۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

گزارش تصویری از مراسم نوروزی یک عده غربت نشین

سال نوی همه مبارک.
امسال شهر شیکاگو برای اولین بار تحویل گرفت و مراسم رژه به مناسبت نوروز برپا شد. و البته هوا هم نامردی نکرد و در حالی که دو هفته روی ده پونزده درجه بالای صفر بود امروز شوت شد زیر صفر درجه با برف و بارون و بوران. از خواب که بیدار شدم دو دل بودم که آیا برم به مراسم، آیا نَرَم! بالاخره با دخترخاله به این نتیجه رسیدیم که مگه چند بار اولین رژه نوروزانه قراره برگزار بشه؟ بریم تا حد انجماد، بعد راهمونو کج میکنیم و برمیگردیم. خلاصه شال و کلاه کردیم، من از جنوب و اون از غرب به طرف دانتاون رفتیم و توی ایستگاه قطار همدیگه رو پیدا کردیم. بقیه ماجرا در تصاویر


نمیدونم چطور در دانتاون شیکاگو هیچوقت برف توی پیاده رو نمیشینه



هفت سین



در کنار سفره هفت سین



طفلی ها لباسشون خیلی خوشگل بود اما مجبور بودند روش کت بپوشند تو این سرما



این خانم مهربون سکه عیدی میداد :-)



توی این عکس میتونین کمی از بدی هوا رو ببینین. به اضافه ساعت که نیم ساعت از تحویل سال گذشته



این خانم خیلی ماه اصرار داشت این آقا کورش کبیر هستند! اما انصافا به عمو نوروز بیشتر شبیه نیست؟



مسئولیت حمل این پلاکارد به عهده من بود ولی انقدر با فشار باد خورد توی سرم که پشیمون شدم و پس دادمش!!



تا بحال تصور هم نمی‌کردم روزی تو خیابونهای شیکاگو قر بدم که این هم برآورده شد!!



موقع برگشت هوا بهتر شده بود اما باد و سرمای لامصب پایان ناپذیر بود



اینهم هفت سین که با عیدی گرفتن سنبل به هشت سین تبدیل شد :-)



سال نو به همه شما مبارک

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

موکگئوا

مُکگوئا Moquegua  شهر کوچکی در جنوب کشور پرو ست که آب و هوای خشک و کویری دارد. به مدت یکماه و نیم که در آن منطقه به حفاری و باستانشناسی مشغول بودیم تنها یکبار آسمان کمی تا قسمتی ابری شد. مردم محلی میگویند هر هفت سال یکبار باران میبارد. پیشنهاد میکنم مطلب قدیمیم درباره زندگی روزمره مان در این شهر را بخوانید اینجا.
آب شهر به علت تامین شدن از تنها جویبار منطقه به شدت آلوده است. همه ظروف باید پیش از غذا با حوله یا دستمال کاغذی خشک بشوند. میوه و سبزیجات را توی وایتکس می‌شویند. اصولا مسافرهایی مثل ما چون بدنمان به میکروبهای محلی مصونیت ندارد تنها میتوانیم میوه و سبزیجاتی مصرف کنیم که میشود آنها را پخت و یا پوست کند.
گزارش تصویری امروز از شهر مکگوا و زندگی روزمره ماست. برخی عکسها متعلق به همکلاسی هایم میباشند و من محترمانه آنها را کش رفته ام! (توضیح: با کلیک روی هر عکس میتوانید تصویر را بزرگتر مشاهده کنید)

نمایی از شهر

نمایی از کلیسای روبروی خانه مان



نمای خارجی یکی از ساختمانهای دولتی

خیابانی که ما سفید کردیم انقدر رفت و آمد کردیم

این تصویر مریم مقدس را اهالی شهر روی دیوار موزه باستانشناسی شهر نصب کرده اند تا ارواح مومیایی های داخل موزه در آرامش باشند!


پوشش زنان محلی


اتاق مجلل ما! تختخواب سلطنتی سمت چپ مال من بود!

آشپزخانه!

سه تل خاکی که مشاهده میکنید سه دانشجوی باستانشناسی هستند که از یک روز مفرح کند و کاو به خانه برمیگردند.
 خوش تیپ سمت چپی من هستم!!
در حال پیدا کردن قطعات پازل، قسمت تحقیقات موزه شهر مکگوا (دو مومیایی در اتاق پشتی سکونت دارند!)


لاماهای مومیایی شده

محل کند و کاو ما. البته جدول بندی و نقشه برداری در هفته اول انجام شد



کاکتوس معروف در وقت ناهار!! تنها سایه در منطقه. منهم با آستین پاره در منتها علیه سمت راست نشسته ام. این لباس کار من داستانی دارد برای خودش! روز اول زیر باسن شلوارم پاره شد و به بازار شهر رفتم و با هزار کلنجار به محلی ها حالی کردم نخ و سوزن و وصله میخواهم. وصله ای که پیدا کردم مربوط به اداره پلیس بود!! تصور کنید مردم محلی نگاه کنند به خشتک بنده و بخوانند para su seguridad یا به عبارتی: برای حفظ امنیت شما!!!!!


در راه بازگشت از محل کند و کاو. سطل ها محتوی قطعات سرامیک یا ابزار سنگی یافت شده در محل هستند.

مسیر بازگشت از کار روزانه




مردم گواتمالا

در ادامه گزارشهای تصویری قبل، چند تایی عکس اضافه میکنم از زندگی مردم محلی در شهرهای مختلف گواتمالا










۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

کلّه معلق میزنیم

دلم نیومد هیجان رو خالی نکنم اینجا. برای اولین بار در عمر شریفم در این دیار، قراره نوروز باستانی در شیکاگو به عنوان یک مراسم فرهنگی جشن گرفته بشه. امیدوارم دست اندرکاران به ایمیلم بی اعتنایی نکنند و یه سهمی هم توی این برنامه به من بدن!! از حالا تو فکر طراحی تابلو ام که هم ایرونی باشه، هم امیدوار، هم سبز!
مثل اینکه نوروز امسالمون قراره رنگ و بوی دیگه ای داشته باشه. دارم کلّه معلق میزنم از ذوق! 

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

گواتمالا

پارسال تقریبا همین موقع ها بود که به گواتمالا سفر کردم. پناه بردن به گرمای امریکای مرکزی از سرمای وحشتناک سال گذشته شیکاگو فرصت خوبی بود برای یه استراحت جسمی، اما دیدن فقر واقعی در لابلای شهرهای این کشور، ذهن رو تا بحال مشغول نگه میداره.
گواتمالا از نظر محصولات کشاورزی خیلی غنیه. توی جاده، صف کامیونهای مملو از طالبی و آناناس و نارگیل و سایر میوه ها و صیفی جات بی انتها هستن. جاده های آسفالته کشور شهرهای بزرگ رو به بندرگاه پورتو بریوس Puerto Barrios متصل میکنند. محلی که با وجود تمام ثروتی که توش جریان داره، کثیف ترین و عقب مونده ترین شهر گواتمالاست. اما سفر به شهر های کوچیکی مثل ریو دولسه Rio Dulce لیوینگستن Livingston و سن خوزه San Jose آدم رو میبره تو دنیای آروم گواتمالا که توی رستوران ننو نصب کردن تا بعد از غذا بری یه چرتی هم بزنی!
خلاصه ش میکنم. این پست نگاهیه به زندگی روزمره مردم گواتمالا. البته در همه جای این کشور امکان عکاسی نبود چون بخاطر راهزنها و دزدها، مجبور میشدم از خیر بردن دوربین بگذرم و متاسفانه دوربین دستی کوچیکم هم تو این سفر سر ناسازگاری گذاشت و سی سی دیش سوخت. بگذریم. این شما و این گوشه هایی از گواتمالا:

گل موز! 


جشن تولد خیابانی



مهمترین وسیله نقلیه در اغلب شهرهای کوچک. اونجا بهش میگن توک توک!


زندگی روزمره


عده ای از مردم هنوز با سوزوندن چوب غذا درست میکنند


یکی از آخرین عکسهایی که با دوربین خرابم انداختم. بازار میوه مرکزی شهر گواتمالا سیتی. تنوع میوه ها توی عکس مشخص نیست


کارواش. جدی میگم! تابلو هم داشت!


سرویس ایاب و ذهاب کارکنان. ریو دولسه


برای رسیدن به دریا، سر پایینی ۴۰ درصد شاید؟ ترسناک بود!


کاهش سایز بسته بندی بسته به قدرت خرید مردم


فضولی در خانه مردم! زندگی روزمره

خوراکی های گواتمالا


اینها فقط تعدادی از میوه های متفاوتیه که در کشور گواتمالا امتحان کردم. توضیح هر خوراکی
قبل از هر عکس اومده.
خُکُته نوشته میشه Jocote  میوه ی بسیار خوشمزه ای با هسته خیلی بزرگ. یه جورایی مثل گردوی سبز که بخواین قسمت سبزش رو بخورین. مورد علاقه ترین میوه در کل سفرهام بود.

خُکُته مارینیون نوشته میشه Jocote Mariñon قسمت بالاش شبیه بادوم هندیه که نمیدونم خورده میشه یا نه. خود میوه شیرین اما گس مزه ست. یه جورایی مثل خرمالو اما متفاوت تر. بیشتر برای نوشیدنی درست کردن استفاده میشه ( شبیه آب طالبی ما، البته بسته به سلیقه افراد با شیر یا آب مخلوط میشه)


کایمیتو که نوشته میشه Caymito بافتش یه جورایی مثل زرد آلوئه و خودش شبیه آلوئه اما کم مزه تر. شکل ستاره ای مانندش وقتی از وسط قاچ میکنن خیلی قشنگه.

گرانادا Granada خیلی عجیبه. پوستش مثل یه پرتقال سفت میمونه و داخلش دونه های تقریبا انار شکل داره که البته  حالت لزج دارند و اصلا مثل دونه های انار خودمون سفت و آبدار نیستن.


تورتا Torta یا نون ذرت مهم ترین بخش غذای مردم گواتمالاست (البته قشر محلی، والا جدیدی هاشون مک دانلدز و پویو کامپرو رو ترجیح میدن) خمیر این نون با مخلوط شدن آرد ذرت و آب تهیه میشه و روی صفحه چدنی روی گاز پخته میشه. البته چون ذرت خاصیت غذایی نداره، مایا ها از صدها سال پیش به اون بیکربنات پتاسیم (یا سدیم یادم نیست) اضافه میکردن. چطوری؟ سنگ آسیابشون رو از این سنگ میساختن تا موقع خرد کردن دونه ذرت (ماییس Maiz) ذرات بیکربنات هم به غذای روزانه اضافه بشه.

تورتای ذرت سیاه که بهش میگن تورتا نگرا Torta Negra هم تجربه ی جدیدیه. البته اونقدر هوس انگیز نیست که هر روز بخوای بخوری اما برای خودش خیلی خوشمزه ست.

همینجا در مورد اون دو تا نوشیدنی محشر هم توضیح بدم که زرده آب آناناسه و صورتیه مخلوطی از پوره ی یه میوه به اسم ماراکویا Maracuya که بـــــــــــــــــــــی نظیــــــــــــــــــره! خود ماراکویا رو تو این سفر ندیدم ولی اغلب کشورهای امریکای لاتین از این میوه نوشیدنی درست میکنن. دو تا ظرف سس هم سسهای فلفل عالی ای هستن که هر شهر و هر منطقه یا در واقع هر شخص دستور غذایی خاص خودش رو برای درست کردن اونها داره و تنوعشون خیلی خیلی زیاده.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

زلزله آمده

اونهم تو کشور مورد علاقه من! در حوالی شهر کنسپسیون که من نرفتم. خسارت شدیده اما خوشبختانه تلفات به شدت زلزله هایتی نیست. قدرت این زلزله ۸/۸ ریشتر بوده که خودش یکی از شدید ترین زلزله های سالهای اخیره. در سال ۱۹۶۰ هم یک زلزله مشابه در نزدیکی همین منطقه از شیلی اومده بود که نتیجه ش سونامی وحشتناکی در جاهای دیگه دنیا بود. اخبار رو به شدت دنبال میکنم.  

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

سفرنامه سانتیاگو بخش دوم

صبح که بیدار شدم صدای بارون شدید تر شده بود. کنار تخت بغلی یه چوب اسکی و باتوم گذاشته شده بود. دختر و پسر تخت بغلی بیدار شده بودن اما خسته به نظر میرسیدن. تازه از اروپا اومده بودن و جابجایی ساعت اذیتشون میکرد. زیاد هم اهل انگلیسی حرف زدن نبودن. اسپانیولی هم بلد نبودن. در مجموع از حرف زدن با غریبه ها خوششون نمی اومد.
برای صبحانه رفتم آشپزخونه. یه دختر و پسر فرانسوی نشسته بودن و با هم حرف میزدن. نمیدونم لحن حرف زدنشون اینطور بود یا واقعا داشتن با هم بحث میکردن. دختره در میون بحثشون به کمک من اومد و آدرس داد تو کدوم کابینت مربا و شکر پیدا کنم. بعد هم پاشد از تو یخچال پنیر آورد و گفت اگر میخوام میتونم از پنیرشون استفاده کنم. خیلی جالب بود. در عین اینکه عصبانی به نظر میومد مهربون هم بود!
قهوه که میخوردم آشپزخونه شلوغ تر شد. من هم که آدرس مربا و بقیه چیزا رو یاد گرفته بودم به بقیه راهنمایی میکردم. صاحب هاستل هم اومد. یک آدم مهربونی بود که نگو و نپرس! قیافه ش شبیه ایرانی ها بود یعنی اگر همینطوری تو خیابون میدیدیش فکر میکردی حتما ایرانیه. گفت امروز تمام مدت بارون خواهد بارید. یادم نمیاد دیگه راجع به چی حرف زدیم. از دخترش آدرس موزه و دیدنی های شهر گرفتم. میخواستم برم والپاراییسو، یه شهر نزدیک به سانتیاگو، راهنمایی کرد چطور برم اما گفت تو هوای بارونی خوش نمیگذره. تصمیم گرفتم سانتیاگوی بارونی رو کشف کنم.

در مقایسه با شهر های دیگه امریکای جنوبی که دیده بودم، سانتیاگو خیلی شهری تر و مدرن تر بود. هوا بارونی اما سرد بود و من امکانات مناسب برای این هوا رو نداشتم. کفشهام عایق نداشت و به راحتی خیس میشد و سرما رو بیشتر میکرد. به میدون اصلی شهر رفتم. تو همه شهر های لاتین، میدون اصلی شهر اسمش هست Plaza de Armas که معنی تحت الفظیش مثل توپخونه خودمونه. در این میدون اصلی، کلیسای جامع (خیلی عظیم تر از کلیساهای معمولی)، موزه تاریخ و ساختمون قدیم مجلس، دادگاه عالی و موزه هنرهای ماقبل ورود کریستف کلمب قرار داشت. معماری شهر کلا خیلی شباهت به معماری اروپایی داره و کلا به نظر میاد همه چی با نظم و ترتیب سر جای خودش قرار گرفته. از این میدون به سمت جنوب دو تا خیابون موازی جدا میشه که ماشین رو نیست و مثل پاساژ فقط پره از مغازه های مختلف. از یکی از خیابونها پایین رفتم و به دانشگاه کاتولیک شیلی رسیدم و یکمرتبه یادم اومد دو سال پیش تصمیم گرفته بودم یه ترم رو توی این دانشگاه بگذرونم. دیگه بگذریم از اینکه چقدر احساس پشیمونی کردم از عمل نکردن به این تصمیم.
به یکی از خیابونهای پاساژ مانند برگشتم و تو یه سوپر مارکت نون و کالباس و سایر مواد برای ساندویچ خریدم. تو راه هاستل هم تو منطقه ای که بی شباهت به میدون انقلاب خودمون نبود یه جفت کفش ارزون قیمت خریدم!
از این روز بارونی زیاد چیزی یادم نیست. تنها یادم میاد تو هاستل با صاحب چوب اسکی ها آشنا شدم. یه آقای امریکایی مسن و خیلی افاده ای. با چوب اسکی به هر جای دنیا که پیست اسکی داره سفر میکرد. از این بابت میگم افاده ای چون تو لحنش یه خود خواهی خاصی وجود داشت. میگفت تو اینهمه جای دنیا که دیده ( که ظاهرا فقط پیست اسکی هاشونو دیده) هیچوقت همسفر نداشته. معلوم هم بود چون اصلا با کسی قاطی نمیشد و فقط تو هال عمومی طبقه پایین نشسته بود و لپتاپ بازی میکرد. در عوض بچه های برزیلی که گروه نسبتا بزرگی هم بودن خیلی خوش مشرب و پر سر و صدا بودن. تا نزدیکای صبح بیلیارد بازی میکردن. دوست ژاپنی من بالاخره موفق به دیدن دوستش شد و به هم معرفی شدیم. دوستش هم مثل خودش کنجکاو و بانمک بود. بهترین دوستی که تو این هاستل پیدا کرده بودم یه دختر اهل رومانی بود که یکسال میشد با دوست پسرش در حال سفر بودن. همه جاهایی که من رفته بودم رو دیده بودن! برام از حادثه دزدی که تو والپاراییسو براشون اتفاق افتاده بود تعریف کرد و گفت خیلی مواظب باشم. میگفت حالا حالا ها تصمیم به برگشتن به کشورش رو نداره و منتظر بودن راه آرژانتین باز بشه تا از او طریق برن به سمت پاراگوئه. کف کرده بودم! یکسال سفر؟ این یعنی بهشت من!!
روز آخر، از دیدن نور آفتاب توی اتاق به قدری هیجان زده شدم که نمیتونستم تصمیم بگیرم سانتیاگو رو بگردم یا برم والپاراییسو. عصر، پرواز برگشتم بود بنابر این تصمیم گرفتم تو شهر بمونم و واقعا ببینمش. دیدن کوههای پوشیده شده از برف که بالاخره از پشت ابرها بیرون اومده بودن یه هیجان خاصی داشت. در واقع یکی از علل عشق من به دیدن ین شهر کوههاش بود. خداییش، این شما رو یاد میدون هفت تیر (در هوای تمیز بعد از بارون) نمیندازه؟

این روز آخر رو صرف تورهای اتوبوسی کردم. این تورها، یه کارت شبیه کارت اعتباری میفروشن که با استفاده از اون میتونین در طول روز هر جا که خواستین پیاده شین و هر جا که میخواین سوار شین و به مدت یکهفته هم از اکثر موزه های شهر مجانا دیدن کنین. کلا برای زمانی که وقتتون برای کشف دیدنیهای شهر محدوده روش خیلی خوبی محسوب میشه.
این روز با همه کوتاه بودنش روز عالی ای بود. به منطقه ای رفتم که مجسمه مریم مقدس رو یه بلندی ساخته شده بود و از اونجا میشد همه شهر رو دید.


 اما همون مجسمه مریم هم داستانی داشت. یه جور قطار برقی توریستها رو تا بالا میبرد و تو اولین واگنش که من ایستاده بودم دوتا خانم راهبه اومده بودن. پلاکاری توی واگن نصب شده بود که روش نوشته شده  بود پاپ ژان پل تو همین واگن ایستاده بود و به خدمت مریم خانوم رفته بود. خانم راهبه ها انقدر احساساتی شده بودن نزدیک بود گریه کنن! در محلی نزدیک مجسمه هم شمعها و پلاکارها و وسایل زیادی برای تشکر از مریم مقدس نذر شده بود و کاملا اعتقاد مردم رو به باورهای کاتولیک نشون میداد. درباره این باورها در سفرنامه های دیگه هم صحبت خواهم کرد که بی شباهت به باورهای اسلام تو کشور خودمون نیست.

بازار مرکزی شهر دومین بازار فروش ماهی و اغذیه دریایی بعد از توکیوست. از خرچنگ و هشت پا و هر جونور دریایی دیگه ای که فکرش رو بکنین توش پیدا میشه. رستورانهای زیادی هم داره که همون ماهی ها و سایر جانوران رو براتون به بهترین شکل میپزن و آماده میکنن. این غذاهای دریایی رو خیلی جاهای دیگه امتحان کرده بودم اما داشتن ساندویچ و البته حضور یک آقای مزاحم باعث شد تو اون محل زیاد توقف نکنم و به مناطق دیگه شهر برم. البته توضیح درباره آقای مزاحم: آقای مزاحم یه توریست بود که موقع سوار شدن به یکی از اتوبوسها اومد و در فاصله کمی با من نشست. خانمی که کارتها رو چک میکرد فکر کرد ما با همیم و همین باعث شروع گفتگو شد. اول گپ زدن عادی بود بعد کار کشید به اختلاف نظر و بعد هم سریش شدن به اینکه هر جا میخوام برم این آقا هم میومد همونجا. بعد تو صحبت من با اهالی دخالت میکرد و اعلام میکرد من امریکاییم و همین باعث میشد که کل نطق من کور بشه و همه شروع کنن به انگلیسی حرف زدن. تازه آقا کلی اظهار نظرات اجتماعی سیاسی هم از خودش بروز میداد و من که اصولا سرم برای اینجور بحث ها درد میکنه، حوصله جواب دادن بهشون رو نداشتم. خلاصه برای دور زدن آقای مزاحم مسیر حرکتم رو عوض کردم و یه جا خارج از ایستگاه پیاده شدم. و به این گونه از شر یک توریست فضول راحت شدم!

آخرین چیزی که از سانتیاگو یادمه احساس این بود که هنوز هیچی از شهر رو ندیدم و چقدر دلم میخواد یه مدت اینجا زندگی کنم. چقدر مردم خونگرم این شهر رو دوست دارم. چقدر تاریخ معاصر این کشور به تاریخ معاصر ما نزدیکه و چقدر دلم میخواد مردم ما هم این آزادی هایی که کشور شیلی به دست آورده رو تجربه کنن. واقعا، میشه روزی همه به تهران همونطور نگاه کنن که امروز به سانتیاگو نگاه میکنن؟

Tech Savy

مثل اینکه روزهای سردرگمی فناوری را میگذرانم. از طرفی یک سری عکس از دست داده ام، از طرف دیگر کلی این بلاگ اسپات را زیر و رو کردم شاید بتوانم جایی برای جواب کامنت ها پیدا کنم نشد که نشد. تعجب میکنم پرشین بلاگ از این نظر خیلی پیشرفته تر از بلاگ اسپات عمل کرده.

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

سانتیاگو شیلی

عجیبه که درباره سانتیاگو بنویسم. سانتیاگو قرار بود بهترین و خاطره انگیز ترین بخش سفرم به امریکای جنوبی باشه. پایتخت شیلی که بخاطر کوههای عظیم آند در سمت شرق به حد وحشتناکی آدم رو یاد تهران میندازه و یه حالت نوستالژی ایجاد میکنه.

سفرم به سانتیاگو در حالی انجام شد که دو روز به برگشتنم به امریکا باقی بود و همه نقشه ها نقش بر آب شده بود. قرار بود با دختر خاله م به طور زمینی و از طریق کوههای آند آرژانتین رو پشت سر بگذاریم و به سانتیاگو برسیم و چهار روزی اونجا باشیم. میگفتند تو هوای خوب شش ساعت اتوبوس سواری تو جاده های پیچ در پیچ داره ولی وقتی به شهر مرزی مندوسای آرژانتین رسیدیم مامور پلیس گفت بخاطر کولاک و برف جاده ها بسته شده و هیچ اتوبوسی اجازه حرکت نداره. مسیر دیگه ای هم بود که به جنوب کشور میرفت و اون پایین از توی پاتاگونیا مرز رو رد میکرد اما بیست و شیش ساعت سواری داشت. این شد که با دختر خاله م خداحافظی کردم و با هواپیما به سمت سانتیاگو پرواز کردم. بخاطر خرابی هوا رشته کوههای آند مشخص نبودند اما سه سال پیش که از بالاشون پرواز کرده بودم زیبایی و عظمتشون نفس گیرم کرده بود!

در فرودگاه سانتیاگو اولین کاری که میکنید به قسمت گمرک میرین تا پاسپورت و ویزاتون چک بشه. هواپیمای کوچیک ما جمعیت کمی داشت و اکثرا تبعه آرژانتین و شیلی بودن بنابر این فقط من خارجی بودم و بعد از طی کردن مسیر مارپیچی بلند به باجه رسیدم و افسر خوش قیافه شیلیایی پاسپورتم رو باز کرد. یه نگاهی به من کرد گفت پاسپورتتون مهر نداره. برین قسمت پرداخت، عوارض بپردازین (حالا من دارم فارسی ترجمه ش میکنم! اما اصل ماجرا اینه که بسته به اینکه اهل چه کشوری باشین، باید عوارض فرودگاه پرداخت کنین و این در واقع یه جور اقدام تلافی جویانه ست بخاطر مبالغی که کشورهای دیگه از شیلیایی ها و یا کلا اتباع امریکای جنوبی میگیرن!) همونطور که میبینید امریکایی ها و کانادایی ها باید بیشتر از همه پول بدن. به باجه مورد نظر که رفتم کارمند مورد نظر از اینکه از بیکاری در اومده خیلی خوشحال شد. پرسیدم تخفیف دانشجویی هم دارین؟ خندید و گفت نه. آدم خوش مشربی بود. از اسمم پرسید. گفتم ایرانیم. درباره ایران کلی حرف زدیم. خیلی آدم باحالی بود. ابن سینا و مولانا رو میشناخت! بعد پرسید اینورا چی کار میکنم؟ مدتی درباره باستانشناسی و سفر حرف زدیم. ازش درباره جاهای دیدنی سانتیاگو پرسیدم. وقتی پاسپورت مهر زده م رو گرفتم متوجه شدم نیم ساعت بود داشتیم با هم حرف میزدیم. بالاخره از گمرک رد شدم و رفتم طبقه پایین. مثل همه شهرهای امریکای لاتین راننده تاکسی ها برای مسافر بال بال میزندن اما اینجا جو خیلی محترمانه بود و اگر میگفتم ممنون، تاکسی احتیاج ندارم با خوش اخلاقی میرفتن. (از این داستان تاکسی ها در هر شهری توضیح میدم به موقعش). اولین کار که گمرک بود اما دومین کاری که میکنید اینه که میرین باجه گردشگری که یک خانم یا آقای با شخصیت پشت پیشخون نشسته فقط برای کمک به شما. از خانم خیلی خوش اخلاق درباره مترو پرسیدم. نقشه بهم داد و گفت باید برم بیرون و اتوبوس بگیرم. با اتوبوس تا ایستگاه قطار قهرمانان یا ایستگاه پرنده های کوچیک برم. از اونجا نقشه مترو خیلی ساده و مشخص بود.
سوار اتوبوس شدم و ایستگاه مترو پیاده شدم و از پله ها رفتم پایین. از هیجان دیدن شهری که انقدر برای دیدنش لحظه شماری میکردم داشتم بال در می آوردم. متروی سانتیاگو به طرز باور نکردنی ای تمیز و براق بود و مردم همه شیک و تا حدود زیادی رسمی لباس پوشیده بودن. در حال گفتگو یا روزنامه خوندن بودن. من با اون لباسها و قیافه (بعد از دو ماه سفر کوله پشتی ای) عین گداها بودم در مقابلشون!
ایستگاهی که پیاده شدم به اسم باکِدانو محل تلاقی دو خط قرمز و سبز متروی سانتیاگو بود. از پله ها که بالا رفتم از دیدن جمعیت توی خیابون به وجد اومدم. اینجا یه میدون هشت راهه در کنار رودخونه بود که جمعیت توش موج میزد. تیپ جوون و خیلی خوش لباس که دوتا دوتا یا چند تا چند تا با هم راه میرفتند و حرف میزدند. واقعا احساسی که تو این منطقه پیدا کردم منو یاد چهارراه ولیعصر تهران انداخت. به هر حال با نگاه کردن به نقشه سعی کردم راهم رو پیدا کنم و به هاستلی که بهشون تلفن زده بودم برسم. بعد از یه کم بالا و پایین رفتن تو خیابون اصلی نتونستم خیابون فرعی مورد نظرم رو پیدا کنم و سر یه چهار راه از یه افسر پلیس که کنار موتور گنده ش ایستاده بود سئوال کردم. افسره هم نقشه منو نگاه کرد و سر در نیاورد. تلفنش رو در آورد به هاستل تلفن زد. آدرس پستی اونها رو پرسید. بعد زنگ زد به یه نفر دیگه مسیر یابی کرد و بهم راهنمایی کرد. (میخواستم محکم بغلش کنم! چقدر همه تو این شهر خوش اخلاقن!!!)
بالاخره به هاستل رسیدم. صاحبش یه خانواده چهار نفری بودن که پدر و مادر و پسر و دختر به همه کارا رسیدگی میکردن ( و به اندازه بقیه خوش اخلاق) اتاقی که توش تخت گرفتم شیش تخته بود (سه تا تخت دو طبقه). وسایلم رو تو کمد گذاشتم و قفل زدم. ازشون پرسیدم اینترنت هم دارن؟ گفتن طبقه بالا. طبقه بالا یه اتاق عمومی بود با چند تا اتاق که حموم خصوصی داشتن و گرونتر بودن. اخبار و ایمیلهام رو چک کردم و بعد تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم. به اتاقم که برگشتم دیدم یه پسر ژاپنی صاحب تخت پایینی منه! شروع کردیم به گپ زدن. گفت دو روزه از استرالیا پرواز کرده اومده اما دوستش که تو جزیره ایستر بوده پروازش بخاطر نامساعد بودن هوا لغو شده و باید تا فردا صبر کنه. دیدیم هر دو مون تنهاییم. پیشنهاد دادم با هم بریم چیزی بخوریم. پیاده راه افتادیم و گپ زدیم. میگفت برای یاد گرفتن انگلیسی به استرالیا رفته. اهل ناگویا بود. هر چی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد. از اسپانیولی حرف زدن من کف کرده بود. میپرسید چند تا زبون بلدی؟ رفتیم به محله هنرهای زیبا. یه منطقه بی نظیر پر از گالری های هنری تو یه محیطی مثل بالاهای پارک جمشیدیه (توصیف از این بهتر نمیتونم بکنم!) اونموقع شب همه گالری ها باز بود و مردم در حال گشت و گذار. بالاخره یه ساندویچی کوچیک تو خیابون پیدا کردیم و دو طبقه ش رو برای پیدا کردن میز خالی بالا و پایین رفتیم. ساندویچ سوسیس سفارش دادیم با نوشابه. چیز دندون گیری نبود اما روزهای آخر سفر بود و بودجه سفر داشت به آخر میرسید.
به هاستل که برگشتم دنبال حموم خالی گشتم و یه دوش آب گرم حسابی گرفتم. بعد دوباره به اتاق همگانی (اینترنت، تلویزیون، ویدئو) برگشتم. با دو نفر که انگلیس اومده بودن گپ زدم. اونها شیکاگو رو دیده بودن و طرفدار تیم بیسبال ما بودن. من که شخصا از بیسبال چیزی سر در نمیارم. یه جوون دیگه بود از هلند یا بلژیک، یه دختر انگلیسی یا ایرلندی خیلی ساکت. یه نفر هم از ایالت کارولینای شمالی. بحث که گرم نشد تلویزیون کابلی رو روشن کردن و من خیلی زود حوصله م سر رفت. وقتی برای خواب به اتاقم رفتم، یه دختر و پسر روی تخت گوشه ای خوابیده بودن. بی سر و صدا از تختم بالا رفتم و زیر پتوی یخ خوابیدم. اتاق سرد بود اما صاحب هاستل چند دقیقه بعد بخاری برقی کوچیکی به اتاق آورد که حسابی گرم میکرد. صدای بارون روی سایه بون پنجره یادم مینداخت که فقط یه شب دیگه از سفر طولانیم مونده.

ادامه دارد