۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

درد دلها را نباید عمومی کرد.

واقعیت بزرگی‌ست که من امریکا را دوست ندارم، و تقریبا هر روزی که بیرون از آن سرزمین هستم به خودم یادآوری می‌کنم که از این اتفاق خوشحالم. این حرف معنی‌اش این نیست که امریکا کشور به درد نخوری باشد، یا کسانی که آنجا را برای زندگی انتخاب کرده‌اند اشتباه کرده‌اند یا هر چیز دیگر. مسئله برمی‌گردد به سلیقه و ارزشهای شخصی هر کس. ارزشهای من، فضایی خارج از امریکا را می‌پسندد و این مسئله که موقعیتش را دارم تا محل زندگی‌ام را تعیین کنم خودش برمی‌گردد به امکانی که همین امریکا به من داد و آن گذرنامه‌ی جهان‌گشایش.

اما واقعیت دیگری هم هست، و آن‌هم این است که من، بدون تعصب یا خودشیفتگی، احساس تعلق و عشق شدیدی نسبت به ایران دارم. همین ایران که دوازده سال پیش ترکش کردم و با خودم گفتم دیگر به آن برنمی‌گردم. همین ایران که این‌روزها جز اعتراض و شکایت چیزی از آن بیرون نمی‌آید. همین ایران که در وبلاگ بی‌بی‌سی، منفورترین کشور جهان شده. این احساس تعلق دوباره هم برمی‌گردد به همان سلایق و ارزشها، و همان امریکا که به من کمک کرد تا خودم را و ایرانی که از آن گریزان بودم را باز بشناسم و باز عاشقش بشوم. به نظرم دوازده سال زندگی در خارج از ایران آنقدر چیزها به من آموخت که دوباره برای حضور در ایران آماده شوم. به من آموخت که با نگاه تازه‌ای همه چیز را ببینم، و مشکلاتش را به درستی پاسخ بگویم. 

این سفر اخیر که به ایران داشتم، دروازه‌ی جدیدی را در زندگی برایم گشود. از بودن در کنار آدمهایی که تا این سفر نمی‌شناختم احساس آرامش و رضایت خاطر کردم. از سفر رفتن، مهمان غریبه‌ها بودن و اعتماد کردن به مردم زیباترین نتیجه را گرفتم. حتی آخرین کسی که با اتومبیل شهرداری ما را تا مقصدمان رساند، برایم نشانه‌ی این بود که هنوز این مردم همدیگر را در خیابان می‌بینند و هنوز به همدیگر کمک می‌کنند. خوشحالم که در این سفر از تهران دور بودم. تهران، خانه بود، اما برای شناختن ایران باید از آن بیرون می‌رفتم. باید می‌رفتم و در لب جاده‌ها و در کوره‌راهها به امید توقف راننده‌ای در حال گذر می‌ایستادم تا درک می‌کردم، مردم سرزمینم هنوز بدون چشمداشت به هموطن خود کمک می‌کنند. کسانی که حتی مسیر حرکت خود را عوض می‌کردند تا ما را به مقصدمان برسانند کم نبودند. برای شناختن ایران باید می‌رفتم و در خانه‌ای در حال مرمت ساکن می‌شدم که کارگرهایش یاالله گویان از جلوی اتاقم عبور می‌کردند تا خاطر من از حضور بی‌خبرشان مکدر نشود. باید می‌رفتم و کوله‌پشتی و همه‌ی داراییم را به چند جوان غریبه در حال کشیدن قلیان می‌سپردم و پا به آبهای جنوب ایران می‌زدم تا اعتماد را دوباره تجربه کنم. باید می‌رفتم و اعتماد می‌کردم و جواب این اعتماد را می‌گرفتم.

امروز نه در ایرانم و نه در امریکا. اما می‌توانم بگویم کجا خانه است. کجا آشناست. کجا حرفهایش، صداهایش، هوایش، عشقش و همه چیزش آشناست. اگر کسی از ایران متنفر شده، من او را درک می‌کنم، اگر کسی از ایران ناامید شده، درکش می‌کنم، اگر کسی می‌خواهد از آنجا بگریزد، نمی‌خواهد برگردد، و می‌خواهد در کشوری دیگر آرامش پیدا کند، من کاملا حرفش را می‌فهمم، چون دوازده سال پیش در همین وضعیت بودم. اما به جرات می‌گویم که امروز می‌دانم خانه‌ام کجاست و برایم اهمیتی ندارد که دیگران چه قضاوت کنند. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

عید پاک

دیروز به دعوت آندرا، دوست رومانیایی‌ام به مهمانی عید پاک رومانیایی رفتم. قرار بود دوستانش هر کدام غذایی یا دسری درست کنند و بیاورند، من هم صبح شله زرد درست کردم و به همراه ظرف شله زرد گرم سوار قطار و راهی برلین شدم.
دوستان آندرا آدمهای دلنشینی بودند. اگرچه در میان حرفهایشان یکمرتبه هیجان‌زده می‌شدند و شروع به رومانیایی حرف زدن می‌کردند اما اوقاتمان به خوشی گذشت. خانه‌ی جدید آندرا خانه‌ای قدیمی با سقف بلند بود و ما در آشپزخانه‌ی بزرگ که مجهز به میز و نیمکت چوبی و قفسه‌های فراوان پر از ادویه و چای و کابینتهای قدیمی پر از بشقابهای جوراجور بود نشستیم و با امتحان کردن غذاهای مختلف از هر دری سخن گفتیم. البته محور صحبتها به تفاوت ایرانی‌ها، رومانیایی‌ها و آلمانی‌ها (که نماینده‌ای به نام توبیاس در جمع داشتند) می‌پرداخت. نتیجه‌ی اساسی مباحثات هم این بود که رومانیایی‌ها بیشتر شبیه به ما هستند تا شبیه به آلمانی‌ها. از بی‌نظمی و بی‌قانونی‌شان گرفته تا نشستن و از وضعیت دولت شکایت کردنشان.
از مراسم عید پاک هم تنها مراسم تخم‌مرغ شکنی اجرا شد که البته آندرا تخم مرغها را بسیار جالب و با استفاده از پوست پیاز و برگ رنگ آمیزی کرده بود. در مراسم تخم مرغ شکنی دو نفر هر کدام یک تخم مرغ به دست می‌گیرند. آن که تخم مرغ را بالا نگه داشته می‌گوید مسیح برگشته (البته یک جورهایی مثل اینکه بگوید به تو بشارت می‌دهم که مسیح نجات دهنده به زمین بازگشت) و فردی که تخم مرغ را پایین نگه داشته این حرف را تایید می‌کند (تایید می‌کنم که این کلام درست است) و تخم مرغ ها بر سر همدیگر کوبیده می‌شوند تا بشکنند. بعد این کار با ته تخم مرغ تکرار می‌شود. راستش نفهمیدم اگر تخم مرغی از این حادثه جان سالم به در برد مدال افتخاری نصیبش خواهد شد یا نه. به هر حال این هم از رسمهایی‌ست که تنها پیرترها انجام می‌دهند و جوانها تنها برای خوردن به مهمانی عید می‌روند. 
عکس از آندرا 
شله زرد من هم در مقابل کیک سیب و کیک میوه‌ی دوستان حرف زیادی برای گفتن نداشت اما حداقل رسالت تبلیغ برای غذاهای ایرانی را انجام داد، خصوصا تنها آلمانی جمع بسیار از ترکیب زعفران و گلاب در شله زرد خوشش آمده بود و متعجب بود که چرا این دو ماده اینقدر برای آلمانیا ناشناسند. 
پایان این روز با گردش در منطقه‌ی کرویتسر رقم خورد. در خیابانهای قدیمی و پرجمعیت قدم زدیم و مردم نشسته روی صندلی‌های تابستانه‌ی کافه‌ها و رستورانها را تماشا کردیم. در پارک هم جمعیت بزرگی از مردم گوناگون در حال گذراندن بعدازظهر تنبلانه زیر نور آفتاب بودند. دیدن اینهمه تنوع در اندازه‌ی وسیع خیلی دلنشین بود. با خودم فکر کردم قبل از رفتن از آلمان باید مدتی در برلین زندگی کنم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

گشت و گذاری در پتسدام

شهر پتسدام Potsdam، زمانی اقامتگاه پادشاهان پروس و از جمله فردریش دوم بود. در حال حاضر باغهای همین کاخها در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار دارند و باعث معروفیت این شهر شده. پتسدام در جنوب غربی برلین قرار دارد و رفتن به آن با قطار داخل شهری S7 و یا خطوط قطار بین شهری امکان‌پذیر است. 


زنگها برای چه کسی به صدا در می‌آیند

تابلوی یک نان‌پزی

جنبش گوسفند آبی ظاهرا جنبش تازه تاسیس در آلمان و اتحادیه‌ی اروپاست برای تبلیغ و تشویق به برابری انسانها و از گوسفندهای متحدالشکل آبی رنگ که شهر به شهر سفر می‌کنند تشکیل شده.
در پایان هر سفر یک گوسفند پیش شهردار آن شهر می‌ماند و باقی گوسفندها به سفر ادامه می‌دهند. 

ما بعد از تفکر به این نتیجه رسیدیم که پیام جنبش "همه‌مان گوسفند هستیم" باشد. 


در بخش قدیمی شهر
در همین مغازه‌ی خنزر پنزر فروشی تسبیح دور گردنم پاره شد و دانه‌هایش مثل بچه‌ خرگوش‌های بازیگوش به اینطرف و آنطرف جهیدند. صاحب مغازه چپ‌چپ نگاه می‌کرد که من زیر دست و پای مردم و زیر صندلی‌ها دنبال چه چیزی می‌گردم.
گورستان سربازان روس در هنگام اشغال آلمان بعد از جنگ دوم جهانی در Bassinplaz
جوانها برای دور هم جمع شدن و بازی در پارک جمع بودند.
ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و خواب بعدازظهر دل‌انگیزی را تجربه کردیم.
جوانی در حال بازی با توپ ماسه‌ای
یکی از ورودی‌های باغ سان‌سوسی
اینکه چرا این مجسمه به این شکل بود و مجسمه‌ی قرینه‌ی آن پوشش کامل داشت را نفهمیدم

ای ابرها بر سر من ببارید!
نمای جلوی کاخ سان‌سوسی

کاخ سا‌ن‌سوسی
این را اضافه کنم که این ساختمان از بیرون هیچ ابهت خاصی نداشت و حدس می‌زنم به عنوان یک کاخ ییلاقی مورد استفاده قرار می‌گرفت.
فضای داخل کاخ تا قبل از رسیدن ما تعطیل شده بود اما ظاهرا تالار مرمر زیبایی در آن قرار دارد.


از این ساختمانها در آلمان پیدا می‌شود ولی نه به وفور
این بخشی از کلیسای کاتولیک رومی در باغ سان‌سوسی‌ست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

دهکده المپیک برلین

یکشنبه‌ی گذشته به دهکده المپیک شهر برلین رفتیم. برای یکی از پروژه‌هایمان رفتیم که خوب براندازش کنیم، حرفهای راهنما را هم گوش کنیم که البته چون آلمانی بود من جز چهار پنج کلمه از آن نفهمیدم، اما پرداخت هزینه برای راهنما یک فایده‌ی خیلی مهم داشت و آنهم امکان حضور در ساختمانها بود که به طور معمول دربشان قفل است.
مجموعه‌ی ورزشی مذکور که برای بازیهای جنجالی المپیک سال ۱۹۳۶ مورد استفاده قرار گرفته بود و بعد از جنگ به پایگاه نظامی روسها تبدیل شد، در حال حاضر مکان دورافتاده و نیمه‌ویرانی‌ست که آلمانها ظاهرا درباره‌اش احساس تعلق خاصی ندارند و چون کلا از هر چیز که خاطره‌ی هیتلر را زنده کند فراری هستند، وجود این مکان را کاملا نادیده گرفته به آن بی‌اعتنا هستند. دور محوطه‌ی بزرگ، سیم خاردار و یا توری‌های سیمی کشیده شده و تنها راه ورود پرداخت دو یورو در دروازه‌ی اصلی‌ست که اگر کسی بخواهد در تور ساعت ۱۲ یا ۳ بعد از ظهر روز شنبه یا یکشنبه و ساعت ۱۱ روزهای هفته شرکت کند هزینه‌اش پنج یورو می‌شود. از وضعیت رقت‌انگیزی که مجموعه به آن دچار شده می‌شود فهمید خیلی تمایل به نگه‌داشتنش ندارند و در حال حاضر به عنوان آیینه‌ی عبرت از این مکان استفاده می‌کنند.
برای رسیدن به این مکان سوار قطار منطقه‌ای شماره چهار به مقصد Rathenow شدیم که سر هر ساعت از هاپت بانهوف یا ایستگاه مرکزی برلین حرکت می‌کند. تا ایستگاه Elstal حدود بیست و پنج دقیقه راه است و بعد از یک پیاده روی بیست دقیقه‌ای در دهکده‌ی آرام الستال می‌شود ورودی دهکده‌ی المپیک را دید. 
تور از ساختمان مخصوص ورزشهای سالنی شروع می‌شود. آقای راهنما روی ماکت مجموعه که در وسط این سالن قرار دارد سخنرانی طولانی‌ای می‌کند و من چون آلمانی نمی‌فهمم خودم را به عکاسی مشغول می‌کنم. پنج حلقه‌ی المپیک اینجا قرار دارند، همچنین خرک حلقه‌ی زهوار در رفته‌ای که در نور آفتاب می‌درخشد.






شیشه‌های پنجره‌ها دو جورند. یا مات که مربوط به همان سال سی و شش می‌شوند و یا معمولی که مربوط به دوران بازسازی هستند. از وسواس آلمانی‌ها در مخلوط نکردن بافت قدیم و جدید در ساختمانها گفته بودم، یادتان که هست؟ این هم مربوط به همان وسواس عجیب و غریبشان می‌شود. به هر حال تصویر زیبایی‌ست و مرا به خودش مشغول می‌کند.



تماشای بروشورهای المپیک هم جالب است. در حالی که هیتلر هنوز خیالات جنگ‌پرورانه‌اش را آشکار نکرده، علامت اس‌اس روی بیشتر بروشورها به چشم می‌خورد. در عکسهای کتابها هم مردم در زیر پرچم‌های اس‌اس رژه می‌روند و از قدرتی که آلمان به هم زده مغرورند. چه می‌دانستند که بعد چه بلایی سر دنیا خواهند آورد؟




یک نکته‌ی جالب این است که شکل دهکده‌ی المپیک به شکل کشور آلمان طراحی شده بود و ساختمانها هم طوری هوشمندانه طراحی و تنظیم شده بودند که وضعیت جغرافیایی هر منطقه را نشان بدهد. یک ساختمان عدسی شکل هم به عنوان غذاخوری تهیه شده بود که هر ملیت بتواند برای خودش آشپزخانه داشته باشد ولی به جز آشپزها کسی اجازه‌ی ورود به محوطه‌ی داخل عدسی را نداشته. این ساختمان طوری طراحی شده بود که بعدها بتواند به عنوان بیمارستان مورد استفاده قرار بگیرد که البته چنین اتفاقی هم افتاد.

گوشه‌ای داخلی از ساختمان عدسی شکل
سالن غذاخوری ایتالیایی‌ها
تصویری از تیم المپیک ایتالیایی در همان سالن
 ساختمانی هم به نام ساختمان هیندنبرگ وجود دارد که یحتمل با بالن معروف هیندنبرگ مربوط است و از این ساختمان به عنوان مرکز فرهنگی (پخش بازیها توسط رادیو تلوزیون و غیره) استفاده می‌شد. در بالای پلکان ساختمان می‌شود تصویری از سربازان را دید که به دستور هیتلر روی دیوار حکاکی شده‌اند و به قولی اولین بارقه‌های جنگ را می‌شد در این تصویر دید. بعد از جنگ، در پشت همین دیوار، یعنی در واقع دیوار روبروی سن تئاتر تصویری از لنین نقاشی شد که هنوز هم هست.



استخر مجموعه شاید جالب‌ترین قسمت برای من بود. ساختمان استخر بعد از جنگ مورد استفاده بود و پنجره‌های بزرگش یکجور حس خوب به آدم می‌دهد. رنگ دیوارها ریخته و یک کهنگی دلچسبی به ساختمان داده. آدم می‌تواند در طبقه‌ی دوم بایستد و به فضای استخر نگاه کند و سر و صدا و شلپ شلپ آب را تصور کند.




تعداد زیادی از ساختمانهایی که برای اقامت ورزشکاران ساخته شده بود در دوران پس از جنگ ویران شد، چون قانون به مردم اجازه داده بود از مصالح آن برای تعمیرات ساختمان خود استفاده کنند و در واقع کل ساختمان به غارت رفته و تنها پایه‌ای از آنها به جا مانده که عجیب و جالب بود.


تعدادی ساختمان (از نوع بلوکهای پیش‌ساخته‌ی رژیم کمونیستی) در محوطه دیده می‌شوند که مربوط به سال ۱۹۸۸ هستند. جالب است. یکسال قبل از فروپاشی دیوار برلین. و البته این ساختمانهای متروکه جزو ویران‌ترین بناهای مجموعه به شمار می‌روند و در بیست سال گذشته هیچ محبتی ندیده‌اند.
نکته‌ی جالب دیگری درباره‌ی این دوره مسابقات المپیک وجود دارد و آن نسبت ورزشکاران زن و ورزشکاران مرد شرکت‌کننده در بازیهاست. به ازای چهار هزار و اندی ورزشکار مرد، تنها پانصد ورزشکار زن اجازه‌ی ورود به صحنه‌ی رقابتها را داشتند، تازه به این زنها اجازه‌ی تمرین داده نمی‌شد و در عوض تمهیداتی اتخاذ شده بود که آنها را به انجام کارهای دستی مشغول کند، حتی کمپانی سینگر تعداد زیادی چرخ خیاطی در اختیار مجموعه‌ی المپیک قرار داده بود تا خانمها در طول اقامتشان به شغل شریف دوزندگی بپردازند و وظایف خطیر خانه‌داری یادشان نرود!
یک موضوع دیگر، عدم وجود جایگاه برای تماشاچی‌هاست. نمی‌دانم المپیک‌های قبلی هم همینطور بوده‌اند و یا تنها در سالنهای این المپیک جایی برای نشستن تماشاچی‌ها اختصاص داده نشده بود. 
خب. سخن کوتاه می‌کنم و به تماشای چند عکسی دیگر دعوتتان می‌کنم.

از ساختمانهایی که جان سالم به‌در بردند

پنجره‌ها با بلوک سیمانی مسدود شده‌اند

یکی از راهروهای جنبی در ساختمان هیندنبرگ

پلکان سمت راست ساختمان هیندنبرگ

اقامتگاه ورزشکاران که کم و بیش سالم مانده‌اند

شیشه‌های رنگی و تخته‌ی بسکتبال.
تابلوهای ایستاده در پشت صحنه پوستر المپیکهای گوناگون را به نمایش گذاشته‌اند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

پا پس می‌کشم و در غار تنهاییم پنهان می‌شوم

صادقانه بگویم. حوصله‌ام نمی‌شود بنویسم.
انگار نوشتن جزء به جزء چیزی از زیباییش کم می‌کند. از بخشهایی که درباره‌ي تهران نوشته‌ام راضی نیستم. حالا هم نمی‌خواهم درباره‌ی یزد بنویسم. نمی‌خواهم تجربه‌ی گم شدن و پیدا کردن خودم را در بافت قدیم یزد شرح بدهم. نمی‌خواهم توضیح بدهم چرا عاشق این شهر هستم. قدرت بیان کاملش را ندارم. نمی‌خواهم یک نوشته‌ی ناقص روحیه‌ام را خراب کند. نمی‌خواهم توضیح بدهم چرا شیراز را دوست داشتم و دوست نداشتم. نمی‌خواهم بگویم احساسم از بودن در تخت جمشید چه بود. از قضاوت شدن خوشم نمی‌آید، هر چند حرفی که درباره‌ام زده شود برایم اهمیتی ندارد، اما از اینکه هر کس از گرد راه رسید بخواهد تجربه‌ی خالص مرا نقد کند بدم می‌آید. 
به بندر عباس رفتم، به قشم و لافت. از آنجا به میناب رفتم. به رودان. از جیرفت گذشتم. به کرمان رسیدم. مهمان خانواده‌ای عزیز بودم. از کرمان سوار قطار شبانه شدم، به تهران رسیدم، قطار دیگری گرفتم. به ساری رفتم تا اقوام را ببینم. هیچ کس آنجا منتظرم نبود. پس به جایی رفتم که کسی منتظرم بود. ماندم تا ایام عید بگذرد. به تهران برگشتم. دو روز آخر را با دوستان بسیار عزیزی گذراندم که آخرین روزهای سفر را برایم پرمعنا کنند. فرقی نمی‌کرد، شهر کتاب مرکزی باشد، یا کافه کتاب، یا کافه نادری. مکان مهم نبود. حضور آنها بود که اهمیت داشت.
شاید زمانی به جزییات سفر برگردم و از آن بنویسم. شاید... 

سفری که ایران را دوباره برایم ساخت

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

خداحافظ تهران

دو سه روز آخری که در تهران بودم روزهای مهمانی و تنبلی و غذاهای خوشمزه بود. در واقع همان کاری که اکثر مسافرین به ایران برگشته انجام می‌دهند. در این بین فرصتی پیدا کردم تا به تجریش بروم.
ایستگاه متروی تجریش برایم جالب بود. از یک پله برقی بالا می‌رفتیم، دو قدم آنطرف‌تر یک پله‌برقی دیگر، و بازهم یکی دیگر. پنج مرتبه باید با پله بالا می‌رفتیم تا به سطح زمین برسیم. ایستگاه مترو در این عمق را در بارسلونا تجربه کرده بودم که برای بالا رفتن آسانسور داشت، کاری که با جمعیت تهران ابدا عملی به نظر نمی‌سد.
دوست قدیمی‌ای که همراهم آمده بود فرصت را غنیمت می‌شمرد تا خرید عیدش را در همین بازار تجریش انجام بدهد. من هم اینطرف و آنطرف قدم می‌زدم و یاد گذشته‌ها می‌کردم. راستش اینبار بازار تجریش خیلی به دلم نشست. از اینکه بعد از یازده سال می‌آمدم و همان کاسب‌های قدیمی را می‌دیدم، از دیدن بازاری که نسبت به قبل وضعیت بهتری داشت، سقف و دیوارهایش بازسازی شده بود، بازاری که بوی آبادی و حرکت می‌داد، از جریان مداوم زندگی که در رگهای این منطقه جاری بود احساس خیلی خوبی داشتم. اینجا واقعا حس می‌کردم آمده‌ام خانه. خیابان شهرداری، پاساژ قائم، پاساژ میری، فروشگاه جبلی، و از همه‌ي اینها بهتر، خود بازار، با عطاری‌ها و پارچه‌فروشیها و دستفروشهایش... حتی کسی که سر تکیه گدایی می‌کرد، همان گدای قدیمی بازار بود. بیشترین وقت را در تسبیح فروشی‌های نزدیک تکیه و کوچه‌های پشت امامزاده صالح گذراندم. آنقدر از بودن در آنجا راضی بودم که با هیچ چیز نمی‌شد لبخند رضایت را از روی لبهایم پاک کرد.




اوقات تهران دلنشین و زیبا بود اما وقت حرکت رسیده بود. باید به سمت شهرهای دیگر حرکت می‌کردم، و اولین و بهترین انتخاب یزد بود.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

پردیس موعود و کوله‌پشتی نارنجی

زهره‌ی پردیس به محض به دست آوردن شماره تلفنم تماس گرفت. توی صف نان بودم، از او قیمت نان تافتون پرسیدم. گفت آخرین باری که نان خریده فلان قدر بوده. حساب کتاب کردم که با این تورم اخیر باید قیمت نان چقدر باشد. داشتیم می‌گفتیم و می‌خندیدیم، شاطر گفت مگر نان نمی‌خواهی؟ خب بیا جلو! حتی شاطر هم فهمیده بود این اخلاق صف ایستادن آلمانی و نوبت رعایت کردن امریکایی که به من مستولی شده باعث می‌شود کلاه سرم برود و نوبتم را دیگران بگیرند. گفت چند تا می‌خواهی؟ یکی. با دیدن پول اخمهایش توی هم رفت. این که کم است! گفتم مگر چقدر می‌شود؟ گفت سیصد تومان. هزار تومانی دادم و با خنده به زهره گفتم خدا چه‌کارت نکند، پاک اصحاب کهف شدم رفتم! شاطر صدایم زد کجا می‌روی؟ بیا بقیه‌ی پولت را بگیر. گیج‌بازی‌هایم مردم حاضر در صف را هم به لبخندی وادار کرده بود. هر کس چیزی گفت. با خنده تشکر کردم و رفتم.
تا خانه را داشتم با زهره گپ می‌زدم، او هم با حوصله خرید کردنهای مرا تاب می‌آورد. به من یاد داد چطور درب شیشه‌ی خیارشور را با کمک قاشق باز کنم. راهنمایی بسیار مفیدی بود و تا بحال آنرا نمی‌دانستم. از برنامه‌هایم گفتم و گفتم که می‌خواهم بروم یزد. سر و کار خودش زیاد به یزد می‌افتد بنابراین راهنمای بسیار خوبی بود. 
روز بعد برای رفتن به انجمن صنفی راهنمایان گردشگری دیر رسیدم. آدرس را از منشی تعطیلات نو گرفتم و بعد از کمی گم و پیدا شدن به خانه‌ی سلامت عباس‌آباد رسیدم. خانمی که جلوی در اسم و آدرس حضار را یادداشت می‌کرد گفت باید از جلوی جمعیت بروم تا آقای نورآقایی مرا ببیند. نمی‌خواستم این کار را انجام بدهم. بهتر بود کسی به او می‌گفت یا برایش پیامک می‌فرستادم. خانم از جا بلند شد و مرا به جلوی سن، جایی که آقایی داشت درباره‌ی کوهستان و گردشگری در طبیعت کوه صحبت می‌کرد هدایت کرد. به سرعت از جلوی سن رد شدم و نزدیک به ته سالن جایی پیدا کردم تا بنشینم و از دیدها غایب شوم. در طول این مسیر یک خانم دوست‌داشتنی با دیدن من چشمهایش برق زده بود و مرا به این فکر انداخته بود که لابد باید بشناسمش! بخش اول صحبتها که تمام شد آرش بلند شد، از حضار بخاطر حضورشان تشکر کرد و پرسید اینجا کسی با وبلاگ چمدانک آشناست؟ همان خانم دوست‌داشتنی و یک خانم دیگر دست بلند کردند. از اینکه در آن جمع اینقدر ناشناس بودم حالم بهتر شد! آرش دعوتم کرد که بروم و صحبت کوتاهی درباره‌ی سفرهایم داشته باشم. رفتم و اولین چیزی که به زبانم آمد این بود که جزو مسافرهایی هستم که تورلیدرها دل خوشی از آنها ندارند. حدسهایی که می‌زدند این بود که لابد مسافر بدقلقی هستم و یا مطالبات زیادی در زمان سفر دارم. گفتم نه. من اصلا با تور سفر نمی‌کنم. مسافر مستقل هستم و از تور خوشم نمی‌آید. بعد شرح مختصری از سفرهایم دادم و زود به بخش طرح سئوال متوسل شدم تا زیاد توضیح ندهم. سئوالات مطرح شده برایم جالب بود. یکی از بهترین سئوالها این بود که چرا گردشگری در امریکای لاتین تا این حد پیشرفت کرده؟ عوامل این پیشرفت را تنوع طبیعی و فرهنگی ذکر کردم، همچنین قابلیت منطقه برای سفرهای تفریحی و ماجرایی. اما چیزی که یادم رفت بگویم نزدیکی امریکای لاتین به امریکای شمالی بود، جایی که مسافرهای پولدار و خوشگذران از آن می‌آیند، و با توجه به نزدیکی مسافت و نبود اختلاف ساعت زیاد، تبلیغات بسیاری روی گردشگری این منطقه شده.
کابوس صحبت در جمع بالاخره به پایان رسید و چون موضوعات دیگری برای ادامه‌ی صحبت انجمن باقی بود از من تشکر شد. اما قبل از اینکه اجازه‌ی فرار از صحنه را پیدا کنم، شخص دیگری به سن دعوت شد و خود را اینطور معرفی کرد که ما ارتباط ایمیلی و همکاری‌های اینترنتی داشته‌ایم و فرصت نشده که به طور حضوری دیدار تازه کنیم. البته من داشتم توی ذهنم همه‌ی آدمهایی که در دفترچه‌ی آدرسها در ایمیلم داشتم زیر و رو می‌کردم تا بفهمم این آقا کیست. ایشان کسی نبود جز منصور خضرایی منش، معاون مدیر عامل وبسایت زورق که از قبل از تشکیل وبسایت با هم در تماس ایمیلی بودیم و بعد از داوری من در اولین جشنواره سفرنامه‌نویسی ناصرخسرو، فرصت دیگری دست نداده بود تا این ارتباط ایمیلی را حفظ کنیم. از من به عنوان داور غایب جشنواره قدردانی شد و لوح افتخار و تابلوی عکس بزرگی دریافت کردم و با تشکر از منصور، به عقب سالن رفتم و جایی برای نشستن پیدا کردم. هنوز دستم به باز کردن تابلوی بزرگ نمی‌رفت و آنرا کنار دستم گذاشته بودم که جایی نرود!
حالا می‌دانستم آن خانم دوست داشتنی که با دیدن من ذوق‌زده شده بود فرشته‌ی عزیز، نویسنده‌ی کوله‌پشتی نارنجی بود. 

سفر به ایران- دوستان وبلاگی

به آرش نورآقایی که تلفن زدم با صمیمیت از تماس من استقبال کرد. انگار چند سال است رفیق گرمابه و گلستان همدیگر هستیم. دعوتم کرد به دفتر تعطیلات نو. رفتم. دفتر کوچک بود و عده‌ای از همکارهایشان جمع بودند. سلام و علیک کردم و دست بردم که طبق عادت روسری‌ام را دربیاورم. بعد به خودم آمدم که ای اجنبی غرب‌زده! ببین همه با مقنعه و شال نشسته‌اند، فکر کردی اینجا آلمان است؟
آرش بسیار صمیمی و پرانرژی بود. از برنامه‌هایشان می‌گفت، مجله‌ی جدیدشان، گیلگمش را به من معرفی کرد، از همایش گردشگری ادبی گفت، از جشن راهنمایان گردشگری. می‌پرسید فلان شخص را می‌شناسی؟ فلان برنامه را دنبال می‌کنی؟ بیا این کتاب جدید را ببین. نمی‌گفتم که مدتی‌ست از اینترنت و وبلاگها و شبکه‌های اجتماعی کناره‌گیری کردم و از اخبار دنیای مجازی بی‌خبرم. برنامه‌ای برای سفر در ایران در ذهن داشت و گفت باید همراهیشان کنم. چندتا از بچه‌های دانشکده‌ی معماری آمده بودند درباره‌ی پروژه‌شان حرف بزنند. گفت بیا ببینشان. بعد از ظهر جلسه داریم و درباره‌ی جشن صدسالگی دکتر ستوده صحبت می‌کنیم.  خوب است در این جلسه هم با ما باشی. من را به این جلسه و آن جلسه می‌برد و در فعالیتهای یک روز کاری‌اش شریک می‌کرد. از طرفی مغزم فوران آنهمه اطلاعات را پردازش نمی‌کرد و از طرف دیگر یک حس قدرشناسی خیلی عمیق در من پیدا شده بود نسبت به کسی که اینقدر با علاقه و انرژی کار می‌کند، به بقیه روحیه می‌دهد، انگار خستگی نمی‌شناسد. نداریم و نمی‌شود و نباید در کارش نبود. در مورد همه چیز نظر مثبت خودش را ابراز می‌کرد و نسبت به هر برنامه و تصمیمی خوش‌بین بود. عقب نشسته بودم و فکر می‌کردم این آدم با این انرژی و روحیه‌اش کوه را هم جا به جا می‌کند. راستش دیدن آرش و همچنین جوانهای خوش‌فکر و فعال که در زمینه‌ی میراث، فرهنگ، گردشگری و ... کار می‌کنند باعث شد از روشن بودن آینده‌ی ایران احساس اطمینان کنم. نه فقط کسانی که در ارتباط با دفتر تعطیلات نو دیدم، بلکه در طول سفرهای آینده‌ام، با جوانان پر شور و علاقمند بسیاری مواجه شدم که با وجود کمبود امکانات و سنگ‌اندازیها، بازهم با انرژی و روحیه‌ی مثبت به درست کردن اوضاع فکر می‌کردند.
آرش پیشنهاد داد که روز بعد در انجمن صنفی گردشگران شرکت کنم و درباره‌ی سفرهایم صحبت کنم. راستش یک مقدار معذب بودم. مدتی می‌شود که از صحبت کردن درباره‌ی سفرهایم معذبم. احساس می‌کنم که آنها جز تجربه‌ی شخصی و تلاشی برای پیدا کردن خودم، کاربرد دیگری نداشته‌اند و ارزش ندارد که با بیان کردنشان فخر فروشی کنم. اما آرش اصرار کرد که اینجور تجربیات شخصی باعث بالا رفتن روحیه‌ی دیگران می‌شود و بیان آنها لازم است. متقاعد شدم و قول دادم که به جلسه بروم.
یکی از کسانی که در دفتر تعطیلات نو بود، دختر جوان شاداب و زیبایی بود به نام زهره که صدای بسیار دلنشین و زیبایی داشت. من روی تن صدا و نحوه‌ی بیان خیلی حساسم، خیلی از آدمها توی زندگیم بودند که چهره‌شان خوب یادم نمی‌آید ولی آهنگ صدایشان توی ذهنم مانده و از بخاطر آوردنشان لذت می‌برم. همچنین آهنگ لهجه‌های گوناگون همیشه مرا به خود جذب می‌کند و همیشه دوست دارم با آدمهایی با لهجه‌های متفاوت صحبت کنم. به هر حال، زهره هم مثل سایر اعضا تیم، شادمان، پرانرژی و دوست‌داشتنی بود. وقتی با همدیگر از دفتر تعطیلات نو بیرون آمدیم برایش اعتراف کردم که چقدر از آمدن به این مکان و آشنا شدن با این گروه فعال و مثبت خوشحالم. زهره از سفرهایم سئوال کرد و همانطور که در بلوار کشاورز قدم می‌زدیم برایش نقشه‌ی سفر را توضیح دادم. به من گفت که دارد به اولین جلسه‌ی کلاسهای راهنمایان گردشگری می‌رود و اگر بخواهم می‌توانم همراهش بروم. از دعوتش استقبال کردم و به کلاس درس خانم مهسا مطهر رفتیم.
یک موضوعی را همین حالا با شما در میان می‌گذارم. در این سفر اخیرم به ایران احساس می‌کردم قیّم ایرانم و سرنوشت کشور جزو مسئولیتهایم است. بنابراین هرجا که می‌رفتم حواسم به این موضوع بود که چه کسی دارد کارش را درست انجام می‌دهد، چه کسی کارشکنی می‌کند و چه کسی سوء استفاده می‌کند. سر این کلاس راهنمایان گردشگری هم که بودم به دو موضوع فکر می‌کردم. اول اینکه آیا با نوع سفر کردن من کار عاقلانه‌ایست که راهنمای تور بشوم و عده‌ای را مثل خودم به جاده بیندازم، و دوم اینکه آیا این نسل جدید صلاحیت دارند و می‌شود آینده‌ی گردشگری ایران را به دستشان سپرد یا نه! زهره مرا از هپروت بیرون آورد. کلاس تمام شده بود و ما به همراه دوستی دیگر راهی خانه‌ی هنرمندان شدیم تا از نمایشگاه عکاسی و گرافیک که عنوانش را فراموش کرده‌ام دیدن کنیم. در راه به نمایشگاهی از اتومبیلهای قدیمی رسیدیم که صاحبش آنها را با عشق جمع کرده و اینطور که این دوست ما می‌گفت نه می‌فروشدشان و نه کرایه می‌دهد. می‌گفت صاحب این نمایشگاه فقط این مجموعه را جمع کرده و دارد از داشتن آنها لذت می‌برد. راست و دروغ این حرف به گردن ایشان، ولی فکر کردم چقدر کار این آدم شبیه به کتاب جمع کردن ماست. ما هم کتاب را به عشق داشتنش و لذت بردن از آن می‌خریم. بعد می‌گذاریم توی کتابخانه، و وقتی دوستانمان به دیدن ما می‌آیند کتابهایمان را به نمایش می‌گذاریم، نه کرایه‌شان می‌دهیم، نه می‌فروشیمشان. تنها از داشتنشان لذت می‌بریم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

سفر به ایران - تهران

نمی‌دانم شما روز اول برگشتن به تهران را چه می‌کنید. ما رفتیم و نان بربری خریدیم و صبحانه‌ای مفصل سر سفره‌ی پهن شده روی زمین خوردیم. بعد همانجا خوابیدیم. بعد بلند شدیم و رفتیم میدان انقلاب. قیمتهای کتاب را دیدیم و با تماشای کتابهایی که نمی‌توانیم بخریم غبطه‌خوران آمدیم بیرون. با آقای دستفروش چانه زدم تا نسخه‌ی کپی سمفونی مردگان را خریداری کنم، بعد رفتیم به طبقه کارگر و دانشجو در زیرزمین آش نیکوصفت سر زدیم. در راه برگشت هم سیم‌کارت ایرانسل خریداری شد که آقای فروشنده آدرس خودش را به جای آدرس خریدار که من نداشتم نوشت! خوشم می‌آید که در این مملکت کار نشد ندارد!
روز بعد جمعه بود و ما از قبل برنامه داشتیم به جمعه بازار برویم تا بتوانم برای روزهای آینده یک مانتو بخرم. پیاده تا خیابان جمهوری رفتیم و بعد تاکسی گرفتیم تا چهارراه استانبول، تا در پارکینگ طبقاتی توی جمعیت و رنگ و سر و صدا گم شویم. برای کسی که مدت زیادی را در کشورهای غریب‌زبان سپری کرده برگشتن به جایی که همه به زبان مادری‌اش حرف می‌زنند، و او حرفها و لهجه‌هایشان را می‌فهمد لذتی دارد که برای هر کسی قابل درک نیست. از این شلوغی لذت می‌بردم و صدای خریدارها و فروشنده‌ها را گوش می‌دادم. در بین فروشنده‌ها دختری بود که دستبندهای چرمی رنگی می‌فروخت، هم لباس رنگی و سربند تاجیکی‌اش دوست داشتنی بود، و هم صدای زیرش وقتی قربان صدقه‌ی مشتری‌هایش می‌رفت.
جمعه بازار مهمانی رنگ بود. از عتیقه‌جات، تا لباسهای سنتی، تا کارهای دستی و هنری، همه چیز در این مکان پیدا می‌شد. خیلی از سازنده‌های کارهای هنری در همان بساط خودشان نشسته و مشغول ساختن بودند، کیف چرمی، گردنبند، صنایع دستی. توی این شلوغی صدای موسیقی کم بود. اینکه در گوشه و کنار جایی باشد، یکی سه‌تار بزند، یکی آنطرفتر نی بزند، چندتا جوان بنشینند و نواختن ساز را تماشا کنند، بچه‌ای دست مادرش را رها کند تا محسور نوای موسیقی شود.
به خودم وعده دادم که بعدا برمی‌گردم و سر فرصت خرید می‌کنم، جمعه بازار را ترک کردیم.
بعد از راهی کردن مولود به سمت شهر و دیار خودش، من مانده بودم و عصر جمعه و بی‌حوصلگی تماس گرفتن با فک و فامیل. نمی‌خواستم به همین زودی احساس استقلال در تهران را از دست بدهم. تلفن نداشتن را بهانه کردم و همان استقلال‌طلبی باعث شد به شدت حوصله‌ام سر برود. اما از آنجا که ذاتا آدم لجبازی هستم با این تنهایی سوختم و ساختم! تا حدی که نشستم به تماشای برنامه‌های صدا و سیما و بحث کارشناسی که چرا برنامه‌ی کنترل جمعیت در سالهای گذشته اشتباه بوده و برای افزایش جمعیت چه باید کرد. نمی‌فهمم این چه کارشناسی‌ست که از بی‌کاری و وضعیت اقتصاد و ازدواج می‌نالد، اما می‌گوید جمعیت کشور تا دویست میلیون گنجایش دارد. البته نکات دیگری هم در این برنامه مطرح شد که باعث شد این تصور برایم بوجود بیاید که اشتباها از یک سیاره‌ی دیگر سر در آورده‌ام. از جمله طرح «مرخصی زایمان به پدر از فرزند سوم به بعد»؟؟؟؟؟ خب مملکتی که امورش را امام زمان بچرخاند بهتر از این نمی‌شود لابد.
روز بعد در بی‌تلفنی راه افتادم به دنبال اینترنت. مدتها بود که ورودی جی‌میل را دومرحله‌ای کرده بودم اما چون همیشه از امکانات مشخصی استفاده می‌کردم نیازی به بازکردن افزونه‌ی گوگل روی تلفنم نداشتم و نمی‌دانستم این افزونه از کار افتاده. حالا در تهران و دور از امکانات، دسترسی به جی‌میل نداشتم، علاوه بر آن ایمیل یاهو هم از حضور در کشور بیگانه ترسیده بود و کلمه‌ی رمزی به ایمیل دیگر یعنی جی‌میل فرستاده بود! باقی شبکه‌های اجتماعی را هم که خودتان مستحضرید. بنابراین ارتباطم با دنیا قطع بود و البته از این موضوع خوشحال بودم.
همین عدم ارتباط فرصت خوبی بود که آنقدر توی خیابانهای تهران راه بروم که دوباره احساس کنم در خانه هستم. چند بار در این خیابان‌گردی گم شدم. تعجبم هم از این بود که نقشه‌ی راهنمای مترو در ورودی ایستگاهها وجود نداشت. هر بار هم که گذارم به ایستگاه دروازه دولت می‌افتاد از شدت فشار بانوان سفر کننده به شکل آب‌لمبو از مترو خارج می‌شدم.


تلفن که وصل شد فرصت بود تا از تنهایی در بیایم. بعد از سر زدن به فامیل، زمان پیدا کردن دوستان وبلاگی بود.