۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

استان سمنان. آذر ۹۲



- کاش می‌شد برویم کردستان
- الان که سرد است، یخ می‌زنیم!
- کجا برویم؟
- برویم راه آهن. ببینیم قطارها کجا می‌روند.
تازه چند روز بود که از خوزستان برگشته بودیم اما هنوز در سرمان هوای سفر بود. وارد سالن راه‌آهن شدیم و موج جمعیت متعجبمان کرد. عده‌ی زیادی با لباس پاکستانی، با چمدان و کیف و ساک کف سالن نشسته بودند و به جز آنها عده‌ی بسیاری مسافرهای جوان در گروههای بزرگ ایستاده بودند. روی تابلو مسیر حرکت قطارها را نگاه کردیم، مشهد، کرمان، تبریز. روی نیمکت نشستیم و درباره‌ی مقاصدی که دوست داریم برویم بحث کردیم. سردی هوا یک موضوع بود، نزدیک بودن مقصد موضوعی دیگر. گفتم چرا نمی‌رویم سمنان؟ من همیشه دوست داشتم سنگسر و شهمیرزاد را ببینم. یا اصلا دامغان. عمه همیشه از سفرهای پدربزرگ به دامغان تعریف می‌کند، سفرهایی که پدربزرگ برای خرید اجناس مغازه‌اش انجام می‌داد، اما همیشه در کنارش به سینما و تئاترهای محلی سر می‌زد. برویم بازار قدیمی‌اش را ببینیم. می‌خواهم از پدربزرگ یاد کنم.
- چطور باید به دامغان برویم؟ قطار دارد؟ به نقشه‌مان نگاه کردیم. قطار مشهد از دامغان می‌گذرد. با هیجان به طبقه‌ی بالا رفتیم و از خانم بلیط فروش پرسیدیم
- قطار مشهد جا دارد؟
- قطار پردیس حرکت کرده، اما در سالن اتوبوسی قطار بعدی جا هست.
- ساعت چند حرکت می‌کند؟
- ساعت ده شب، انشالله برود و خیال ما را راحت کند!
- تا دامغان بلیطش چقدر می‌شود؟
- برای دامغان بلیط جداگانه نداریم. باید بلیط مشهد بخرید و دامغان پیاده شوید
- اما این که انصاف نیست. ما وسط راه پیاده می‌شویم
- خود دانید. بلیط مشهد دوازده تومان است. بلیط برای دامغان نداریم.         با نیم‌نگاهی از رضایت به همدیگر نگاه کردیم. دوازده هزار تومان قیمت معقولی بود. اگرچه قطار اتوبوسی راحت‌ترین راه سفر کردن نیست، اما برای ما که تجربه‌ی سفرهای سخت و مملو از خاطره را داشتیم هیچ چیز مشکل به نظر نمی‌آمد.
- دوتا بلیط بدهید لطفا
- به نام...
اسمها را گفتیم. مبلغ را پرداخت کردیم و به سالن انتظار برگشتیم و درباره‌ی اینکه تا دامغان برویم یا مسیرمان را طولانی‌تر کنیم گفتمان کردیم! طبیعی‌ست، قطاری که تا مشهد می‌رود، از شهرهای جذاب دیگری نیز می‌گذرد. دلم می‌خواست حالا که بلیط را در دست داشتیم به نیشابور برویم، اما با احتساب مسافت طولانی از این هوس دست کشیده به شهرهای نزدیکتر در مسیر راه‌آهن راضی شدم. تصمیم گرفتیم ببینیم چه ساعتی به دامغان می‌رسیم. اگر هنوز شب بود، تا شاهرود می‌رفتیم.
وقتی از بلندگو اعلام شد که قطار به مقصد مشهد در ایستگاه است، متوجه مطلبی شدم.
- آخ! کارت ملّی همراهم نیست!
- مطمئنی؟
- گذاشته بودمش توی آن یکی کیفم. کارت ندارم.
- کارت دیگری همراهت نیست؟
- کارت کتابخانه!
- عیب ندارد. قبول می‌کنند.          طبیعتا به این حرف اعتماد نداشتم، اما متوجه شدم مامورین راه‌آهن آنقدر از جمعیت پاکستانی دردسر کشیده بودن که تنها می‌خواستند این جمعیت بروند مشهد و دیگر اثری از آنها در ایستگاه نباشد! این شد که خانم مامور حتی از من کارت شناسایی نخواست، بلیطم را مهر زد و به دستم داد. خب. این مشکل هم حل شد!
قطار تهران مشهد، از اجداد کهنسال قطارهایی بود که در آلمان سوار می‌شدم. همان سالنها، همان تابلوهای اطلاع‌رسانی و همان روکش چهارخانه و آبی‌رنگ صندلی‌ها. سوار شدن به این قطار که فضای شرق آلمان در زمان حکومت کمونیستی را تداعی می‌کرد، در کنار آنهمه مسافر غیر ایرانی، مثل یک خواب عجیب بود. صندلی‌مان را پیدا کردیم و نشستیم. روی صندلی روبرویمان آقایی افغان نشسته بود، و روی صندلی‌های کناری مان، یک گروه چهارنفره از کارکنان یک شرکت. انگار تنگ بودن فضا باعث صمیمیت بیشتر شده بود، و شرایط سخت، داشت صبر و تحملمان را می‌سنجید. مامور قطار برای چک کردن بلیط آمد.
- شما کجا پیاده می‌شوید؟
- هنوز نمی‌دانیم.
- نمی‌دانید؟ بلیط که دارید؟         بلیطها را به دستش دادیم.
- چه ساعتی به دامغان می‌رسیم؟
- سه صبح
- شاهرود چطور؟
- حدود پنج.
‫-‬ نیشابور؟
‫-‬ ظهر انشالله.
- پس ما احتمالا شاهرود پیاده می‌شویم.         مامور بلیطها را سوراخ کرد و به دستمان داد. مسافرهای کنار دستمان ما را راهنمایی می‌کردند که قطار چه ساعتی به کجا خواهد رسید. مسافر دیگری که ساک و اسبابش را حمل می‌کرد گفت انتهای قطار خالی‌ست. بروید روی صندلی‌های سه نفره جا بگیرید که بتوانید راحت بخوابید. مسافر دیگری گفت می‌توانید بروید، اما مامور قطار می‌آید جریمه‌تان می‌کند. عده‌ای از مسافرها رفتند و برگشتند. از گروه چهارنفره کنار دست ما، دونفرشان جای دیگری پیدا کردند و دونفر دیگر برای خواب راه حل پیدا کردند. هر کدام روی یک ردیف صندلی می‌خوابید و پاهایش را روی ردیف صندلی روبرو که همکارش نشسته بود دراز می‌کرد. برای ما چنین امکانی وجود نداشت چون صندلی روبرویمان خالی نبود. آقای افغان شال توری روی خودش پهن کرد، بعد روی تلفن همراهش موسیقی افغانی روشن کرد و خوابید. فضای اطرافمان، با همه‌ی سختی‌هایش، رنگ و ترکیب خاصی داشت. چیزی که در رویدادهای روزمره اتفاق نمی‌افتاد. بالاخره ما هم روی صندلی خوابمان گرفت و قطار ما را به شرق می‌برد.
در ایستگاههای بین راه، متوجه شدیم که هیچکدام از مامورین قطار در دسترس نیستند. تابلوی ایستگاهها در تاریکی و از واگن ما پیدا نبود و اصلا نمی‌دانستیم کجا هستیم. اما مسافرهای کنار دست ما این مسیر را خوب می‌شناختند و وقتی به شاهرود نزدیک می‌شدیم به ما اطلاع دادند. بلند شدیم، وسایلمان را جمع کردیم و لباسهای گرم پوشیدیم. وقتی در ایستگاه شاهرود پیاده شدیم هوا هنوز تاریک بود. دستشویی و نمازخانه درست جلوی ما بود. وقتی به نمازخانه رفتیم، آقایی جلوی بخاری اتاق نشسته بود. گفت هنوز اذان نگفته‌اند. بعد به من اشاره کرد.
- زنانه آنطرف پرده است.       وسایلمان را به عقب اتاق بزرگ بردیم و هرکداممان یکطرف پرده نشستیم. لپتاپم را باز کردم تا کتاب لونلی پلنت را باز کنم و درباره‌ی شاهرود اطلاعات کسب کنم. بلندگو اعلام کرد قطار مشهد برای نماز همین‌جا توقف خواهد داشت و به زودی نمازخانه مملو از جمعیت شد. او نماز می‌خواند و من در حال خواندن فایل کتاب لونلی پلنت متوجه شدم که نزدیک به بسطام هستیم و باید به این شهر سر می‌زدیم. نام مکانهای دیدنی را فهرست برداری کردم. بعد از خلوت شدن سالن نمازخانه و حرکت قطار، تصمیم گرفتیم تا روشن شدن هوا همانجا جلوی بخاری بخوابیم. قطار دیگری توقف کرد و نمازخانه بازهم پر از جمعیت شد. اما من زیر شال بزرگ ترکمنم پنهان شده بودم و قصد بلند شدن از جایم را نداشتم. بالاخره مسئول نمازخانه به سراغمان آمد و بیدارمان کرد. گفت آفتاب طلوع کرده و باید درب نمازخانه را ببندد. به سالن ایستگاه رفتیم و بعد از دقایقی خواب از سرمان پرید. هنوز خیلی زود بود و حتی تاکسی‌ای در محوطه‌ی ایستگاه نبود. خیابانی که از این ایستگاه به سمت خیابان اصلی کشیده شده بود مرا به یاد خیابان مشابهی جلوی ایستگاه قطار اندیمشک می‌انداخت. مثل همیشه با روحیه و سرحال بودیم و از اولین خانمی که در خیابان دیدیم پرسیدیم تا مرکز شهر چقدر راه است. گفت باید تاکسی بگیرید. دور است. تشکر کردیم و قدم‌زنان ادامه دادیم تا اولین اتومبیل جلویمان ظاهر شد، برایش دست تکان دادیم و برایمان توقف کرد. در مسیری که به مرکز شهر می‌رفتیم، به خیابانهای شهر در فضای پاییزی نگاه می‌کردیم و از تماشای درختهای چنار که در راستای خیابان صف کشیده بودند لذت می‌بردیم. این تصویر بسیار به تصویر صبحگاهی خیابان ولیعصر تهران در خاطرات کودکی من شباهت داشت، خیابانهایی خلوت با صف چنار ها و هوایی بس لطیف. مرکز شهر شاهرود در آن ساعت صبح جمعه، به خلوتی ایستگاه قطارش بود. از عابری پرسیدیم چطور می‌توانیم به بسطام برویم. به ما آدرس ایستگاه را داد. پرسیدیم کجا می‌توانیم اغذیه فروشی پیدا کنیم؟ آدرس آن را هم داد. در مسیر از جلوی ورودی بازار عبور کردیم. پرچمهای سیاهی که به مناسبت ماه محرم در فضای خالی بازار آویزان بود آن فضا را پر ابهت و در عین حال پر راز و رمز می‌کرد. در یافتن محلی که باز باشد تا بشود چیزی برای صبحانه خرید چندان موفق نبودیم و عاقبت از طباخی سر درآوردیم.
بازار شاهرود در سحرگاه

بعد از صرف چند فقره پاچه و بناگوش به سمت ایستگاه بسطام رفتیم و سوار تاکسی شدیم. کرایه از شاهرود تا بسطام تنها پانصد تومان بود! با احتساب اینکه در تهران با این مقدار کرایه چه مسافت کوتاهی را بشود طی کرد احساس پادشاهی می‌کردیم! منطقی نبود که زمان را از دست بدهیم پس به راننده گفتیم کرایه‌ی کامل را می‌دهیم و حرکت کند.
بسطام زیبا و سحرانگیز در انتظارمان بود. تاکسی جلوی مجموعه‌ی بایزید بسطامی توقف کرد و راننده گفت اینجا آخر خط است. اما اینجا برای ما اول راه بود. مدتی را به گشت‌زنی در بیرون مجموعه و تماشای نمای ساختمانهای آن پرداختیم، بعد وارد شدیم. بناهای زیبا و بلند که اثر زمان رویشان مانده بود، رنگ فیروزه‌ای گنبدهای مخروطی شکل، و مقبره‌ی بایزید بسطامی که بدون هیچ تکلف و آرایشی در گوشه‌ای از حیاط قرار گرفته بود و حتی به سایه‌بان کوتاه هم راضی نبود، ما را به وجد می‌آورد. کفشها را از پا کنده به داخل محفظه‌ی کوچک که مدفن بایزید در آن قرار داشت رفتیم. جا برای حرکت نبود. باید مودب در خدمت بایزید می‌نشستیم و آن حضور سحرآمیز را با روح تجربه می‌کردیم. محفظه‌ی شیشه‌ای که سایه بان سنگ مرمر نقش برجسته بود، با ترمه‌ی قرمز رنگی پوشیده شده بود، داخل شیشه مملو از اسکناس بود. این ارتباط تنگاتنگ بین پول و اعتقاد همیشه برایم جالب و سئوال برانگیز است.
یکی از گنبدهای رک مجموعه

مقبره بایزید بسطامی

سنگ نوشته‌ی مقبره

ساختمان بزرگ این محوطه امامزاده محمد است که تزیینات زیبای سقف حرمش، مرا به یاد سقف زیبای ورودی کاخ چهلستون اصفهان می‌انداخت. قسمتی که حرم را به مسجد متصل می‌کرد قبلا حیاط روباز بوده و بعدا مسقف شده. درب چوبی کنده‌کاری شده‌ و بسیار قدیمی مسجد که به این حیاط باز می‌شده پشت شیشه محافظت می‌شود و اگر دقت نمی‌کردیم از دیدمان پنهان می‌ماند. بخش زنانه‌ی مسجد از داخل حرم عبور می‌کند، نمازخانه‌ای دنج و خودمانی‌ست که محوطه‌ی کوچکی شبیه به چله‌نشین دارد. در هنگام بازگشت از این بخش متوجه‌ی نوشته‌های روی دیوار حرم شدم. یادگارهایی که از زمانهای قدیم تا جدید روی دیوارها نقش بسته، و یکی از آنها که مربوط به حمله‌ی افاغنه به ایران است در قاب محافظت می‌شود. مشابه این را در مشتاقیه‌ی کرمان دیده بودیم. تفاوت خطوط و نحوه‌ی نگارش یادگاری‌ها به خوبی گذر زمان را نشان می‌داد و خواندن تقاضاهای مردم که اغلب خواسته‌های شخصی و یا طلب سلامتی برای افراد خانواده‌شان بود برای علایق انسان‌شناسی من جذاب بود.
درب چوبی محافظت شده

چله نشین نمازخانه زنانه


مدت بیشتری را در محوطه‌ی مجموعه گذراندیم و زنهای ترکمن را که در گروههای کوچک و بزرگ به این مکان می‌آمدند تماشا می‌کردیم. بعد شروع به گردش در شهر کردیم. از مغازه‌های خشکبار فروشی و با یک گفتگوی دلچسب درباره‌ی سوغات استان سمنان، قره‌قروت، بادام و برگه‌ی زرد آلو خریدیم. برج کاشانه را پیدا کردیم و بعد به طرف مسجد جامع رفتیم، که بخاطر مراسم ترحیم یکی از ریش‌سفیدهای بسطام بسیار شلوغ بود. از طرفی مشاهده‌ی قدیمی‌های شهر که به مراسم همقطار خود می‌آمدند جالب توجه بود. کمی آنطرفتر مدرسه‌ی شاهرخیه قرار داشت که با ورودی جذابش مرا به بازدید ترغیب می‌کرد، اما طلبه‌ای ما را دید و گوشزد کرد ورود خانمها ممنوع است. بالاخره تصمیم گرفتیم با تاکسی به شاهرود برگردیم و از آنجا به دامغان برویم. بعدا متوجه شدیم که بخاطر آشنایی نداشتن با منطقه، فرصت دیدار خرقان را از دست دادیم، اما تصمیم گرفتیم در زمان مناسبی برای دیدار از خرقان و گذر از جنگل ابر به منطقه برگردیم.
اهالی شهر به مسجد جامع می‌رفتند

ورودی وسوسه کننده مدرسه شاهرخیه 

خیابانهای بسطام
به شاهرود بازگشتیم تا به ایستگاه دامغان برسیم. اینبار از میان بازار تعطیل عبور کردیم، و با دیدن تنها مغازه‌ی باز در تمام بازار، شگفت زده شدیم. تنها یک طلافروشی باز بود! 

دامغان، همیشه این نام در گوشم طنین خاصی می‌انداخت. انگار که به خاطره‌ی محوی که از پدربزرگ داشتم رنگ می‌بخشید. بازارش در روز جمعه تعطیل بود، اما مانع نشد که در آن قدم بزنم و پدربزرگ را در حال گپ و گفت با اهالی آن تصور نکنم. جلوی مغازه‌ها می‌ایستادم و به عکس قدیمی و سیاه و سفید روی دیوار نگاه می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم پدربزرگم حتما این مغازه‌دارها را می‌شناخت. ای کاش جمعه به اینجا نیامده بودیم.

محل توقف تاکسی در دامغان، روبروی مجموعه‌ی امامزاده‌های آن بود، و شخصی همان جلوی در ورود ما را به شهر امامزاده‌ها خوش‌آمد گفت. امامزاده جعفر بزرگ بود اما برخورد خادم آن که با تندی گفت عکاسی ممنوع است باعث شد به داخلش نروم. در عوض به امامزاده محمد سر زدم که هنوز ورودی جداگانه برای زن و مرد نداشت. این امامزاده‌های کوچک و خودمانی را که هنوز بین زن و مرد را دیوار و پرده نکشیده‌اند دوست دارم. پشت امامزاده جعفر، برج چهل دختران بدون هیچ تابلوی راهنما و نشانه‌ای از آنچه در درونش بود ایستاده بود. بیرون این محوطه و آنطرف خیابان کاروانسرای قدیمی قرار داشت. به نظر نمی‌آمد که قصد داشته باشند این کاروانسرا را مرمت کنند، اما چقدر داستانها که بشود درباره‌اش گفت.
برج چهل دختران

ورودی کاروانسرای دامغان

برای پیدا کردن برج پیر علمدار و مسجد تاریخانه به راه افتادیم. در میان راه از دونفر از اهالی مسیر را پرسیدیم و آنها ما را به کوچه‌های قدیمی هدایت کردند که به مدرسه‌ی حاج فتحعلی بیگ و مسجد جامع می‌رسید. شبستان زمستانه‌ی مسجد در زیرزمین با فرشهای رنگارنگ مفروش بود و دوستش می‌داشتم. 
ورودی پشتی مسجد جامع دامغان

کهنسال در کنار نوپا

زیرزمین مسجد جامع

راهمان به سمت پیر علمدار را پیدا کردیم اما با درب بسته مواجه شدیم. مناره‌ی مسجد تاریخانه را نشان کردیم تا گمش نکنیم و در مسیر به خانه‌ای با تزیینات شبیه به هاوایی برخوردیم. واقعا چه چیزهایی در دنیا هست که به طور اتفاقی می‌شود با آنها مواجه شد و خنده‌ای از ته دل کرد!

در جای جای شهر بناهای مخروبه‌ی قدیمی پیدا می‌شد. افسوس می‌خوردم که در کشورهای اروپایی از کوچکترین بنای قدیمی نمی‌گذرند و به نحوی از آن استفاده می‌کنند و یا برای بازدید عموم آماده‌اش می‌کنند. اما در ایران، این بناها اگر خوش شانس باشند، در سکوت ویران خواهند شد و اگر بدشانس باشند به آشغالدانی و یا محل توقف معتادین بدل می‌شوند. 
از بناهای نیمه ویران و بی‌نام و نشان 

مسجد تاریخانه نیز دربش را به روی ما بسته بود. نمی‌دانستیم این بخاطر روز جمعه بودن بود یا ساعت بازدید ساعت خاصی بود، هیچ تابلوی راهنمایی برای روزها و ساعات بازدید وجود نداشت. در واقع هیچ تابلوی راهنمایی وجود نداشت و دانستن آنکه این محل قدیمی‌ترین مسجد استان سمنان است، از طریق جستجو در اینترنت یا سئوال کردن از محلی‌های مطلع میسر می‌شد. در مسیر برگشت به کارگاه شیرینی‌پزی برخوردیم، به زیرزمین رفتیم تا ضمن آشنا شدن با شیرینی‌های محلی دامغان، مقداری دادچه و حلواسرشکن بخریم و با اولین چای که در مسیر یافت می‌شود نوش جان کنیم! در جاده‌ی کمربندی در کنار بچه‌هایی که اصرار می‌کردند از آنها کتاب دعا و قرآن بخریم چای نوشیدیم. بعد به سمت سمنان رفتیم که با رسیدن ما در غروب فرو می‌رفت. 


پ.ن. این مطلب از جمله سفرنامه‌هایی‌ست که هیچوقت منتشر نشدند، از سفرهای ناگهانی و بی‌برنامه به شهرهای مختلف. قبلا تنها سفرنامه‌ی گیلان در وبلاگ منتشر شده بود. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

پادشاه سپس با بغض گفت
فرمان می‌دهم من بعد، هر کسی که دل شکسته شد اعدام کنید، چه که هیچ درمانی بر آنها نیست. آنها، به قسی‌القلب‌ترین انسانها بدل می‌شوند، و بشریت را نابود می‌کنند. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

پائیا

به بهانه‌ی کسب رتبه سوم در جشنواره سفرنامه نویسی ناصرخسرو، چمدانک کمی به حال و هوای گذشته برمی‌گردد و مطالب جا مانده به صورت پیشنویس را به روز می‌کند.


عُمَر، میزبان آرژانتینی ما در بارسلونا، مثل همه‌ی ادعاهای دیگرش، ادعا می‌کرد که بهترین پائیای دنیا را درست می‌کند. پائیا Paella که گاهی به اشتباه پائلا خوانده می‌شود، غذای معروف از ناحیه‌ی والنسیا در اسپانیاست که از برنج، انواع سبزیجات و چندین نوع گوشت تهیه می‌شود. این غذا با کمی تغییر در مواد اولیه‌اش در همه جای اسپانیا طبخ شده و در کنار تاپاها غذای رسمی اسپانیا را شکل می‌دهد. در پائیای معروف کرانه‌ی دریای مدیترانه، از انواع جانوران دریایی استفاده می‌شود و به همین دلیل به پائیا د ماریسکوس Paella de Mariscos معروف است، اگر به این مواد اولیه گوشت خوک یا دیگر مواد غیر دریایی اضافه بشود تبدیل به پائیا میکستا Paella Mixta یا پائیای مخلوط می‌شود.


برای تهیه‌ی سس، ابتدا اغذیه‌ی دریایی را در روغن سرخ می‌کنیم. گوش‌ماهی‌ها تا زمانی که باز شوند و میگوها تا زمانی که به رنگ گلبهی پررنگ دربیایند. در این غذای ما حدود هشت نه جاندار دریایی مختلف بود که فرصت نشد از همه عکس بگیرم

وقتی مواد دریایی را از روغن خارج کردیم، سبزیجات را در همان روغن سرخ می‌کنیم



بعد برنج و آب و مواد دریایی سرخ شده را اضافه می‌کنیم. مقدار آب نباید کاملا دوبرابر مقدار برنج باشد و باید جا برای اضافه کردن شراب سفید گذاشت
شراب سفید به سایر مواد اضافه می‌شود
و شاه‌میگو و صدف دریایی روی بقیه‌ی مواد. حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت به غذا وقت می‌دهیم تا دم بکشد
پائیای آماده شده 

بفرمایید شام!
پائیای بسیار خوشمزه‌ای بود، اما دوست ما اصرار داشت که در مواد اولیه زعفران وجود ندارد، در حالی که من اصرار داشتم زعفران جزو مواد اصلی پائیاست. قضاوتش با اسپانیایی‌الاصل‌ها!

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

خواب خرگوشی

برنامه ریزی بلند مدت برای آینده‌ی یک کشور می‌تواند از یک نقطه‌ی به ظاهر بی‌اهمیت و ناپیدا شروع شود. در واقع آینده‌نگری یک دولت می‌تواند آینده‌ی کشور را رقم بزند، و برای این مطلب یک مثال دارم. جوان پاکستانی‌ای که در محل کار روبروی هم کار می‌کردیم، گفت زبان چینی از امسال به زبانهای تدریس شده در مقاطع تحصیلی ششم به بالا در مدارس کراچی اضافه خواهد شد. تا بحال مردم ایالت سند سه زبانه بودند، اردو، انگلیسی و زبانهای منطقه‌ای خودشان، و حالا زبان چهارم به سیستم آموزشی اضافه می‌شود. به نظرم این مطلب نمونه‌ی کامل یک آینده نگری بی‌تعصب است. حالا هر چقدر ما ایرانی‌ها پاکستانی‌ها را بخاطر لهجه‌شان تمسخر کنیم و یا از شدت خرافی و مذهبی بودن مردمشان ایراد بگیریم، بازهم آنها چند قدم از ما جلوتر هستند. هر چقدر ما چین را یک کشور تولید کننده‌ی اجناس بنجل بنامیم، آنها تبدیل به ابر قدرت اقتصادی شده‌اند، و ما هم به ناچار واردکننده‌ی اجناسشان هستیم، همانطور که بسیاری از کشورهای دنیا هستند. عقب ماندن ما تقصیر چین و پاکستان نیست. واقعا که حکایت ما حکایت مسابقه‌ی خرگوش و لاک‌پشت است. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

بهانه‌ای برای سکوت

زیاد حرف زده ام. حرفهای بیخود. زیاد عکس گرفته‌ام. عکسهای بد. زیاد اظهار نظر کرده‌ام. اظهار نظرهای بی‌فایده. فضای اینترنت را از این مطالب بی‌محتوا انباشتم. تا حدی که دیگر خودم از دیدنشان خسته شده‌ام. مثل این است که بگویم آتشی با چوب تر افروختم تا دود کند و توجه بقیه به اینطرف جلب شود. سرم را برمی‌گردانم و هزارها هزار آتش افروخته، نیمه خاموش و خاموش می‌بینم. جنگل، دیگر، وجود ندارد... 
آیا با پاشیدن آب روی این کنده‌ی نیم‌سوز جنگل زنده می‌شود؟ 
درخت کاشتن چگونه بود؟ 
...

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

نخستین جشنواره مشارکت ملی گردشگری با رویکرد اقتصاد و فرهنگ

جشنواره مشارکت ملی گردشگری با رویکرد اقتصاد و فرهنگ

مهلت ارسال آثار: 31 مرداد ماه 1393
انتخاب و داوری: شهریور ماه 1393
برگزاري مراسم اختتامیه جشنواره، نمایش آثارواهداءجوایز: 5مهرماه 1393

محورهای جشنواره- گردشگری و جوامع محلی
- گردشگری وخانواده
- گردشگری وسبک زندگی
- گردشگری وفرهنگ
- گردشگری و اقتصاد
- گردشگری ومحیط زیست
- گردشگری وخلاقیت 
- گردشگری وامنیت
- گردشگری وتوسعه
- گردشگری واشتغال
- گردشگری وآموزش
- گردشگری ورسانه
- گردشگری وحمل و نقل
- گردشگری وجوانان

حوزه های پذیرش آثار و طرحها:
- طراحی لوگو ولوگوتایپ که معرف گردشگری کشور باشد.
- ایده های نو(بنیادی و کاربردی)
- اینفوگرافی 
- مجموعه عکس گردشگری
- انیمیشن، کلیپ(آوا ونما)،فیلم کوتاه (7تا10 دقیقه ای)مرتبط باگردشگری 
- وبلاگ نویسی

خط سیاه

الف همجنسگراست. جوانی‌ست مهربان و خوش‌قلب، با پیشینه‌ای از چند کشور. دیروز در مسیر قطار به سمت برلین با هم همراه شدیم، اول خیلی برایمان مهم نبود که روبروی هم بنشینیم، اما وقتی از موضوع پایان‌نامه‌اش سئوال کردم، آمد و روبرویم نشست و صحبت شروع شد. برایم تعریف کرد که برای او هم زبان آلمانی نفرت‌انگیز بود، چون او خودش فرانسه می‌دانست و اصلا قصد آمدن به آلمان را نداشت. گفت با اینکه زبان آلمانی را خوب صحبت می‌کند، بازهم در محل کار دانشجویی (یک بستنی فروشی) با مشکلات فراوان از جمله تبعیض نژادی روبرو شده بود و بعد از  بیکار شدن از همین شغل مزخرف و عدم موفقیت در پیدا کردن شغل بهتر، داشت کم‌کم ساکش را می‌بست تا این کشور را بگذارد و برود. گفت که با ناامیدی تمام برای یک شرکت بین‌المللی تقاضای کار فرستاد و با بی‌تفاوتی در ساعتها مصاحبه به سئوالات پاسخ گفت، و انتظار داشت که این بار که تلفن زنگ می‌خورد، به او بگویند متشکریم که تمایل دارید برای شرکت ما کار کنید ولی می‌دانید که تعداد متقاضیان بسیار زیاد است و متاسفانه ما شخص دیگری را برای این شغل در نظر گرفتیم. گفت که تلفن زنگ خورد، و خانم آنطرف خط جملات را دقیقا به همین شکل شروع کرد ولی در پایان به او تبریک گفت و گفت که استخدام شده است. برایم گفت که چطور ناگهان ورق برگشت، و آلمان نفرت انگیز یکمرتبه برایش حکم بهشت را پیدا کرد، آسمان روشن شد، ابرهای تیره کنار رفتند، در عرض یک روز توانست در برلین خانه پیدا کند (این یک فقره خودش امر غیر ممکنی‌ست) و نهایتا فصل جدیدی از زندگی برایش آغاز شده. 
نفس داستان آنقدرها اهمیت نداشت که انرژی حاکم بر آن. کاملا می‌شد کنار رفتن ابرهای سیاه تردید و ناامیدی را در چهره‌اش دید. کاملا می‌شد نشاط درونی و امیدواری‌اش را در عمق قلب حس کرد. گفت در روسیه اصطلاحی هست به نام خط سیاه. وقتی از خط سیاه گذشتی، روشنایی پدیدار خواهد شد. دوست دیگرم می‌گفت وقتی به کف زمین برخورد کنی، چاره‌ای نداری جز اینکه برخیزی و دوباره بالا بروی. گفتن این حرفها البته آسان است، اما یک موقعی هست که به خودت می‌آیی و می‌گویی چه حکمتی‌ست این آدمها باید در چنین روزی، سر راه من قرار می‌گرفتند و این انرژی مثبت بی‌اندازه را با من تقسیم می‌کردند؟ و چرا امروز بعد از ساعتها باران، خورشید اینطور زیبا می‌درخشد و همه چیز را شفاف و نورانی می‌کند؟ 
دنیای عجیب ما دنیای اسرارآمیزی‌ست. شاید اعتماد کردن به همین دنیای اسرارآمیز انرژی لازم را برای بیدار شدن در صبحی دیگر به ما می‌دهد. اما از طرف دیگر وظیفه‌ی ماست که شاخکهایمان را تمیز کنیم تا این امواج را دریافت کنیم، نه کس دیگر. 

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

خط‌کش

معیارها عوض شده. در واقع خط‌کش اندازه گیری معیارها آنقدر تغییر کرده که یک روز دیگر اندازه‌اش نیستی. انگار فرم خط‌کش، فرم تو، یک چیزی این وسط کاملا دگرگون شده. این را آیندگان باید تصمیم بگیرند، که این تغییر خط‌کش، پیشرفت بود یا انحطاط. 

یک قاشق کتاب

«آنچه به نظرم عجیب می‌رسد این نیست که همه چیز در حال فروپاشی‌ست. بلکه این است که چیزهای بسیاری همچنان باقی مانده است. زمان درازی طول می‌کشد تا جهانی نابود شود، بسیار بیش ز آنچه تصور کنی. زندگی‌ها ادامه می‌یابند و هر یک از ما شاهد درام کوچک خود باقی می‌مانیم... بگذار همه چیز فرو بریزد و از میان برود، آنوقت می‌بینیم چه چیز باقی می‌ماند. شاید جالب‌ترین پرسش همین باشد. این که ببینیم وقتی دیگر هیچ چیز باقی نمانده چه پیش می‌آید و اینکه آیا می‌توانیم از آن پس نیز زنده بمانیم؟»
کشور آخرین‌ها
پل استر
ترجمه خجسته کیهان

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

انگار پرستوهایم هم می‌دانند که دارم می‌روم.

دلخوشی‌ام در این آپارتمان در گوشه‌ی بالاترین طبقه‌ی یک خوابگاه دانشجویی، منظره‌ی آفتاب و باران روی دورنمای شهر بود، و خانواده‌ی پرستوهایم که همین بالای پنجره‌ام خانه داشتند. صبحها و عصرها، پرستوها با جیغ و سر و صدا در آسمان روبروی اتاقم پرواز می‌کردند، شادی می‌کردند، بچه‌ها کم‌کم پرواز یاد می‌گرفتند، گاهی تعادلشان را از دست می‌دادند، کم‌کم یاد گرفتند چطور مانند مادر و پدرشان اوج بگیرند و شیرجه بزنند و دوتا دوتا همدیگر را تعقیب کنند. تماشای مهارت پیدا کردنشان در پرواز، ساعتهای عصرگاهی مرا پر می‌کرد و آرامم می‌کرد. صندلی‌ام را می‌گذاشتم جلوی پنجره، تماشا می‌کردم. برای خیلی‌ها آنقدرها معنی نداشت. ئه، چه جالب، خب حالا برویم سراغ کارهای دیگر. اما این سه چهار ماه با پرستوها زندگی کرده‌ام. صدایشان را ضبط کرده‌ام، از پرواز دسته جمعی‌شان فیلم گرفته‌ام. دوربین عکاسی درست وحسابی ندارم، وگرنه آنقدر عکس می‌انداختم تا راضی شوم. 
دو روز است که دارم وسایل را جمع می‌کنم، پرستوهایم نیستند. فضای جلوی پنجره خالی و بی‌صداست. الان که هنوز فصل کوچ نیست... به کجا کوچ می‌کنیم در این فصل؟ 

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

وضعیت فعلی من

در مصرع اول "برو کار می‌کن مگو چیست کار" گیر کرده‌ام! 
برای کار در رشته‌ی تخصصی‌ام حتی یک پول سیاه عایدم نمی‌شود. باید وقت بگذارم و کارهای پولساز را از کلاس ابتدایی یاد بگیرم. راستی، آخرش علم بهتر بود یا ثروت؟

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

این روز یادم باشد. در این دنیا حماقت حکومت می‌کند.

قهرمانها متولد می‌شوند و عاشقها در سکوت از دنیا می‌روند. 

اول پادشاه بود یا کاخ پادشاه؟

عکس از http://en.wikipedia.org/wiki/City_Palace,_Berlin
دیروز خیلی باعجله از مطلب کاخ سلطنتی در حال ساخت رد شدم، امروز به این فکر افتادم که خیلی‌ها اصلا نمی‌دانند جریان چیست. خب، Berliner Schloss یا همان کاخ برلین یک زمانی در جزیره‌ی موزه‌ها، کاخ زمستانی پادشاهان آلمانی محسوب می‌شد. وقتی برای اولین بار به همراه کلاس میراث به این منطقه رفتم، زمین چمن‌کاری شده و بدون درختی در محل بود، و استادمان دکتر شوستر گفت خب اینجا یک کاخ نمی‌بینید؟ چند سال دیگر برگردید، خواهید دید! در طول این دو سالی که در اینجا هستم (دو سال شده؟!) تغییر و تحولات به سرعت انجام شدند و در واقع کار ساخت کاخ از سال گذشته آغاز شده.
اما کمی هم درباره‌ی تاریخ کاخی که وجود داشت. کاخ مزبور در قرن پانزدهم میلادی ساخته شد و در طول دو قرن بعد تغییر پیدا کرد یا تکمیل شد. سبک باروک در آن به چشم می‌خورد اما به طور یقین نمی‌شد گفت که معماری آن به سبک باروک بوده. به هر حال، پادشاهان پروس در این کاخ وقت می‌گذارندند تا اینکه در سال ۱۸۷۱ اتحاد آلمان اتفاق افتاد. (جا خوردید نه؟ شما هم فکر می‌کردید اتحاد آلمان در سال ۱۹۹۰ اتفاق افتاد. من تازه دارم سر در می‌آورم چرا تقویم ما اینهمه تعطیلی به اسم اتحاد دارد.) خب بعد از این اتحاد، کاخ مزبور تبدیل شد به محل استقرار رایش‌های آلمان. بعد داستان تکراری احساس قدرت آلمانها و شروع جنگ و گسترش جنگ به سطح جنگ جهانی و نهایتا شکست آلمان و کناره‌گیری رایش. نمی‌دانستید؟ بروید کمی تاریخ جنگ جهانی اول را بخوانید ببینید اروپا عجب بلبشویی بوده در آن اوایل قرن بیستم. به هر حال، حالا که کایزر ویلهلم کناره‌گیری کرده و مملکت پادشاه ندارد با کاخ چه کار کنیم؟ تبدیل به موزه‌اش می‌کنیم. البته عمر کاخ به عنوان موزه زیاد نپایید چون داستان احساس قدرت آلمان و شروع جنگ دوم جهانی خیلی زودتر از انتظار اتفاق افتاد. بقیه داستان را برایتان بگویم؟ همان شکست آلمانها و اینبار تکه‌پاره شدن آلمان از یک طرف و برلین از طرف دیگر. به نظر می‌آید متفقین خیلی با این کاخ خصومت داشتند چون آنقدر بمبارانش کردند که در واقع چیز زیادی از آن باقی نماند. 

عکس از http://militaryberlin.wordpress.com

پیشنهاد می‌کنم حتما این صفحه را ببینید. عکس‌های بسیاری دارد که باعث عبرت می‌شوند. 
خب. با تقسیم برلین، جزیره‌ی موزه‌ها و کاخ در قسمت روسی قرار گرفت و البته روسهای کمونیست چه کاری می‌توانستند با یک کاخ نیمه ویران بکنند؟ پنج سالی طول کشید تا تصمیم بگیرند که کلا این کاخ را خراب کنند و به جایش چیزی بسازند که عظمت بلوک شرق را به غربی‌های جلف نشان بدهد. پس کاخ خراب شد و به جایش Palast der Republik ساخته شد. کاخ ملت در واقع ساختمان مجلس بود و برنامه‌های فرهنگی (مدل کمونیستی، خودتان تصور کنید) در این ساختمان عریض و طویل برگزار می‌شد. 

عکس از http://www.spiegel.de/fotostrecke/photo-gallery-the-twilight-of-the-palace-fotostrecke-59408.html
عکس از http://en.wikipedia.org/wiki/Palast_der_Republik

اگر می‌خواهید عکسهای بیشتری از کاخ ملت ببینید اینجا مجموعه‌ای از آخرین عکسهای ساختمان هست. 
خب. می‌توانید حدس بزنید بعد چه اتفاقی افتاد؟ اتحاد دوباره‌ی آلمان، و یکپارچه شدن برلین و صحبت بر سر کاخ ملت. در مصالحی که ساختمان کاخ با آن ساخته شد آزبست پیدا شد و مقدار آن خطرناک تشخیص داده شد (از روسها چه می‌شود انتظار داشت؟) و دولت متحد تصمیم گرفت که علیرغم مخالفت مردم شرق آلمان ساختمان را خراب کند. خب شما هم چهل سال به یک ساختمان به عنوان مظهر قدرت و پیشرفت مملکتتان عادت کرده باشید از خراب شدنش ناراحت نمی‌شوید؟ برای من قابل توجه بود که آلمانها (شرقی‌های خشک و سنگی) که به طور معمول احساساتشان را بروز نمی‌دهند، موقع صحبت کردن درباره‌ی تخریب کاخ ملت ابراز خشم و ناراحتی می‌کنند. به هر حال، برای منافع مالی کشور بهتر بود که مظاهر کمونیسم هر چه زودتر محو شوند و جایشان را به مظاهر کپیتالیسم بدهند. اگرچه، در مورد محل کاخ این اتفاق به شکل دیگری افتاد. مجلس به باز ساختن کاخ باشکوه پروس رای داد و پروژه علاوه بر اخذ مالیاتهای سنگین، نیازمند یاری سبز مردم آلمان نیز هست! به هر حال چند عکس آخری که اینجا می‌گذارم وضعیت کنونی منطقه را نشان می‌دهد. 

ماکت یک برش کوچک از کاخی که قرار است ساخته شود




۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

به دنبال رد پای سوسک مقدس

 دیروز بعد از ظهر بعد از یکساعت پیاده گز کردن زیر آفتاب به جزیره‌ی موزه‌ها رسیدم! البته قصدم پیاده‌روی نبود، اما بخاطر ساختن کاخ سلطنتی برلین، مسیرها بسته بودند و باید کل منطقه را دور می‌زدم. مسیری که نهایتا در پنج دقیقه می‌شد به آن رسید. اگر علاقمند به داستان کاخ پادشاه پروس هستید این عکسها و این عکسها را تماشا کنید.
مقصد دیروزم موزه‌ی پرگامون بود که بخاطر جمعیت زیادی که منتظر ورود به آن بودند، به طرف باجه‌ی بلیط فروشی رفتم. سئوالم با این جمله شروع شد که من عضو ایکوموس هستم. دختر بلیط فروش گفت کارت شناسایی لطفا. نگذاشت سئوالم تمام شود و کارت و بلیط صادر شده را توی کشو هل داد به طرفم. گفتم این بلیط کجاست؟ گفت نویِس موزئوم (موزه‌ی جدید). گفتم ولی من می‌خواهم بروم پرگامون. گفت من نمی‌دانم. برو از خودشان بگیر. به‌به به این حوصله! خب، یک کیلومتر صف ورودی پرگامون بهتر بود یا ورود به موزه‌ای که بلیطش در دستم بود؟ با خودم گفتم هنوز برای دیدن پرگامون وقت هست. با توجه به اینکه بعدازظهر بود، نمی‌خواستم وقتم در صف طولانی تلف شود. موزه‌ی جدید هیچ صفی نداشت، در واقع کسی هم به طرفش نمی‌رفت بنابراین تصور کردم که دارم اشتباه می‌روم. اما دوتا آقای نگهبان دم در با خوشرویی گفتند نه خانم! درست آمدی. بده بلیط را. و به این صورت من به داخل موزه قدم گذاشتم. 

موز‌ه‌ی جدید برلین، آنقدرها هم جدید نیست. در قرن نوزدهم میلادی ساخته شده و محل نمایش آثار هنری و صنعتی آنزمان بوده. قبل از شروع جنگ تعطیل شده و تا سال ۲۰۰۹ متروک بوده. ساختمان و بسیاری از اشیاء غیر قابل حملش در جنگ جهانی دوم به شدت صدمه دیده و آقای معمار انگلیسی که در سال ۲۰۰۳ مامور بازسازی آن شده سعی کرده به وسواس شدید آلمانها احترام بگذارد و هر چه از قبل باقی مانده را سر جایش نگه دارد، و از مصالح و دکوراسیون جدید طوری استفاده کند که از مصالح و دکوراسیون باقی‌مانده قابل تمایز باشد. نتیجه شده ساختمانی که علی‌رغم خط‌کشی‌های دقیقش، نامنظم و غریبه جلوه می‌کند.

راه پله در طبقه دوم. عکس از http://www.fvma.co/01/berlin-2012/attachment/neues-museum-berlin
هر چه گشتم عکسی که از این سالن قبل از جنگ دیده بودم را پیدا نکردم. اما شما فرض بگیرید همه‌ی دیوارها به رنگ گرم (زرشکی، آلبابویی) و شاید حتی مفروش با پارچه مخمل، و نقش برجسته‌ها و مجسمه‌ها کل فضا را پر کرده بودند. استادمان می‌گفت بعد از بازسازی از قصد این دیوارها را خالی گذاشته اند.

خب. این موزه هم مثل موزه‌های دیگر تاریخی خسته کننده بود. اشیاء توی ویترین با آدم حرف نمی‌زدند. اما کم‌کم بخش مصری موزه که بزرگترین گنجینه آن هم هست این کار را کرد. اول خودم را با مقایسه‌ی فرم بدن زنها و طرز پوششان مشغول کردم ولی خیلی زود نقش‌های سوسک مقدس توجهم را جلب کرد.







بعد کمیک استریپهای هیروگلیف روی پاپیروسهای قدیمی سرگرمم کردند.




لازم نیست مصر شناس باشیم تا از تماشای پاپیروسهای مصر قدیم لذت ببریم. تعابیری که از طرف باستانشناسها داده می‌شود، بر اساس داده‌ها و آنالیز آنها و کمتر بر اساس قوه‌ی تخیلشان است. چه بسا قوه‌ی تخیل ما بهتر از آنها کار کند، و داستانی که در ذهن داریم به اصل نزدیکتر باشد؟ تماشا کنیم و لذت ببریم. 
موزه‌ی جدید از یک لحاظ دیگر هم معروفیت دارد، و آن وجود مجسمه‌ی سر ملکه نفرتیتی همسر فرعون آخنتاتن در طبقه‌ي دوم است، که تنها منطقه‌ی عکاسی ممنوع موزه بود. قدمت مجسمه سه هزار و سیصد سال است (که حسابی روی تمدن آریایی دوهزار و پانصد ساله را کم می‌کند!). نفرتیتی به عنوان زیباترین زن مصر در آنزمان، و حتی تا به امروز، توریستهای بسیاری را به بازدید موزه می‌کشاند. در واقع مشخص نیست که آیا مجسمه‌ی او از روی معیارهای زیبایی آنزمان ساخته شد و یا چهره‌ی او به عنوان الگو برای تمام هنرمندان آنزمان قرار گرفت. اما چیزی که برای من جالب بود این بود که حق چهره‌ای که من دیروز ایستادم و تماشا کردم، در هیچکدام از عکسهایی که در اینترنت از او موجود است ادا نشده. 
عکس از http://en.wikipedia.org/wiki/Nefertiti_Bust
اما وقتی به این اتاق با نورپردازی خاص که دو نفر نگهبان از مجسمه‌ی درون محفظه شیشه‌ای با نگاه مواظبت می‌کنند وارد می‌شویم، به این فکر می‌کنیم که واقعا میراث معنی‌اش چیست؟ این مجسمه الان باید کجا باشد؟ در آلمانی که بسیاری از آثار تاریخی موزه‌هایش در جریان جنگ از بین رفت و بعد از جنگ آثارش توسط کشورهای دیگر غارت شد؟ یا در مصر که بعد از انقلابش هنوز روی صلح و آرامش ندیده؟ این تازه کوچکترین سئوالی‌ست که می‌توانیم از خودمان بپرسیم. 
اگرچه موزه مومیایی ندارد، اما تابوتهای چوبی و سنگی دارد که هم از بیرون و هم از داخل تزیین شده‌اند.


طبقه‌ی دوم موزه جایگاه مجسمه‌ها و آثار خسته کننده‌ی رومی هم بود. (من هیچوقت نمی‌توانم ادعا کنم که تعصب نژادی ندارم!) طبقه‌ی سوم شبیه به موزه‌ی تاریخ طبیعی بود اما فرصت دیدنش پیدا نشد چون ساعت بازدید به پایان رسیده بود و آقایان و خانمهای نگهبان با جدیت و بدون هیچ لبخندی ما را به بیرون از موزه هدایت می‌کردند. یکی از دوستان می‌گفت ما بیش از هزینه‌ای که برای موزه داده‌ایم از آن استفاده می‌کنیم. مهم نیست چه ساعتی وارد موزه بشویم، همیشه آخرش ما را به بیرون جارو می‌کنند.

۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

«بردار، بردار، هرچقدر که دلت می‌خواهد بردار. من می‌دانم که تو از پدرت پول نمی‌گیری. هر چه باشد برادر خودم است، می‌شناسمش. پول تو جیبی بهت نمی‌دهد که تو را به زانو دربیاورد. چند سال است که این شلوار پیچازی و این پالتو را می‌پوشی؟ پس کی می‌خواهی جوانی کنی؟ اما یادت باشد، عموجان، دور این زندگی را خط بکش. برو ادامه‌ی تحصیل بده. من مثل شیر ازت پیشتیبانی می‌کنم.» هنوز پول را کف دست نگه‌داشته بود «جان عمو بردار.»
آیدین گفت «احتیاجی ندارم عموجان.»
«تعارف نکن. اقلا یک چیزی بردار.» صورتش را به آنطرف برگرداند. حالا انبوه گوشت غبغبش که به سرخی می‌زد، از یقه‌ی سفیدش دو پله بیرون زده بود. آیدین یکباره احساس کرد که دلش می‌خواهد بند کراوات عمو صابر را برایش شل کند. گفت «ممنونم، عموجان»
عمو صابر گفت «دستم را رد نکن. من سرم را برگردانده‌ام که هرچه خواستی برداری.»
آیدین گفت «همینقدر که به یاد من هستی ممنونم.» دستش را با دست پس زد. عمو صابر پول را در جیب گذاشت و گفت «پس اقلا بیا برویم دو استکان دیگر بزنیم.»
« من نمی‌خورم، عمو جان»
«خیلی خوب، یک وقت دیگر. ولی یادت باشد تو آینده‌ی خوبی داری. من به آینده‌ات خیلی امیدوارم.» شانه‌ی آیدین را فشرد و گفت «گفتی می‌خواهی بروی دانشگاه؟»
«بله عموجان.»
«کدام دانشگاه؟»
«گفتم که. دانشگاه تهران. یا هر جا که قبول شدم.»
«خوب است. آنجا خوب است. دانشگاه شیراز هم بد نیست. مخصوصا که شیراز، حافظ و سعدی دارد، مخصوصا شراب خلاّرش نظیر ندارد.» دست آیدین را در دو دستش فشرد و تکان داد. و چنان شدید تکان داد که غبغبش لرزید. گفت «خدانگهدار. ما که چیزی نشدیم، عمو، تو بخوان شاید چیزی شدی. من خیلی به تو امیدوارم. در ضمن وقتی بارت را بستی و خواستی بروی، بیا پیش من، می‌خواهم یک چک برایت بنویسم که لااقل یکی دو سال راحت باشی.»
آن شب آیدین سر سفره گفت که عمو صابر را دیده است و پدر یک لحظه به چشمهای آیدین زل زد و گفت «غلط کرده‌ای.»
آیدین گفت که عمو صابر می‌خواهد هزینه‌ی تحصیل یکی دو سالش را بدهد. و پدر گفت «گه خورد. مردکه‌ی دیوانه. آه ندارد با ناله سودا کند. اگر راست می‌گوید چرا خانه‌ی اجاره‌ای می‌نشیند؟» بعد با لحن بسیار ملایمی گفت «خوب، شازده، چه تصمیمی داری؟»
«دارم خودم را برای دانشگاه آماده می‌کنم.»
«که چی بشود؟ تو دنبال چی هستی؟ بگو بهت بدهم.»
آیدین گفت «پدر، همه که نباید مثل شما کاسب بشوند. همه که نباید میراث پدری را بخورند، اینهمه شغل، اینهمه فکر...»
«بحث نکن با من، یا می‌آیی یا می‌روی.»
«من خیلی وقت صرف کرده‌ام، پدر، حالا دیگر بی‌انصافی‌ست.»
مادر گفت «توی این روزگار فقط پول ارج و قرب می‌آورد. اما تو ...»
پدر گفت «بگذار برود دنبال اطوار خودش. ولی سراغ من نیاید.»
آیدین گفت «من هم قصد ندارم بیایم.»
پدر فریاد زد «وقاحت را می‌بینی؟» پاشد و راه افتاد. در طول اتاق می‌رفت و می‌آمد. گفت «این آخرین حرف من بود. از این به بعد ما هیچ حقی به هم نداریم. این یک اتمام حجت است آیدین.» لحظه‌ای در سکوت قدم زد و گفت «تو دنبال چی می‌گردی؟»
«دنبال خودم.»
«گمشو.»

عباس معروفی
سمفونی مردگان

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

۱۳۹۳ تیر ۲۰, جمعه

تفکرات پراکنده درباره‌ی خدا

نه به عنوان آفریننده‌ی تمام هستی، بلکه مفهوم خدا برای من بیشتر شبیه کسی‌ست که مسئولیت خیلی اتفاقات زندگی مرا به عهده دارد. یعنی دقیقا یک شخص است. شخصی که خیلی هم کارش را بلد نیست. خیلی وقتها کار از دستش درمی‌رود و می‌زند کاسه کوزه‌های آدم را می‌شکند، اگر خیلی با معرفت باشد بعدش هی می‌آید منت‌کشی. در واقع این شخص خدا در زندگی من یک آدم بای‌پولار عجیب و غریب بوده که در زمانی که خیلی به او نیاز داشتم زده ریسمان را پاره کرده تا پرت شوم ته چاه. تا مدت زیادی از این کارش مبهوت بودم، بعد خشمگین شدم، گفتم نه، تو اصلا وجود خارجی نداری! از ذهن من گمشو بیرون. بعد آمدم زندگی‌ام را از نو بسازم. از آنوقت یک جورهایی خواسته هوایم را داشته باشد، جرات نداشته بیاید جلویم قد علم کند اما خواسته یک جورهایی جبران کند خیر سرش. بعد این آدمهای معنوی (نمی‌گویم مذهبی، از مذهبی‌ها دل خوشی ندارم) می‌گویند ببین خدا چقدر مهربان است! چقدر به تو لطف دارد! آن بلا را سرت آورده تا به او توجه کنی، تا ببینی که مسیر زندگی‌ات را عوض کرده، و حالا اینقدر خوب و خوش زندگی می‌کنی و ... داد می‌زنم خفه شوید. شما اصلا از بلایی که سرم آورده خبر ندارید! بعد یادم می‌افتد که با خودم قرار گذاشته بودم خدا اصلا نیست. شاید آنموقع حرفی بزنم که ناراحتشان کند، شاید هم اصلا بگذارم بروم پی کارم، سر بگذارم به بیابانی که در آن خدای بای‌پولار من آمده منت‌کشی. من هم وانمود می‌کنم اصلا نیست. خب نیست! اینها همه‌اش زاییده‌ی ذهن غریب من است.
دفعه‌ی پیش که جناب خدا حالش بد بود (چه میدانم مست کرده بود، پایش خورده بود به جام زندگی من، تا آمده بود به خودش بجنبد چند ماه از زندگی من به شکل مزخرفی هدر رفت) در سن‌فرنسیسکو بودم. جایی که خیلی‌ها با بهشت مقایسه‌اش می‌کنند. یک روز باید کتابی بنویسم راجع به شهری که در آن خر داغ می‌کردند. اما سن‌فرنسیسکو سنگ محکی شد برایم که هر جای دیگر دنیا را با آن مقایسه کنم و ببینم آیا برایم جای زندگی هست یا نه. فکر نمی‌کردم آلمان اینطور باشد، ولی شد. روزهای زیادی را در خیابانهای شهرهای مختلف آلمان راه رفته‌ام و از حضورم در اینطرف دنیا راضی بوده‌ام. آن چند روز بد هم بخاطر هوای بد و اخلاق سگی من بود وگرنه خیلی اینها را گردن خدا نمی‌گذارم. فعلا دارم زیر چشمی می‌بینمش که با فاصله‌ی دو قدم از من پیش می‌آید، هر جا می‌ایستم می‌ایستد. عین سایه دنبالم است. یک جاده‌هایی را برایم صاف می‌کند، یک جاهایی شال گرمی سر راهم می‌گذارد که بردارم و به دور خودم بپیچم. می‌خواهد جبران کند، اما ترجیح میدهم نیاید. ترجیح می‌دهم برود سر وقت یک نفر دیگر چون دیگر حوصله ندارم جام زندگی‌ام را بیاندازد زمین. اگر می‌اندازی خب لااقل محکم زمینش بزن! بزن خردش کن! نه اینکه باز با بی‌دست و پایی زندگیم را هدر بدهی! بی‌عرضه! 

آخر هفته ی خود را چگونه خواهید گذراند

دو روز مانده تا پایان حضور اجباری در کلاسهای بی خاصیت، اگرچه مدتهاست رفتن به آنها را از برنامه‌ی روزانه‌ام خارج کرده‌ام، اما حضورشان هنوز ذهنم را آزار می‌دهد. در فکرم که بعد از این دو روز چه می‌کنم؟ فکر می‌کنم اول پریز اینترنت را بکشم و مدتی نفس بکشم. این چند ماه بخاطر هماهنگی‌های کلاسی صفحه‌ی فیس بوک باید مدام باز می‌بود. باعث حواس‌پرتی بیشترم می‌شد. بعد از وقت گذراندن در اینترنت، دستهایم مثل مبتلایان به پارکینسون می‌لرزند و ذهنم درد می‌گیرد. می‌بینم که دیگر نمی‌توانم با متمرکز بودن همه چیز در یکجا زندگی کنم. برایم ثابت شده که باید دفتر کارم را از اتاق خوابم جدا کنم. باید میز کارم را از میز ناهار خوری جدا کنم. باید لپتاپ را یک جا ثابت بگذارم و دیگر توی تخت نبرم. باید دستگاه دیگری برای پخش موسیقی دست و پا کنم تا بخاطر گوش دادن به موسیقی، مجبور نباشم لپتاپ را باز کنم. خانه‌ام باید آشپزخانه‌ی بزرگ پر نور و جدا از فضای پذیرایی و اتاقها داشته باشد و البته منظره‌ای از کوه. کوه نداشتن هیچ خوب نیست. آدم احساس می‌کند توی حوادث زمانه گم شده. 
بعد از این دو روز باید به چشم‌پزشکی بروم. در این چند ماه، نمره‌ی عینکم چنان عوض شده که نه با عینک قدیمی راحتم و نه بدون عینک. بدنم دارد التماس می‌کند ورزش کنم. طعم هیچ غذا و خوراکی برایم مطلوب نیست. اما در عوض بیشتر از قبل با موسیقی اخت شده‌ام. کاش می‌توانستم نواختن تار یاد بگیرم. یا سه‌تار. این را هم می‌گذارم در کیسه‌ی چیزهایی که وقتشان گذشت.
پیر شدن چقدر عجیب است. 

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

مثل دوده‌ی چسبناک از سوختن نفت در بخاری مادربزرگ...

قبلا به آرزو گفته بودم دوست دارم یک قسمتهایی از زندگیم را پاک کنم. فیلم را عقب بزنم و دوباره فیلم بگیرم. الان هم می‌گویم دوست دارم یک قسمتهایی از زندگیم را قیچی کنم. اصلا همه‌اش را قیچی کنم. مثلثهای کوچک قیچی کنم که سه ضلعشان مساوی نباشند. همه شان را پخش کنم کف اتاق. بعد بنشینم دانه دانه چسبشان بزنم و یک کلاژ درست کنم. شاید آنوقت بشود یک قسمتهایی را گذاشت زیر یک قسمتهای دیگر که دیده نشوند. اما بازهم وقتی فکر می‌کنی هستند. آنجا هستند. حتی اگر آن تکه‌ها را سهوا هل داده باشی زیر فرش، با کاغذهای پایان ترم توی سطل آشغال ریخته باشی، یا جارو کرده باشی، بازهم هستند. انگار جای آن مثلثها، حتی خالی هم که باشد، دست از سرت، از ذهنت برنمی‌دارد. یک موقعی سهوا انگشتت فرو می‌رود توی آن حفره، یادت می‌آید که اینجا چه بود، انگشتت در سیاهی آن غیب می‌شود، اما هرگز، هرگز آنچه که در این سوراخ وجود ندارد، جایش خالی نشده.