ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

آناهیتا و فومن

در فومن، به جز کلوچه‌های داغ و خوش‌عطر و بو، به مجسمه‌ی آناهیتا در میدان اصلی شهر برخوردیم و به پرس و جو درآمدیم که این خانم زیبا سوار بر ارابه‌ی دو اسب سفید کیست و داستانش چیست. اغلب به این موضوع اشاره می‌کردند که مجسمه در قبل از انقلاب ساخته شده و بخاطر اهمیتی که برای مردم شهر داشته اجازه‌ی تخریب و انتقال آن داده نشده. مجسمه‌ی آناهیتا نماد شهر فومن است (اگرچه فومن هم مجسمه و میدان میرزا کوچک خان دارد). جوانی هم گفت که شنیده آناهیتا خواهری داشته و خودش به فومن آمده و خواهرش به شهر دیگری رفته. این مطلب مرا به جستجو درباره‌ی آناهیتا ترغیب کرد اما هنوز ارتباط آن با فومن را پیدا نکردم. 
تصمیم بر این شد که یکبار دیگر به فومن بیاییم تا فرصت رفتن به قلعه رودخان و ماسال را پیدا کنیم. 
مجسمه‌ی آناهیتا

آرم تاکسیرانی شهر فومن
سوغات فومن
گیلان سبز و زیبا را دوست دارم. گاهی در اتوبوس به مناظر بیرون از پنجره نگاه می‌کردم و یکمرتبه فکر می‌کردم در ایران نیستم. نمی‌گویم در کشور خاصی بودم. در خیلی از جاده‌ها وقتی به مناظر نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم این مکانها زمینی نیستند. مال این دنیای ماشینی و یک شکل که ساخته‌ایم نیستند. جاده‌هایی که از کوهستانهای بکر می‌گذرند، جاده‌هایی که از مناطق کویری می‌گذرند، جاده‌هایی که از کنار مزارع آباد می‌گذرند بیش از هر چیزی مرا به وجد می‌آورند. آن زمان است که رفتن برایم با ارزش‌تر از رسیدن است. امیدم این است که عبورم، سهمی نباشد در نابودی این آخرین پناهگاهها. 

ماسوله

یادم نیست که رفتن به ماسوله چه زمانی جزو آرزوهایم بود. به هرحال در این سفر گیلان از هر کس پرسیدیم دیدنی مهم استان چیست گفتند ماسوله و ما هم به حرف اهالی گوش دادیم و تاکسی گرفتیم به سمت سرزمین ماه کوچک. در راه از کنار مزرعه‌های چای عبور می‌کردیم که منظره‌ی بی‌نظیر و چشم‌نوازی بود. 
ماسوله یک شهر توریستی و زیباست. توصیف این شهر را به بینندگان و مسافرین بی‌شمارش می‌سپارم. اما از اینکه معروف بودن شهر باعث شده نمای آن تغییر نکند و همان بافت بومی خودش را حفظ کند بسیار خوشحالم. از اینکه امکانات پذیرایی از مسافر، از امکان اقامت در خانه‌های محلی تا سرویسهای بهداشتی به وفور پیدا می‌شد بسیار خوشحالم. از اینکه این شهر نماینده‌ی گردشگری استان گیلان است بسیار خوشحالم. در عین حال، از اینکه اهالی در جواب سلاممان می‌پرسیدند صنایع دستی می‌خواهی کمی دلگیر شدم. هر مکانی که بخاطر جاذبه‌های فرهنگی و منطقه‌ای‌اش به جاذبه‌ی گردشگری تبدیل شده به این درد مبتلاست. تنها از ایران نمی‌گویم. در جاهای دیگر دنیا هم با مردم محلی مواجه بودم که دیگر به مشاغل آبا و اجدادی نمی‌پرداختند و مشغول به کارهای خدماتی بودند و در نتیجه مسافر را به شکل اسکناس می‌دیدند. برای ماسوله که بازار رنگارنگ و زیبایی دارد خیلی بهتر می‌بود اگر تنها اهالی بازار به عنوان فروشنده‌ی صنایع دستی جلو بیایند و مردم عادی، همان مردم عادی باشند و تعارفشان واقعی باشد. کاش مکانهای بکر گیلان هیچوقت به معروفیت ماسوله نشوند...
عبور از کنار مزارع چای
ماسوله‌ی زیبا

فرش شسته شده برایم نماد سرزندگی‌ست

منظره‌ی روبروی ماسوله

اهالی ماسوله در حال برگزاری رقابتهای بزرگ گردوبازی

اژدهای سه سر!

دور از چشم مسافرها

سلام بر پاییز

این اتوبوس به کجا می‌رود؟

در پایانه‌ی آزادی از بی‌آر‌تی پیاده شدیم. باید می‌رفتیم ضلع شمالی میدان آزادی تاکسی بگیریم. گفتیم ببینیم اتوبوسهای پایانه‌ی غرب به کجا می‌روند. اتوبوس نارنجی رنگ در نزدیکی ورودی پایانه توقف کرده بود و عده‌ای مسافر جلویش ایستاده بودند. کمک راننده صدا می‌زد صومعه سرا. نمی‌دانستیم صومعه‌سرا کجاست. رفتیم پرسیدیم کجا می‌روید؟ گفت صومعه سرا. گفتیم کجا هست؟ گفت نزدیک ماسال. گفتیم نه، یعنی کدام استان؟ گفت گیلان. به همدیگر نگاه کردیم. برویم؟ پرسیدیم کرایه‌اش چقدر است؟ گفت دوازده تومان. پولهای نقدمان را روی هم گذاشتیم، هنوز هزار تومان کم بود. اگر تا عابربانک می‌رفتیم احتمالا اتوبوس پر می‌شد و می‌رفت.باز هم گشتم و هزارتومان را پیدا کردم. گفتیم خب. برویم صومعه سرا.
ساعت نزدیک پنج صبح بود که اتوبوس به فومن رسید. مه نازنینی منطقه را پوشانده بود و نور چراغها حالت رویایی زیبایی به آن داده بود. فاصله‌ی بین فومن تا صومعه سرا کمتر از ده دقیقه بود و گم و پنهان شدن جاده در مه هیجان ما را بیشتر می‌کرد. هوا هنوز تاریک بود که از اتوبوس پیاده شدیم. مسافران همه مقصد و مقصودی داشتند و به طرف خانه‌هایشان یا ایستگاه تاکسی حرکت کرده بودند. ما به طرف عابربانک رفتیم و در آن ساعت صبح آنقدر سرحال بودیم که بر سر بیرون آوردن کارت بانک با هم مسابقه دادیم! در مسجد جامع، در آن ساعت صبح صدای نوحه خوانی می‌آمد. در پشت مسجد هم یک طباخی باز بود. برای من که ادعا می‌کنم کله پاچه تنها غذایی‌ست که دوست ندارم، رفتن به طباخی خودش یک ماجراجویی جدید بود. در حال صرف صبحانه‌ی سنگین و لذیذ، با پیرمردهای مغازه هم‌صحبت شدیم تا به ما از دیدنیهای شهر و اطرافش بگویند. گفتند شهر دیدنی خاصی ندارد. باید برویم روستاهای اطراف، و یا برویم به دامن طبیعت. آقای جوان طباخ گفت بروید تالاب آبکنار، یا بروید کوههای آلیان و تنیان. گفتند برای رفتن به آلیان می‌شود مینی‌بوس گرفت، پیرمردی که در مغازه کمک می‌کرد ما را تا میدان برد و آدرس ایستگاه را به ما داد. خوش خوشان تا ایستگاه رفتیم. بعد تصمیم گرفتیم که قدم زنان راه را ادامه بدهیم و اگر مینی‌بوسی پیدا شد برایش دست تکان بدهیم. شهر در نور طلوع آفتاب بیدار می‌شد. به میدان میرزا کوچک‌ خان رسیدیم و با مجسمه‌ی طلایی آن عکس گرفتیم. از آن به بعد هم دلم می‌خواست با همه‌ی مجسمه‌های میرزا در شهرهای مختلف گیلان عکس داشته باشیم. با راهنمایی یک مغازه‌دار به گوراب زرمیخ رفتیم تا از آنجا به آلیان برویم. از نانوایی کنار خیابان نان کشمشی خوش‌عطری خریدیم و بعد با دونفر که منتظر تاکسی بودند همصحبت شدیم تا به ما راهنمایی کنند از کجا به آلیان برویم. با همانها سوار تاکسی شدیم، توی جاده افتادیم و از زیبایی مناظر مزراع لذت بردیم. خانمی با یک چوبدست که نایلن‌های رنگی به سرش بسته شده بود داشت به طرف مزرعه‌اش می‌دوید و من تصور می‌کردم که کلاغها را می‌پراند، اما او داشت اسبهای وحشی سیاه رنگ را که در مزرعه‌اش می دویدند به بیرون هی می‌کرد. صحنه‌ی زیبا قاب شد و توی ذهن ما جا خوش کرد. 
آلیان، با روستاهای کوچک و جنگل زیبایش ما را شگفت‌زده کرده بود. همه جا رنگ و زیبایی بود. منظره‌ها آنقدر زیبا بود که در میان راه پیاده شدیم تا باقی راه را پیاده طی کنیم. از پل چوبی باریکی عبور کردیم و از مسیر روستایی به طرف جنگل رفتیم. چه زیبایی لطیفی...
مردم روستا، در حال کار، در حال پخت و پز، در حال عبور، به ما بفرما می‌زدند و جلو می‌آمدند تا حال و احوال کنند. این صمیمیت بی‌تکلف را بسیار دوست داشتیم.
میدان میرزا کوچک خان شهرستان صومعه سرا

گله‌ی بزرگی از گوسفندهای پشم چیده شده در جاده‌ی گوراب زرمیخ

آلیان

قارچهای زیبا که در لبه‌ی پل چوبی رشد کرده بودند

آلیان

چتر پاییز

شریان حیات

دوست داریم لایه‌های زیرین تهران را در شب کشف کنیم. وقتی همه‌ی مغازه‌ها تعطیلند، وقتی تنها جا برای رفتن چند رستوران است و تنها کار برای کردن، خوردن، وقتی که در این شبها دسته‌های عزاداری توی خیابانند و اتومبیلها برای پیدا کردن نذری خیابانها را دور می‌زنند، ما خیلی اتفاقی سر از زنده‌ترین بخش تهران درآوردیم. در میدان امام حسین بودیم، صدای دو دسته‌ی بزرگ عزاداری، یکی در شمال غرب و یکی در جنوب شرق میدان، در محوطه‌ی محصور شده در سازه‌های فلزی میدان می‌پیچید. بچه‌ها در ضلع جنوبی میدان در حال فوتبال بازی کردن بودند، خانواده‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، ما برای دور شدن از سر و صدای بلندگوی دسته‌های عزاداری به یکی از خیابانها پناه بردیم و تازه با بازار منطقه مواجه شدیم. قصابی‌ها با کله‌های گوسفند و سیراب و شیردان چیده شده روی سکوهای تخته‌ای در جلوی مغازه‌ها، آجیل فروشی‌های مفصل و چراغانی، و بعد از آن بازار میوه و تره بار که مثل ساعت ده صبح پر سر و صدا و رونق بود. دیدن چراغانی مغازه‌ها، جار زدن فروشنده‌ها و از آن بهتر، خانواده‌ها که در حال خرید بودند بهترین صحنه در تمام تهران سیاه بود. بعضی مغازه‌دارها تازه داشتند میوه‌هایشان را می‌چیدند، دستفروشها بساطشان را پهن می‌کردند و سبزی‌فروشها شلنگ آب روی سبزیهایشان می‌گرفتند. فروشگاههای لباس، کفش، حتی لوازم آرایش فروشی‌ها باز بودند و انرژی حاضر در منطقه آنقدر زیاد بود که ما فراموش کردیم در ساعات پایانی شب هستیم و آخرین مترو به سمت غرب تهران را از دست دادیم. خوشبختانه اتوبوسهای بی‌آر‌تی به سمت آزادی بیست و چهارساعته کار می‌کنند پس سوار شدیم و دوباره مسافر خیابانهای تاریک و خلوت تهران شدیم. 



پی‌نوشت: حدس می‌زنم عده‌ای از عاشقان تهران به این چند پست اخیر من درباره‌ی سیاه بودن فضای شهر خرده می‌گیرند. لطف کنند و درباره‌ی زندگی شبانه در تهران به من اطلاعات بدهند چون من بعد از دوازده سال دارم خیابانهای شهر را دوباره می‌شناسم. با تشکر. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

به سوی آزادی

گفتیم کجا برویم؟
کم‌کم سرمای شب آغاز می‌شد. در میدان انقلاب بودیم. اینطرف، کتابفروشی‌ها، آنطرف، پیراشکی‌فروشی‌ها. روبرو به پارک لاله می‌رسید، سمت راست به شرق، سمت چپ به غرب. بدون وقفه توافق کردیم که برویم به میدان آزادی. سوار بی‌آر‌تی شدیم. در قسمت جدا کننده، دختر و پسر جوانی ایستاده بودند. دختر در سمت بانوان، پسر در سمت آقایان. دست همدیگر را گرفته بودند. موقع حرف زدن عاشقانه به چشمهای همدیگر نگاه می‌کردند. آن صفحه‌ی جدا کننده برایشان وجود نداشت. تکیه‌گاهی شده بود برای این‌دو. 
از کنار میدان آزادی که رد می‌شدیم، بازهم از تاریکی‌اش غصه‌ام گرفت. هیچ چراغی روی این نماد تهران نور نمی‌انداخت. ساختمان تنها در نور چراغهای خیابان دیده می‌شد. انگار اگر در توانشان بود، چادری هم بر سرش می‌کشیدند تا دیگر پیدا نباشد.
در پارک‌سوار از اتوبوس آمدیم پایین، راهمان را به سمت میدان تاریک پیدا کردیم. یادم بود که قدیم‌ها از اطراف میدان می‌شد از طریق زیرگذر به میدان راه پیدا کرد. از پلیس راهنمایی که در میان ترافیک اتومبیلهای بی‌نظم کلافه بود پرسیدیم. گفت بله و خط عابر پیاده را نشانمان داد. با خنده و در عین حال با ترس از تصادف در آن ساعت تاریک شب عبور کردیم. به محوطه‌ی میدان رسیدیم. به آزادی...
محوطه تاریک بود. سایه‌ی یکی دونفر به چشم می‌آمد. ساختمان در انعکاس نور اتومبیلها جلوی چشممان قد برافراشته بود. رفتیم تا زیر ساختمان. چه منظم، چه زیبا، چه بزرگمنشانه... همانطور که محو تماشا بودیم یکنفر که با صدای بلند حرف می‌زد از کنار ما گذشت و به دونفر دیگر پیوست. برای لحظه‌ای هردویمان به اطراف نگاه کردیم و حس کردیم زیر این ساختمان بزرگ، در وسط میدانی به این شلوغی، در مکانی به این معروفیت، بازهم باید ترس از مردم این شهر بی‌در و پیکر توی دل ما باشد. رفتیم در جایی روشن و روبروی ساختمان نشستیم. سایه‌ی آقا و خانمی که مثل ما داشتند قدم می‌زدند آراممان کرد. از جایی که نشسته بودیم می‌توانستیم عبور آدمهای گذری از زیر برج را تماشا کنیم و ترسمان کمتر شود. 
"دستت را به من بده، دستهای تو با من آشناست، ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم..." 
خطوط محوطه و خطوط روی ساختمان چشمهایمان را به جلو، به بالا هدایت می‌کردند. دلم می‌خواست کاغذ بزرگ و مدادی داشتم که این بازی خطوط را ترسیم کنم. 
چقدر این فضای سبز، این ساختمان زیباست، و چقدر حیف که اینجا دیگر محل گذر رهگذران و محل نشستن خانواده‌ها نیست. چقدر حیف که اینجا چراغ روشن ندارد. چقدر حیف که تصویر این ساختمان از تصاویر تهران محو شده و جایش را برج میلاد، که هیچ نماد ایرانی‌ای ندارد گرفته. نماد تهران شده ساختمانی که تشنه‌‌ی توجه خارجی‌هاست، که ببینید، من هم مثل شماها هستم. من هم هم‌قد شماها هستم. ساختمانی که به شهرستانها می‌گوید بروید سرجای خودتان بنشینید. من رفته‌ام در جمع از مابهتران. دیگر به گرد پایم هم نمی‌رسید.
حسین امانت وقتی برج و محوطه‌ی شهیاد را طراحی می‌کرد، می‌خواست که این ساختمان نماد ایران باشد. می‌خواست که هر کسی که وارد فرودگاه مهرآباد می‌شود، از بالا طراحی پیاده‌روها که برگرفته از گنبد مسجد شیخ لطف‌الله بود را ببینند. می‌خواست که اتومبیلها از بالا به سمت میدان سرازیر شوند و این بنا و معماری ایران را تحسین کنند. می‌خواست که با نگاه به این بنا، به یاد طاق کسری و مقرنس‌های فیروزه‌ای مساجد ایران بیفتیم. دیشب فرصت داشتیم به فکری که این ایده را پرورانده آفرین بگوییم، و افسوس بخوریم که دیگر تهرانی‌ها گذارشان به این مکان نمی‌افتد و از زیر ساختمانش عبور نمی‌کنند.
سکوت محوطه، در تضاد با صدای هزاران اتومبیل که از اطراف ما عبور می‌کردند، کم‌کم حس خوبی به ما داد. آنقدر نشستیم تا تاریکی میدان دیگر به چشممان ترس‌آور نبود...

یادگاری با دوربین کم‌کیفیت تلفن همراه. پاییز ۱۳۹۲