۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

پاکستان

سفر به پاکستان اولین سفر کاریم محسوب می‌شد و باید بگویم که خیلی راغب به این سفر نبودم و ته دل خدا خدا می‌کردم که ویزایش درست نشود. راستش کمی ترس داشتم، بخصوص از وقتی صحبت این کارگاه توسعه پایدار در پاکستان شده بود، یکی از همکاران دائم اخبار انفجار و تروریسم برایمان می‌خواند و من بیشتر از فکر کردن به جان خودم، به فکر نگرانی مادرم بودم که خبر رفتنم را بشنود. به هر حال، بعد از سه روز رفتن و آمدن به سفارت و بعد از مصاحبه با کنسول که متقاعد شده بودم به ما ویزا نمی‌دهد، خبر رسید که ویزای ما حاضر است و گذرنامه‌ام برای اولین بار رنگ ویزا به خود دید. روز موعود رسید و من و مدیر پروژه، اگر بار گران گویان با دوستان خداحافظی کردیم و به فرودگاه رفتیم. در فرودگاه امام همه چیز مرتب و منظم پیش رفت و هر گونه احتمال اینکه پرواز ما لغو شود یا تغییر کند از بین رفت. پیتزای خوشمزه ای در فرودگاه خوردیم و سوار هواپیمای قطری شدیم. پرواز مستقیم به اسلام آباد وجود نداشت و باید با پروازهای کشورهای عربی به این سفر می‌رفتیم و من برای اولین بار فرودگاه یک کشور عربی را تجربه کردم و باید بگویم که فکّم افتاد! با اینکه سفر زیاد رفته‌ام و هیچوقت فرودگاهها را دوست نداشته‌ام، ولی طراحی و معماری و تزیینات فرودگاه دوحه مرا به وجد آورد و اولین بار بود که یک فرودگاه را دوست داشتم. به هر حال، فرصت برای گشتن در این فرودگاه نبود تا با بقیه فرودگاهها مقایسه‌اش کنم و به سمت پرواز قطری‌مان به سوی اسلام‌آباد رفتیم. هواپیمای دوم به نسبت هواپیمایی که از تهران سوار شده بودیم قدیمی‌تر بود و کادر مهماندار هر دو هواپیما مخلوطی از کشورهای جنوب شرق آسیا تا امریکای جنوبی بودند. 
اما پاکستان. 
اولین صحنه‌ای که در بدو ورود به استقبالمان آمد یک اتومبیل زره‌پوش با مسلسل بزرگی نصب شده روی آن بود که در کنار ورودی درب سالن ایستاده بود. به این صحنه خندیدیم و به سالن رفتیم. سالن فرودگاه کهنه و درب و داغان بود و پنج بخش مختلف که برای بازرسی گذرنامه تعبیه کرده بودند ما را گیج کرده بود. بالاخره کسی به ما اشاره کرد که می‌توانیم در هر یک از صفوف که خواستیم بایستیم. چون چمدان نداشتیم به سرعت از بخشهای مختلف گذشتیم و به خروجی مسافرها رسیدیم، جایی که جمعیت بسیاری با لباسهای سفید و کرم رنگ پاکستانی ایستاده بودند و صدا می‌زدند تاکسی، تاکسی! در بین این سر و صدا و دور از این جمعیت پشت میله‌ها ایستادیم تا تابلوی اسم خودمان را پیدا کنیم. از طرف هتل با اتومبیل هوندا به استقبال ما آمده بودند و با خوش‌آمد گویی و تعارفات ما را به به سمت اتومبیل بردند. برای خوشحال کردن ما گفتند که هتل سِرِنا هتل مورد انتخاب بسیاری شخصیتهای مهم بین‌المللی‌ست و برای خوشحال کردن بیشتر ما گفتند که آقای احمدی‌نژاد هم در دوران ریاست جمهوری‌اش در این هتل اقامت داشته. با سوار شدن به اتومبیل فهمیدیم که سیستم رانندگی در پاکستان مانند سیستم انگلیس است یعنی راننده سمت راست می‌نشیند و اتومبیل از سمت چپ خیابان حرکت می‌کند که در جاهای خلوت برای من گیج کننده می‌شد. 
دیدن سرسبزی مسیر تا اسلام آباد اولین چیز غیر منتظره برای ما بود. همه جا سبز بود و کنار جاده درختها و علفزار منظره را پر طراوت می‌کردند. جاده به نسبت شلوغ بود و دیدن کامیونهای بزرگ نقاشی شده و زنان با لباسهای رنگارنگ که یک وری پشت مردها روی موتور سیکلت می‌نشستند مرا به وجد می‌آورد. شهر اسلام آباد سرسبز و مدرن بود و بعدتر متوجه شدیم که این شهر حدود سی و پنج سال پیش به این شکل ساخته شده به همین علت خیابان بندی‌اش بسیار خوب بود و خانه‌ها جدید بودند. در میان این جنگل سبز ما به هتل سرنا هدایت شدیم. هتل سرنا در منطقه‌ی سیاسی شهر، در نزدیکی کاخ نخست‌وزیری، بانک مرکزی، خانه‌های استانهای مختلف و بسیاری اماکن مهم دیگر قرار داشت و در طول مسیر تعداد زیادی ایست بازرسی پلیس قرار داشت که البته جلوی ما را نمی‌گرفتند ولی با عبور آهسته مان، به دقت توی ماشین را نگاه می‌کردند. اما جالبترین قسمت امینتی از ورودی هتل آغاز شد، جایی که سه نگهبان با یک سگ بزرگ جلوی یک راه بند ایستاده بودند و راننده باید درب کاپوت و صندوق را باز می‌کرد تا سگ بزرگ بو بکشد. بعد از اینکه از این دورازه‌ی آهنی بزرگ عبور می‌کردیم، از مسیری مارپیچی بالا می‌رفتیم و در دو مکان دیگر جلوی اتومبیل را می‌گرفتند و در جای سوم ساکهایمان را باید از دستگاه رد می‌کردند. بالاخره جلوی درب ورودی پیاده شدیم، جایی که بازهم یک چک پوینت به مفصلی فرودگاهها قرار داشت و نه تنها وسایلمان، بلکه خودمان هم باید اسکن می‌شدیم. خب، بعد از این پنج خوان، بالاخره وارد سالن هتل پنج ستاره شدیم و واقعا مثل این بود که یکمرتبه درب بهشت به رویمان باز شد. 
راستش برای این جلسه‌ی بین‌المللی انتظار نداشتم هتل پنج ستاره برایمان تدارک ببینند. هتل بسیار زیبا بود و امکانات کاملی داشت. سالنهای زیبا، مبلمان سنتی و ارزشمند و اتاقهای مجلل آن باعث شد متوجه بشویم که در بهترین هتل پاکستان اقامت داریم. البته فرصت برای لذت بردن از اتاق چندان زیاد نبود چون یکمرتبه متوجه شدیم که با احتساب اختلاف ساعت بین ایران و پاکستان داریم برای جلسه دیر می‌رسیم. 
جلسه با تلاوت قرآن شروع شد، آقای قاری به پای بلندگو آمد، کفشهایش را در آورد و پارچه‌ای روی سرش گذاشت و سوره‌ای بسیار کوتاه را خواند. جلسه درباره‌ی روشهای حفاظت محیط زیست در بخشهای مختلف پاکستان و بخصوص بخش چیترال بود که عده‌ای از محلی‌ها هم در آن شرکت داشتند.این چند نفر لباس چندان متفاوتی نداشتند، اما روی کلاهشان پر نصب کرده بودند که از سایر شرکت کنندگان متمایزشان می‌کرد. به جز ما، یک مهمان نپالی هم به جلسه آمده بود و برنامه‌ی ما ارائه درباره‌ی برنامه‌های حفاظت محیط زیست و جامعه محلی بود که به خوبی پیش رفت. 
عصر و بعد از اتمام جلسه، من و مهمان نپالی به همراه یکی از برگزارکنندگان به شهر رفتیم، و البته تعریف آنها از شهر، مرکز خرید بود. به نظرم این روند عمومی شده که ساکنین یک شهر، بخصوص در جهان سوم، مهمانانشان را در ابتدا به مراکز خرید ببرند تا مهمانان شاهد باشند که برندهای بین‌المللی تا چه حد در کشورشان نفوذ کرده!  زیبایی این بازدید، لباسها و شالهای رنگی و البته خانمهای خوش پوش با لباسها و شالهای رنگی بود که به محیط نشاط می‌داد. اما ورود به این مرکز خرید طبقاتی هم با عبور از دستگاه اسکن همراه بود. پس از خروج از مرکز خرید و با قدم زدن در خیابان به بازار طلافروشها رسیدیم که طبق انتظارم پر زرق و برق و جالب بود و البته نگهبانهای مسلح در خیابان قدم می‌زدند. نکته اینجاست که اسلام آباد نماینده‌ی خوبی از کل کشور پاکستان نیست، و تعداد مکانهای تجاری در آن بسیار محدود است. علتش می تواند به خاطر وضعیت امنیت شهر باشد و همچنین گرانی شدید این شهر نسبت به شهرهای دیگر. 
از گرمای شدید هوا فرار کردیم و در یک مغازه‌ی نسبتا کثیف یک جور دسر خوردیم که هر چه فکر می‌کنم اسمش یادم نمی‌آید. دسر دو تکه کیک مانند غوطه ور در محلول شیر شیرین یا چیزی شبیه به آن بود. خوشمزه بود. همچنین زولبیا و بامیه داشتند که با اسمهای دیگری نامیده می‌شدند، و نوعی فالوده شبیه به فالوده شیرازی خودمان. در حین خوردن دسر و صحبت، ناگهان برق رفت و چند دقیقه بعد ژنراتورها شروع به کار کردند. میزبان ما توضیح داد که قطع شدن برق یک امر کاملا عادی‌ست، و در روز بین ۱۱ تا ۱۸ ساعت قطعی برق دارند. به همین علت همه ژنراتور دارند، و از طرفی من متوجه شدم علت اینکه در اکثر مکانهای عمومی و خصوصی به جای کولر از پنکه استفاده می‌کنند همین مشکل انرژی‌ست.  در هنگام بازگشت، تاکسی ما را در نزدیکی هتل پیاده کرد چون ورود تاکسی به هتل ممنوع است. ما با عبور از سه چک پوینت به بهشت وارد شدیم! 
روز دوم، ما به همراه میزبانمان به دو دانشگاه در راولپندی رفتیم تا در مراسم روز جهانی تنوع زیستی شرکت کنیم.راولپندی شهری ست که از نظر فاصله بسیار به اسلام آباد نزدیک است، اما کاملا در سمت دیگر فرهنگی و ظاهری قرار دارد. راولپندی دقیقا شهر شلوغ و بی نظم پاکستانی بود که انتظارش را داشتم، و این بی نظمی در برنامه‌ی دانشگاه اول، دانشگاه کشاورزی راولپندی هم قابل مشاهده بود. در اتاق کنفرانسی بسیار گرم، به سخنرانی مسئولین دانشگاه با صدابرداری خیلی بد گوش دادیم و تقریبا چیزی از سخنرانی‌ها نفهمیدیم. نکته جالب برای من این بود که تلاوت قرآن توسط یک خانم انجام شد. این خانم که البته بسیار محجبه بود و حتی روبنده داشت، در بخش تخصصی هم ارائه داشت و اعتماد به نفس و تبحر خوبی داشت. بعد از اتمام بخش مقدماتی و با خروج روسای دانشگاه، کل سالن به جنب و جوش افتاد و اکثر شاگردان اتاق را ترک کردند و مضاف بر آن، میز و صندلی روی سکو هم به خارج از سالن برده شد و حتی گلها را به روی میز کوچکتری جلوی دو نفر از روسای دانشگاه منتقل کردند! خیلی جالب بود که آدمهای مهم، امکانات را هم با خود می‌بردند! بخش تخصصی سمینار به دلیل کمبود وقت با ارائه‌ی بسیار فشرده‌ی عده‌ای از دانشجویان همراه بود که آنقدر سریع حرف می‌زدند و سریع از روی اسلایدها می‌گذشتند که چیز زیادی دستگیرمان نشد! پس از اتمام برنامه هم به چادر بزرگ نارنجی رنگی دعوت شدیم که در آن کباب کوبیده‌های بسیار کوچک و سمبوسه‌های تند سرو می‌شد. یک جور شیرینی شبیه به توپهای پیراشکی هم بود که در شهد و شکر غوطه ور بودند. از آنجا به دانشگاه دوم، دانشگاه زنان فاطمه جناح رفتیم که از همه نظر از دانشگاه اول سر بود. دخترها با لباسهای رنگارنگشان در جنب و جوش بودند و در بخش ماکتها و پوسترها، برای توضیح دادن طرحهایشان برای ما مهمانان خارجی با هم رقابت می‌کردند. سالن برگزاری سمینار و برنامه‌ها همه با نظم کامل انجام شد و کیفیت برنامه‌ها، حتی نمایش اجرا شده از دانشگاه اول بهتر بود. مسئولین این دانشگاه توجه بخصوصی به من که تنها زن دعوت شده بودم داشتند و بعد از اتمام سمینار ما را به اتاق استادان دعوت کردند تا پذیرایی شویم. در کل حضور در این دانشگاه و دیدن دخترهای در حال تحصیل برایم جالب بود، اگرچه، در دانشگاه اول هم تعداد زیادی از دخترها در سالن حضور داشتند، اما متوجه شدم هر بار که جمع جدیدی وارد می‌شوند، این گروه دخترها به بخش عقب تر سالن فرستاده می‌شوند. 
و اما روز سوم. در روز سوم با تحویل دادن اتاق هتل من فرصت داشتم که کمی شهر را بگردم، اما از آنجاییکه شهر بیشتر به پارک جنگلی شبیه است و با توجه به جو امنیتی آن، خیلی جرات گم شدن به خودم ندادم و از بنای پاکستان، یک مرکز خرید دیگر و از موزه‌ی لوک وررثه یا موزه‌ی میراث دیدن کردم. بنای پاکستان شبیه به یک نصفه گل چهارپر در بالای تپه‌ای قرار دارد. میزبان من واقعا لطف کرد و مرا به این موزه برد ولی در موزه برق قطع بود و بسیاری از گالری‌ها صوتی و تصویری بودند که از دیدن آنها محروم شدیم. اینجا متوجه شدم که در ساختمانهای عمومی دستشویی در مکانی خارج از ساختمان قرار دارد، و البته با واقعیت نبود آب و نبود صابون مواجه شدم. خانمی که مسئول نظافت بود، با یک ظرف یک لیتری آب آورد و در یک آفتابه‌ی گرد بی دسته ریخت ، و بعد از استفاده در دستشویی، همان آفتابه را بلند کرد تا روی دست من آب بریزد و دستم را بشویم! خوشبختانه در این موقیعت ژل ضد عفونی همراه داشتم و خودم را نجات دادم! گرمای هوا بسیار شدید بود و باعث شده بود بدحال بشوم. به همین علت به مرکز خرید پناه بردم تا خنک شوم و چیزی بنوشم. بعد به موزه میراث رفتم، و البته فراموش نکنید که ورود به تمام این مکانها با عبور از دستگاه اسکن ممکن بود. در موزه‌ی میراث می‌توانستم ساعتها وقت بگذارم اگر تا این حد بی نظم نبود، اگر اطلاعات کافی درباره‌ی موارد مورد نمایش وجود داشت، و اگر به این شدت دچار سردرد نمی‌شدم. شاید یکی از بدترین سردردهای عمرم به سراغم آمده بود و البته یکی از نگهبانها هم بفهمی نفهمی از من خوشش آمده بود و علی‌رغم قانون منع عکاسی، به من پیشنهاد می‌کرد اینجا و آنجا بایستم و عکس بیاندازم! چیزی که از این موزه بسیار دوست داشتم، تنوع پارچه‌ها و بافتها بود، چیزی که پاکستان برای آن معروف است، و البته مانکن لباسهای محلی زنان که در استانهای مختلف متفاوت بودند. اما بی نظمی موجود، نگهبانهایی که با سوت به بازدید کننده ها تذکر می‌دادند، و سر و صدای مزاحم، این بازدید را مشکلتر می‌کرد. 
با سردرد بسیار شدید از موزه بیرون رفتم تا هوای آزاد بخورم. تا وقتی که میزبانم به دنبالم می‌آمد همچنان سردرد داشتم و با سوار شدن اتومبیل کولر دار و سرد، سردردم دوچندان شد. واقعا تجربه‌ي بدی بود و در خانه‌ي میزبان، آنها یکی از اتاقها را در اختیارم گذاشتند تا بخوابم و راحت باشم. دو ساعت بعد، شام صمیمانه‌ای با اعضای خانواده خوردم و با دخترهای دانشجوی میزبان صحبت کردم. میزبان من، توضیح داد که مسلمان سنی حنیفی ست، که من تابحال حتی اسم آنرا نشنیده بودم. همچنین سینی چوبی صنایع دستی به من هدیه کرد و گفت رسم آنها این است که اگر کسی به خانه‌شان بیاید نباید دست خالی برود. همسر او و مادر شش فرزند، بسیار مهربان بود و بیش از همه نگران سردرد من بود. بالاخره میزبان به همراه همسرش مرا به فرودگاه آورد تا میزبانیش را تکمیل کرده باشد. 
این سفر پاکستان در مجموع نکات غیر منتظره‌ی بسیاری را برایم روشن کرد. اول اینکه زنان، ظاهر بسیار آزادتری نسبت به ایران دارند. زنها لباسهای رنگارنگ تا سر زانو می‌پوشند، شلوارهای پارچه‌ای رنگی به پا می‌کند و در استفاده از شالشان برای پوشش سر و یا انداختن روی شانه‌هایشان مختارند. تعدادی از زنان هم بودند که از روبنده استفاده می‌کردند و در مجموع این تنوع در لباسهای رنگارنگ در واقع به آنها فرصت می‌داد تا زیبا باشند و به زیبایی اهمیت بدهند. اما در باطن این جامعه، بسیاری از زنان فرصت پیشرفت ندارند. نظافت‌چی‌ها و رفتگرهای خیابانها زن هستند، مشاغل زنها بسیار محدودتر از مردهاست. همچنین نحوه برخورد مردها با زنها مطلوب نیست و زنها راه بسیاری دارند تا بتوانند در این جامعه جای خود را باز کنند. این موضوع برایم به اشکال مختلف تکرار شد، وقتی که مخاطب من، به این دلیل که زن هستم با بی‌تفاوتی و بی‌توجهی جواب سئوالاتم را می‌داد یا حتی زحمتی برای جواب دادن به خود نمی‌داد، اما آقای کنار دستی یا پشت سر من با توجه بیشتر روبرو بود. موضوع دیگر که برایم عجیب بود این بود که فاصله در بین مردم چندان معنی نداشت و مثلا در صف نشان دادن پاسپورت آقای پشت سر من آنقدر جلو می‌آمد که شکم بزرگش را به بازوی من تکیه می‌داد، اما این کار را بدون غرض و بر حسب عادت روزمره‌اش انجام می‌داد. 
رانندگی در اسلام آباد و حتی واولپندی منظم‌تر و کم وحشت‌تر از تهران بود! و این موضوعی بود که انتظارش را نداشتم. نکته‌ای که دوست نپالی متوجه آن شده بود این بود که تعداد خیلی کمی از مردم با خود کیف حمل می‌کنند. 
همچنین علاقه مردم پاکستان به ایرانی‌ها جالب توجه بود و آنها تاکید می‌کردند که تنها وهابی‌ها هستند که با ایرانیها مشکل دارند وگرنه مردم پاکستان ایران را همسایه‌ی خود می‌دانند و مردم آنرا دوست دارند. در مجموع، پاکستانی‌های اسلام آباد با چهره‌ی خشنی که از آنها در ذهن ساخته بودم فرق داشتند، و در نهایت از اینکه فرصت این سفر برایم پیش آمد خوشحالم، و حتی امیدوارم که  امنیت منطقه به قدری بالا برود که بتوان به این کشور سفر کرد و تنوع زیبای فرهنگی آنرا دید. 
از آنجا که فرصت برای آپلود عکسها ندارم از شما دعوت می کنم از عکسهایم در اینستاگرام در حساب با نام fergolita دیدن کنید.

۴ نظر:

  1. مرسی. خیلی جالب بود. حالا که این پست رو خوندم باید دوباره عکسها رو ببینم :)

    پاسخ دادنحذف
  2. بعد 11 سال بالاخره یک خانوم از پاکستان نوشت... خوشحالم که رفتی و خوشحال تر که با هواپیما رفتی. تمام کسانی که من رو از افغانستان می ترسوندن همونایی بودن که زمینی و از راه هرات وارد شده بودن. هرات یک شهر مردونه ست و بیش از 90 درصد خانمهاش چادرین در حالیکه همچین صحنه ای رو شما شاید فقط در بلخ ببینی. منم مردم رو از پاکستان می ترسونم، دست خودمم نیست؛ چون دیدم. اما حالا شما با ندیدن اونچه که بین مرز تا کویته هست، دفعه دیگه نه با ترس و لرز که با خوشحالی میری سفارت پاکستان. فقط یادت باشه جمعه ها اونجا شربت میدن.

    پاسخ دادنحذف