ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

یه کمی گپ خودمانی

سلام دوستانم.
ممنونم که هنوز میایید و می‌خونید. جاتون در سفر قشم بسیار بسیار خالی بود (البته به جز اونهایی که با ما بودند). 
تو این سفر ما بیست و پنج وبلاگ سفر نویس بودیم، البته به جز کادر اجرایی و داورها و غیره که اونها هم اغلب وبلاگ نویس بودند. یه اتفاقی که توی این سفر (در کنار تمام جاذبه‌های بی‌نظیر قشم) افتاد این بود که این گروه یه مقدار نسبت به نوشتن بیشتر فکر کنه. حداقل اینکه خود من به فکر فرو رفتم که چرا این مدت وبلاگ نویسیم کمتر شده. چرا وبلاگها رو کم‌کم به فراموشی می‌سپریم، چرا هر کاری که شروع می‌کنیم نیمه‌های راه رها می‌کنیم، چرا بهونه میاریم که عمر وبلاگ نویسی سر اومد و .... 
درسته که با پر رنگ شدن رسانه‌های دیگه، مثل اینستاگرام و کانالهای تلگرام یه مهاجرت جمعی به اون رسانه‌ها اتفاق افتاده، اما هنوز برای وبلاگ و دل‌نوشته جا هست. تو وبلاگهای غیر ایرانی که من دنبال می‌کنم، شاید نصف اونها هم مهاجرت کردند به شبکه‌های اجتماعی، اما نصف دیگه هنوز می‌نویسند، هنوز خواننده رو به هیجان میارن و هنوز خلاق هستند.
حداقل چیزی که این سفر برای من داشت این بود که دوباره به نوشتن توجه کنم. اینکه نگذارم هیجانهای دیگه، استرس کار، شلوغی گروههای عریض و طویل تلگرام، سادگی کار با اینستاگرام و غیره من رو از نوشتن دور کنه. نه فقط وبلاگ، بلکه بحثهای جدی‌تر. با خودم تصمیم  گرفتم که پام رو روی ترمز بگذارم و با سرعت سرسام آور شبکه‌های اجتماعی جلو نرم. البته این کار رو با بستن فیس‌بوک در دو سال پیش شروع کردم. بر خلاف تصورم، دلم برای فیس بوک تنگ نشده. یه جایی پس ذهنم یاد دوستانی می‌افتم که توی سفر با هم آشنا می‌شدیم و بعد در فیس‌بوک همدیگه رو دنبال می‌کردیم، اما فیس‌بوک داشت من رو روی موج خودش می‌برد، به دنیایی از داستانها و حرفها که به هم هیچ ربطی نداشتن و ذهن من رو که نمی‌تونه خیلی راحت متمرکز بشه مشوش می‌کردن. 
تو این سفر با کسانی که دغدغه‌شون سفر بود گپ زدیم، خاطره تعریف کردیم، به هم راهکار دادیم، همدیگه رو تشویق کردیم، گاهی به هم حسادت کردیم. وقتی حسین عبداللهی از سفرش تو چهارده سالگی تعریف می‌کرد من لبخند می‌زدم، اما وقتی که تو داستان سفرش از مرز ترکیه و سوریه رد شدند و اسم شهر حلب رو آورد جگر من آتیش گرفت. دیدن حلب یکی از آرزوهای من بود و حسین، یک هفته از دوران نوجوانیش رو توی این شهر تو یه خانواده‌ی سوری مهمان بود و با بچه‌های کوچه فوتبال بازی می‌کرد و شهر رو تجربه می‌کرد. الان که دارم این رو می‌نویسم اشکهام سرازیر شده، برای شهری که نمی‌دونم کی می‌تونم به دیدنش برم، و هیچ نمی‌دونم وقتی که بتونم ببینمش، به چه شکلی در اومده. 
هر کدوم از ما دغدغه‌ای اینچنینی داریم، که وقتی درباره‌ش می‌نویسیم، قلبمون از هیجان می‌زنه، تمام صورتمون از لبخند پر می‌شه، یا اشک می‌ریزیم. این‌ها رو نمی‌شه در ۱۴۰ کاراکتر توییتر بیان کرد، اینها رو شاید بشه در غالب یک عکس کمی توضیح داد، اما هنوز جا برای بیرون ریختن احساسمون درباره‌ی یک مکان خاص، یک شخص خاص و یک مطلب خاص وجود داره. بیاین بازهم وبلاگ نویسی رو رونق بدیم. بازهم روزمره نویسی کنیم. مطالعه کنیم. فکر کنیم. 
این مطلب آخر که راجع به قشم نوشتم قراره که ویرایش بشه و در یک یا چند قسمت آپلود بشه. ضمنا الان به طور جدی دنبال دامین و هاست هستم که وبسایت راه بندازم و اگر کسی در این زمینه می‌تونه کمک فکری برسونه ممنون می‌شم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

برای اردیبهشت نازنین

سرم را برده بودم جلوی پنجره و در نسیم خنک صبحگاهی چشمهایم به خواب می‌رفت. چشمهایم را که باز کردم، تهران با همه‌ی جنب و جوشش آن پایین بود. لبخند زدم و صدایی در درونم گفت: چه خوشبختم...
امسال به بهترین شکل آغاز شده. امسال بعد از سالهای طولانی تنهایی در متن خانواده بودم، در سر و صدا، در شوق دید و بازدید، در حضور... این حضور بود که بهترین عید سالهای سال را رقم زد. 
نمی‌دانم برای شما هم اتفاق افتاده که صدا بزنید خاله، و سه نفر با هم جواب بدهند جانم؟ برای من اتفاق نیفتاده بود، همیشه حداقل یکی از خاله‌ها جای دیگری بود، و امسال می‌توانستم در این خوشبختی غرق شوم و بی‌دلیل صدا بزنم خاله، تا خودخواهانه از سه نفر جواب بگیرم! چه خوشبختی کودکانه‌ی دلنشینی...
این روزها، در خیابان که می‌روم، یکمرتبه رایحه‌ی گلها متوقفم می‌کند. می‌ایستم و ریه‌هایم را پر می‌کنم از عطر گلها. یاد سعدیه‌ی شیراز می‌افتم، که دلم می‌خواست حال و هوایش را درشیشه‌ای بزرگ پر کنم و دربش را محکم ببندم برای روزهای خاکستری. من همیشه پاییز و زمستان را دوست داشته‌ام، اما امسال بهار ذره ذره خودش را در من جا کرده. 
کاش این حس خوب روزهای اردیبهشت با ما بماند...

هر جا که هستید، دلتان گرم باشد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

راز شیراز

از صبح می‌گفتم امروز باید برویم مسجد نصیر‌الملک را ببینیم. جور نمی‌شد. شده بودم مسئول گرداندن گروهی که زیاد هم به حرفهایم گوش نمی‌داد. خاله‌ی کوچکتر که بعد از پانزده سال آمده بود ایران، عزیز همه بود. وقتی هم که جایی برای خرید کردن گیر می‌کرد من بعد از چند بار تذکر که وقت برای بازدیدها را از دست می‌دهیم کوتاه می‌آمدم. بالاخره بعد از پانزده سال برگشته بود ایران، آنهم بعد از مبارزه و پیروزی بر بیماری. حقش بود هر چه صنایع دستی و چیزهای قشنگ که دلش می‌خواهد بخرد و با خودش ببرد. اما دلم نمی‌آمد همه‌ی وقتش را در بازار وکیل و انتخاب اجناس بی‌کیفیت بگذراند. 

رفتیم باغ ارم. از همان جلوی سر در ژست گرفتن‌ها و عکس انداختن‌ها شروع شد. رفتم به تک‌تکشان گفتم جلوی عمارت که رسیدید بایستید می‌خواهم برایتان از باغ ایرانی بگویم. گروه متشکل شده بود از اعضای فامیل که هنوز در ایران ساکن بودند، به اضافه‌ی دو  تا خاله‌ها و شوهر خاله وسطی که برای عید آمده بودند ایران. با این خانواده‌ی بزرگ، در بهترین زمان به شیراز آمده بودیم. هفته‌ی سوم فروردین، درست بعد از بازگشت سیل مسافرهای نوروزی به شهرهایشان. شیراز انگار سبک شده بود. همه‌جا پر گل بود و فواره‌ی بزرگ جلوی عمارت باغ، با بازی آب به طروات فضا می‌افزود. 

در پای عمارت باید صبر می‌کردم خاله‌ی کوچک سر به هوا هم به گروه برسد، وگرنه باید همه‌ی توضیحاتم را دوباره تکرار می‌کردم. مثل دختر بچه‌ی چهار ساله‌ی بازیگوشی به سمت ما آمد، دو واقع من چهار سالگی دختر دومش را در وجود دوباره جوان شده‌اش می‌دیدم. یک گوشش به من بود و باقی حواسش به اطراف که چیزی را از دست ندهد. برایشان از طراحی باغ ایرانی گفتم و از فلسفه‌ی پشت آن. از تجربه‌ی باغ بهشت در گرمای ماهان و اصفهان و کاشان تعریف کردم، بعد گفتم راس ساعت دوازده در همین نقطه دور هم جمع بشویم تا به جاهای دیگر هم برسیم. 

نزدیکیهای ساعت یک بود که بالاخره از آنجا بیرون آمدیم. به سعدیه رفتیم، که از همان پایین خیابان پیدا بود و از همان‌جا قربان صدقه‌ی صاحبش می‌رفتم. زودتر از بقیه از مسیر بالا آمدم تا به خدمت پادشاه سخن بروم. حال عجیبی بود، رسیدن به جایی که انگار در آن قلب شاعر هنوز می‌تپید. اشعار چهار گوشواره‌ی بنا را با صدای بلند می‌خواندم و عشق می‌کردم. در رواق منتهی به مقبره‌ی شوریده و در آن آبی زلال غرق شدم. در روبرو، یک درخت نارنج به بهار نشسته بود و هر از چندی به فضا عطر می‌پاشید، عطری که با نسیم بهاری می‌رفت و می‌آمد. آنجا بود که آواز از درونم برخاست و در فضای زیبا و عطرآگین آن به رقص درآمدم. 

ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی
پیـونـد روح کردی پیغـام دوسـت دادی
بـر بوستـان گذشتی یا در بهشـت بودی
شاد آمـدی و خرم فرخنده بخـت بادی
تا مـن در این سـرایم این در ندیده بودم
کامروز پیش چشمم در بوستان گشادی
چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان
تو در برابر مـن چون سـرو بایستـادی
ایدون که می‌نمـاید در روزگـار حسنـت
بس فتنـه‌ها بزایـد تو فتنـه از کـه زادی
اول چـراغ  بـودی آهستـه شمـع گشتی
آسـان فـرا گرفتـم در خـرمـن اوفتـادی
خواهم‌ که بامدادی بیرون روی به صحرا
تـا بوستـان بـریـزد گـل‌هـای بامـدادی
یـاری که با قرینـی الفـت گرفتــه باشـد
هر وقت یادش آید تو دم به دم به یادی
گر در غمـت بمیرم شـادی به روزگارت
پیوسته نیکوان را غم خورده‌اند و شادی
جایـی که داغ گیــرد دردش دوا پذیـرد
آنسـت داغ سعـدی کاوّل نظــر نهـادی

 

کاش می‌شد حال این حضور را برای همیشه در دل نگاه داشت.

از سعدیه راهی باغ دلگشا شدیم، اگر چه باغ را باید در طراوت هوای خنک عصر تجربه کرد، اما عمارت آن به تالار آینه‌ای مزین بود که هر کس به آن وارد می‌شد بی‌اختیار شاد می‌شد. این اتاق بی اسباب آنقدر از انرژی های مثبت آکنده بود که لب هر بازدیدکننده‌ای را به خنده باز می‌کرد. شاید یک ساعتی در آن اتاق به عکس انداختن از همدیگر و صحبت و خنده مشغول بودیم. در طبقه‌ی بالای عمارت که موزه‌ی رادیو برپا شده بود، به اتاق دلبازی برخوردم که نمی‌شد از آن دل کند. واقعا که این باغ و عمارت نام برازنده‌ای داشتند. 

گفتم حالا باید برویم به مسجد نصیر‌الملک. دوتا تاکسی گرفتیم، اما راننده‌ها ما را جلوی نارنجستان قوام پیاده کردند. خانواده می‌خواست این بناهای تاریخی را هم ببیند. تصمیم گرفتم که به خانه‌ی زینت‌الملک برویم که کوچکتر بود، شاید می‌توانستیم به موقع به مسجد برسیم. کوچک؟ ولی مگر می‌شد از خانه‌ای به این زیبایی دل کند؟ در خانه‌ی زینت‌الملک رنگ و نور در هم می‌آمیخت و ما را در ضیافت شاهانه‌ی خود مهمان می‌کرد. چرا باید برای وقت که به سرعت از چنگم می‌گریخت خودم را ناراحت می‌کردم؟ در شاه‌نشین نشستم و جذب فضا شدم. اینجا، سکوت بود که از پنجره‌ها عبور می‌کرد و صدای گنجشکها که در حیاط کوچک به بازی مشغول بودند. با نزدیک شدن به عصر تعداد بازدیدکننده‌ها به حداقل رسید و درحالی که خانواده به خرید صنایع دستی و بازدید از موزه مشاهیر فارس در زیرزمین مشغول بود من فرصت داشتم که شاه نشین را از آن خود کنم و ذره‌های نور رو رنگ را به خاطر بسپارم.

بالاخره به مسجد نصیرالملک رسیدیم. مسئولین گفتند فقط بیست دقیقه فرصت دارید. خانواده از من شرح و توضیح می‌خواستند. گفتم اینجا زیباترین مسجد شیراز است. بروید و عکس بیاندازید تا تعطیل نشده. با این حرف آنها را مثل گنجشکها در فضای باز رها کردم تا فرصت داشته باشم چشمهایم را از زیبایی پر کنم. حیف که اینبار هم صبح به مسجد نرسیده بودم تا در بازی خورشید با پنجره‌ها سهیم باشم. اعضای فامیل هر جا مرا می‌دیدند زبان به تمجید باز می‌کردند و من تنها لبخند می‌زدم. 

اینکه دیر به مسجد آمدیم اتفاق خوبی بود. خانواده فهمید که باید برنامه‌ریزی زمانی‌ای که انجام داده‌ام را جدی بگیرند و همین باعث شد که در روز بعد بتوانیم هم به پاسارگاد برویم، هم نقش رستم را ببینیم و هم به تفصیل با تخت جمشید آشنا شویم. سومین بار بود که به تخت جمشید می‌آمدم و مثل هر دو بار گذشته شکرگزار بودم که چنین فرصتی دست داد. 

اما برگردیم به شب، که بعد از مسجد نصیرالملک گفتیم به حافظیه برویم. همه خسته بودند اما می‌خواستند از این سفر چهار روزه نهایت استفاده را ببرند. تا به خانه برویم، آبی به سر و صورت بزنند و لباس تمیزی بپوشند زمانی گذشت. در وبسایت جستجو کردم و به اشتباه خواندم که حافظیه بیست و چهار ساعت شبانه روز باز است، در حالی که این ساعات تنها برای ایام نوروز بود. به هر حال، تا شامی بخوریم و به حافظیه برویم ساعت ده و نیم شب بود. سرباز سر پست به ما گفت خیلی دیر آمدید که. گفتیم مگر بیست و چهار ساعته باز نیست؟ گفت پس خیلی خیلی دیر آمدید. آن ساعات برای عید بود. خانواده به خواهش و تمنا روی آورد: از راه دور آمده‌ایم، خسته‌ایم، فردا هم شیراز نیستیم، ترو بخدا... سرباز رو به دختر دایی من پرسید از کجا آمده‌اید؟ ما همه جواب دادیم گرگان. دروغ هم نگفته بودیم، دختردایی‌ام ساکن گرگان است. گفتم اینطرفی‌ها هم از ساری آمده‌اند. سرباز کمی فکر کرد و بعد گوشی تلفنش را برداشت و به مافوقش زنگ زد. هر چه ما به او گفته بودیم به مافوقش گفت. مافوقش نرم شد. گفت باشد. فقط پنج دقیقه. ورودی را هم تمام و کمال ازشان می‌گیری. من اعتراض کردم که پنج دقیقه دیگر چه ورودی‌ای؟ پنج دقیقه ما حتی به پله‌های آرامگاه هم نمی‌رسیم! با چانه زدن وقت را به ده دقیقه افزایش دادیم و و جوان سرباز ما را سرشماری کرد. بعد آمد و در را باز کرد. من هنوز باور نمی‌کردم که حافظ اینطور اختصاصی ما را به حضور پذیرفته باشد. آن باز شدن درب و ظاهر شدن گنبد آرامگاه بدنم را به لرزه انداخت. به خانواده گفتم بروید حالش را ببرید. اما حال مرا تنها خود لسان‌الغیب می‌دانست و بس.
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نـداریم و فکنـده‌ایم دامـی
عجب از وفای جـانـان که عنایتی نفرمود
نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بـار بهتـر ز هـزار پختـه خامـی
ز رهـم میفکن ای شیـخ به دانه‌های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشـای تیر مژگـان و بریز خـون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی 


باغ ارم

باغ ارم

سعدیه

باغ دلگشا

خانه زینت الملک

خانه زینت الملک

خانه زینت الملک

مسجد نصیرالملک

مسجد نصیر الملک

مسجد نصیرالملک

مسجد نصیرالملک