ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۸, یکشنبه

یک قاشق کتاب- نور خورشید

شازده کوچولو گفت: «اهلی کردن» یعنی چه؟ روباه گفت: این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود. یعنی «پیوند بستن»... - پیوند بستن؟ روباه گفت: البته. مثلا تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی، مثل صدهزار پسربچه ی دیگر. نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری. من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم، مثل صدهزار روباه دیگر. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، هردو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد... ...
روباه گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغ ها را شکار می کنم و آدم ها مرا شکار می کنند. همه ی مرغ ها شبیه هم اند و همه ی آدم ها شبیه هم اند. این زندگی کسلم می کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، زندگی ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور خورشید بر آن تابیده است. آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند. ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد. علاوه بر این نگاه کن! آن جا، آن گندم زارها را می بینی؟ من نان نمی خورم. گندم برای من بی فایده است. پس گندم زارها چیزی به یاد من نمی آورند. و این البته غم انگیز است! ولی تو موهای طلایی رنگ داری. پس وقتی که اهلی ام کنی معجزه می شود! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند. و من زمزمه ی باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت... اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن! ...
روباه گفت:  آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی: تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای.

شازده کوچولو
آنتوان د سنت اگزوپری

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

روزها...


در مدت سه ماهی که پایم به ایران رسیده، به سه منطقه از ایران سفر کرده ام، در واقع به سه منطقه ی دور افتاده ی محروم. آخرینش همین هفته ی گذشته بود که ساعت پنج صبح بر سر مزرعه ی کشت دیم هندوانه در کویر بودیم و در حیرت بودم از سیستم کشاورزی عجیبی که نزدیک به هزار سال است در دل کویر دارد جواب می دهد. البته شرایط لایه های خاک این وضعیت را بوجود آورده بود، یعنی سفره ی آب زیر زمینی در عمق نسبتا کمی (حدودا هشتصد متر ارتفاع از سطح دریا) قرار گرفته بود و کشاورز هزار سال پیش چاله های بزرگی حفر کرده بود تا به این عمق برسد و در همین جا کشاورزی کند، آنهم محصول آبخوری مثل هندوانه. آقای مهدی زاده که جانباز جنگی هم هست در یکی از این چاله ها حدود پنج تن محصول برداشت می کند و واقعا دستمریزاد به همتش، و همت تمام کسانی که این روش پایدار را ادامه داده اند.
این سفر آخری را در معیت بهمن ایزدی رفتیم. خوش به حالش. روح آزادش هنوز پرواز را می داند. زیر لب شعر می خواند، آواز می خواند، با خودش حال می کند. حواسش نبود که سوییچ اتومبیل دستش بود، ما را زیر آفتاب کویر کاشته و رفته بود عکاسی. این است که می گویم روح آزاد دارد. عاشق قدم به قدم ایران است و به اندازه ی ایران هم دوست و آشنا و رفیق شفیق دارد؛ این از خواص خاک شیراز  است لابد.
سفر ماقبل کاشان سفری بود به چابهار، به دیاری که همه عمر دیدنش آرزویم بود. با اینکه سفر بیشتر ماموریت کاری بود، اما همان حس بودن در چابهار برایم لازم... ولی نه کافی... از اینجا به یکی از محرومترین مناطق ایران رفتیم، جایی که یک کارخانه ی صنعتی، تنها چشمه های آب عده ای روستانشین را تصاحب کرده بود، مردهایی که تا بحال زن در اتاق گفتگویشان ننشسته بود، مردهایی که از نداشته ها شکایت می کردند، از کار نداشته، آب نداشته، سواد نداشته، مردهایی که حتی شناسنامه ندارند، خواسته اند گرفتار خدمت اجباری سربازی نشوند، حالا در سن پیری هم هنوز شناسنامه، سواد، وجود خارجی ندارند. مردهایی که به شرط اشتغال، زمینها و چشمه هایشان را به کارخانه بخشیده اند، و کارخانه کارگرش را از بخشهای دیگر استان آورده. بعد ازشنیدن صحبت مردها، به پشت کپرها و دیدن زنها رفتیم. زنهایی که گفتند بیایید به درد دل ما هم گوش بدهید. گفتند شوهرهایمان بی کارند، حقوقشان را نداده اند، گفتند آبمان را کارخانه برده، گفتند آنزمان که شوهرهایمان قاچاق می بردند وضعمان بهتر از این بود. گوش دادیم و به فکر فرو رفتیم، که زنهای پشت کپر، همه چیز را برای خانواده شان می خواستند، و از نداشته های خودشان کلمه ای شکایت نمی کردند.
اما سفر قبل از این سفر، به یکی از دورافتاده ترین روستاهای استان سمنان بود، جایی که مهمان عشایر مهربان بودیم، که برای چندمین سال متوالی گرفتار خشکسالی بودند، که تعداد میش و بزشان فرصت ازدیاد ندارد، که خجل از نداشتن محصولات لبنی، ما را با پنیر قالبی کارخانه ای پذیرایی کرده بودند.
بی آبی چقدر نزدیک ماست، و چقدر هنوز حسی نسبت به آن نداریم. چقدر هنوز نمی فهمیم که آنطرف شیر آبی که باز می کنیم، آنطرف قبض آبی که می پردازیم، آنطرف حس امنیت، و تصور آنکه بی آبی مال دیگران است و مال من نیست، ما چقدر چقدر به شیرهای خالی، آبهای شور و بیماریهای دسته جمعی نزدیکیم. اینها ربطی به عقب ماندگی یا مدرن بودن ندارد. وقتی مرز آب نداشتن به خانه ی ما برسد، شاید آن منبع و پمپ جدید آب کفاف چند روز را بدهد، اما من از روزهای بعد از آن می ترسم.
این مدت که نبودم و ننوشتم، اتفاق دیگری هم افتاد. پروفسور شهریار عدل هم از بین ما رفت. شاید اگر در بم نمی دیدمش، و جذب شوخ طبعی و فروتنی اش نمی شدم، شاید اگر در مقابل سواد علمی اش که هیچ بویی از تکبر و افتخار در آن نبود تکان نمی خوردم، آنوقت برایم یک آدم عادی می شد؛ پیرمرد باستانشناس و ایرانشناس که عاشق ایران بود و بر سر دفن شدنش در بهشت زهرا یا گورستان خانوادگی اش درگیری پیش آمد و آخرش میراثی ها حرفشان را به کرسی نشاندند و ... اما شهریار عدل آدم عادی ای نبود، و حق این بود که مراسمی در خور خدماتش برایش گرفته شود، نه مراسم تجلیل محقری در ورودی موزه ایران باستان، که نیم ساعت بعد همه شرکت کنندگانش پراکنده شدند. مراسم تمام شد، همه رفتند، اما دونفر از همکاران واقعی شهریار عدل روی نیمکت پارک نشسته بودند، در بهت و سکوت، چون تنها این دو بودند که می فهمیدند ایران چه پدری را از دست داده و می دانستند که این آدمها که برای قشون کشی آمدند و رفتند، فردا حتی نام شهریار به یادشان نخواهد ماند.

پ.ن. نوشته هایم یک چیزی کم دارند. می دانم. نوشته هایم در دور دست، در جایی که دیگر در دسترسم نیست توی زمین فرو می روند. چقدر نوشتن همین چند خط برایم سخت شده.