۱۳۹۳ دی ۱۲, جمعه

چند قدم آنطرف مرز

این مطلب در تاریخ ۳ می ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

چند قدمی که در اولین شهر مرزی لهستان زدم البته به هیچ وجه نمی‌تواند نماینده‌ی این کشور باشد، تنها تجربه‌ای بود از قدم زدن در جایی در چند قدمی آلمان که یکمرتبه فضا عوض شده بود، آنهم در بعدازظهر یکشنبه که نباید زمان خوبی برای قضاوت باشد. مثل این است که صبح جمعه برویم بازار تهران و بعد بخواهیم بر اساس این تجربه، بازار را تعریف کنیم. اما این شهر زیبا نبود. سووبیتسه قربانی زشت جنگ بود، چه قربانی آنها که با خاک یکسانش کردند و چه روسیه که آنرا با زشتی بازسازی کرد. عکسهای زیادی از شهر قبل از جنگ پیدا نکردم اما این نکته دستگیرم شد که این شهر تا پایان جنگ دوم چهانی در واقع جزو قلمرو آلمان بود و دامفورشتات نام داشت.

پل مرتبط آلمان و لهستان
اولین و زیباترین منظره شهر Słubice
و یکی دوتا خانه‌ی متفاوت

بقیه‌ی شهر اگر تمیز و سالم باشد این شکلی‌ست.

یا این شکلی.

میدان اصلی شهر

در گوشه‌ي میدان
در شهر هیچ کلیسای بزرگ و بازسازی شده‌ای وجود ندارد. اما کلیساهای نوساز همه مملو از جمعیت بودند و فرائض دینی با حرارت دنبال می‌شد.

و ژان پل از پشت پنجره شما را می‌پاید. شاید بدانید که پاپ ژان پل دوم متولد لهستان بود.


یکی از تصاویر قدیمی شهر. از اینجا

و امروز
اما شهر مطمئنا یک حرف برای گفتن داشت و آن طبیعتش بود. بعد از عبور از پل، محوطه‌ی بزرگی در مسیل رودخانه وجود داشت که به یک دشت وسیع و حتی یک مرداب دوست‌داشتنی می‌رسید. صدای پرنده‌ها و قورباغه‌ها اعجاب انگیز بود.


 ارزش دیدن را داشت.


و آلمان در آنطرف رودخانه


۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

فرانکفورت آن در اودر

این مطلب در تاریخ ۲ می ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

فرانکفورت آن در اودر یا به قول خودشان فرانکفورت اودا شرقی‌ترین شهر آلمان است. در همان آخر هفته‌ای که لپتاپ نداشتم به این شهر مرزی آمدم تا آنرا ببینم و یک قدم هم در خاک لهستان بزنم. سفر با قطار از شهر کوتبوس تا این شهر یکساعت و بیست دقیقه طول کشید. مسیر بهاری و زیبا بود. گاهی از کنار مزارع سبز عبور می‌کرد و گاهی از میان جنگل کاج و بلوط می‌گذشت.
آلمان دوتا فرانکفورت دارد. فرانکفورت ماین در جوار رودخانه‌ی ماین و فرانکفورت اودر در کنار رودخانه‌ی اودر، رودخانه‌ای مرزی بین آلمان و لهستان. بناهای مخروبه از اثرات جنگ و البته مهاجرت ساکنین بعد از اتحاد آلمان هنوز در شهر باقی هستند، اما کلیساهایشان و بناهای قدیمی با ابهت مثل ساختمانهای دولتی و موزه‌ها مرمت و دوباره سازی شده‌اند.

اولین تصویری که با خروج از ایستگاه قطار می‌شود دید این یادبود است. راستش هر چه گشتم نام و مشخصاتش را پیدا نکردم.
بعد نوشت: این مطلب از کامنت یکی از دوستان اضافه شد:
يادداشت شما درباره هويت بنای يادبود نزديک ايستگاه قطار، من‌ رو هم کنجکاو کرد برآيند طرح پرسشم در يکی از فروم‌ها رسيدن به لينک زير بود. http://de.wikipedia.org/wiki/Liste_der_Fl%C3%A4chendenkm%C3%A4ler_in_Frankfurt_(Oder)#Wohnbebauung
_Kiliansberg_mit_Eisenbahner-Gefallenen-Denkmal 
اينطور که نوشته‌اند، اين سازه‌ برای گرامی‌داشت اون عده از کارکنان خطوط آهن که در جنگ جهانی اول و درگيری‌های مرزی کشته شدند ساخته شده و سه ستون سازه، نمادی از سه منطقه‌ است که کشته‌شده‌ها در اونجا مشغول به‌کار بودند. ديدن اين يادبودها و تصور کشته‌شده‌ها، صرفنظر از اينکه آغازگر جنگ چه‌کسی بوده متاثرکننده است.


ساختمانهای قدیمی، نیمه ویران و بعضا رها شده قرن پر زد و خورد بیستم را به نمایش می‌گذارند.




اگر تصور کردید تنها در تهران ساختمانها بدون تناسب در کنار هم قرار گرفته‌اند در این عقیده تجدید نظر کنید.
ساختمان قدیمی، کلیسا نیست. یعنی حتما بخش بزرگی از عمرش بوده اما حالا دیگر کلیسا نیست، اداره‌ی پست مرکزی شهر است و ای کاش من یکشنبه را برای دیدن شهر انتخاب نکرده بودم.



جزییات ساختمان زیباست.

درختانی که شاخه‌هایشان به زمین رسیده مرا به وجد می‌آورند.

با صدای زنگ کلیسا به کوچه دعوت شدم.
کلیسای سن مارین با ستونهای بلند که آثار جنگ را بر بدن دارند، و سقف بلندی که بازسازی شده، بدون نیمکت و شمعدان تنها یک مکان توریستی خسته کننده تبدیل شده.


و بازهم وسواس بی‌نظیر آلمانی‌ها در مرمت آثار معماری که شباهت به اصل خود نداشته باشند اما تصوری از آنچه اینجا بود برای بیننده بوجود بیاورند.

یکی از درهای جنبی.

نمای مرکز شهر. مشابه این تصویر را در کدام شهر آلمان نمی‌شود دید؟
 از بازدید از این شهر عکسهای بیشتری از کلیساها و تقارن معماری گوتیک با خود آورده‌ام. اما می‌دانم که از حوصله‌ی این پست خارج است.

آنطرف رودخانه لهستان است.

دلتنگی

این مطلب در تاریخ ۳۰ آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

دلتنگی برایم یک زرد مات کمرنگ است. رنگی که سرم را توی حوله‌ی نرمش قایم کنم تا غصه‌ی چشمهایم را پنهان کند.
 دلتنگی برایم یک نفس عمیق است که فرو می‌رود و جا خوش می‌کند. نمی‌خواهد بالا بیاید. بیرونش که می‌کنم، نصفش باقی می‌ماند توی بدنم.
دلتنگی آن لبخند کوتاه روی لبهاست، که به زحمت خود را تا گوشه لبها می‌رساند. به زحمت.
دلتنگی آن حس سنگینی سر روی گردن است، وقتی شانه‌اش نیست تا تکیه‌گاه باشد.
دلتنگی سرد است. سردی نک انگشتها، وقتی دستش نیست تا لمس کند، نوازش کند، آرام و با اطمینان بفشارد.
دلتنگی عمق رنگ چشمهایش است، وقتی آن نگاه را کم می‌آورم.
دلتنگی‌ام غمگین نیست. ساکت است و دنج، به رنگ زرد مات کمرنگ. اما غمگین نیست.

و خداوند گوگل را آفرید

این مطلب در تاریخ ۲۱ آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

لپتاپم تقریبا مرد، اما دوباره زنده شد. اول اینکه این فرایند مرده و زنده شدن در طول طولانی‌ترین تعطیلات آلمان یعنی عید پاک پیش آمد. بنابراین وقتی در عصر پنج شنبه سیستم عامل را رویش نصب می‌کردم در نیمه شب به کما رفت و دیگر روشن نشد که نشد. . جمعه همه جا تعطیل بود، و این همه جا به معنای کامل کلمه، همه جا بود. شنبه گذاشتمش زیر بغل و رفتم برلین. فروشگاه اپل برلین به شدت شلوغ بود و مسئولین گفتند برای جمعه‌ی آینده وقت بگیر چون تا آنموقع وقت خالی نداریم. هر چقدر هم که گفتم بابا من از یک شهر دیگر دارم می‌آیم و این هفته ارائه دارم، لااقل ببینید امیدی هست یا نه گوششان بدهکار نبود که نبود. دست از پا درازتر وقتم را به قطار سواری گذراندم تا خسته به خانه برسم. البته در این طولانی ترین تعطیلات آلمان، کارکنان تعمیرات خطوط ریل آهن به شدت مشغول بودند بنابراین برای رفت و برگشت به برلین باید چند ساعتی وقت اضافه برای سوار و پیاده شدن قطار و معطلی در ایستگاهها می‌گذاشتم. 
تعمیرات برلین انگار پایان پذیر نیست. آلمانی‌ها هم بدون هیچ عصبانیت و اعتراضی با این روند تعمیرات همیشگی می‌سازند. به قول مولود هیچ بعید نیست در زمان جنگ هم آلمانی‌ها همین رویه را در برخورد با مشکلات (از جمله انتظار برای رسیدن به کوره‌های آدم سوزی) داشته‌اند و ساکت و صبور منتظر بودند که آنها که مسئولند، به کارهایشان برسند.

اما لپتاپ. همچنان در همان وضعیت بود و گشتن روی فضای وب هم دردی از من دوا نمی‌کرد چون هیچکدام از سفارشات که در وبسایتهای مختلف نوشته شده بود روی آن کارساز نبود. اما یکی از سرچ‌های گوگل به گفتمانی رسید که فرد راهنما پیشنهاد کرده بود به جای نگه داشتن کامند آر در هنگام بوت شدن، دکمه‌ی آپشن را نگه داریم و این فقره روی لپتاپ کار کرد! با خوشحالی فراوان سیستم عامل او اس را دوباره راه اندازی و نصب کرده به جان آن کامنت گذار دعاها کردم.

 در طول دو روز گذشته، در کنار درس خواندن، به ساختمان اصلی دانشگاه می‌آمدم تا از اینترنت استفاده کنم و آپدیتهای لازم را انجام بدهم که ماشالله هر کدام یکساعتی طول می‌کشید. بعد دانلود نرم‌افزارها و انجام کارهای دیگر که حسابی وقتم را می‌گرفت و مرا بین خانه و دانشگاه سرگردان کرده بود. اما باید شکرگزار باشم چون لپتاپ زنده شده و با کمی تلاش از روز اولش هم بهتر خواهد شد.
************************************
درد دلهای سیبانه
این مطلب در تاریخ ۲۴ آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

در ادامه‌ی سریال لپتاپ نیمه‌جان، سیستم را به آخرین ورژن یعنی او اس اکس ماوریک آپگرید کردم. ای مک دارها!!! نکنید!!! هر چیزی آخرین مدلش بهترین نیست!!!! چنین اشتباهی نکنید!!! حالا می‌گویم چرا!

اول اینکه فقط اجناس بنجل را مفت روی پیخشوان فروشگاه سیب گذاشته‌اند وگرنه خودتان که اپل را بهتر از من می‌شناسید، حتی یک قران از قیمت لپتاپهایش کم نکرده که نکرده. دوم اینکه احساس می‌کنم این قر و فر و اداهای جدیدی که به این ورژن اضافه شده، بیشتر شبیه آی پدش کرده تا اینکه بخواهد کاری از پیش ببرد. ولله اگر آی پد می‌خواستیم می‌رفتیم می‌خریدیم، دیگر نیاز نبود مک بوک پرو که جدی‌ترین شخصیت در خانواده‌ی سیب‌هاست را لباس آی‌پد بپوشانیم. سوم البته مشکل عوض شدن دستورات میان بر، دکمه‌های داغ و تنظیمات ترک پد و گوشه‌های داغ است که عوض شده و در بسیاری موارد امکان عوض کردنش وجود ندارد، یا باید به دستور جدید خو بگیری یا کلا خاموشش کنی و انگار اصلا آنجا نبوده. اتفاقا همین قسمتش مرا به یاد کار با آی‌پد قرطی و محدود می‌اندازد و عصبانی‌ام می‌کند. 

چهارم اضافه شدن نوتیفیکیشن است که آن گوشه‌ی بالا سمت راست راه انداخته و مثل آی‌پد می‌آید همه‌ی کارهای خوبی که انجام داده گزارش می‌دهد تا رویش دست بکشی بگویی آفرین! و توپ را دوباره پرت کنی که برود بگیرد. آه، نه ببخشید، آن سگ بود، ولی عملکرد این ماوریک هم کم از سگهایی که با سرعت می‌دوند و توپ را می‌آورند تا به سرشان دست بکشی نیست. کسانی که من را می‌شناسند می‌دانند من آدم گربه دوستی هستم نه سگ‌دوست. چون گربه‌ها برای خودشان زندگی می‌کنند و من برای خودم. گاهی دلمان برای همدیگر تنگ می‌شود و معاشرت می‌کنیم، اما مطمئنا مثل سگها نیستند که دائم بازی و توجه بخواهند و پشت در اتاق سر و صدا کنند که ای صاحب، بیا دلم برایت تنگ شده، یا بیا ببین برایت توپ آوردم!! نه، نمی‌شود! از وجود سگی که از من انتظار دارد عصبی می‌شوم، پس نمی‌توانم اخلاق سگی و وفادار لپتاپ را تحمل کنم! بعد فکر می‌کنید با گزینه‌ای به نام پریفرنسز آشنا نیستم؟ تمام موارد نوتیفیکیشن را خاموش کردم اما باز هم وقتی دارم جدی کار انجام می‌دهم می‌آید یاد آوری می‌کند که فلان آهنگ شروع شد یا فلان شخص از اسکایپ لاگ اوت کرد. اینموقع دلم می‌خواهد توپ را به دورترین جا پرت کنم تا دیگر این سگ خوب وفادار را نبینم!!!!

پنجم این اخلاق جدید ماوریک است که مرا یاد آلمانی‌ها می‌اندازد: فلان اپلیکیشن را از فروشگاه سیب نگرفتی پس باز کردنش خطرناک است! و اجازه‌ی باز کردن به تو نمی‌دهد! عنایت بفرمایید، من رفته‌ام اتاق کوردینیتور که یک نامه از او بگیرم، او از من خواسته یک پاور پوینت سریع درست کنم و راجع به پروژه‌ام برای دانشجوهای سال پایین‌تر توضیح بدهم، و گفته یادش رفته بود به من خبر بدهد و پاورپوینت را برای همین امروز و در واقع یکساعت دیگر می‌خواهد. من هم قبول کرده‌ام. بعد رفته‌ام برنامه‌ی اپن آفیس را دانلود کرده‌ام که یک سری اسلاید ردیف کنم و بروم سر کلاس، آنوقت آقای ماوریک بدون اینکه سرش را بلند کند و به من نگاه کند می‌گوید داس گت نیشت. نمی‌شود؟ یعنی چی که نمی‌شود؟ بگوید چون از میوه‌فروشی خودمان خرید نکردی نباید این پرتقال را بخوری. برایت خوب نیست. میزان ویتامین و آهن و سایر مواردش را اندازه‌گیری نکرده‌ایم. بعد من بگویم بابا! قبلا استفاده کردم! مشکل نداشته! بالاخره بروم توی تنظیمات سیستم و این نگهبان جدید را موقتی از جایش بلند کنم تا بتوانم پرتقال را بیاورم خانه. خب بله، همه‌ی این کارها امکان پذیر است، اما وقتی آقای ماوریک تمام دیوارها را رنگ و کاغذ دیواری جدید زده و جای پنجره‌ها و درها و قفلها را عوض کرده و تازه دلش می‌خواهد تشویقش هم بکنی، این عوض کردن تنظیمات وقت می‌برد. نصف آن یکساعت را باید با ماوریک سر و کله بزنی که پرتقال را بیاوری خانه، نصف دیگرش را باید در خانه گیج بزنی چون ماوریک جای وسایل خانه را هم عوض کرده و دست دراز می‌کنی چاقو برداری، خمیردندان به دستت می‌دهد. شما باشید عصبانی نمی‌شوید از این جابجایی بی‌مورد؟ آقا اصلا کی خواست دکور عوض کند؟ در کارگاه نجاری نجار باید چشم بسته دست دراز کند اره و چکش بیاید دستش، آنوقت شما بیایید یک طراح داخلی بیاورید که داخل کارگاه را خوشگل کند تا مثلا جلب مشتری کند. نمی‌شود بابا! جلب مشتری مال ویترین مغازه و آی‌پد و این حرفهاست. نه برای کارگاه نجاری و مک بوک پرو!

ششمین نکته‌ای که با آن مواجه شدم دیگر آخر عجایب بود. دیروز سگ آقای ماوریک آمد و در حال دم‌تکانی اعلام کرد برای فلان مطلب آپدیت آمده و باید ریستارت کنی. روی سرش دست کشیدم گفتم باشد. بعدا. یکهو متوجه شدم این سگ آقای ماوریک نیست، بلکه آقای ببخشید در مجموعه‌ی کلاه قرمزی نود وسه است که با سینی ایستاده و می‌پرسد بعدا یادآوری کنم یا ریستارت کنم؟ یکساعت دیگر یادآوری کنم یا دو ساعت دیگر یا فردا؟ با یخ بیاورم یا بدون یخ؟ آخ ببخشید، این دیالوگ آخر مال ببخشید بود. ولی امروز که ببخشید سینی به دست آمد گفت دیروز پرسیده بودم ریستارت کنم گفتی فردا الان آمدم یادآوری کنم که الان ریستارت کنم یا بعدا؟ بعدا ریستارت کنم یا یادآوری کنم؟ و الخ... اما امروز به این فکر افتادم یک جستجوی گوگلی کنم ببینم نکند اپل بعد از مرگ استیو جابز رفته مغز متفکر مایکروسافت را دزدید آورده که دارد همان سیستم سئوالهای بی‌پایان را تکرار می‌کند؟ این پنج سال که با این دستگاه مراوده داشتم، لپتاپم مثل یک گربه‌ی آرام و خانگی بود. می‌گفت آپدیت آمده، می‌گفتم بعدا، می‌گفت باشد، می‌رفت یک گوشه‌ی مبل می‌خوابید. وقتی می‌خواستم بروم می‌گفت آپدیت. می‌گفتم مرسی که یادآوری کردی. او هم سرش را روی مبل می‌گذاشت و می‌خوابید و ما با صلح و صفا با همدیگر زندگی می‌کردیم.

فردا بروم برلین، لپتاپ را تحویل کارشناسها بدهم بگویم تو را به خدا من را از این ماوریک طلاق بدهید! نخواستم! من به همان گربه‌ی آرام خودم راضی‌ام، به من برش گردانید.
*******************************
چگونه داستان کمدی آقای ماوریک تبدیل به تراژدی شد!
این مطلب در تاریخ ۲۹ آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.

برای طلاق دادن ماوریک از لپتاپ به سیب فروشی رفتم. کارشناس اول گفت این که غصه ندارد، بیا، ظرف یک ثانیه از روی سیستم پاکش می‌کنیم و ظرف ده دقیقه همان گربه‌ی برفی خودت را روی سیستم می‌ریزیم. قبلش هم برای داغ شدن بیش از حد لپتاپ یک بررسی سخت افزاری می‌کنیم که ببینیم سیستم ایرادی نداشته باشد. در طول انجام این مراحل کارشناس اولی ساعت کارش تمام شد، خداحافظی کرد و مرا به کارشناس دومی سپرد.

وقتی پلنگ برفی را روی سیستم ریختیم و ماشین زمان را هم راه انداختیم، همه چیز به خوبی پیش رفت، تا اینکه سیستم از من رمز عبور خواست، و رمز عبور مرا قبول نکرد. کارشناس دومی گفت عیب ندارد. یک رمز جدید برای سیستم تعریف می‌کنیم. آمد سیستم را ریستارت کند که برق از لپتاپ پرید. پرسید این همیشه اینطور می‌شود؟ گفتم نه! هر کاری کردیم دستگاه روشن نشد که نشد. پرسید نتیجه‌ی هارد-ور چک چه بود. گفتم هیچ، تنها باتری کهنه شده باید عوضش کرد ولی هنوز هفتاد درصد انرژی ذخیره می‌کند. گفت شاید باتری‌اش ایراد داشته باشد. گفتم اما تا بحال که همچین مشکلی نداشته. گفت می‌برم پشت بازش می‌کنم ببینم باتری‌اش چه شده. من هم دلشوره داشتم، حالا انگار نه انگار لپتاپ پنج سال از عمرش می‌گذرد.

رفت و دقایقی بعد با لپتاپ روشن برگشت. گفت احتمالا چیزی توی لپتاپ اتصالی کرده بود. منهم غصه می‌خوردم که چرا اینطور شده. رمز عبور را عوض کردیم اما سیستم بازهم آنرا نمی‌شناخت و به صفحه‌ی ورود برمی‌گشت. یکبار دیگر ریستارت کرد و دوباره برق از لپتاپ پرید. اینبار برق از کله‌ی منهم پرید. گفتم لپتاپم را چه کار کردید؟ این که سالم بود! کارشناس دوم گفت من نمی‌دانم چه مشکلی پیش آمده اما باید بگذاری اینجا بماند، بازش کنیم ببینیم چه‌اش شده. گفتم یعنی چی بماند؟ من اصلا برلین زندگی نمی‌کنم. نمی‌توانم هر روز بیایم برلین. گفت خب پس بگذار اینجا دو ساعت باشد بازش کنیم ببینیم چه شده. ممکن است ایراد از هاردش باشد.

القصه، دو ساعت شد سه ساعت، و کارشناس دوم تلفن زد و گفت هنوز مطمئن نیست مشکل اصلی لپتاپ چیست اما به احتمال زیاد هارد یا کابل یا هر دو باید عوض شوند. گفتم یعنی چه؟ آخر من برای یک مشکل نرم‌افزاری کوچک آمدم سیب فروشی شما، حالا میگویید که هارد باید عوض شود؟ خرجش چه؟ گفت یک چیزی حدود صد و نود یورو حداقل چیزی‌ست که باید در نظر داشته باشی. دادم درآمد! گفتم دارم می‌آیم آنجا! و مثل گلوله‌ی آتش خودم را رساندم به فروشگاه اپل. کارشناس دوم کارشناس سومی که انگلیسی‌اش بهتر بود آورده بود تا برایم توضیح دهد. منهم زیر بار نمی‌رفتم چون اگر لپتاپ مشکل بزرگی داشت باید در بررسی سخت افزاری نشانه‌ای از آن پیدا می‌شد. آنها هم سعی داشتند به من حالی کنند که بررسی سخت افزاری خیلی ابتدایی‌ست و این مشکلها را نشان نمی‌دهد. می‌خواستند من قبول کنم که سوختن هارد مشکل کوچکی‌ست. کارشناس سوم گفت باشد. بگذار با رییس قسمت صحبت کنیم به نتیجه‌ای برسیم که هم برای تو خوب باشد هم برای ما.

آن چند دقیقه قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. بالاخره کارشناس دوم و سوم آمدند سراغ من. گفتند برای تعویض قطعات و حق سرویس آن نباید پولی بدهم. اما آنها متاسفانه قادر نیستند لپتاپ را برایم پست کنند. گفتم ایراد ندارد! شما فقط خبر بدهید که درست شده خودم می‌آیم می‌برمش! به توافق رسیدیم و من صفحه‌ی قرارداد را امضا کردم و با یک کوه غصه آمدم خانه. غصه‌ام بابت زمان طولانی تعمیر بود، یکهفته نداشتن کامپیوتر برابر بود با یکهفته عقب ماندن از کارهای دانشگاه، نداشتن پخش موسیقی و دور بودن از دنیا. اما امروز وقتی خبر رسید که لپتاپ حاضر است، تا برلین را پرواز کردم! لپتاپ را تحویل گرفتم و با کمی مشکل، فایلهای صوتی و تصویری روی ماشین زمان را زنده کردم. بعد هم با دیدن صورتحساب چهارصد و پنجاه یورویی که تبدیل به چهار یورو و پنج سنت شده بود به این فکر کردم که در این وانفسا چطور میخواستم نزدیک به پانصد یورو پول تعمیر لپتاپ بدهم و چه خطر بزرگی از بیخ گوشم گذشت. دیروز رفتم صرافی، میگفت هر دلار امریکا را شصت و شش سنت یورو می‌خرد. این پایین‌ترین قیمتی‌ست که از دلار بخاطر دارم. 

خب. پر حرفی کافیست. میخواهم مدتی را به عکس گرفتن و عکس گذاشتن اختصاص بدهم و از سفرهای کوتاه یک‌روزه به شهرهای کوچک اطراف بنویسم.

از درد پا تا پای درد

این مطلب در تاریخ ۱۷ آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.


با خودم می‌گویم می‌روم سفر، می‌روم سفر، بعد از اینکه بتوانم یک دکتر ارتوپد ببینم می‌روم. پای چپم خیلی دارد اذیت می‌کند. سه چهارسالی‌ست که اذیت می‌کند اما حالا دیگر اذیتش همه روزه شده. اول از درد شدید زیر پنجه شروع شد. از کار که برمی‌گشتم درد می‌کرد. صبح که از تخت پایین می‌آمدم انگار روی تخته سنگ تیزی پا گذاشته‌ام، بعد مدل راه رفتنم کمی عوض شد تا درد کمتر شود، و نتیجه این شد که درد به زیر پاشنه هم منتقل شد. سولماز می‌گوید همین طوری‌ست. آنقدر کج کج راه می‌رویم که بزند به زانو و کمرمان. آدمی که همه‌ی زندگی‌اش به پیاده روی می‌گذرد، اگر نتواند راه برود پس چه کار کند؟
ایران که بودم رفتم بیمارستان شریعتی. انترن بداخلاق گفت باید کفش پاشنه بلند بپوشی، و نرمش کنی. وقتی گفتم نمی‌توانم کفش پاشنه بلند بپوشم با تمسخر گفت همه دلشان می‌خواهد کفش پاشنه بلند بپوشند! حالا تو ناز می‌کنی؟ آنقدر رفتارش بد بود که ترجیح دادم دیگر سراغ هیچ دکتری نروم. یک کفش و یک پوتین طبی خریدم. یکی پاشنه کوتاه و یکی پاشنه دار. هر کفش جدیدی می‌پوشم فقط چند ساعت اول خوب است. بعد درد به یک شکل دیگر برمی‌گردد. همین فکر کردن به درد و خانه‌نشین شدن عصبی‌ام می‌کند توی ذهنم این درد کوچک، که تنها محدود به کف پای چپم است، دارد بزرگ می‌شود. دارد زانوهایم را آزار می‌دهد. دارد کمرم را آزار می‌دهد. این پنج طبقه بالا و پایین رفتن از پله‌ها برایم تبدیل به یک معضل شده. فلج شده‌ام، توی خانه مانده‌ام، با کسی معاشرت نمی‌کنم و در تنهایی خودم آنهم بی‌اینترنت آه می‌کشم! گفتم که، اینها همه‌اش توی ذهنم است. باورتان نشود. با همین پای پر درد هم دارم ساعتها راه می‌روم. اگرچه امروز به این نتیجه رسیدم که واقعا فکر خوبی نیست. شده‌ام مثل ماشینی که پیچ و مهره‌اش توی هم گیر کرده‌اند، اما صاحبش بدون حتی یک روغن‌کاری اصرار به ادامه‌ی کار ماشین دارد.
منتظرم ببینم این دکترها که تماس گرفتم کدامشان انگلیسی صحبت می‌کنند و چند ماه دیگر قرار است وقت ویزیت بدهند. اما باید این آخر هفته را خانه نشین باشم. دیگر پله‌ها را بالا و پایین نکنم. توی اتاقم بنشینم، پایم را دراز کنم و برای ارائه‌ی هفته‌ی آینده آماده شوم. امروز در کلاس دگرگونی اجتماعی (درباره‌ی انقلاب صنعتی در اروپا، نظام سرمایه داری و جهانی‌سازی) جو گیر شدم و وقتی استاد داشت فهرست ارائه‌ها را برای سه ماه آینده می‌خواند برای اولین ارائه داوطلب شدم. فکر کردم بهتر است همین هفته‌های اولش کلکش تمام شود و با خیال راحت به بقیه‌ی کلاسها برسم. شاید واقعا پا دردم هم بهتر شود.

بعد نوشت: 
این مشکل پا درد بالاخره با پیدا کردن یک پزشک مجرب در شهر برلین حل شد. آقای دکتر با معاینه و عکس و سونوگرافی از وجود خار پاشنه اطمینان پیدا کرد، بعد سفارش کرد که کفش پاشنه دار بپوشم، از کفی طبی مخصوص (که هر کدام صد و پنجاه یورو آب می‌خورد) استفاده کنم، نرمشهای فیزیوتراپی مخصوص کف پا انجام دهم، آمپول مخصوص به پاشنه‌ی پایم بزند، از روش درمان جدیدی به نام شاک ویو استفاده کنم که ظاهرا فوتبالیستها را با آن درمان می‌کنند، و نهایتا اگر همه‌ی اینها رفع نشد تنها راه باقی‌مانده عمل جراحی‌ست. همان روز موافقت کردم که آمپول را تزریق کند. گفت خیلی درد دارد. با یک چیزی شبیه به آچار چرخ که به یک کپسول وصل بود پایم را یخ زد تا درد را کمتر احساس کنم. وقتی سوزن سرنگ را توی پاشنه‌ام فرو کرد قیافه‌ی خودش هم توی هم رفت، گفت می‌دانم خیلی درد دارد. واقعا هم دردش زیاد بود. دو سه روز اول نمی‌دانستم درد پایم بخاطر مشکل قبلی‌ست یا بخاطر تزریق، اما کم‌کم مشخص شد که تزریق کارساز بوده و درد پایم یکمرتبه کم شد. حالا با همان کفش پاشنه دار و کفی‌های طبی و نرمشها می‌توانم راه بروم، البته پیاده‌روی‌های طولانی اذیتم می‌کند و حق انتخاب زیادی برای کفش خریدن ندارم. اما از وضعیت نیمه‌فلج بودن درآمده‌ام. برای پایان ناخوش قصه این را هم اضافه کنم که شرکت بیمه حاضر به پرداخت هزینه‌ها نشد و همه‌اش از جیب مبارک خودم رفت. 

تجربه‌ی یک فضای عمومی

این مطلب در تاریخ پانزدهم آپریل ۲۰۱۴ در وبلاگ دیگرم، قابهای روزانه، منتشر شده بود.






Die Universitätsbibliothek der Humboldt-Universität zu Berlin
 کتابخانه‌ی دانشگاه هامبولت (هامبولد؟ هامبولدت؟ آدم می‌ماند چطور باید تلفظش کند)
 برلین

شما را نمی‌دانم ولی این فضا به من حس دوگانه‌ای می‌دهد. ورود به فضای مطالعه با سقف شیشه‌ای و پرنور، آنهم با آنهمه جوان دانشجو که در طبقات مختلف نشسته‌اند، و صدا از کسی در نمی‌آید، یک حالت شعف انگیز به من داد. کمی که گذشت، آن حس شور و شوق جایش را به فضایی خالی در ذهنم داد. فضای کتابخانه برایم به فضای یک زندان پست‌مدرن تغییر شکل داد و خطوط کم‌کم عصبی‌ام کردند. منظره‌ی بیرون از پنجره‌ها مناظری صرفا شهری و پر از خطوط مستقیم بودند و به هیچ فضای سبزی باز نمی‌شدند، در حالی که برلین شهر سرسبزی‌ست. از این که برای فرار از این خطوط موازی، به فضای بازی نگاه می‌کردم که درب و پنجره و ریل قطار و چارچوب جلوی چشمم می‌آمد راضی نبودم. این خطوط بی‌پایان شاید همان جنبه از کشور آلمان است که آزارم می‌دهد. اما خوشبختانه آلمان همه‌اش خط‌کشی نیست.

عکسهایی که در آن وبلاگ دیگر گذاشته بودم.

قابهای روزانه وبلاگ دیگری بود که برای مدتی راه اندازی کرده بودم. اما از آنجا که فیلتر کردن هاست خارجی مستحب بلکه واجب است، آن وبلاگ هم فیلتر شد، مثل همین چمدانک بینوای ما که در پشت سنگر فیلتر گیر افتاده. گاهی وقتی در هنگام معرفی این گوشه از دلم به کسی گوشزد می‌کنم که فیلتر شده نگاه طرف عوض می‌شود. کاملا بستگی به پیش‌زمینه‌ی ذهنی‌اش از فیلتر دارد که این نگاه عاقل اندر سفیه باشد یا نگاهی تجلیل آمیز! به هر حال، چمدانک وبلاگ ساده‌ای‌ست. حرفهای دردسر ساز نمی‌زند، خیلی وقت است اصلا حرف نمی‌زند. فعلا می‌خواهد عکسهای قابهای روزانه را بیاورد اینجا تلنبار کند. بعد هم تعدادی از نوشته‌های قدیم را، که درب آن یکی دکان را ببندد به سلامتی.



ساعتهای آخر قبل از پرواز به سمت برلین بود که دوست جان با دوجعبه شیرینی رسید. گفت نمی‌شود بدون مزه‌ی ایران بروی. حالا بگذریم از این هفت هشت ماه که مزه‌ی ایران حسابی زیر دندانم آمده بود و داشتم غصه‌ی خوراکیهای آلمان را می‌خوردم. اما آخر کدام آدم عاقلی با قد و قواره‌ی من، دست تنها، با سی و هشت کیلو بار و چند پالتو و بارانی و پلاستیک خرید (که جزو بار حساب نشوند)، جعبه‌ی شیرینی نخودچی می‌گذارد زیر بغل و می‌رود فرودگاه؟ مثل آدمیزاد هم که سرمان را پایین نمی‌اندازیم تاکسی بگیریم خیلی شیک و متشخص ببردمان تا دم درب خانه. عوضش قطار و اتوبوس سواری داریم و جابجایی تمام این بار و بندیل، به اضافه‌ی جعبه‌ی شیرینی نخودچی. جایتان خالی. خوش گذشت. بعد از بیست و یک ساعت در راه بودن، با احتساب تاخیر در ایران و توقف در ترکیه و عوض کردن دو قطار در خاک آلمان، با افتخار اعلام می‌کنم که از این چالش عظیم سربلند بیرون آمده و شیرینی‌های نخودچی را بدون حتی یک تلفات تا خانه رساندم. تنها معضل البته پاک شدن پودر پسته از روی شیرینی‌ها و جمع شدنشان کف جعبه بود که می‌شود درباره‌ی آن اغماض کرد. و البته از همین تریبون حریفان را به مبارزه می‌طلبم و چه بسا مامورین فرودگاه امام در حیرت فرو بروند که چرا یکمرتبه همه‌ی مسافرین هوس شیرینی نخودچی کرده‌اند. شیرین کام باشید. 03/04/2014

دروازه تهران در شهر قزوین
 این بنا در دوره‌ی قاجار در خارج از شهر قزوین بنا شده و در دوره‌ی پهلوی دوم مرمت شد. بنایی که در میدان قزوین شهر تهران قرار دارد، در واقع نه شبیه‌سازی این بنا، بلکه شبیه سازی شده از بنای دروازه‌ی قزوین است که در سال ۱۳۰۹ به دستور شهردار وقت تهران تخریب شد. 04/04/2014

بهره برداری حتی از آسمان خاکستری اینجا برلین است. شهری با آسمانی خاکستری. اما فکر نکنید از آسمان خاکستری نمی‌شود بهره‌برداری کرد. شرکت برق بابت نصب این پنل‌های خورشیدی روی پشت بام منازل، مبلغی بابت اجاره به صاحبان آنها می‌پردازد. من را یاد «از آب کره گرفتن» می‌اندازد. 5/4/2014

کمی رنگ برای روزهای خاکستری این خانم زیبا فرزندخوانده‌ی اوکراینی من در این چند ماه اقامت آلمان است. 10/4/2014

چیزهایی که چشمها نمی‌بینند یا چشمهایی که چیزها را نمی‌بینند.
قطعه‌هایی از دیوار برلین در محوطه‌ی کتابخانه‌ی دانشگاه ما. اگر مولود نشانم نمی‌داد که ندیده از دنیا می‌رفتم!  13/4/2014 

از یک زاویه‌ی دیگر
منظره تکه‌های دیوار برلین در محوطه دانشگاه، از پنجره‌ی کتابخانه   17/4/2014

بعد از ظهر با خانم دکتر
آبنباتهایی که مشاهده می‌کنید هم بسیار خوشگلند و هم بسیار خوش‌طعم.   17/4/2014

سفر زمان   30/4/2014

حلقه‌ی برلین 30/4/2014

کتبوس از نگاهی تازه   30/4/2014

مرکز قدیمی شهر کتبوس.
راست نبودن خطوط در لنز واید را دوست دارم. نظم آلمانی را به تمسخر می‌گیرد.  30/4/2014

می‌شود گفت در بهشت زندگی می‌کنیم.
اگر ملاک تنها چند عکس باشد.   30/4/2014

برلین، الکزاندر پلاتز   15/5/2014

برلین، اوبرباوم بروکه   15/5/2014

بهتر از این نمی‌توانم برلین را توصیف کنم!   17/5/2014

تنها در چند ثانیه
ابرهای سیاه به سرعت می‌دوند توی آسمان. برق می‌زند. پی‌در‌پی. جوانهایی که توی محوطه پیک نیک گرفته بودند سر و صدا می‌کنند. چندتایشان نمی‌توانند از زیر رگبار فرار کنند. صدای رگبار در لحظه‌ای بلند و چند ثانیه بعد فروکش می‌کند، آسمان هنوز برق می‌زند و انگار شکم درد داشته باشد می‌غرّد. دیگر صدای گیتار نمی‌آید.   9/5/2014

چون دلارامش...
9/6/2014