۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

سایه

ساعت یک شب. توی خیابانی خلوت، در کرویتسبرگ برلین، سایه‌ام می‌افتد روی دیوار. آدم دیگری توی این سایه است. آدمی خیلی خیلی آشنا اما فراموش شده در سالهای دور. در سایه‌ام، دخترکی شش ساله دارد راه می‌رود، با موهای چتری، با پیراهن سبز کمرنگ، گردن باریک و پاهایی که دویدن را دوست دارند.
دخترک توی سایه به این فکر نمی‌کند که آیا مسیر را اشتباه انتخاب کرده. با اطمینان قدم برمی‌دارد و موهای چتری‌اش توی باد می‌رقصند. 

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه

ویدئوی خیلی خوبی درباره‌ی تخریبهای هفته‌ی گذشته در بافت قدیم یزد روی وبسایت خبری میراث فرهنگی قرار گرفته. توصیه می‌کنم ببینید.

http://www.chn.ir/NSite/FullStory/Video/?Id=105556&Serv=5&SGr=36

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

برلین، برلین دوست داشتنی

برلین شهر پولدارها و آدمهای اهل تفاخر نیست. آنها را در باواریا پیدا کنید، نه اینطرفها. در واقع آنطرفی‌ها (ساکنان آلمان غربی سابق) حتی شکایت دارند که برلین حقش نیست که پایتخت یک غول صنعتی باشد. برلین مال آدمهای آسمان جل و سر به هواست، با آنهمه صدمه از جنگ، وجهه‌ی خوبی از آلمان نشان نمی‌دهد، نه مجتمع خرید قابل توجهی دارد و نه صنعت خاصی. حتی کارهای اداری کشور هم اغلب در شهرهای دیگر آلمان رسیدگی می‌شوند، پس برلین چرا پایتخت مانده، مگر این شهر چه دارد؟
برلین تنوع دارد. دنیایی‌ست از آدمهای جور واجور، با پیشینه‌های فرهنگی متفاوت، و تاریخی پر فراز و نشیب. شهر فقیری‌ست اما این پولدار نبودن و درگیر تجمل نبودن را دوست دارد. برلین جایی‌ست که خیلی از مهاجرها می‌توانند به آن بگویند خانه. شبیه خانه‌ی خودشان نیست، اما خانه‌ی جدیدی‌ست که در آن آنقدرها غریبی نمی‌کنند، چون سایر همشهری‌ها هم مثل خودشان هستند. برلین صمیمیت غریبی در خودش دارد. یک شهر سوسیالیست با ساختمانهای وصله پینه شده‌است، به عنوان پایتخت یک کشور سرمایه‌گرا، و همین چیزهاست که آنرا جذاب می‌کند. اینجا بیکاری هست، خانه پیدا نمی‌شود، و جمعیتش روز به روز در حال افزایش است. اما هر آلمانی که برلین را برای زندگی انتخاب کرده، آنرا با علاقه انتخاب کرده و نه از سر ناچاری. پس با خیال راحت روی نیمکتهای چوبی یک کافه که میزش بازیافت میزهای قدیمی چرخ خیاطی‌ست می‌نشیند، قهوه‌اش را می‌نوشد و سیگارش را می‌کشد. حساب اینکه در طول روز چند زبان مختلف به گوشش می‌رسد را هم از دست می‌دهد. 
برلین همچنین درختهای فراوان لیمو دارد که عطرشان آدم را مست می‌کند. یکمرتبه فضا آنقدر شاداب و دوست‌داشتنی می‌شود که باید توقف کرد و نفس عمیقی کشید تا این عطر را به همه‌ی سلولهای بدن رساند. بعد به این فکر کرد که بودن در برلین، آرزوی فراموش شده‌ی کدام روزهای گم‌شده در گذشته است؟

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

یک درخواست

سلام بر همگی

آقای شهرام شهریار نویسنده‌ی وبلاگ سفرنویس که در زمینه‌ی تحقیق و حفظ مکانهای تاریخی و میراث فرهنگی ایران فعالیت می‌کند در حال حاضر در تلاش است که راههای نجات خانه و باغ اتحادیه (خانه‌ی دایی‌جان ناپلئون یا خانه و باغ امین‌السلطان، که از بناهای دوران قاجار است) را پیدا کند و در این زمینه نیاز به کمک علاقمندان دارد. اگر در فیس‌بوک فعال هستید لطفا به صفحه‌ی خانه و باغ اتحادیه https://www.facebook.com/KhanehEtehadieh بروید و پرسشنامه‌ی تک سئوالی زیر را جواب بدهید. اگر دسترسی به فیس بوک ندارید می‌توانید به وبلاگ سفرنویس http://www.safarnevis.com مراجعه کنید و نظر خود را با ایشان در میان بگذارید. 

درباره کاربری آینده و چگونگی برگشت سرمایه در خانه و باغ اتحادیه واقع در خیابان فردوسی تهران چه پیشنهادی دارید؟
۱- موزه تئاتر
۲- خانه موزه معماران ایران
۳- دانشکده مرمت
۴- هتل یا مهمانسرا در اختیار بخش خصوصی
۵- هتل یا مهمانسرا در اختیار بخش دولتی
۶- خانه، باغ موزه
۷- ساختمان اصلی میراٍ فرهنگی و گردشگری
۸- شهرک سینمایی ساختمان شماره دو
۹- فرهنگشرای درون شهری
۱۰- خانه سینما
۱۱- خانه هنرمندان ساختمان شماره دو
۱۲- دانشکده تئاتر یا سینما
۱۳- دانشکده صدا و سیما
۱۴- هتل سنتی به همراه بازارچه سنتی تهران 

مطالب مربوط به خانه و باغ اتحادیه در وبلاگ سفر نویس:
معرفی خانه و باغ اتحادیه
http://www.safarnevis.com/?p=1487
خبرهای ناگوار از خانه اتحادیه
http://www.safarnevis.com/?p=5775

ممنون از همکاری شما

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

کلاس درس: گردشگری پایدار

توضیح: این مطلب رو با توجه به مطالب درسی این چند هفته‌ی دانشگاهمون می‌نویسم، هنوز به منابع ایرانی مراجعه نکردم و نمی‌دونم چه راه و روشی در ایران برنامه‌ریزی شده یا در پیش گرفته شده.


پایداری یا پایایی (sustainability) بحث داغ این روزها در جوامع پیشرفته‌ست. خیلی خیلی خلاصه بگم که پایداری یعنی طراحی روشی که در اون بین اجتماع، اقتصاد و محیط توازن برقرار می‌شه. حالا این یعنی چی؟ یعنی که مثلا اگر می‌خواید یک کارخونه تاسیس کنید، هم باید به عوارض زیست محیطی‌ش توجه کنید، هم به درآمدزایی‌ش و هم اینکه روی وضعیت اجتماعی منطقه چه تاثیری خواهد داشت. وقتی راجع به گردشگری حرف می‌زنیم این سه عامل نمود بیشتری دارن. حالا توضیح می‌دم.

وقتی یک مکان رو به عنوان جاذبه‌ی گردشگری معرفی می‌کنیم، معمولا به نکات جذاب منطقه توجه داریم و اینکه هر چه بیشتر این منطقه رو به دیگران بشناسونیم. در واقع می‌خوایم اونها رو به این سفر ترغیب کنیم و اینکه از این سفر راضی باشن. مثلا یه جنگل دست نخورده، یه دهکده‌ی زیبا و تاریخی که هنوز فرهنگ قدیمی خودش رو حفظ کرده، یه ساحل زیبا و آرام، یه سفر دریایی (مثل کروزها که این روزها تو کشورهای غربی جزو پرطرفدارترین انواع سفر هستن). اما هر منطقه مشکلات خودش رو داره. مثلا ابیانه رو مثال بزنیم که در فاصله‌ی مطلوبی از ابرشهر تهران قرار داره و تو ایام عید خیلی بیشتر از ظرفیتش مسافر می‌ره توش. جمعیت گردشگرها و نبود امکانات، مشکلات محیطی مثل صدمه به ابنیه‌ی تاریخی یا به محیط زیست منطقه از شکستن شاخه‌ی درخت گرفته تا له کردن چمن، آلودگی هوا و آلودگی صوتی بخاطر تردد اتومبیلها، نبود راهنما و امکاناتی که گردشگرها رو با تاریخ و فرهنگ محل آشنا کنه و غیره. مسائل دیگه‌ای هم وجود دارند که مسئولین گردشگری پایدار باید به اونها توجه کنند، مثلا اینکه چه مقدار درآمد شامل حال اهالی می‌شه. به این شکل که مشخص بشه هتلها و تورها از جمعیت محلی استفاده می‌کنند یا همه‌ی مدیران، کارکنان و دست‌اندرکاران از جای دیگه میان و از درآمدش چیزی به اهالی نمی‌رسه، صنایع دستی و سوغاتی که به گردشگرها فروخته می‌شه مال اهالی اون منطقه‌ست یا از جای دیگه‌ای وارد شده، آیا واسطه‌ای در کاره یا درآمد مستقیما به اهالی می‌رسه. در قسمت اجتماعی هم خیلی مسائل وجود دارند، از جمله اختلافات فرهنگی و این موضوع که مهمان به فرهنگ میزبان احترام نگذاره (مثلا عکاسی و فیلمبرداری همگانی از مراسم مذهبی)، یا یک سرمایه‌گذار خارج از اون اجتماع، بخشهایی از منطقه رو به ساختن هتل و تفریحگاهها اختصاص بده که برای اهالی منطقه اهمیت داره (مثلا در کشاورزی اختلال ایجاد کنه یا منبع آب منطقه رو تهدید کنه) و همچنین می‌شه از اختلاف طبقاتی بین مهمان و میزبان اسم برد که میزبان رو نسبت به موندن در محل زندگی‌ش دلسرد می‌کنه و غیره. مسائل جنبی‌ای هم با گردشگری پیش میان، مثلا خانواده‌ای بچه‌های خودش رو به بیگاری یا گدایی بفرسته چون گردشگرها احساس ترحم بیشتری نسبت به بچه‌ها دارن، یا اینکه بخشهایی از فرهنگ و مراسم منطقه‌ی میزبان بخاطر خوش‌آمد گردشگرها (که منبع درآمد اون منطقه هستند) عوض بشه.

خب. مشکلات همه‌جا هستن. قرار هم نیست که توریسم پایدار همه چیز رو از چنگ آژانسهای گردشگری و هتلدارها در بیاره و تحویل مردم منطقه بده. پیش میاد که اهالی منطقه امکانات گسترش گردشگری در منطقه‌ی خودشون رو ندارند، یا حتی به نحوه‌ی صحیح ساخت و ساز توجه ندارن و در عرض چندماه کل منطقه تبدیل به مجموعه هتل و رستوران می‌شه. مسئولیت گردشگری پایدار ایجاد توازن بین این عوامل مختلفه، و اینکه دست‌اندرکاران چم و خم راه رو یاد بگیرن، به قول معروف، ماهیگیری یاد بگیرن به جای اینکه هر روز ماهی بهشون تحویل داده بشه.

گردشگری پایدار در کشورهای غربی خیلی روی آموزش تاکید داره، ولی منظور تنها روشهای آموزشی متداول مثل مدرسه و دانشگاه و موسسات نیست. این روشها البته می‌تونن خیلی کمک کنن، اما نکته‌ای که اهمیت داره اینه که منابع این نکات آموزشی از کجا میان. خیلی مهمه که از اهالی منطقه برای جمع‌آوری اطلاعات استفاده بشه، مثلا ریش‌سفیدهای محل که بهترین روش تقسیم‌بندی و استفاده از آب رو تو مناطق کویری می‌دونن، یا ساختمون‌سازهایی که از مشکلات فاضلاب بخاطر ارتفاع و نوع زمین و شیب و غیره اطلاع دارن و غیره. خیلی مهمه که مشخص بشه ارزشهای یک منطقه برای اهالی‌ش چی هستن و چه روشهایی رو باید برای حفظ اون ارزشها به‌کار برد. اینکه اگر حضور گردشگرها به منطقه‌ای صدمه می‌زنه، راههایی برای جلوگیری از ورود گردشگر بیشتر از یه حد نصاب تعیین شده وجود داشته باشه، چون صدمات گردشگری می‌تونن جبران‌ناپذیر یا غیر قابل برگشت باشند.

اما ما به عنوان گردشگر چه کاری می‌تونیم انجام بدیم؟ به نظر من هر کدوم از ما که داریم به امید تجربه کردن یه جای خوب می‌ریم، باید در قبال اون منطقه، مردمش، فرهنگش و محیط زیستش احساس مسئولیت کنیم. مسلما توجه به محیط زیست، نریختن آشغال، نابود نکردن بافت گیاهی و صدمه نزدن به بناهای تاریخی اولین چیزهایی هستن که ذهنمون می‌رسن. بله، اما اینها لازمه‌ی رفتار درست در هر جامعه و مکانی هستند. ولی قدمهای بعدی برمی‌گردند به اینکه ما کمی تحقیق انجام بدیم و آگاهانه به سفر بریم. ما باید خودمون رو عادت بدیم که نسبت به فرهنگ و ارزشهای منطقه حساس باشیم و درباره‌شون یاد بگیریم. از محصولات محلی استفاده کنیم و به رستورانهای محلی بریم، از هتلهای کوچیکتر با مدیریت محلی استفاده کنیم، به جای اینکه به کمپانی‌های زنجیره‌ای بزرگ کمک کنیم. یا اگر از هتلهای زنجیره‌ای استفاده می‌کنیم تحقیق کنیم ببینیم اون هتل در بین لیست هتلهای پایا قرار داره یا نه، به این معنی که تا چه حد به اثرگذاری کمتر روی محیط زیست پایبند هستن (در خارج از ایران خیلی از هتلها دارند وارد این برنامه‌ی گردشگری پایدار می‌شن تا درباره‌ی سازگاری‌شون با محیط زیست تبلیغات کنند)، اصلا بفهمیم ساختمونی که ساخته شده چه وجهه‌ای توی منطقه داره، آیا اهالی از وجود اون ساختمون راضی هستند یا اینکه ناراحتند چون فلان ملک قدیمی و دارای ارزش تاریخی تخریب شده تا این ساختمون بالا بیاد.

همزمان یه نکته‌ی منفی تو کشورهای دیگه داره پیش اومده، و اونهم این که گردشگری پایدار داره به عنوان یک ابزار تبلیغاتی تمام توجهش رو معطوف به قشر مرفه گردشگری می‌کنه. از این عنوان داره مثل یه مارک و برند استفاده می‌شه، به همون روشی که استارباکس و مک‌دانلد رو جهانی کرد. اما واقعیت اینه که این برند بیانگر واقعیت نیست. هتلهای سنتی کشور ما، از نظر پایایی خیلی بهتر از هتلهای تازه‌ساز در سواحل دوبی هستن، حتی اگر دوبی بیشترین تبلیغ رو در زمینه‌ی گردشگری پایدار انجام بده (دوبی اینجا مثال فرضیه، هنوز روی تعهد هتلدارا روی گردشگری پایدار در اونجا مطالعه نکردم). باید توجه کرد که بحث گردشگری پایدار بحث خیلی جدیدیه و نباید با دیدن چند مارک تبلیغاتی که دارن به تاخت جلو می‌رن ناامید شد.

این چیزهایی که می‌گم شاید به ظاهر خیلی با توریسم در ایران فاصله داشته باشن ولی مسئله اینه که کشور ما با توجه به اینکه هنوز توریست زیادی نداره می‌تونه روی این قضیه برنامه ریزی کنه و فراموش نکنیم که این همه‌ش به عهده‌ی دولت نیست. این مسئولیت به گردن همه‌ی ماست. از اون سرمایه‌گذار که در فکر خریدن زمینه گرفته تا آژانسهای مسافرتی و گروههای راهنمای تور، تا من و شمای مسافر که مستقل سفر می‌کنیم، همه‌ی ما باید سهم خودمون رو در این بین پیدا کنیم و در انجامش کوشا باشیم.


۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یزد درد دارد... من هم...

خبرهایی که از تخریب بخشی از بافت قدیم یزد می‌آید، آن وعده‌های توسعه و شهرسازی که شهرداری می‌دهد، حرفهایی که سازمان میراث می‌زند و راه به جایی نمی‌برد، خانواده‌هایی که اعتراض می‌کنند و هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود، همه‌اش درد دارد.

میراثی که باید باعت افتخار ما باشد، باید روی حفظش و استفاده‌ی درست از آن سرمایه‌گذاری شود نه برای تخریبش. 

توسعه‌ای که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌آید. چهار هکتار در قلب بافت قدیم مثل سرطان می‌ماند، که به همین سادگی در قلب یزد نازنین می‌کارند. 

اگر هرجای دیگری بود هم درد داشت، اما یزد... یزد... یزد... 

...

یکی بود، یکی نبود...

یکی باید باشد، توی زندگی‌ام، که فقط باشد. ببینمش. با دیدنش لبخند بزنم. بخاطرش باشم، و زیبا باشم. یکی باید باشد که فکرم را به خودش مشغول کند، که اینقدر به خودم گیر ندهم، که اینقدر خودم را زیر ذره‌بین نگذارم، اینقدر خودم را جراحی نکنم، وقتی دید تیغ دستم گرفته‌ام نگاهی آرام به من بیاندازد، بگوید دفترچه‌ام را ندیده‌ای؟ از صبح نمی‌دانم کجا قایم شده. مرا بفرستد دنبال دفترچه‌ای که لای کتابش قایم کرده، تا سرم گرم شود، تا اینقدر نسبت به خودم بیرحم نباشم. تا یادم برود که هیچکس در زندگیم مرا مثل خودم شکنجه نمی‌دهد. یکی باید باشد که رنگ سفید را دوست داشته باشد، اهل خلوت کردن باشد، اهل سکوت باشد، اما باشد.

یکی باید باشد، که فقط باشم برایش. مرا که می‌بیند لبخند بزند. روبرویم بنشیند، استکان چای را توی دستش نگه دارد، چشمهایم رنگ چای را دنبال کند تا لبهای ساکت او . نگوید امروز چقدر گیر دادی به خودت. به رویم نیاورد که موهایم دارد می‌ریزد. نگوید اینهمه سال که زندگی کردی کجا را گرفتی. بگوید غروب را در کجا ببینیم؟ یکی باید باشد که هر چند وقت به من یادآوری کند رسیدن به آرزوهایم، آرزو نبود. به تحقق پیوست. یکی باید باشد، چنگال را در هندوانه فرو کند، بلندش کند، به طرف من بگیرد و بپرسد راستی، آرزوی بعدی چیست؟ یکی باید باشد که نگاهش که می‌کنم، آرزو کنم آرزویی نکنم که در آن تنها باشم.

یکی باید شکل آرزوهایم را عوض کند. 

۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

پراکنده گویی به سبک قدیمها

۱- خارج شدن بم از فهرست میراث در حال خطر یونسکو یکمرتبه مرا به این هیجان آورده که تمام کارهای دانشگاهم را روی بم متمرکز کنم. برای طرح گردشگری پایدار بم را انتخاب کردم که درباره‌ی راهکارهای بازگشت گردشگرها مقاله بنویسم. فرصت کوتاه بود و مقاله چیز خوبی از آب در نیامد، در حد نمره‌ی قبولی گرفتن، اما هر چه بیشتر می‌خوانم و بیشتر می‌نویسم بیشتر به این موضوع علاقمند می‌شوم، و البته بیشتر به غیر قابل اعتماد بودن منابع آنلاین پی می‌برم. همین که تاریخ ساخت ارگ بم در وبسایت میراث جهانی یونسکو دوره‌ی هخامنشیان بیان شده، در دائرة‌المعارف بریتانیکا دوره‌ی ساسانی‌ست، و در ویکیپیدیا برمی‌گردد به دوره‌ی اشکانیان خودش وضعیت این اطلاعات را روشن می‌کند. از طرفی فرصت کافی در اختیار نداشتم تا گوگل را زیر و رو کنم، اما نتوانستم هیچگونه آمار رسمی یا غیر رسمی، قابل اعتماد و یا ساختگی، درباره‌ی تعداد گردشگران بازدید کننده از ارگ بم در سالهای قبل و بعد از زلزله بدست بیاورم. آنوقت این استاد که بخش گردشگری پایدار را درس می‌داد و خیلی وقتها با حرفهایش مخالفت می‌کردم و زیر بار نمی‌رفت، اصرار داشت که راهکاری که ارائه می‌دهیم باید دقیق و با ارائه‌ی آمار باشد. گفتم چشم. می‌روم آمارش را برایت درمی‌آورم. فعلا این مقاله‌ی کلی را داشته باش تا بعد.
۲- برای درس منظر فرهنگی هم بم را انتخاب کرده‌ام و باید درباره‌ی برنامه‌ی مدیریت ریسک (بحران؟) مطالعه کنم و نتایج را در ارائه‌ی بیست دقیقه‌ای تحویل جماعت دانشجو بدهم. آخرین باری که یادم هست با این علاقه نشسته بودم پای مطلب درسی- تحقیقی، مقاله‌‌ی کارشناسی‌ام درباره‌ی مهاجرت بود که استادم امید می‌داد با آن به یک دانشگاه خوب پذیرفته می‌شوم. من هم که اهل درس خواندن نبودم، مقاله را گذاشتم توی کشو و به جایش رفتم سفر! بعد از این سر دنیا سر درآوردم، برای ادامه تحصیل در رشته‌ای پخش و پلا که بارها مرا به این سئوال وا داشته که چه دلیلی داشت خودم را دوباره گرفتار درس خواندن کنم؟ واقعا چه نتیجه‌ای از رفتن سر کلاسهای پرجمعیت با استادهایی که مثل کلاس اولی‌ها حضور و غیاب می‌کنند، درسهایی که مسلسل وار آنهم با لهجه‌ی آلمانی رویمان سرازیر می‌شود، و از حرفهای تکراری‌ مربوط به مراودات سیاسی که قوانین ناقص یونسکو را تبیین می‌کند عایدم می‌شود؟ کلا در این هشت ماه گذشته ارتباطی بین مطالبی که  تحصیلمان کردند(!) و ربطش به جامعه‌ی واقعی پیدا نمی‌کردم. در ظاهر همه چیز برمی‌گردد به میراث، اما هر کدام از کلاسها به سمت و سوی خودش می‌رود و استاد از کلاس بدتر. کل این رشته‌ی میراث یک چیزی‌ست شبیه به فیل در اتاق تاریک. 
اما این چند روز که اینطور متمرکز شده‌ام روی یک مطلب، تازه دارم مزه‌ی مطالعه و تحقیق را می‌چشم و منتظر روزی هستم که پایم را در بم بگذارم. 
۳- چند روز پیش این مملکت آلمان به شدت گرم شد. حالا این گرم که می‌گویم شما بگیر سی و پنج درجه در برلین. می‌دانم که در مقابل چهل و پنجاه درجه آنقدرها هم گرم نیست. اما من نازک نارنجی شده‌ام. تحمل آفتاب را ندارم. خلاصه اینکه در آن گرما و آفتاب دوربین فیلمبرداری و سه‌پایه‌ی خفن دانشگاه را بار کردیم (بار کردن به معنی واقعی کلمه. سه‌پایه در حالت بسته هم قد خودم بود) و رفتیم برلین برای فیلمبرداری. برای پروژه‌ی فیلممان رفتیم از یکی از ساختمانهای برلین که داستان جالبی دارد فیلمبرداری کردیم، حسابی آفتاب توی مغزمان خورد و در طول دو روز به اندازه‌ی یکماه از خودمان کار کشیدیم. اما فیلمبرداری از آن کارهاییست که وقتی دارم انجام می‌دهم زمان و خستگی نمی‌فهمم. دوربین را پیش دوستم گذاشتم و با سه پایه برگشتم به کوتبوس. نمی‌دانم این گرمای اخیر چه تاثیری روی جهش ژنتیکی پشه‌های کوتبوس داشت، ولی آن پنج دقیقه‌ای که منتظر اتوبوس بودم پوستم را کندند! اکثرا نیششان را مثل خنجر فرو کردند بالای مچ پایم، جایی که کفش تمام می‌شد! اما به این هم راضی نبودند و حتی از روی شلوار لی هم بدنم را گزیدند. فکر کردید بی‌خیال ایستاده بودم داشتم می‌گذاشتم از این خوان نعمت لذت ببرند؟ داشتم مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پریدم و می‌تکاندمشان. البته همه آماج این حملات بودند ولی فکر نمی‌کنم همه‌شان مثل من حساسیت بزنند و جای گزیدگی‌شان به اندازه‌ی گردو باد کند و بعد از چهار روز همچنان در حال عذاب و خارش پوست باشند و هیچ پماد و دارو و تجویز گیاهی‌ای برایشان اثر نکند. خلاصه اینکه خاطرات سفر در مناطق حارّه به یادم آورده شد. 
۴- موهایم فرفری و قرمز و خوشحالند. وقتی راه می‌روم بالا و پایین می‌پرند. بر خلاف من، موهایم گرما را دوست دارند.

۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

شادی‌شان مبارک

تماشای شادی مردم از هر چیزی در این روز زیباتر است. این امید، این شادی، این احساس پیروزی، چیزی بود که مردم ما مدتها بود کم داشتند. لازم بود. وقتش بود. مثل یک بازی کامپیوتری که شخصیت بازی‌اش نیاز به انرژی اضافه داشت. برای این روز خوب جمعی و این روحیه‌ی جدید خوشحالم.
رای ندادم. حرف هم شنیدم، که برایم وضعیت داخل ایران مهم نیست. کسی که این حرف را می‌زد، خودش هم برای رای دادن نرفت. دلیل او با دلیل من فرق می‌کرد. من نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که پای صندوق بروم. اگر زمان را به عقب برگردانند هم نمی‌توانم پای صندوق بروم. یک جای دیگر است که درد می‌کند.
من رای ندادم، اما خوشحالم که دیگران این کار را انجام داده‌اند و این امید را در دلها زنده کردند. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

مادر خوبی برای شمعدانی‌ام نیستم

یک لحظه بیدار شدم و دیدم جایش لبه‌ی پنجره خالی‌ست. دوباره بیرون باد و طوفان بود. از جا جستم و با غصه از خانه زدم بیرون. باز هم افتاده بود پایین پنجره. گلهایش پخش شده بود روی زمین. صدایی از درونم به زبان آمد و گفت الهی بمیرم...بلندش کردم و ساقه‌ی دردمندش را نگاه کردم. نشکسته بود اما کج شده بود. آوردمش بالا، در حالی که بازهم صدای درونم را می‌شنیدم... الهی بمیرم... روزنامه پهن کردم و گذاشتمش روی روزنامه روی میز. گلدان جعفریهایم که خشک شده را آوردم تو تا از خاکش برای شمعدانی استفاده کنم. برایش غصه خوردم. توی گلدان خاک پر کردم و کمی آب دادم. برگهایش را تمیز کردم. برگهای خشک را کندم. اما طفلکم هنوز سر به زیر داشت. از من رنجیده بود. مراقبش نبودم. در طوفان محافظش نبودم. سقوط کرده بود. حالا می‌خواستم دوباره مثل روز اولش کنم...

پنجره‌ی آفتابی اروپا

در این روزهایی که همه از رأی دادن و رأی ندادن حرف می‌زدند، من به سفر رفتم. در فکر بودم که بهانه آوردن را تمام کنم. اگر واقعا می‌خواهم چند روزی از اینجا دور باشم باید شرایطش را فراهم کنم. پست قبلی را نوشتم و پاسخ مثبت گرفتم. به آتوسا و علی جواب دادم که راه می‌افتم و اگر تا هلند رسیدم پیشتان خواهم آمد. در واقع یکی از قوای محرک این سفر همین جوابهای مثبت بود، و دعوت ساده و صمیمی آتوسا به اینکه بیا اینجا، کاری به کارت نداریم. کوله را بستم و گفتم که در آن جهت راه می‌افتم. 
اما قوه‌ی محرک دیگر، لجبازی و خودرایی بود. با خودم عهد کردم این سفر را تنها با هیچهایک بروم و برگردم. اولین بار بود که می‌خواستم تنها هیچهایک کنم، اما به این تغییر نیاز داشتم. لازم بود آن آدم خودسر و لجباز را دوباره در خودم بیابم. با خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت. کوله برداشتم و صبح جمعه راه افتادم. 
سفر آسانی نبود. انتظار زیر آفتاب و طی مسافتهای طولانی، و وقت زیادی که بابت اینگونه سفر کردن گذاشتم خسته‌ام کرده. اما آدمهایی که دیدم، حرفهایی که شنیدم و تجربه‌ای که داشتم به همه‌ی این مشکلات می‌ارزید. لازم بود از لاک خودم بیرون بیایم تا در کنار آلمانی‌هایی که بی‌اعتنا از کنارم می‌گذشتند، به آلمانی‌های مهربانی بر بخورم که مسیر خودشان را دور می‌کردند تا من را به پمپ بنزین یا مسیر بهتری برای ادامه‌ي سفرم برسانند. لازم بود با ترکها و لهستانی‌ها هم‌صحبت شوم تا آلمان را از چشم آنها ببینم. لازم بود مهربانی هلندی‌ها را تجربه کنم.
سفر آسانی نبود. گاهی در یک پارکینگ تریلی در کنار اتوبان گیر می‌کردم و نمی‌دانستم قدم بعدی چه خواهد بود. گاهی باید یک کیلومتر پای پیاده در جنگل بی‌جنبش می‌رفتم تا به اولین زیر گذر اتوبان برسم. گاهی باید به روش کاملا غیرقانونی عرض اتوبان را می‌دویدم، اما بازهم می‌گویم که به همه‌ی خطرات و زحماتش می‌ارزید.
یک بار وقتی فهمیدم مسیر اشتباه آمده‌‌ام و در فکر بودم که باید چه کنم، خانمی آلمانی و خندان اتومبیلش را درست جلویم متوقف کرد و اشاره کرد بیا بالا. زمان دیگری خانم هنرمند هلندی سوارم کرد و پرسید کدام راننده‌ی بی‌فکری تو را اینطور کنار اتوبان پیاده کرده؟ یک جای دیگر، موقع خداحافظی، آقای مهربان آلمانی پیاده شد و برای توشه‌ی راهم موز و پرتقال به دستم داد، و زمانی دیگر وقتی از آقای راننده‌ی لهستانی که بدون رد و بدل شدن کلمه‌ای تا هانوفر مرا رسانده بود پرسیدم می‌توانم تا برلین همراهش بروم، با همه‌ی آرامشش لبخند زد و گفت نو پرابلم. بعد از این لحظه‌هاست که به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم اینها همان لحظه‌هاییست که گم کرده بودم. 
سفر همینش خوب است. اینکه آدم توی هجوم دوچرخه‌سوارهای یک شهر گم شود، یا در میان نرده‌ی وسط بزرگراه به این فکر کند که انسان بودن در میان اینهمه ماشین که با سرعت می‌گذرند چه معنایی دارد، یا اینکه از سرزمین ساختمانهای اداری در روز تعطیل سر در بیاورد و بهت زده احساس کند که به آخر دنیا رسیده و تنها موجود زنده‌ی روی زمین است. و تنها یکساعت بعد بیفتد توی یکی از دلنشین‌ترین مناطق قدیمی که روی صندلی کافه‌هایش، توی قایق‌های روی رودخانه‌اش، و در مسیر دوچرخه‌هایش آدم موج می‌زند. 
زیبایی‌های آلمان را دیدم. سرزمین وسیع سبز سبز. جنگل، مزرعه، مرتع، آنقدر در این مملکت باران می‌بارد که ذره‌ای خاک بدون سبزی دیده نمی‌شود. از روی پل مگدبورگ عبور کردیم، سیل منطقه را گرفته بود. تنها سرشاخه‌های درختها  از آب بیرون بود. از آنجا که گذشتیم، انگار مزرعه‌ای از توربینهای بادی کاشته بودند. توربینهای غول‌پیکر که با سرعت آرام و یکنواخت می‌چرخیدند. بعد مزرعه‌ای از صفحات انرژی خورشیدی، و بعد باز تا جایی که چشم یاری می‌کرد توربین بادی. چرخش یکنواخت و آهسته‌شان شبیه به اجرای مراسمی هماهنگ بود. در نزدیکی‌های دورتموند، رآکتورهای اتمی توی زمین کاشته شده‌اند. در تمام مسیر، آسمان آبی آبی‌ست. مرز آلمان و هلند هیچ نشانه‌ای ندارد. تنها پیغامی روی دستگاه تلفن همراه می‌گوید که از حالا باید چند چوق بیشتر پول تلفن و اینترنت بدهی. یک چیز دیگر که نظرم را جلب کرد هم عدم وجود تابلوهای تبلیغاتی در تمام طول مسیر بود. تنها جاده بود و سبزی و توربینهای عظیم. 
هلند زیباست. خانه‌هایش را که بلند کنی ازشان آب می‌چکد. اصلا انگار کل کشور روی آب غوطه‌ور است. اما من معماری مدرن شهرها را بسیار دوست دارم. همچنین قسمتهای قدیمی‌تر، با کوچه‌های تنگ و خانه‌هایی بدون پرده و نیمکتی جلوی در و گلدان گلدان گل. هلندی‌ها را هم دوست دارم، چون ظاهرشان خندان‌تر و خوش‌اخلاق‌تر از آلمانی‌هاست، و آدم با خیال راحت می‌تواند با آنها صحبت کند چون اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی می‌دانند. دیدم همین ارتباط برقرار کردن با مردم چقدر حالم را بهتر می‌کند. راستی اگر به آمستردام رفتید، در کنار دیدنی‌های توریستی و مناطق معروف هیجانی‌اش، به کتابخانه‌‌ی عمومی‌اش هم سر بزنید. یکی از بهترین فضاهای عمومی بود که تا بحال رفته‌ام. یک ردیف کتاب فارسی هم آنجا پیدا کردم، اما نه با چندان تنوع. 
هلندی‌ها به نظرم آدمهایی ملایم آمدند. آدمهایی که نه گرفتار درگیری‌های اجتماعی و سیاسی هستند، و نه در دام مصرف‌گرایی و پریشانی ناشی از آن افتاده‌اند. کسانی که در سرمای زمستان اروپا هم هنوز با دوچرخه به محل کارشان می‌روند برایم قابل احترامند. 
در مسیر رفت به مینا سر زدم، از وقتی از پیش ما رفته بود اصرار می‌کرد بروم پیشش تا از تنهایی در بیاید. آن‌شب هم تا دورتموند آمد تا مرا تا خانه‌اش همراهی کند. چه دردسرها که نکشیدیم! آخر، ساعت دوازده شب به خانه رسیدیم و تازه نشستیم به شام و گپ و خنده. انگار هنوز با هم همسایه‌ایم. 
بعد خانه‌ی آتوسا که همانطور که قول داده بی‌تکلف و آرامش‌بخش بود. خودشان آنقدر گرم هیجانات انتخابات بودند که دوست داشتم تمام روز بنشینم و تماشایشان کنم. گفتند نگهت می‌داریم تا جمعه برویم همینجا رأیت را بیندازی توی صندوق. گفتم شناسنامه‌ام در یک کشور است، پاسپورتم در یک کشور دیگر. حتی اگر هردویشان هم پیشم باشد دستم به رای دادن نمی‌رود. این تصمیم نه برای تحریم است نه مخالفت. تنها حس قلبی من است.
وقتی از خانه‌شان می‌رفتم، دلم برایشان، مثل کسانی که سالهاست می‌شناسمشان، تنگ شد. نمی‌دانم، شاید همیشه آرزو داشتم خواهری مثل آتوسا داشته باشم، مهربان و آرام. چقدر این آشنایی خوب بود. چقدر این سفر و این حرکت خوب بود. چقدر خوب که آن خود قدیمی و لجباز و نترس را پیدا کردم. حالا آرامم. نمی‌دانم تا چند هفته‌ی دیگر، چند ماه دیگر، اما می‌دانم که حالا مثل زمانی که از ایران برگشته بودم آرامم. 

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

آگهی وبلاگیانه

کسی در آلمان یا این کشورهای همسایه حوصله‌ی یک وبلاگنویس حوصله سر رفته را دارد؟ فردا، شنبه، یکشنبه. فرد مزبور دنبال یک جای آرام می‌گردد که بنشیند و با خودش خلوت کند. قول می‌دهد رختخوابش را مرتب کند و ظرفهای صبحانه را هم بشوید.
با تشکر
fergolita@gmail.com
(لطفا برای آرامش روح اجدادتان از فرستادن ایمیلهای تبلیغاتی و فورواردی به این آدرس جدا خودداری کنید!)

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

باران بهانه است

چند وقتی بود خوددرگیری‌هایم را توی وبلاگ نمی‌نوشتم. یا اگر می‌نوشتم اینجا نمی‌نوشتم. غروب بنفش که انبار همه‌ی سرگردانی‌ها و تشویش‌هایم بود از دیروز محتوایش مجرمانه تشخیص داده و مسدود شد. پنج ماه دیگر می‌توانستم تولد ده سالگی‌اش را بگیرم. فرم رفع فیلتر را پر کردم و فرستادم. جواب آمد که وبلاگ مورد نظر فیلتر نیست. احتمالا در این شلوغی‌های رسانه‌ای پیش از انتخابات اشتباه شده، والا مدتهاست که نه علاقه‌ای به حرفهای سیاسی دارم و نه این انتخابات به طور خاص برایم مهم است. اما از اینکه محل نق زدنهایم را مسدود کرده‌اند دلخورم.
دیروز در حین قدم زدن در خیابانهای آب‌گرفته‌ی شهر توی فکر فرو رفته بودم و به روزهای معمولی زندگیم در آلمان فکر می‌کردم. خیلی راحت نشسته‌ام در خانه، بی‌پولی را بهانه کرده‌ام و هیچ اشتیاقی به دیدن اروپا نشان نمی‌دهم. انگیزه‌ام را برای انجام هر کاری از دست داده‌ام. چند عکسی آپلود کردم، آنهم به اصرار خاله‌هایم. دلشان می‌خواهد ببینند ایران چه شکلی شده. مادرم روزی دوبار با اسکایپ تماس می‌گیرد. ماسک خوش‌اخلاقی به صورت می‌زنم و دکمه‌ی گفتگوی تصویری را می‌زنم. نگران است که سیل اخیر به شهر ما رسیده باشد. می‌گویم مادرجان، بادمجان بم آفت ندارد.
کلاس صبح در برلین برگزار می‌شد. توی رختخواب به قطره‌های آب باران که روی لبه‌ی پنجره چکه می‌کرد نگاه می‌کردم. به زحمت خودم را کندم و رفتم که صورت بشویم. لباسها را کف حمام انداختم و پشت پرده‌ی حمام پنهان شدم. آنقدر زیر دوش آب ماندم تا قطار رفت. این کلاس را بروم، نروم، چه فرقی می‌کند؟
کلی مطلب عقب افتاده برای نوشتن دارم. دستم به نوشتنشان نمی‌رود. دیگر حتی رویم نمی‌شود با معصومه سلام و احوالپرسی کنم. لیست کارهای ناتمام را کنار دستم به روز می‌کنم. چیزی از آن خط نمی‌خورد. تنها مطالب جدید اضافه می‌شوند. دلم هم مثل این آسمان خاکستری گرفته. می‌گویند این بارش بی‌سابقه بوده. اما نه. بارها شدیدتر و بلندتر از این گریسته‌ام. از نگاه کردن به آینه فرار می‌کنم. از دیدن آن صورت رنگ پریده و بی‌احساس فرار می‌کنم. شما نگران نباشید. هر چند وقت خوشی می‌زند زیر دلم. آن سئوال لعنتی می‌افتد به ذهنم. «که چی؟». همه‌ی زندگیم یکجا توی یک قطره جمع می‌شود و می‌افتد ته چاه. من شناورم. بی‌ترس. بی‌احساس. بی‌تفاوت...
 حتی شروع کارورزی در یک گروه مستندساز ایتالیایی حالم را خوب نکرده. از اینکه جلویشان نقش آدم علاقمند و هیجانزده را بازی کردم تا قبولم کنند حالم به هم می‌خورد. حالا رفته‌اند پاریس. می‌توانم به نقش بازی کردنم ادامه بدهم تا در سفرهای کاری بعدی همراهشان بروم. اینطور باشد بهانه‌ی خوبی هم برای رها کردن دانشگاه دارم. از نقشه چیدن خسته شده‌ام. کاش به جای همه‌ی اینها کسی پیدا می‌شد دست روی سرم می‌گذاشت و همه‌ی تیرگیهای فکرم را می‌گرفت.
یک چیزی کم است. یک اتفاقی باید بیفتد. 

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

درد دلها را نباید عمومی کرد.

واقعیت بزرگی‌ست که من امریکا را دوست ندارم، و تقریبا هر روزی که بیرون از آن سرزمین هستم به خودم یادآوری می‌کنم که از این اتفاق خوشحالم. این حرف معنی‌اش این نیست که امریکا کشور به درد نخوری باشد، یا کسانی که آنجا را برای زندگی انتخاب کرده‌اند اشتباه کرده‌اند یا هر چیز دیگر. مسئله برمی‌گردد به سلیقه و ارزشهای شخصی هر کس. ارزشهای من، فضایی خارج از امریکا را می‌پسندد و این مسئله که موقعیتش را دارم تا محل زندگی‌ام را تعیین کنم خودش برمی‌گردد به امکانی که همین امریکا به من داد و آن گذرنامه‌ی جهان‌گشایش.

اما واقعیت دیگری هم هست، و آن‌هم این است که من، بدون تعصب یا خودشیفتگی، احساس تعلق و عشق شدیدی نسبت به ایران دارم. همین ایران که دوازده سال پیش ترکش کردم و با خودم گفتم دیگر به آن برنمی‌گردم. همین ایران که این‌روزها جز اعتراض و شکایت چیزی از آن بیرون نمی‌آید. همین ایران که در وبلاگ بی‌بی‌سی، منفورترین کشور جهان شده. این احساس تعلق دوباره هم برمی‌گردد به همان سلایق و ارزشها، و همان امریکا که به من کمک کرد تا خودم را و ایرانی که از آن گریزان بودم را باز بشناسم و باز عاشقش بشوم. به نظرم دوازده سال زندگی در خارج از ایران آنقدر چیزها به من آموخت که دوباره برای حضور در ایران آماده شوم. به من آموخت که با نگاه تازه‌ای همه چیز را ببینم، و مشکلاتش را به درستی پاسخ بگویم. 

این سفر اخیر که به ایران داشتم، دروازه‌ی جدیدی را در زندگی برایم گشود. از بودن در کنار آدمهایی که تا این سفر نمی‌شناختم احساس آرامش و رضایت خاطر کردم. از سفر رفتن، مهمان غریبه‌ها بودن و اعتماد کردن به مردم زیباترین نتیجه را گرفتم. حتی آخرین کسی که با اتومبیل شهرداری ما را تا مقصدمان رساند، برایم نشانه‌ی این بود که هنوز این مردم همدیگر را در خیابان می‌بینند و هنوز به همدیگر کمک می‌کنند. خوشحالم که در این سفر از تهران دور بودم. تهران، خانه بود، اما برای شناختن ایران باید از آن بیرون می‌رفتم. باید می‌رفتم و در لب جاده‌ها و در کوره‌راهها به امید توقف راننده‌ای در حال گذر می‌ایستادم تا درک می‌کردم، مردم سرزمینم هنوز بدون چشمداشت به هموطن خود کمک می‌کنند. کسانی که حتی مسیر حرکت خود را عوض می‌کردند تا ما را به مقصدمان برسانند کم نبودند. برای شناختن ایران باید می‌رفتم و در خانه‌ای در حال مرمت ساکن می‌شدم که کارگرهایش یاالله گویان از جلوی اتاقم عبور می‌کردند تا خاطر من از حضور بی‌خبرشان مکدر نشود. باید می‌رفتم و کوله‌پشتی و همه‌ی داراییم را به چند جوان غریبه در حال کشیدن قلیان می‌سپردم و پا به آبهای جنوب ایران می‌زدم تا اعتماد را دوباره تجربه کنم. باید می‌رفتم و اعتماد می‌کردم و جواب این اعتماد را می‌گرفتم.

امروز نه در ایرانم و نه در امریکا. اما می‌توانم بگویم کجا خانه است. کجا آشناست. کجا حرفهایش، صداهایش، هوایش، عشقش و همه چیزش آشناست. اگر کسی از ایران متنفر شده، من او را درک می‌کنم، اگر کسی از ایران ناامید شده، درکش می‌کنم، اگر کسی می‌خواهد از آنجا بگریزد، نمی‌خواهد برگردد، و می‌خواهد در کشوری دیگر آرامش پیدا کند، من کاملا حرفش را می‌فهمم، چون دوازده سال پیش در همین وضعیت بودم. اما به جرات می‌گویم که امروز می‌دانم خانه‌ام کجاست و برایم اهمیتی ندارد که دیگران چه قضاوت کنند. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

عید پاک

دیروز به دعوت آندرا، دوست رومانیایی‌ام به مهمانی عید پاک رومانیایی رفتم. قرار بود دوستانش هر کدام غذایی یا دسری درست کنند و بیاورند، من هم صبح شله زرد درست کردم و به همراه ظرف شله زرد گرم سوار قطار و راهی برلین شدم.
دوستان آندرا آدمهای دلنشینی بودند. اگرچه در میان حرفهایشان یکمرتبه هیجان‌زده می‌شدند و شروع به رومانیایی حرف زدن می‌کردند اما اوقاتمان به خوشی گذشت. خانه‌ی جدید آندرا خانه‌ای قدیمی با سقف بلند بود و ما در آشپزخانه‌ی بزرگ که مجهز به میز و نیمکت چوبی و قفسه‌های فراوان پر از ادویه و چای و کابینتهای قدیمی پر از بشقابهای جوراجور بود نشستیم و با امتحان کردن غذاهای مختلف از هر دری سخن گفتیم. البته محور صحبتها به تفاوت ایرانی‌ها، رومانیایی‌ها و آلمانی‌ها (که نماینده‌ای به نام توبیاس در جمع داشتند) می‌پرداخت. نتیجه‌ی اساسی مباحثات هم این بود که رومانیایی‌ها بیشتر شبیه به ما هستند تا شبیه به آلمانی‌ها. از بی‌نظمی و بی‌قانونی‌شان گرفته تا نشستن و از وضعیت دولت شکایت کردنشان.
از مراسم عید پاک هم تنها مراسم تخم‌مرغ شکنی اجرا شد که البته آندرا تخم مرغها را بسیار جالب و با استفاده از پوست پیاز و برگ رنگ آمیزی کرده بود. در مراسم تخم مرغ شکنی دو نفر هر کدام یک تخم مرغ به دست می‌گیرند. آن که تخم مرغ را بالا نگه داشته می‌گوید مسیح برگشته (البته یک جورهایی مثل اینکه بگوید به تو بشارت می‌دهم که مسیح نجات دهنده به زمین بازگشت) و فردی که تخم مرغ را پایین نگه داشته این حرف را تایید می‌کند (تایید می‌کنم که این کلام درست است) و تخم مرغ ها بر سر همدیگر کوبیده می‌شوند تا بشکنند. بعد این کار با ته تخم مرغ تکرار می‌شود. راستش نفهمیدم اگر تخم مرغی از این حادثه جان سالم به در برد مدال افتخاری نصیبش خواهد شد یا نه. به هر حال این هم از رسمهایی‌ست که تنها پیرترها انجام می‌دهند و جوانها تنها برای خوردن به مهمانی عید می‌روند. 
عکس از آندرا 
شله زرد من هم در مقابل کیک سیب و کیک میوه‌ی دوستان حرف زیادی برای گفتن نداشت اما حداقل رسالت تبلیغ برای غذاهای ایرانی را انجام داد، خصوصا تنها آلمانی جمع بسیار از ترکیب زعفران و گلاب در شله زرد خوشش آمده بود و متعجب بود که چرا این دو ماده اینقدر برای آلمانیا ناشناسند. 
پایان این روز با گردش در منطقه‌ی کرویتسر رقم خورد. در خیابانهای قدیمی و پرجمعیت قدم زدیم و مردم نشسته روی صندلی‌های تابستانه‌ی کافه‌ها و رستورانها را تماشا کردیم. در پارک هم جمعیت بزرگی از مردم گوناگون در حال گذراندن بعدازظهر تنبلانه زیر نور آفتاب بودند. دیدن اینهمه تنوع در اندازه‌ی وسیع خیلی دلنشین بود. با خودم فکر کردم قبل از رفتن از آلمان باید مدتی در برلین زندگی کنم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

گشت و گذاری در پتسدام

شهر پتسدام Potsdam، زمانی اقامتگاه پادشاهان پروس و از جمله فردریش دوم بود. در حال حاضر باغهای همین کاخها در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار دارند و باعث معروفیت این شهر شده. پتسدام در جنوب غربی برلین قرار دارد و رفتن به آن با قطار داخل شهری S7 و یا خطوط قطار بین شهری امکان‌پذیر است. 


زنگها برای چه کسی به صدا در می‌آیند

تابلوی یک نان‌پزی

جنبش گوسفند آبی ظاهرا جنبش تازه تاسیس در آلمان و اتحادیه‌ی اروپاست برای تبلیغ و تشویق به برابری انسانها و از گوسفندهای متحدالشکل آبی رنگ که شهر به شهر سفر می‌کنند تشکیل شده.
در پایان هر سفر یک گوسفند پیش شهردار آن شهر می‌ماند و باقی گوسفندها به سفر ادامه می‌دهند. 

ما بعد از تفکر به این نتیجه رسیدیم که پیام جنبش "همه‌مان گوسفند هستیم" باشد. 


در بخش قدیمی شهر
در همین مغازه‌ی خنزر پنزر فروشی تسبیح دور گردنم پاره شد و دانه‌هایش مثل بچه‌ خرگوش‌های بازیگوش به اینطرف و آنطرف جهیدند. صاحب مغازه چپ‌چپ نگاه می‌کرد که من زیر دست و پای مردم و زیر صندلی‌ها دنبال چه چیزی می‌گردم.
گورستان سربازان روس در هنگام اشغال آلمان بعد از جنگ دوم جهانی در Bassinplaz
جوانها برای دور هم جمع شدن و بازی در پارک جمع بودند.
ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و خواب بعدازظهر دل‌انگیزی را تجربه کردیم.
جوانی در حال بازی با توپ ماسه‌ای
یکی از ورودی‌های باغ سان‌سوسی
اینکه چرا این مجسمه به این شکل بود و مجسمه‌ی قرینه‌ی آن پوشش کامل داشت را نفهمیدم

ای ابرها بر سر من ببارید!
نمای جلوی کاخ سان‌سوسی

کاخ سا‌ن‌سوسی
این را اضافه کنم که این ساختمان از بیرون هیچ ابهت خاصی نداشت و حدس می‌زنم به عنوان یک کاخ ییلاقی مورد استفاده قرار می‌گرفت.
فضای داخل کاخ تا قبل از رسیدن ما تعطیل شده بود اما ظاهرا تالار مرمر زیبایی در آن قرار دارد.


از این ساختمانها در آلمان پیدا می‌شود ولی نه به وفور
این بخشی از کلیسای کاتولیک رومی در باغ سان‌سوسی‌ست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

دهکده المپیک برلین

یکشنبه‌ی گذشته به دهکده المپیک شهر برلین رفتیم. برای یکی از پروژه‌هایمان رفتیم که خوب براندازش کنیم، حرفهای راهنما را هم گوش کنیم که البته چون آلمانی بود من جز چهار پنج کلمه از آن نفهمیدم، اما پرداخت هزینه برای راهنما یک فایده‌ی خیلی مهم داشت و آنهم امکان حضور در ساختمانها بود که به طور معمول دربشان قفل است.
مجموعه‌ی ورزشی مذکور که برای بازیهای جنجالی المپیک سال ۱۹۳۶ مورد استفاده قرار گرفته بود و بعد از جنگ به پایگاه نظامی روسها تبدیل شد، در حال حاضر مکان دورافتاده و نیمه‌ویرانی‌ست که آلمانها ظاهرا درباره‌اش احساس تعلق خاصی ندارند و چون کلا از هر چیز که خاطره‌ی هیتلر را زنده کند فراری هستند، وجود این مکان را کاملا نادیده گرفته به آن بی‌اعتنا هستند. دور محوطه‌ی بزرگ، سیم خاردار و یا توری‌های سیمی کشیده شده و تنها راه ورود پرداخت دو یورو در دروازه‌ی اصلی‌ست که اگر کسی بخواهد در تور ساعت ۱۲ یا ۳ بعد از ظهر روز شنبه یا یکشنبه و ساعت ۱۱ روزهای هفته شرکت کند هزینه‌اش پنج یورو می‌شود. از وضعیت رقت‌انگیزی که مجموعه به آن دچار شده می‌شود فهمید خیلی تمایل به نگه‌داشتنش ندارند و در حال حاضر به عنوان آیینه‌ی عبرت از این مکان استفاده می‌کنند.
برای رسیدن به این مکان سوار قطار منطقه‌ای شماره چهار به مقصد Rathenow شدیم که سر هر ساعت از هاپت بانهوف یا ایستگاه مرکزی برلین حرکت می‌کند. تا ایستگاه Elstal حدود بیست و پنج دقیقه راه است و بعد از یک پیاده روی بیست دقیقه‌ای در دهکده‌ی آرام الستال می‌شود ورودی دهکده‌ی المپیک را دید. 
تور از ساختمان مخصوص ورزشهای سالنی شروع می‌شود. آقای راهنما روی ماکت مجموعه که در وسط این سالن قرار دارد سخنرانی طولانی‌ای می‌کند و من چون آلمانی نمی‌فهمم خودم را به عکاسی مشغول می‌کنم. پنج حلقه‌ی المپیک اینجا قرار دارند، همچنین خرک حلقه‌ی زهوار در رفته‌ای که در نور آفتاب می‌درخشد.






شیشه‌های پنجره‌ها دو جورند. یا مات که مربوط به همان سال سی و شش می‌شوند و یا معمولی که مربوط به دوران بازسازی هستند. از وسواس آلمانی‌ها در مخلوط نکردن بافت قدیم و جدید در ساختمانها گفته بودم، یادتان که هست؟ این هم مربوط به همان وسواس عجیب و غریبشان می‌شود. به هر حال تصویر زیبایی‌ست و مرا به خودش مشغول می‌کند.



تماشای بروشورهای المپیک هم جالب است. در حالی که هیتلر هنوز خیالات جنگ‌پرورانه‌اش را آشکار نکرده، علامت اس‌اس روی بیشتر بروشورها به چشم می‌خورد. در عکسهای کتابها هم مردم در زیر پرچم‌های اس‌اس رژه می‌روند و از قدرتی که آلمان به هم زده مغرورند. چه می‌دانستند که بعد چه بلایی سر دنیا خواهند آورد؟




یک نکته‌ی جالب این است که شکل دهکده‌ی المپیک به شکل کشور آلمان طراحی شده بود و ساختمانها هم طوری هوشمندانه طراحی و تنظیم شده بودند که وضعیت جغرافیایی هر منطقه را نشان بدهد. یک ساختمان عدسی شکل هم به عنوان غذاخوری تهیه شده بود که هر ملیت بتواند برای خودش آشپزخانه داشته باشد ولی به جز آشپزها کسی اجازه‌ی ورود به محوطه‌ی داخل عدسی را نداشته. این ساختمان طوری طراحی شده بود که بعدها بتواند به عنوان بیمارستان مورد استفاده قرار بگیرد که البته چنین اتفاقی هم افتاد.

گوشه‌ای داخلی از ساختمان عدسی شکل
سالن غذاخوری ایتالیایی‌ها
تصویری از تیم المپیک ایتالیایی در همان سالن
 ساختمانی هم به نام ساختمان هیندنبرگ وجود دارد که یحتمل با بالن معروف هیندنبرگ مربوط است و از این ساختمان به عنوان مرکز فرهنگی (پخش بازیها توسط رادیو تلوزیون و غیره) استفاده می‌شد. در بالای پلکان ساختمان می‌شود تصویری از سربازان را دید که به دستور هیتلر روی دیوار حکاکی شده‌اند و به قولی اولین بارقه‌های جنگ را می‌شد در این تصویر دید. بعد از جنگ، در پشت همین دیوار، یعنی در واقع دیوار روبروی سن تئاتر تصویری از لنین نقاشی شد که هنوز هم هست.



استخر مجموعه شاید جالب‌ترین قسمت برای من بود. ساختمان استخر بعد از جنگ مورد استفاده بود و پنجره‌های بزرگش یکجور حس خوب به آدم می‌دهد. رنگ دیوارها ریخته و یک کهنگی دلچسبی به ساختمان داده. آدم می‌تواند در طبقه‌ی دوم بایستد و به فضای استخر نگاه کند و سر و صدا و شلپ شلپ آب را تصور کند.




تعداد زیادی از ساختمانهایی که برای اقامت ورزشکاران ساخته شده بود در دوران پس از جنگ ویران شد، چون قانون به مردم اجازه داده بود از مصالح آن برای تعمیرات ساختمان خود استفاده کنند و در واقع کل ساختمان به غارت رفته و تنها پایه‌ای از آنها به جا مانده که عجیب و جالب بود.


تعدادی ساختمان (از نوع بلوکهای پیش‌ساخته‌ی رژیم کمونیستی) در محوطه دیده می‌شوند که مربوط به سال ۱۹۸۸ هستند. جالب است. یکسال قبل از فروپاشی دیوار برلین. و البته این ساختمانهای متروکه جزو ویران‌ترین بناهای مجموعه به شمار می‌روند و در بیست سال گذشته هیچ محبتی ندیده‌اند.
نکته‌ی جالب دیگری درباره‌ی این دوره مسابقات المپیک وجود دارد و آن نسبت ورزشکاران زن و ورزشکاران مرد شرکت‌کننده در بازیهاست. به ازای چهار هزار و اندی ورزشکار مرد، تنها پانصد ورزشکار زن اجازه‌ی ورود به صحنه‌ی رقابتها را داشتند، تازه به این زنها اجازه‌ی تمرین داده نمی‌شد و در عوض تمهیداتی اتخاذ شده بود که آنها را به انجام کارهای دستی مشغول کند، حتی کمپانی سینگر تعداد زیادی چرخ خیاطی در اختیار مجموعه‌ی المپیک قرار داده بود تا خانمها در طول اقامتشان به شغل شریف دوزندگی بپردازند و وظایف خطیر خانه‌داری یادشان نرود!
یک موضوع دیگر، عدم وجود جایگاه برای تماشاچی‌هاست. نمی‌دانم المپیک‌های قبلی هم همینطور بوده‌اند و یا تنها در سالنهای این المپیک جایی برای نشستن تماشاچی‌ها اختصاص داده نشده بود. 
خب. سخن کوتاه می‌کنم و به تماشای چند عکسی دیگر دعوتتان می‌کنم.

از ساختمانهایی که جان سالم به‌در بردند

پنجره‌ها با بلوک سیمانی مسدود شده‌اند

یکی از راهروهای جنبی در ساختمان هیندنبرگ

پلکان سمت راست ساختمان هیندنبرگ

اقامتگاه ورزشکاران که کم و بیش سالم مانده‌اند

شیشه‌های رنگی و تخته‌ی بسکتبال.
تابلوهای ایستاده در پشت صحنه پوستر المپیکهای گوناگون را به نمایش گذاشته‌اند.