روزهایی هستند، هر چند انگشت شمار، اما هستند، که میدانی چیزی در تو عوض شده. چیزی در زندگیت معنی پیدا کرده. چیزی معنیاش را از دست داده. روزهای اندکی هستند، که چشم باز میکنی و میبینی که آن آدم قبلی نیستی. من امروز از یکی از آن روزها میآیم.
نمیدانم چگونه توصیف کنم، احساس ذره بودن را. احساس کوچک بودن را. احساس کوچکترین جزء این خاک بودن را. نمیدانم چگونه توصیف کنم عظمت آنچه امروز به تماشایش ایستادم، آبشارهای عظیم و با شکوه که در مقابل چشمانم فرو میریختند. نمیتوانم کلمات را بیابم برای حس وصف ناشدنی ذره بودن در برابر هیمنهی آب...
آنجا، در برابر آبشارهای ایگواسو در شمال آرژانتین، من در هیجان غرق بودم. با تمام ذرات وجودم شکوه و هیمنهی آنها را تمجید میکردم، اما کلامی به زبان نمیآوردم. چه میتوانستم بگویم، لغات هیچکدام از این زبانها که میدانم در حد توصیف این واقعه نبود. امروز تنها چشم بودم برای دیدن، و گوش برای شنیدن، و خود، ذرهای بیش نبودم.
من امروز آن آدم دیروز نیستم. امروز ذرهی مغروری هستم که به تماشای عظمت طبیعت رفته، و سرشار از انرژی و هیجان و امید بازگشته، و احساس غرور میکند.