۱۳۹۶ خرداد ۶, شنبه

به نیشابور

چـــه خــــوش‌ست این نشابور و هوای خوشگوارش              چـــه لطافتـــی است او را و لطافـــــــت بهــــارش
به بَرَش گرفته کوهی، که در او بسی شـکن‌هاست                 کـــه چـــو گیســـوان پـُرپیـــچ، فتـــــاده بر کنـارش 
به «کلیدر»ش، کلیدی ز بهشت «دربهشـت» است               و به خـاورش، «شه فضل» و بــه «خرو» رُودبارش
ز میان و هـــر بــَر کــــوه، روانـــه گشتـــه، جــویی              بـــه زلال اشــک چشــــــم است، روان جــویبـارش 
به صــبا حکایت، این شهــر، رقم کشیـد «عبـدی»              مگــــرش به حُسن شعـــرش، نــزند ز رُخ غبــارش

بخشی از شعر اباصلت عبدی درباره‌ی نیشابور

خوش‌خوشان به سمت نیشابور رفتیم. در مسیر رفت، وقتی از سمنان خارج شده و به سبزوار نزدیک می‌شدیم، کویر جای خودش را به دشتهای سبز و مزارع آباد می‌داد، و نیشابور اوج سرسبزی و زیبایی مسیر بود. تابلوهای ورود به شهر، مسافران را به شهر قلمدانهای مرصّع و پایدارترین شهر ایران خوش آمد می‌گفتند. در همان مسیر ریواس خریده بودیم، ریواسهای درشت و آبدار که بعدا برایمان توضیح دادند دور جوانه‌ها را سنگچین می‌کنند و جوانه برای رسیدن به نور باید قد بکشد.
حالا در راه برگشت، از سمت مشهد به نیشابور می‌رفتیم که در پای بینالود زیبا خفته بود.
ظهر بود که به شهر رسیدیم، میزبانمان یاسر بود، جوانی ساده و بی‌هیاهو. با دوچرخه به دنبالمان آمد تا راهنمایی‌مان کند. آنقدر روحش تازه و لطیف بود که همان گفتگوی کوتاه باعث شد احساس غریبگی نکنیم. گفت در خانه دو مهمان دیگر هم دارد، علاوه بر آن، مهمان جدیدی از فرانسه هم شاید به ما بپیوندد. خانه‌ای که می‌گفت، خانه‌ی کوچکی بود، یا بهتر بگویم، یک سالن دراز، با یک حیاط کوچک، اما بسیار صمیمی و خودمانی. با مهمانهایش دور میز نشستیم و غذا خوردیم، بعد از ناهار، نفس تازه کردیم تا گپی بزنیم و آشنا شویم. مهمان فرانسوی هم از راه رسید، جوانی به اسم نیکلا، که بیشتر به قزاق‌ها شبیه بود تا فرانسوی‌ها.
بعد از ظهر به سمت مقبره‌ی خیام رفتیم. نیکلا با من همراه شد که در ابتدا مقبره‌ی عطار و محوطه‌ی شادیاخ را ببینیم و بعد به مقبره‌ی خیام و برنامه‌ی دورهمی برسیم.

بلوار عرفان با درختهای کاج سربلند، بین آرامگاه عطار و آرامگاه خیام کشیده شده

آرامگاه عطار نیشابوری
 عطار نیشابوری، بزرگ شاعری‌ست که به دست سربازان مغول کشته شد، و آثارش به آتش کشیده شد. او تنها با آثاری شناخته می‌شود که در زمان زندگی‌اش به شهرهای دیگر برده شده بود.
به یاد این شاعر متقدم و تاثیر گذار، چند بیتی از وادی طلب، از هفت شهر عشق او در منطق‌الطیر را زمزمه کنیم...
چون فــرو آیــی به وادی طـلـب               پیشت آید هر زمانی صد تعـب
چون نماند هیچ معلومت به دست            دل بباید پاک کرد از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات              تـافتن گیـرد ز حضـرت نور ذات
 چون شود آن نور بر دل آشکار              در دل تو یـک طلـب گـردد هزار

وقتی در ماهان کرمان به شاه‌نعمت‌الله رفته بودم، خادم آن مکان توضیح داده بود که از ورودی محوطه تا انتهای آن (بعد از درختان سرو) هفت درب در یک راستا قرار گرفته‌اند که هفت در عرفان هستند. ای کاش برای آرامگاه عطار نیز چنین طراحی محیطی‌ای انجام شود و این بنای کوچک هشت‌ضلعی، بخشی از درک بازدیدکنندگان از سلوک معنوی باشد.

شادیاخ، بقایای کاخ شادی که دو مصیبت حمله‌ی مغول و زلزله را به خود دیده بود
 شادیاخ یا کاخ شادی یکی از بخشهای شهر قدیم نیشابور است که حفاری شده. این بخش از محله‌های اشرافی‌نشین نیشابور بوده که از قرن سوم تا هفتم هجری مسکونی بود و گفته می‌شود یعقوب لیث صفار دستور داده بود در این مکان باغهای زیبایی احداث شود. در دوره‌ی سامانیان و غزنویان نیز شادیاخ محل استقرار سپهسالار خراسان به شمار می‌رفت. همچمنین گفته می‌شود تاجگذاری طغرل سلجوقی و ازدواج ملکشاه سلجوقی در کاخ شادیاخ بوده. این کاخ در زمان حمله‌ی مغول ویران شد و پس از آن بر اثر زلزله‌ای در قرن دوازدهم هجری بقایای آن نیز از بین رفت.


در بخشی از محوطه اسکلتهای کشف شده در فضای محصور شیشه‌ای حفاظت شده‌اند

نیکلا

باورنکردنی‌ترین قسمت بازدیدمان، دیدن تپه‌های تاریخی بود که به جولانگاه موتورسیکلت سوارها تبدیل شده بود! در اینترنت این موضوع را دنبال کردم و ظاهرا این محوطه‌های تاریخی به علت نبود بودجه به حال خود رها شدند و مردم نیشابور هم ظاهرا چیزی از تاریخ خونبار خود نمی‌خواهند...
از اینجا به سمت آرامگاه خیام رفتیم که در انتهای دیگر بلوار عرفان قرار داشت. محوطه‌ی بزرگ و باغ زیبای آن، به همراه بنایی دلربا که باد در آن می‌رقصد، همان جایی بود که باید می‌بود. تمام دلنشینی معماری و عطر بهاری، می‌توانست زیباترین خاطره را برایم بسازد، اگر صدای بلندگوهای امامزاده محروق در همسایگی، اینقدر آزاردهنده نبودند. اصوات بسیار بلند، ناموزون و گریان، آنهم در روزهای بعد از نیمه‌ی شعبان که قاعدتا باید به شادی برگزار شوند، زجرآورترین چیزی‌ست که در محوطه‌های مذهبی وجود دارد، آنهم در کنار آرامگاه شاعری که بیشترین بازدیدکننده‌ی شهر را به سوی خودش می‌خواند، و چند روز دیگر سالروز میلادش است. ای کاش بلندگوها می‌سوخت، و می‌توانستم با آرامش به امامزاده هم بروم، نه اینکه دست روی گوشها بگذارم و از آن محیط فرار کنم...

آرامگاه خیام


دورهمی بزرگداشت خیام 
دورهمی بزرگداشت خیام، علیرغم سر و صدای محیط، بسیار خوب برگزار شد. آقای معمار رباعیات را پرینت گرفته بود و علاوه بر دعوت شده‌های دورهمی که انگشت شمار بودند، بازدیدکننده‌های آرامگاه می‌آمدند، جزوه‌ای می‌گرفتند و در خواندن مشارکت می‌کردند. تجربه‌ی بسیار خوبی از مشارکت خودجوش مردم بود و باید برای این خیام خوانی دلنشین به آقای معمار آفرین گفت.

* شانزده هفده سال پیش، وقتی به استانبول ترکیه رفته بودم، در بازار فرش فروشهایش یکی از تاجران فرش وقتی فهمیده بود من ایرانی هستم، مرا به حجره‌اش دعوت کرده بود و چای سیب تعارف کرده بود. او عاشق خیام بود و ترجمه‌ی اشعار خیام را به ترکی و انگلیسی از حفظ بود، کاغذ و قلم به دست من داده بود که تو را به خدا بیا یک رباعی از خیام را به فارسی برایم بنویس... و من هر چه فکر کرده بودم یک رباعی کامل به خاطرم نیامد که نیامد. آنموقع‌ها تلفن هوشمند و اینترنت همراه هنوز خواب و خیالی بیش نبود و نمی‌شد مثل امروز یک جستجوی گوگل انجام داد و کل رباعیات خیام را برای او نوشت. اما چیزی که از آنروز به یادم مانده، احساس شرمساری بود از اینکه من شاعر و دانشمند کشور خودم را نمی‌شناسم، در حالی که کسی مثل این مرد، تنها با چند بیت ترجمه شده که حق مطلب را هم ادا نمی‌کنند، اینطور عاشق ادبیات و کشور من است.

در حالی که یاسر برای کار به سفر رفته بود، من و دیگر مسافرهای خانه‌اش اوقات خوشی در کنار یکدیگر داشتیم

سری به اماکن معروف نیشابور زدیم، از جمله کاروانسرای شاه عباسی که به مرکز فروش صنایع دستی تبدیل شده


در کارگاه فیروزه‌تراشی

در بالای یکی از حجره‌ها چند تابلو از عکسهای قدیمی بود که می‌شد برای هر کدام داستانی طولانی ساخت

با اینکه با نیکلا خداحافظی کرده بودیم اما هر جا که می‌رفتیم بازهم او را می‌دیدیم!

از بازار عبور کردیم، اما چیزی نخریدیم.
اما نیشابور زمانی ما را مهمان دلربایی‌اش کرد که به دهکده‌ی چوبین رفتیم، جایی که یک مسجد تمام چوب ساخته‌اند و باغ و فضایش آدم را مست می‌کند. دهکده‌ی چوبین ده کیلومتر دورتر از آرامگاه خیام در جاده‌ی اسحاق آباد قرار گرفته. جایی‌ست جدا از شهر و هیاهوی اتومبیل‌ها. همان ابتدای باغ زیر انداز پهن کردیم و پا به جوی آب زدیم. بعد در زیر سایه‌ی درختان سپیدار و صدای بهم خوردن برگهایشان به خوابی دلچسب فرو رفتم و وقتی چشم باز کردم، جهان زیباتر شده بود.

به سمت مسجد چوبین

داستان ساخت مسجد چوبین

مسجد چوبین نیشابور

بوته‌های یاس امین‌الدوله به استقبال، عطر می‌پراکندند

گفته‌اند مسجد مانند کشتی وارونه‌ای‌ست. از داخل می‌شود این شباهت را بهتر فهمید.

ای کاش می‌شد عطر این بوته‌ها را با تصویرش ذخیره کرد
از نیشابور بیرون رفتیم، به این امید که تا قبل از غروب به روستای کلیدر برسیم، همان کلیدرِ محمود دولت آبادی. اما جستجوی کلیدر، راه را برای سفری بی‌هدف، اما پربار در دیار خراسان راهی کرد.

۱۳۹۶ خرداد ۴, پنجشنبه

مشهد ورای مشهد

معمولا مشهد را برای زیارت می‌روند. در واقع شاید بهتر باشد بگویم که معمولا به جز برای زیارت نمی‌روند. باید بگویم که امام رضا واقعا مرا طلبید، چون شب نیمه‌ی شعبان بود که به حرم رفتم. به تقویم قمری اگر حساب کنیم من در نیمه‌ی شعبان متولد شده‌ام و این را به شوخی تعمیم می‌دهم به چراغانی‌های هر ساله‌ی خیابانها و جشن‌ها!
به هر حال، انتظار نداشتم که حرم خودش یک شهر کوچک در میان شهری بزرگ باشد. خوشخیال بودم که فکر می‌کردم می‌توانم مسجد گوهرشاد را سر حوصله ببینم و جذبش شوم. باید بگویم وسعت مجموعه و حجم جمعیت که در آن ساعات بعد از نیمه شب در تمام صحن‌ها موج می‌زد و همچنین صدای بلندگوها، نمی‌گذاشت آن حس مثبت و آرامش بخش که دیگران از آن می‌گفتند را درک کنم. بخصوص اینکه در باحجاب‌ترین شکل تمام زندگی‌ام در آنجا حاضر شده بودم و بازهم تذکر می‌شنیدم و فقط می‌خواستم از آنجا بروم بیرون. یک شب آقا طلبید ولی آنقدر روی اعصاب آدم راه رفتید که این فرصت هم از دستم رفت. 




حرم را با فاطیما و هادی رفتم. فاطیما اصالتا مشهدی‌ست. یک دختر دلنشین و برونگرا که خیلی زود دوست می‌شود و محبتش را بی‌غرض و ساده‌دلانه می‌پراکند. هادی هم از تهران آمده بود. جوانی که خیلی آرزوها دارد. مدتی در مشهد زندگی کرده بود و همه جا را خوب می‌شناخت.
اما بیرون حرم به مراتب از داخلش جذابتر بود. ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب، مغازه‌های باز، مردم در حال گردش و خرید و خوردن بستنی! انگار پنج بعد از ظهر باشد! تاکسی به راحتی پیدا می‌شد و البته همراه بودن با دو مشهدشناس به این نکته واقفم کرد که باید برای کرایه خیلی چانه بزنم چون اغلب راننده‌های مشهدی رحم و مروت چندانی ندارند! در مسیر رفت یکی از این ناتوها به تورمان خورد که با رانندگی‌اش هم نزدیک بود ما را به لقاءالله بفرستد، اما در برگشت راننده‌ای محترم و منصف ما را رساند. 


در بعد از ظهر، برای قرار دورهمی که آقای معمار تنظیم کرده بود، در ترافیک بسیار شدیدی افتادیم تا عاقبت راهمان را به سمت توس کج کنیم و بلوار شاهنامه را تا انتها ادامه بدهیم تا به آرامگاه حکیم سخن برسیم.  
آرامگاه فردوسی

نیلوفرهای آبی هنوز باز نشده بودند

این بنا به طور کامل از سنگ مرمر ساخته شده و تلفیقی از آرامگاه کورش در پاسارگاد و المانهای تخت جمشید را در خود دارد.
خط نستعلیق متعلق به استاد طاهرزاده و حجاری‌ها کار استاد حسین حجار باشی زنجانی‌ست. 

داخل مقبره نیز از سنگ سفید بود... سفید و سرد
 احتمالا از اینکه من آرامگاه فردوسی را سرد دیده‌ام به بعضی بر خورده باشد، اما واقعیت این است که این فضای محصور در سنگهای سفید، می‌توانست با طنین دکلمه‌ای از شاهنامه، پخش موسیقی حماسی (اما نه با صدای بلند) و کمی نورپردازی گرمتر، محیطی صمیمانه‌تر می‌شد. حالا اینکه دائم ایراد می‌گیرم را می‌توانید به حساب ارقام شناسنامه هم بگذارید.
نقش برجسته‌های نصب شده کار استاد فریدون صدیقی بودند

و عاقبت، دورهمی دوستانه به مناسبت بزرگداشت فردوسی در کنار مدفن اخوان ثالث، که به بحث بین شباهتها و تفاوتهای فردوسی و خیام سپری شد

از مشهد چه چیزی را دوست داشتم؟ نانهایش را! به نظرم کیفیت آرد در مشهد بسیار از تهران بالاتر بود و می‌شد یک نان سنگک را با ولع و در پنج دقیقه بلعید. البته ساکنین مشهد می‌گفتند ما هر وقت به شهر یا روستای خودمان برای سفر می‌رویم با خودمان نان می‌آوریم! یک هفته که بیایند تهران قطعا قدر عافیت خواهند دانست. در ضمن نانوایی‌ها در مشهد بسیار شیک و تمیز بودند و در چندتایی از آنها خانمها هم کار می‌کردند. این نانهای خوش خوراک را می‌شد با آش همراه کرد: آشکده‌ی یاران گناباد دو جور آش داشت که من نمی‌شناختم: جوش پره نوعی آش غلیظ با کشک فراوان بود که تویش بالشتکهای خمیری محتوی گوشت داشت، و دوم لخشک که شبیه به آش رشته بود با رشته‌های پهن‌تر و حبوبات کمتر. شله مشهدی و حلیم گیرمان نیامد، اگر جمعه را هم در مشهد بودیم امکان پیدا کردن این دو غذا هم می‌بود. 


اما صبح پنج شنبه آقا وحید، میزبان ما دعوت کرد که با او به کَنگ برویم، روستایی پلکانی و ییلاقی که به ماسوله‌ی خراسان معروف بود. جاده از دره‌های سرسبز و خنک می‌گذشت که بی‌شباهت به جاده چالوس یا لواسان نبود. بعد از چندین پیچ و گذر از رستورانهای کنار رودخانه به کنگ رسیدیم. آقا وحید برایمان توضیح داده بود که مردم کنگ لهجه‌ای متفاوت از مردم مشهد دارند که به لهجه‌ی نیشابور نزدیکتر است. البته منطقی بود، چون مشهد هم مثل تهران شهر هفتاد و دو ملت است و طبیعی‌ست لهجه‌ای متفاوت با لهجه‌ی حاکم بر اطرافش داشته باشد. 
روستای پلکانی کنگ
روستا از دور سرپا و زنده می‌نمود، اما باید به داخلش قدم می‌گذاشتیم تا از پس ساختمانهای تعمیر شده در پیش، به بناهای متروک و نیمه ویران در پس برسیم. 



اکثر خانه‌های بازسازی شده عنصر بالکن یا بهارخواب را از بدنه‌ی ساختمانهایشان حذف کرده‌اند اما در خانه‌های قدیمی این هنوز بخش زنده‌ای از ساختمان است

در کنگ دو جور خانه وجود داشت: خانه‌های زیبا و نیمه ویران، و خانه‌های بازسازی شده که دیگر روح قدیم را نداشتند. البته تک و توک خانه‌های قدیمی بازسازی شده هم بود که یکی شان ثبت میراث بود و دو دوست خوش ذوق آنرا تبدیل به خانه بومگردی کرده بودند، ایوان کنگ. 

اقامتگاه بومگردی ایوان کنگ

ایوان کنگ ساختمانی‌ست با قدمت سیصد و پنجاه سال که مقاوم سازی شده

و پنجره‌هایش به منظره‌ی دل انگیزی باز می‌شد

این منظره

و بخشی از کوه، دیواره‌ی پشتی ساختمان را تشکیل می‌دهد




چای کوهی که پیرزنی می‌خواست بسته‌ی سه کیلویی‌اش را به ما بفروشد!

ساختمان دیگری با حفظ نمای ظاهری بازسازی شده بود



چیزی که برایم غریب بود، این بود که در خانه‌های متروکه هنوز اثاثیه و لوازم وجود داشت. فرش مندرس، کمد شکسته، ظروف پراکنده... برخورد با این موضوع مرا بیشتر از متروک ماندن خانه ناراحت می‌کند، به صاحبان و ساکنان خانه‌ها فکر می‌کنم و اینکه وقتی از این مکان می‌رفتند، هنوز امید به بازگشت داشتند... و بازنگشتند...







سعی کردم تنها آبادانی‌های کنگ را به تصویر بکشم، اما دلم برای ویرانی‌هایش می‌لرزد. دلم برای خانه‌های ترک شده در همه‌ی خراسان می‌لرزد، خراسانی که مشهد دارد، و مشهدش حرمی به وسعت یک شهر...

۱۳۹۶ خرداد ۳, چهارشنبه

و اما از سفر باید نوشت...

اتومبیل پی‌کی تا خرخره پر بود. کوله و چادر و چمدان روی صندلی عقب تلنبار شده و یک گوشه‌ی کوچک مانده بود برای من. اما راحت نشسته بودم و صندلی ساده‌ی آن، بسیار راحتتر از صندلی پژو و پراید و سمند بود. راننده را نمی‌شناختم، آقای مسنی بود و در کنارش آقای معمار نشسته بود، این دو نفر برنامه‌ی دورهمی به مناسبت بزرگداشت فردوسی و خیام را سرلوحه‌ی این سفر کرده بودند. همین دورهمی دوستانه در محضر شعرای بزرگ دیار خراسان بهانه‌ای بود برای راهی شدن به این سفر، سفری که برنامه‌ریزی مدوّنی نداشت و بخصوص نمی‌دانستیم شب را در کجا سر خواهیم کرد.
قرار بود شب اول را در دامغان باشیم و روز دوم تا مشهد برویم.

جاده‌ی خراسان جاده‌ای‌ست راست و بی زاویه. در سمت راست، دشت و کویر و در سمت چپ کوه. کوههایی با شکلها و رنگهای گوناگون. انحنای لایه‌ها همیشه مرا به فکر می‌اندازد، که زمین چقدر لرزیده تا این خطوط به این شکل در هم بپیچند. 


در امامزاده جعفر دامغان، هر روز دم غروب فرشها را پهن می‌کنند

امازاده جعفر در دامغان

ساختمان برج  چهل دختر دامغان در کنار امامزاده جعفر. ساختمان این بنا به قرن پنجم هجری برمی‌گردد. باستانی پاریزی نقل می‌کند که به گفته‌ی عوام پیش از این چهل دختر در این بقعه غایب شده‌اند (خاتون هفت قلعه)  
روبروی مسجد تاریخانه


درخت انجیری بیرون از تاریخانه قرار دارد که دلبری می‌کند 

درخت انجیر

شب را در این پارک چادر زدیم. خوابیدن در جایی که این کاجهای کهنسال نگهبانمان بودند، عمیق و آسوده بود

یک قاشق کتاب

« آرانِ مردْپوش [دور می‌شود] تو مرا یاد هیچکس نمی‌اندازی! [می‌ماند] مادرم گفت این هزارافسان رها کن که هنوز به آخر نبرده بلایی ما را برسد! بلا از هزارافسان نرسید، از آنان رسید که آن را سوختند!
نوتَکِ زنْ‌پوش [خشمگین] به برادرانم طعنه نزن! [درمانده] آیا کسی نمی‌دانست تاتار می‌رسد؟ آیا کسی نمی‌دانست؟
آرانِ مردْپوش می‌دانستیم چه می‌کردیم؟
نوتَکِ زنْ‌پوش تو چه کردی؟
آرانِ مردْپوش گل به سر مالیدیم و بر سینه زدیم و سیاه پوشیدیم و رجز خواندیم و شب زنده داشتیم! کتاب بر سر گرفتیم و و توبه کردیم و استغفار! شیون از دل برآوردیم و نماز وحشت خواندیم! هر کاری کردیم جز دست به کاری زدن! هر کاری کردیم جز اینکه کاری بکنیم! [می‌غرّد] دیوارها را بلند برنیاوردیم و نیکو نساختیم! و کار امروز به فردا گذاشتیم! خِرَدنامه‌ها شستیم و هوسنامه‌ها دریدیم و تصاویر کُتُب سوختیم و در یکدیگر افتادیم و هر که را تهمت زدیم از زندیق و شکاک و فلسفی و دهری و گبر و مجوس، که این عقوبت فرود نیامدی اگر خلقی از شمایان را انکاری گزاف برنخاستی! - آری - همواره خود را گناهی می‌تراشیم تا سزاوارِ این تنبیه شویم! »

تاراج‌نامه
بهرام بیضایی



* اگر سعدی پادشاه سخن در پارسی کهن بود، بهرام بیضایی به حق پادشاه سخن در عصر ماست. باشد که سلامت باشد و سایه‌اش بر سر ما. 

یک قاشق کتاب

« شازده احتجاب می‌دانست که حالا نوبت عمه‌هاست. و عمه‌ها با همان پیراهن‌های بلند و سیاه و چشمهای سفید آمدند و نشستند. و شازده نخواست. می‌دانست که آنسوی سایه روشن عکس عمه‌ها خیلی چیزها هست. و اگر بخواهد می‌تواند در ظلمت آنسوی‌تر چیزی بیابد، چیز دندان‌گیری شاید، که با آن می‌توان فخر‌النسا را از سر نو ساخت و یا حتی خودش را. اما وقتی چشمها را با قلمتراش درآورده بود، وقتی عمه‌ها آنهمه دور بودند، وقتی پوست تنشان را آن پیراهن‌های سیاه و بلند می‌پوشاند... و خیلی وقت بود که رها کرده بود. و باز همان دو دیوار سیاه و پر گو بر گرد شازده کشیده شد.
- خسرو خان!
- خسرو، بیا اینجا.
عمه بزرگ گفت: خسرو خان، از یک شازده بعید است که بادبادک پسر باغبان را بردارد.
و خسرو می‌خواست بادبادکش را هوا کند. دو دیوار با چشمهای موریانه خورده‌ؤان در دو طرف او نشسته بودند. و خسرو همه‌اش در این فکر بود که چطور می‌تواند باز بگریزد.»

شازده احتجاب
هوشنگ گلشیری

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

از سفر خراسان می‌آیم و دلم همه‌جاست...


امروز از بالا نگاه كردم، به چين خوردگي هاي نرم كوههاي البرز، به دلبري دماوند، به سرزمينم نگاه كردم و مثل هربار از شوق اشك ريختم. 

هر بار، هر لحظه، حتي بعد از ناملايمتي، يك قدم كه به عقب برداشتم و ديدم در ايران هستم، سراسر وجودم از شور و شوق اين حضور به وجد آمده. 
امروز، به سرزمينم نگاه كردم كه عليرغم بي‌آبي همچنان عزيزترين پاره ي قلبم است. به مردم سرزمينم كه در روزهاي گذشته و ماههاي گذشته ملاقات كرده ام فكر كردم، كه عليرغم تنگدستي، مهربان و مهمان نوازند. به مسافرهاي خارجي فكر كردم كه در اين چند سال به ايران آمدند و عاشق سرزمين و مردمم شدند. 
هيچ لحظه اي از بازگشت به ايران پشيمان نبودم. هر بار كه پا به جاده هاي طولاني اش گذاشته ام، سرگشته ي كوه و بيابانش شدم، با مردم نازنينش هم كلام شده ام، هر بار قلبم از همكلامي با مردمي كه حتي زبانشان را نميدانستم، ذوب ميشد. در اين سفر با تركهاي افشاري در مرز شمال شرق كشور چاي خوردم، بر سر سفره ي پرمهر كرمانج ها نشستم، و داستانهاي فارسها را شنيدم. در اين سفر تنها به گوشه ي كوچكي از كشور بزرگم سر زدم كه خود دنيايي بود.
فردا به پاي صندوق راي مي روم، چون آنقدر دنيا را گشته ام كه بدانم براي درست شدن هر اوضاعي، صبر، اميدواري و زمان لازم است، اما خراب شدن آنچه ساخته شده به لحظه اي بند است. 
فردا راي ميدهم چون مي خواهم پاي جنگ را كه در كشورهاي اطرافمان، خانمان بسياري را سوزانده، از سرزمينم دور بدارم. فردا به روحاني راي خواهم داد، چرا كه اين اولين قدم براي حفظ سرزمينم است. اولين قدم در راهي كه بسيار طولاني ست، اما من، اميد و صبر را توشه ي خود كرده ام. 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶

*گر امروز چون دي درنگ آوريم
همه نام جستن به ننگ آوريم*
فردوسي

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

تکنولوژی هم اینقدر فضول؟

افزونه‌ی واتس‌اپ را روی لپتاپ نصب کرده‌ام، هی می‌رود فضولی تلفنم را می‌کند می‌آید خبرچینی می‌کند. می‌گوید تلفنت به وای فای وصل نیست، اینترنت دیتایت زیاد مصرف می‌شود، الان آمده می‌گوید شارژ تلفنت کم است. می‌گویم فلان فلان شده، به تو چه! تو همین دسکتاپ را بچسب، کارت را درست انجام بده، این فضولی‌ها به تو نیامده.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

از رنجی که می‌برند

چند روزی‌ست که موضوعی فکرم را مشغول کرده، چیزی که برایم عجیب و ناراحت کننده بود، و هر چه فکر می‌کنم جوابی برای آن نمی‌یابم. 
فکر می‌کنم در روزهای بعد از عید بود، که یکی از دوستانم در یکی از شهرستانهای جنوبی ایران با من تماس گرفت، و گفت یکی از دوستانش چند وقتی‌ست به تهران آمده و به شدت دلتنگ است و احساس تنهایی می‌کند. گفت اگر می‌توانی با او معاشرت کن، تا غربت زیاد اذیتش نکند. خود این مطلب برایم عجیب بود، چون من در معاشرت آدم درب و داغانی هستم و بخصوص اولین برخوردم با خیلی از کسانی که بعدا برایم تعریف کرده‌اند، افتضاح بوده. البته این دلیل نمی‌شود که بگویم بعدش خیلی مشعشع و تابان بوده‌ام. نه. روابط اجتماعی همیشه‌ی پاشنه‌ی آشیل زندگی‌ام بوده‌اند و حتی برایشان به تراپی هم رفته‌ام که فایده‌ای نداشته قاعدتا. اما موضوع بحثم این نیست.
این دوست دوستم با من تماس گرفت. از محلی که در آن مشغول به کار شده معلوم بود که اهل فرهنگ و هنر است و این خودش کمی از نگرانی‌ام برای ارتباط برقرار کردن کم می‌کرد. کمی با هم صحبت کردیم. به او گفتم که واقعا سرم خیلی شلوغ است اما سعی می‌کنم در اولین فرصت ببینمش. دو روزی که با هم قرار گذاشته بودیم، یک روزش را من خیلی بدحال بودم (کلا خیلی بدبهارم و بهار فصل مریضی‌های عجیب و غریب است برایم) روز دیگر او سرما خورده بود و نمی‌توانست جایی برود. بعد هم گفت که آخر هفته دارد می‌رود دیدن فامیلهایش، و خب فکر کردم چه خوب که اینجا فامیل دارد و زیاد تنها نیست. در هفته‌ی بعدی هم وقتهایمان با هم جور نمی‌شد. یک روز را مریض بودم و به خانه‌ی دوست دیگری رفته بودم، و دو روز دیگرش را در همایش میراث ناملموس برای محیط زیست پایدار در دانشگاه شهید بهشتی بودم. نهایتا در روز تعطیل هفته‌ی گذشته قرارمان را گذاشتیم و گفت برای ناهار بروم خانه‌اش. 
وقتی به خانه‌اش رفتم، متوجه شدم که با خواهرش با هم زندگی می‌کنند. تا اینجا که وضعش به مراتب از من بهتر بود. دو خواهر داشتند یخچال را تمیز می‌کردند. تمیز کردن یخچال چیزی نبود که ناراحتم کند، ولی آنها بارها و بارها عذرخواهی کردند که کارشان خیلی طول کشیده. اما در واقع چیز دیگری بود که ناراحتم می‌کرد. خانه بر یکی از خیابانهای اصلی بسیار شلوغ واقع شده بود و سر و صدای بیرون کاملا به داخل منعکس می‌شد و حتی چند برابر می‌شد. در کنار اینها تلوزیون هم روشن بود و صدایش بلند. اما به نظر نمی‌آمد که سر و صدا هیچکدامشان را آزار بدهد. وقتی که گفتم سر و صدای اینجا واقعا اذیت کننده است هر دو خواهر گفتند نه. اتفاقا آمدیم اینجا که در شلوغی باشیم. جای خلوت را دوست نداریم! 
خواهرها با هم متفاوت بودند، خواهر کوچکتر دو سه سالی بود که به تهران آمده بود، و خواهر بزرگتر همانی بود که تازگی به تهران آمده و احساس دلتنگی می‌کرد. خواهر کوچکتر در تهران جا افتاده بود، دوستان زیادی داشت، و آرزویش مهاجرت از ایران بود. خواهر بزرگتر زیاد توضیح نداد، اما در فحوای صحبتش می‌شد فهمید که به خانواده و شهرش خیلی وابسته است، اما مسئله‌ی آزار دهنده‌ای باعث شده به شهر بزرگ بیاید. هر کدام از خواهرها می‌آمد از خودش می‌گفت و از من سئوال می‌کرد، بعد جایش را به خواهر دیگر می‌داد و می‌رفت تا به غذا سر بزند، دوش بگیرد، یا به کار دیگری برسد. من در اتاق پذیرایی، سعی می‌کردم آلودگی صوتی را ندیده بگیرم و به حرف خواهرها گوش بدهم و معاشرت کنم، و این تغییر موضوع بین دو انتهای کاملا متفاوت مهاجرت جالب بود. هر کدام درباره‌ی من و داستان مهاجرتم می‌پرسیدند. خواهر بزرگتر می‌خواست در صحبت من بهانه‌هایی برای ماندن جستجو کند و خواهر کوچکتر به دنبال تایید برای رفتن بود. اما این هم باعث نشد بنشینم این مطلب را بنویسم. 
با یکی از دوستانم قرار داشتم که به پارک برویم. بعد از ظهر هوا یکمرتبه طوفانی شد و به دوستم گفتم به جایی برویم که مسقف باشد. بعد به میزبانهایم گفتم که من باید ساعت فلان از اینجا بروم، و یادم آمد که دوستی که منتظرم بود با خواهرها همشهریند. گفتم اتفاقا دوست من هم همشهری شماست. وقتی اسمش را گفتم خواهر کوچکتر گفت فلانی؟ او که دوست من هم هست! خواهر بزرگتر که آمد خواهر کوچکتر خبر را داد. خواهر بزرگتر هم تعجب کرده بود که دنیا چقدر کوچک است. گفتند کاش میدانستیم با او دوست هستی و برای ناهار می‌گفتیم او هم بیاید. فکر کردم شاید دوستشان بخواهد از حالشان باخبر شود. به او گفتم که خانه‌ی فلانی هستم. او هم گفت چه جالب. خواهرها اشتیاق زیادی هم برای دیدن دوستشان نداشتند. از آنطرف هم عکس‌العمل خیلی مشتاق نبود. پس من هم اصراری نداشتم که خواهرها بیایند. اما به هر حال تعارف کردم. خواهر کوچکتر مریضی یکی از دوستانش را بهانه کرد و شروع کرد با جزییات بیماری دوستش را شرح بدهد. هی هم می‌گفت معذرت می‌خواهم ولی بالا می‌آورد! خب، لزومی نداشت این را تعریف کند، بعد هم عذرخواهی کند، بعد هی تکرار کند! گذاشتم به حساب اینکه چون من را نمی‌شناسند باید جزییات را به سمع و نظرم برسانند تا حرفش را باور کنم. خواهر بزرگتر گفت باید نماز بخوانم، بعد هم بنشینم چیزی بنویسم. خواهر کوچکتر اصرار کرد خب برو، بعد که برگشتی بنویس. تو که همه‌اش از تنهایی شکایت داری. بالاخره خواهر بزرگتر با صبر و حوصله‌ی فراوان آماده شد، در حالی که من می‌دانستم دوستم همیشه سر موقع سر قرار می‌رسد ولی یادآوری این نکته به خواهر بزرگتر نتیجه‌ی چندانی نداشت، تازه نشسته بود تلفنی به عمویش عید مبعث را تبریک بگوید. 
بالاخره از خانه درآمدیم. من قدمهایم تند بود و خواهر بزرگتر می‌گفت چرا اینقدر تند راه می‌روی. سر خیابان ایستادیم تا تاکسی بگیریم. اولین اتومبیل بوق زد، گفتم آزادی، راننده به تمسخر گفت ایشالله فردا. تعجب کردم، اما این را گذاشتم به حساب محله‌ای که در آن بودیم و می‌دانستم که محله‌ی خیلی جالبی نیست. تاکسی گرفتیم و تا خیابان آزادی رفتیم. در خیابان آزادی هم متوجه سر و صدا و تمسخر راننده‌ها یا موتورسوارها می‌شدم. با خودم فکر می‌کردم چرا امروز مردم اینطور شده‌اند؟ خواهر بزرگتر با بی خیالی رفت از عابربانک پول بگیرد، در حالی که من کم‌کم داشتم از این خونسردی او عصبی می‌شدم. تاکسی دیگری گرفتیم و به انقلاب رفتیم، و بعد به چهارراه ولیعصر. جایی که دوستم خیلی وقت بود منتظر ایستاده بود. 
توی کافه، در حالی که من داشتم تصمیم می‌گرفتم قهوه ترک بخورم یا ماکیاتو، حال و احوال کردن آندو خیلی زود به یک جر و بحث انجامید، درباره‌ی شخص سومی که من نمی‌شناختم و به تازگی طلاق گرفته بود. خواهر بزرگتر در میان صحبتهایش گفت که هنوز دلش می‌خواهد ازدواج کند (سنش از من بیشتر بود، و چهره‌اش بخاطر آفتاب سوزان کویر، تکیده‌تر). دوست مشترکمان اما می‌گفت که ازدواج به درد هیچکس نخورده و به درد تو هم نخواهد خورد. بحث طولانی و بی نتیجه بود، اما لااقل فضای دوستانه باز به جمع سه نفره‌مان برگشت. 
در راه برگشت، باران می‌بارید، اما خواهر بزرگتر دوست داشت در زیر باران راه برود، همراهی‌اش کردم. درباره‌ی تنهایی‌هایش حرف زد. تنهایی‌اش از جنس تنهایی در جمع بود. به شدت از ارتباط کلامی برقرار کردن با مردها گریزان بود. این مطلب را از کودکی توی مغزش فرو کرده بودند که مردها همه کثیف‌اند و افکار ناپسند دارند. به من می‌گفت به امید این هستم که با تو به جمعهایی بیایم که آدمهایش پاک باشند. من متحیر بودم. این آدم بیش از چهل سال از زندگی‌اش را در ترس از جنس مخالفش گذرانده، و در عین حال می‌خواهد در بین همین قشری که به شدت به آنها بدبین است، یک آدم کاملا پاک و منزه پیدا شود، به خواستگاریش بیاید و خوشبختش کند. 
تا به میدان انقلاب برسیم، بازهم صدای متلکها و حرفهای رکیک را می‌شنیدم، و وقتی در میدان و در حال عبور از خیابان، خواهر بزرگتر جا ماند و بعد از من از خیابان عبور کرد، من متوجه نگاههای مردان بودم، راننده‌ها، موتورسوارها، که با نگاهشان داشتند این زن را می‌خوردند یا به صدای بلند حرفی به سوی او پرتاب می‌کردند.
این صحنه برایم تکان‌دهنده بود. از روزی که به ایران برگشته بودم چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. کسی در خیابان به من چیزی نمی‌گوید. نگاهها تا بحال خیلی کم آزاردهنده بوده‌اند، از کنارشان گذشته‌ام و فراموش کرده‌ام. حرف رکیک نشنیده‌ام، یا آنقدر بی‌اهمیت بوده که فراموش کرده‌ام، و به طور قطع نگاهها را به طرف خودم جلب نمی‌کنم. اما تعجبم از این بود که چطور این زن، با لباسی کاملا عادی، صورتی با آرایش خیلی کم و ناشیانه، چشم و ابروی مشکی، اینطور نگاههای ناپاک را به خود جلب می‌کند. این زن، در هر بار بیرون آمدن از خانه‌اش چه نگاهها، چه حرفها را باید تحمل کند، تا دوباره به خانه برگردد. حالا می‌فهمیدم چرا خواسته خانه‌اش در خیابان اصلی شلوغ و ر سر و صدا باشد تا احساس امنیت کند. حالا بیشتر دلم می‌سوخت از اینکه این زن، تمام عمرش را در دوری از جنس مخالف، در عذاب فهمیده نشدن توسط اطرافیان، در انتظار یافتن مردی سوار بر اسب سفید گذرانده باشد، و از زندگی‌اش چیز زیادی نفهمیده باشد. 
او در واقع قربانی تمام و کمال این جامعه بود. 

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

...

از خودش مهاجرت می‌کند... از خودش می‌گریزد.. مهاجرت می‌کند... می‌گریزد...مهاجرت... گریز... 

داستان یک مهاجرت.

سالیانی دراز گذشته، از روزی که جواب اعتماد را به تلخ‌ترین شکل گرفتم. امروز در میان گفتگویی به یادش افتادم. به یاد اینکه از دوستانی صمیمی خنجری خوردم که دشمنان هم به فکرشان نمی‌رسید. شبی سیاه تا صبح پیش خودم گفتم فردا که بیدار شوی همه چیز تمام شده، فردا که بیدار شوی... بیدار شدم و هیچ چیز تمام نشده بود. تمام نشد، تنها پنهان شد، رفت زیر خاکستر، تا هر چند وقت بیرون بیاید و از درون ضربه بزند. پس از آن بی‌شکل‌ترین روزهای زندگیم به دنبال هم ورق خورد، بدون اینکه مفهومی برایم داشته باشد. لمس بودم. نه مهر می‌فهمیدم، نه خشم، نه انتقام. لمس بودم و انگار زیر آب. دیگر صدایی نمی‌شنیدم. برای بازگشت به زندگی مهاجر شدم اما روحم سرگردان شد.  

می‌گریزم...

حیرت زده‌ام. از انسان حیرت زده‌ام. که می‌تواند چقدر موشکافانه به کلماتی بیاویزد، آنها را باری کند، مدتها به دوش بکشد، هر روز کلمات را بزرگتر کند، آنقدر که خودش زیر آنها له شود. از قضاوت انسان متحیرم. قضاوت واژه‌ها، واژه‌هایی که باید در غبار عصرگاهی محو می‌شدند، خاک می‌شدند، نباید اینقدر بار به آنها اضافه می‌شد. نباید از هیچ بودن، به سنگینی بار یک کامیون می‌رسیدند. متحیرم که کسی با خودش چنین کند. کلمات را به سنگینی بار کامیون کند، با خودش بکشد، آنها را با دیگران قسمت کند، سنگینی‌شان را افزون کند، و با خودش چنین کند. 
انسان را نمی‌شناسم. متحیرم می‌کند... و گریزان... 

۱۳۹۶ فروردین ۱۹, شنبه

یک قاشق کتاب

انگار هنوز می‌توانم آهنگ تنفسش را احساس کنم، هنوز آه‌هایش را بشنوم... گویی هنوز می‌توانم رنج احتضارش را احساس کنم.
اما واقعیت ندارد.من اینجایم، به پشت دراز کشیده‌ام، به آن روزها فکر می‌کنم تا تنهایی ترا فراموش کنم. چون تنها مدت کوتاهی این‌جا درازکش نخواهم بود. و من روی تخت مادرم نیستم. توی جعبه‌ای سیاهم. مانند تابوتهایی که مرده‌ها را خاک می‌کنند. چون من مرده‌ام...
پدرو پارامو
خوان رولفو
ترجمه احمد گلشیری

از ته دل گفتم می‌خواهم در دودانگه بمیرم

سومین بار است که از دودانگه می‌گذرم. امروز فرصت بود بارها و بارها توی جاده بایستیم و توی عمق منظره غرق شویم. امروز هر سه مان گریه کردیم. از شادی بودن در بهشت. از غم تقسیم نکردن آن با کسانی که دوستشان داریم. 
امروز یاد حرف بابا افتادم. وقتی تعریف می‌کرد در جوانی‌اش یکبار با اسب از چهاردانگه راهی دودانگه شد، و از ستیغ کوه که گذشت، شوری همه‌ی وجودش را گرفت، چرا که دانست وارد بهشت شده. امروز توی این تابلوی بی‌نظیر چشمهایم جاهایی را تماشا می‌کرد که سالها پیش بابا به آنها نگاه کرده بود و مست شده بود. مناظری که از او یک هنرمند ساخت و همیشه توی وجودش ماند. امروز دودانگه از من هم آدم جدیدی ساخته. آدمی که از بهشت برگشته. آدمی که هنوز هم به یاد جایی که از آن عبور کرده می‌افتد و اشک چشمهایش را تر می‌کند...
امروز هم نقطه‌ی عطفی در زندگیم بود.