ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

دلم براى نوشتن تنگ شده. 
دلم براى اينجا نوشتن تنگ شده. 
دلم براى خودم بودن تنگ شده. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

براى دستهاى هميشه گرمش

داشتيم با هم حرف ميزديم كه گفت كاش حبيبه الان اينجا بود. چقدر الان به وجودش نياز داريم.
حبيبه مادربزرگمان بود. بزرگ ما بود. بى سواد بود، اما آنقدر درايت و وسعت نظر داشت كه با ادعا ترين آدمهاى باسواد فاميل را پاى سفره ى نصيحت  خالصانه اش مى نشاند. آنقدر روحش بزرگ بود كه هيچوقت خودش را كوچك نمى ديد. آنقدر مهربان بود كه هر كسى، در سايه اش پناه مى گرفت و امن مى جست. 
 چقدر جاى خالى اش الان حس مى شود. كاش بود و ف پيشش مى رفت، برايش درد دل مى كرد. كاش مى توانست سرش را روى پاى حبيبه بگذارد و گريه كند و بگويد خسته ام. كاش حبيبه بود و خستگى ف را با نوازش دستهاى هميشه گرمش و با كلمات هميشه عاشقانه اش از روى شانه هاى او مى چيد. كاش بود و مى گفت توى اين دنيا همه حق دارند خسته شوند، اما بعد بايد بلند شوند، بخاطر خانواده شان، فرزندانشان، جنگيدن را از سر بگيرند. 
نمى دانم كلمات حبيبه از كجا سرچشمه مى گرفت. كجاى قلب زلالش اينهمه گنجينه داشت كه هر كسى را با محبت عجيبى مى پذيرفت و هر كسى با آرامش از خانه اش بيرون مى رفت. 
پدربزرگم در جوانى عاشق دخترى شده بود كه اسب داشت و در حين سواركارى موهايش توى باد مى رقصيد. اين داستان را برايم گفته اند. اما من دوست دارم داستان عشق آندو را در جاى ديگرى بگويم. در آرامشى كه پدربزرگم در پناه قلب آزاد آن دختر مى يافت. پدر دختر، گنجينه اش را به كسى نمى داد. گفته بود حبيبه را به فضل الله مى دهم چون سواد دارد. 
حالا وقتى ف مى گويد كاش حبيبه اينجا بود، بار غم روى وجودش را لمس مى كنم و با خود مى گويم، حتى ف هم از پا درآمده. از من مى پرسد هيچوقت شده كه احساس خستگى كنى و بگويى ديگر توان ادامه دادن ندارى؟ مى گويم بارها. زبانم نمى چرخد كه بگويم تقريبا هميشه. فكر مى كنم بايد با ف همدردى كنم، كه بداند تنها نيست. اما تا يك جايى...
كاش حبيبه اينجا بود، سرم را روى پايش مى گذاشتم و گريه مى كردم، مى گفتم خسته ام. كاش به من مى گفت وَچه جان.  پناه بر خِدا. دِرِست وونه. كاش توى نوازش دست هميشه گرمش به خواب مى رفتم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

برايم مثل احساس دلچسب يك نسيم خنك پاييزى بود در اين روز گرم تابستانى

اين روزهايم آسان نيستد. چالش هاى جسمى و روانى در كنار مشكلات غير مترقبه دارند باز توانم را محك مى زنند. اما امروز توى پياده روى جلوى دانشگاه، با گردشى كوتاه در اينترنت و ديدن خبر ثبت جهانى كوير لوت يكمرتبه حال خيلى خوبى آمد روى سينه ام نشست. با اينكه درد سياتيك هم بى خبر آمد و مهمانم شد، ولى حال خوب آنقدر شادم كرد كه رفتم خودم را به يك آيس كافى ناب دعوت كردم. با وسواس به جوان باريستا حالى كردم كه آيس كافى ام را تلخ مى خواهم و بسيار خنك. 
براى خودم جشن كوچكى گرفتم از اتفاق جهانى اى كه خيلى نزديك در جريانش بودم. هم پرونده ى قناتها، آنهم با خاطره ى قنات اكبر آباد و قاسم آباد بروات، و هم كوير لوت و دنبال كردن بُعد طبيعى اش به عنوان اولين اثر ميراث طبيعى و از طرف ديگر بها دادن به جامعه ى محلى در مسير ثبت. جالب است كه بعد از يكسال در وطن بودن، شفيع آباد و ده سلم برايم جاهايى ناشناس و دور از دسترس نيستند و بهمن ايزدى انسانى غريبه نيست. چقدر از ته دل براى اين دو اتفاق خوشحالم و چقدر اميدوار به اينكه اوضاع طبيعت و فرهنگمان بهتر خواهد شد. به اين حرفم ايمان دارم. 
دوست داشتم شادى ام را با شما نيز تقسيم كنم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

مشخصه كه دلم نميخواد به اين سفر برم. امروز تلاشى نكردم كه آماده باشم و راه بيفتم. رفتم به يه سرى كار ادارى بى نتيجه رسيدم. كاركنان وزارت امور خارجه چقدر خوش برخورد بودند! اما كاركنان وزارت علوم مثل اينكه فقط كلمه ى نه از دهانشون در ميومد. امروز آروم بودم. نه عصبى شدم نه ناراحت. از كارمنداى وزارت امور خارجه قدردانى كردم. به كارمنداى وزارت علوم روزبخير گفتم. بعدش هم يه دفترخونه رفتم و آقاى سردفتر بهم يه شماره تلفن داد گفت زنگ بزن فلانى يه شيرينى بهش بده كارت رو راه بندازه! دهه! آقاى سردفتر؟ 
ساعت داره دو ميشه. قول دادم صبح زود راه ميفتم ولى حتى كوله رو از توى كمد در نياوردم. اين نرفتن شايد به قيمت تموم شدن يه دوستى تموم بشه. الان در شرايطى نيستم كه بخوام يه دوستى رو تموم كنم. ولى واقعا حس اينكه بلند شم، ظرفها رو بشورم و كوله رو آماده كنم ندارم. حتى تصميمى هم ندارم كه اگر به اين سفر نرفتم چه كار كنم. بدم نمياد اين چند روز رو توى طبيعت باشم، جايى كه تلفن و اينترنت پاش به اونجا نرسيده باشه. اما وسايل و امكاناتش رو فراهم نكردم. بليطى نخريدم. تصميمى نگرفتم. 
يه اتفاق عجيبى افتاد. ديروز براى آزمايش ازم سه تا آمپول بزرگ خون گرفتن. از اون لحظه به قدرى آروم شدم انگار نه انگار اين دو هفته تو چه بالا و پايين بدى بودم. يكمرتبه خوب شدم. روي ساعدم كبود شده ولى انگار استرسها، عصبانيتها، تلخى ها رو با اون آمپولها از وجودم كشيدن بيرون. فكر كردم دفعه ى بعد كه روحم مچاله شده بود برم و خون اهدا كنم، ببينم آيا همين نتيجه رو خواهد داشت؟ 
هنوز كامپيوتر ندارم. چقدر كارها نصفه مونده، چون دسترسى به عكسهام ندارم، چون نيم فاصله ندارم، چون از نوشتن رو صفحه ى كوچيك زود خسته مى شم. يه بسته كاغذ و يه تخته شاسى خريدم. در حال حاضر دلم براى كارهاى نيمه كاره بيشتر از درختها مى سوزه. شايد چند روز ديگه وضعيت برعكس بشه، و افسوس بخورم براى يه سرى كار بى فايده ى نيمه تمام، چقدر درخت باارزش رو هدر دادم.