیل باشد و وبلاگ، و اسکایپ برای صحبتهای رو در رو. در عوض دنبال ارتباط در دنیای غیر مجازی باشم، بیشتر معاشرت کنم و اوقاتم را جایی به غیر از پشت صفحه‌ی کامپیوتر بگذرانم. دائم هم چیزی نباشد که بخواهم به آن سر بکشم ببینم چه خبر شده. فکر می‌کنم ذهنم نیاز به آرامش دارد و قدم اول این آرامش عقب نشینی از دنیای مجازی‌ست. 
دیروز کارت پستالی از هاوایی دریافت کردم از دوست عزیزی که سال گذشته این روزها پیشش بودم. یکی از دوستان بسیار عزیزم هم از امریکا آمده و مدتی در برلین می‌ماند. دوستان دیگری در سراسر دنیا هستند که باید با آنها ارتباط دوباره برقرار کنم. باید وقت بییشتری برای دوستان بگذارم. خیلی کارهای عقب مانده هست که باید به آنها رسیدگی شود...

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

سایه

ساعت یک شب. توی خیابانی خلوت، در کرویتسبرگ برلین، سایه‌ام می‌افتد روی دیوار. آدم دیگری توی این سایه است. آدمی خیلی خیلی آشنا اما فراموش شده در سالهای دور. در سایه‌ام، دخترکی شش ساله دارد راه می‌رود، با موهای چتری، با پیراهن سبز کمرنگ، گردن باریک و پاهایی که دویدن را دوست دارند.
دخترک توی سایه به این فکر نمی‌کند که آیا مسیر را اشتباه انتخاب کرده. با اطمینان قدم برمی‌دارد و موهای چتری‌اش توی باد می‌رقصند. 

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

ویدئوی خیلی خوبی درباره‌ی تخریبهای هفته‌ی گذشته در بافت قدیم یزد روی وبسایت خبری میراث فرهنگی قرار گرفته. توصیه می‌کنم ببینید.

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/Video/?Id=105556&Serv=5&SGr=36

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

برلین، برلین دوست داشتنی

برلین شهر پولدارها و آدمهای اهل تفاخر نیست. آنها را در باواریا پیدا کنید، نه اینطرفها. در واقع آنطرفی‌ها (ساکنان آلمان غربی سابق) حتی شکایت دارند که برلین حقش نیست که پایتخت یک غول صنعتی باشد. برلین مال آدمهای آسمان جل و سر به هواست، با آنهمه صدمه از جنگ، وجهه‌ی خوبی از آلمان نشان نمی‌دهد، نه مجتمع خرید قابل توجهی دارد و نه صنعت خاصی. حتی کارهای اداری کشور هم اغلب در شهرهای دیگر آلمان رسیدگی می‌شوند، پس برلین چرا پایتخت مانده، مگر این شهر چه دارد؟
برلین تنوع دارد. دنیایی‌ست از آدمهای جور واجور، با پیشینه‌های فرهنگی متفاوت، و تاریخی پر فراز و نشیب. شهر فقیری‌ست اما این پولدار نبودن و درگیر تجمل نبودن را دوست دارد. برلین جایی‌ست که خیلی از مهاجرها می‌توانند به آن بگویند خانه. شبیه خانه‌ی خودشان نیست، اما خانه‌ی جدیدی‌ست که در آن آنقدرها غریبی نمی‌کنند، چون سایر همشهری‌ها هم مثل خودشان هستند. برلین صمیمیت غریبی در خودش دارد. یک شهر سوسیالیست با ساختمانهای وصله پینه شده‌است، به عنوان پایتخت یک کشور سرمایه‌گرا، و همین چیزهاست که آنرا جذاب می‌کند. اینجا بیکاری هست، خانه پیدا نمی‌شود، و جمعیتش روز به روز در حال افزایش است. اما هر آلمانی که برلین را برای زندگی انتخاب کرده، آنرا با علاقه انتخاب کرده و نه از سر ناچاری. پس با خیال راحت روی نیمکتهای چوبی یک کافه که میزش بازیافت میزهای قدیمی چرخ خیاطی‌ست می‌نشیند، قهوه‌اش را می‌نوشد و سیگارش را می‌کشد. حساب اینکه در طول روز چند زبان مختلف به گوشش می‌رسد را هم از دست می‌دهد. 
برلین همچنین درختهای فراوان لیمو دارد که عطرشان آدم را مست می‌کند. یکمرتبه فضا آنقدر شاداب و دوست‌داشتنی می‌شود که باید توقف کرد و نفس عمیقی کشید تا این عطر را به همه‌ی سلولهای بدن رساند. بعد به این فکر کرد که بودن در برلین، آرزوی فراموش شده‌ی کدام روزهای گم‌شده در گذشته است؟

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

یک درخواست

سلام بر همگی

آقای شهرام شهریار نویسنده‌ی وبلاگ سفرنویس که در زمینه‌ی تحقیق و حفظ مکانهای تاریخی و میراث فرهنگی ایران فعالیت می‌کند در حال حاضر در تلاش است که راههای نجات خانه و باغ اتحادیه (خانه‌ی دایی‌جان ناپلئون یا خانه و باغ امین‌السلطان، که از بناهای دوران قاجار است) را پیدا کند و در این زمینه نیاز به کمک علاقمندان دارد. اگر در فیس‌بوک فعال هستید لطفا به صفحه‌ی خانه و باغ اتحادیه https://www.facebook.com/KhanehEtehadieh بروید و پرسشنامه‌ی تک سئوالی زیر را جواب بدهید. اگر دسترسی به فیس بوک ندارید می‌توانید به وبلاگ سفرنویس http://www.safarnevis.com مراجعه کنید و نظر خود را با ایشان در میان بگذارید. 

درباره کاربری آینده و چگونگی برگشت سرمایه در خانه و باغ اتحادیه واقع در خیابان فردوسی تهران چه پیشنهادی دارید؟
۱- موزه تئاتر
۲- خانه موزه معماران ایران
۳- دانشکده مرمت
۴- هتل یا مهمانسرا در اختیار بخش خصوصی
۵- هتل یا مهمانسرا در اختیار بخش دولتی
۶- خانه، باغ موزه
۷- ساختمان اصلی میراٍ فرهنگی و گردشگری
۸- شهرک سینمایی ساختمان شماره دو
۹- فرهنگشرای درون شهری
۱۰- خانه سینما
۱۱- خانه هنرمندان ساختمان شماره دو
۱۲- دانشکده تئاتر یا سینما
۱۳- دانشکده صدا و سیما
۱۴- هتل سنتی به همراه بازارچه سنتی تهران 

مطالب مربوط به خانه و باغ اتحادیه در وبلاگ سفر نویس:
معرفی خانه و باغ اتحادیه
http://www.safarnevis.com/?p=1487
خبرهای ناگوار از خانه اتحادیه
http://www.safarnevis.com/?p=5775

ممنون از همکاری شما

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

کلاس درس: گردشگری پایدار

توضیح: این مطلب رو با توجه به مطالب درسی این چند هفته‌ی دانشگاهمون می‌نویسم، هنوز به منابع ایرانی مراجعه نکردم و نمی‌دونم چه راه و روشی در ایران برنامه‌ریزی شده یا در پیش گرفته شده.


پایداری یا پایایی (sustainability) بحث داغ این روزها در جوامع پیشرفته‌ست. خیلی خیلی خلاصه بگم که پایداری یعنی طراحی روشی که در اون بین اجتماع، اقتصاد و محیط توازن برقرار می‌شه. حالا این یعنی چی؟ یعنی که مثلا اگر می‌خواید یک کارخونه تاسیس کنید، هم باید به عوارض زیست محیطی‌ش توجه کنید، هم به درآمدزایی‌ش و هم اینکه روی وضعیت اجتماعی منطقه چه تاثیری خواهد داشت. وقتی راجع به گردشگری حرف می‌زنیم این سه عامل نمود بیشتری دارن. حالا توضیح می‌دم.

وقتی یک مکان رو به عنوان جاذبه‌ی گردشگری معرفی می‌کنیم، معمولا به نکات جذاب منطقه توجه داریم و اینکه هر چه بیشتر این منطقه رو به دیگران بشناسونیم. در واقع می‌خوایم اونها رو به این سفر ترغیب کنیم و اینکه از این سفر راضی باشن. مثلا یه جنگل دست نخورده، یه دهکده‌ی زیبا و تاریخی که هنوز فرهنگ قدیمی خودش رو حفظ کرده، یه ساحل زیبا و آرام، یه سفر دریایی (مثل کروزها که این روزها تو کشورهای غربی جزو پرطرفدارترین انواع سفر هستن). اما هر منطقه مشکلات خودش رو داره. مثلا ابیانه رو مثال بزنیم که در فاصله‌ی مطلوبی از ابرشهر تهران قرار داره و تو ایام عید خیلی بیشتر از ظرفیتش مسافر می‌ره توش. جمعیت گردشگرها و نبود امکانات، مشکلات محیطی مثل صدمه به ابنیه‌ی تاریخی یا به محیط زیست منطقه از شکستن شاخه‌ی درخت گرفته تا له کردن چمن، آلودگی هوا و آلودگی صوتی بخاطر تردد اتومبیلها، نبود راهنما و امکاناتی که گردشگرها رو با تاریخ و فرهنگ محل آشنا کنه و غیره. مسائل دیگه‌ای هم وجود دارند که مسئولین گردشگری پایدار باید به اونها توجه کنند، مثلا اینکه چه مقدار درآمد شامل حال اهالی می‌شه. به این شکل که مشخص بشه هتلها و تورها از جمعیت محلی استفاده می‌کنند یا همه‌ی مدیران، کارکنان و دست‌اندرکاران از جای دیگه میان و از درآمدش چیزی به اهالی نمی‌رسه، صنایع دستی و سوغاتی که به گردشگرها فروخته می‌شه مال اهالی اون منطقه‌ست یا از جای دیگه‌ای وارد شده، آیا واسطه‌ای در کاره یا درآمد مستقیما به اهالی می‌رسه. در قسمت اجتماعی هم خیلی مسائل وجود دارند، از جمله اختلافات فرهنگی و این موضوع که مهمان به فرهنگ میزبان احترام نگذاره (مثلا عکاسی و فیلمبرداری همگانی از مراسم مذهبی)، یا یک سرمایه‌گذار خارج از اون اجتماع، بخشهایی از منطقه رو به ساختن هتل و تفریحگاهها اختصاص بده که برای اهالی منطقه اهمیت داره (مثلا در کشاورزی اختلال ایجاد کنه یا منبع آب منطقه رو تهدید کنه) و همچنین می‌شه از اختلاف طبقاتی بین مهمان و میزبان اسم برد که میزبان رو نسبت به موندن در محل زندگی‌ش دلسرد می‌کنه و غیره. مسائل جنبی‌ای هم با گردشگری پیش میان، مثلا خانواده‌ای بچه‌های خودش رو به بیگاری یا گدایی بفرسته چون گردشگرها احساس ترحم بیشتری نسبت به بچه‌ها دارن، یا اینکه بخشهایی از فرهنگ و مراسم منطقه‌ی میزبان بخاطر خوش‌آمد گردشگرها (که منبع درآمد اون منطقه هستند) عوض بشه.

خب. مشکلات همه‌جا هستن. قرار هم نیست که توریسم پایدار همه چیز رو از چنگ آژانسهای گردشگری و هتلدارها در بیاره و تحویل مردم منطقه بده. پیش میاد که اهالی منطقه امکانات گسترش گردشگری در منطقه‌ی خودشون رو ندارند، یا حتی به نحوه‌ی صحیح ساخت و ساز توجه ندارن و در عرض چندماه کل منطقه تبدیل به مجموعه هتل و رستوران می‌شه. مسئولیت گردشگری پایدار ایجاد توازن بین این عوامل مختلفه، و اینکه دست‌اندرکاران چم و خم راه رو یاد بگیرن، به قول معروف، ماهیگیری یاد بگیرن به جای اینکه هر روز ماهی بهشون تحویل داده بشه.

گردشگری پایدار در کشورهای غربی خیلی روی آموزش تاکید داره، ولی منظور تنها روشهای آموزشی متداول مثل مدرسه و دانشگاه و موسسات نیست. این روشها البته می‌تونن خیلی کمک کنن، اما نکته‌ای که اهمیت داره اینه که منابع این نکات آموزشی از کجا میان. خیلی مهمه که از اهالی منطقه برای جمع‌آوری اطلاعات استفاده بشه، مثلا ریش‌سفیدهای محل که بهترین روش تقسیم‌بندی و استفاده از آب رو تو مناطق کویری می‌دونن، یا ساختمون‌سازهایی که از مشکلات فاضلاب بخاطر ارتفاع و نوع زمین و شیب و غیره اطلاع دارن و غیره. خیلی مهمه که مشخص بشه ارزشهای یک منطقه برای اهالی‌ش چی هستن و چه روشهایی رو باید برای حفظ اون ارزشها به‌کار برد. اینکه اگر حضور گردشگرها به منطقه‌ای صدمه می‌زنه، راههایی برای جلوگیری از ورود گردشگر بیشتر از یه حد نصاب تعیین شده وجود داشته باشه، چون صدمات گردشگری می‌تونن جبران‌ناپذیر یا غیر قابل برگشت باشند.

اما ما به عنوان گردشگر چه کاری می‌تونیم انجام بدیم؟ به نظر من هر کدوم از ما که داریم به امید تجربه کردن یه جای خوب می‌ریم، باید در قبال اون منطقه، مردمش، فرهنگش و محیط زیستش احساس مسئولیت کنیم. مسلما توجه به محیط زیست، نریختن آشغال، نابود نکردن بافت گیاهی و صدمه نزدن به بناهای تاریخی اولین چیزهایی هستن که ذهنمون می‌رسن. بله، اما اینها لازمه‌ی رفتار درست در هر جامعه و مکانی هستند. ولی قدمهای بعدی برمی‌گردند به اینکه ما کمی تحقیق انجام بدیم و آگاهانه به سفر بریم. ما باید خودمون رو عادت بدیم که نسبت به فرهنگ و ارزشهای منطقه حساس باشیم و درباره‌شون یاد بگیریم. از محصولات محلی استفاده کنیم و به رستورانهای محلی بریم، از هتلهای کوچیکتر با مدیریت محلی استفاده کنیم، به جای اینکه به کمپانی‌های زنجیره‌ای بزرگ کمک کنیم. یا اگر از هتلهای زنجیره‌ای استفاده می‌کنیم تحقیق کنیم ببینیم اون هتل در بین لیست هتلهای پایا قرار داره یا نه، به این معنی که تا چه حد به اثرگذاری کمتر روی محیط زیست پایبند هستن (در خارج از ایران خیلی از هتلها دارند وارد این برنامه‌ی گردشگری پایدار می‌شن تا درباره‌ی سازگاری‌شون با محیط زیست تبلیغات کنند)، اصلا بفهمیم ساختمونی که ساخته شده چه وجهه‌ای توی منطقه داره، آیا اهالی از وجود اون ساختمون راضی هستند یا اینکه ناراحتند چون فلان ملک قدیمی و دارای ارزش تاریخی تخریب شده تا این ساختمون بالا بیاد.

همزمان یه نکته‌ی منفی تو کشورهای دیگه داره پیش اومده، و اونهم این که گردشگری پایدار داره به عنوان یک ابزار تبلیغاتی تمام توجهش رو معطوف به قشر مرفه گردشگری می‌کنه. از این عنوان داره مثل یه مارک و برند استفاده می‌شه، به همون روشی که استارباکس و مک‌دانلد رو جهانی کرد. اما واقعیت اینه که این برند بیانگر واقعیت نیست. هتلهای سنتی کشور ما، از نظر پایایی خیلی بهتر از هتلهای تازه‌ساز در سواحل دوبی هستن، حتی اگر دوبی بیشترین تبلیغ رو در زمینه‌ی گردشگری پایدار انجام بده (دوبی اینجا مثال فرضیه، هنوز روی تعهد هتلدارا روی گردشگری پایدار در اونجا مطالعه نکردم). باید توجه کرد که بحث گردشگری پایدار بحث خیلی جدیدیه و نباید با دیدن چند مارک تبلیغاتی که دارن به تاخت جلو می‌رن ناامید شد.

این چیزهایی که می‌گم شاید به ظاهر خیلی با توریسم در ایران فاصله داشته باشن ولی مسئله اینه که کشور ما با توجه به اینکه هنوز توریست زیادی نداره می‌تونه روی این قضیه برنامه ریزی کنه و فراموش نکنیم که این همه‌ش به عهده‌ی دولت نیست. این مسئولیت به گردن همه‌ی ماست. از اون سرمایه‌گذار که در فکر خریدن زمینه گرفته تا آژانسهای مسافرتی و گروههای راهنمای تور، تا من و شمای مسافر که مستقل سفر می‌کنیم، همه‌ی ما باید سهم خودمون رو در این بین پیدا کنیم و در انجامش کوشا باشیم.


۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یزد درد دارد... من هم...

خبرهایی که از تخریب بخشی از بافت قدیم یزد می‌آید، آن وعده‌های توسعه و شهرسازی که شهرداری می‌دهد، حرفهایی که سازمان میراث می‌زند و راه به جایی نمی‌برد، خانواده‌هایی که اعتراض می‌کنند و هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود، همه‌اش درد دارد.

میراثی که باید باعت افتخار ما باشد، باید روی حفظش و استفاده‌ی درست از آن سرمایه‌گذاری شود نه برای تخریبش. 

توسعه‌ای که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌آید. چهار هکتار در قلب بافت قدیم مثل سرطان می‌ماند، که به همین سادگی در قلب یزد نازنین می‌کارند. 

اگر هرجای دیگری بود هم درد داشت، اما یزد... یزد... یزد... 

...

یکی بود، یکی نبود...

یکی باید باشد، توی زندگی‌ام، که فقط باشد. ببینمش. با دیدنش لبخند بزنم. بخاطرش باشم، و زیبا باشم. یکی باید باشد که فکرم را به خودش مشغول کند، که اینقدر به خودم گیر ندهم، که اینقدر خودم را زیر ذره‌بین نگذارم، اینقدر خودم را جراحی نکنم، وقتی دید تیغ دستم گرفته‌ام نگاهی آرام به من بیاندازد، بگوید دفترچه‌ام را ندیده‌ای؟ از صبح نمی‌دانم کجا قایم شده. مرا بفرستد دنبال دفترچه‌ای که لای کتابش قایم کرده، تا سرم گرم شود، تا اینقدر نسبت به خودم بیرحم نباشم. تا یادم برود که هیچکس در زندگیم مرا مثل خودم شکنجه نمی‌دهد. یکی باید باشد که رنگ سفید را دوست داشته باشد، اهل خلوت کردن باشد، اهل سکوت باشد، اما باشد.

یکی باید باشد، که فقط باشم برایش. مرا که می‌بیند لبخند بزند. روبرویم بنشیند، استکان چای را توی دستش نگه دارد، چشمهایم رنگ چای را دنبال کند تا لبهای ساکت او . نگوید امروز چقدر گیر دادی به خودت. به رویم نیاورد که موهایم دارد می‌ریزد. نگوید اینهمه سال که زندگی کردی کجا را گرفتی. بگوید غروب را در کجا ببینیم؟ یکی باید باشد که هر چند وقت به من یادآوری کند رسیدن به آرزوهایم، آرزو نبود. به تحقق پیوست. یکی باید باشد، چنگال را در هندوانه فرو کند، بلندش کند، به طرف من بگیرد و بپرسد راستی، آرزوی بعدی چیست؟ یکی باید باشد که نگاهش که می‌کنم، آرزو کنم آرزویی نکنم که در آن تنها باشم.

یکی باید شکل آرزوهایم را عوض کند. 

۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

پراکنده گویی به سبک قدیمها

۱- خارج شدن بم از فهرست میراث در حال خطر یونسکو یکمرتبه مرا به این هیجان آورده که تمام کارهای دانشگاهم را روی بم متمرکز کنم. برای طرح گردشگری پایدار بم را انتخاب کردم که درباره‌ی راهکارهای بازگشت گردشگرها مقاله بنویسم. فرصت کوتاه بود و مقاله چیز خوبی از آب در نیامد، در حد نمره‌ی قبولی گرفتن، اما هر چه بیشتر می‌خوانم و بیشتر می‌نویسم بیشتر به این موضوع علاقمند می‌شوم، و البته بیشتر به غیر قابل اعتماد بودن منابع آنلاین پی می‌برم. همین که تاریخ ساخت ارگ بم در وبسایت میراث جهانی یونسکو دوره‌ی هخامنشیان بیان شده، در دائرة‌المعارف بریتانیکا دوره‌ی ساسانی‌ست، و در ویکیپیدیا برمی‌گردد به دوره‌ی اشکانیان خودش وضعیت این اطلاعات را روشن می‌کند. از طرفی فرصت کافی در اختیار نداشتم تا گوگل را زیر و رو کنم، اما نتوانستم هیچگونه آمار رسمی یا غیر رسمی، قابل اعتماد و یا ساختگی، درباره‌ی تعداد گردشگران بازدید کننده از ارگ بم در سالهای قبل و بعد از زلزله بدست بیاورم. آنوقت این استاد که بخش گردشگری پایدار را درس می‌داد و خیلی وقتها با حرفهایش مخالفت می‌کردم و زیر بار نمی‌رفت، اصرار داشت که راهکاری که ارائه می‌دهیم باید دقیق و با ارائه‌ی آمار باشد. گفتم چشم. می‌روم آمارش را برایت درمی‌آورم. فعلا این مقاله‌ی کلی را داشته باش تا بعد.
۲- برای درس منظر فرهنگی هم بم را انتخاب کرده‌ام و باید درباره‌ی برنامه‌ی مدیریت ریسک (بحران؟) مطالعه کنم و نتایج را در ارائه‌ی بیست دقیقه‌ای تحویل جماعت دانشجو بدهم. آخرین باری که یادم هست با این علاقه نشسته بودم پای مطلب درسی- تحقیقی، مقاله‌‌ی کارشناسی‌ام درباره‌ی مهاجرت بود که استادم امید می‌داد با آن به یک دانشگاه خوب پذیرفته می‌شوم. من هم که اهل درس خواندن نبودم، مقاله را گذاشتم توی کشو و به جایش رفتم سفر! بعد از این سر دنیا سر درآوردم، برای ادامه تحصیل در رشته‌ای پخش و پلا که بارها مرا به این سئوال وا داشته که چه دلیلی داشت خودم را دوباره گرفتار درس خواندن کنم؟ واقعا چه نتیجه‌ای از رفتن سر کلاسهای پرجمعیت با استادهایی که مثل کلاس اولی‌ها حضور و غیاب می‌کنند، درسهایی که مسلسل وار آنهم با لهجه‌ی آلمانی رویمان سرازیر می‌شود، و از حرفهای تکراری‌ مربوط به مراودات سیاسی که قوانین ناقص یونسکو را تبیین می‌کند عایدم می‌شود؟ کلا در این هشت ماه گذشته ارتباطی بین مطالبی که  تحصیلمان کردند(!) و ربطش به جامعه‌ی واقعی پیدا نمی‌کردم. در ظاهر همه چیز برمی‌گردد به میراث، اما هر کدام از کلاسها به سمت و سوی خودش می‌رود و استاد از کلاس بدتر. کل این رشته‌ی میراث یک چیزی‌ست شبیه به فیل در اتاق تاریک. 
اما این چند روز که اینطور متمرکز شده‌ام روی یک مطلب، تازه دارم مزه‌ی مطالعه و تحقیق را می‌چشم و منتظر روزی هستم که پایم را در بم بگذارم. 
۳- چند روز پیش این مملکت آلمان به شدت گرم شد. حالا این گرم که می‌گویم شما بگیر سی و پنج درجه در برلین. می‌دانم که در مقابل چهل و پنجاه درجه آنقدرها هم گرم نیست. اما من نازک نارنجی شده‌ام. تحمل آفتاب را ندارم. خلاصه اینکه در آن گرما و آفتاب دوربین فیلمبرداری و سه‌پایه‌ی خفن دانشگاه را بار کردیم (بار کردن به معنی واقعی کلمه. سه‌پایه در حالت بسته هم قد خودم بود) و رفتیم برلین برای فیلمبرداری. برای پروژه‌ی فیلممان رفتیم از یکی از ساختمانهای برلین که داستان جالبی دارد فیلمبرداری کردیم، حسابی آفتاب توی مغزمان خورد و در طول دو روز به اندازه‌ی یکماه از خودمان کار کشیدیم. اما فیلمبرداری از آن کارهاییست که وقتی دارم انجام می‌دهم زمان و خستگی نمی‌فهمم. دوربین را پیش دوستم گذاشتم و با سه پایه برگشتم به کوتبوس. نمی‌دانم این گرمای اخیر چه تاثیری روی جهش ژنتیکی پشه‌های کوتبوس داشت، ولی آن پنج دقیقه‌ای که منتظر اتوبوس بودم پوستم را کندند! اکثرا نیششان را مثل خنجر فرو کردند بالای مچ پایم، جایی که کفش تمام می‌شد! اما به این هم راضی نبودند و حتی از روی شلوار لی هم بدنم را گزیدند. فکر کردید بی‌خیال ایستاده بودم داشتم می‌گذاشتم از این خوان نعمت لذت ببرند؟ داشتم مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پریدم و می‌تکاندمشان. البته همه آماج این حملات بودند ولی فکر نمی‌کنم همه‌شان مثل من حساسیت بزنند و جای گزیدگی‌شان به اندازه‌ی گردو باد کند و بعد از چهار روز همچنان در حال عذاب و خارش پوست باشند و هیچ پماد و دارو و تجویز گیاهی‌ای برایشان اثر نکند. خلاصه اینکه خاطرات سفر در مناطق حارّه به یادم آورده شد. 
۴- موهایم فرفری و قرمز و خوشحالند. وقتی راه می‌روم بالا و پایین می‌پرند. بر خلاف من، موهایم گرما را دوست دارند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

شادی‌شان مبارک

تماشای شادی مردم از هر چیزی در این روز زیباتر است. این امید، این شادی، این احساس پیروزی، چیزی بود که مردم ما مدتها بود کم داشتند. لازم بود. وقتش بود. مثل یک بازی کامپیوتری که شخصیت بازی‌اش نیاز به انرژی اضافه داشت. برای این روز خوب جمعی و این روحیه‌ی جدید خوشحالم.
رای ندادم. حرف هم شنیدم، که برایم وضعیت داخل ایران مهم نیست. کسی که این حرف را می‌زد، خودش هم برای رای دادن نرفت. دلیل او با دلیل من فرق می‌کرد. من نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که پای صندوق بروم. اگر زمان را به عقب برگردانند هم نمی‌توانم پای صندوق بروم. یک جای دیگر است که درد می‌کند.
من رای ندادم، اما خوشحالم که دیگران این کار را انجام داده‌اند و این امید را در دلها زنده کردند. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

مادر خوبی برای شمعدانی‌ام نیستم

یک لحظه بیدار شدم و دیدم جایش لبه‌ی پنجره خالی‌ست. دوباره بیرون باد و طوفان بود. از جا جستم و با غصه از خانه زدم بیرون. باز هم افتاده بود پایین پنجره. گلهایش پخش شده بود روی زمین. صدایی از درونم به زبان آمد و گفت الهی بمیرم...بلندش کردم و ساقه‌ی دردمندش را نگاه کردم. نشکسته بود اما کج شده بود. آوردمش بالا، در حالی که بازهم صدای درونم را می‌شنیدم... الهی بمیرم... روزنامه پهن کردم و گذاشتمش روی روزنامه روی میز. گلدان جعفریهایم که خشک شده را آوردم تو تا از خاکش برای شمعدانی استفاده کنم. برایش غصه خوردم. توی گلدان خاک پر کردم و کمی آب دادم. برگهایش را تمیز کردم. برگهای خشک را کندم. اما طفلکم هنوز سر به زیر داشت. از من رنجیده بود. مراقبش نبودم. در طوفان محافظش نبودم. سقوط کرده بود. حالا می‌خواستم دوباره مثل روز اولش کنم...

پنجره‌ی آفتابی اروپا

در این روزهایی که همه از رأی دادن و رأی ندادن حرف می‌زدند، من به سفر رفتم. در فکر بودم که بهانه آوردن را تمام کنم. اگر واقعا می‌خواهم چند روزی از اینجا دور باشم باید شرایطش را فراهم کنم. پست قبلی را نوشتم و پاسخ مثبت گرفتم. به آتوسا و علی جواب دادم که راه می‌افتم و اگر تا هلند رسیدم پیشتان خواهم آمد. در واقع یکی از قوای محرک این سفر همین جوابهای مثبت بود، و دعوت ساده و صمیمی آتوسا به اینکه بیا اینجا، کاری به کارت نداریم. کوله را بستم و گفتم که در آن جهت راه می‌افتم. 
اما قوه‌ی محرک دیگر، لجبازی و خودرایی بود. با خودم عهد کردم این سفر را تنها با هیچهایک بروم و برگردم. اولین بار بود که می‌خواستم تنها هیچهایک کنم، اما به این تغییر نیاز داشتم. لازم بود آن آدم خودسر و لجباز را دوباره در خودم بیابم. با خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت. کوله برداشتم و صبح جمعه راه افتادم. 
سفر آسانی نبود. انتظار زیر آفتاب و طی مسافتهای طولانی، و وقت زیادی که بابت اینگونه سفر کردن گذاشتم خسته‌ام کرده. اما آدمهایی که دیدم، حرفهایی که شنیدم و تجربه‌ای که داشتم به همه‌ی این مشکلات می‌ارزید. لازم بود از لاک خودم بیرون بیایم تا در کنار آلمانی‌هایی که بی‌اعتنا از کنارم می‌گذشتند، به آلمانی‌های مهربانی بر بخورم که مسیر خودشان را دور می‌کردند تا من را به پمپ بنزین یا مسیر بهتری برای ادامه‌ي سفرم برسانند. لازم بود با ترکها و لهستانی‌ها هم‌صحبت شوم تا آلمان را از چشم آنها ببینم. لازم بود مهربانی هلندی‌ها را تجربه کنم.
سفر آسانی نبود. گاهی در یک پارکینگ تریلی در کنار اتوبان گیر می‌کردم و نمی‌دانستم قدم بعدی چه خواهد بود. گاهی باید یک کیلومتر پای پیاده در جنگل بی‌جنبش می‌رفتم تا به اولین زیر گذر اتوبان برسم. گاهی باید به روش کاملا غیرقانونی عرض اتوبان را می‌دویدم، اما بازهم می‌گویم که به همه‌ی خطرات و زحماتش می‌ارزید.
یک بار وقتی فهمیدم مسیر اشتباه آمده‌‌ام و در فکر بودم که باید چه کنم، خانمی آلمانی و خندان اتومبیلش را درست جلویم متوقف کرد و اشاره کرد بیا بالا. زمان دیگری خانم هنرمند هلندی سوارم کرد و پرسید کدام راننده‌ی بی‌فکری تو را اینطور کنار اتوبان پیاده کرده؟ یک جای دیگر، موقع خداحافظی، آقای مهربان آلمانی پیاده شد و برای توشه‌ی راهم موز و پرتقال به دستم داد، و زمانی دیگر وقتی از آقای راننده‌ی لهستانی که بدون رد و بدل شدن کلمه‌ای تا هانوفر مرا رسانده بود پرسیدم می‌توانم تا برلین همراهش بروم، با همه‌ی آرامشش لبخند زد و گفت نو پرابلم. بعد از این لحظه‌هاست که به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم اینها همان لحظه‌هاییست که گم کرده بودم. 
سفر همینش خوب است. اینکه آدم توی هجوم دوچرخه‌سوارهای یک شهر گم شود، یا در میان نرده‌ی وسط بزرگراه به این فکر کند که انسان بودن در میان اینهمه ماشین که با سرعت می‌گذرند چه معنایی دارد، یا اینکه از سرزمین ساختمانهای اداری در روز تعطیل سر در بیاورد و بهت زده احساس کند که به آخر دنیا رسیده و تنها موجود زنده‌ی روی زمین است. و تنها یکساعت بعد بیفتد توی یکی از دلنشین‌ترین مناطق قدیمی که روی صندلی کافه‌هایش، توی قایق‌های روی رودخانه‌اش، و در مسیر دوچرخه‌هایش آدم موج می‌زند. 
زیبایی‌های آلمان را دیدم. سرزمین وسیع سبز سبز. جنگل، مزرعه، مرتع، آنقدر در این مملکت باران می‌بارد که ذره‌ای خاک بدون سبزی دیده نمی‌شود. از روی پل مگدبورگ عبور کردیم، سیل منطقه را گرفته بود. تنها سرشاخه‌های درختها  از آب بیرون بود. از آنجا که گذشتیم، انگار مزرعه‌ای از توربینهای بادی کاشته بودند. توربینهای غول‌پیکر که با سرعت آرام و یکنواخت می‌چرخیدند. بعد مزرعه‌ای از صفحات انرژی خورشیدی، و بعد باز تا جایی که چشم یاری می‌کرد توربین بادی. چرخش یکنواخت و آهسته‌شان شبیه به اجرای مراسمی هماهنگ بود. در نزدیکی‌های دورتموند، رآکتورهای اتمی توی زمین کاشته شده‌اند. در تمام مسیر، آسمان آبی آبی‌ست. مرز آلمان و هلند هیچ نشانه‌ای ندارد. تنها پیغامی روی دستگاه تلفن همراه می‌گوید که از حالا باید چند چوق بیشتر پول تلفن و اینترنت بدهی. یک چیز دیگر که نظرم را جلب کرد هم عدم وجود تابلوهای تبلیغاتی در تمام طول مسیر بود. تنها جاده بود و سبزی و توربینهای عظیم. 
هلند زیباست. خانه‌هایش را که بلند کنی ازشان آب می‌چکد. اصلا انگار کل کشور روی آب غوطه‌ور است. اما من معماری مدرن شهرها را بسیار دوست دارم. همچنین قسمتهای قدیمی‌تر، با کوچه‌های تنگ و خانه‌هایی بدون پرده و نیمکتی جلوی در و گلدان گلدان گل. هلندی‌ها را هم دوست دارم، چون ظاهرشان خندان‌تر و خوش‌اخلاق‌تر از آلمانی‌هاست، و آدم با خیال راحت می‌تواند با آنها صحبت کند چون اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی می‌دانند. دیدم همین ارتباط برقرار کردن با مردم چقدر حالم را بهتر می‌کند. راستی اگر به آمستردام رفتید، در کنار دیدنی‌های توریستی و مناطق معروف هیجانی‌اش، به کتابخانه‌‌ی عمومی‌اش هم سر بزنید. یکی از بهترین فضاهای عمومی بود که تا بحال رفته‌ام. یک ردیف کتاب فارسی هم آنجا پیدا کردم، اما نه با چندان تنوع. 
هلندی‌ها به نظرم آدمهایی ملایم آمدند. آدمهایی که نه گرفتار درگیری‌های اجتماعی و سیاسی هستند، و نه در دام مصرف‌گرایی و پریشانی ناشی از آن افتاده‌اند. کسانی که در سرمای زمستان اروپا هم هنوز با دوچرخه به محل کارشان می‌روند برایم قابل احترامند. 
در مسیر رفت به مینا سر زدم، از وقتی از پیش ما رفته بود اصرار می‌کرد بروم پیشش تا از تنهایی در بیاید. آن‌شب هم تا دورتموند آمد تا مرا تا خانه‌اش همراهی کند. چه دردسرها که نکشیدیم! آخر، ساعت دوازده شب به خانه رسیدیم و تازه نشستیم به شام و گپ و خنده. انگار هنوز با هم همسایه‌ایم. 
بعد خانه‌ی آتوسا که همانطور که قول داده بی‌تکلف و آرامش‌بخش بود. خودشان آنقدر گرم هیجانات انتخابات بودند که دوست داشتم تمام روز بنشینم و تماشایشان کنم. گفتند نگهت می‌داریم تا جمعه برویم همینجا رأیت را بیندازی توی صندوق. گفتم شناسنامه‌ام در یک کشور است، پاسپورتم در یک کشور دیگر. حتی اگر هردویشان هم پیشم باشد دستم به رای دادن نمی‌رود. این تصمیم نه برای تحریم است نه مخالفت. تنها حس قلبی من است.
وقتی از خانه‌شان می‌رفتم، دلم برایشان، مثل کسانی که سالهاست می‌شناسمشان، تنگ شد. نمی‌دانم، شاید همیشه آرزو داشتم خواهری مثل آتوسا داشته باشم، مهربان و آرام. چقدر این آشنایی خوب بود. چقدر این سفر و این حرکت خوب بود. چقدر خوب که آن خود قدیمی و لجباز و نترس را پیدا کردم. حالا آرامم. نمی‌دانم تا چند هفته‌ی دیگر، چند ماه دیگر، اما می‌دانم که حالا مثل زمانی که از ایران برگشته بودم آرامم. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

آگهی وبلاگیانه

کسی در آلمان یا این کشورهای همسایه حوصله‌ی یک وبلاگنویس حوصله سر رفته را دارد؟ فردا، شنبه، یکشنبه. فرد مزبور دنبال یک جای آرام می‌گردد که بنشیند و با خودش خلوت کند. قول می‌دهد رختخوابش را مرتب کند و ظرفهای صبحانه را هم بشوید.
با تشکر
fergolita@gmail.com
(لطفا برای آرامش روح اجدادتان از فرستادن ایمیلهای تبلیغاتی و فورواردی به این آدرس جدا خودداری کنید!)

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

باران بهانه است

چند وقتی بود خوددرگیری‌هایم را توی وبلاگ نمی‌نوشتم. یا اگر می‌نوشتم اینجا نمی‌نوشتم. غروب بنفش که انبار همه‌ی سرگردانی‌ها و تشویش‌هایم بود از دیروز محتوایش مجرمانه تشخیص داده و مسدود شد. پنج ماه دیگر می‌توانستم تولد ده سالگی‌اش را بگیرم. فرم رفع فیلتر را پر کردم و فرستادم. جواب آمد که وبلاگ مورد نظر فیلتر نیست. احتمالا در این شلوغی‌های رسانه‌ای پیش از انتخابات اشتباه شده، والا مدتهاست که نه علاقه‌ای به حرفهای سیاسی دارم و نه این انتخابات به طور خاص برایم مهم است. اما از اینکه محل نق زدنهایم را مسدود کرده‌اند دلخورم.
دیروز در حین قدم زدن در خیابانهای آب‌گرفته‌ی شهر توی فکر فرو رفته بودم و به روزهای معمولی زندگیم در آلمان فکر می‌کردم. خیلی راحت نشسته‌ام در خانه، بی‌پولی را بهانه کرده‌ام و هیچ اشتیاقی به دیدن اروپا نشان نمی‌دهم. انگیزه‌ام را برای انجام هر کاری از دست داده‌ام. چند عکسی آپلود کردم، آنهم به اصرار خاله‌هایم. دلشان می‌خواهد ببینند ایران چه شکلی شده. مادرم روزی دوبار با اسکایپ تماس می‌گیرد. ماسک خوش‌اخلاقی به صورت می‌زنم و دکمه‌ی گفتگوی تصویری را می‌زنم. نگران است که سیل اخیر به شهر ما رسیده باشد. می‌گویم مادرجان، بادمجان بم آفت ندارد.
کلاس صبح در برلین برگزار می‌شد. توی رختخواب به قطره‌های آب باران که روی لبه‌ی پنجره چکه می‌کرد نگاه می‌کردم. به زحمت خودم را کندم و رفتم که صورت بشویم. لباسها را کف حمام انداختم و پشت پرده‌ی حمام پنهان شدم. آنقدر زیر دوش آب ماندم تا قطار رفت. این کلاس را بروم، نروم، چه فرقی می‌کند؟
کلی مطلب عقب افتاده برای نوشتن دارم. دستم به نوشتنشان نمی‌رود. دیگر حتی رویم نمی‌شود با معصومه سلام و احوالپرسی کنم. لیست کارهای ناتمام را کنار دستم به روز می‌کنم. چیزی از آن خط نمی‌خورد. تنها مطالب جدید اضافه می‌شوند. دلم هم مثل این آسمان خاکستری گرفته. می‌گویند این بارش بی‌سابقه بوده. اما نه. بارها شدیدتر و بلندتر از این گریسته‌ام. از نگاه کردن به آینه فرار می‌کنم. از دیدن آن صورت رنگ پریده و بی‌احساس فرار می‌کنم. شما نگران نباشید. هر چند وقت خوشی می‌زند زیر دلم. آن سئوال لعنتی می‌افتد به ذهنم. «که چی؟». همه‌ی زندگیم یکجا توی یک قطره جمع می‌شود و می‌افتد ته چاه. من شناورم. بی‌ترس. بی‌احساس. بی‌تفاوت...
 حتی شروع کارورزی در یک گروه مستندساز ایتالیایی حالم را خوب نکرده. از اینکه جلویشان نقش آدم علاقمند و هیجانزده را بازی کردم تا قبولم کنند حالم به هم می‌خورد. حالا رفته‌اند پاریس. می‌توانم به نقش بازی کردنم ادامه بدهم تا در سفرهای کاری بعدی همراهشان بروم. اینطور باشد بهانه‌ی خوبی هم برای رها کردن دانشگاه دارم. از نقشه چیدن خسته شده‌ام. کاش به جای همه‌ی اینها کسی پیدا می‌شد دست روی سرم می‌گذاشت و همه‌ی تیرگیهای فکرم را می‌گرفت.
یک چیزی کم است. یک اتفاقی باید بیفتد.