ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

لهستان- ورشو

به نظر می آید که متن بسیار بی حوصله نوشته شده، پس اگر حوصله ی خواندن ندارید یکراست به سراغ عکسها بروید!
امضاء: نگارنده ی کم وقت و حوصله!

سفر لهستان از ورشو شروع شد. من و همسفرم که در واقع صاحبخانه و همخانه ام در چند ماه اقامت در هلند بود، ظهر روز عید پاک به ورشوی بارانی رسیدیم. شهر بسیار خلوت بود و ما پیاده تا هتل رفتیم تا وسایلمان را در آنجا بگذاریم و کمی در شهر بگردیم. داستان هتل هم داستان خنده آوری بود. این هتل در واقع از یک سری آپارتمان تشکیل می شد و هیچ میز پذیرشی نداشت و وقتی رزروش کرده بودیم ایمیلی دریافت کردیم که باید به کارکنان تلفن بزنیم و یا برایشان ایمیل بفرستیم تا به کارمان رسیدگی کنند. تلفن هیچکدام ما بدرستی کار نمی کرد و همچنین به اینترنت دسترسی نداشتیم چون کلمه ی عبوری که به ما داده بودند اشتباه بود و کار نمی کرد! در حالی که ما دو نفر بودیم و دو تختخواب در اتاق داشتیم، در اتاق تنها یک لحاف وجود داشت و وقتی برای لحاف دوم به آنها گفتیم گفتند که باید هشت یورو برای کرایه ی لحاف بپردازیم! به هر حال، هتل عجیب و مقررات غریبش را گذاشتیم و برای گردش به شهر آمدیم، در حالی که حتی نقشه ای هم از شهر نداشتیم. در کنار کاخ فرهنگ که ساختمان بلندی با طراحی قدیمی بود چادر سفید بزرگی قرار داشت که از آن صدای موسیقی به گوش می رسید. برای در امان بودن از سرما و باران به داخل چادر رفتیم و متوجه شدیم که چادر متعلق به کلیسای پروتستان است (که به عید پاک عقیده ندارند) و در آن علاوه بر موسیقی و آواز گاسپل، برای مردم غذای مجانی فراهم شده. اغلب کسانی که به داخل چادر می آمدند بی خانمان به نظر می رسیدند و در همان بدو ورود با نوشیدنی گرم و کاسه ای برای گرفتن غذا پذیرایی می شدند. بیرون از چادر به سراغ دیگ بزرگ رفتیم و از جوانی که مسئول دیگ بود پرسیدم که این غذا چیست و این جمعیت برای چه چیزی اینجا جمع شده اند. جوان غذا را ژورک معرفی کرد، سوپ سنگینی از کلم ترش و سوسیس و خامه که از غذاهای معروف لهستانی به شمار می آید و گفت این مراسم برای این است که مردم بیایند و پذیرایی شوند. گروه موسیقی از نیجریه آمده بود و با شور و حرارت می خواند. جوان همچنین برای ما گفت که از سال گذشته به شاخه ی پروتستان گرویده و اگر چه خدا و عیسی مسیح برای او یکی ست، اما الان یکسال است که احساس می کند دوباره زنده شده. از او برای توضیحاتش تشکر کردیم و به طرف کاخ فرهنگ رفتیم که بخاطر عید تعطیل بود. در واقع نه تنها ساختمانهای دولتی و شرکتهای خصوصی، بلکه همه ی سوپر مارکتها و حتی رستورانها تعطیل بودند و ما در شهری که به شهر ارواح می مانست قدم زنان به راه افتادیم. در این میان آسمان همه رقم هنر از خودش نشان داد و آفتاب و باد و باران و حتی برف نصیب ما کرد! چند نفر جلوی کلیسای بزرگی به گدایی ایستاده بودند پس قطعا باید داخل آن اتفاقی در حال انجام می بود، وارد کلیسا شدیم و متوجه شدیم مراسم عید پاک تمام شده و مردم دارند از کلیسا خارج می شوند. نکته ای که چشم هر دوی ما را گرفت کوتاه بودن اغراق آمیز دامنهای زنان بود! عموما محیط کلیسا محیط اینجور شلنگ تخته انداختنها نیست و به جز این کلیسا، در هیچ جای دیگری این طرز لباس پوشیدن را ندیده بودم! از اینجا هم بیرون رفتیم و در امتداد خیابانی که سفارت کشورهای مختلف در آن قرار داشت در زیر برف و باران حسابی خیس شدیم، پس تصمیم گرفتیم که به هتل برگردیم و برای خودمان چای دم کنیم. شب که هوا بهتر شده بود، به مرکز قدیمی شهر رفتیم و تازه چشممان به تعدادی از مردم که در خیابان قدم می زدند روشن شد. روز دوشنبه که هنوز تعطیل عمومی بود به موزه ی ملی رفتیم و بالاخره در هنگام شب سوپر مارکتها و رستورانها باز شدند، اگرچه نان و کالباس و پنیری که از هلند با خودم برده بودم کاملا به دادم رسیده بود. روز سه شنبه همسفرم قصد بازدید از موزه ی کوپرنیک را داشت که موزه ی فعالیتهای علمی ست و می تواند سرگرمی خوبی برای مسافران بچه دار باشد. اما من ترجیح دادم که همسفرم را در این بازدید تنها بگذارم و به آنسوی رودخانه بروم، جایی که زندگی روزمره ی مردم ورشو در جریان بود.
ورشو برای من تجربه ی خوبی بود. شهری که بسیاری از مناطق آن در جنگ ویران شده بود و دوباره بازسازی شده بود، و البته مرکز قدیمی شهر با نمای قدیمی از صفر بازسای شده بود و این مطلب احترام و تمجید مرا برمی انگیخت. این مرکز که خیلی در بازسازی آن وسواس به کار رفته بود، بسیار بیشتر از بازسازی شهر درسدن آلمان به دل من می نشست و البته به آنها حق می دادم که این بازسازی را در فهرست میراث جهانی به ثبت رسانده باشند. شاید ورشو مقصد اول و اصلی برای سفر به لهستان نباشد، اما از اینکه به آن سفر کردم بسیار راضی هستم و شهر و مردمش را دوست می دارم. همچنین صنایع دستی که در این شهر به فروش می رفت به نسبت شهرهایی که بعدا رفتیم بسیار با کیفیت و زیبا بودند و کمتر صنایع دستی بازاری و بنجل (و ساخت چین) در بین آنها به چشم می خورد. اما در همین شهر من به این نتیجه رسیدم که در انتخاب همسفر اشتباه بزرگی کرده ام، چون این همسفر هلندی-چینی نسبت به رفتار اجتماعی خود بسیار بی توجه بود، طوری که یکبار وقتی جلوی درب شیشه ای داخل کلیسایی ایستاده بودیم تا مراسم شب عید پاک را ببینیم، از دیدن او که با بی خیالی سیب زمینی سرخ کرده می خورد عصبانی شدم و با او دعوا کردم که این مراسم برای این آدمها بسیار مهم است، و برای سرگرم کردن تو اینجا جمع نشده اند! بخش فرهنگی سفر برای من بسیار اهمیت دارد، و همراه بودن با کسی که به همه چیز به چشم تفریح نگاه می کند غیر قابل تحمل بود. اما به هر حال با هم همسفر بودیم و قرار بود به هم چیزی یاد بدهیم. پس تا پایان سفر سه بار با هم دعوا کردیم! 
مردم ورشو مردم آرام و بی عجله ای بودند. در شهر صدای بلند حرف زدن تنها از سوی توریستها به گوش می رسد و عموم مردم به آرامی صحبت می کنند. با وجود باران و هوای سرد، نوازنده های گیتار یا آکاردئون در برخی نقاط توریستی شهر نشسته بودند و نواهای اسلاوی می نواختند که حس بودن در مکان را بسیار پر رنگ تر می کرد. علاوه بر افتخار به کوپرنیک، مردم ورشو به دو شخصیت دیگر نیز افتخار می کنند، شوپن، و پاپ ژان پل دوم. محل تولد شوپن، آهنگساز کلاسیک، در نزدیکی ورشوست، اما درباره ی پاپ در بخش مربوط به کراکف خواهم نوشت.
کوپرنیک، از افتخارات ورشو

دانشگاه ملی

نمایی از یکی از خیابان های مرکز قدیمی

نمای نزدیکتر :-)

دورنمای بخش مرکزی

یادبود رزمندگانی که پس از جنگ جهانی دوم توسط دولت کمونیست اعدام شدند

مرکز تاریخی و توریستی شهر

لهستان با دست پر راهی تان خواهد کرد

یک دست دوم فروشی که متاسفانه تعطیل بود

عروسکهایی که لباسهای محلی را نمایش می دهند بسیارند

چادر کلیسای پروتستان

دیگ ژورک

نیازی هست درباره ی ابعاد تبلیغات در لهستان توضیح بدهم؟

نمایی عادی از شهر

مراسم احترام در مقابل کاخ ریاست جمهوری

کاخ ویلانوف در خارج از شهر

یادبود قهرمانان جنگ جهانی دوم

مریم مقدس با حجاب کامل اسلامی!

موزه ی ملی

نمایی از پل و استادیوم ورزشی

نکته!

از ساختمانهای مدرن شهر

نمای نزدیکتر


مرکز قدیمی شهر در شب. این میدان سمبل بازسازی ورشو است.

انواع میوه ها با روکش شکلات

و حتی این!

پنیر کبابی با مربای زرشک

نمایی از یک کلیسا

در سفرم به آنطرف رودخانه به بازار روز محلی برخوردم. آنها هم لغت بازار را استفاده می کنند

مزون عروس در بازار محلی

بازار محلی

کلیسای ارتدکس در آنسوی رودخانه

و مجسمه ها

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

چرخشی در زندگی و برنامه ها

فکر می کنم امروز اولین روزی ست که دارم کمی نفس راحت می کشم. ده روز سفر لهستان بسیار باارزش بود (باید درباره اش بنویسم. باید!) و اگرچه فرصت استراحت جسمی پیدا نکردم، اما مثل این بود که روحم از اکسیدهای انباشته در ماههای اخیر رها می شود. تنها یک روز فرصت بازگشت و خداحافظی با هلند داشتم، آنهم با پر کردن و وزن کردن چمدان و دیدار یکی دوتا از دوستان آیندهوون به سرعت گذشت و صبح روز بعد راهی دوسلدرف و فرودگاه شدم. اینبار قرار بود به کل با زندگی اروپایی خداحافظی کنم، بنابراین چیزی پشت سر نگذاشتم، جز تعدادی یادگاری برای دوستان. چمدان و کوله را تحویل فرودگاه دادم و راهی ایران شدم. 
داستان کار پیدا کردنم در ایران به سفر کوتاه دی ماه برمی گردد. در آخرین روزهای اقامت کوتاه در ایران به دفتر موسسه توسعه پایدار و محیط زیست (سنستا) رفتم و با آشنایی با خانواده ی بزرگ و پر انرژی سنستا متوجه شدم که اینجا همان جایی ست که باید باشم. فعالیتهای سنستا در زمینه ی توسعه ی پایدار و حفاظت محیط زیست تاکید بسیاری بر مردم بومی و محلی و عشایر دارد، و فرصت آزمایشم در تمام چیزهایی که قبلا خوانده ام و برایم مهم بوده اند فراهم آمده بود. تبادل شماره تماس کردیم و راهی هلند شدم، در حالی که اینبار می دانستم بار و بندیل را جمع خواهم کرد و به ایران خواهم آمد. سه ماه اقامت در هلند بسیار چیزها به من آموخت، و خوشحال بودم که قرار نیست خانه ی من باشد، چون اینبار خانه داشتم، خانه ای که قلبم در آن گرم می شود. 
در روزها و ماههای آینده وقت چندانی برای کارها و سفرهای شخصی نخواهم داشت، اما فرصت سفر به اقصی نقاط ایران برایم فراهم خواهد بود، و اینبار خیلی جدی تر و هدفمندتر سفر می کنم، در سرزمینی که مرا به خود بازخوانده است و عمیقا دوستش می دارم. اگرچه، به لحاظ ماهیت شغل جدید، رفت و آمد به کشورهای دیگر بخصوص آسیای مرکزی دور از ذهن نخواهد بود. 
اما خیلی علاقمندم که ماجراهای این موسسه را روایت کنم، و با افرادی فعال و اندیشه هایی مثبت و کارهایی که به جایی می رسند آشنایتان کنم و از داستانهای خنده آوری که در حاشیه اتفاق می افتند برایتان بگویم. در حال حاضر بر روی اینترنت به دنبال سروری می گردم که بتوانم یک وبلاگ دو زبانه روی آن راه بیندازم، که هم با نگارش فارسی همخوانی داشته باشد و هم دامین بین المللی داشته باشد که با محدودیتهای بلاگفا یا پرشین بلاگ مواجه نشوم. اگر بلاگر با مشکل فیلتر مواجه نبود روی همین بلاگر می نوشتم، اما خیلی وقتها دسترسی ام به همین وبلاگ شخصی ام هم امکان پذیر نیست. خوشحال خواهم شد اگر بتوانید مرا راهنمایی کنید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

خیلی حرفهای نصفه و نیمه باقی مانده اما سرم یکمرتبه شلوغ شده، و این، همه خوب است.
در تهرانم. 
انگار که هیچوقت بیرون از این شهر نبوده ام. 
وقت داشته باشم می نویسم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

لهستان

آمده ام لهستان، به قصد سفر، و چه مقصد خوبي ست...
گفته بودم ديگر از سفر نمي نويسم. اما از لهستان خواهم نوشت. اينجا پر رنگ است. حتي سرد، اما در خاطره ي ذهن نقش مي بندد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۱۳, پنجشنبه

بسته را باز کن!

در دو سال گذشته حداقل در یک کار موفق بودم، و آن کنترل استرس بود. استرس، نگرانی، هر اسمی که دارد، گاهی می توانست به کل زندگیم غلبه کند، نه تنها از لحاظ روانی بلکه از لحاظ جسمی هم مرا پرس کند، باعث حمله ی عصبی بشود، یا حداقل با کمردرد و پا درد سیاتیک فلجم کند، باعث ناراحتی معده شود، که در نتیجه برای فروکش کردن آن دائم در حال خوردن چیزی بودم و به سرعت چاق می شدم. اینها همه از نتایج آن استرس بود، وقتی کارها درست پیش نمی رفت، وقتی از خودم بیش از حد توان انتظار موفقیت داشتم، وقتی در واقع نمی دانستم موفق شدن در چه چیزی قرار است خوشحالم کند. در این دوسال زندگی آرامتری را در پیش گرفتم، و در واقع قید خیلی از عوامل نگران کننده را زدم. زندگی را آسان گرفتم. گاهی آنقدر در این آسان گرفتن پیش رفتم که برای اطرافیانم غیر قابل تحمل شدم. اما به نظر خودم لازم بود. برای ترمیم آنچه فکر می کردم صدمه دیده لازم بود. آنقدر هم موفق بودم که کم کم فراموش کردم استرس داشتن چطور بود. شکلش، حسش، اثرش یادم رفته بود. 
دو روزی ست که آن حس عجیب و غریب برگشته. مثل یک ابر بزرگ تیره می آید آسمان ذهنم را می پوشاند. یکمرتبه طوفان می شود، همه چیز به هم می ریزد، بعد آن گوشه یکهو آفتاب بیرون می آید، وضعیت به حال اول بر می گردد، باور می کنم که توانایی مقابله با استرس را بدست آورده ام، و زمان آمدن و رفتنش را کوتاه کرده ام. البته که نمی شود به طور کامل بر آن غلبه کرد. اما چیزی که نگرانم می کند این است که می بینم جسمم دیگر آن توانایی ترمیم سریع را ندارد. کمر درد خودش را نشان می دهد، پایم یکهو قفل می شود، حواس پرتی به سراغم می آید، و از همه ی اینها کمی می ترسم. بنابراین می خواهم اینبار قبل از حمله ی استرس، آماده باشم، چون می دانم که همین پشت در است. نمی توانم از تیررسش فرار کنم. 
شغل جدید، (باید بگویم شغل واقعی، چون قبلی ها آنقدر واقعی نبودند) از یک حباب زیبا شروع شد، از کارهایی که همیشه می خواستم انجام بدهم، مقادیر زیادی سفر، ارتباط با مردم بومی و محلی، حفاظت محیط زیست، چه کسی دلش نمی خواهد این کار را داشته باشد؟ خیلی هم خوب، اما در اقع قبل از شروع شدنش به صورت رسمی، یکمرتبه ترفیع گرفتم! به نظرم تنها کسی توی دنیا باشم که بدون شروع کردن یک شغل ترفیع می گیرد و مسئول هماهنگی بین منطقه ای (و چندین کشور) می شود. چه خوب، چه عالی، آیا برایش آماده هستم؟ اینجا همان جاییست که استرس می پرد وسط. می دانم که می توانم. ولی خب آدمیزاد است، آنهم آدمیزاد تنبلی مثل من که در تمام این سالها هیچوقت جدی خودش را به کار نگرفته، و مخصوصا در این دو سال اخیر نشسته و تکیه داده و گفته ریلکس! زندگی را سخت نگیر! و حالا یکمرتبه یک بار مسئولیت ریخته روی سرش و باید بلند شود، تکانی به خودش بدهد و خودی نشان بدهد.اما آنها که روی بی خیال مرا دیده اند می دانند که ته ذهنم دارم می گویم، خب. انجامش می دهم. فوقش نمی شود. دنیا که به آخر نمی رسد؟
باید قبول کنم که بخشی از این ابر خاکستری استرس که آمده، بخاطر هیجان هم هست، هیجان رسیدن به چیزی که در آرزویش بودم، و حالا که آمده جلوی در خانه ام، نمی دانم که باید این بسته را باز کنم؟ باز نکنم؟ نکند این بسته حاوی واقعیتی باشد که خیلی تلخ تر از تمام تصورات شیرین و رنگارنگ است؟ نکند تمام آن رویاها و آرزوها را با خود ذوب کند و بسوزاند و ببرد؟ اما... باید رفت، بسته را برداشت، و باز کرد. هیچ چیز بدتر از این نیست که به زندگی گذشته ات نگاه کنی و همیشه با خودت بگویی ولی اگر محتویات آن بسته آنقدر که فکر می کردم تلخ نبود چه؟

باد ما را با خود خواهد برد

دو روز است که اروپا دیوانه شده و آنقدر باد آمده تمام جاده ها از شاخه های شکسته پر شده اند. مامان طبق معمول تماس گرفته با نگرانی می پرسد تو خوبی؟ طوری نشدی توی این طوفان؟ یاد مادربزرگم می افتم، از وقتی دایی کوچکترم مهاجرت کرده بود به امریکا، چشمهای نگرانش به تلوزیون بود که در خارج چه اتفاقاتی می افتد و نکند که این اتفاقات دارد در همان کوچه ای که دایی زندگی می کند افتاده باشد. آنموقع ها هم که اسکایپ و وایبر و تلفن ارزان نبود...