۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

گزارش تصویری از مرکز ایالت کالیفرنیا

روزهایی به شدت شلوغ را می‌گذارنم، اما در بین شلوغی دو ساعتی از امروز را برای خودم گذاشتم و بخش‌هایی از شهر را دیدم که با آنها آشنایی نداشتم. به مرکز ایالتی کالیفرنیا در مرکز شهر ساکرامنتو رفتم و از ساختمانهای دولتی دیدن کردم که در منطقه‌ای زیبا با درختان کهنسال قرار داشتند. مسئله‌ی درختها خیلی برایم جالب بود، چون نه تنها کهنسال و بسیار بلند بودند، بلکه هر کدام به یاد یک شخصیت مهم در اینجا کاشته شده بود و همه‌ی درختها شناسنامه و یک پلاک یادبود داشتند. تنوعشان هم به زیبایی مجموعه می‌افزود.

پلاک یادبود یکی از درختهای سکویا

تنها یک پنجم از قد درخت سکویا


ابتدا به ساختمان دادگاه و کتابخانه‌ی ایالتی رفتم که روبرو و قرینه‌ی ساختمان بهداشت همگانی بود. 
ساختمان سلامت همگانی قرینه‌ی کتابخانه
داخل ساختمان یک نگهبان خوش‌اخلاق نشسته بود و با عبور دادن وسایل شخصی‌تان از زیر دستگاه و عبور خودتان از میان چهارچوب فلزیاب می‌توانستید وارد ساختمان کتابخانه و دادگاه بشوید. دادگاه قابل بازدید نیست، اما در همانجا هم تابلویی وجود داشت که توضیح می‌داد در صورت درخواست، می‌توان تورهای بازدید از سالن دادگاه را هم برنامه‌ریزی کرد. آقای نگهبان به من توضیح داد که هر بخش در کدام طبقه است و من برای بالا رفتن آسانسور را امتحان کردم که انتخاب بسیار خوبی بود!
طبقات با عقربه در حال چرخش نشان داده می‌شوند. 

دسته‌های قدیمی برای هدایت آسانسور هنوز موجودند! آدم یکمرتبه می‌رود به فضای فیلمهای دهه‌ی بیست. 
در طبقه‌ی چهارم که درباره‌ی تاریخچه‌ی ساختمان توضیح داده بود، پوسترهای قدیمی از نمایشگاههای ایالتی هم موجود بود. نکته‌ای که بسیار برایم جالب بود، سطح دغدغه‌ی مردم آن روزگار بود. 





بعد با دیدن این صحنه از پنجره حدس زدم دارم به جای خوبی می‌رسم. 
سالن انتشار که در واقع یک موزه‌ی بسیار کوچک بود، با دو مجسمه‌ی برنزی و کف کاشی‌کاری شده به سبک روم قدیم. 



کف سالن

نوشته‌ای که درباره‌ی مجسمه‌ی برنزی توضیح داده.

شما را نمی‌دانم اما من این سیلوئتها را دوست دارم.


در راهرو نمایشگاهی از تصاویر سه‌بعدی از مراحل بازسازی ساختمان وجود داشت.

سالن کتابخانه. البته که این پرسپکتیو در دوربین یک تلفن همراه نمی‌گنجد...
نمای عرضی از سالن کتابخانه.
بخشی از یک تابلوی بزرگ به نام سرود پیروزی. تنها می‌توانم بگویم که آزارم می‌دهد.
در طبقه‌ی اول هم یادبود جنگ جهانی قرار داشت. 

در کنار کتابخانه چند یادبود برنزی برای افسرهای پلیس قرار داشتند، اما این یادبود به نظرم زیباتر از همه‌شان بود.
روی پلاک نوشته ما همچنین به یاد کسانی که فداکاری کرده‌اند می‌مانیم.
این محوطه‌ی زیبا که بسیار تمیز و مرتب نگهداشته شده به شدت با فضای بیرون از این دایره در تضاد است. این تضاد مرا به یاد اتو کشیدگی واشنگتن دی‌سی در مقابل سایر شهرهای امریکا می‌انداخت. مردم در این منطقه‌ی مرکزی خوش‌پوش و مرتب هستند، خانمهای بیشتری را می‌توان پیدا کرد که لباس زیبا و بخصوص دامن به تن داشته باشند، در حالی که اگر ده دقیقه از اینجا به سمت جنوب رانندگی کنید فضا یکمرتبه صد و هشتاد درجه تغییر می‌کند. در عین حال، در همین فضای زیبا هم می‌شد کسانی را دید که برای پیدا کردن بطری یا اشیا‌‌ء با ارزش دیگر در سطل آشغال جستجو می‌کنند. 

و ساختمان مجلس: ساختمانی که مجلس سنای ایالتی و مجلس قانونگذاری ایالتی در آن برگزار می‌شود و برای بازدید عموم باز است. 
ساختمان مجلس در سکرمنتو

یکی از پلاکهای بزرگ روی زمین، در کناره‌ی آن نام قبیله‌های سرخپوست حک شده. 
 برای ورود به این ساختمان هم باید از ورودی امنیتی می‌گذشتم. البته این ورودی‌های امنیتی در تمام ساختمانهای دولتی که مربوط به دولت می‌شود وجود دارد و مهم نیست در کدام شهر به این مکانها می‌روید. حالا داخل ساختمان کپیتال.
نمای راهروها

مجسمه‌ی مرکزی ساختمان

داخل گنبد ساختمان

سالن مجلس سنا

سالن مجلس سنا

سالن مجلس سنا. مستمعین در طبقه‌ی بالا می‌نشینند.

اگر اهالی سناتور خود را نشناسند، تابلوهای راهنما در راهرو موجودند تا راهنمایی‌شان کند.

و البته دفترچه‌های راهنما محل نشستن هر سناتور را نشان می‌دهد.

لایحه چگونه به قانون تبدیل می‌شود.

دفتر سناتور د لئون
درب امنیتی خزانه‌ی ایالت کالیفرنیا

دفاتری که با فضای نوستالژیک به صورت موزه درآمده‌اند.



سخنگویان پیشین مجلس قانونگذاری

سالن مجلس قانونگذاری

از نمایی دیگر. مستمعین در طبقه‌ی بالا می‌نشینند.

محل نشستن مستمعین.
شروط لازم برای حضور در جلسات قانونگذاری به عنوان بیننده.

و البته خرس گریزلی به عنوان نماد کالیفرنیا در برخی نقاط حضور داشت.
پاگرد پله با نماد خرس
خب. امیدوارم این گزارش تصویری خسته کننده حوصله‌تان را سر نبرده باشد. بروید شکرگزار باشید که دوربین مناسب ندارم و به همین تعداد عکس بی کیفیت بسنده می‌کنم! خب حالا برای دلجویی این تصویر آخر را تقدیم می‌کنم برای اینکه کمی خستگی‌تان در برود. 
کارت پستال تبریک تولد که نوشته بود شما با افزایش سن واقعا بهتر شده‌اید! 

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

مضرات سفر

اگرچه تب سفر و جهانگردی بسیار تند است و مسابقه‌ی من اول آنجا رفتم یا من اول آن کار را انجام دادم روز به روز بیشتر بالا می‌گیرد، بد ندیدم کمی از مضرات جهانگردی بگویم، شاید به درد آن تعداد که در تصمیم خود برای هزینه کردن مبالغ هنگفت برای دیدن آن سر دنیا مردد هستند بخورد.
اولا از مضرات سفر جهانگردی، آنهم با کوله پشتی آنکه شما متوجه نیستید تا چه حد قوای بدنی دارید. اگر خیلی آدم نازپرورده‌ای نباشید، در مقابل حمل کوله به مدت طولانی شکایت  نمی‌کنید و همچنان به دنبال اتوبوس می‌دوید یا از هفتادتا پله‌ی هاستل بالا می‌روید چون هنوز گرم هستید و حالی‌تان نیست. پا به سن که گذاشتید، مهره‌ی کمرتان که بیرون زد، خار پاشنه که درآوردید، و کلا توی آینه که به استخوان‌بندی‌تان عیب و ایراد گرفتید به حرف من می‌رسید. از من گفتن بود.
اما بیماری‌ها، از انواع آنفولانزاها که در کمینتان هستند، تا مالاریا و دنگه و سالمونلا و افتادن انگل به جانتان همه از نتایج آن سفر به یاد ماندنی به کشورهای جهان چهارم پنجم هستند. اگر مسافر پررویی باشید، همچنان بعد از یک سالمونلای سخت یا دو هفته تب دنگه باز هم کوله را برمی‌دارید و به راه ادامه می‌دهید. حالا اگر بدنتان حساسیتهای مختلف هم داشته باشد که دیگر نور علی نور است. منتظر یک الی چند حمله‌ی کهیر و آسم و در خوش بینانه‌ترین حالت، نیش پشه‌هایی باشید که به اندازه‌ی گردو یا در مواقعی نلبکی باد می‌کنند و خواب را از چشمانتان می‌گیرند. در مورد آن انگلها هم خیالتان راحت باشد. پزشکها می‌بندندتان به آنتی بیوتیکهای قوی و کل باکتری‌های خوب و بد بدنتان را می‌کشند و در نهایت دستگاه گوارشتان که تا قبل از سفر سنگ را آب می‌کرد، طاقت تحمل سبزیجات و روغنها و غلات و حبوبات و لبنیات و گوشت نیم‌پز و هر چیز قابل خوردن دیگر را از دست خواهد داد. البته شدت و ضعفش برمی‌گردد به اینکه تا چه حد غذاهای خیابانی امتحان کرده باشید.
اما آدمی که از سفر برگشته مسلما با آدمی که رفته تفاوت دارد. در بعضی مواقع منحصر به فرد، از دیدن وضعیت زندگی مردمی که به دیدنشان رفته‌اید درس عبرت می‌گیرید تا با تلاش و کار خستگی ناپذیر، زندگی‌تان را به جهت مخالف سوق دهید. اما به شما قول می‌دهم که در اکثر مواقع چیزهایی که دیده‌اید شما را آدمهایی نق‌نقوتر و پرحرف‌تر بار بیاورد. وقتی برمی گردید دائم از وضعیت اینجا یا از وضعیت آنجا حرف می‌زنید. شما که در خانه‌ی میزبان یا در هنگام میزبانی مهمانانتان صمٌ بکم می‌نشستید و اراجیف آنها را با لبخند معنی‌داری تحمل می‌کردید، حالا تبدیل به قهرمان وسط میدان شده و درباره‌ی همه‌ی موضوعات حرف برای زدن دارید. البته این مسئله با تعداد مکانهای بازدید شده نسبت معکوس دارد و اگر یک جا را دیده باشید، بیست برابر بیشتر از کسی که بیست جا را دیده حرف برای زدن خواهید داشت. عاقبت به جایی می‌رسید که تا دهان باز می‌کنید که «آره، در فلان جا که بودم...» نگاهها و لبخندهای معنی‌دار بین مستمعین رد و بدل خواهد شد، و یک وقت به خودتان میایید می‌بینید اتاق خالی شده و همه در آشپزخانه در حال صحبت و معاشرت هستند. 
سفر البته یک جور مرض لاعلاج هم هست. مثل این است که آدم در یک نواحی خاصی از بدنش میخ در بیاورد و دیگر نتواند بنشیند. تا بخواهد آن ناحیه خاص را زمین بگذارد، از جا بپرد و مجبور باشد (!!) برود یک جای دیگر را ببیند. بعد عده‌ای این وسط یک آرزوی محال را هم دنبال می‌کنند، اینکه مکان ایده‌آل برای زندگی پیدا کنند، و تصور کنند که با پیدا کردن آن محل، شهر یا کشور، میخ‌های نامرعی خود بخود محو خواهند شد. البته در این مورد خاص نمی‌توان با قطعیت سخن گفت چون نگارنده در برخی موارد اذعان داشته که آن مکان ایده‌آلش را پیدا کرده و بهانه‌اش این است که باید زبان آن مملکت را یاد بگیرد، اقامت قانونی آن کشور را احراز کند، یک شغل پر درآمد با سر و همسری بی‌مانند برایش مهیا باشد، تا بخواهد تازه اثرات میخ‌ها را ارزیابی کند. والله اعلم. 
لازم نمی‌دانم قر و قمیش‌های جدیدی که به اخلاق مشعشع قبلی‌تان اضافه شده را تشریح کنم. اینکه در فلان شهر ساحلی خوراک دریایی تازه (یا حتی زنده) خورده‌اید، یا بهترین آناناسها و انبه‌های دنیا را مزه کرده‌اید، یا در کوههای آلپ تازه فهمیدید مزه‌ی پنیر یعنی چه، یا سوار قطارهایی شدید که بو نمی‌دهند، یا فکرتان را مشغول کرده‌اید که چرا شمال خودمان ساحل سفید ندارد و با مایو دو تیکه نمی‌شود رفت از دکه‌ی سر خیابان آبمیوه خرید، یا حتی ملافه‌های سفیدتر از برف فلان هتل، تنها چند مورد مختصر از چیزهاییست که شما می‌دانید و دیگران حالی‌شان نیست. من کاملا درکتان می‌کنم و به شما اطمینان می‌دهم که ایراد از شما نیست، چون شما جهاندیده هستید و این آنها هستند که پای قورباغه نخورده‌اند و پاراگلایدر سوار نشده‌اند. اما به شما وصیت و نصیحت می‌کنم که آنها را از سفر پشیمان نکنید، چه که این جریان مثل جریان مهاجرت است، از بیرون یک رنگ و بوی دیگری دارد و شما باید دیگران را به راهی که خود رفته‌اید تشویق کنید تا آنها هم همان بلاها که شما متحمل شده‌اید به سرشان بیاید و شما مفت و مسلم یک همدرد پیدا کنید و ته دلتان خنک بشود. پس سفر بروید و دیگران را به سفر تشویق کنید. باشد که از رستگاران باشید. 

۱۳۹۳ مهر ۲۰, یکشنبه

خانه

بابا می‌گوید دو سه شب است دارم خواب می‌بینم که داریم با برادرم خانه می‌سازیم. داشتیم با عمو در اسکایپ صحبت می‌کردیم، عمو می‌گوید اتفاقا من دیشب دو بار خواب دیدم که من و تو داریم با همدیگر خانه می‌سازیم. یکی ساختیم خوشمان نیامد، خراب کردیم و بعد یکی دیگر ساختیم. بابا می‌گوید ولی در خواب من تو داشتی به من تشر می‌رفتی که چرا خوب کار نمی‌کنی. بابا و عمو هر دو بلند بلند می‌خندند. 
ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بیایید یک توضیحی بدهید خواب خانه ساختن تعبیرش چیست که مادرمان ما را کشت از دلنگرانی. 

۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

امریکایی که فراموش کرده بودم-۸

۸- دست دوم فروشی‌ها
امریکا گنجینه‌ی اجناس دست دوم است. در کنار ارتش نجات (Salvation Army) و نیکوکاری (Good Will) فروشگاههای غیر انتفاعی دیگری هم در سطح شهر پیدا می‌شوند که معمولا به فروشگاه صرفه جویی (Thrift Store) معروفند. برای دو موسسه‌ی اول، معمولا مراکز جمع آوری وجود دارد و برای تریفت استورها، معمولا فضایی در داخل یا خارج از فروشگاه برای دریافت اجناس به صورت صدقه تعبیه شده. همه‌ی اینها موظفند در صورت درخواست صدقه دهنده، به آنها رسید بدهند تا در محاسبات مالیاتی پایان سال مورد استفاده قرار بگیرد. این محاسبات مالیاتی به خصوص به درد کسانی می‌خورد که شغل آزاد دارند و برای کسی کار نمی‌کنند. به هر حال، اجناس به صورت مجانی و صدقه تحویل گرفته می‌شود و پس از طبقه بندی در فروشگاه با قیمتهای معمولا پایین به فروش می‌رود. در همه‌ی این فروشگاهها می‌شود همه چیز پیدا کرد. از لباس و کفش گرفته تا سنجاق قفلی و کامپیوتر. بسته به منطقه‌ای که در آن قرار دارند و زمانی که شما به آنها مراجعه می‌کنید، می‌شود اشیاء عتیقه (به معنای واقعی کلمه و همچنین به مفهوم طنز آن) پیدا کنید. البته پیدا کردن جنس خوب در این فروشگاهها نیازمند وقت و تلاش بسیاری‌ست، چون کم نیستند افرادی که تقریبا هر روز و در زمان ورود اجناس به فروشگاه، به آنجا سر می‌زنند و هر چه به درد بخور باشد را برمی‌دارند! البته نقش افراد داوطلب که اجناس را تحویل می‌گیرند و طبقه بندی می‌کنند را هم نباید نادیده گرفت. خلاصه باید سطح توقع خودتان را پایین ببرید تا ناامید نشوید. 
بخش مورد علاقه‌ی من در فروشگاههای دست دوم، کتابهایش هستند. گاهی پیش آمده که کل کتابخانه‌ی یک شخص به دلایل مختلف به یک فروشگاه نیکوکاری یا صرفه جویی اهدا می‌شود. آن زمان است که باید توی کتابها غلت خورد و کتاب انتخاب کرد. اما چون این اتفاق در زمان مشخصی نمی‌افتد و سر زدن روزانه به دست دوم فروشی آدم را کم‌کم افسرده می‌کند، همان یک بار برای گشتن در کتابها کافی بود. از نظر قیمت کتاب بگویم که قبل از اینکه امریکا را ترک کنم می‌توانستم رمان‌هایی از جمله صد سال تنهایی و هزار خورشید تابان را با قیمت هفتاد و پنج سنت خریداری کنم، و وقتی این بار با قیمتهای دو ونیم تا پنج دلار مواجه شدم خیلی تعجب کردم. علاوه بر آن محتوای کتابهای موجود مرا ناامید کرده بود و نتوانستم هیچ کتابی که نظرم را جلب کند پیدا کنم. شاید یکبار دیگر شانسم را امتحان کنم ببینم کتابی پیدا می‌کنم یا نه.
در ضمن فراموش کردم که در مورد کسانی که اجناس خود را مستقیما به فروش می‌رسانند بگویم. این اتفاقات معمولا شنبه‌ها و یکشنبه‌ها می‌افتد. به این صورت که شخص فروشنده در خیابان و روی تیرهای چراغ راهنمایی تابلوهای دست نویس مقوایی با عنوان حراج حیاطی Yardd Sale یا حراج پارکینگ Garage Sale نصب می‌کند و وسایلی که برای فروش انتخاب کرده را توی چمن جلوی خانه‌اش یا توی گاراژش اتیکت می‌زند و اینجا هم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می‌شود. خیلی وقتها می‌بینید که بچه‌ها در حال فروش اسباب بازی‌هایشان هستند، که این موضوع برایم جالب است، چون بچه‌ها را با داد و ستد و همچنین مشارکت آشنا می‌کند. بعضی‌ها هم کارشان این است که در شنبه و یکشنبه صبح‌ها اتومبیل را بردارند و راه بیفتند در محله‌های پولدار نشین به دنبال یارد سیل گشتن. خلاصه، اوقات فراغت را یک جوری پر می‌کنند. 

چند تصویر نمونه از دست دوم فروشی برای تصور ابعاد صحنه





۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

امریکایی که فراموش کرده بودم- ۷

۷- مسئولین بیمارستان، از منشی دم در تا پرستاری که قرار است تمام مدت به اتاق سر بزند، همه بسیار خوش‌اخلاق و صبورند. تمام مراحل را با حوصله، شمرده  و با لبخند توضیح می‌دهند. رییس بیمارستان می‌آید و با احترام جلوی بیمار می‌نشیند و توضیح می‌دهد نداشتن بیمه قرار نیست هیچ خللی در انجام مراحل درمانی ایجاد کند، اما شرکتی را معرفی می‌کند که داروهای گرانقیمت را به آنها می‌دهند و در صورت درخواست می‌تواند آنها را با چند درصد تخفیف در اختیار بیمارستان قرار بدهد و صورتحساب را به درب خانه بفرستد. ترسناکترین اتفاق افتاده، بیماری، شیمی درمانی، داروهای گران، نداشتن بیمه، نداشتن پول. رییس بیمارستان تاکید می‌کند که بیمارستان ما غیر انتفاعی‌ست و هیچ بیماری را رد نمی‌کند. برگه را برای امضا می‌گذارد و خودش می‌رود تا راحت باشیم. پیشنهاد می‌کنم با کسی که در این زمینه‌ها واردتر است مشورت کنیم. هزینه‌ها، هنوز به صورت غول در نیامده‌اند، اما سرانگشتی، داریم روی چند صد هزار دلار صحبت می‌کنیم...

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

واشنگتن- دیستریکت کلمبیا

در چهار روز اقامت در ویرجینیا، فرصت شد تا به واشنگتن دی سی سری بزنم و پاسپورتم را تجدید کنم. صبح زود در هوای ابری حرکت کردم تا با اتوبوس و مترو خودم را به شهر برسانم. چیزی که زود توجهم را جلب کرد این بود که تابلوهای راهنمای اتوبوسها اطلاعات کامل نداشتند، تنها ساعت حرکت خطوط نوشته شده بود و اسم ایستگاههای بین راه ذکر نشده بود. اگر تابلوها مجهز به نقشه بودند، پیدا کردن مسیر کار آسانی نبود. شماره اتوبوسی که نقشه گوگل به من معرفی می‌کرد وجود خارجی نداشت و حتی خطوطی وجود داشتند که نقشه‌ی گوگل از آنها بی‌خبر بود بنابراین کمی برای رسیدن به شهر با مشکل برخورد کردم. اما راننده‌ها با حوصله راهنمایی می‌کردند و به راحتی مسیر خودم را به سمت جرج تاون و دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران در خیابان ویسکانسین پیدا کردم. در طبقه‌ی پایین شماره گرفتم و به طبقه‌ی بالا رفتم تا مدارک را تحویل بدهم. فضا در ساختمان سفارت یک جور غریبی‌ست. مراجعین تک تک و دوتا دوتا در گوشه و کنار سالن نشسته‌اند. آدم نمی‌داند باید صمیمی باشد یا فاصله بگیرد. نیم ساعتی منتظر شدم تا شماره‌ی من اعلام بشود. آقای مسئول، بسیار محترم و صمیمی بود. فرم پر شده، فتوکپی مدارک، عکسها، و مبلغ را تحویل دادم و جواب شنیدم که ساعت دو پاسپورت حاضر است. قبل از رفتن با شال آبی که گلهای صورتی دارد عکس انداخته بودم و دوست داشتم پاسپورتم عکس خوبی داشته باشد.
بیرون از سفارت در فکر بودم که به موزه بروم. بعد یکی از دوستان که در حال مکاتبه بودیم نظرم را عوض کرد و در کنار کاخ سفید از اتوبوس پیاده شدم. عده‌ای حدود بیست نفر جلوی نرده‌ها ایستاده بودند و ظاهرا تظاهرات آرامی در مذمت جنگ به راه انداخته بودند. چند تا پلیس هم ایستاده بودند اما کسی به دیگری کاری نداشت. به طرف درب ورود و خروج رفتم و افسری از من پرسید چگونه می‌تواند کمکم کند. گفتم آیا امکان بازدید وجود دارد؟ گفت خیر. باید از سناتور یا عضو کنگره‌تان وقت ملاقات داشته باشید تا بتوانید بروید تو. تشکر کردم و راه افتادم تا سمت دیگر کاخ را ببینم، جایی که عده‌ای گردشگر جمع شده بودند تا از کاخ، و با کاخ عکس بیاندازند و حتی چندتایشان منتظر بودند اوباما از پنجره‌ای برایشان دست تکان بدهد! از اینجا به سمت الیپس رفتم، مسیری که در حال تعمیر و بازسازی بود. هرچه دورتر می‌شدم، کاخ سفید بزرگتر به نظر می‌آمد، تا جایی که از پشت نرده‌هایش بیرون آمده بود و نرده‌هایش دیگر مشخص نبودند. در محوطه‌ی چمن چادر بزرگی برپا بود و سه خانم در ردیف اول صندلی‌های آن ایستاده بودند و داشتند سرودهای مذهبی می‌خواندند. در مسیر چند تایی عکس انداختم و راهم را به سمت نشنال مال و موزه‌ها تغییر دادم.
از داخل قلعه‌ی اسمیتسونین عبور کردم، که فضای داخلی‌اش هیچ قرابتی با معماری قدیمی بیرونش نداشت. طبقه‌ی فوقانی بسته بود و طبقه‌ی همکف به عنوان مرکز اطلاعات برای بازدید کننده‌ها استفاده می‌شد. بعد به گالری آرتور سکلر در کنار قلعه رفتم، جایی که نمایشگاه موقت از آثار خوشنویسی نستعلیق برپا بود. ساختمان گالری که زیر زمینی بود، بزرگ اما نسبتا خالی بود. تنها یک اثر از یک هنرمند ژاپنی در طبقه‌ی همکف وجود داشت، و در زیر زمین، با عبور از سالنی که چند مجسمه از خدایان آسیای شرقی در آن نصب شده بود، به محل نمایشگاه که متشکل از دو اتاق بود رسیدم. نحوه‌ی ارائه‌ی آثار و معرفی آنها در مقایسه با آنچه در برلین دیده بودم بسیار بهتر و مفیدتر بود. آثار خوشنویسی از هنرمندان قدیمی ایرانی، از میرعلی تبریزی تا میرعماد در ویترینهای شیشه‌ای چیده شده بود و در صفحه تلوزیونی در ابتدای سالن، نحوه‌ی تراشیدن قلم و خوشنویسی نشان داده می‌شد. در این بخش از موزه عکاسی ممنوع بود. بعد از این سالن، به اتاق دیگری رفتم که آثار نقره و طلا از ایران باستان از کلکسیون شخصی آرتور سکلر را در اختیار داشتند که بیشتر متعلق به دوره‌ی اشکانیان و ساسانیان بود. و پس از آن از اینکه این ساختمان هیچ چیز دیگری برای نمایش ندارد تعجب کردم! بعد متوجه شدم که بخشهای دیگری از موزه بخاطر تغییر دکوراسیون بسته هستند. به هر حال، واشنگتن دی سی بهترین شهر برای موزه دوستهاست، چون می‌توانند مجانا از تعداد بسیاری از موزه‌ها دیدن کنند. از کنار موزه‌ی تاریخ سیاه (تاریخ برده‌داری و پس از آن) و موزه‌ی تاریخ امریکا گذشتم. موزه‌ی تاریخ طبیعی می‌توانست تجربه‌ی خوبی باشد اما فرصت زیادی نداشتم. 
در راه بازگشت تصمیم گرفتم به موزه‌ی یادواره‌ی هولوکاست سر بزنم، تا بتوانم آنرا با آنچه از قبل و در اروپا دیده بودم مقایسه کنم. این موزه هم ساختمان بزرگ و مجهزی در اختیار داشت، اما آنچه به نمایش گذاشته شده بود به نظرم ناچیز می‌آمد. بخش بزرگی از ساختمان خالی بود، سالنی به نام دفترچه‌ی خاطرات دانیل وجود داشت که در آن سعی شده بود فضای خانه و ایستگاه قطار و اردوگاه در دوران جنگ جهانی دوم بازسازی شود. عکس‌العملم در مقابل چنین نمایشگاهی حیرت بود، از اینکه چطور توانسته بودند چنین فضای ساختگی‌ای را بوجود بیاورند، و البته از اینکه چطور بازدید کننده‌ها به اینجا می‌آیند و قرار است تحت تاثیر قرار بگیرند. خیلی توقعم از این موزه بیشتر بود. عکسهایی از قتل عام‌های بوسنی و رواندا وجود داشتند با طرح سئوالاتی برای بازدید کننده‌ها، که چرا همچنان قتل عام در بخشهایی از دنیا انجام می‌شود. ارزشمندترین بخش نمایشگاه برای من فیلمی بود که توسط یک امریکایی در روزهای ابتدایی جنگ در لهستان فیلمبرداری شده بود و زندگی عادی مردمی که با اولین بمبارانها مواجه شده بودند و هنوز نمی‌دانستند قرار است چه به سرشان بیاید را نشان می‌داد. در نزدیکی درب ورودی یک میز قرار داشت و از بازدید کننده‌ها دعوت می‌کرد که اگر اطلاعاتی درباره‌ی هولوکاست دارند را در اختیارشان بگذارند. اما در مجموع این موزه، یک فضای خالی بزرگ بود، با چند حرف و شعار. 
با اینکه بدم نمی‌آمد در منطقه‌ی جرج تاون قدم بزنم، اما تصمیم گرفتم که این کار را انجام ندهم. به دفتر سفارت برگشتم و با یک معطلی نسبتا طولانی پاسپورت را دریافت کردم. به عکس آن نگاه کردم. برق چشمهای آدمی که توی پاسپورت نشسته را دوست دارم. 
نمای جلوی کاخ سفید 

عکسی با کاخ سفید می‌اندازند

و هر چه دورتر می‌شدم کاخ بالاتر می‌آمد



خزانه

آدمهای پایتخت نشین خوش لباس‌ترند


دورنمای قلعه اسمیتسونین و ساختمان کپیتال

برایم تعجب آور بود که چهار گروه بچه‌های مدرسه همه سیاه پوست بودند و با بچه‌های دیگر  همراه نبودند

نمای نزدیک از قلعه اسمیتسونین

قلعه اسمیتسونین

ورودی گالری سکلر

ورودی نمایشگاه نستعلیق

معرفی خط نستعلیق توسط تابلو و مانیتور

تبلیغات نمایشگاه 

نمایشگاه پرسپکتیو



سپر نقره دوره ساسانیان

بشقاب نقره و طلاکاری شده، دوره اشکانیان

ریتون سفالی

ساختمان موزه هولوکاست

این دیوار تنها بخش از موزه بود که با یادبود هولوکاست در برلین همخوانی داشت

میز دریافت خاطرات

شما برای اینکه این جنایات تکرار نشوند چه تعهدی می‌دهید؟ 

در هر جایی و درباره‌ی هر موضوعی، یک شی برای یادگاری خریدن وجود دارد. این اقتصاد است، نه فرهنگ.

ویرجینیا

شرق امریکا فضای جالبی دارد. در جاده‌های جنگلی رانندگی می‌کنید و ناگهان به آبادی می‌رسید. دوباره توی جنگل گم می‌شوید و این ماجرا ادامه دارد.

سفر بسیار کوتاهی به ویرجینیا داشتم که نه تفریحی بود و نه کاری. برای دیدار یکی از آدمهای عزیز زندگیم رفتم که روزهای مشکلی را می‌گذراند. با او و دخترهایش به بیمارستان رفتم و سعی کردم قوت قلب باشم. سعی کردم شادمانشان کنم و برایشان باشم، کاری که این سفر امریکا بخاطر آن انجام شده.

 و سعی کردم درباره‌ی قدرت انسان در رویارویی با مشکلات تجدید نظر کنم.