ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

چهل سالگی غمگین است

سن و سال یک مفهوم نسبی‌ست. لااقل برای من که اینطور بوده. همیشه عددی که هر سال اضافه می‌شود با عددی که ذهن خود من بود تفاوت داشت. علتش شاید سالهای زیادی باشد که زندگی کردن از بودن من غایب شده بود. چهارده سالگی‌ام، سال پایان جنگ بود، آنموقع خودم را سی ساله می‌دیدم. یک سی‌ساله‌ی تنها و غمگین. هجده سالگی، همچنان روی خطی ممتد از نارضایتی از زندگی می‌گذشت. نوزده تا بیست و پنج سالگی‌ام را به خاطر ندارم. انگار همه‌اش توی یک نقطه‌ی محو بی‌اهمیت جمع شده. اما بیست و پنج سالگی برایم شروع زندگی بود. سالی که عاشق شدم و زندگی روزهایی که از من دزدیده بود کم‌کم رونمایی می‌کرد. عاشقی می‌کردم. زندگی می‌کردم. دوباره متولد شده بودم. برگشته بودم به چهارده سالگی‌ای که تجربه‌اش نکرده بودم. حالا تجربه می‌کردم. و مثل همه‌ی نوجوانان پر شور، دنیا در جایی خفه‌ام کرد چون طاقت شور نوجوانی را نداشت. 
خط ممتد. خط ممتد دستگاه نوار قلبی. مرده. مرده‌ی متحرک. 
مهاجرت برایم شروع بی‌اهمیتی بود که کم‌کم خوبیهایش را نشان داد. در شرایطی که دیگر هیچ چیز در زندگیم اهمیت نداشت با اصرار دختر عمه‌ام و یک همکلاسی کلاس زبان تصمیم به رفتن گرفتم. تصمیم گرفتم بروم و یکبار دیگر امتحانش کنم. جایش مهم نبود. سرنوشت مرا از جا بلند کرد و در شهر شیکاگو به زمین گذاشت. فراموشی به کمکم آمده بود. به شناسنامه نگاه نمی‌کردم. وارد کالج شده بودم، کار می‌کردم، کم‌کم داشتم به روزهای جوانی که هیچوقت تجربه‌شان نکرده بودم برمی‌گشتم. بیست و یکساله، بیست و دوساله بودم. پر از انرژی. پر از زندگی. حتی فکر می‌کنم به دوست پسر احمقی که اصرار داشت من باید با شمعهای سی ساله‌ی یک کیک جشن بگیرم. نمی‌فهمید که این آدمی که الان جلوی این کیک زشت نشسته دارد زیباترین روزهای بیست و دوسالگی‌اش را می‌گذراند. افسردگی... زمانی آمد که باید سی و چهار ساله می‌بودم. شصت ساله شدم. شصت ساله، رنجور، و درد کشیده، و در انتظار مرگی که بی‌صدا بیاید. باز باید خودم را می‌ساختم. بازهم باید بلند می‌شدم. می‌جنگیدم. باز هم در سالهایی که عدد مشخصی برایم نداشت، مدرک دانشگاه را می‌گرفتم، به ایران سفر می‌کردم، و در سی و شش سالگی کاری را می‌کردم که نوزده‌ساله‌ها می‌کنند. کوله را روی دوش بگذارم و بروم. بروم تا از خودم فرار کنم. تا خودم را پیدا کنم. تا دنبال دل خوش بگردم. آنموقع، بیست و شش ساله بودم. همان سنی که دنیا از من دزدید. همان سنی که در روزهای نوجوانی‌ام به آن ایمان داشتم، و می‌گفتم در بیست و شش سالگی سرنوشت من عوض خواهد شد. و شد. 
بعد از بازگشت از سفر طولانی امریکای جنوبی، در اوایل سی سالگی به سر می‌بردم. بخشی از فریادهای وجودم خالی شده بود. زنی سی ساله بودم. با لبخند مهربان و نگاهی مخملی به زندگی. همه‌ی آموخته‌ها با هم جمع شد تا آن کسی باشم که دوست داشتم باشم. اگر چه از نظر کارهای انجام داده روی کاغذهای بی‌اهمیت مثل رزومه‌ی کاری هیچ نبودم، اما رشد کرده بودم. سی و هشت، زندگی توام با درد سن فرنسیسکو و نفرت از رویای امریکایی، مرا به اروپا کشاند. سی و نه... من... عاشق شدم....
چقدر دیر... چقدر دیر... چرا اینقدر دیر... چرا زندگی باید بهترین سهمش را می‌گذاشت وقتی که دارم می‌افتم توی سراشیبی؟ که هر بار توی آینه خودم را نگاه کنم، و به خودم بگویم چند ساله‌ام؟ چهل... در چهل سالگی چه می‌توان کرد؟ چهره‌ای که تا بحال سن واقعی‌ام را پنهان کرده بود امروز شکسته و پیر به نظر می‌آید. بدنم هر روز بهانه‌ی جدیدی می‌آورد. روز به روز افت می‌کنم. خط نمودار ذهنی‌ام با شیب تندی مرز سی سالگی را طی کرد و به سن واقعی خورد. در چهل سالگی، من احساس چهل سالگی می‌کنم.

اینها را نوشته‌ام تا به عنوان یک خاله‌ی چهل ساله (این هم شخصیت جدیدی‌ست. خاله بودن، به جای خواهر بودن، دوست بودن) می‌خواهم نصیحتتان کنم که وقتتان را هدر ندهید. بلند شوید بروید سفر، بروید با آدمهایی که در ذهن دارید ارتباط برقرار کنید، بروید زندگی کنید! بروید، چون یک روزی برمی‌گردید و می‌بینید دیگر فرصتی وجود ندارد. دیگر ذهنتان، بدنتان یاری نمی‌کند. بلند شوید. آن آدمی باشید که آرزویش را دارید. اینقدر زندگی‌تان را پشت این دستگاه که تنها فایده‌اش بمبارانتان با اطلاعات بی‌مصرف است هدر ندهید. آن بیرون، آفتاب هست، باران هست، رنگ هست، زندگی هست. بروید و تجربه‌اش کنید، بروید و جوانی کنید. بروید و عاشق باشید. بپرید پرنده‌های من! بپرید! 
یک روزی، دیگر، دیر خواهد بود.
                                                                    

این روزها سالروز تولد من نیست. بیخود به پیشباز نروید. سن و سال توی ذهن ماست.
جدای از آن، من از مناسبتها بدم می‌آید. حتی اگر مناسبت، رسیدن سن و سال ذهنی به سن و سال شناسنامه‌ای باشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

یک داستان عاشقانه کوتاه

چهار سال پیش همین موقع‌ها بود که در شهر شیکاگو در به در به دنبال کار می‌گشتم و مدت کوتاهی در یک رستوران فرانسوی مشغول شدم. کاری، دختر خوشرو و برون‌گرا، جمعه‌ها و شنبه‌ها نقش هوستس را بازی می‌کرد. به استقبال مشتری‌ها می‌رفت و آنها را به میزشان راهنمایی می‌کرد. از حرف زدن با کاری و حال و هوای شادمانه‌اش خسته نمی‌شدم. دختری که یکسال را هم در هندوستان زندگی کرده بود و بلافاصله بخاطر زیباییش به عنوان هنرپیشه مشغول کار شده بود. زبان هندی می‌دانست و گاهگاهی می‌شد در حال خیالبافی درباره‌ی ستاره‌ی سینمای هند شدن پیدایش کنم!
اسکات، دو هفته‌ی بعد مشغول به کار شد. جوان هنرمند و مغروری که برای وقت گذرانی در کنار درس و دانشگاه به سر کار آمده بود و تا می‌توانست با آن تفریح می‌کرد. دستورات آقای رییس و مقررات سفت و سخت رستوران فرانسوی را نادیده می‌گرفت و اتفاقا مشتری‌ها خیلی دوستش داشتند. اسکات را می‌شد گهگداری در حال طرح زدن از کسی که دارد برای اولین بار خوراک حلزون می‌خورد یا کسی که یک کوه صدف توی بشقابش تلنبار کرده پیدا کرد. آخرین دفتر طراحی‌ام را که استفاده نکرده بودم دادم به اسکات.
اسکات آخر هفته‌ها کار نمی‌کرد. فکر می‌کنم در جای دیگری مشغول بود، بنابراین کاری را نمی‌شناخت. بقیه‌ی کارکنان که هر دو نفر را می‌شناختند، آنها را دوست داشتند، اما به ذهن هیچکس هم خطور نمی‌کرد که این دو نفر باید با هم آشنا شوند.
مدتها بعد از اینکه دیگر در آن رستوران کار نمی‌کردم، یک شب با عکسهای جالبی مواجه شدم. اسکات عکس کاری را در صفحه‌ی فیس بوک خود گذاشته بود و کاری عکس اسکات را. از همانجا مطلب در ذهنم جرقه زد، چرا که نه! این دوتا مال همدیگرند! 
در مدت این چهار سال، این دو نفر در عشقی رویایی و زیبا زندگی کرده‌اند. اهل قصه بافتن و حرفهای سطحی نیستند، در واقع هیچوقت در صفحه‌ی فیس بوکشان قربان صدقه‌ی دیگری نرفته‌اند، اما عکسهایشان پر از حس عمیق و زیبای عشقی‌ست که در چشمهایشان برق می‌زند، و در کلمات آشنایانشان که زیر عکسها برایشان می‌نویسند می‌شود آنرا تایید کرد.
می‌توانم بگویم هربار که عکسی تازه از آنها می‌بینم با تمام وجود شادمان می‌شوم و لبخند رضایت تمام صورتم را می‌پوشاند. چقدر خوشحالم برای همه‌ی کسانی که همدم زندگی‌شان بر سر راهشان قرار می‌گیرد. و چقدر خوشحالم برای همه‌ی کسانی که این فرصت را از دست نمی‌دهند، عاشق می‌شوند، زندگی می‌کنند. 

ثبت جهانی شهر سوخته

ثبت جهانی شهر سوخته باعث بسی خوشحالی‌ست. خسته نباشیدی بلند برای کارشناسان و باستانشناسان سایت و تبریک به همه‌ی مردم ایران. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۳۱, شنبه

عبور از تاریخ

امروز برای امانت گرفتن کتاب به ساختمان شمالی کتابخانه دانشگاه هامبولد رفتم. این ساختمان را بسیار بیشتر از ساختمان اصلی کتابخانه دوست داشتم. فضای آن مطبوع‌تر بود و حس دانشگاه تهران به آدم دست می‌داد. 

اما قبل از رفتن به کتابخانه، امروز به گورستان یهودیان (وایسن‌زی) در برلین رفتیم. این گورستان قدیمی که اکثر افراد متوفی در آن متعلق به قرن نوزدهم و سالهای ابتدایی قرن بیستم هستند، همان فضای رازآلود و تاریخی را داشت که از برلین انتظار می‌رفت. یادبودی دایره شکل در جلوی درب ورودی قرار داشت که لوحه‌های سنگی با نام اردوگاههای مرگ دور آن چیده شده بود. با عبور از آن، وارد جنگل بسیار متراکمی از سنگهای قبر متفاوت شدیم که همان ابتدا تسخیرمان کرد. 
یادبود ورودی 

 قلوه سنگها روی لوحه یادبود آشویتس نشانگر افرادی‌ست که به این مکان سر می‌زنند

خیال انگیز

متراکم

غریب

قلوه سنگها پیام می‌رسانند. کسی اینجا بوده.


پشته‌ای از سنگهای شکسته ساخته شده
درختهای این گورستان اما داستان دیگری دارند. درختها با آدم صحبت می‌کنند. از روزهایی می‌گویند که این شهر در آتش جنگ نابود می‌شد. درختها یادگارهای بسیاری از جنگ با خود دارند

و یا بخشی از تاریخ را به آغوش کشیده‌اند

و رها نمی‌کنند...

خود یک درخت می‌تواند به تنهایی کتابی از تاریخ باشد

و به ما بگوید: فراموش نکنی...


عکس آخر، برایم صحنه‌ی خاصی بود. پیرمردی که روی صندلی چرخدار الکترونیکی نشسته بود و پیرزن را تماشا می‌کرد که سنگ قبری را می‌شست. چقدر داستانها که به ذهن آدم می‌آید. چقدر ذهن آدم پرواز می‌کند با دیدن این پیرمرد و پیرزن...


ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

جدیدترین عضو خانه

حد عقب نشینی...

داشتم وسایل را جمع می‌کردم بروم برلین، همزمان نگاهی انداختم به اسناد و برنامه‌های کمیته میراث جهانی، و خیلی زود رسیدم به عبارت خلیج عربی و خونم به جوش آمد. جان به جانشان کنی، اینها هم همان پول‌پرستهای کاسه لیسند که اعتبار و هویت یک ملت را به راحتی می‌فروشند و یک آب هم رویش. اسمشان هم هست یونسکو، سازمان آموزشی، علمی فرهنگی سازمان ملل متحد. بهتر بود اسم خودشان را می‌گذاشتند سازمان غلط آموزی فرهنگهای ساختگی وابسته به بعضی دول متمول. این بیشتر بهشان می‌آید. این اتفاقات که می‌افتند، انگار آب یخ می‌ریزند روی بودن آدم. انگار باید قبول کند هر خون دلی که برای میراث این مملکت خورده، کشک. اینکه کاسه کوزه‌اش را جمع کند، عقب بنشیند و با حسرت نگاه کند که مسئولینی ناآگاه از یک طرف، و نهاد بین‌المللی جانبدار از سوی دیگر میراث و هویت فرهنگی‌اش را تکه پاره کنند. اصلا چرا میراث باید برایمان مهم باشد؟ مگر میراث همان بناهای کهنه و فرسوده نیست که به مخفی‌گاه معتادان تبدیل شده‌اند؟ اصلا چرا همه‌ی ایران را با بولدوزر صاف نکنیم تا همه‌‌اش را مدرن بسازیم! مدرن و با ابهت، مثل تهران!! که بعد بتوانیم کلیپ های چیپ درست کنیم و روی یوتیوب پز بدهیم که مملکت ما چقدر مدرن است و چقدر ما شبیه غربی‌ها هستیم و دخترهای ما چقدر زیر یک من آرایش شیک و امروزی هستند. اصلا چه اهمیتی دارد که فارابی و خواجه نصیر و ملاصدرا ایرانی باشند وقتی هیچ از زندگیشان هم نمی‌دانیم. چرا باید مهم باشد که بدانیم سفالی از شهر سوخته که در موزه‌ی ایران باستان خودمان است به عنوان قدیمی‌ترین اثر انیمیشن دنیا شناخته می‌شود، یا اینکه شهر سوخته در پنجهزار سال پیش سیستم منظم آب و فاضلاب داشته در حالی که امروز بسیاری از شهرهای ایران با مشکلات آب و فاضلاب درگیرند. اصلا دانستن گذشته‌ها به چه کارمان می‌آید وقتی نهایتا قرار است یک ملت بی‌هویت باشیم، که نتوانسته برای اختلافات قومی راه حلی بیابد و برعکس به این اختلافات دامن زده تا اینکه کشور تکه پاره شود و هر کس قسمتی برای خودش بردارد؟ 
حد عقب نشینی کجاست؟

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

چمدانک دوباره زنده می‌شود

بازگشت دست از پا درازتر خودمان به بلاگر را تبریک و تسلیت می‌گوییم! البته حالا درگیر این هستم که آرشیو ویبلی را چطور به بلاگر منتقل کنم. اما! اما دست پر آمده ام.
اینهم بچه‌ای که ما تربیت کرده‌ایم. پدرش ایرانی و مادرش آرژانتینی‌ست. خودش گفته این تی‌شرت را برایش بدوزند چون می‌گوید خودش هم نصف نصف است! خیلی دلم می‌خواست این روزها در آرژانتین بودم و در خانه‌ی خاله‌ام بحث‌های آتشین فوتبالی می‌کردیم. یکی از بهترین خاطرات سفر من در آرژانتین خاطره‌ی رفتن به مسابقه‌ی ریور پلیت در بوئنوس آیرس بود. فعلا با پسرخاله‌ها و همسرانشان و آشنایان دیگر کرکری را در فیس بوک ادامه می‌دهیم تا دستمان به یقه‌ی همدیگر برسد! 

داشتم دنبال نوشته‌ای که سه سال پیش درباره‌ی کارولا نوشته بودم می‌گشتم، متوجه شدم نوشته روی چمدانک نبوده بلکه روی وبلاگم روی پرشین بلاگ بوده که مسئولین نابودش کرده‌اند!