۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

یه دیواره یه دیواره که پشتش هیچی نداره...


بچه که بودیم، یه کاسه بستنی، یا شله‌زرد، یا لرزونک میگذاشتیم وسط، هر کدوم یه قاشق برمیداشتیم، قاشق قاشق میخوردیم و جلو میرفتیم تا برسیم به دیواری که اونطرفش دهنی بود. انقدر از طرف خودمون برمیداشتیم که دیواره انقدر نازک بشه که دیگه نشه ازش برداشت. اونوقت، هر کدوم که شکموتر بود، دهن‌زده یا دست نخورده بودن رو کنار میگذاشت و میفتاد به جون دیوار مشترک!

بعدها یاد گرفتیم که دهن زده دیگران بهداشتی نیست. باید اون دیوار رو نگه داشت و دست بهش نزد. یه قاشق اضافه شله زرد ارزش انتقال مریضی رو نداره!!

بعدها از این وضعیت خسته شدیم، گفتیم به جهنم! بذار هر چی میخوان بگن! ما داریم شریکی یه کاسه شله‌زرد یا بستنی می‌خوریم. اصلا از اول دیواری درست نمی‌کردیم. قاضق قاشق میزدیم توی کاسه و کیف میکردیم.

اینروزا اما متمدن شدیم. دو تا کاسه برمیداریم!

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

Chitré چیتره


چیتره یک شهر خیلی خیلی کوچک در شبه جزیره آسوئرو Azuero در قسمت میانی کشور پاناماست. انقدر کوچیک که روی نقشه گوگل فقط یک اسمه و یک نقطه. جای معروفی نیست. از اول تا آخر شهر رو با بیست دقیقه پیاده روی می‌شه طی کرد. به دریا خیلی نزدیک نیست اما خیلی گرم و شرجیه. دیدنی های شهر در یک موزه کوچک خلاصه میشه و یک کلیسا.
چرا ما رفتیم به چیتره؟ راستش برای دور شدن از دنیای توریستی. برای دیدن ذره‌ای از زندگی مردم عادی. و باید بگم واقعا ارزشش رو داشت. اقامت در جایی با کمترین امکانات، و کمترین تنوع غذایی، و گفتگو با مردمی که برای یک لقمه نان صبح تا شب عرق می‌ریزن. شب برای تماشای رقص محلی رفتیم و همسفر امریکایی من بسیار مورد توجه جنس ذکور حاضر در محل قرار گرفت، طوری که در عرض یکساعت که اونجا بودیم میز ما از بطریهای آبجوی پیشکشی اونها پر شد!! و منم این وسط نقش مترجم رو بازی میکردم برای دو طرف!

تنها میدون شهر


حمام در پانسیون محل اقامت ما






کلیسای شهر چیتره


من و درب کلیسا! البته همیشه انقدر مودب نیستم!






تعدادی آدم مهم






رستاخیز. و صندوق صدقات در گوشه سمت چپ



در حال انتخاب بین مینی نوشابه‌ها


خونه‌ی مردم! در اکثر خونه‌ها باز بود.


باز و بسته کردن درب مینی بوس با طناب


خانم خیلی نازنین فروشنده بلیطهای بخت آزمایی



سفالهای معروف شهر آرنا Arena در نزدیکی چیتره



آقای سفالگر مشغول کار





خانواده آقای سفالگر در حال تماشای تلویزیون در مغازه 



اینجا هم محصولات توریست پسند پیدا میشه



خیابون اصلی شهر


لباس رقص محلی که در سال ۱۹۴۸ برنده جایزه کشوری شد


یه جاهایی از دنیا هست که آدمی به قدکوتاهی منهم احساس می‌کنه غوله!!!


خوراکی برگزیده! غذایی که از آرد ذرت و کره تهیه شده در برگ بلال پیچیده و بخارپز میشه. کمی بی‌مزه ست اما اگر مثل ما از گرسنگی رو به موت باشید خوشمزه‌ترین خوراک دنیاست!!

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

خاطره



تو رویاها هم نمی‌دیدم که یه روز تو یه گوشه از دنیا که اصلا نمی‌شناسم، مثل دیوونه ها برم زیر آبشار، اونم درست کنار جاده!! جای همه خالی.

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

ویدئو از موزیک و رقص محلی در پاناما


گزارش تصویری: پاناما‌سیتی (روی هر عکس کلیک کنید تصویر بزرگتری باز خواهد شد)

Casco Viejo منطقه قدیمی شهر پاناما سیتی

کرکس؟؟؟

اون بالا!

کوچه‌های باریک، خونه های قدیمی Casco Viejo 

تخریب آثار باستانی؟







یکی از قسمتهای کانال پاناما. شبیه همین دو دریچه که میبینید در پشت کشتی‌ها بسته میشه، وقتی آب تا این سطح بالا اومد، دریچه سمت راست و بعد دریچه سمت چپ باز میشند و جریان آب کشتی‌های عظیم‌الجثه رو به جلو هدایت می‌کنه. کانال پاناما در واقع تشکیل شده از تعداد زیادی از این دریچه‌ها.





اندازه کشتی رو دارین؟ او دوتا ماشین کوچیک روی ریل قفل می‌شن و از انحراف مسیر کشتی و برخوردش با دیواره کانال جلوگیری می‌کنن. سرعت این کار خیلی پایینه و عبور کامل کشتی از این قسمت بیست دقیقه‌ای طول می‌کشه.





دریچه‌ها بسته می‌شن برای کشتی بعدی

اتاق استراحت و غذاخوری عمومی در هاستل

آشپزخونه هاستل

منظره از داخل برج قسمت قدیمی شهر پاناما Panama la Vieja



این بود

این شد!














و آخرین عکس: بهترین خوراکی! چیپس تازه موز سبز سرخ شده در روغنی که برای سرخ کردن گوشت خوک استفاده می‌کنن!! اینها در واقع موز نیستند. یعنی موز که پوست می‌کنیم و مثل میمون میخوریم نیستند!! موزهای درشت‌تری هستند که باهاشون غذا درست میکنند و در اسپانیولی بهش می‌گن: platano و به انگلیسی : Plantain. سبزهاشون خیلی خوشمزه هستند. زردهاشون که رسیده هستن مزه شیرین دارند و باهاشون دسر یا چیپس شیرین درست می‌کنند. 

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

San Pedro de Atacama

تصمیم گرفتم دنباله کالاما رو ادامه بدم تا الباقی مصیبت رو هم بشنوین.
تو اتوبوس کالاما به سن پدرو، کسی شماره صندلی مشخصی نداشت. هر کسی جایی نشسته بود. من و همسفر هم جدا از همدیگه ته اتوبوس جا پیدا کردیم و من بلافاصله بعد از نشستن خوابم برد. نمی‌دونم یه ربع شد یا نیم ساعت، که دیدم یه نفر داره به شدت منو تکون میده تا بیدارم کنه. چشمامو باز کردم دیدم خانم نشسته رو ردیف صندلی بغلیه. پرسیدم چی شده؟! گفت پاشو! پاشو عکس بگیر!! داشتم شاخ در میآوردم. به بیرون نگاه کردم، دره‌ی زشت و جاده بیابونی، خانم مرض داری منو از خواب بیدار می‌کنی؟ شدت عمل این خانم انقدر زیاد بود که استرس پیدا کرده بودم و دیگه خوابم نمی‌گرفت. اتوبوس که از پیچ جاده گذشت، تازه فهمیدم منظور خانمه چی بوده. داشتیم از دره‌ی ماه رد میشدیم. Valle de la Luna یا دره‌ی ماه، یکی از زیباترین و نفس‌گیر ترین مناظری رو داره که به عمرم دیدم. اینجا خشک ترین بیابون دنیاست، اما صخره های سنگی و خاک گرفته‌ی عظیمش، به حدی زیبا هستند که نمی‌تونین ازش چشم بردارین. انقدر هیجان زده شدم که کیف و پاسپورت رو ول کردم رو صندلی و با دوربین رفتم جلوی اتوبوس تا عکس بگیرم. خوبه همسفر حواسش از من بیشتر جمع بود و کیف و بساطم رو جمع کرد. من که مست منظره شده بودم.
راننده به من و دوتا توریست دیگه اشاره کرد بریم کنار دستش رو صندلی شاگرد راننده بشینیم و عکس بگیریم. خودش هم مثل یه راهنمای جهانگردی شروع کرد به توضیح دادن. حتی یه جا ایستاد تا مسافرها پیاده بشن و عکس بگیرن.
به شهر که رسیدیم من هنوز تو حال و هوای منظره ای بودم که دیده بودم. همسفر پیشنهاد کرد قبل از هر چیز بریم کافی‌نت تا بلیط قسمت بعدی سفر رو بگیریم. کافی‌نت هاشون به نسبت گرون بودند و زمان‌بندی بیست دقیقه‌ای داشتند. بلیطهامون رو خریدیم و ایمیلی که از شرکت هواپیمایی اومد چک کردم. باورم نمیشد! صورتحساب اشتباه بود و صد دلار اضافه برداشته بودن. هر چی بالا و پایین کردم سر در نیاوردم چرا. در حالی که دوستم بلیط رو به همون قیمت اصلی خریده بود. صد دلار؟؟ صد دلار راحت پول یه هفته سفرم تو پرو می‌شد! رفتم دنبال مخابرات بگردم که به شرکت هواپیمایی زنگ بزنم. یکشنبه بود و مخابرات و اداره پست تعطیل. تلفن عمومی فقط سکه های صد پزویی قدیمی می‌خورد و من باید دربه‌در به این مغازه اون مغازه سر میزدم تا سکه های طرح جدید رو با سکه‌های طرح قدیم عوض کنم. با تلفن هم که حرف میزدم مسئول میگفت گوشی رو نگه دارین و من رو معطل می‌کرد تا سکه‌هام  تموم بشه. بعد دوباره باید راه میفتادم تو شهر گدایی. مستاصل شده بودم.
 تو این گیر و دار دیدم پول نقد زیادی هم همراه ندارم و تنها عابربانک شهر هم کارت من رو نمی‌خوند. تو جهنم گیر کرده بودم. به هاستلها هم سر زدیم اکثرا پر بودند و فقط چند جا با قیمت بالا مونده بود. همسفر گفت، ببین، موندن ما اینجا اشتباهه. اینجا چند برابر جاهای دیگه گرونه، تو هم که پول نداری، تلفنهاشون هم که کار نمی‌کنه. من می‌گم تا پولت ته نکشیده بلیط بخریم برای شهر بعدی و از اینجا بریم. با نارضایتی حرفش رو قبول کردم. رفتیم ایستگاه اتوبوس و آخرین بلیطهای باقی مونده روز رو خریدیم. بیرون ایستگاه با یه دختر آلمانی آشنا شدیم که از ما آدرس هاستل میخواست. داستانمون رو بهش گفتیم، اون هم تصمیم گرفت مثل ما بلیط بخره و از این شهر بره. توی کیف پولم رو که نگاه کردم، فقط هزار پزو باقی مونده بود. چیزی حدود یک و نیم دلار.
شاید فقیرانه ترین لحظات سفر بود. تو یه شهر به شدت توریستی گیر افتاده بودیم و من حتی پول غذا نداشتم. تورهای گردشگری هم سر ظهر شهر رو ترک کردند و ما موندیم و شهر خالی. با اینحال روحیه‌مون رو حفظ می‌کردیم و هنوز عکس مینداختیم.
شب توی جاده، اتوبوس ما به یه تصادف دلخراش رسید و چون از آمبولانس و ماشین پلیس خبری نبود، راننده اتوبوس رو هدایت کرد جلوی صحنه تصادف تا با نور بالا صحنه رو روشن کنه و مردم به آسیب دیده‌ها کمک کنند. ما هم که تو ردیف دوم نشسته بودیم با قیافه‌های عین گچ شاهد لحظه لحظه عملیات امداد بودیم. 

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

Calama

نگاه کردم دیدم از مصیبتهای سفری زیاد براتون نگفتم. یکی از این مصیبتها در کالاما در شمال کشور شیلی اتفاق افتاد.
از مرز شمالی شیلی که وارد بشی، اولین شهر آریکاست. دو سری تو آریکا موندیم و واقعا دوستش داشتیم. بار دوم، از توی همون ایستگاه اتوبوس بلیطهامون رو خریدیم برای سن پدرو د آتاکاما (این شهر هم داستانی داره برای خودش). اتوبوس یکسره نداشت، باید به کالاما میرفتیم  اونجا اتوبوس رو عوض می‌کردیم. اشتباه من این بود که شب قبل از حرکت اتوبوس یه لیوان قهوه خورده بودم و در تمام مدت نه ساعت سفر پلک هم نزدم!! در عوض آسمون میلیون ستاره نیمکره جنوبی رو تماشا کردم و لذت بردم. ساعت شش صبح با کالاما رسیدیم. راننده به جای پیاده کردن ما توی ترمینال، جایی وسط شهر پیاده مون کرد که دفتر اتوبوس رانی‌ش تا هشت باز نمی‌شد. شش صبح یکشنبه، اونم تو کشور امریکای لاتین یعنی مرگ!!! یعنی پرنده تو خیابونها پر نمیزنه. البته سگ بود. فراوون هم بود. اما جنبنده دیگه ای دیده نمیشد. با همسفر راه افتادیم تو خیابونها دنبال جایی که بشه یه دست به آب رفت لااقل. یه سری توریست دیگه دیدیم که تو قسمت محافظت شده عابر بانک خوابیده بودن. فکر عاقلانه ای بود. درش قفل میشد و از شر سگها راحت بودن. اما مشکل دستشویی همچنان ادامه داشت و ما به قدم زدن ادامه میدادیم. نه نقشه ای از شهر داشتیم، نه آدمی پیدا میشد بهمون بگه از کدوم طرف بریم. یه سگ خیلی گنده با ما همراه شد. قشنگ در کنار من راه میرفت. تازه به سگهای خیابونی دیگه غر میزد که از سر راه برن کنار! به همسفر گفتم فکر کنم داره بهشون میگه اینا صبحانه خودمن! جلو نیاین! ولی سگ گنده و آروم ما شده بود فرشته نجات و حسابی ازمون مراقبت می‌کرد. بعد از یکساعتی ول گشتن، دیدیم یه تاکسی داره از ته خیابون میاد. خوشحال شدیم. دست تکون دادیم. تاکسیه با جیغ ترمز وایستاد و راننده سیبیلو به جای پایین کشیدن شیشه، در رو با یه حرکت باز کرد و بوی الکل پیچید تو فضا!! مست بودها!! معلوم بود از دیروز عصر نشسته تا خرخره خورده!! پرسیدیم این اطراف کجا میشناسه که صبحانه بدن؟ اصرار کرد بیاین سوار شین من میرسونمتون!! من دست همسفر رو چنگ زده بودم می‌گفتم حاضرم سگا منو تیکه پاره کنن اما تو ماشین این یارو نمی‌شینم! همسفر هم از من ترسوتر. گفتیم مرسی. خودمون پیدا می‌کینم. در ماشینو بستیم و راه افتادیم. سگ کم بود، این راننده مست و پاتیل هم افتاده بود دنبال ما هی اصرار می‌کرد سوار شیم. از اینکه تو خیابونها جنبنده دیگه‌ای پیدا نمی‌شد هم عصبانی بودیم. نمی‌دونم شانس چطور با ما یاری کرد که یه اتوبوس دیدیم. انگار سرویس کلیسا یا همچین چیزی بود. در حالی که سگ و راننده عین دم بهمون چسبیده بودند رفتیم دم اتوبوس و از راننده پرسیدیم رستوران صبحانه ای میشناسه این نزدیکی؟ راننده خیلی خوشرو و خوش برخورد بود و به جای آدرس گفتن، ما رو تا دم رستوران برد. رستوران هم که می‌گم مثل رستورانهای بین راه جاده هراز! در اون حد. ولی لااقل دستشویی داشت و سرپناه بود تا اومدن اتوبوس. اما در همون لحظه ورود متوجه شدیم رستوران پروییه. ما که دو ماه و نیم غذاهای پرویی رو تحمل کرده بودیم و گاهی هم سر گرسنه زمین گذاشته بودیم، مونده بودیم که یعنی چی!!! باید اینهمه بیایم تو خاک شیلی و نهایتا همون غذای پرویی نصیبمون بشه؟ پرسیدیم صبحانه دارین؟ صاحب رستوران گفت آره. Ahi de Gallina (آخی د گایینا). یه جور مرغ پخته تو سس بادوم زمینی. یه غذایی که از قیافه ش هم سیر میشین چون بی شباهت به استفراغ دو شب مونده نیست!! این دقیقا همون غذایی بود که باعث می‌شد ما گرسنه بخوابیم!! حالا تصور کنین قیافه ما دو تا رو. با لحن التماس آمیزی پرسیدیم تخم مرغ ندارین؟ گفت چرا. یه نفس راحت کشیدیم و سفارش تخم مرغ نیمرو دادیم. بعد راجع به سگ پشتیبان و راننده جهنمی گپ زدیم و خندیدیم. صاحب رستوران تخم مرغها رو آورد و شروع کرد به سئوال پیچ کردن ما، که از کجا اومدین، کجا میرین، ما هم خودمون رو مکزیکی جا زدیم و دوستم گفت ما مبلّغ مذهبی هستیم و داریم میریم کلیسای فلان شهر. خیلی به خودم فشار آوردم به قیافه جدی همسفر و خضعبلاتی که می‌بافت نخندم. آقای ساده پرویی هم کلی باورش شده بود و کلی واسه‌مون دعا کرد! از تلویزیون چهارده اینچ رستوران هم آهنگ Eye of the tiger در حال پخش بود و سرور ما رو صدچندان کرده بود!!
وقتی ساعت هشت به محل دفتر ایستگاه اتوبوس رسیدیم دیدیم کلی آدم جمع شده و یه عده پلیس دارند یه نفر رو دستبند میزنن. از اونجا که خیلی خوش شانس بودیم اونروز، تصمیم گرفتیم عقب وایستیم و از دور تماشا کنیم که خشونت پلیس تو یه کشور امریکای لاتین یعنی چه. یه نفر گفت یارو دزدی کرده بوده. ما هم زیاد پاپیچ نشدیم و تا اومدن اتوبوسمون منتظر ایستادیم. 

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

امان از این امریکایی ها!!

راستش هر جای دنیا که میرم، زود امریکایی ها به چشمم میان. چه بسا عین خار میرن تو چشم من! واقعا نمی‌خوام انقدر حساسیت نشون بدم. اما تحملشون برام خیلی مشکل شده و هر روزی که کشف کنم اخلاق امریکایی روم تاثیر گذاشته اون روز برام عین جهنمه. مثل بعضی ایرانیهاست که تو یه مملکت دیگه از اعلام ایرانی بودنشون امتناع می‌کنن و از دور ایرانی بازی بعضی دیگه رو تماشا می‌کنن و حرص می‌خورن!! حالا مثال:
به شهر بوکته Boquete در پاناما رسیدیم. شب تازه رسیده بودیم به شهر و آدرس هاستل چند قدمی ایستگاه اتوبوس بود. همه ساکنان هاستل دور هم جمع شده بودند که برن بار. از ما هم نپرسیدن میخوایم باهاشون بریم یا نه. البته من و همسفر، چون از یه شهر به شدت گرمسیری اومده بودیم تمام وجودمون بوی عرق میداد و احتیاج شدیدی به حمام داشتیم. خلاصه داستان اینکه وقتی آماده شدیم همه رفته بودن و پرنده هم تو هاستل پر نمی‌زد. سر و صدایی که از بار کنار هاستل به گوش میرسید و ما چون اهالی هاستل رو نمی‌شناختیم فکر کردیم بچه های خودمونن. یه گروه جوونهای نروژی اومدن ما رو دعوت کردن به گروه خودشون و نشستیم به گپ زدن که از کجا اومدیم و به کجا داریم میریم و چه جاهایی رو دیدیم و ... بعد دو تا آقای امریکایی به ما پیوستند. یعنی از اول اونجا نشسته بودند اما رفته بودن لابد یه کم قدم بزنن. به هر حال، هر دو آقا اسمشون جان بود. یکی شون به حد بی اندازه ای خاکی و بی ریا بود. وقتی بهش گفتم ایرانیم گفت که زمان شاه با همسرش به ایران اومده بود. میگفت بیست ساله که نقل مکان کرده به پاناما و از زندگی تو این شهر کوچیک کمال لذت رو میبره. اما آقای جان دوم، آنچنان سیگار برگش رو به دندون گرفته بود و تکیه زده بود که انگار پادشاه دنیاست. از سئوالاتی که راجع به ایران کرد حدس زدم جمهوریخواه باشه. از اینجور آدمایی که به هر جا نگاه کنن دنبال منافع خودشون هستن. اصلا از حالت نشستن، نگاه کردن و حرف زدنش حرص میخوردم و میخواستم با کفش برم تو صورتش!! بعد یهو یه خانومی اومد خودشو به طرز بی ادبانه ای جا کرد بین ما!!! یعنی من که از اول خیلی نزدیک این آقای متکبر ننشسته بودم اما ظاهرا این خانوم که خیلی هم کاره‌ی آقا نبوده احساس خطر کرده که نکنه من دارم میرم رو مخ آقا؟ خبر نداشت که من تو دلم داشتم چه نقشه ها می‌کشیدم!! یه خورده این دوتا رو با اون رفتار یخ و عوضی شون تماشا کردم اما چون نمونه شون رو زیاد تو مملکت خودمون می‌بینم پا شدم رفتم پشت پیشخون بارتندر و با اون گپ زدم.
صبح روز بعد، رفتم توی آشپزخونه ببینم چیزی برای صبحانه پیدا میشه یا نه. عموما توی هاستلها میشه یه مقدار نون و کره و مربا پیدا کرد، جاهای خیلی توریستی یه ظرف مایه پنکیک آماده می‌کنن میگذارند روی کابینت و خودمون ماهیتابه برمیداریم و پنکیک درست می‌کنیم. اینجا هم مایه پنکیک آماده بود و دوتا خانم امریکایی وایستاده بودند با تنها ماهیتابه های هاستل پنکیک درست می‌کردن. من نمیدونم این دوتا خانوم واقعا به عمرشون پنکیک درست نکرده بودن؟ شاید هم هزار جور دستگاه برقی تو آشپزخونه شون داشتن که مثلا یکی شون برای درست کردن پنکیکه و وقتی آماده شد دینگ صدا می‌کنه و پنکیکشون حاضر و آماده ست! خلاصه ش کنم که پنکیک های این خانوم ها، یا شکل شامی از آب در می‌اومد یا شکل تخم مرغ همزده. کلی هم از ماهیتابه و روغن و مایه پنکیک ایراد گرفتن. بالاخره از اونی که دست و پا چلفتی تر بود پرسیدم کارتون با ماهیتابه تموم شد؟ گفت بعله، اما اینو استفاده نکنین. خیلی بده. همه چی بهش میچسبه. گفتم نه عیب نداره. با دستمال کاغذی ماهیتابه رو تمیز کردم و گذاشتمش رو اجاق گاز. خانومه گفت روغن اینجاست. گفتم نه ممنون. احتیاجی نیست. صبر کردم ماهیتابه داغ داغ بشه و با مهارت یه سر آشپز مایه پنکیک رو به حالت دورانی ریختم توی ماهیتابه ( من خدای پز دادنم اگه تا حالا نمی‌دونستین!) حواسم هم به خانومها بود که واسه یه لیوان قهوه همه آشپزخونه رو به هم می‌ریختن. صبر کردم حباب های پنکیک که تموم شد با یک حرکت پنکیک رو که اندازه یه بشقاب بود برگردوندم. گوشه چشمم هم به خانومها بود که نگاه می‌کنین یا نه؟ اینجوریه!!! وقتی پنکیک آماده رو گذاشتم تو بشقاب کنار بشقابای خانومها، هر دوتاشون وا رفتن. اون یکی که یه کم واردتر بود گفت عجب خوب شده. منم با کلی تیریپ خونسردی گفتم بعله! 

بوئنوس آیرس

اولین بار که به آرژانتین رفتم یک توریست تازه کار بودم!! چند سالی از اقامتم در امریکا می‌گذشت و در به در دنبال راهی بودم تا از این مملکت بروم بیرون. اقامت خانواده خاله ام در آرژانتین بهانه ای بود برای کلید زدن به این سفر. در این که چقدر برای گرفتن ویزا دردسر کشیدم و چقدر ضرر مالی کردم حرف زیاد دارم. اما میخواهم بروم سر اصل مطلب. ورود به بوئنوس آیرس.
باتفاق بچه های خاله ام شبانه و با اتوبوس به بوئنوس آیرس رفتیم. اتوبوسهای راحتی که صندلی هایشان کاملا عقب میرفت و جای تکیه زدن پا هم داشت و میشد راحت توی آن خوابید. بین راه اتوبوس در کنار یک رستوران توقف کرد. شرکت اتوبوسرانی با این رستوران قرارداد داشت بنابر این تنها یک نوع غذا اما به صورت مجانی سرو میشد. آنجا بود که بهترین دسر تخم مرغی دنیا را خوردم!! صبح رسیدیم به ترمینال و پسرخاله و دخترخاله ام تصمیم گرفتند همانجا توی ترمینال صبحانه بخوریم. بچه ها زیاد فارسی حرف نمیزدند و من هم فقط دو سه کلمه اسپانیولی بلد بودم. کلا گروه کم حرفی بودیم اما با زبان اشاره همه چیز را به همدیگر میفهماندیم و اوقات خوشی داشتیم. در کافه ترمینال منو را گذاشتند جلوی من و برای خودشان صبحانه سفارش داند. من هم هر چه میخواندم چیزی سر در نمی‌آوردم. بچه‌ها هم حوصله ترجمه همه چیز را نداشتند. یادم نمی‌آید اما فکر می‌کنم با یک لیوان چای کیسه ای و دو تکه نان صبحانه ام را سر کردم. بعد رفتیم به ایستگاه مترو. به من سفارش کردند مراقب وسایلم باشم. با نقشه مترو عکس گرفتیم و سوار شدیم. من مردم شیکپوش را تماشا می‌کردم و از هیجان دیدن این شهر سر جایم بند نبودم. درست در میدان اصلی شهر از مترو بیرون آمدیم. صبح یکشنبه بود و خیابانها به طرز وحشت آوری خلوت بودند. وسط خیابان اصلی شهر که به شلوغی و ترافیکش معروف است ایستادیم وعکس انداختیم. بعد رفتیم دنبال هتل. امیدی نداشتم بتوانیم جای ارزانی پیدا کنیم. اما خانمی که در حال خرید از یکی از دکه های خوراکی فروشی بود به ما آدرس هاستل داد. این اولین تجربه اقامت در هاستل برای من بود. همه چیز برایم عجیب و غریب می‌نمود. دیگر از خلوت اطمینان بخش امریکایی خبری نبود.
با اتوبوس به دیدن دیدنیهای شهر رفتیم. چون در روز یکشنبه اکثر محلهای کسب تعطیل بودند، به مکانهای توریستی رفتیم. قایق تور سوار شدیم و اسکله قدیمی و لا بوکا (la boca) را تماشا کردیم. تو اون یکی وبلاگ شرح مختصری به این سفر داده بودم. عصر رفتیم استادیوم ریور پلیت تا بازی فوتبال تماشا کنیم. اولین و آخرین تجربه استادیوم فوتبال من ! شب رفتیم تو گذرهای مرکز شهر و رقص مردم و کارای هنرمندای نقاش رو تماشا کردیم. اینجا بود که من واقعا عاشق این شهر شدم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

Monte Verde

سفرنامه نویسی‌م خیلی نامنظم شده. مطالب قبلی رو که میخونم میبینم راجع به خیلی جاها خواستم بیشتر توضیح بدم و وعده دادم به پست بعدیش. پست بعدی هم همیشه یه مطلب متفاوت بوده. در ادامه همون روند میخوام از مونته ورده کاستاریکا بنویسم.
مونته ورده (که حرف اول کلمه دوم گاهی ب تلفظ میشه، بستگی داره در کدوم کشور حرف بزنید) یعنی کوه سبز. واقعیت هم همینه. اینجا یکی از سبز ترین نقاط دنیاست. یکی از توریستی ترین مناطق کاستاریکا هم هست. جاده ی بسیار بدی داره. جاده ی پر پیچ و خم و مالرو!!! که گاهی دو تا ماشین به زور از کنار هم رد میشن. خیلی برای من عجیب بود که جایی که انقدر به شدت توریستیه امکانات جاده ایش به این افتضاحی باشه. پاناما در مقایسه با کاستاریکا توریست کمتری داره ولی دور افتاده ترین مناطقش هم جاده آسفالته خوب داشت. علاوه بر این سرویس اتوبوس کاستاریکا هم در وضعیت بغرنجی به سر میبره. ما از پورتو بیه‌خو (جنوب شرق کشور) تنها اتوبوس موجود رو گرفتیم به سمت سن خوزه(در مرکز کشور)، و چون جاده اصلی ریزش کرده بد از مسیر فرعی به طرف پایتخت رفتیم. این همون جاده ایه که می خواستم از هیجان سرم رو بیارم بیرون از پنجرهٔ اتوبوس و با همهٔ وجود فریاد بزنم عاشقتم کاستا ریکا!!!!!!!!!!!!!
اما همین عوض شدن مسیر جاده ای باعث شد به تنها اتوبوس مونته ورده (واقع در شمال غرب کشور) دیر برسیم و چون فرصت موندن در سن خوزه رو نداشتیم، تاکسی گرفتیم تا اتوبوس مربوطه رو دنبال کنیم و نزدیک فرودگاه بگیریمش. و خوشحال بودیم که تونستیم جای نشستن پیدا کنیم چون اتوبوس قراضه، مسافر ایستاده هم سوار میکرد. واقعا وضعیت افتضاح اتوبوسرانی و جاده ای کاستاریکا من رو عصبانی کرده بود و حدس میزنم این وضعیت رو عوض نمیکنند تا بتونن تورهای گرون قیمتشون رو به توریست ها بفروشند. تور هایی که با اتوبوس کولر دار از سن خوزه حرکت میکرد و مسافر ها رو به گرون ترین هتل های مونته ورده یا سانتا النا میرسوند.
به سانتا النا که رسیدیم شب شده بود. هیچ هم برنامه نریخته بودیم که چه هتل یا هاستلی بریم. یه خانم با یه تابلوی هاستل دم ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و ازمون پرسید هاستل میخواین؟ پرسیدیم چنده؟ گفت اتاق خصوصی داریم شبی بیست دلار. قبول کردیم. خانمه خیلی پر انرژی بود و تند تند حرف میزد. بهمون اجازه داد از اینترنت دفترش استفاده کنیم چون اینترنت عمومی اشغال بود. ازش پرسیدم آیا هیچ جایی هست که بتونیم بریم رقص محلی ببینیم؟ گفت اتفاقا یه جشن محلی دارن در محل پارک، که رقص و غذا و غرفه های فروش صنایع دستی دارن. خوشحال شدیم. حموم کردیم و لباس های تمیز پوشیدیم و تاکسی گرفتیم تا محل جشن. انگار همه شهر اونجا جمع بودن! بچه ها برای سوار شدن به چرخ و فلک سر و صدا میکردن، یه سری غرفه کباب و غذاهای ذرت دار درست میکردن (اصلا فکر ذرت مکزیکی رو نکنین ها! ذرت مکزیکی عجیب ترین اختراع ایرانی هاست!!!) و چند تا غرفه فروش صنایع دستی وجود داشت. در یه طرف صدای موزیک بلند بود و در طرف دیگه صدای یه بلندگو که با حرارت یه برنامه ای رو گزارش میکرد. اول رفتیم و یه کم رقص تماشا کردیم. بعد رفتیم طرف صدای بلندگو. از لابلای مردم که تو صف بودن رد شدیم و لحظه‌ای بعد خودمون رو تو یه پیست واقعی گاوبازی دیدیم!!!! برای ما که تا بحال گاو بازی از نزدیک ندیده بودیم این صحنه خیلی هیجان انگیز بود. سر و صدای ملت و نیش پشه های گاوکش رو به جون خریدیم و رفتیم جلو نشستیم و با هیجان گاوبازی تماشا کردیم!!! کم‌کم با اخلاق استادیوم گاوبازی هم آشنا شدیم! ذرت شیرین خریدیم و گاو بازها رو با صدای بلند تشویق کردیم!!! البته گاوبازی این منطقه فقط برای هنرنمایی بود و مثل اسپانیایی ها گاو بدبخت رو نمی‌کُشن وسط زمین. همین که یه نفر بتونه خودش رو روی گاو نگه داره و یا چند نفر بتونن جلوی گاوه شنل بچرخونن یا از زیر دست و پاش فرار کنند برای مردم شهر کافی بود. بلندگو اسم گاو و مشخصاتش و اسم صاحب گاو رو هم اعلام میکرد و مردم تشویقش میکردن. یکی از گاوها در حال جفتک انداختن اومد جلوی قسمتی که نشسته بودیم و با کوبیدن پاش توی چاله ی گل، یه مشت گل رو پاشید تو صورت و چشم من!!! من هم ضعف کرده بودم از خنده که باید از اونور دنیا بیام اینجا و همچین بلایی سرم بیاد. رفتیم بیرون که صورتم رو بشورم و یه مقدار از مردم عکس بگیریم.
اتفاق عجیب دیگه‌ای که افتاد، دیدن یک همکلاسی قدیمی بین جمعیت رقصنده بود! من به این تنها دختر مو بلوند در جمعیت در حال رقص نگاه میکردم و فکر میکردم آیا میشناسمش یا نه؟ اون من رو شناخت و اومد سراغم که تو اینجا چی کار می‌کنی؟ گفتم سفر!! تو چی؟ گفت ترم دانشگاهی خارج ز کشورشو میگذرونه!! یعنی شاخ در آوردیم ها!!! گفت بیا برقص. یکی از همکلاسی هاش رو بهم معرفی کرد که با هم برقصیم. اسمش یادم نمونده.
عجیب ترین چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود تنها این دختر و من و دوستم خارجی بودیم و بقیه مردم در فستیوال همه محلی بودند. مطمئن بودم جمعیت توریستهای این شهر از جمعیت خود شهر بیشتر نباشه باهاشون برابری می‌کنه. موقع برگشتن که دوتا جوون بهمون تعارف کردن باتاکسی‌شون شریک بشیم، با دیدن بارهای مدل امریکایی از حدس خودم مطمئن شدم. فرداش که رفتیم برای زیپ لاینینگ و اونهمه جمعیت امریکایی و اروپایی رو دیدم شاخ در آوردم!!
برام عجیب بود که یه عده یه مدت طولانی تو امریکا کار می‌کنن و بعد سفر میرن مثلا کاستاریکا. اونوقت تو هتلهایی اقامت میکنن که عین هتلهای کلرادوی امریکاست و به بارهایی میرن که با بارهای شیکاگو مو نمیزنه و میشینن بیسبال تماشا میکنن و آبجو میخورن (کاری که عینا در مملکت خودشون دارن انجم میدن). یا اینکه یه ویلا اجاره میکنن و تمام روز کنار استخر لم میدن و نوشیدنی میخورن. واقعا فلسفه ش رو نمیفهمم. خوب اگه میخواین از تعطیلاتتون اینجوری لذت ببرین اصلا چرا میرین یه کشور دیگه؟ چرا مدل زندگی رفاهی خودتون رو کپی می‌کنین تو یه کشور دیگه؟ خب بمونین تو همون خراب شده ی خودتون و کنار استخرهای میامی لم بدین!! چرا میاین فرهنگ یه کشور دیگه رو خراب می‌کنین و باعث میشین قیمت همه چی بره بالا؟
زیپ لاینینگ. ترجمه ی خاصی براش ندارم. فقط میتونم توضیح بدم از اون کابلهاییه که از بالای جنگل رد میکنن و شما با یه سری تجهیزات بهش آویزوون میشین و وییییژژژژ تا اون سر جنگل میرین!! اگر اسمش رو میدونین به من هم بگین. تجهیزاتش موتوری نیست و فقط با استفاده از گرانش زمین جلو میرین. اونم با سرعت زیاد!!! این برنامه از پیش تعیین شده ما در کاستاریکا بود که حتما امتحانش کنیم. و با اینکه یه مقدار از بودجه مون خارج بود، تصمیم گرفتیم عملی ش کنیم. مگه آدم چند بار میره کاستاریکا؟
کمپانی‌ای که ما ازشون بلیط خریدیم دوازده تا زیپ لاین داشتن. ده تای اول در فواصل کوتاه و دو تای آخر در فواصل بلند. از همون اول مشخص شد که من بخاطر وزن پایین بدنم مشکل ترمز دارم!! دو بار با درخت برخورد کردم که البته چیزیم نشد چون جفت پا رفتم توی درخت، نه با صورت!! سر چند تا کابل آخر، کارکنان تصمیم گرفتن همراه من بیان که فردا پسفردا مسئول مرگم نباشن!!! اتفاقا خوشحالم که این کارو کردن چون میتونستم با اطمینان خاطر منظره رو تماشا کنم و جیغ بزنم!!! لاین آخر کاملا از روی جنگل رد میشد. تصور کنین از لابلای درختها با سرعت بیاین و بیفتین تو فضای آزاد و در واقع توی آسمون حرکت کنین!!! از بالای بالای جنگل!!! نمی‌تونم براتون توصیفش کنم، اما مطمئنا زیباترین تجربه من از لذت بردن از طبیعت بود. البته به دوستان عکاس باشی هم از حالا این خبر بد رو بدم که عکسبرداری در حین زیپ لاینینگ ممنوعه چون خطر جانی داره و شوخی بردار هم نیست. بنابراین اصلا سئوال هم نکنین که عکس گرفتم یا نه.
بعد از ظهر به گلگشت رفتیم. تو یه جنگل خیلی تاریک و تا اندازه ای مخوف راه رفتیم!! دوستم قسم میخورد که پوما دیده. و چون ما هنوز از جونمون سیر نشده بودیم قبل از تاریکی کامل هوا برگشتیم. شب دوباره به محل فستیوال رفتیم. وقتی خواستیم بریم تو استادیوم گاوبازی، ازمون بلیط خواستن. دیدیم بلیطش نفری دوازده دلاره!! همین باعث شد بیش از پیش از گاوبازی دیشب حال کنیم!! 

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

خاطره

یکی از قشنگترین خاطراتم دوچرخه سواری در جنوب کشور کاستاریکاست. با دوچرخه‌ی کرایه ای که خیلی هم راحت نبود، به سمت جنوب و مرز پاناما حرکت کردم. هر ده دقیقه یه ساحل زیبا وجود داشت. هر جا که از گرمای هوا کلافه میشدم دوچرخه رو ول میکردم تو ساحل و میپریدم توی آب. بعد از ظهر هم همسفرم رو پیدا کردم و رکاب زدیم به سمت شمال. پارکی که دنبالش بودیم رو پیدا نکردیم اما در عوض حسابی عرق ریختیم. در عرض پنج دقیقه آسمون سیاه شد و رعد و برق شروع شد. در حالی که دیگه جون نداشتیم با آخرین توان رکاب زدیم تا از بارون جلو بزنیم و برسیم به آبادی. تو این گیر و دار زنجیر رکاب دوچرخه همسفرم در میرفت و هر چند صد متر باید می ایستادیم و دوچرخه رو سر و ته میکردیم. یکساعت بعد درست وقتی هوا تاریک شده بود به شهر رسیدیم. با قیافه های خیس و گلی و روغنی دوچرخه ها رو تحویل دادیم. همون موقع برق رفت. خیابون به قدری تاریک بود که جاده رو تشخیص نمیدادیم. همسفر از ترس بازوی منو چنگ زده بود و برای اطمینان بلند بلند حرف میزد. بهش گفتم اگه میخواد کسی نیاد خفتمون کنه بهتره ساکت باشه چون تو این تاریکی کسی ما رو نمی‌بینه. ماشین پلیس اومد و برامون نور انداخت تا برسیم به خیابون اصلی. توی رستوران کلبه ای نشستیم و آبجوی خنک خوردیم. خوبه برق رفته بود و کسی قیافه کثیفمون رو نمی‌دید!! 

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

افکار ددمنشانه ذهنم رو اشغال کردند

میدونم که غلطه، اما داشتم فکر میکردم بد نمیشد یه هیتلر یا چنگیز خان مغولی در همسایگی چین ظهور میکرد و یه مقدار از صافی ردشون میکرد. علاوه بر اینکه اجناس آشغالشون دنیا رو پر کرده و زندگی رو برای قشر تولید کننده تو تمام کشورها سیاه کرده، از اینکه دارن جمعیتشون رو هم به اقصی نقاط دنیا صادر میکنند عصبانی ام. حرف از چاینا تاون های شهرهای امریکا نیست. حرف از زنها و مردهاییه که به سایر کشورها صادر شده ن تا تو زندگی مردم این کشورها رخنه کنند. زنهایی که برای به دست آوردن یک مرد (مجرد یا در یک رابطه جدی) تن به هر خفتی میدن و اصلا براشون مهم نیست، چون با این تفکر بزرگ شده ن. از خدمات همه جانبه در مسائل س.ک.سی بگیر تا زانو زدن و خاک کفش مرد رو گرفتن. و همه اینها فقط برای برنده شدن در مبارزه قدرت. نه حرف از عشقه، نه اهمیت به وفاداری. مسئله فقط و فقط تصاحبه. اگر بدونن با هر خفت و خواری، مردی رو (که عموما پولدار هم هست) به دست بیارن، از هیچ کاری فروگذار نمیکنن. و چون در این مبارزه برنده میشن، زنهای بیشتری باهاشون دشمن میشن. چون زنها حاضر نیستن به اون خفت ها تن بدن، و زنها به حقوق خودشون آشنا هستن. ظاهرا منازعه زنها برای حفظ حقوقشون تا ابد ادامه خواهد داشت.

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

یک روز دیگر گذشت...

رفتم برای خریدن نوشابه. از فروشگاه World Market خرید می‌کنم که همه چیز از همه جای دنیا دارد. مدتی بین بطری های شراب چرخیدم. بعد یادم آمد آمده ام نوشابه بخرم. دو تا شیشه برداشتم. نوشابه پرتقالی ایتالیایی و آب معدنی گازدار. وقتی به سمت صندوق میرفتم توی رنگ رنگ پارچه های چاپ دستی هندوستان گم شدم. قلبم آنقدر هیجانزده میتپید که حسش می‌کردم زیر پیراهنم. روی پارچه ها دست کشیدم. توضیحاتشان را خواندم. لحظه ای بعد، توی یک دنیای دیگر بودم...
سخت است، از یک جهانگرد بخواهند پشت میز بنشیند، سرش توی کامپیوتر باشد، به مراجعین تلفنی اش لبخند بزند و روزبخیر بگوید، و بگوید کارش را دوست دارد. نه. کارش را دوست ندارد، از لبخند زدن پشت تلفن متنفر است، و دلش میخواهد میزش را در هم بشکند.
خیلی وقتها احساس می‌کنم فرصت دارد به پایان میرسد...

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

گفتم. گفت.

پرسید برنامه بعدی کجاست؟
جواب دادم هیچ. تا آخر سال قراره بمونم و کار کنم.
لبخندی معنی دار زد و گفت ما که میدونیم طاقت نمیاری!
...

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

ایران، بهترین یا بدترین جای دنیا؟

یک عادت غیر اخلاقی و مخرب که ما ایرانی ها داریم، قضاوت کردن درباره همه چیز است. اصلا انگار فقط ما توی این دنیا عقل کل هستیم و بقیه بلانسبت هیچ نمیفهمند. البته در این قضاوت هم جانب انصاف را رعایت نمیکنیم. همه چیز برایمان یا سفید است یا سیاه. در افراط و تفریط دست همدیگر را از پشت میبندیم. در ایران مانده و خارج رفته هم ندارد. یکی اش خود من! همین الان همه ایرانی ها را جمع زدم توی این مقوله و هیچ جایی برای افراد با انصاف که با دیده واقعیت به مسائل مینگرند باقی نگذاشتم!!!
امروز میخواستم در جواب کسانی که از ایران خسته شده اند و همه چیز در ایران برایشان خسته کننده، زشت و نفرت انگیز جلوه میکند بنویسم. اصلا هم کاری به سیاست و مسایل مربوط به آن ندارم. اگرچه قبول دارم که سیاستهای غلط پس از چندی روی فرهنگ آدمها هم تاثیر میگذارد ولی این مقوله را به بحثی جداگانه موکول میکنم.
امروز فقط میخواهم مثال بزنم از نحوه برخورد آدمها در مترو!! خیلی دلم میخواست متروی تهران را تجربه کنم و با بقیه شهر ها و کشورها مقایسه اش کنم!! نمیدانم نظر شما درباره مترو چیست. آنچه من شنیدم و نظرخواهی کردم، در واقع نظرات منفی و مثبت یک عده از فامیلهایم و بعضی دوستان بود که در مجموع هیچکدامشان کارشان به مترو سوار شدن ارتباطی نداشت. هر از چند گاهی سوار میشدند و بسته به آن تجربه نظر میدادند. از آنجاییکه که طیف مصاحبه شونده من انقدر محدود بودند، تجربیات چند روزه خودم را هم در این میان اضافه میکنم و نظرم را مینویسم.
اولین روزی که برای خریدن بلیط به متروی صادقیه مراجعه کردم، داشتم از بلیط فروش درباره انتخابهای مختلف سئوال میکردم که اگر بخواهم تا فلان ایستگاه از خط فلان بروم چند تا بلیط لازم است یا کجا باید قطار را عوض کنم. در این بین که داشتم سئوال میکردم و جواب میشنیدم دو نفر به سرعت جلویم آمده پول روی پیشخوان گذاشتند و اعلام کردند «یه سفره»  بلیط فروش هم با خونسردی کارت و باقی پولشان را داد و در عین حال به من هم جواب میداد. این مطلب که گفتم هیچ وقت در امریکا اتفاق نمی افتد. بگذریم از اینکه بلیط فروش نداریم و همه این امور به صورت ماشینی انجام میشود، اما اگر کسی دارد با مسئولی صحبت میکند، فرد سوم که سئوال دارد صبر میکند تا صحبت فرد اول تمام شود، و یا اگر میبیند بحث به درازا می انجامد با احتیاط سئوال میکند که آیا میتواند سئوال کوتاهی بپرسد یا خیر. میدانید، اسم این را با فرهنگی و آن یکی را بی فرهنگی نمیگذارم. هر دو اینها جزو فرهنگ هستند. دو فرهنگ متفاوت. در فرهنگ تهران با آنهمه جمعیت و فرصت کوتاه، سئوال کردن مابین صحبتهای دو فرد دیگر پذیرفته شده است. در امریکا چنین چیزی مرسوم نیست.
مسئله کاملا متفاوت با این جریان را میتوان در خود مترو دید. در مترو تهران، من هنوز جوانانی را میدیدم که پای پیر ها یا خانمها از جا بلند میشوند و جایشان را به آنها میدهند. هر کسی را نشسته در جای خودش در کمال نزاکت و ادب دیدم. هیچکس پایش را دراز نمیکرد روی صندلی دیگر، کسی بلند بلند حرف نمیزد. اگر بیایید و متروی شیکاگو را تجربه کنید، اولین چیزی که مشمئزتان میکند کثیفی داخل قطار است. البته قطار قدیمی ست، اما نسبت آدمهای بی نزاکت که توی قطار غذا میخورند و جعبه اش را پرت میکنند زیر پایشان یا روی صندلی بقلی به نسبت جمعیت استفاده کننده از مترو کم نیست. اکثر واگنهای متروی شیکاگو در زمستانها به قدری بد بوست که حالتان به هم میخورد. ایستگاهها تاریک هستند و بوی ادرار میدهند. اینها را نمیگویم که فکر کنید دارم دلتان را خوش میکنم. اما پیدا کردن یک واگن تمیز قطار تقریبا به چیزی نایاب تبدیل شده.
از نظر اخلاق و رفتار هم کسانی را میبینی که هر کدام روی یک صندلی نشسته اند و کیفشان را روی یک صندلی دیگر انداخته اند و پاهایشان را ولو کرده اند روی یک صندلی دیگر. در واقع جای دو یا سه نفر دیگر را گرفته اند و اصلا هم عین خیالشان نیست که قطار پر جمعیت است و یک عده از این آدمهای سر پا ایستاده میخواهند بنشینند. تا بحال کمتر دیده ام که کسی بخاطر یک فرد مسن یا زن بچه دار از جایش بلند شود. اکثرا عکس العملشان این است که خب اگر سختش است اصلا سوار مترو نشود! با تاکسی برود اینطرف و آنطرف! از طرفی بلند بلند حرف زدن توی قطار عادت شده برای خیلی از شیکاگویی ها. سفید و سیاه هم ندارد. در فاصله دور از هم مینشینند (چون دوست ندارند کسی کنارشان بنشیند) و بلند بلند حرف میزنند. هیچ کس هم به خودش جرات و یا اهمیت نمیدهد که تذکری بدهد. اگر کسی تذکر بدهد و یا حتی مامور قطار را خبر کند که فلان شخص کفشهایش را در آورده و داریم خفه میشویم، بقیه ملت اوف و پف میکنند که اصلا تو چه کار داری؟ حالا وقتمان تلف میشود چون مامور قطار میخواهد منتظر شود این شخص کفشهایش را بپوشد یا از قطار برود بیرون. اصلا به تو چه؟
خب. حالا چه فکر میکنید؟ غلو میکنم؟ سیاه و سفید به همه چیز نگاه میکنم؟ نه. در هر جامعه ای آدمهایی هستند که با سو استفاده از حسن نیت دیگران، حقشان را ضایع میکنند اما تفاوت اساسی در نحوه برخورد با آنهاست. شاید در ایران قضیه کاملا افراطی باشد و اگر مثلا کسی کفشهایش را بیرون بیاورد، پانصد نفر آدم پیدا بشوند که به او تذکر بدهند. در امریکا جریان تفریطیست. کسی اهمیت نمیدهد. اگر کسی اهمیت بدهد بقیه اهمیت نمیدهند. همان مامور قطار میتواند به جای آمدن و تذکر دادن از سر تنبلی بگوید که هر کس از بوی پا خوشش نمی آید قطارش را عوض کند!!! (دیده ام! باور کنید!)
مسئله اینجاست که هر جایی خوبی ها و بدی های خودش را دارد. هیچ جا را نمیشود با جای دیگر مقایسه کرد. هیچ جا بهترین یا بدترین جای دنیا نیست. اگر ازدحام جمعیت در مترو در ساعات شلوغ روز باعث میشود مردم همدیگر را هل بدهند تو و بیرون از قطار، این همه اش از بی نزاکتی ملت آب نمیخورد. نتیجه ی جمعیت چندین میلیونی ست در شهری که مشکل ترافیک دارد و عده زیادی از مردم که باید به محل کارشان برسند. با اینکه کنسرو شدن در متروی تهران امر خوش آیندی نیست، اما انصافا به وحشیگری متروی مکزیکو سیتی نمیرسد. البته شاید هم تجربه من از مکزیکو سیتی در یک ساعت و روز خاص باعث شده که چنین نظری درباره آن داشته باشم. شاید اگر جمعیت واشنگتن دی سی و یا سانتیاگو هم به اندازه تهران و مکزیکو سیتی بود، و مترو، سریعترین راه برای رسیدن به مقصد بود، شاید مردم آنجا هم به اجبار یکدیگر را هل میدادند و سعی میکردند خودشان را به داخل یا بیرون از قطار برسانند. همین شیکاگویی ها که ساعت چهار بعد از ظهر با قطار مملو از جمعیت مواجه میشوند و همان بیرون می ایستد، اگر جمعیت شهرشان پنج برابر جمعیت فعلی بود، شاید اخلاق جهان سومی پیدا میکردند.
پس کجا را میتون پیدا کرد که بهترین یا بدترین جای دنیا باشد؟

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

چرا سفر به ایران با همه جای دیگر فرق دارد؟

سفر به ایران مثل سفر های با کوله پشتی به امریکای لاتین نیست. نه به این خاطر که مردم چپ چپ به کوله پشتی دارها نگاه میکنند، نه به این خاطر که جاده های ایران خراب و نا ایمن است، و نه بخاطر اینکه یک دولت جمهوری اسلامی پیدا شده که هزار و یک جور محدودیت ایجاد کند بدون اینکه امکاناتی برای مسافران در نظر بگیرد. البته شاید همه این چیزهایی که گفتم دخیل باشند توی این تفاوت. اما آنچه که در واقع این تفاوت را ایجاد می‌کند وجود دوست و آشنا و فامیل است. در این بیست روزی که در ایران بودم و سعی کردم لذت وافر از آن ببرم، نهایتا با گله و شکایت فامیلها مواجه شدم که چرا وقت بیشتری برایشان نگذاشتم و بیشتر پیششان نماندم. البته منکر محبت و خلوص نیتشان نمیشوم. همه اینها از مهربانی و دل باصفایشان است که برای آدم بی خاصیتی مثل من تنگ میشود، یا میخواهند از در کنار من بودن عطر خواهر یا برادر مهاجر خود را حس کنند. همه این احساسات را درک میکنم و میدانم که این بخشی از فرهنگ جا افتاده در ایرانمان است که دلمان برای دوری عزیزانمان انقدر ضعف برود که مریض بشویم. طعنه نمیزنم. اما همین احساسات غلیظ است که من به آنها عادت ندارم و به آنها احترام میذارم باعث میشود که آنطور که بخواهم ایران را نگردم. در این سفر بیست روزه شاید هشت یا نه روزش را پیش فامیلها بودم. چند روز باقیمانده را هم مثل پرنده ای از قفس رها شده میزدم و میرفتم به محله های تهران تا آنچه را که سالها آرزو میکردم به دست بیاورم. راه رفتن و نفس کشیدن توی شهرم. قبول دارم که بهترین و کامل ترین شهر دنیا نیست اما زیباییهایی دارد که تا ده سال از آن دور نمانید متوجهشان نخواهید شد.
این روزها که برگشته ام و ذهنم هنوز توی خیابانهای شمال و جنوب تهران قدم میزند، به این فکر میکنم که سفر بعدی را بیخبر بروم. از همان فرودگاه بروم ترمینال اتوبوسو یا ایستگاه قطار و ایرانگردی ام را شروع کنم. بدون اینکه کسی بیاید به استقبالم یا اصرار کند ناهار را خانه اش بمانم. شاید به چشم آدم بی احساس نگاهم کنید، نه، آدم احساساتی ای هستم، به جای خود. از خرج کردن زیادی احساسات برای اتفاقاتی که هر روز تکرار میشوند خود داری میکنم. میخواهم احساساتم با دیدن ساحل چابهار و خیره شدن به افق کویر و بالا رفتن از زرد کوه فوران کند. دلم میخواهد بروم سبلان، شهمیرزاد، ترکمن صحرا... دلم میخواهد بروم و به تک تک روستاییان کوهپایه های مازندران سر بزنم، به دختران قالیباف بیرجند، به لنج سواران بوشهر... میدانم که روزی این کار را عملی خواهم کرد. شاید به دروغ بگویم دارم میروم مکزیک! یا افریقا! چه فرقی میکند؟ فقط اینکه کسی نداند کجا هستم و نخواهد بیاید با تعارفهایش یا نگرانی هایش سد راهم شود. همه شان را دوست دارم اما فکر میکنم عمرم برای انجام همه این کارها خیلی کوتاه است. خیلی کوتاهتر از اینکه هر روز مراقب باشم دل کسی نشکند. که بعد از بازگشتم گله نکنند که چقدر کم آمدی و چقدر کم پیش ما ماندی. فرصتم کوتاه است. باور کنید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

برای شاعری که امروز متولد شد

قربان احمدرضا احمدی بروم. شاعر شعرهای بی وزن و قافیه، شاعر حرف ساده که بدجور روی دل می‌نشیند. امسال در نمایشگاه کتاب، غرفه نشر چشمه با دیدن سه جلد کتاب قطور از تمام آثارش، تمام شعرهایی که من خوانده‌ام و نخوانده‌ام، شعرهایی که از حفظ شده‌ام، شعرهایی که با آنها زندگی کرده‌ام، دستم دراز شد و جلد سوم کتاب را مانند طفلی به آغوش گرفتم. تا از ورق زدن آن عشق  کنم و توی دنیای شعرهای ساده اش غرق بشوم.  اما بعد آنرا سر جایش گذاشتم چون آمده بودم کتابهای دیگری برای دوستان دیگری بخرم. آمده بودم مجلدهای نفیسی از حافظ و شاهنامه برای دوست عزیزی بخرم که  سالها بود آرزوی داشتن حافظ و شاهنامه می‌کرد. با خودم گفتم بر می‌گردم، سال دیگر شاید، و این سه مجلد عشق و سادگی را می‌خرم برای خودم.

استاد. هفتادمین سال تولدت مبارک. چقدر خوشبختم که می‌توانم شبهای غربت زمزمه کنم «  حقیقت دارد ، تو را دوست دارم، در این باران، می خواستم تو، در انتهای خیابان نشسته         باشی ...»

دوستانی که شاعر روزهای مه آلود را نمیشناسند، میتوانند اینجا گزیده ای از اشعار استاد را پیدا کنند.

دو


 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور كنم
 سلام كنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
ندانم پیراهن دارم
كلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم