۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

آخرین پست چمدانک.

چمدانک خانه‌ی جدیدی پیدا کرد.
شاید اگر دولت ایران با اینترنت آشتی کند و وبلاگهای بلاگر روی خط ایرانی‌ها بیفتند، چمدانک دوباره زنده شود اما فعلا قرار است بگذارمش گوشه‌ی کمد خاک بخورد. ظاهرا وبلاگ جدید با فیلتر ایران مشکلی ندارد اما هیچ چیز را نمی‌شود پیش بینی کرد. فعلا اینجا هستیم، اگر این هم فیلتر شد یک چاره‌ی دیگر می‌بینیم. آرشیو این بلاگ هم همچنان روی هواست. هنوز نتوانسته‌ام راهی پیدا کنم که آرشیو به بلاگ جدید منتقل بشود. 
اسم وبلاگ جدید چمدانک نیست. بعد از اینکه شخص دیگری اسم چمدانک را برای وبسایتش انتخاب کرد، حس مالکیت و تعلق به این نام برایم کمرنگ شد. وبلاگ جدید یک اسم معمولی و غیر اختصاصی دارد: «قابهای روزانه‌». روزمره نویسی‌است، شاید هم بیشتر عکس. برایش یک خانه‌ی فیس بوکی هم ساخته‌ام. نمی‌دانم چقدر به بروز کردنش وفادار بمانم. فعلا که هست. 
الان که اینها را می‌نویسم، خودم هم در حال اسباب کشی‌ام. پنج طبقه وسایل را می‌برم بالا، با کوله‌ی خالی می‌آیم پایین. کم‌کم دارد تمام می‌شود. 
شما را در خانه‌های جدید می‌بینم.

http://dailyframesbyfera.weebly.com
https://www.facebook.com/pages/dailyframesbyfera

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

بازگشتها

پایم به آلمان رسید.
انگار نه انگار هشت ماه اینجا نبوده‌ام. هیچ چیز عوض نشده. همان سکوت، همان آرامش، همان فکر آزاد، که امیدوارم برای عملی کردن برنامه‌هایم ثمربخش باشد.
اینبار هم ایران را با امید به بازگشت دوباره ترک کردم، و به آن باز خواهم گشت ...

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

آخرین سفر بم

بم را در حال بیماری ترک کردم. چند روز آخر آنقدر در تب و ضعف و مریضی بودم که با شهر بیگانه شده بودم. حتی وقتی جمعیت شاد و پرانرژی راهنمایان گردشگری به ارگ قدیم آمده بودند نای ایستادن در بینشان را نداشتم. اما با همان بدحالی هم می‌توانستم از فضای شادی که بر ارگ حاکم شده بود لذت ببرم. چقدر بم به چنین فضایی نیاز دارد. چقدر دلم برای این شهر می‌تپد. اینبار به شهر نگاه کردم و گفتم بم را چقدر آسان می‌توان آباد کرد، اگر همت کنیم. 

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

اینترنت و فیلتر در ایران کاری با آدم می‌کنند که اصلا یادش برود وبلاگی هم داشته!

۱۳۹۲ دی ۲۳, دوشنبه

چرا باید به بم رفت؟

جشن راهنمایان گردشگری امسال با هدف توجه به گردشگری بم و دشت لوت در کرمان برگزار خواهد شد.
درباره‌ی دشت لوت نظری ندارم. درباره‌ی بم اما صحبت دارم. بعد از این مدتی که در بم گذراندم و با ارگ و خاکش خو کردم، دوست دارم در اینباره نظرم را بگویم، پس ابتدا درباره‌ی وضعیت امروزی بم توضیح می‌دهم. 
تصویری که عموما از بم ارائه می‌شود، تصویری سیاه و سفید است. تصویر بزرگترین ارگ تاریخی ایران قبل از زلزله، که خیلی‌ها تنها در عکسها و پوسترها آنرا دیده بودند، و تصویر ویرانی‌ها و اجساد بعد از زلزله است که آنقدر عمیق توی ذهن‌ها مانده که به این زودی‌ها نمی‌توان پاکش کرد. اما تصویری که مسافر امروز در بم می‌بیند هیچکدام این دو نیست.
وضعیت ارگ:
اگرچه بازسازی‌هایی در ارگ انجام شده و چندتایی از برج و باروها دوباره‌سازی شده‌اند، اما اکثر قسمتهای سایت به روی بازدید کنندگان بسته است چون خطر ریزش دارند. سایت با کمبود بودجه مواجه است، حقوق کارمندان و کارگران با تعویق شش ماهه به دستشان می‌رسد، پس امکان بیمه کردن بازدید کننده‌ها هم وجود ندارد. آن دسته ازبازدید کننده‌هایی که حس کنجکاویشان آنها را دور از چشم کارکنان به آنسوی حفاظ ها می‌کشاند خونشان پای خودشان خواهد بود. 
مطمئن هستم که مسئولین پایگاه میراث جهانی که در ارگ مستقر هستند به راهنمایان گردشگری توضیح خواهند داد که مرمت ارگ به صورت پژوهش-مرمت انجام می‌شود، به این معنی که تحقیقات باستانشناسی بر مرمت ظاهری اولویت دارند، و البته این مطلب برای بازدید کننده‌ها و اهالی بم، که با ویرانه‌های حاکم‌نشین مواجهند گران تمام می‌شود. این افراد اغلب درباره‌ی مرمت ارگ و منظر فرهنگی توجیه نشده‌اند و آنچه برایشان باقی می‌ماند آه و افسوس از دیدن ویرانه‌هاست، در حالی که اطلاع ندارند در همین روند کند پژوهش، آثاری پیدا شده که قدمت ارگ را به هزاره‌های پیش از دوران هخامنشیان (که قدیمی‌ترین تخمین تا زمان ثبت جهانی سایت بوده) می‌رساند. 
اما با اینحال ارگ قابلیت نمایش دارد. نه تنها آثار مرمت شده از جمله بازار و اسطبل حکومتی و سربازخانه جای دیدن دارند و باید به استادی دستی که طاقهای نیمه‌کاره و گنبدهای نیمه ویران را دوباره ترمیم کرده آفرین گفت، بلکه دیدن ویرانه‌های مسجد جامع و سایر بخشهای مردم‌نشین ارگ برای بیننده لازم است، تا به وضوح شدت و جهت زلزله را در ستونهای به خاک افتاده ببینند. 
سایر مکانهای تاریخی:
ابنیه‌ی تاریخی و معروف بم از جمله خانه‌ی عامری و کارخانه‌ی حناسایی در حال مرمت هستند. اما خانه‌ی انصاری و خانه‌ی مهدی‌زاده با خاک یکسان شده‌اند، و دیدن تابلوی ثبت میراث فرهنگی در کنار زمینی صاف، مثل یک جور استهزاست. این زمین‌ها هنوز تحت کنترل سازمان میراث هستند و کسی اجازه‌ی دخل و تصرف در آنها را ندارد. پایگاه میراث جهانی هم یک سر دارد و هزار سودا. به این زودی‌ها نمی‌توان به تغییری در این زمین‌های خالی چشم داشت. قیصریه زرتشتیان و کاروانسرا هم در اثر زلزله ویران شده‌اند، بخشی از قیصریه دوباره‌سازی شده، اما کار در آن متوقف شده است. در حال حاضر نه به وضعیت قبل از زلزله شبیه است و نه به وضعیت بعد از زلزله. همچنین چون امکان ریزش در اکثر بخشها وجود دارد، بازدید از این مکان توصیه نمی‌شود. اگر راهتان را به این سمت کج کنید، مغازه‌دارها می‌آیند و خطرات را به شما گوشزد می‌کنند. 
در خیابان یکطرفه، بازارهای امیر و سجاد با پیروی از طرح قدیم و با مصالح جدید دوباره سازی شده‌اند، اما چون اکثر بازاری‌ها در مدت ساخت این بازار بساط خود را به پاساژهای نوسازتر منتقل کرده‌اند، این بازارها هیچ رونقی ندارند و قدم زدن در فضای خالی آنها که حالتی ماکت دار و مصنوعی دارد، دردی از کسی دوا نمی‌کند. 
وضعیت هتل‌ها و رستورانها و اماکن تفریحی: 
شهر سه هتل دارد. نزدیکترین هتل به ارگ، مهمانسرای جهانگردی‌ست. همان هتلهای زنجیره‌ای که به دستور فرح پهلوی در جای‌جای ایران ساخته شد و هنوز مورد بهره‌برداری قرار دارند. هتلهای دیگر شهر، آزادی (پارسیان) و کورش در حاشیه‌ی شهر قرار دارند. در مورد امکاناتشان اطلاع خاصی ندارم، تنها می‌دانم مهمانهای مهم به هیچکدام این هتلها نمی‌روند، بلکه به ارگ جدید منتقل می‌شوند. 
بسیار اتفاق می‌افتد که مسافری که در زمانی غیر از تعطیلات نوروز به بم آمده، در ظهرها با درب بسته‌ی رستورانها مواجه بشود. این بلا بارها سر خودمان آمده و با مواجهه با رستورانها و ساندویچی‌های تعطیل در خیابانها سرگردان شده‌ایم. معمولا غذاهای محلی در رستورانها پیدا نمی‌شود و نزدیک‌ترین غذایی که بتوان به عنوان غذای محلی یافت کشک بادمجان است که در بعضی رستورانها موجود می‌باشد، والا غذاها همان کباب و جوجه و خورش‌های معمولی‌ست که در همه جا یافت می‌شود. بم، همچنین شهری‌ست که مردم آن با وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی تردد می‌کنند. پیدا کردن تاکسی، و خصوصا تاکسی با راننده‌ی منصف کار آسانی نیست. بهترین کار تلفن زدن به آژانس است. 
در این شهر به دنبال مکانهای تفریحی نگردید. بعد از زلزله هیچکدام از سه سینمای شهر بازسازی نشده‌اند، پارکهای شهر بسیار محدود و دور از دسترس هستند، و حتی برای مردم شهر جذابیت ندارند، چه رسد به گردشگرها. کمبود امکانات رفاهی و شغلی باعث شده خیلی از جوانها به شهرهای دیگر مهاجرت کنند. نوجوانها یا به کفتر بازی مشغولند، یا سه‌تا سه‌تا سوار موتور در شهر می‌گردند و به هر غریبه‌ای متلک می‌اندازند. 
ارگ جدید:
به نظرم کل ایران باید توجیه بشود که در ارگ جدید هیچ خبری از ساختمانی که شبیه به ارگ باشد نیست. این یک منطقه‌ی تفریحی لوکس در پانزده کیلومتری بم است که البته امکانات رفاهی قابل توجهی دارد. شاید اگر کسی به قصد قایقرانی، اسب‌سواری، دوچرخه‌سواری و یا امکانات دیگر به این منطقه برود، راضی برگردد، اما خود بمی‌ها برای تعطیلات به مکانهای ییلاقی مثل ده‌بکری و مَرغک می‌روند و از ارگ جدید با عنوان کارخانه‌ی ماشین‌سازی یاد می‌کنند.

به نظرم ابتدایی‌ترین سئوال درباره‌ی گردشگری در بم باید این باشد که گردشگرها با چه دیدگاه و انتظاری به بم می‌روند. اگر به عنوان یک مکان با تاریخ غنی به دیدنش می‌روند، مطمئنا ویرانه‌های ارگ آزارشان می‌دهد. اگر برای دیدن شهر می‌روند، شهر بعد از ده سال هیچ حرفی برای گفتن ندارد، از آن باغ‌شهر آباد با درختهای نخل و مرکبات چیزی نمانده، جز معدود نخلستانهایی که از خشک شدن در امان مانده‌اند. بهترین منظره از باغ‌شهر بم، از بالای باروهای حاکم‌نشین ارگ قابل رویت بود که امروزه به روی بازدید کننده‌ها بسته است. فرهنگ بم دیگر در شهر دیده نمی‌شود. بعد از زلزله عده‌ی بسیاری از شهرهای اطراف به بم آمدند و زمین‌ها را که بسیار ارزان شده بودند خریدند. آن عده از بمی‌ها که در شهر مانده‌اند، انگار هنوز از بهت زلزله بیرون نیامده‌اند. دیگر چیزی پیدا نمی‌شود که راضی‌شان کند. امکانات گردشگری در شهر در حد بسیار پایینی‌ست، و تمام همّ و غمّ شهرداری و میراث، فراهم کردن امکانات جزیی در تعطیلات نوروز است. ارگ و شهر بم نیاز به برنامه‌ی مدیریت گردشگری قوی با بودجه‌ی مناسب دارد، که در حال حاضر حتی گفتن این حرف، برابر با خیال است.
اما چرا باید به بم رفت؟
عقیده دارم که گردشگر، باید بداند که تنها به دیدن ساختمانهای قدیمی و مناظر زیبا نمی‌رود. بلکه باید دیدش را وسیع کند، تا شکل گرفتن شهری آباد در کویر را به تصور در آورد، تصور استفاده از گسل زمین‌شناسی برای حفر قنات، برای آبیاری مزارع، باغها و نخلستانها. بازدید کننده باید در کنار فکر کردن به امکانات تفریحی، به این درجه از درایت برسد که بتواند با مردم این سرزمین بی‌رحم همدردی کند. باید راه قدم زدن در یک شهر کویری را بیاموزد، تا بفهمد سایه‌ی یک درخت نخل چه نعمت بزرگی‌ست. باید در گرمای پنجاه درجه‌ی این شهر آب بنوشد تا همیشه شکر گذار آب خنکی که در لوله‌های خانه و شهرش جاری‌ست باشد. باید در پیاده‌روهای ساخته نشده‌ی این شهر قدم بردارد، تا تکانی بخورد، تا از خودش بپرسد چه شد که مردم دیگر از مسئولین قطع امید کرده‌اند، که دیگر از احقاق حقوق مسلم خود دست کشیده‌اند، که دیگر به حرف هیچ مسئولی اعتماد نمی‌کنند. 
گردشگر باید بیاموزد که در کنار رفتن و دیدن و لذت بردن، مسئولیتی متوجهش شده. حالا مسئول این است که به مردم سرزمینی که به دیدارش رفته فکر کند، آنها را از خود ببیند، و در بهبود شرایط آن مردم تلاش کند. بهبود شرایط معنی‌اش تنها خیریه و پول رسانی نیست. همین که بروند و این شهر را به چشم خود ببینند، و تصورات خود درباره‌ی قاچاق مواد مخدر و اعتیاد را تصحیح کنند، خود قدم بزرگی‌ست. فراموش نکنیم که بدنام کردن مردم یک منطقه کار بسیار آسانی‌ست، اما برداشتن یک نام بد...
بم را باید دید، چون بم نماد ایران ماست. نماد ایرانی که دارد همه چیزش را از دست می‌دهد و دلخوشی‌اش گذشته‌ی چند هزار ساله است. نماد ایرانی که هر کسی بر خوان نعمتش نشست، غارت کرد و رفت. نماد ایرانی که تلفات زلزله‌اش را به جای دلایل علمی، به گردن گناهان کبیره می‌اندازند، و برای پنهان کردن ده سال کاستی در بازسازی شهر، نمایش عاشورا ترتیب می‌دهند. بم، نماد ایران ماست، که مردمش دوستش دارند، اما نمی‌توانند برای همیشه در آن بمانند. 
ای کاش بم نماد ایرانی باشد که رفته‌ها به آن بازگردند و آبادش کنند. 

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

بم

در بم هستم.
در کنار ارگ قدیم سر روی بالش می‌گذارم و در سکوت تاریخی آن به خواب می‌روم.
اگر می‌دانستید غروب آفتاب، و طلوع ماه در ارگ یعنی چه...
چه خوشبختم...
 


۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

میراث ناملموس

خلاصه‌ی جلسات این روزهای یونسکو این است که چوگان به اسم آذربایجان و چرتکه به نام چین ثبت شدند، قهوه‌خانه دارد به نام ترکیه ثبت می‌شود. پرونده‌ی طب سنتی ایران هم رد شد.
اول اینکه اعتراض ایران وارد نیست. کمیته‌ی میراث ناملموس دو ماه پیش به ایران گوشزد کرده بود که پرونده طب سنتی ناقص است. مسئولین ایرانی بدون انجام هیچ اقدامی روی پرونده، دوباره آن را به کمیته تحویل دادند. از تویش هزار پرسش، اما و اگر در آمد و در بررسی نهایی رد شد.
چرا این اتفاقات برای ایران می‌افتد؟ تا کی می‌خواهیم تقصیر همه چیز را بیندازیم گردن دیگران و بخواهیم فقط با حرف زدن همه چیز را دور بزنیم؟ مطمئن هستم این روزها رسانه‌هایمان پر می‌شوند از بدگویی از کشورهای دیگری که پرونده‌هایی را به نام خودشان ثبت کرده‌اند، شبیه به ثبت پرونده‌ی تار به اسم آذربایجان در سال گذشته. 
به عنوان کسی که کمی از روند ثبت میراث فرهنگی ناملموس سر درمی‌آورد باید بگویم که ایران حق اعتراض ندارد. تمامی پرونده‌ها از دو سال پیش به کمیته تحویل شده بودند، بنابراین ایران باید از دو سال پیش، یا از پارسال به فکر اعتراض به پرونده‌ی چوگان می‌افتاد. باور نمی‌کنید، همین حالا بروید به وبسایت میراث ناملموس یونسکو، و پرونده‌هایی را که برای یک تا دو سال آینده به یونسکو تحویل داده شده‌اند ببینید.
اما در عین حال، کل این جریان ثبت و مرزبندی کردن مسایل فرهنگی دارد به سوهان روح تبدیل می‌شود. ایراد از سیستم عریض و طویلی مثل یونسکوست که اجازه می‌دهد پرونده‌ای به نام چرتکه تنها به نام چین ثبت بشود، در حالی که سومری‌ها و بابلی‌ها هم این وسیله را داشتند. استفاده از آن هم در بسیاری کشورها مرسوم بوده و هست. وقتی چنین پرونده‌ای به نام چین ثبت شد، دیگر محدود به مرزهای آن کشور می‌شود، و اضافه کردن کشورهای دیگر به آن خیلی کار، انرژی و حوصله می‌خواهد، تازه اگر عملی باشد. صحبتم بر سر چین یا آذربایجان نیست. صحبت بر سر فرهنگ است، میراث ناملموس، که در واقع مرز نمی‌شناسد، و ثبت آن و محدود کردنش به مرزهای یک کشور جای سئوال دارد.
به نظرم این ثبت میراث ناملموس، به جای آنکه باعث اتحاد ملتها شود، دارد باعث اختلاف می‌شود. به نظرم باید این موضوع را به یونسکو که نهاد جهانی‌ست گوشزد کنیم. به نظرم یونسکو خیلی با آن نهاد جهانی که قادر به ایجاد صلح است فاصله دارد. به نظرم نباید بنشینیم و بگوییم هرچه آنها گفتند درست است.
حرفهایم تراوشات عصبانی ناشی از خواندن اخبار بود. خیلی جدی نگیرید.

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

آناهیتا و فومن

در فومن، به جز کلوچه‌های داغ و خوش‌عطر و بو، به مجسمه‌ی آناهیتا در میدان اصلی شهر برخوردیم و به پرس و جو درآمدیم که این خانم زیبا سوار بر ارابه‌ی دو اسب سفید کیست و داستانش چیست. اغلب به این موضوع اشاره می‌کردند که مجسمه در قبل از انقلاب ساخته شده و بخاطر اهمیتی که برای مردم شهر داشته اجازه‌ی تخریب و انتقال آن داده نشده. مجسمه‌ی آناهیتا نماد شهر فومن است (اگرچه فومن هم مجسمه و میدان میرزا کوچک خان دارد). جوانی هم گفت که شنیده آناهیتا خواهری داشته و خودش به فومن آمده و خواهرش به شهر دیگری رفته. این مطلب مرا به جستجو درباره‌ی آناهیتا ترغیب کرد اما هنوز ارتباط آن با فومن را پیدا نکردم. 
تصمیم بر این شد که یکبار دیگر به فومن بیاییم تا فرصت رفتن به قلعه رودخان و ماسال را پیدا کنیم. 
مجسمه‌ی آناهیتا

آرم تاکسیرانی شهر فومن
سوغات فومن
گیلان سبز و زیبا را دوست دارم. گاهی در اتوبوس به مناظر بیرون از پنجره نگاه می‌کردم و یکمرتبه فکر می‌کردم در ایران نیستم. نمی‌گویم در کشور خاصی بودم. در خیلی از جاده‌ها وقتی به مناظر نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم این مکانها زمینی نیستند. مال این دنیای ماشینی و یک شکل که ساخته‌ایم نیستند. جاده‌هایی که از کوهستانهای بکر می‌گذرند، جاده‌هایی که از مناطق کویری می‌گذرند، جاده‌هایی که از کنار مزارع آباد می‌گذرند بیش از هر چیزی مرا به وجد می‌آورند. آن زمان است که رفتن برایم با ارزش‌تر از رسیدن است. امیدم این است که عبورم، سهمی نباشد در نابودی این آخرین پناهگاهها. 

ماسوله

یادم نیست که رفتن به ماسوله چه زمانی جزو آرزوهایم بود. به هرحال در این سفر گیلان از هر کس پرسیدیم دیدنی مهم استان چیست گفتند ماسوله و ما هم به حرف اهالی گوش دادیم و تاکسی گرفتیم به سمت سرزمین ماه کوچک. در راه از کنار مزرعه‌های چای عبور می‌کردیم که منظره‌ی بی‌نظیر و چشم‌نوازی بود. 
ماسوله یک شهر توریستی و زیباست. توصیف این شهر را به بینندگان و مسافرین بی‌شمارش می‌سپارم. اما از اینکه معروف بودن شهر باعث شده نمای آن تغییر نکند و همان بافت بومی خودش را حفظ کند بسیار خوشحالم. از اینکه امکانات پذیرایی از مسافر، از امکان اقامت در خانه‌های محلی تا سرویسهای بهداشتی به وفور پیدا می‌شد بسیار خوشحالم. از اینکه این شهر نماینده‌ی گردشگری استان گیلان است بسیار خوشحالم. در عین حال، از اینکه اهالی در جواب سلاممان می‌پرسیدند صنایع دستی می‌خواهی کمی دلگیر شدم. هر مکانی که بخاطر جاذبه‌های فرهنگی و منطقه‌ای‌اش به جاذبه‌ی گردشگری تبدیل شده به این درد مبتلاست. تنها از ایران نمی‌گویم. در جاهای دیگر دنیا هم با مردم محلی مواجه بودم که دیگر به مشاغل آبا و اجدادی نمی‌پرداختند و مشغول به کارهای خدماتی بودند و در نتیجه مسافر را به شکل اسکناس می‌دیدند. برای ماسوله که بازار رنگارنگ و زیبایی دارد خیلی بهتر می‌بود اگر تنها اهالی بازار به عنوان فروشنده‌ی صنایع دستی جلو بیایند و مردم عادی، همان مردم عادی باشند و تعارفشان واقعی باشد. کاش مکانهای بکر گیلان هیچوقت به معروفیت ماسوله نشوند...
عبور از کنار مزارع چای
ماسوله‌ی زیبا

فرش شسته شده برایم نماد سرزندگی‌ست

منظره‌ی روبروی ماسوله

اهالی ماسوله در حال برگزاری رقابتهای بزرگ گردوبازی

اژدهای سه سر!

دور از چشم مسافرها

سلام بر پاییز

این اتوبوس به کجا می‌رود؟

در پایانه‌ی آزادی از بی‌آر‌تی پیاده شدیم. باید می‌رفتیم ضلع شمالی میدان آزادی تاکسی بگیریم. گفتیم ببینیم اتوبوسهای پایانه‌ی غرب به کجا می‌روند. اتوبوس نارنجی رنگ در نزدیکی ورودی پایانه توقف کرده بود و عده‌ای مسافر جلویش ایستاده بودند. کمک راننده صدا می‌زد صومعه سرا. نمی‌دانستیم صومعه‌سرا کجاست. رفتیم پرسیدیم کجا می‌روید؟ گفت صومعه سرا. گفتیم کجا هست؟ گفت نزدیک ماسال. گفتیم نه، یعنی کدام استان؟ گفت گیلان. به همدیگر نگاه کردیم. برویم؟ پرسیدیم کرایه‌اش چقدر است؟ گفت دوازده تومان. پولهای نقدمان را روی هم گذاشتیم، هنوز هزار تومان کم بود. اگر تا عابربانک می‌رفتیم احتمالا اتوبوس پر می‌شد و می‌رفت.باز هم گشتم و هزارتومان را پیدا کردم. گفتیم خب. برویم صومعه سرا.
ساعت نزدیک پنج صبح بود که اتوبوس به فومن رسید. مه نازنینی منطقه را پوشانده بود و نور چراغها حالت رویایی زیبایی به آن داده بود. فاصله‌ی بین فومن تا صومعه سرا کمتر از ده دقیقه بود و گم و پنهان شدن جاده در مه هیجان ما را بیشتر می‌کرد. هوا هنوز تاریک بود که از اتوبوس پیاده شدیم. مسافران همه مقصد و مقصودی داشتند و به طرف خانه‌هایشان یا ایستگاه تاکسی حرکت کرده بودند. ما به طرف عابربانک رفتیم و در آن ساعت صبح آنقدر سرحال بودیم که بر سر بیرون آوردن کارت بانک با هم مسابقه دادیم! در مسجد جامع، در آن ساعت صبح صدای نوحه خوانی می‌آمد. در پشت مسجد هم یک طباخی باز بود. برای من که ادعا می‌کنم کله پاچه تنها غذایی‌ست که دوست ندارم، رفتن به طباخی خودش یک ماجراجویی جدید بود. در حال صرف صبحانه‌ی سنگین و لذیذ، با پیرمردهای مغازه هم‌صحبت شدیم تا به ما از دیدنیهای شهر و اطرافش بگویند. گفتند شهر دیدنی خاصی ندارد. باید برویم روستاهای اطراف، و یا برویم به دامن طبیعت. آقای جوان طباخ گفت بروید تالاب آبکنار، یا بروید کوههای آلیان و تنیان. گفتند برای رفتن به آلیان می‌شود مینی‌بوس گرفت، پیرمردی که در مغازه کمک می‌کرد ما را تا میدان برد و آدرس ایستگاه را به ما داد. خوش خوشان تا ایستگاه رفتیم. بعد تصمیم گرفتیم که قدم زنان راه را ادامه بدهیم و اگر مینی‌بوسی پیدا شد برایش دست تکان بدهیم. شهر در نور طلوع آفتاب بیدار می‌شد. به میدان میرزا کوچک‌ خان رسیدیم و با مجسمه‌ی طلایی آن عکس گرفتیم. از آن به بعد هم دلم می‌خواست با همه‌ی مجسمه‌های میرزا در شهرهای مختلف گیلان عکس داشته باشیم. با راهنمایی یک مغازه‌دار به گوراب زرمیخ رفتیم تا از آنجا به آلیان برویم. از نانوایی کنار خیابان نان کشمشی خوش‌عطری خریدیم و بعد با دونفر که منتظر تاکسی بودند همصحبت شدیم تا به ما راهنمایی کنند از کجا به آلیان برویم. با همانها سوار تاکسی شدیم، توی جاده افتادیم و از زیبایی مناظر مزراع لذت بردیم. خانمی با یک چوبدست که نایلن‌های رنگی به سرش بسته شده بود داشت به طرف مزرعه‌اش می‌دوید و من تصور می‌کردم که کلاغها را می‌پراند، اما او داشت اسبهای وحشی سیاه رنگ را که در مزرعه‌اش می دویدند به بیرون هی می‌کرد. صحنه‌ی زیبا قاب شد و توی ذهن ما جا خوش کرد. 
آلیان، با روستاهای کوچک و جنگل زیبایش ما را شگفت‌زده کرده بود. همه جا رنگ و زیبایی بود. منظره‌ها آنقدر زیبا بود که در میان راه پیاده شدیم تا باقی راه را پیاده طی کنیم. از پل چوبی باریکی عبور کردیم و از مسیر روستایی به طرف جنگل رفتیم. چه زیبایی لطیفی...
مردم روستا، در حال کار، در حال پخت و پز، در حال عبور، به ما بفرما می‌زدند و جلو می‌آمدند تا حال و احوال کنند. این صمیمیت بی‌تکلف را بسیار دوست داشتیم.
میدان میرزا کوچک خان شهرستان صومعه سرا

گله‌ی بزرگی از گوسفندهای پشم چیده شده در جاده‌ی گوراب زرمیخ

آلیان

قارچهای زیبا که در لبه‌ی پل چوبی رشد کرده بودند

آلیان

چتر پاییز

شریان حیات

دوست داریم لایه‌های زیرین تهران را در شب کشف کنیم. وقتی همه‌ی مغازه‌ها تعطیلند، وقتی تنها جا برای رفتن چند رستوران است و تنها کار برای کردن، خوردن، وقتی که در این شبها دسته‌های عزاداری توی خیابانند و اتومبیلها برای پیدا کردن نذری خیابانها را دور می‌زنند، ما خیلی اتفاقی سر از زنده‌ترین بخش تهران درآوردیم. در میدان امام حسین بودیم، صدای دو دسته‌ی بزرگ عزاداری، یکی در شمال غرب و یکی در جنوب شرق میدان، در محوطه‌ی محصور شده در سازه‌های فلزی میدان می‌پیچید. بچه‌ها در ضلع جنوبی میدان در حال فوتبال بازی کردن بودند، خانواده‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، ما برای دور شدن از سر و صدای بلندگوی دسته‌های عزاداری به یکی از خیابانها پناه بردیم و تازه با بازار منطقه مواجه شدیم. قصابی‌ها با کله‌های گوسفند و سیراب و شیردان چیده شده روی سکوهای تخته‌ای در جلوی مغازه‌ها، آجیل فروشی‌های مفصل و چراغانی، و بعد از آن بازار میوه و تره بار که مثل ساعت ده صبح پر سر و صدا و رونق بود. دیدن چراغانی مغازه‌ها، جار زدن فروشنده‌ها و از آن بهتر، خانواده‌ها که در حال خرید بودند بهترین صحنه در تمام تهران سیاه بود. بعضی مغازه‌دارها تازه داشتند میوه‌هایشان را می‌چیدند، دستفروشها بساطشان را پهن می‌کردند و سبزی‌فروشها شلنگ آب روی سبزیهایشان می‌گرفتند. فروشگاههای لباس، کفش، حتی لوازم آرایش فروشی‌ها باز بودند و انرژی حاضر در منطقه آنقدر زیاد بود که ما فراموش کردیم در ساعات پایانی شب هستیم و آخرین مترو به سمت غرب تهران را از دست دادیم. خوشبختانه اتوبوسهای بی‌آر‌تی به سمت آزادی بیست و چهارساعته کار می‌کنند پس سوار شدیم و دوباره مسافر خیابانهای تاریک و خلوت تهران شدیم. 



پی‌نوشت: حدس می‌زنم عده‌ای از عاشقان تهران به این چند پست اخیر من درباره‌ی سیاه بودن فضای شهر خرده می‌گیرند. لطف کنند و درباره‌ی زندگی شبانه در تهران به من اطلاعات بدهند چون من بعد از دوازده سال دارم خیابانهای شهر را دوباره می‌شناسم. با تشکر. 

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

به سوی آزادی

گفتیم کجا برویم؟
کم‌کم سرمای شب آغاز می‌شد. در میدان انقلاب بودیم. اینطرف، کتابفروشی‌ها، آنطرف، پیراشکی‌فروشی‌ها. روبرو به پارک لاله می‌رسید، سمت راست به شرق، سمت چپ به غرب. بدون وقفه توافق کردیم که برویم به میدان آزادی. سوار بی‌آر‌تی شدیم. در قسمت جدا کننده، دختر و پسر جوانی ایستاده بودند. دختر در سمت بانوان، پسر در سمت آقایان. دست همدیگر را گرفته بودند. موقع حرف زدن عاشقانه به چشمهای همدیگر نگاه می‌کردند. آن صفحه‌ی جدا کننده برایشان وجود نداشت. تکیه‌گاهی شده بود برای این‌دو. 
از کنار میدان آزادی که رد می‌شدیم، بازهم از تاریکی‌اش غصه‌ام گرفت. هیچ چراغی روی این نماد تهران نور نمی‌انداخت. ساختمان تنها در نور چراغهای خیابان دیده می‌شد. انگار اگر در توانشان بود، چادری هم بر سرش می‌کشیدند تا دیگر پیدا نباشد.
در پارک‌سوار از اتوبوس آمدیم پایین، راهمان را به سمت میدان تاریک پیدا کردیم. یادم بود که قدیم‌ها از اطراف میدان می‌شد از طریق زیرگذر به میدان راه پیدا کرد. از پلیس راهنمایی که در میان ترافیک اتومبیلهای بی‌نظم کلافه بود پرسیدیم. گفت بله و خط عابر پیاده را نشانمان داد. با خنده و در عین حال با ترس از تصادف در آن ساعت تاریک شب عبور کردیم. به محوطه‌ی میدان رسیدیم. به آزادی...
محوطه تاریک بود. سایه‌ی یکی دونفر به چشم می‌آمد. ساختمان در انعکاس نور اتومبیلها جلوی چشممان قد برافراشته بود. رفتیم تا زیر ساختمان. چه منظم، چه زیبا، چه بزرگمنشانه... همانطور که محو تماشا بودیم یکنفر که با صدای بلند حرف می‌زد از کنار ما گذشت و به دونفر دیگر پیوست. برای لحظه‌ای هردویمان به اطراف نگاه کردیم و حس کردیم زیر این ساختمان بزرگ، در وسط میدانی به این شلوغی، در مکانی به این معروفیت، بازهم باید ترس از مردم این شهر بی‌در و پیکر توی دل ما باشد. رفتیم در جایی روشن و روبروی ساختمان نشستیم. سایه‌ی آقا و خانمی که مثل ما داشتند قدم می‌زدند آراممان کرد. از جایی که نشسته بودیم می‌توانستیم عبور آدمهای گذری از زیر برج را تماشا کنیم و ترسمان کمتر شود. 
"دستت را به من بده، دستهای تو با من آشناست، ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم..." 
خطوط محوطه و خطوط روی ساختمان چشمهایمان را به جلو، به بالا هدایت می‌کردند. دلم می‌خواست کاغذ بزرگ و مدادی داشتم که این بازی خطوط را ترسیم کنم. 
چقدر این فضای سبز، این ساختمان زیباست، و چقدر حیف که اینجا دیگر محل گذر رهگذران و محل نشستن خانواده‌ها نیست. چقدر حیف که اینجا چراغ روشن ندارد. چقدر حیف که تصویر این ساختمان از تصاویر تهران محو شده و جایش را برج میلاد، که هیچ نماد ایرانی‌ای ندارد گرفته. نماد تهران شده ساختمانی که تشنه‌‌ی توجه خارجی‌هاست، که ببینید، من هم مثل شماها هستم. من هم هم‌قد شماها هستم. ساختمانی که به شهرستانها می‌گوید بروید سرجای خودتان بنشینید. من رفته‌ام در جمع از مابهتران. دیگر به گرد پایم هم نمی‌رسید.
حسین امانت وقتی برج و محوطه‌ی شهیاد را طراحی می‌کرد، می‌خواست که این ساختمان نماد ایران باشد. می‌خواست که هر کسی که وارد فرودگاه مهرآباد می‌شود، از بالا طراحی پیاده‌روها که برگرفته از گنبد مسجد شیخ لطف‌الله بود را ببینند. می‌خواست که اتومبیلها از بالا به سمت میدان سرازیر شوند و این بنا و معماری ایران را تحسین کنند. می‌خواست که با نگاه به این بنا، به یاد طاق کسری و مقرنس‌های فیروزه‌ای مساجد ایران بیفتیم. دیشب فرصت داشتیم به فکری که این ایده را پرورانده آفرین بگوییم، و افسوس بخوریم که دیگر تهرانی‌ها گذارشان به این مکان نمی‌افتد و از زیر ساختمانش عبور نمی‌کنند.
سکوت محوطه، در تضاد با صدای هزاران اتومبیل که از اطراف ما عبور می‌کردند، کم‌کم حس خوبی به ما داد. آنقدر نشستیم تا تاریکی میدان دیگر به چشممان ترس‌آور نبود...

یادگاری با دوربین کم‌کیفیت تلفن همراه. پاییز ۱۳۹۲

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

شهری که همه چیز را می‌بلعد

چند شب قبل به محله‌ي کودکی‌هایم رفتم. خیابان فاطمی، نزدیک به سه راه کاج و هشت بهشت، خیابان ششم، بن‌بست بنفشه، برای همراهم با شوق توضیح دادم که اینجا فروشگاه صنعت نفت بود، آنجا فروشگاه اسباب‌بازی فروشی بود، اینجا زیرزمینی بود که در هنگام حملات هوایی اهل کوچه به آن پناه می‌بردند، آنجا خانه‌ای بود که بچه‌های کوچه در تابستانها در آن جمع می‌شدند تا بازیهای فکری و تابستانی را تجربه کنند. آن اوایل که طرح ترافیک اجرا می‌شد، سر خیابان را زنجیر می‌بستند تا اتومبیلها وارد طرح نشوند. هر گوشه خاطره‌ای بود، با حس زیبایی از حضور در جایی آشنا، که زمانی خانه نام داشت. کوچه خیلی کوچکتر از قدیمها به نظر می‌رسید، اما تنها دوتا از ساختمانها تخریب و دوباره‌سازی شده بودند. دلم می‌خواست زنگ خانه را بزنم، بگویم می‌خواهم بروم حیاط را ببینم. به نظرم عملی نبود. منصرف شدم. محله خیلی تغییر نکرده. بانک ملی به بانک دیگری تبدیل شده و بقالی محله به اکوکافه تبدیل شده. اما اسکلت محله همان است که بود. دوستش داشتم. مثل هر بار دیگری که به آن سر زده بودم دوستش داشتم.
اما دفعه‌ی پیش که ایران بودم به آخرین محله‌ای که زندگی می‌کردیم نرفته بودم. دیشب گفتیم در حال گردش و تجدید خاطرات سری بزنیم به آن منطقه. مسیر قدیمی را هم انتخاب کردم، مدرس، صدر، نوبنیاد، لشکرک، بلوار اوشان، شهرک. از وقتی به بزرگراه صدر وارد شدیم، با دیدن بزرگراه طبقاتی که تا خود مدرس رسیده بود شگفت‌زده شدم. نمی‌دانستم کل بزرگراه قرار بوده طبقاتی بشود. فضای هول‌انگیزی بود، تمام راه رد شدن از زیر سایه‌ی یک پل عظیم تاریک، که حتی از روی پل‌های عابر پیاده عبور می‌کرد، پیچ می‌خورد، و مثل اژدهای سیاهرنگی هرجا که می‌رفتیم حضور داشت. نه تنها منظره‌ی ورود به بزرگراه و آن پیچ معروف ابتدای صدر دیگر معنی نداشت، حضور پایه‌های عظیم پل اذیتم می‌کرد نمی‌توانستم جایی را ببینم. تنها به پلی نگاه می‌کردم که از روی پلهای دیگر می‌گذشت و حضور سنگینش همه‌ی راه حس می‌شد.
خروجی نوبنیاد را گم کردیم، کمی سرگردان شدیم، به جاهایی رسیدیم که من به عنوان بیابان به خاطر داشتم، و حالا شهر شده بود. بیست سال پیش یادم هست که می‌گفتند بساز و بفروشی کاسبی پر رونقی‌ست. دیشب این مطلب به من اثبات شد. آنقدر خانه ساخته شده و مردم در آنها ساکن شده‌اند که دیگر نمی‌دانم جایی برای ساختن مانده یا نه.
وقتی راه را پیدا کردیم به طرف بیمارستان ارتش رفتیم. آنجا هم یکبار دیگر از مسیر خارج شدیم، و به طرف بیمارستان محک رفتیم و بام دیگری از تهران را پیدا کردیم، جایی که از آنجا برج میلاد تنها به اندازه‌ی یک میخ کوچک دیده می‌شد. ساخته شدن این مناطق، و تمام مناطق دیگر شمال بزرگراه صدر و صیاد، مرا می‌ترساند. 
بازهم چرخی زدیم و منظره تماشا کردیم و برگشتیم تا بالاخره شهرک را پیدا کنیم، شهرکی که از دوازده سال پیش که ترکش کردم تنها درختهایش پر و بلند شده بودند و هیچ تغییر دیگری نکرده بود. دلم برای شهرک تنگ نشده بود. تنها کنجکاو بودم ببینم به کجا رسیده. دور زدیم تا به دارآباد برویم و بخش دیگری از خاطرات را زنده کنیم، خاطره‌ی دستگیر شدنها و ممنوع شدنها از رفتن به کوه!
چند شب پیش، در غرب تهران تجربه‌ی نامطلوبی داشتم. اول اینکه در خیابان دعوا دیدم و از دیدن دو جوان درگیر و مردمی که تماشا می‌کردند احساس بدی پیدا کردم. دوم اینکه راننده‌ی تاکسی، بخاطر مسافر دیگری که می‌خواست دربست برود من را که در ایستگاه سوار شده بودم پیاده کرد و طلبکار هم بود. و بعد وقتی انتظار دوستم را می‌کشیدم که با اتومبیلش به دنبالم بیاید، با اینکه در جای شلوغ و دور از دسترس اتومبیلهای گذری ایستاده بودم، شاهد دور زدن و دنده عقب گرفتن اتومبیلهایی بودم که به زحمت خودشان را جلوی پایم می‌رساندند تا سوارم کنند یا با دست انداختنم بخندند و مسخره‌بازی دربیاورند. وقتی تعدادشان زیاد شد، و وقتی یکی از جوانها پیاده شد و به طرفم آمد، احساس خطر کردم. احساس کردم در شهری هستم که آنقدر بزرگ شده که در آن امنیت وجود ندارد. آدم ترسویی نیستم، اما به فکر افتادم که چرا در شهر به این بزرگی، یک زن نمی‌تواند به حال خودش باشد و احساس امنیت کند. هیچ اتومبیل پلیس و یا نیروی انتظامی‌ای در مدتی که منتظر بودم، از این میدان شلوغ شهر عبور نکرد. چرا؟
دیشب از بالای بیمارستان محک به تماشای شهری نشستم که دارد بدون توقف رشد می‌کند و همه چیز را می‌بلعد. شهری که باغهای دزاشیب و بیابانهای لشکرک را خورده، روی بزرگراه صدر چمبره زده و دل زمین را سوراخ کرده تا تونل توحید را بسازد. شهری که از رشد بی‌رویه‌اش می‌ترسم. نمی‌توانم به محله‌ی کودکی و بازار بزرگ تهران دل خوش کنم و سیاهی‌های شهر را نبینم. نمی‌توانم چشمم را به اتومبیلها که بدون توجه به اطراف با سرعت عبور می‌کنند ببندم. نمی‌توانم شهری محدود و پر ادعا را ببینم که فضای امنی برای تفریحات شبانه باقی نگذاشته، خانواده‌ها را به خانه‌هایشان فراری داده، و باعث شده جوانهای بی‌تفریح و بی‌هدف در خیابان ول بچرخند و جلوی زن و دختر مردم را بگیرند تا لودگی کنند و خوش بگذرانند.
چند شب پیش، روی سکوهای جلوی تئاتر شهر نشسته بودیم و چای می‌خوردیم، نگهبان آمد و گفت «پارک تعطیله، برین سر خونه زندگی‌تون». از شهری که حتی نمی‌شود در آرامش دیر وقتش نیم ساعت روی نیمکت نشست و چای خورد چه انتظاری می‌رود؟ شهری که در مرز انفجار جمعیت قرار دارد، جمعیت مهاجرانی که نسبت به آن تعلق خاطر ندارند، به اجبار  یا به امید رویاهای طلایی راهی آن شده‌اند، شهری که در آن دیگر کسی کسی را نمی‌شناسد، یا با ترس به امنیت خانه‌اش پناه می‌برد و یا تصور می‌کند می‌تواند هر کاری که می‌خواهد انجام بدهد و نباید جوابگو باشد.
این تهران است. شهری که روزهای خوب و بد زندگی ما را دیده، شهری که خوب نگهش نداشته‌ایم، شهری که با چند ساختمان لوکس در شمال آن بزکش کرده‌ایم، به دو سه کافه و سالن تئاترش دل خوش کرده‌ایم و به جذامی که در زیر این پوسته رشد می‌کند بی‌تفاوت مانده‌ایم.
کی به داد تهرانمان برسیم؟ 

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

چرا کتابخانه‌ی ملی را دوست ندارم


کارت کتابخانه‌ی ملی‌ام صادر شد، اما هیچ میلی به رفتن به آن فضا ندارم. از جایی که همه‌ی کتابها در دسترسم نباشند و باید اسمشان را پیدا کنم، تقاضا کنم، تایید شود، بعد بیست دقیقه بنشینم تا ببینم اصلا کتابی که می‌خواستم بوده یا نه خوشم نمی‌آید. همیشه کتابها در دسترسم بوده‌اند، می‌رفتم کتابخانه‌های مجهز و بزرگ که محیطشان آرامش داشت نه تنش. از اصرار شدید بر پوشیدن مقنعه (که از سالهای دور دبیرستان دیگر تکرار نشده بود) تا فضای به شدت خط‌کشی شده‌، خواهران اینطرف برادران آنطرف (حتی توی رستوران و چایخانه‌اش) آزار دهنده است، آنهم برای جایی که قشر فرهیخته در آن رفت و آمد دارند، افرادی که بایدمحصل یا فارغ‌التحصیل مقطع ارشد و بالاتر باشند، یعنی حداقل بیست و دو سال از عمرشان گذشته و دیگر عقلشان می‌رسد. این طرز برخورد به نظرم ناپسند و توهین‌آمیز است.

باران و خاطره

هوای تهران ابری‌ست. منتظرم باران ببارد و سیاهی‌ها را از هوا بشوید. تهران بشود همان شهر دوست داشتنی با مردم آرام و خوش‌اخلاق و دوست داشتنی.
تصویر باران تهران برایم کوچه‌های قدیمی‌ست، مثل آنها که در خیابان خوش جا خوش کرده‌اند.
بارانی که سر و صدای شهر را خفه کرده، و در صدای جاری شدن آب در ناودان‌ها خلاصه کرده.
کسی سرش را پایین گرفته تا باران توی صورتش نخورد در پیاده‌روی باریک با موزاییکهای خط دار خیس قدم برمی‌دارد، به من که می‌رسد سر بلند می‌کند، و در حالی که از کنارم عبور می‌کند از پشت عینکش که خیس شده به من لبخند می‌زند، و من متقابلا به او لبخند می‌زنم.
سر خیابان سوار تاکسی پیرمرد تمیزی می‌شوم که شعری از خیام را با خط نستعلیق نوشته و به داشبورد پیکان نارنجی‌اش چسبانده. 
پیرمرد به آسمان نگاه می‌کند و می‌گوید خداراشکر که دارد باران می‌بارد، شهر دارد نفس می‌کشد.


۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

و پل ورسک هم حضور عاشقانه‌مان را به خاطر سپرد...

آرزویی دیگر بود. اینکه در سوادکوه مازندران پیاده‌روی کنم. اینکه تا آلاشت سوار اتومبیل شکارچی‌ها به داستانهایشان گوش بدهم. اینکه در ورسک پیاده شوم و به دیدن پل بروم. تمام اینها برآورده شد، در پی تصمیمی ناگهانی و حرکتی اتفاقی، در حالی که نمی‌دانستیم به کدام سمت خواهیم رفت. اتوبوسی جلویمان توقف کرد. پرسیدیم به کجا می‌رود. سوار شدیم و رفتیم ...