۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

توضیح

چمدانک از اول قرار بود جایگاه سفرنامه های من باشه نه جای درد دل. اما دل دردی ها به حدی رسید که چمدانک رو پر کرد و سر رفت و ته گرفت و سوخت! از امروز یه روحیه جدید برای سفرنامه نویسی دارم. ترتیب سفرها یه مقدار جا به جاست. یه مقدار هم باید به مغزم فشار بیارم که جزییات یادم بیاد چون به حد وحشتناکی بی فکر بودم و یادداشت بر نداشتم. البته سه هزار و چندی عکس دارم که امیدوارم کمکم کنه. سعی خودم رو میکنم.
یه جعبه فلزی بیسکوییت دارم که توش نقشه ها و بلیط ها و سایر کاغذ های یادگاری رو نگه داشتم. بازش میکنم و با اولین کاغذ که بینم شروع میکنم.
شمارش معکوس
سه، دو، یک

بازم توضیح! چهار تا کاغذ اول مال جاهایی بود که میخواستم برم اما یا فرصت نبود یا موقعیتش جور در نیومد!! خوب حالا دیگه بی شوخی!!


۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

گاهی بد نیست شیشه های عینکت را پاک کنی. هوا آنقدرها هم گرفته نیست.

یعنی میشود؟

کسی بیاید و بخاطر این دل تنگ و این روان حسرت زده یک دستگاه ضبط صوت بگیرد دستش، از بازار تجریش صدا برداری کند، بعد فایل صوتی اش را در یک ای میل برایم بفرستد؟ یعنی میشود؟

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

نامه

عزیزم سلام.
دلم برایت تنگ شده. روزها که میروم زیر آسمان خاکستری، یاد خورشید طلاییمان می افتم که از لابلای شاخه های بید مجنون روی صورتمان میتابید. شبها که در سکوت اینجا بیدار میمانم، یاد صدای آواز دو صداییمان می افتم که با صدای ترقه های کنده های خشک توی آتش نارنجی رنگ آهنگ می یافت. دیگر اینجا طلوع آفتاب بوی صبح ندارد.
عزیزم. خیلی وقت است که به همدیگر نامه نمیدهیم. سالها، سالیان دراز. خیلی وقت است که دیگر از همدیگر خبری هم نداریم. هیچ میدانستی موهایم را کوتاه کرده ام؟ میدانستی دیگر گردنبند یادگار مادربزرگ را بر گردنم نمی اندازم؟ میدانستی دیگر دسته گل نرگس نمی خرم تا در گلدان روی میز آشپزخانه بگذارم؟ میدانستی گنجشکها دیگر توی حیاط خانه ام بر سر خرده نان جنگشان نمیشود؟

میدانستی خانه ام دیگر حیاط ندارد؟

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟

کاش میدانستی...

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

سخته مثبت بودن و مثبت فکر کردن. گاهی آدم یادش میره.

و اما عشق

خیلی خانمانه و با اعتماد به نفس رفتم تو
- سلام. آقای رییس هستن؟
- بله، چند لحظه صبر کنین            ایستادم. تابلوهای روی دیوار رو تماشا کردم. تابلوهای نقاشی فرانسوی با موزیک فرانسوی در حال پخش هماهنگی آرامش بخش عجیبی داشت. من پر از انرژی بودم و فضا پر از عطر تازگی
صدایی پشت سرم گفت سلام. برگشتم تا بگم سـ...     به زحمت کلمه سلام رو تموم کردم. دست و پام رو یهو گم کرده بودم.
میخواستم بگم آقا! شما چقدر خوش قیافه این. آقا، چقدر این قیافه جدی شما جذابه، آقا، چه انتخاب خوبی کردین که لباسهای رنگ مشکی و خاکستری پوشیدین، چقدر بهتون میاد، میخواستم بگم آقا، شما به عشق تو نگاه اول اعتقاد دارین؟
گفتم دنبال کار هستم. میخواستم ببینم شما استخدام میکنین
لبخند کوتاه و محترمانه ای زد. گفت نه
...

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

یک اتفاقاتی قراره بیفته!

خودم که نه. هم خونه ایم پروژه جدید در دست داره اما نتیجه ش متعاقبا اینجا به نمایش گذاشته خواهد شد! من که ذوقیدم خیلی!

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

در خلوت کتاب

اگر وبلاگ خوان وبلاگ قبلی من باشید حتما میدانید من به این جناب احمد رضا احمدی ارادت خاصی دارم. چند تا از کتابهای ایشان را اینجا دارم. یکی دو تا را هم هنوز توی ایران، توی کارتن کتابهایم که منتظر آمدنم هستند پنهان کرده ام. هیچ گفته ام؟ هشت سال است خواب آن یک کارتن کتاب را میبینم. در خواب میبینم دربش را باز میکنم و احمدرضا احمدی و حمید مصدق و سیاوش کسرایی و شاملو و هزار شاعر دیگر از داخل آن پر میکشند بیرون. و من از آسمان اتاقم کتاب میچینم.



جدیدا یک مجموعه از شعرهای احمدرضا احمدی پیدا کردم در مجله شعر در هنر نویسش، به نام وقت خوب مصائب. رفیق خوب شبها و لالایی خوابم شده. یک شعر کوچکش را اینجا مینویسم.

گمان، رو در روی زیبایی

این پنجره ی گشوده به دیوارهای دیروز
ما را در برابر حقیقت ها
                 و ناگزیری حقیقت ها
به گمان وا می‌دارد.
اما در سایه ی طلای گیسوان
زندگی، هرگز باطل نخواهد بود.
قسم به سرگشتگی انسان
و قسم به جبال
که دروغ، ریا نیست
دروغ قدیس خودکامه ایست
که هوای گلهای راستی را می پروراند
*
من برای کاهلان می سرایم
که به شک می انجامند
و تو خواهی ماند
و فرار تن
        از فصلی
               به گلی کبود
شجاعت بهاران قلب است.
*
عرفان شکوفه ها که از منطق هراس دارد
و عقل
که در قاب دژخیم استدلال
                        پژمردن گرفته است
می داند که داخل شدن از دری
                         که به انهدام روان است
                            دلیل بر اعتمادی بی گواه است
و این شب، در واپسین لحظات، در اندیشه روز است.
*
پس چرا از آمدن هراس دارید
در آئید
به حریر خواسته های قومی در آیید
که می داند
        روبروی هر زیبایی
                     کاهل ترین گمان ها
                                   نشسته است.

     احمد رضا احمدی

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

خاطرات کشور پرو

توضیح: این صفحه خاطره رو بین صفحات کاغذی که تو سفر به امریکای جنوبی نوشته بودم پیدا کردم و عینا اینجا مینویسم. این در واقع گزارش زندگی روزانه و هیجان انگیز یک دانشجوی باستان شناسیه!

روزهای خسته کننده ماکگوا
هر روز صبح ده دقیقه به شش صبح بیدار میشویم. هوای صبحگاهی سرد است. اکثرا لباسهایی که دیشب شسته ایم خیس هستند. تا شش و نیم آماده میشویم و برای صبحانه به خانه دیگر میرویم. باز و بسته کردن درب پایین خودش داستانیست. تدابیر امنیتی اینجا به شدت رعایت میشود.
صبحانه یک تکه نان است با مربا. گاهی چای، گاهی شیر خشک. معلممان دلش نمیخواهد پول خرج کند. پس ما همیشه ارزان ترین موادی که در بازار پیدا میشود استفاده میکنیم. تا بحال روی پنیر صبحانه هم ندیده ایم.
ظرف غذایمان و یک عدد نارنگی و یک بسته بیسکویت برمیداریم و در کوله پشتی مان میگذاریم. بطریهایمان را آب میکنیم و میرویم سوار مینی بوس مان میشویم. بچه های معلم که می آیند همه توی هم میچپیم تا جا شویم. من اغلب موسیقی گوش میدهم.
بعد از بیست دقیقه درجاده به یک کوه بی آب و علف میرسیم و هن هن کنان با وسایل بالا میرویم. من همیشه آخرین نفر هستم و آن بالا که میرسم دارم از بی نفسی خفه میشوم! یکی از این دختر های نازنازی یک هفته و نیم مریضی اش را بهانه کرد و به کوهنوردی مان نیامد. امروز آمده، ببینیم چه بازی ای در می آورد. یکی دیگر هم که هر لحظه در یک حال و هوای متفاوت است تصمیم گرفته با ما به سفر بیاید. به نظرم سفر خوبی نمی آید. کاش میتوانستم به جای این به ایران بروم.
آن بالا هر کداممان به کاری گمارده میشویم. بعضی ها زمین را می کنند، بعضی خاک را از صافی رد میکنند، بعضی ا ارتفاع را اندازه میگیرند. همه چشمشان به آسمان است که ببینند خورشید به وسط آسمان رسیده است یا نه. وقت ناهار هیجان انگیزترین زمان شبانه روزمان است! ساندویچهای کالباس خوک را که دیشب درست کردیم را در می آوریم و با آب نوش جان میکنیم. بعد هم نارنگی ای یا بیسکویتی یا هر دو. چرند میگوییم. من داستانم را مینویسم. وقت ناهار به سرعت برق و باد تمام میشود. بعد از ظهر سه ساعت کار میکنیم. وقتی خورشید پشت کوه میرود هوا یکمرتبه خیلی سرد میشود. من هنوز دستکش نخریده ام. دیشب یک کلاه رنگی خریدم که خیلی دوستش دارم. ساعت سه و نیم وسایل را جمع میکنیم و بار میکنیم و پایین می آییم. من به یاد گلگشتهای ایران آهنگ ایرانی گوش میدهم و زمزمه میکنم. دلم دارد برای تهران پر میزند. معلوم نیست بتوانم بروم.
به خانه که میرسیم آنقدر خاک روی سر و رویمن هست که دست و صورت شستن افاقه نمیکند اما وقت حمام نداریم. باید کارهای آزمایشگاهی و تحقیقاتی انجام بدهیم تا ساعت شش. دیروز من را برای خرید نان فرستادند. با همان سر و وضع خاکی و لباس پاره و وصله دار به نانوایی رفتم و پنجاه تا نان گرد خریدم! یاد افغان های شهرک خودمان در تهران افتادم که صد تا صد تا بربری میخریدند! عین خود آنها شده بودم!
ساعت شش به خانه میرسیم و همیشه بر سر حمام دعواست. من چون گربه شور میکنم با کسی دعوا ندارم. ساعت هفت به یک رستوران میرویم که غذای بسیار بدی دارد و حتم دارم معلممان اینجا را انتخاب کرده چون ارزانترین جای شهر است. غذایمان همیشه یک جور سوپ مخلوط از گوشت و مرغ و دانه های گیاهیست که معادل فارسی برایش نداریم. احتمالا معادل انگلیسی هم نداریم. بعد وعده دوم غذا که اگر مرغ باشد میخورم و اگر گوشت باشد از خیرش میگذرم. در راه بازگشت همیشه در ایستگاه اینترنت توقف میکنیم. اخبار ایران را دنبال میکنم و فکر میکنم کاش الان آنجا بودم. آنقدر مینشینم تا وقتی که دارند مغازه شان را میبندند. بعد در شهر ارواح به خانه میروم. شب، سکوت خانه را با بلندگوهای سفری که تازه خریدم میشکنیم. لباسهایمان را توی تشت میشوییم و درباره سفرهای آینده مان داستان میبافیم. سر که روی بالش میگذاریم، خواب هفت پادشاه را میبینیم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

کسی که آرزوهایش مرده باشد تنها به گذشته فکر میکند

آرزو می‌کنم... روزی... زمانی... نمی‌دانم
آرزو می‌کنم... کسی... دوستی... نمی‌دانم
آرزویی برایم نمانده

********

متنفرم!
از خودکاری که دیگر خط نمی‌دهد
از خطی که نا خوانا شده
از دستی که فارسی نوشتن یادش رفته!

بیزارم!
از همه و همه نعمتهایی
که زندگی آدمها را پر می‌کنند
تنها با یک امضا!

منزجرم!
از تصور اینکه
آدمهای توی فیلمها
واقعا خوشبختند!

********

ریشه ام را میخواهم
ریشه ام را به من پس بده

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

این فیلم رو دیدید؟



Man on wire
2008
James Marsh

من این فیلم رو بدون اطلاع قبلی از داستانش دیدم. دو سال پیش شاید، همون موقع که منتشر شد و تا این روز یکی از بهترین فیلمهایی که دیدم محسوب میشه. فیلمی که هدفمند بودن و هیجانات کوچیک و بزرگ زندگی رو به آدم یاد آوری میکنه. اگر احتیاج به یه چیزی دارین که دوباره با کلی انرژی هلتون بده توی زندگی، دیدن این فیلم رو توصیه میکنم.


۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

بساطی درست کرده م برای خودم!

وبلاگ انگلیسی رو راه انداختم. حالا هر بار میخوام پست بگذارم باید زبان اکانت رو کامل عوض کنم تا تنظیماتش درست بشه. قر و قاطی شدن صفحه رو به بزرگواری خودتون ببخشید!

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

برای آرزوهای مرده




حس میکنم ازپنجره ی بالای برج پریدم بیرون
                    انگار همه چیز به حرکت آهسته حرکت میکنه.
حس میکنم دارم آروم آروم میرم پایین. میدونم اون پایین چی در انتظارمه اما دیگه به عقب نگاه نمیکنم. 
حس میکنم یه پر شدم با یه قلب سربی. 
حس میکنم این قلب سربی انقدر سنگین شده، انقدر سنگین 
که توی خودم فرو میرم.
 ته نشین میشم. 
حس میکنم یخ زده م... 
به عمق ریشه اون کوه یخ 
که دوست دارم روش بایستم و طلوع خورشید رو تماشا کنم
و همونطور که خورشید بالا میاد
آروم
آروم
آب بشم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

زن ایرانی



هزاران برادر مرده دارم
در گورهای دسته جمعی
در خاوران
هزاران برادر گم شده دارم
در جایی که روزی
خط مقدم بود
در نبرد حق علیه باطل!
هزاران برادر دارم
در بند
در جایی که اوین مینامیدش
که جز دروازه ای آهنین
از آن ندیده ام.

گیرم هزاران هزار مرد را 
به زنجیر کردید
به دار آویختید
گیرم دیگر مردی نمانده تا فریادی بلند کند
و از غیرت بگوید
و از آزادی
اما
هزاران هزار خواهر دارم
که به تصورت
در پس پرده ی حجاب خفه کردی
و در سوگ برادرش، پدرش، پسرش، به خاک عزا نشاندی
 اما تو ای دژخیم
از فریاد خواهر من به خود بلرز
چون او
خواهر من است
و او شیرزن است
زن ایرانی

زمزمه ای برای آرش


روزهایی هست که آدم خودش را تقسیم میکند.
 بین عزا داری برای کسی که نمیشناختش، و زنده بودن برای کسی که میشناسد
بین اشک ریختن برای غریبه ای که به دار آویخته میشود، و امید بودن برای عزیزی که آرزوی مرگ می‌کند 
بین دلتنگ شدن برای وطن، و عین وطن بودن 
بین نبودن و بودن
روزهایی هست که آدم خودش را تقسیم می‌کند.
روزهای بسیاری هست
که آدم میخواهد نباشد
آنچه که هست.
روزهای بسیاری هست
 که آدم
 میخواهد 
               نباشد
اما همان روزها
باید باشد
برای دیگری
برای کسی که بودنش را به او گره زده
و دیگری گره بر او
و دیگری
گره
و 
روزی که یکی از این گره ها پاره شد
باز شد
گسست
آن روز  به این فکر می‌کنی 
که چرا
هنوز آدمها را
بخاطر فکر کردن
اعدام می‌کنند.