۱۳۹۸ تیر ۲۸, جمعه

پاتاگونیا


پاتاگونیا رویای هر کسی‌ست که آرژانتین و شیلی را می‌شناسد. می‌گویند بخشی از بهشت است که آن گوشه‌ی زمین پنهان شده. آخرین بار که در قاره‌ی آمریکای جنوبی بودم، سال ۲۰۱۱، آرزو کردم پاتاگونیا را ببینم. سفر نه ماهه‌ی آمریکای جنوبی به آرژانتین رسیده بود، به سالتا و خوخوی و تیلکارا، به روساریو و پوئرتو ایگواسو. نمی‌توانستم به جنوب بروم. راهی بولیوی شدم و آرزوی رفتن به پاتاگونیا یه گوشه‌ای از ذهنم جا خوش کرد و بعد فراموش شد. حالا بعد از هفت سال دخترخاله‌ام گفت که برای باریلوچه و سن مارتین د لس آندس بلیط و کابین گرفته. به همین سادگی به آرزویی فراموش شده می‌رسیدم، بدون اینکه برای رسیدن به آن تلاشی کرده باشم. دوست دارم فکر کنم هدیه‌هایی که امروز زندگی به من می‌دهد، به تلافی روزهایی‌ست که از من گرفته. 
در این سفر خاله و شوهرخاله هم همراهی می‌کردند. هنوز از شیلی نرسیده گفتند فردا داریم می‌رویم مندوسا و پسفردا به باریلوچه. این در حالی بود که دخترخاله برنامه‌ریزی کرده بود که بعد از این سفر برویم به سمت آمریکا! قبلا هم گفتم وقتی بلیط را برایت می‌خرند زیاد جای اعتراض و نظر دادن باقی نمی‌گذارند. این شد که بعد از سفر شیلی باید تمام بار و بنه را می‌بستم، یک کیف برای باریلوچه و یک چمدان برای آمریکا.

بهترین بخش این سفر، این بود که هواپیمایی که از مندوسا به سمت باریلوچه می‌رفت مسیری طولانی را در کنار رشته کوههای آند به سمت جنوب می‌رفت. به غیر از آکانگاگوئا، قله‌های بسیاری بودند که می‌شد با عشق تماشایشان کرد و از دیدن برف رویشان از شوق لبریز شد. وقتی به استان ریو نگرو رسیدیم، همه جا سبز بود، دشت سبز سبز در کنار کوههای سیاه. خاله‌ام شاکی شد که من منظره‌ی این شکلی دوست ندارم. آوردید مرا دشت و کوه ببینم؟ من جنگل می‌خواهم! از فرودگاه اتومبیل کرایه کرده بودیم (چه کار خوبی کردیم چون بدون داشتن اتومبیل حرکت در منطقه بسیار سخت می‌شد و علاوه بر معطلی برای اتوبوسها، هزینه‌مان کمتر نمی‌شد). از فرودگاه که بیرون رفتیم، به باریلوچه که نزدیک شدیم، کم‌کم منظره‌هایی آمدند که خاله کمی خیالش راحت شود.

شهر سربالایی سرپایینی‌های بسیار تندی داشت که آدم را یاد خیابانهای دیوانه‌ی سن‌فرنسیسکو می‌انداخت. رانندگی باریلوچه‌ای‌ها از رانندگی گیلانی‌ها هم بدتر بود! روز اول اصلا نمی‌دانستیم چطور باید توی این سربالایی‌ها از چهارراه‌ها که این ماشینهای دیوانه از آن می‌گذشتند عبور کنیم! روز آخر هم یکی از این ماشینها با سرعت آمد آینه‌ی اتومبیل کرایه‌مان را شکست! کلی جر و بحث با شرکت کرایه اتومبیل داشتیم و با اینکه بیمه کامل داشتیم، آخرش برای آینه از ما پول گرفتند!! آرژانتین است، خیلی نمی‌شود به قانون و منطق چنگ زد. از طرفی ماشینهای کرایه در این منطقه همه یک جور بودند و قشنگ می‌شد فهمید چه کسی مال شهر است و چه کسی مسافر.

کابینی که کرایه کرده بودیم از شهر دور بود، در حیاط یک خانواده‌ی بوئنوس آیرسی آسانگیر و خوش اخلاق. خود کابین که نوساز بود، در عین کوچکی بسیار راحت بود. دو اتاق خواب کوچک و یک هال و آشپزخانه کوچک که همانجا هم تلوزیون داشت و هم یخچال و گاز. از فروشگاه خریدهایمان را کرده بودیم و گفته بودند در ریو نگرو کیسه پلاستیکی خرید وجود ندارد و باید با خودمان کیف ببریم. صبحانه مفصل و دلچسب خوردیم و راه افتادیم برای دیدن دیدنی‌ها.

باریلوچه بهشت طبیعت‌دوستهاست. منطقه آنقدر کوه و دریاچه دارد که می‌شود تمام تابستان را در آن سر کرد. به یک تله‌سیژ رفتیم که ما را به بالای سرّو کامپاناریو ببرد. تله‌سیژ خودش هیجان دارد و اینجا هیجانش چندصد برابر می‌شد چون در حال بالا رفتن تازه می‌دیدم که در چه بهشتی هستیم. خاله و شوهرخاله در صندلی جلوی ما بودند. خاله از ارتفاع می‌ترسید و جم نمی‌خورد! شوهرش اما با آدمهایی که پایین روی زمین بودند شوخی می‌کرد و دست تکان می‌داد. این همان شوهرخاله‌ی شوخ‌طبع من است که در سفر شیراز از خنده روده‌برمان می‌کرد.

آن بالا، منظره‌ی کوه‌ها، جنگلها و دریاچه‌ها آنقدر نفس‌گیر بود که هر چهارتایمان ساکت و مبهوت به اینطرف و آنطرف می‌چرخیدیم. مگر می‌شد اینهمه زیبایی؟ مگر می‌شد این رنگ آبی عمیق، آن طلایی درخشان، آن کوههای پربرف، آن آسمان آبی پررنگ زیبا، این درختان سبز تیره، مگر می‌شد همه‌ی اینها را دید و مبهوت نشد. دیدید وقتی با عظمت طبیعت روبرو می‌شوید، هر چه تلاش کنید نمی‌توانید عکسی بگیرید که حتی گوشه‌ای از این زیبایی را ثبت کند؟ آن بالا ما چهارتا اینطرف و آنطرف می‌رفتیم و تنها چیزی که از دهانمان به زبانهای مختلف خارج می‌شد «چه زیبا» بود.

دو روز اول هوا بسیار گرم بود و گوشه گوشه می‌شد مردم را دید که تن به آب زده‌اند. دم‌دستی‌ترین مسیر، سیرکوئیتو چیکو یا مدار کوچک بود که یک مسیر شصت و پنج کیلومتری در غرب باریلوچه است با مناظر نفس‌گیر و کلی نقطه‌ی جذاب برای ایستادن. یک هتل سوییسی‌طور هم آن بالا قرار داشت که می‌گفتند شبی سیصد دلار کرایه اتاق کوچکش است. یکبار تا نزدیکی هتل رفتیم و وقتی نگهبانها پرسیدند اینجا چه کار دارید، مجبور شدیم بگوییم گم شده‌ایم. با جیب خالی حتی نزدیک هتل هم نمی‌توانیم بشویم!

یک قسمتهایی از باریلوچه بسیار به جنوب آلمان و کوههای سوئیس شباهت داشت، نه فقط بخاطر اینکه آرژانتینی‌ها فکر می‌کردند هر چیز خارجی (اروپایی-آمریکایی‌ای) قشنگ است، بلکه به این علت که در سالهای جنگ دوم جهانی و پس از آن مهاجران بسیاری از آلمان و سوئیس به این منطقه آمدند و ساکن شدند. حتی شایعه‌ی زنده ماندن هیتلر و اقامتش در باریلوچه، در اینجا قوت می‌گرفت. داستانش را می‌دانید؟ اَبل باستی نویسنده‌ای آرژانتینی‌ست که وقتی کتاب و فیلم مستند گرگ خاکستری (ساخته جرارد ویلیامز) منتشر شد، سر و صدا کرد و گفت آقای ویلیامز از تحقیقات و اطلاعات او بدون اجازه و بدون نام بردن از او استفاده کرده. این سر و صدا باعث شد نظر دنیا به باریلوچه و شایعه‌ی زنده بودن هیتلر تا ۱۹۶۲ جلب شود. اما از این عجیب‌تر، اقامت اریش پریبکه، یکی از افسرهای عالی‌رتبه‌ی اس‌اس در باریلوچه بود که نه تنها برای هیچ دادگاهی به آلمان بازنگشت، بلکه مدیر دبیرستان آلمانی شهر نیز شد! نمی‌دانم شما هم این کنجکاوی را درباره‌ی فهمیدن آخر و عاقبت جنایتکاران دارید یا نه، من که کم‌کم قانع شده‌ام دنیا دار مکافات نیست، لااقل برای جنایتکاران بزرگ و با نفوذ سیاسی نیست.

برگردیم به باریلوچه‌ی زیبا. اینجا یک دهکده‌ی سوئیسی هم دارد (کولونیا سوئیسا) که هیچ جذابیتی برای ما نداشت. یک جای به شدت توریستی و بی‌روح بود، تنها اهمیتش شباهت کوههای منطقه به آلپ و وجود ساختمانهایی با معماری کوهستانی آن بود تا حس بودن در آلپ را تداعی کند و ما کلا به این حد ذلیل بودن آرژانتینی‌ها در مقابل اروپایی‌ها خندیدیم.

برای رفتن به سن مارتین د لس آندس، باید جاده‌ای معروف به جاده‌ی هفت دریاچه را به سمت شمال می‌رفتیم. جاده بسیار زیبا بود. دائما در طول مسیر تابلوی منظر زیبا می‌دیدیم و توقف می‌کردیم تا دریاچه‌ای زیبا و منظره‌ای نفس‌گیر را ببینیم. سن مارتین د لس آندس، شهر کوچکی با معماری ییلاقی زیبا بود که در دامنه‌ی یک کوه آرمیده بود و کوه، بازوانش را جلو آورده بود تا دریاچه‌ی روبروی شهر را به آغوش بگیرد. اینجا مقصد مهمی برای فصل زمستان و اسکی‌ست، و تصور می‌کنم اسکی کردن در کوههای این منطقه در حالی که یک دریاچه‌ی آبی زیبا آن روبروست باید تجربه‌ی بی‌نظیری باشد. اما اینجا هم مقصد ارزانی نیست. در واقع آنقدر گران بود که مسافر کوله‌گرد و چادر مسافرتی در این قسمت دیده نمی‌شد.

در روز دیگری از سفر نیز سوار کشتی قدیمی مُدستا ویکتوریا شدیم که خودش یک موزه‌ی متحرک بود و به جزیره‌ی ویکتوریا، بزرگترین جزیره‌ی دریاچه‌ی ناهال هواپی رفتیم. این جزیره، بخاطر درختهای خاصی به اسم آرایان (به تلفظ آرژانتینی آرارژان) معروف بود، درختهایی از راسته‌ی مورد که گلهای ریز بسیار خوشبویی داشتند. ساقه‌ی درختها به رنگ دارچین بود و گره‌های آن نشان می‌داد که رشد بسیار آهسته‌ای دارد، در واقع درختی که به نظر کوچک به نظر می‌رسید می‌توانست صدها سال عمر داشته باشد. از سوی دیگر ساکنان اولیه‌ی جزیره ایده‌ی باغ گیاهشناسی را در سر می‌پروریدند و انواع مختلفی از کاج و درختهای دیگر را به جزیره آورده بودند که تور جزیره شامل معرفی این درختها نیز می‌شد. من هم حوصله‌ام سر رفته بود و ذهنم دیگر لهجه‌ی آرژانتینی را دنبال نمی‌کرد، برای خودم می‌چرخیدم و عکاسی می‌کردم.

عکس ببینیم.

منظره از سرو کامپاناریو


تله سیژ به سمت سرو کامپاناریو
همان هتل که گفتم سیصد دلار کرایه اتاق کوچکش بود
یک ساعتی که تماشایش می‌کردم هیچ ماهی‌ای نگرفته بود 

بندری که کشتی‌های توریستی آنجا پهلو می‌گرفتند

مجسمه‌های چوبی که در کنار ساحل دیده می‌شدند

این ساختمان در مرکز اداری شهر، نمونه‌ای از معماری آلپ است

واقعا احساس غریبی نمی‌کردم، انگار برگشته بودم آلمان
آن مرکز شهر را دیدید؟ این روبرویش بود

ساختمانهای مدرن‌تر هم به همان سبک و سیاق ساخته شده بود


منظره‌ها بیشتر شبیه به تابلوی نقاشی بود...

فضای داخلی کابینی که کرایه کرده بودیم
اتاق دیگر کابین

سن مارتین د لس آندس

سن مارتین د لس آندس
منظره‌ی ورود به شهر از سمت فرودگاه


کشتی مدستا ویکتوریا

مدستا ویکتوریا به بندر می‌رفت تا بازهم مسافر به جزیره بیاورد







از تفریحات مسافرها بیسکویت دادن به مرغهای دریایی بود 
   
از این جزایر کوچک هم تا دلتان بخواهد داشت

تور درخت شناسی

درخت شناسی به شیوه‌ی خودم (معرفة‌الاشجار!)

این جنگل مصنوعی با هدف چوب‌بری کشت شده بود و بعدها بخش چوب‌بری آن به فراموشی سپرده شد

حیف که هوا سرد شده بود وگرنه جان می‌داد برای چادر زدن و ماندن

اما درخت آرایان (آراژان). این درخت شاید بیش از ششصد سال سن داشت

شکوفه‌های آرایان
این کوهها به سه برادر معروفند، به یاد سه برادر آلمانی که از آند گذشتند و به اینجا آمدند. رنگ دریاچه را هم که در نظر دارید

می‌گفتند این پل روی کوتاهترین رودخانه‌ی دنیا زده شده

رودخانه‌ی کورنتوسو به طول دویست متر که دو دریاچه را به هم وصل می‌کند. البته در کتاب گینس رودخانه‌ی دیگری مقام کوتاهترین رود را دارد



رزبری یا فرمبوئسا شباهت به تمشک دارد اما طعم و بافتش فرق می‌کند. بهترین اتفاق سفر پیدا کردن بوته‌های فرمبوئسا و یک دل سیر خوردن بود!

این پرنده‌ی جالب کرم‌خوار هم وسط حیاط کابینمان پیدا شد و اصلا از آدمها نمی‌ترسید

و در پایان، باریلوچه بخاطر شکلاتهایش (در کنار آبجویش) شهرت دارد. هر دوی اینها مهارتهای سوغات آورده شده از سوئیس و آلمان هستند

۱۳۹۸ خرداد ۱۱, شنبه

ولپاراییسو و وینیا دل مار

اتوبوس وارد شهر شد، شهر ساحلی که بوی رطوبت و فضایش مرا بیشتر به یاد پاناما می‌انداخت. یکطرف اقیانوس، سمت دیگر صخره‌هایی پوشیده از ساختمانهای رنگی‌رنگی. مینی‌بوس گرفتم و در نزدیکی هاستلم پیاده شدم. تا هاستل سربالایی بود، بالا رفتم و بعد از کمی پرس و جو پیدایش کردم. یک هاستل معمولی، اتاق خوابگاه زنانه با سه تخت. هوا سرد بود. چیزی حدود ده یازده درجه، و من تنها یک شال بزرگ همراه داشتم. از طرفی نمی‌دانستم چرا کفشهایم آنقدر بوی گند می‌دادند! کفشها را گذاشتم بیرون پنجره. 
هم‌هاستلی‌ها چند پسر و دختر شیلیایی بودند، از سانتیاگو و از کنسپسیون. دیدم چقدر نسبت به هشت سال پیش توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران، بخصوص جوانها را از دست داده‌ام. دوربین را برداشتم و راه افتادم که دیدنی‌های این شهر تاریخی و خوش‌قیافه را ببینم. 
برایتان یک سری عکس از ولپاراییسو می‌گذارم. 












اما شهری که ده سال پیش آرزوی دیدارش را داشتم، دیگر برایم دلبری نمی‌کرد. در حقیقت آنچه مرا از این شهر پس می‌زد، همان توریستهایش بودند. بک‌پکرها (کوله‌گردها) که با هجومشان به ولپاراییسو، آنرا به گند می‌کشیدند. دیدم دیگر تحمل شهری که بوی ادرار و الکل بدهد را ندارم. از صدای بلند صحبت کردن و خنده‌ی جوانهای بی‌خیال مست حالم به هم می‌خورد. دیدم نمی‌توانم زیاد اینجا بمانم، حتی اگر بشود زیباترین عکسهای سفری دنیا را در آن گرفت. شهر سرد نمور را ترک کردم و با مینی‌بوسها راهی وینیا دل مار شدم. 

وینیا دل مار بسیار به خاطره‌ی محو من از چالوس سال ۵۷ شباهت داشت. یک شهر ساحلی شیک و آرام با مردم تمیز و خوشحال. اینجا آرامم می‌کرد و قدم زدن در نوار ساحلی و دراز کشیدن در بین جمعیتی که در ساحل آفتاب می‌گرفتند برایم بسیار لذتبخش بود. هاستل، که فکر می‌کنم اسم آن جگوار بود، بسیار دلنشین و تمیز بود، در یک محله‌ی آرام، در بین رستورانها و کافه‌ها که اکثراً بخاطر روز یکشنبه تعطیل بودند. این شهر دلنشین، کمبود امکانات هم داشت. مغازه‌های کوچک برای خرید میوه و تخم‌مرغ  در آن پیدا نمی‌شد. یک فروشگاه بزرگ گران‌فروش داشت که یادم هست دیدن قیمتهایش و مقایسه با سانتیاگو متعجبم کرده بود. صبحانه‌ی هاستل نان و کره و مربا بود با آبمیوه. فکر می‌کنم تخم‌مرغ هم برایمان درست می‌کردند. درست یادم نمی‌آید. برای ناهار از آواکادوهای دوست‌داشتنی سانتیاگو ساندویچ کرده بودم و شام به یک رستوران کوچک عربی روبروی همان سوپرمارکت بزرگ رفته بودم. 

از وینیا دل مار چیز زیادی یادم نمی‌آید جز زمانی که توی ساحل خوابیدم. خوابی دلچسب و عمیق زیر آفتاب سوزان، در حالی که چندصد نفر دیگر دقیقا همین کار را انجام می‌دادند. یکی دوبار هلی‌کوپتری به ساحل نزدیک شد و باعث شد چترهای سایه‌بان را باد ببرد و منهم به همراه جمعیت به کسانی که دنبال سایه‌بانشان می‌دویدند می‌خندیدیم. اینجا جای بی‌اتفاقی بود. مثل شمال خودمان. 




در راه بازگشت به سانتیاگو اتوبوسمان خراب شد (بدشانسی‌ها همچنان دنبالم می‌کردند). به اتوبوس دیگری سوار شدیم و عده‌ای تمام راه را ایستادند. در سانتیاگو هنوز تب داشتم. کشف شهر و امکان سر زدن به عبدالله امیدوار را گذاشتم توی بالش زیر سرم و تا لحظه‌ی رفتن به فرودگاه زیر پنکه خوابیدم. 

۱۳۹۸ خرداد ۱, چهارشنبه

سانتیاگو

آنفولانزای طولانی که سفر را کاملا تحت‌الشعاع قرار داده بود بالاخره تمام شد، در حالی که می‌دانستم بدنم چقدر نسبت به بیماری‌های جدید شکننده است، اما سرم درد می‌کرد برای جایی رفتن. به چند روز با خودم بودن احتیاج داشتم و نگرانی‌های خاله و دخترخاله از وضعیت امنیت خیابانهای شهرهای آرژانتینی، تبدیل به یک دایره‌ی کنترل‌کننده شده بود که باید از آن بیرون می‌زدم. طبعاً توی سایتهای مختلف به دنبال پیدا کردن ارزانترین راهها برای تردد می‌گشتم و چقدر که این آرژانتین گران و بزرگ است. دلم می‌خواست بازهم به سمت شمال بروم اما هوا به شدت گرم بود و مثل این بود که بخواهی چله تابستان بروی آبادان. عملاً قابل انجام نبود. جنوب میانی هم توی برنامه‌ی خانوادگی بود و جنوب دور، همان نقاط پایانی زمین، (اوشوآیا، تیِرّا دل فوئِگو و کالافاته) بسیار گران در می‌آمد. اگر چه می‌دانستم حالا حالاها اینطرف کره‌ی زمین پیدایم نمی‌شود ولی نتوانستم خودم را راضی به خرید بلیط گران و گرفتن هتل گران کنم، چون آن قسمت از خاک آرژانتین برایم شبیه به جزیره بود، جایی کاملا دور از باقی کشور که انتخابها همه گرانند و راه حل دومی وجود ندارد. نگاهی به پروازهای سانتیاگوی شیلی انداختم و بینگو!! خودش بود. پرواز رفت و برگشت از مندوسا تا سانتیاگو زیر صد دلار بود. کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که من وقتی بلیط ارزان می‌بینم، اول بلیط را می‌خرم بعد فکر می‌کنم!! به هر حال، بلیطی برای یک هفته خریدم و بعد به خاله اعلام کردم من دارم یک سفر می‌روم سانتیاگو و خاله نگران سلامتی‌ام بود. حق داشت، دو هفته در خانه‌اش افتاده بودم و هر روز با نگرانی پرستاری‌ام می‌کرد. دختر خاله‌ام که مثل خودم اهل سفر ناگهانی‌ست گفت آفرین! می‌دانستم این کار را می‌کنی. بعد هم سفارش کرد که بلیط اتوبوس به مندوسا را از آژانسهای محلی بگیرم که امکان باز گذاشتن زمان بازگشت وجود داشته باشد چون نمی‌دانم آیا هواپیما به موقع می‌پرد یا تاخیر خواهد داشت. رفتن به آژانس محلی فرصت خوبی برای محک زدن زبان اسپانیولی‌ام بود، که می‌دانستم بعد از سالها دوری و آنهم توی آرژانتین دارم خیلی درب و داغان حرف می‌زنم. 
برای اقامت در سانتیاگو، ولپاراییسو و وینیا دل مار به دنبال هاستل گشتم. وضعیت سلامتی‌ام آنقدر شکننده شده بود که نمی‌توانستم برای کاوچ سرفینگ یا بی‌مقصد سفر کردن ریسک کنم. یک هاستل زیبا در پلاسا د آرماس (میدان قدیمی شهر) پیدا کردم که قیمت خوبی داشت و منظره‌ای غیر واقعی به میدان. برای دو شب اول اقامت آنرا انتخاب کردم. در ولپاراییسو اولین هاستل نزدیک به خیابان اصلی و برای وینیا دل مار نزدیکترین مکان ارزان به ساحل اقیانوس را انتخاب کردم. حالا آماده بودم. با یک کوله پشتی کوچک از لباس و حوله راه افتادم.
مندوسا دیگر آن شهر مهربان قدیم نبود. در اطراف ترمینال به دنبال یک اغذیه فروشی گشتم که غذای ساده سالم داشته باشد، پیدا نکردم. یک ساندویچ پنیر از خود ترمینال خریدم که واقعاً قابل خوردن نبود. آخر مجبور شدم در خود فرودگاه سه تا امپانادا بخرم که البته برای وقتی که به سانتیاگو رسیدم هم شام داشته باشم. پرواز از فراز کوههای آند برایم مثل بازیافتن یک دوست قدیمی بود اما هوا ابری بود و اکثر کوههای باشکوه دیده نمی‌شدند. بعد به سانتیاگو رسیدم. شهری که نه سال پیش آنرا به تهران همانند کرده بودم و دوستش داشتم، شهری که به آن بازگشتم و بازهم دوستش داشتم. سانتیاگوی گرم و پرجنب و جوش در ساعات اولیه‌ی بعد از غروب هنوز آرام و قرار نداشت. با اتوبوس به ایستگاه پاخاریتوس رفتم تا از آنجا مترو بگیرم. در طول مسیر و پشت یکی از چراغ قرمزها، عروسک بسیار بزرگ یک اسکلت سیاه و سفید (مثل آنها که در در روز مردگان مکزیک می‌بینیم) در بین اتومبیلهای ایستاده در حال رقصیدن بود و لبخند به لبم آورد. اینجا، دوباره همان آمریکای لاتین بود که نه سال پیش ترک کرده بودم. 
هاستل پلاسا د آرماس که گفتم در یکی از اضلاع میدان قدیمی شهر قرار داشت، در طبقه‌ی ششم یک ساختمان بسیار قدیمی و بزرگ قرار داشت که در پایین آن یک ردیف کامل سوسیس‌فروشی جا خوش کرده بود. در چند روز بعد شاهد بودم که سانتیاگویی‌ها به سنت غیر حسنه‌ی هات‌داگ و نوشابه‌خوری علاقه‌ای مفرط دارند و خب معلوم است که توی ذوقم خورد. آسانسور ساختمان، از آسانسورهای عهد دقیانوسی بود که یک نفر اپراتور داشت و در هر بار سفر تنها چهار نفر می‌توانستند در آن بایستند. همین باعث می‌شد بیست دقیقه‌ای در این صف طولانی بایستم و رفت و آمدهای ساختمان را تماشا کنم که از قضا بسیار پرماجرا بود. این قسمت را از اینستاگرام منتقل می‌کنم، از مشاهداتم در آن ساختمان شش طبقه!
« ...ساختمون هاستلی که توش تخت گرفته‌م در پلاسا د آرماس یا میدون مشق نظامی قرار گرفته. ساختمون راحت صد سال رو داره، عکس آسانسور و اپراتورش رو که گذاشتم قبلا. حالا یه کم از اتفاقات اینجا بگم. 
ساختمون انقدر بزرگه که هاستل با ده دوازده تا اتاق و یه پذیرایی بزرگ فقط اندازه یه آپارتمان تو طبقه ششمشه. بعد انقد آدمای مختلف توش رفت و آمد می‌کنن که سر هر بار آسانسور سواری کلی سرگرم می‌شیم. از شب اول متوجه یه رفت و آمدهای مشکوکی به ساختمون شدم، بعد فهمیدم به‌به، در کنار آپارتمانهای زیاد که خیلیاشون سگ دارن، یه خانه‌ی عفاف هم تو طبقه اول یا دوم داریم! سیستمش هم اینجوریه که خانوما، که هر کدوم ماشالا پلنگی‌ان واسه خودشون، با لباس جلف و آرایش غلیظ می‌رن همین جلو تو میدون شکار. بعد فرد مورد نظر رو میارن تو ورودی ساختمون که یه آقای همچین بی‌ریختی، با پشت مو، یه چیزی شبیه ضیا آتابای یه دفتر ثبت داره و از فرد مشتری کارت شناسایی می‌خواد. یه نگهبان قلدر هم دارن که هر کی کارت شناسایی نشون نده محترمانه بفرسته بیرون.
حالا این ویدئو چیه؟ هر روز عصر که هوا خنکتر شده و کار خانوم پلنگا هم داره شروع می‌شه یه سرصدا کن مذهبی میاد این پایین، حالا یا کشیشه کتاب دستش گرفته و یا مثل امروز گروه موسیقی آوردن و ضمن آواز خوندن که سنیور (مسیح) چقد ماهی فدات بشم الهی یا یه اشعاری درباره اسامی خداوند، سعی بکنه خانم پلنگا که نه، بلکه مشتریاشونو به راه راست هدایت کنه. امروز وسط حرفاش یه چندتا فحشی هم نثار بک پکرا کرد، البته احتمالا اونایی که در دام پلنگها گرفتار می‌شن، بعدم گفت پول از همه چی مهمتر نیست. امیدوارم تا می‌رم شر به پا نکنه گروه فشارشون بیان بریزن هاستل ما.
»
قدم زدن در پلاسا د آرماس بخاطرم آورد که ده سال پیش در همین مکان قدم زده بودم و فالگیرها را که روی چهارپایه‌های کوچک نشسته بودند تماشا می‌کردم و بعد به کافه اکسپرس رفته بودم، کافه کُن لاس پیِرناس یا قهوه با لِنگ. آنهم چون این کافه‌ها صندلی نداشتند و در حالی باید پشت پیشخان می‌ایستادی که خانم باریستای قد بلند با دامن کوتاه و کفشهای پاشنه بلند در حال درست کردن قهوه‌ات بود. 
چیز دیگری از شهر به خاطرم نمانده بود، جز تصویر زیبای قله‌های آند که صبحها روی شهر سایه می‌انداختند. اینبار فرصت داشتم زندگی که در خیابانهای سانتیاگو جریان داشت را حس کنم. بروم توی پلاسا د آرماس روی نیمکت بنشینم و مردم را تماشا کنم. آبمیوه‌ی خنک بخورم و آوازخوانهای مست را تحمل کنم! 
هوای سانتیاگو به شدت گرم بود و اتاق خوابگاه زنانه از شدت گرما دم کرده بود. با اینهمه من که حوصله‌ی معاشرت هم نداشتم زود خوابم برد و صبح، سرحال بلند شدم تا به دیدن انبوه موزه‌های شهر بروم. از موزه‌ی یادبود شروع کردم: موسئو د لا مموریا یی لُس دِرِچس اومانوس، موزه‌ی یادبود و حقوق بشر. یادگاری از دوره‌ی کودتای پینوشه. راستش رفتم که به یک سری جواب به سئوالهایم برسم. تاریخ کودتا و دوران سیاه پس از آن را طبقه طبقه بالا رفتم، اما موزه حقش را بیان نکرده بود. عکسها و فیلمها وقایع را نشان می‌داند، اما از بیان علت وقایع عاجز بودند. حقیقتش را بخواهید، یکبار دیگر به این موزه برگشتم که با دقت بیشتری آنرا بازدید کنم، با اینکه به دختر مسئول ابزار صوتی گفته بودم زبان اسپانیولی می‌خواهم، بازهم دستگاه زبان انگلیسی به من داده بود، راهرو به راهرو گوش می‌دادم و سئوال برایم بزرگتر و بی‌جواب‌تر می‌شد. عاقبت ناامید شدم. در اتاق یادبود که با شمعهای الکتریکی روشن شده بود و انبوهی از عکسهای پرسنلی روبرویش آویزان بود نشستم و به عکسها نگاه کردم. از اینکه جوابی به سئوالهایم پیدا نمی‌کردم ناراحت بودم. به عکسها نگاه می‌کردم، چندین هزار انسان کشته شده... چه شد؟ چه شد که پینوشه یکمرتبه تصمیم گرفت انتخابات برگزار شود؟ عاقبت یاران پینوشه چه شد؟ مردم چگونه عوض شدند؟ 
از آنجا راهی پارک کینتا نرمال شدم، پارکی که چند موزه از جمله موزه‌ی تاریخ طبیعی را در خود جا داده بود. ساختمان موزه‌ی تاریخ طبیعی یک ساختمان شگفت‌انگیز دوره‌ی استعمار با کلی اطلاعات تاریخ طبیعی که من حوصله‌اش را نداشتم. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد تفاوت چهار گونه جانور منطقه بود که در ایران به اشتباه همگی‌شان را لاما می‌نامند. این چهارتا عبارتند از یاما (دوتا حرف ال در اسپانیولی صدای ی و در آرژانتین صدای ش می‌دهد) که برای باربری استفاده می‌شد، آلپاکا که کمی کوچکتر و پر پشم‌تر از یاماست و از پشم با کیفیتش برای لباسهای پشمی و بسیار گرم استفاده می‌شود، ویکونیا که گونه‌ای شبیه به آهوست و جثه‌اش از همه کوچکتر است و در نهایت گواناکو که از بقیه درشت‌تر است و شباهت بیشتری به شتر دارد. نمایشگاه موقتی هم از مومیایی‌های چینچرو در شمال کشور هم برپا بود که من ده سال پیش در شهر آریکا دیده بودم و دیدار دوباره‌شان مثل دیدن چند آشنای قدیمی بود! 
بعد از اینجا به دنبال موزه‌ی هنرهای معاصر گشتم که بیرون از پارک بود و متوجه شدم دور تا دور پارک نرده‌های بلند کشیده‌اند و تنها همان یک خروجی را دارد. این باعث شد تا بفهمم سانتیاگو آنقدرها که فکر می‌کردم امن نیست. به هر حال، از پارک بیرون آمدم و به موزه رسیدم و دیدم در دست تعمیر است و لعنت به شانس بد. 
شهرگردی در سانتیاگو خیلی وقت می‌خواهد. اینجا شهر بزرگی‌ست، و گرمای تابستانش بیچاره‌کننده. دلخوشی اصلی پیداکردن بستنی‌فروشی بود و خریدن انبه‌های بسیار بزرگ و آبدار که پسرهای لاغر سیاهپوست می‌فروختند. به بازار ماهی‌فروشها رفتم و در قسمت رستورانها یکی از رستورانهای شیکتر را انتخاب کردم تا بعد از سالها غذای دریایی بخورم. اینجا بود که با پیدا کردن یک تکه پلاستیک سفت در بدن کالاماری متوجه شدم که دیگر باید با غذاهای دریایی خداحافظی کرد، چون آمریکا به تنهایی آنقدر پلاستیک به اقیانوس ریخته که پیدا کردن غذای دریایی سالم دیگر غیر ممکن است. مضاف بر اینکه این غذا بیمارم کرد و حدس زدم که بازهم به باکتری‌های انگلی روده دچار شده‌ام که خب تجربه‌ام اینبار بیشتر بود و می‌دانستم چه دارویی باید بخرم تا ریشه‌کنشان کنم. اما دو سه روز تب بخش بزرگی از سفرم را تحت‌اشعاع قرار داد. 
از جاهای دیگری که در این چند روز در سانتیاگو دیدم موزه‌ی ملی، مرکز فرهنگی ویولتا پاررا بود و نشستن روبری کاسا مونِدا، نقطه‌ای که کودتا از آن شروع شده بود. مرکز ویولتا پاررا به نسبت گران بود، اجازه‌ی عکاسی نداشت، اما بیشتر از جاهای دیگر توی ذهنم ماند. ویولتا پاررا زنی آرام، ساکت و یک هنرمند درونگرا بود. او کسی بود که قبل از کودتا، در سالهایی که شیلی پله‌های تجدد را چندتا یکی می‌کرد، به هنرها و مفاهیم سنتی توجه نشان داده بود. درد و رنجهایش را گلدوزی می‌کرد و نوای موسیقی‌اش، زنده‌کننده‌ی نواهای فراموش شده‌ی بومی بود. ویولتا پاررا دو بار به فرانسه رفت، و زندگی غمگین و ساکتش را در آنجا ادامه داد. اما بعد از بازگشتش در این مکان یک چادر زد و مرکز فرهنگی به راه انداخت که پس از مرگش، دختر او این مرکز را با دیدگاه ایجاد یک فضای فرهنگی برای نسل جوان راه اندازی کرد. با موسیقی‌اش از قبل آشنا بودم، بخصوص که مرسدس سوسا، خواننده‌ی آرژانتینی مورد علاقه‌ی من یک آلبومش را به طور کامل از روی آهنگهای ویولتا بازخوانی کرده بود و بارها از او در آن آلبوم حرف زده بود. اما گلدوزی‌های ساده‌ی ویولتا، آنقدر احساسات عمیقی را در ته وجود آدم شخم می‌زدند که نمی‌شد سریع از آنها گذشت. و تماشای فیلمی از ویولتا، با آن حالت درونگرا و عجیبش، عجیب توی روح آدم رخنه می‌کرد. 
از سانتیاگو حرف بیشتری ندارم که بزنم. این شهر هنوز یک دنیا سئوال برایم دارد. آرامشی بر آن حکمفرماست، اما در پس این آرامش، نمی‌دانیم که چیست. نسل جدید را که تماشا می‌کردی، با علاقه‌شان به برندهای آمریکایی و خوردن هات‌داگ و نوشابه، یک جورهایی امیدت را از آنها از دست می‌دادی. اما برای قضاوت این شهر و مردمش، باید بین آنها زندگی کرد، با آنها نوشید و خندید و گریست.