۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

خرمشهر به آغوش می‌کشد و بوشهر نرم نرم خودش را جا می‌کند. قسمت دوم: آبادان

مشعلهای پالایشگاه از جزیره‌ی مینو پیدا بود، و در راه رفتن به شهر، آقای راننده با افتخار از بخش قدیم و بخش جدید پالایشگاه حرف زد. به آبادان رفتیم و باور نمی‌کردیم که شهر واقعا در شش عصر بیدار می‌شود. یکساعتی در شهر و در اسکله قدم زدیم، و قلب من از اینهمه خرابی و ناآبادانی گرفت. از تماشای لنج های از کار افتاده، از تصور دریاهایی که تسلیم این شاهکارهای دست ساز می‌شدند، ناخداهایی که دریا را مثل موجودی زنده می‌شناختند و صیادانی که به دریا می‌رفتند و دسته جمعی شعر می‌خواندند... بارها آه کشیدم و گفتم حیف. چیزی جز حیف به زبانم نمی‌آمد از دیدن شهری که می‌توانست بازهم آبادان باشد.
ساعت به شش رسید و شهر بیدار شد. با حضور مردم بود که فهمیدم آبادان پشت این ظاهر خسته، قلبی از طلا دارد. واقعا چه جادویی در این شهر بود که بعد از تجربه‌ی تنها دو ساعت، آنقدر ما را دلبسته کرده بود که نمی‌خواستیم ترکش کنیم. مردم، مردم، این مردم شگفت انگیز... آن محبت بی‌دریغ و بی‌توقع، آن نذری‌های ساده و بی‌نظیر، آن قهوه های عربی، آن چای‌های داغ که انگار علاوه بر ادویه با معجون عشق آمیخته بودند، وگرنه چه دلیلی داشت که در مقابل آنهمه گرمی و محبت اشک بریزیم؟ شهرزاد می‌گفت در مقابل این مردم آدم احساس شرمندگی می‌کند. ما شرمساریم، که نمی‌توانیم حتی به اندازه‌ی درصدی از خوبی این مردم، خوب باشیم. خودمان را در تهران بی محبت پنهان کرده‌ایم و قلبهایمان را به روی دیگران بسته‌ایم.
آبادان تبدیل به جایی شد که باید به آن بازگشت.







این ساختمان در واقع یک مسجد است. در سفر اول آنقدر جلب توجهمان را کرده بود که برای بازدیدش دوبار به آنجا برگشتیم و بالاخره نگهبان را راضی کردیم که درب را برایمان باز کند. مسجد رنگونی‌ها، که به سبک هندی برای کارگران هندی و بنگلادشی بنا شده بود.





داخل بنا


اینهم دربی بود که توجهمان را به خود جلب کرده بود

در واقع سردرش

مردان با دقت در حال پاک کردن لپه‌های قیمه‌ی نذری بودند

برای دیدن اینها نیاز نیست راه دوری برویم. همه جا هستند.
آب، چای، قهوه‌ی عربی، لقمه‌ای نان و پنیر، و خرما. و آن پرچم ...آبادان را نمی‌توان دوست نداشت.

قهوه‌ی عربی ساعتها روی حرارت ملایم قوام می‌آید تا در فنجانی کوچک به عابرین اعطا شود. 

گفتند ما بهترین قهوه‌ی عربی را داریم. بفرمایید.


این آقای بسیار مهربان مقداری اسپند به کف دست ما ریخت تا نذر کرده و در آتش بریزیم. مهربانی‌شان ابدا تعارف سطحی و گذرا نبود. آبادانی‌ها ما را به واقع در مهربانی‌شان غرق می‌کردند. 
این هم تصویر یک میوه فروشی که دو سال پیش واردش شده بودیم اما هر چه صبر کردیم صاحبش نیامد، امسال هم آدرسش را بخاطر نمی‌آوردم.

خرمشهر به آغوش می‌کشد و بوشهر نرم نرم خودش را جا می‌کند. قسمت اول: خرمشهر و جزیره مینو

دو سال پیش وقتی برای اولین بار به خوزستان رفتم، به خودم گفتم این بهترین سفر تمام عمرم بود. به آبادان در طول روز سر زده بودم و حسرت دیدن مردم در خیابانها به دلم مانده بود، به شلمچه رفته بودم و فضای آنجا مرا منجمد کرده بود، به وضوح توی ذهنم ماند و مرا در خود اسیر کرد. تاسوعا و غروب عاشورا را در خرمشهر پر مهر بودم، و عاشق مردمی شدم که بزرگی‌شان مرا به پرواز در می‌آورد. هیچگاه درباره‌ی آن سفر ننوشتم. نمی‌خواستم کلمات کم وزن، شکوه آن سفر را خدشه دار کند. آن روزها من تنها نبودم. کسی را دوست می‌داشتم و سفر با او لذت هر تجربه را دوچندان می‌کرد. دنیا به چشمم زیبا بود، البته که کاستی‌ها را می‌دیدم، البته که شهرها را پس از بیست و هفت سال، هنوز جنگ دیده می‌دیدم، البته که زخم جنگ در جای جای سرزمین پیدا بود. اما این مردم، این مردم خرمشهر، آبادان، اهواز، شوش، شوشتر و اندیمشک بودند که آن سفر را به بهترین سفر عمر من تبدیل کرده بود. تجربه‌ی حضور در قلب مراسم عزاداری خرمشهر، که بسیار پررنگ و پر وزن بود احساس بی نظیری بود که مرا گرفتار آن سرزمین کرد. امسال تصمیم گرفتیم به بوشهر برویم، و همسفرم، شهرزاد، پیشنهاد کرد که ابتدا به خرمشهر برویم و از آنجا مسیر را به سمت بوشهر ادامه دهیم. چه پیشنهادی می‌توانست بهتر از حضور دوباره در خرمشهر مهربان و عزیز باشد؟ بلیط قطار را خریدم، شهرزاد بلیط هواپیما را از بوشهر به تهران خرید، تا روز رفتن لحظه شماری کردیم و علی‌رغم روزمرگی دامنگیر تهران موفق به کندن شدیم.
شاید مسیر در ابتدا یادآور خاطرات دو سال پیش بود، و برایم آسان نبود، اما سفر قطار اینبار تکرار را به تصویری بی‌نظیر شکست. بعد از عبور از اهواز و در مسیر خرمشهر، در یک لحظه درب بهشت جلوی رویم باز شد. سمت راست، دریاچه‌ای رویایی و بی‌کران ظاهر شد، از آبی که مثل آینه می‌درخشید، و تصویر پرنده‌هایی که بر فراز آب پرواز می‌کردند، پرنده‌های بزرگ تنها، پرنده‌های کوچک در جمع، در آن آینه منعکس می‌شد. آب انگار انتها نداشت. می‌دانستم آنطرف باید مرز عراق باشد، اما هیچ خشکی‌ای پیدا نبود. من بودم و صندلی رستوران قطار، و آینه‌ای سوررئال و جادویی. تلاشی برای گرفتن عکس نکردم، چون حتی یک لحظه از آن رویای بیداری را نباید از دست می‌دادم. دریاچه که تمام شد، دیدم روحم از شادی بزرگ شده، و تمام سالن رستوران را پر کرده. 
شهرزاد به من رسید، گفت «دیدی؟؟؟ من تا خواستم به خودم بجنبم و دوربین را بیرون بیاورم تمام شد.» من اما از تصویری که روی قلبم نقش بسته بود لبخندی عمیق به لب داشتم. 
ورود به خرمشهر شبیه به ورود به هر شهر دیگری بود. تاکسی و رسیدن به مرکز شهر، به مسجد جامع، و به دنبال محل اقامت گشتن. اما حس بودن در خرمشهر وقتی به من برگشت که با آدمها همکلام شدم. آن حسی که دو سال پیش و در ورای سفر با یک عزیز در من پیدا شده بود، حالا به سرعت برمی‌گشت، چون حسی از درون این مردم بود و نه از من. نگاههای مهربان، لحن‌های گرم، و کلمات لبریز از محبت و احترام آن چیزی بود که مرا گرفتار این خاک کرده بود. حتی کارمند هتل که مهمان نوازی در شغلش تعریف شده انگار از پس این نقاب بیرون می‌آمد و ما را با تمام وجود می‌پذیرفت. علیرغم گرمای شدید و سرماخوردگی من در آفتاب شهر به راه افتادیم تا به کارون سلام کنیم. بر حسب اتفاق به موزه یادمان دفاع مقدس رسیدیم، جایی که در سفر قبل به آن نرسیده بودیم و حالا فرصت لمس بخشی از آغاز جنگ را داشتم. برای بعضی نزدیکانم گفته‌ام، که انقلاب و جنگ، مثل معمای سردرگمی مرا درگیر خود کرده‌اند و مثل یک علامت سئوال بزرگ روی زندگیم سایه انداخته‌اند. همیشه ولع دارم که از این دو واقعه‌ی بزرگ که زندگی میلیونها انسان را متغیر کرد بیشتر بدانم، و این موزه که متعلق به نیروهای مسلح بود پاسخ برخی سئوالاتم بود. اگر جنگ برای شما هم علامت سئوال است حتما به این موزه بروید، چون این ساختمان خود شاهدی از جنگ است. 
در راه بازگشت، و بعد از تاثیر موزه‌ای تا این حد واقعی، انتطار نداشتیم که کارمند ترمینال اتوبوسرانی که بلیط بوشهر را از او خریده بودیم، به ما تلفن بزند و موقعیتمان را سئوال کند تا برایمان نذری بیاورد. ما بهت زده توی کوچه بودیم که اتومبیل پژو در کنارمان توقف کرد، آقای محترم اسم ما را صدا زد و دعوتمان کرد که در این گرما ما را به هتلمان برساند تا در آسایش کولر گازی نذریهایمان را بخوریم. دفعه‌ی پیش هم خرمشهر همین کار را با من کرده بود. روحانی مسجد جامع به همراه پسر جوانی ما را تا کارون دنبال کرده بودند تا دو ظرف نذری را به ما برسانند و خود به مسجد برگردند. یا شام عاشورا، که خانواده‌ای مهربان ما را به خانه‌ی خود خوانده بودند، چون کسی نباید بدون سیر شدن از نذر سفره‌ی مرحوم سید علی از خرمشهر می‌رفت. 

دیوار مسجد جامع خرمشهر 

نگهبان رود کارون است شاید

کشتی‌ها همه متوقف بودند

این تابلو نماد اتحاد یک ملت است 
سر در ورودی موزه 


واقعا انگار کسی آنجا کمین کرده بود

توضیح این را در داخل موزه پیدا کردم

نما از خیابان. آن میله های نرده...

این تصویر روی دیوار سنگی مو را بر بدن آدم راست می‌کند


گلدسته‌ی مسجد جامع

کاشی‌های گلدسته ی مسجد جامع

بدون شرح

«ایجاد موانع ضد هلی برد توسط نیروهای بعثی در خرمشهر»

نوشته‌ها و طراحی‌های باقی مانده از عراقی‌ها روی دیوار. این ساختمان به عنوان محل دیده‌بانی برای آنها بکار رفته بود.

نقشه‌ی عملیات بیت المقدس

این عکس حسی عجیب دارد. با شما هم حرف می‌زند؟

از اینجا موقعیت ساختمان در کنار رود کارون پیدا بود.
باور دارید که بعد از سی و سه سال پس از آزادی خرمشهر هنوز با چنین صحنه‌هایی در شهر مواجه باشید؟
این عکس مربوط به سفر قبلم به خرمشهر است. این آقا که خود جانباز بود ما را در مسجد جامع به محل برخورد خمپاره که شش همرزم او را گرفته بود راهنمایی کرد. همه در این شهر خاطره‌ای داشتند، از گوشه‌ای و دیواری که در کنار آن عزیزی را از دست داده بودند. 





بعد از ظهر به جزیره‌ی مینو رفتیم. پیرمرد راننده چقدر حرف توی نگاهش به دوردستها داشت. می‌گفت «چرا مردم شکایت می‌کنند که دولت دارد در کشورهای دیگر خرج می‌کند؟ دارد برای دفاع از ما این کار را می‌کند، دارد جنگ را از مرزهای ما دور می‌کند. مردم نباید شکایت کنند.» ما را به کنار کشتی به گل نشسته‌ای برد که از همان سالهای جنگ، قسمت بزرگی از عرض رودخانه را بسته. پرسیدم مگر این باعث نشده که مسیر قایقها سد بشود؟ گفت چرا، اینجا دیگر قایق و کشتی نمی‌آید. گفتم پس چرا برش نمی‌دارند؟ گفت چون صاحبش هیچوقت نیامد. ما با تعجب می‌گفتیم خب بعد از اینهمه سال چرا تکه پاره اش نمی‌کنند که مسیر باز بشود؟ من و شهرزاد نمی‌فهمیدیم صاحبش باید بیاید یعنی چه. یک چیزهایی هست که من در زندگی تهران و یا بالاتر از آن، در لمس دنیای مبتنی بر قدرت اقتصادی در امریکا و اروپا هیچگاه نیاموختم. 

از ما پرسید از شهرستان آمده‌اید؟

نگاهش چقدر حرف داشت...

صاحبش باید بیاید و راهش بیاندازد.

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

یک قاشق کتاب- زمان

سکوت برقرار شد. همین موضوع نشان می‌داد که گذشت زمان هیچ ارتباطی با آنچه عقربه‌های ساعت اعلام می‌کنند ندارد. این دستگاههای زمان سنج تنها بر چرخدنده‌هایی که نمی‌اندیشند، عقربه‌هایی که احساس نمی‌کنند، و پیچ و مهره هایی که روح ندارند متکی‌ست. آنها نمی‌فهمند پنج ثانیه چیست. تنها می‌شمارند: یک، دو، سه، چهار، و پنج. این امر هم شکنجه‌ای رنج آور است و هم لذتی بی‌نهایت. 
بینایی
ژوزه ساراماگو

۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه

توضیح

دیشب در بین خواب و بیداری مطلب را پست کرده‌ام و متوجه نشدم که نصفه‌ی اول آن جا افتاده! صبح بیدار شده‌ام می‌گویم جل‌الخالق! نصف دیگر این را کی خورد؟ به هر حال نصفه‌ي اول را دوباره اضافه کردم، اگر از حوصله کنندگان باشید. 

سرم به چه چیزهایی گرم شده.

بازهم مهمان خارجی داریم. البته که آقای رییس من را فرستاد فرودگاه امام دنبال یکی شان. خوشبختانه برای دومی اصرار نکرد من بروم اما چنان برنامه‌ریزی‌ای کرد که تا ساعت دوازده شب پای تلفن باشم. برای همین است که این چند روز بدون خداحافظی می‌زنم بیرون. می‌دانم اگر توی رویش خداحافظی کنم باز دست مهمانها را می‌گذارد توی دست من که ببرمشان گردش و شام بدهم بهشان. مهمان هندی مان دختر خیلی پر شور و حالی‌ست. راستش یک خرده عذاب وجدان دارم که چرا کاری نمی‌کنم بیشتر بهش خوش بگذرد، چون استحقاقش را دارد. دکترایش را در دانشگاه دوک گرفته، همین باعث می‌شود خیلی تحسینش کنم. او هم بعد از اتمام تحصیلات برگشته هند و می‌گوید احساس می‌کنم حالا سر جایم هستم. می‌توانستیم دوستان خیلی خوبی باشیم اگر این روزها اینقدر فشار کار رویمان نبود. اما مهمان هلندی، یک چیزهای ریزی توی شخصیتش دارد که بقیه‌ی بچه‌ها نمی‌بینند، اما مثل شیشه خرده مرا خراش می‌دهد. آدم خیلی خوبی‌ست، اما آن ته-اخلاق گند هلندی‌اش را نمی‌تواند پنهان کند. اینکه همه چیز را بهتر از بقیه می‌داند، و همه کار را بهتر می‌تواند انجام بدهد. همکارها به عنوان یک آدم با تجره‌ی موفق نگاهش می‌کنند، من هم قاعدتا باید همینطور نگاهش کنم، اما سعی هم نمی‌کنم. برایش ترجمه می‌کنم، زیاد با او حرف نمی‌زنم، وقتی رفت روی اعصابم، تحویل لیلا می‌دهمش و می‌روم یک طرف دیگر سالن با خیال راحت لم می‌دهم به پشتی صندلی.
این چند روز مهمانهای خاص دیگری هم داشتیم. برای همایش حقوق جوامع بومی که در کرسی صلح، حقوق بشر و دموکراسی در دانشگاه شهید بهشتی برگزار کردیم، بیست نفر از عشایر هم آمده بودند. چندتا آدم خیلی خاص توی این عشایر پیدا می‌شود، مثلا آقای رییسی که از سیستان و بلوچستان می‌آید و هر بار از کیسه یا کیفش یک چیز فرهنگی خارق‌العاده می‌آورد بیرون تا معرفی کند. امروز پیشنویس یک کتابچه برای آموزش خط بلوچی به کودکان همراه داشت. آنقدر با سلیقه و تمیز درستش کرده بود که کودک درونم را بیدار کرد. وقت نشده اینبار پای حرفهایش بنشینیم. در سفر چابهار با او آشنا شده بودم که داشت از اقداماتش برای راه اندازی کتابخانه برای بچه‌ها توضیح می‌داد. آدم خیلی خاصی‌ست. یک جور جادوگر، از نوع خوبش. حتم دارم یک زمانی از زندگیش شمن یا بابازار بوده. یکی دیگرشان یک پزشک سنتی‌ست از ایل قشقایی. با همان لباس قشقایی و منگوله‌های رنگی که پشتش بسته با اعتماد به نفس فراوان بلند می‌شود و مجیز کله‌گنده‌ها را می‌گوید. با اینکه خندیدن به دیگران کار زشتی‌ست، نتوانستم از خندیدن به حرفهای امروز او خودداری کنم. یک مقدار هم مرا به یاد شخصیت دکتر در کارتون بلفی و لیلی‌بیت می‌اندازد! از شاهسونها دو کاراکتر جالب و متفاوت داریم. یکی‌شان همان آدمی‌ست که درباره‌اش می‌گفتم اگر در عروسی دخترش دعوت باشی بسیار به تو خوش خواهد گذشت. از آن آدمهایی که راه و رسم مهمانی‌های بزرگ را خوب می‌دانند، و به خودشان هم به اندازه دیگران خوش می‌گذرد. این خودش یک خصوصیت خاص است و هر کسی از عهده آن برنمی‌آید. آن دیگری اما آقای جلال سپهری‌ست. اسم کاملش را می‌گویم، چون می‌خواهم بدانید که صدایی بی‌نظیر دارد، و آوازهای ترکی‌ای که ما را قابل دانسته و برایمان خوانده توی روحم حک شده‌اند. یک موقع‌هایی آدم حس می‌کند یک پایش را جلو برده و یواشکی زمین بهشت را با سر انگشت پایش لمس کرده. صدای آقای سپهری برای من همین سر انگشت زدن به بهشت را تداعی می‌کند. صدایش را در این ویدئو بشنوید. 
امروز یکی از عشایر حرفی زد که مدتی بود فکر مرا هم مشغول کرده بود. گفت شما می‌گویید تحقیق، درد عشایر را فهمیدن، مسایل را درک کردن، اما باز یک بچه تهرانی را می‌فرستید وسط عشایر که تحقیق کند، درک کند، بفهمد. حرفش این بود که فقط عشایر حرف عشایر را می‌فهمند. راستش توی این شش ماه من هم دارم به همین نتیجه می‌رسم. صحبت بر سر این نیست که شهری (یا تهرانی) بهتر باشد یا عشیره‌ای. این دو متفاوتند. خیلی خیلی متفاوت، و شاید ریزه کاری‌های همدیگر را هیچوقت نفهمند. لااقل تا زمانی که از دیدگاه خودشان به دیگری بنگرند. همین شده که نتوانند همدیگر را درک کنند. هیچ دلیلی هم ندارد که عشایر بخاطر اینکه فلانی از تهران آمده بخواهند بیشتر تحویلش بگیرند. لااقل بزرگترین اختلاف این است که آن تهرانی آخر آخرش یک سری حلقه‌ی گمشده توی تصورات و جمع‌بندی‌اش از عشایر دارد. آنهم در صورتی که آنقدر معرفت داشته باشد که خودش را برتر و بالاتر نبیند. 
یکی دیگرشان گفت شصت سال پیش اصلاحات ارضی را دیدیم، ملی شدن مراتع را دیدیم، تازه داریم اثرات و عواقبش را می‌بینیم و می‌فهمیم. حالا که بچه‌های ما و جوانهای ما می‌روند به راه خودشان و ما آخرین نسل دامدار و کوچنده هستیم، شاید صد سال دیگر آیندگان بفهمند که چه بلایی به سرشان، و منابعشان، و زندگی‌شان آمده. واقعیت است، نمی‌دانیم. نمی‌دانیم مونسانتو به ایران هم نفوذ کرده. نمی‌دانیم غولهای عظیم چند ملیتی پشت درهای ایران کمین کرده‌اند تا با چند کالای پر زرق و برق تاراجمان کنند. نمی‌دانیم که داریم دو دستی هویتمان را به فنا می‌دهیم. این ندانستن، و اهمیت ندادن، همین ها تیشه به ریشه‌ی مردمی می‌زند که قدر خودشان را نمی‌دانند. قدر خودشان را نشناخته‌اند، و هر دانشی که در طول قرنها اندوختیم را معضل می‌دانند نه راه حل. عنوان کتاب عباس معروفی به یادم می‌آید. آخرین نسل برتر. 

۱۳۹۴ مهر ۱۸, شنبه

خنده همیشه دوا نیست

بعضی وقتها هم آدمها به تو می خندند چون دیگران به آنها خندیده اند و حالا طفلکی ها باید این سنگینی تمسخر بی‌جا را از روی دوش خودشان خالی کنند. 

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

خانه

امروز شادمان بودم. خانه را رفت و روب کردم، عود روشن کردم و دمی رقصیدم. لباس بیرون پوشیدم و به خیابان رفتم. محله را دوست دارم و دیدن مردم در خیابان به من انرژی می‌دهد. امیدوارم که من هم به آنها انرژی بدهم، لااقل جوانی که سر کوچه سوپر مارکت دارد این را به من گفته، گفته شما همیشه بشّاش هستید، وقتی میایید توی مغازه آدم انرژی می‌گیرد. می‌خواهم ساده‌لوح باشم و فکر کنم که همه همینطورند، و از دیدن زنی که با اعتماد به نفس و بدون آرایش، اما با لبخندی عمیق به خرید می‌آید و تشکر کردنش از ته دل است حال آنها را هم خوب می‌شود. کاسبهای این محله محترم و مؤدبند. لااقل محترم‌ها، مؤدبها و خوشنامهایشان را پیدا کرده‌ام و برای خرید به فروشگاههای بزرگ نمی‌روم. وقتی می‌گویند خدا برکت بدهد، نور برکت را حس می‌کنم. 
مغازه‌ای سر خیابان پیروز هست که نان و شیرینی می‌فروشد، شیرینی‌های خشک، مثل کیک یزدی و پای میوه. تا امروز آنجا نرفته بودم. امروز رفتم تا برای مهمانهایم کمی شیرینی بخرم. از فروشنده‌ی جوان پرسیدم فلان شیرینی در طبقه دوم چیست؟ نمی‌دانست. گفت کیک. گفتم خب می‌بینم که کیک است، تویش چیست؟ رفت و از نانوا پرسید. آمد گفت کشمش. چند تا سئوال دیگر هم پرسیدم. پرسیدم کدام اینها تازه‌تر است؟ گفت همه‌ي اینها تازه‌تر است! یاد قناد دیگری در کرج افتادم که پرسیده بودم کدام این شکلاتها بهترند، گفته بود این بهتر است، آن بهتر است، همه‌شان بهترند! گفتم پس نیم کیلو کیک یزدی بده. گفت اینهمه بساط فقط برای نیم کیلو؟ بیشتر ببر با خانواده بخورید، کیکش خوب است. گفتم همان نیم کیلو کافی‌ست. گفت نیم کیلو که چیزی نیست، بیشتر ببر، با خانواده می‌خورید کیف می‌کنید. گفتم نه. در خانه‌ی ما همه رژیمند. گفت فکر کردم که... حرفش را تمام نکرد. کیکها را گرفتم و تشکر کردم. با خودم فکر کردم آیا محله دارد مرا رصد می‌کند؟ آیا اهل محل به زنی که با اعتماد به نفس و بدون آرایش، اما با لبخندی عمیق به خرید می‌آید چگونه نگاه می‌کنند؟ 
سر راه خرمالو و لیمو شیرین خریدم. همه چیز دیگر مهیا بود تا از مهمانهایم پذیرایی کنم. مهمانهای عزیزی که تا همین یکساعت پیش داشتیم حرف می‌زدیم. دوستانی بسیار قدیمی، که از سی و چند سال پیش هنوز گهگداری همدیگر را می‌بینیم، ساعتها حرف می‌زنیم، جانمان تازه می‌شود. برایشان با عشق غذا درست می‌کنم. می‌خواهم آنها هم در طعم غذا حسش کنند. لذت می‌برم از اینکه خانه دارد جایگاه واقعی‌اش را پیدا می‌کند و آدمها کم‌کم پیدایشان می‌شود. مهمانها به خانه روح می‌دهند. چقدر تماشای لذتشان سرشار از زندگیم می‌کند. این خانه، در این محله، دارد جایی می‌شود که باید باشد. 

۱۳۹۴ مهر ۱۰, جمعه

یک قاشق کتاب

نه، شما بی خبر نیستید. اما شما هم مثل همه آنهایی که فاقد روحند وجود کسانی را که روحشان از جسمشان بیشتر است نمی‌توانید تحمل کنید. روحی که از جسم سر ریز کند مخل آسایش است، درست است یا نه؟ آن وقت اسم این را «بیماری» می‌گذارند و خیال فضلا راحت می‌شود. آیا تو هیچوقت توانسته‌ای کسی را دوست بداری کرئا؟
کالیگولا
آلبر کامو

۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

آن درد ندارم که طبیبان دانند*

گفتم ولی من دنبال کسی هستم که به او عادت کنم.
گفت حرفت را می‌فهمم.
ولی او آن آدم نیست. این را نگفت. می‌دانستم. می‌دانست. اما چند وقتی با هم بودن خوب بود. برای هر دومان خوب بود. لااقل با مردهای کوچکی که ادعای بزرگی می‌کردند فرق داشت. مردهایی که مجذوب داستانهایم می‌شدند، در عین حال فکر می‌کردند که من یک زن تنها و بی‌پناه هستم و آنها از آسمان افتاده‌اند که پناه من باشند. در خلال این ادعا، کودک وجودشان به شدت بیرون می‌جهید. می‌خواستند پناهی برای من باشند ولی در واقع اسباب بازی جدید می‌خواستند. اشتباهشان همین جاست. من اسباب بازی خطرناکی هستم. 
شاید سادگی‌ام مجذوبشان می‌کند، شاید زیاد صحبت نکردنم برایشان مرموز است، شاید فکر می‌کنند می‌خواهند زن سرکش را رام کنند و بعد در خودشان باد شوند که موفق شده‌اند. استراتژی خاصی ندارم. می‌گذارم و می‌روم. ناپدید می‌شوم، حتی بعد از سالها هنوز پیغامی روی اسکایپ یا توی ایمیل می‌آید که تو کجا غیب شدی، به یادت هستم، کجایی. یا تماسی تلفنی که با جمله‌ی دوستت دارم تمام می‌شود. من می‌گویم احمق! 
او تنها یکبار گفت عزیزم، و من چون فکر کردم اشتباها از دهانش پریده کمی مکث کردم. 
اما ما پرستاران خوبی برای همدیگر هستیم. 
و معجزه‌ی نوازش را می‌شناسیم.
بار منفی را با سرانگشت جمع می‌کنیم.
بار مثبت را در آغوشی مطبوع تقسیم می‌کنیم.
بسیار حرف می‌زنیم.
بسیار سکوت می‌کنیم. 
و سر روی بازوی یکدیگر به خواب می‌رویم. 


* مصرعی از رباعیات سعدی

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

ییلاق عشایری طرود

دم صبح و قبل از طلوع آفتاب بود که از سرما بیدار شدم و پتو و بالشم را برداشتم و بی‌صدا از بالای سر بقیه رد شده به داخل خانه رفتم. صبح سر صبحانه همه تعجب کرده بودند که من کی و چطور رفته‌ام توی خانه و کسی بیدار نشده. صبحانه مختصری از پنیر و تفتان (نان محلی شاهرودی) آماده بود و بعد از صبحانه با دخترها و عروسها خداحافظی کردم تا با آقا محمد به سمت خیل برویم. خیل محل اسکان تابستانه‌ی عشایر در ییلاق است که امروزه با مصالح محلی مانند سنگ و سیمان در آن سرپناه درست می‌کنند و سقفش را با چوب، شاخه درختان و گِل برپا می کنند. تمام اینها بستگی به سلیقه و وضعیت مالی صاحب خانه دارد که چه مصالحی به کار ببرد، مصالح طبیعی موجود در منطقه یا مصالحی که باید از جای دیگر بیاورد. در این منطقه بز و گوسفندهایشان را می‌آورند تا برای تمام فصل ییلاق چرا کنند و شیر بدهند. از آقا محمد پرسیدم شترهایتان کجا هستند؟ آنها را هم برده‌اید خیل؟ گفت نه، شترهایم در همین بیابان خدا رها و آزاد هستند. 

خیلِ طرودی‌ها از شصت کیلومتری جاده‌ی شاهرود و نزدیک چه‌جام در مسیری ناپیدا از جاده‌ی اصلی جدا می‌شد و در دل دشت فرو می‌رفت. تا وقتی در جاده بودیم شاید هر ده دقیقه تا یکربع یک ماشین باری از کنارمان می‌گذشت. اما آقا محمد همصحبت خوبی بود و از هر دری سخن می‌گفت. او گفت که کاروانسرا و قلعه‌ی طرود نیم ساعت با روستای فعلی فاصله دارند و از آنجا تا جندق هم در فواصل منظم قلعه‌های دیگری موجود است. برایم از قلعه‌ای به نام قلعه‌ی حاتمی گفت که قطر دیوارهایش به یک متر می‌رسد و اثری از آب سطحی یا چاه در اطراف آن دیده نمی‌شود. قلعه‌ی حاتمی را می‌توانستیم از جاده ببینیم، اما چون جاده‌‌ای به آن سمت کشیده نشده بود به آنطرف نرفتیم چون امکان داشت با باران دیروز در بین ماسه‌ها گیر کنیم. 
آقا محمد اتومبیل را در کنار درختی جوان و نهالی در کنار دستش، که تنها درختان این دشت بزرگ بودند، متوقف کرد و گفت می‌خواهم قصه‌ی این درخت را برایت بگویم. این درخت را یکی دو سال پیش اینجا کاشتند. هر روز باید بیایند و آبش بدهند. کم‌کم شترها می‌آمد و سرشاخه‌ها را می‌خوردند. آمدند دور این محوطه حصار کشیدند. بعد آمدند بوته‌های قیچ و دِرمَنه را کندند و اطراف درخت را صاف کردند. تو فکر می‌کنی که این درخت اینجا دوام می‌آورد؟ در مقابل این سئوال جواب دادم نه، چون بومی اینجا نیست. گفت احسنت. این درخت مال اینجا نیست. نمی‌تواند توی هوای گرم و بی‌آبی اینجا طاقت بیاورد. باید کلی بنزین و گازوییل مصرف کنند، کسی وقت بگذارد بیاید به این درخت آب بدهد، برای اینکه سرپا نگهش دارند، برای اینکه بگویند کاری انجام داده‌اند، می‌آیند دورش را حصار می‌کشند، قیچ و درمنه‌ای که مال اینجاست و نیازی به آبیاری و نگهداریشان ندارد را می‌کنند، شتری که خانه‌اش اینجاست و غذایش همین قیچ و درمنه‌هاست را با حصار دور می‌کنند تا بگویند کاری انجام داده‌اند. این که حفاظت از طبیعت نیست. آنوقت تو فکر می‌کنی بشر می‌تواند محیط زیست را نجات بدهد؟ اینهمه جلسات و همایشها و برو و بیاها، آخرش می‌آیند طبیعت را بیشتر خراب می‌کنند. الان دارند از اینجا جاده عرضی می‌زنند به سبزوار. می‌دانی چقدر از همین طبیعت، از محیط زیست این پرنده‌ها و جانوران با همین جاده تخریب می‌شود؟ مثل این است که انگشتهای دو دست آدم را به هم بچسبانند. دیگر آدم با یک بازوی دایره‌ای چه کار می‌تواند انجام بدهد؟ این جاده‌ها هم همین کار را انجام می‌دهند. آقا محمد دلش از تخریب طبیعت پر بود.
کوههایی که در سمت شرق قد کشیده بودند کوههایی آتشفشانی بودند و از آقا محمد خواستم که معرفی‌شان کند. کوه اول که تک و جدا بود، هشتگاه بود و دومی به کوه مَشتی معروف بود. می‌گفت وقتی هفتاد سال پیش باصری‌های فارس به آن منطقه آمدند و راهزنی می‌کردند روی نوک کوه مَشتی سنگری ساخته بودند که به سنگر مشتی معروف بود. کوه سوم نامش کِلی‌در بود، مانند دری که با کلید باز می‌کنید و وارد می‌شوید. بین این کوه و کوه بعدی به اسم کوه اِنجیلو گردنه‌ای وجود دارد که به آن گردنه‌ی دیو می‌گویند. این اسمها آدم را برمی‌انگیزد که برود پیرترین فرد آبادی‌ها را پیدا کند تا برایش قصه‌ی این کوهها و گردنه‌ها را بگویند. از پشت همین کوهها و قبل از رسیدن به اشترکوه به سمت راست و جاده‌ی خاکی محو و ناپیدایی پیچیدیم و مسیر طولانی و ناهموار شروع شد. بعضی جاها باید از مسیر مسیل حرکت می‌کردیم وخیلی جاها رد قبلی اتومبیلها بر اثر باران شدید دیروز از بین رفته بود. گاهی هم آقا محمد شور انقلابی‌اش گل می‌کرد و می‌زد به ماسه‌ها و با سرعت می‌راند، و بیش از هر زمان من را به این فکر می‌انداخت که ادمهایی مثل او در سالهای جنگ با تویوتا و نیسان چه بارهایی از مهمات را جابجا کرده‌اند یا زخمی‌ها و اسرا را به عقب آورده‌اند. 
آقا محمد در تمام مسیر حرف زد. از هشت سالی که در شهر زندگی می‌کرد به عنوان سالهای بیماری حرف می‌زد. از اتفاقاتی در زندگیش تعریف کرد که از این رو به آن‌رویش کرده بود. از بیماری همسرش گفت. از اینکه دخترهایش زود ازدواج کردند ناراحت بود، مخصوصا دختر کوچکترش را خیلی دوست می‌داشت و می‌گفت اشتباه کردم که اینقدر زود شوهرش دادم. می‌گفت همسرم زن خیلی خوبی‌ست. عاشق من است. هر چه که گفته‌ام هیچ مخالفتی نکرد، گفتم برویم شهر، گفت برویم شهر، گفتم برگردیم روستا، گفت برگردیم روستا. من هیچوقت ثروتی جمع نکردم. هر چه داشتم از دست دادم. شکایتی نکرد. من سر می‌زدم به صحرا، بزها را می‌بردم توی کوه، همانجا می‌ماندم، فکر می‌کردم، با خودم فکر می‌کردم، می‌دانی فرشته خانم، من همیشه فکرم مشغول است.
در راه متوجه شدیم دبه‌ی بیست لیتری آب که از طرود پشت وانت داشتیم برگشته و بیشتر آبش در مسیر خالی شده. آقا محمد گفت ای وای. حالا زنم مرا می‌کشد. بعد با خوشحالی از اینکه فکری به خاطرش رسیده گفت نه، جرات نمی‌کند چیزی بگوید چون دارم برایش مهمان می‌برم. در طول راه، دو خیل کوچکتر متشکل از پنج شش سرپناه وجود داشت، و جایی در مسیر به گله‌ی بزها و گوسفندهایی رسیدیم که آقا محمد صاحب آنها را به من معرفی کرد. از فامیلهای نزدیکشان بود و دو فرزند میانسال نابینا داشت. در طرود هم که بودم دو سه نفر نابینا وجود داشتند و این مسئله که نابینایی مادرزادی شایع بود خیلی ناراحت کننده بود. علت آن باید ازدواجهای فامیلی باشد، چرا که طرودی‌ها نه‌تنها از روستای خودشان، بلکه حتی‌المکان از فامیل خودشان همسر می‌گیرند. 
بالاخره به خیل رسیدیم. روی تپه‌، خانه‌ها، جدا اما نزدیک به هم، ساخته شده بودند. جلوی خانه‌ها تنور نان پزی سر از زمین برآورده بود و پشت خانه‌ها با کمی فاصله اتاقکهای استوانه‌ای شکل که بعدا فهمیدم دستشویی و حمامشان است. دو درخت میوه در یک حصار گرد محافظت شده بودند و آنطرف درخت دیگری بر سر چاه سایه انداخته بود. تعداد بسیار کمی آدم به چشم می‌خورد و آقا محمد در بین آنها خانمش را به من نشان داد، آن که ماسک به صورت زده بود. 
زهرا خانم با گرمی به استقبالمان آمد وبا من روبوسی کرد. خیلی دلم می‌خواست ببینم که آقا محمد بعد از این دوری چند روزه بوسه‌ای به صورتش می‌زند، اما آنها تنها با کلمات خوش و بش کردند. آقا محمد گفت خانم دیدی چه شد؟ بیست لیتری توی جاده برگشت و همه‌ی آبش ریخت. زهرا خانم با اینکه از این خبر ناراحت شده بود نگذاشت چیزی در نگاهش یا کلامش دیده شود، گفت اشکالی ندارد، فدای سرتان. از همین لحظه بود که من جذب این زن شدم، زنی که محجوب و صبور بود و آرام و بی‌صدا مردش را مدیریت می‌کرد. در تمام یک شبانه روزی که در کنار زهرا خانم بودم تمام رفتارهای آن دو را زیر نظر داشتم و سالها فداکاری و گذشت را در این زن می‌دیدم، که حالا به صورت بیماری قلبی خود را نشان داده بود. 
اهالی خیل، باقی‌مانده‌ی جمعیت سی چهل نفری که هفته‌ی پیش به روستا برگشته بودند، همه مشغول به کار بودند. پسر بچه‌ای پنج بز را با خود می‌برد تا به گله‌ی اصلی برساند، زنی بر سر چاه ظرف می‌شست و چند بز در آبشخور کنار چاه آب می‌خوردند. گله‌ای که شاید متشکل از صد بز و گوسفند بود هم در حال خروج از محوطه و رفتن برای چرا بود. زهرا خانم صدایم زد تا بروم ناشتا بخورم، نان پخت خودشان به همراه آریشه و ماست به همراه چای. بعد از خوردن ناشتا زهرا خانم مسئولیتهای شوهر را به او یادآوری کرد و بعد ما به سرپناه دیگری رفتیم که ماهتاب خانم آنجا آریشه می‌پخت. ماهتاب خانم زن تنومند بسیار برون‌گرایی بود که با خوشحالی به استقبال من آمد و با هم روبوسی کردیم. ماهتاب خانم پشت دیگ نشست و در حال به هم زدن آریشه گفت گفت از هفت و نیم صبح پنیر را توی قابلمه روی اجاق کوبیده و آرد و روغن به آن اضافه کرده تا الان که یازده و نیم است. درست کردن آریشه کار بسیار پر زحمتی‌ست و چهار ساعت کوبیدن و به هم زدن ماده‌ی خمیرمانند روی اجاق واقعا صبر ایوب می‌خواهد. ماهتاب خانم پرسید آیا در جشنواره عشایری هفته‌ی پیش بودم؟ گفتم نه، خبر هم نداشتم. گفت من آنجا تُلُم می‌زدم و به عنوان عشایر دامدار نمونه انتخاب شدم و تقدیر نامه گرفتم. اینها را با کلی احساسات تعریف می‌کرد. زهرا خانم بعدا گفت ماهتاب خانم سه انگشت دست راستش را در کودکی و بر اثر سوختگی از دست داده. شخص دیگری هم در خیل بود که هر دو دستش در اجاق سوخته بود و فهمیدم که چرا از دست دادن با من طفره رفته بود. زهرا خانم گفت ماهتاب خیلی وقت است که بیوه شده و تنها مانده. گفت خیلی دخترها اینطور می شوند، زود به شوهر می‌دهندشان، آنهم چه شوهری؟ یک مرد معتاد بیکاره که زود می‌میرد و زن حالا باید بیوه‌گی و نگاه مردم را هم  تحمل کند. وقتی زهرا خانم حرف می‌زد من در سکوت گوش می‌کردم و فکر می کردم که دل زنان طرود چقدر درد دارد. آنها زیاد شکایت نمی‌کردند و اگر حرفی به زبانشان می‌رسید تنها جرقه‌ای بود از آتشی که در درونشان می‌سوخت. عصر در خانه ی ماهتاب خانم، خانمها راضی‌اش کردند که آواز بخواند، خواند و چه پر سوز خواند.

تنوری برای پختن نان و باغی کوچک برای کاشت صیفی‌جات .
باید بزها را به گله‌ی اصلی برساند.

پختن آریشه کار پر زحمتی‌ست، چهار ساعت بود که پای این دیگ داشت دود می‌خورد و هم می‌زد.

بچه‌ها دو هفته‌ی دیگر باید مدرسه را شروع کنند.

مردها و زنها در کارهایی مانند بردن گله و دوشیدن شیر با هم همکاری می‌کنند. 

زهرا خانم و سایرین دارند ماهتاب را راضی می‌کنند که برایشان بخواند
ماهتاب خانم، بخوان!
شب در نور لامپا، با زهرا خانم و آقا محمد صحبت می‌کردیم. بحث بر سر جوانی در روستا بود که زن دومی گرفته بود و زن دوم ابتدا قبول کرده بود که قضیه‌ی ازدواج را به کسی نگوید و این راز بزرگ تنها بین خود او شوهر باشد، و وقتی خرش از پل گذشت آمد و در میدان ده اعلام کرد که من زن فلانی هستم و با زن اول درگیر شد. آقا محمد گفت حرف بر سر دو تا زن نیست، در واقع صحبت بر سر چهارتاست. دوتایشان بیوه بودند، این آخری از قدیم عاشقش بود و تازه پسر جوان به او قول ازدواج داده بود، اما سر حرفش نماند و رفت با زن اولش ازدواج کرد. این دختر دیگر به همه‌ی خواستگارها جواب رد داد و گفت نمی‌خواهم ازدواج کنم، تا حالا که مرد آمد و با او شرط گذاشت و با او ازدواج کرد. خواست ثوابی بکند. از حرفهای آندو می‌شد فهمید که چندبار ازدواج کردن برای مردها هیچ عیبی که محسوب نمی‌شود هیچ، اصلا به صورت ثواب مطرح می‌شود. آقا محمد اعتراف کرد که وقتی جوانتر بود دنبال زن دوم می‌گشت، زهرا خانم گفت که برای شوهرش به خواستگاری می‌رفت. کسی به آقا محمد زن نمی‌داد و من نمی‌فهمیدم چرا او باید با داشتن همسری به این نازنینی به دنبال کس دیگری باشد. یکی از دخترهایی که آقا محمد خواستگاریش کرده بود پرسیده بود برای چه بازهم می‌خواهی زن بگیری؟ مگر زن اولت خوب نیست؟ او در جواب گفته بود چرا، خیلی هم خوب است، و من دوست دارم از چیزهای خوب بیشتر داشته باشم، دختر زیرک گفته بود تو نادان هستی که چون زنی به این خوبی نصیبت شده و فکر می‌کنی همه‌ی زنها خوبند. تو قدر زن به این خوبی را نمی‌دانی که دارد با نداری تو می‌سازد، حقت است که یکی از آن زنهایی نصیبت بشود که روزگار را به تو سیاه کند. این حرفها که می‌زد مال سالهای جوانی‌اش بود اما راستش من شک داشتم که همین حالا زن دیگری در جایی منتظر آقامحمد نباشد، یا اینکه این هوس از سرش پریده باشد. چقدر تعصبها و نابرابری‌ها به دین و فرهنگ این مردم نفوذ کرده بود... کاش به جای توجیه کردن درباره‌ی ثوابهای ازدواج مجدد، کمی به اطرافشان نگاه می‌کردند و به وضع زندگی‌شان سر و سامان می‌دادند. تازه این که آقا محمد بود، مدتها به خود ریاضت داده بود و به تفکر پرداخته بود و روشنفکر این منطقه بود. حتی عقایدش را مردم عامی روستا به تمسخر می‌گرفتند.
مراسم عروسی و حنابندان دیشب توی ذهنم بود، و آن زنها و دخترها و سنتها و رفتارها. ازدواجهای سنین پایین که هنوز در روستا رواج دارد، چند همسری، و این زندگی مشکل و مشقت‌بار... اینبار که زهرا خانم در میان حرفهایش به بیماری قلبی‌اش اشاره کرد گفتم انشالله که زود بهبود پیدا می‌کند. آهسته، مانند اینکه یک راز ممنوع را بازگو می‌کند گفت ما زیاد عمر نمی‌کنیم. من لال شدم. چه می‌توانستم بگویم؟ تنها به او گوش دادم که افراد خانواده و فامیلش را نام می‌برد که در دهه‌ی چهل یا پنجاه زندگی‌شان از دنیا رفتند.
چیزی روی سینه‌ام نشسته. زهرا خانم، مهربانیش، سادگیش، و غصه‌اش از ذهنم بیرون نمی‌روند. از روزی که بازگشته‌ام در فکر بودم، که ما داریم چه کار می‌کنیم، و چه کاری خوب است؟ آیا این سنت و اعتقاد و نحوه‌ی زندگی‌ایست که من قرار است مدافعش باشم؟ یا اینکه هدف غایی آن از درک من خارج است؟ و اگر این زندگی را از این آدمها بگیریم چه چیزی داریم که به آنها بدهیم؟ آیا چیزی داریم که بتواند جایگزین آن باشد؟ آنهایی که حرف از اسکان عشایر می‌زنند، چه چیزهایی در اختیار عشایر قرار می‌دهند؟ عشایر اسکان یافته، روستایی شده و کشاورز چه می‌گویند؟ کسی به حرف دل آنها گوش می‌دهد؟ یا اینکه تنها پشت تریبونها از موفقیت طرح اسکان پنج هزار نفر از عشایر فلان جا حرف می‌زنیم، بی‌آنکه بدانیم پیامدهای اجتماعی آن چه بوده؟ یا مثل ما که از تشکّل‌های عشایری و تداوم زندگی سنتی آنها حرف می‌زنیم، آیا حرف دل همه‌ی اقشار را شنیده‌ایم؟ نمی‌دانم چه بگویم. تنها می‌دانم که آقا محمد کار درستی کرده به بچه‌هایش گفته بروند آنطور که خود می‌خواهند زندگی کنند، درس بخوانند، و اگر خواستند به روستا برنگردند. 

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

توضیح

دوستی به من خبر داد که در جلسه امروز انجمن صنفی راهنمایان گردشگری که هر هفته روزهای سه شنبه در باغ موزه‌ی قصر برگزار می‌شود، شخصی از من به عنوان یک سنگسری اصیل و از مشاهیر سنگسر یا مهدی‌شهر اسم برده!! البته با اینکه همه جای ایران سرای من است، لازم دیدم همین جا اعلام کنم که خانواده‌ی من چه از سمت پدر و چه مادر نسبتی با مهدی‌شهر ندارند و اگر از مطالبی که جدیدا در وبلاگم در توصیف مناطقی از استان سمنان منتشر می‌شوند اینطور استنباط شده، حتما ایراد از من بوده که به اندازه‌ی کافی توضیح نداده‌ام که در حال حاضر روی زندگی عشایر استان سمنان در منطقه‌ی خار توران کار و تحقیق می‌کنم. من دو سال پیش برای اولین بار به استان سمنان سفر کرده‌ام و تا بحال مهدی‌شهر یا سنگسر را هم ندیده‌ام، بنابراین نمی‌توانم به عنوان یکی از مشاهیر، ساکنین، منسوبان و حتی عبور کردگان از سنگسر معرفی شوم. امید دارم که هر روز بیشتر دقت کنیم تا صحبتهای جمعی‌مان بر پایه‌ی مستندات باشند نه حدسیات. 
با تشکر.

فرشته ثابتیان. ۲۴ شهریور ۱۳۹۴