۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

ایگواسو

روزهایی هستند، هر چند انگشت شمار، اما هستند، که می‌دانی چیزی در تو عوض شده. چیزی در زندگیت معنی پیدا کرده. چیزی معنی‌اش را از دست داده. روزهای اندکی هستند، که چشم باز می‌کنی و می‌بینی که آن آدم قبلی نیستی. من امروز از یکی از آن روزها می‌آیم.
نمی‌دانم چگونه توصیف کنم، احساس ذره بودن را. احساس کوچک بودن را. احساس کوچکترین جزء این خاک بودن را. نمی‌دانم چگونه توصیف کنم عظمت آنچه امروز به تماشایش ایستادم، آبشارهای عظیم و با شکوه که در مقابل چشمانم فرو می‌ریختند. نمی‌توانم کلمات را بیابم برای حس وصف ناشدنی ذره بودن در برابر هیمنه‌ی آب...
آنجا، در برابر آبشارهای ایگواسو در شمال آرژانتین، من در هیجان غرق بودم. با تمام ذرات وجودم شکوه و هیمنه‌ی آنها را تمجید می‌کردم، اما کلامی به زبان نمی‌آوردم. چه می‌توانستم بگویم، لغات هیچکدام از این زبانها که می‌دانم در حد توصیف این واقعه نبود. امروز تنها چشم بودم برای دیدن، و گوش برای شنیدن، و خود، ذره‌ای بیش نبودم.
من امروز آن آدم دیروز نیستم. امروز ذره‌ی مغروری هستم که به تماشای عظمت طبیعت رفته، و سرشار از انرژی و هیجان و امید بازگشته، و احساس غرور می‌کند.

Puerto Iguazu

پوئرتو ایگواسو یا بندر ایگواسو، شهری در گوشه ی سه زاویه، در واقع گذرگاهی‌ست بین مردم سه کشور آرژانتین، برزیل و پاراگوئه. شهری که به اندازه‌ی این سه کشور مردم و فرهنگهای مختلف دارد.
دیروز عصر وقتی بی‌هدف در شهر در حال گشت زدن بودم به بازاری محلی رسیدم که در آن سه محصول به فروش می‌رسید. زیتون، پنیر، و شراب قرمز. میزهای کوچک و صندلیهای چوبی در بیرون مغازه‌ها چیده شده و مردم آن بیرون می‌نشینند، ظرفی پنیر و زیتون میل می‌کنند و شراب قرمز می‌نوشند. باید بگویم این منظره‌ی خیابانی، از مردمی که اسپانیولی و پرتغالی صحبت می‌کردند، از منظره‌ی هر کافه‌ی خیابانی دلنشین‌تر بود، و از آن زیباتر آنکه بدون اطلاع قبلی از وجود چنین بازاری به آن رسیده بودم. 

El Gran Capitan

قطار کاپیتان کبیر، قدیم‌ترین قطاری که همچنان در سیستم حمل و نقل آرژانتین نفس می‌کشد، مسیری هزار و صد کیلومتری را طی می‌کند تا مسافرها را از پایتخت به شهر پوساداس در مرز پاراگوئه ببرد. سفری که بر طبق نوشته‌ی وبسایت بیست ساعت وقت می‌برد ولی در واقع برای من سی و هشت ساعت به طول انجامید! سرعت پایین قطار، مشکلات ریل در برخی قسمتهای مسیر، و توقفهای طولانی از علتهای اصلی این تاخیر بودند ولی به هر صورت، به مقصد رسیدم.
این سفر علی‌رغم طولانی بودن و ناراحت بودن صندلی‌ها، سفر بسیار خوبی بود. با دو جوان آرژانتینی همسفر بودم، که گپ بزنیم، به همدیگر خوراکی تعارف کنیم، مراقب وسایل یکدیگر باشیم. اما بیشتر وقت من با خودم گذشت. سی‌ و هشت ساعت فرصت داشتم برای دور بودن از کامپیوتر، برای مطالعه، و تماشای مناظر بکر، در قطاری که نمی‌دانم کی از برنامه‌ی حرکت کنار گذاشته می‌شود. سی‌ و هشت ساعت فرصت برای فکر کردن به گذشته، به حال، به آینده. صدای حرکت چرخهای آهنین روی ریل، صدای آشنایی که من را با خود به رویاها می‌برد. صدایی که برایم آزار دهنده نیست، برعکس، به من آرامش می‌دهد.
در قسمتی از سفر که به حواشی یک شهر نزدیک شدیم، مامور تقاضا کرد که همگی کرکره‌های فلزی چنجره‌ها را پایین بکشند، چون کودکان این منطقه به سمت قطار سنگ پرتاب می‌کردند. شیشه‌های قطار، زخمی دیرینه از عبور از این منطقه داشت.
گاهی سرعت حرکت قطار به حدی پایین می‌آمد که از پروانه‌های در حال پرواز عقب می‌افتادیم. آنموقع، از دستگیره‌ی کنار در آویزان می‌شدم، تا منظره‌ها را با دستم لمس کنم. تا خودم را دوباره همان انسان آزاد و رها ببینم، و همرا با قطار پیر، پرواز کنم.
با رسیدن به پوساداس، من خسته، اما شاد بودم.
  










Yerba mate (ویرایش شده)

یکی از نوشیدنیهای گرم امریکای جنوبی (در قسمت جنوبی و غیر تروپیکال) یربا مته است (تلفظ عمومی جِربا، تلفظ آرژانتینی شِربا). یک نوشیدنی داغ از برگ خشک شده گیاه مته که در ظرف مخصوص می‌ریزند، آب داغ (کمتر از دمای جوش) رویش می‌ریزند و توسط نی مخصوص می‌نوشند. مته برای کسانی که بار اول آنرا امتحان می‌کند هیچ نوشیدنی جذابی نیست. مزه‌ی تند و قوی‌ای دارد. اما اگر آنقدر طولانی در یک کشور بمانید که به مزه‌ی آن عادت کنید به نوشیدن آن معتاد خواهید شد.
مته خوردن آداب خاصی دارد. همانطور که گفتم در ظرف مخصوص و همراه با نی مخصوص صرف می‌شود. کیف مخصوص برای حمل لیوان و نی، ظرف نگهداری برگ مته، و فلاسک آب داغ وجود دارد که آرژانتینی‌ها همیشه در سفر همراهشان می‌برند، ورژن شیک‌تر از سبد و فلاسک چای که ما با خود می‌بریم. در آرژانتین ظرف مته دست به دست می‌چرخد و همه افراد حاضر در جمع از همان نی می‌نوشند. اگر آرژانتینی‌ها مته‌شان را به شما تعارف کردند قبول کنید چون آنها با این کار صمیمیتشان را نشان می‌دهند. اما به نظر من اهالی اروگوئه طرفداران پر و پا قرص‌تری برای این نوشیدنی هستند. در اروگوئه گاهی می‌شود آقا و خانمی دید که فلاسک زیر بغل زده در حال راه رفتن در خیابان مته می‌نوشد. چیزی که به اندازه‌ی پیپ کشیدن در خیابان عادی و شیک است! 



عکس از اینجا


عکس از اینجا

بوئنوس آیرس

سال دو هزار و شش میلادی، اولین بار بود که به آرژانتین و بوئنوس آیرس سفر کرده بودم، اما اینبار وقتی در خیابانهای خلوت شبانه‌اش قدم می‌زدم، دیدم حال و هوای شهر را فراموش کرده بودم. خیابانهای مرکز شهر که با پوئرتو مادرو فاصله‌ی چندانی ندارند، در شب کمی ترسناک می‌شوند. کوچه‌ها نا آشنا می‌نمایند و هر حرکتی در گوشه و کنار خیابان مشکوک به نظر می‌آید. بوئنوس آیرس در مجموع یکی از نا امن‌ترین شهرهای امریکای جنوبی‌ست، اما نمی‌شود از شور و هیجان درونی این شهر به سادگی گذشت.
مسئولین هاستل، لطف فرموده آدرس نامفهومی به من دادند که بیشتر در کوچه پس‌کوچه‌ها گیج بشوم. عاقبت با مراجعه به پذیرش یک هتل، آدرس گرفتم و به هاستل رسیدم. تختم را نشانم دادند. خسته بودم و خیلی زود خوابم برد.
صبح جمعه کوله را جمع و جور کردم و در انبار هاستل گذاشتم. به ایستگاه قطار لاکروسه رفتم تا درباره‌ی قطاری که شب به مقصد شمال حرکت می‌کرد سئوال کنم. از ایستگاه مترو که بیرون آمدم خودم را در مقابل گورستان معروف رکولتا دیدم. این گورستان به علت معماری و تزیینات منحصر به فرد گورهای خانوادگی‌اش و همچنین افراد مشهوری که آنجا مدفون هستند جزو جاذبه‌های توریستی شهر است و البته در سفر قبلی به اینجا هم آمده بودیم.
 نمای بیرونی یک گور خانوادگی

 نمای درونی

پس از تهیه‌ی بلیط قطار به مرکز شهر برگشتم تا فضای پایتخت را دوباره تجربه کنم. به لا بوکا رفتم که همانطور رنگارنگ و پر از موسیقی تانگو به توریستها خوش‌آمد می‌گفت. به میدان ماه می رفتم تا جلوی کاخ صورتی رنگ ریاست جمهوری بنشینم و ساندویچ بخورم. به میدان نهم جولای سر زدم، میدانی که برای آرژانتین‌ها حکم میدان آزادی برای تهرانی‌ها را دارد. عصر به هاستل برگشتم. غذا درست کردم و برای سفر طولانی با قطار آماده شدم.






بازگشت از اروگوئه

این چند روز حساب زمان از دستم بیرون رفت. تاریخ‌ها در ذهنم معنی‌شان را از دست دادند. تنها، بودن معنی داشت.
از کولونیای اروگوئه تا بوئنوس آیرس آرژانتین را با کشتی سفر کردم. سریعترین راه بود و هزینه‌اش با اتوبوس برابر. برای خریدن بلیط که رفتم، سه شرکت سفرهای دریایی در ترمینال بسیار شیک کولونیا وجود داشتند. دو شرکت معروف که قیمت بلیطهایشان گران بود و شرکتی که نمی‌شناختم اما بلیط ارزانتری برای ساعت هشت و نیم شب داشت. بلیط خریدم و روز را به گردش در کولونیای زیبا پرداختم. اینجا بسیار آرامتر و بی‌هیجان‌تر از مونته ویدئو بود. هوا هم سرد بود و توریتهای معدودی که به اینجا سفر کرده بودند بیشتر وقتشان را در کافه‌های زیبا و گرانقیمت شهر می‌گذارندند.
ساعت هفت و نیم بود که به لنگرگاه برگشتم. چون از یک کشور به کشور دیگر سفر می‌کردم کارهای گمرکی در همان محل انجام شد. در سالن انتظار نشستم و سعی کردم برای شب در بوئنوس آیرس هاستل رزرو کنم. بعد متوجه شدم شرکتی که از آن بلیط خریده‌ام کشتی ندارد و در واقع بلیط همان شرکت گرانقیمت را با بهای کمتر خریده‌ام. اعتماد به شرکتهای بی‌نام و نشان گاهی نتیجه‌ی خوب می‌دهد! از نیم‌ساعت قبل از ساعت حرکت، مردم در همان سالن صف بستند. وقتی سوار شدم، جا برای همه بود، و در تاریکی چیزی دیده نمی‌شد تا کسی بخواهد کنار پنجره بنشیند. هنز نمی‌دانم علت صف بستن مسافرها چه بود.
سفر کشتی یکساعت به طول انجامید. کشتی بسیار لوکس اما کوچک بود. با همه‌ی کوچکی‌اش فروشگاه بدون گمرک داشت که به محض باز شدن درهایش جمعیت خانمهای خوش‌لباس و آقایان ادکلن زده بطرفش سرازیر شدند. در حالی که خرید از این فروشگاه ادامه داشت، رستوران کشتی هم در حال فروش اغذیه‌ی نه چندان دلچسب مثل ساندویچ کالباس ساده بود. طبقه‌ی بالای کشتی قسمت درجه یک بود که آقای نگهبانش با خوشرویی اجازه داد بروم و تماشا کنم. شهروندان درجه یک را تماشا کردم که چهار برابر من پرداخته بودند تا از مردم عادی جدا باشند. صندلیهای بالا به جای پشت سر هم قرار گرفتن مثل قسمت معمولی، به صورت گرد چیده شده بود اما اثری از خدمات اضافه نبود.
یکساعت سفر به سرعت گذشت. نزدیک به پوئرتو مادرو تنها می‌شد دو ساختمان تجاری بلند در کنار ساحل را دید. از اینجا که پیاده شدم، من بودم و خیابانهای بوئنوس آیرس.



۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

El Gran Capitan

بلیط دارم از قدیمی‌ترین قطار آرژانتین که هنوز کار می‌کند! به آن کاپیتان بزرگ می‌گویند! سفر به طور معمولی بیست و چهار ساعت طول می‌کشد اما اغلب بیشتر می‌شود. سفری ماجرایی‌ست به شمال آرژانتین و از آنجا به آبشار ایگواسو. این مدت که نیستم احتمالا هنوز در قطار نشسته‌ام و دارم حظش را می‌برم! وقتی سالم به مقصد رسیدم درباره‌ی این سفر می‌نویسم. اگر نه، حلالم کنید!

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

Colonia

کولونیا د ساکرامنتو، قدیمی ترین شهر اروگوئه، همان شهر غمگینی است که بخواهید روی سنگفرش خیابانهای ساکت و خلوتش، زیر نور زرد برگهای پاییزی قدم بزنید و جز صدای قدمهایتان هیچ نشنوید. 

ادب از که آموختی

اولین و پررنگ‌ترین چیزی که در اروگوئه می‌شود تشخیص داد اهمیت دادن به ادب و تربیت است که آنها را در جهت مخالف همسایگان آرژانتینی‌شان قرار می‌دهد. مردم مونته ویدئو به اجازه خواستن و عذرخواهی اهمیت می‌دهند در حالی که بوئنوس‌آیرسی‌ها به بی‌ادبی معروفند. اما برای شناختن بیشتر مونته ویدئو و مردمش، فرصت بیشتری لازم است، خیلی بیشتر از دو روز قدم زدن در خیابانهای پاییزی و تماشای مردمی که دائم در حال حرکت هستند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

مونته ویدئو

محض اضافه کردن یک کشور دیگر به لیست کشورهای بازدید شده آمده‌ام اروگوئه. ساعت چهار صبح اتوبوسمان به مرز رسید و یک افسر پلیس مرز آرژانتینی آمد تا مدارک مسافرها را چک کند. پاسپورت مرا گرفت و گفت الان برمی‌گردم. فکر کردم شاید عیب و ایرادی توی پاسپورت پیدا کرده و می‌خواهد ببرد چک کند. پنج دقیقه بعد آمد و پاسپورت را به دستم داد و گفت سفر سلامت. پاسپورت را ورق زدم و دیدم نه تنها مهر خروج از آرژانتین برایم زده، مهر ورود به اروگوئه را هم برایم گرفته!
مونته ویدئو، پایتخت اروگوئه در نظر اول شبیه شهرهای آرژانتینی‌ست. شهر بسیار دلنشین و زیبایی‌ست. مردم به اندازه‌ی آرژانتینی‌ها مقید به پوشیدن بهترین لباسها نیستند و راحت‌تر می‌گردند. چهره‌ها اروپاییست و لهجه‌ها شبیه به لهجه‌ی آرژانتینی‌ها ولی قابل فهم‌تر. برای کشوری که سواحل اقیانوسش بزرگترین جاذبه‌های توریستی‌اش هستند، زمستان فصل خوبی برای سفر نیست بنابراین توریست زیادی وجود ندارد. می‌گویند بهترین زمان برای سفر به این کشور ماه فوریه است، همزمان با مراسم کارناوال.
شهر قدیم در کنار لنگرگاه قرار دارد، از آنجا می‌شود توی پیاده‌روها قدم زد و به میدان استقلال رسید. بعد از میدان استقلال مرکز تجاری شهر قرار گرفته که بسیار شیک و مدرن است. خیابانهای این منطقه با درختهای چنار در دوطرف، من را یاد سعد‌آباد می‌اندازند.
قدم زدن در خیابان کنار ساحل، روی دیواره‌ی محافظ شهر، قدم زدن روی دیواره‌ی تاریخی در شهر کارتاخنای کلمبیا را تداعی می‌کند، اما سرم را که می‌چرخانم، اثری از آن ساختمانهای رنگی و قدیمی نیست. آنوقت دلم برای گرما و برای کلمبیا تنگ می‌شود.
مقصد بعدی کلونیا Colonia است. یک شهر ساحلی دیگر که روبروی بوئنوس آیرس قرار گرفته. 

روی خوش

وقتی به یک کشور مطرح (از نظر سیاسی و اقتصادی) می‌روی، روابط بر اساس وظایف تعریف می‌شوند. مسئولین نهایتا جواب سلام می‌دهند و بعد به کارتان رسیدگی می‌کنند. نمی‌آیند مثل کنسول پاراگوئه بنشینند با تو قهوه بخورند و گپ بزنند. نمی‌آیند به زیردستانشان معرفیت کنند و بگویند این فلانی است، دارد تنها سفر می‌کند. بعد هرچه برایشان تعریف کردی با آب و تاب برایشان بازگو کنند، و دستت را پر کنند از برشور و کاتالوگ و اطلاعات توریستی. کنسول پاراگوئه یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیتهایی بود که در سفر امریکای جنوبی با آنها آشنا شدم. با اینکه تنها برای سئوال کردن رفته بودم، به این فکر افتادم که برای ویزا اقدام کنم و کشور فقیر و فراموش شده‌ی پاراگوئه را ببینم. 

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

یک مطلب درباره آرژانتین

آرژانتین کشور زیباییست. ساختار شهری بسیار زیبایی دارد. ساختمانهای قدیمی و جدید زیبا، سبکهای اروپایی و امریکای شمالی. خیابانهای شهرهایش سرسبزند با درختهای سر به فلک کشیده و تنومند. درختهای چنار نیستند. نمی‌دانم چه نامی دارند، اما تنه‌های قطور و برگهای کوچکی شبیه به بید مجنون دارند. کمی حال و هوای خیابان ولیعصر را تداعی می‌کنند.
آرژانتینی‌ها شیک‌پوشند. مدتی طولانی جلوی آینه خودشان را برانداز می‌کنند تا وقتی در خیابان ظاهر شدند هیچ عیب و ایرادی نداشته باشند. همین باعث می‌شود به آدمهای بدلباس بد نگاه کنند.
مردم بسیار خوش‌اخلاق و باحوصله‌ای هستند. وقتی برای خرید به مغازه بقالی‌شان بروی، گپ می‌زنند، حال و احوال می‌کنند، با صبر و خوشرویی صبر می‌کنند تصمیم بگیری چه می‌خواهی بخری. نفر بعدی که پشت سرت ایستاده هم خوش‌اخلاق و بدون عجله صبر می‌کند تا کار تو اول تمام شود. تا اینجا که دیده‌ام خانمها در اکثر موارد مقدم هستند و آقایان اغلب تعارف می‌کنند خانمها کارشان را قبل از آنها انجام بدهند.
اما همین آرژانتینی‌های خوش‌اخلاق و خوشرو به شدت تعصب نژادی دارند. سیاهپوست تقریبا وجود ندارد، اگر هم باشد به آن شخص با فرودستی نگاه می‌کنند. این درباره بومی‌های امریکای جنوبی هم صدق می‌کند. آرژانتینی‌ها، با بولیویایی‌ها رفتار بدی دارند. آنها را به کارهای پست که خودشان نمی‌خواهند انجام بدهند می‌گمارند. بولیویایی‌ها هم که بخاطر کار و پول درآوردن به این مملکت آمده‌اند اعتراضی نمی‌کنند. این داستان آشنا نیست؟ افغانی‌ها در ایران؟ یا مکزیکی‌ها در امریکا؟
جنبه‌ی دیگری که در آرژانتینی‌ها توجهم را جلب می‌کند مصرفی بودنشان است. کپیتالسیم روی روش زندگی‌شان چنگ انداخته و مرا به یاد امریکا می‌اندازد. همان بیلبوردهای تبلیغاتی، همان سیستم استخدامی، همان اصرار به اینکه بخرید، بخرید، بیشتر بخرید!! آرژانتینی‌ها علاقه‌ای وصف‌ناشدنی به امریکا دارند. برای آنها امریکا همان تعریف بهشت است. مک‌دانلدز یا نایکی فرقی نمی‌کند. هرچه در امریکا باب باشد به مذاقشان خوش می‌آید. اما خب باید انصاف داد که سلیقه‌شان از امریکایی‌ها بهتر است. شاید بخاطر خون ایتالیایی و اسپانیایی که از اجدادشان به ارث برده‌اند.
هالیوود قسمت بسیار بزرگی از درآمدش را از امریکای لاتین به دست می‌آورد. در کل در امریکای جنوبی فیلمهای لاتین به سختی پیدا می‌شوند و این امر در آرژانتین تشدید می‌شود. روی پرده‌های سینما جدیدترین فیلمهای هالیوودی وجود دارند. مغازه‌های کرایه فیلم انگار از بلاک باستر امریکا کپی شده‌اند. بخش بسیار کوچکی به فیلمهای آرژانتینی اختصاص یافته.
اما علاقه‌ی شدید آرژانتینی‌ها به فوتبال و شاید بهتر باشد بگویم تعصبشان وصف ناشدنی‌ست. اگر روزی گذارتان به آرژانتین افتاد، با رعایت نکات ایمنی به ورزشگاه بروید تا تعصب فوتبال امریکای لاتین را تجربه کنید. تجربه‌ی بی‌نظیری‌ست! آنقدر توجهتان به هوادارهای پرشور جلب می‌شود که تماشای بازی را فراموش می‌کنید!
اما! همین آرژانتینی‌های پر تعصب، وقتی پای مسائل اجتماعی وسط می‌آید بی رگ تر از سیب زمینی هستند! حتی وقتی زندگیشان به طور مستقیم توسط این مشکلات لطمه می‌بیند کنار می‌نشینند و بساط کبابشان به راه است. اگر در محله یا شهرشان خشونت یا دزدی زیاد بشود، اهل جوش آوردن و اعتراض به مسئولین نیستند. آرژانتین هم یکی از کشورهاییست که تورم در آن رشد بسیار بالایی دارد. در یکماه گذشته که در این کشور بودم، دولت دو مرتبه قیمت اجناس و کرایه وسایل حمل و نقل عمومی را افزایش داد، اما از کسی دم بر نیامد. همه قیمت جدید را بدون اخم و اعتراض پرداخت می‌کنند، حتی اگر از دو سال پیش حقوقشان تغییری نکرده باشد. یک مورد دیگر که به تقلید از امریکا انجام می‌دهند سوء استفاده و شکایت از دیگران است. مثلا اگر در محل کار مشکل کوچکی پیدا کنند آنرا بزرگ می‌کنند و با شکایت و دادگاه، علاوه بر گرفتن مخارج، حقوق بیکاری هم دریافت می‌کنند. همان سو کردن که ایرانیهای امریکا خوب با این کلمه آشنا هستند. آرژانتینی‌ها هم منتظر فرصتی هستند که مثل انگل به آدم بخت برگشته‌ی دیگری آویزان شوند و ارتزاق کنند. این سوء استفاده همه‌جانبه است. کارگر از صاحب کار، مشتری از فروشنده، و مقامات دست بالا از مردمی که به آنها رای داده‌اند. در آرژانتین، افرادی که وارد دستگاه سیاست می‌شوند به سرعت ثروتمند می‌شوند، و به قول ما ثروت مملکت را می‌چاپند. اما مسئله اینجاست که صدای اعتراض به این اقدامات بسیار ضعیف است، و اغلب با رشوه‌ای خاموش می‌شود. تنها چیزی که به نظرم می‌آید این است که آرژانتین هنوز ثروت ذخیره‌ی بسیاری دارد که سرپا نگهش داشته. 

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

پاییز در نیمکره جنوبی

 صبح پاییزی
تیلکارا - آرژانتین


اشکال فنی

می‌بینم که بیست و پنج تا پست نامربوط و غریبه به اسم چمدانک تو گودر آپ شده در حالی که تو خود مجموعه اطلاعات بلاگر وجود ندارن. شما بی‌زحمت اونها رو ندیده بگیرین تا من ببینم مشکل از کجا آب خورده

پرواز

تماشای چتربازها در غروب
مرلو، آرژانتین

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

خسته‌ام

وقتی فضای مجازی پر شد از خشم و غم و ناامیدی
من در همان گوشه‌ی همیشگی نشستم
تا حرفی اضافه نکنم
که از حرف
خسته‌ام

بیداد، بیداد، بیداد
حرف
حرف
حرف
حرف