ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

یزد درد دارد... من هم...

خبرهایی که از تخریب بخشی از بافت قدیم یزد می‌آید، آن وعده‌های توسعه و شهرسازی که شهرداری می‌دهد، حرفهایی که سازمان میراث می‌زند و راه به جایی نمی‌برد، خانواده‌هایی که اعتراض می‌کنند و هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود، همه‌اش درد دارد.

میراثی که باید باعت افتخار ما باشد، باید روی حفظش و استفاده‌ی درست از آن سرمایه‌گذاری شود نه برای تخریبش. 

توسعه‌ای که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌آید. چهار هکتار در قلب بافت قدیم مثل سرطان می‌ماند، که به همین سادگی در قلب یزد نازنین می‌کارند. 

اگر هرجای دیگری بود هم درد داشت، اما یزد... یزد... یزد... 

...

یکی بود، یکی نبود...

یکی باید باشد، توی زندگی‌ام، که فقط باشد. ببینمش. با دیدنش لبخند بزنم. بخاطرش باشم، و زیبا باشم. یکی باید باشد که فکرم را به خودش مشغول کند، که اینقدر به خودم گیر ندهم، که اینقدر خودم را زیر ذره‌بین نگذارم، اینقدر خودم را جراحی نکنم، وقتی دید تیغ دستم گرفته‌ام نگاهی آرام به من بیاندازد، بگوید دفترچه‌ام را ندیده‌ای؟ از صبح نمی‌دانم کجا قایم شده. مرا بفرستد دنبال دفترچه‌ای که لای کتابش قایم کرده، تا سرم گرم شود، تا اینقدر نسبت به خودم بیرحم نباشم. تا یادم برود که هیچکس در زندگیم مرا مثل خودم شکنجه نمی‌دهد. یکی باید باشد که رنگ سفید را دوست داشته باشد، اهل خلوت کردن باشد، اهل سکوت باشد، اما باشد.

یکی باید باشد، که فقط باشم برایش. مرا که می‌بیند لبخند بزند. روبرویم بنشیند، استکان چای را توی دستش نگه دارد، چشمهایم رنگ چای را دنبال کند تا لبهای ساکت او . نگوید امروز چقدر گیر دادی به خودت. به رویم نیاورد که موهایم دارد می‌ریزد. نگوید اینهمه سال که زندگی کردی کجا را گرفتی. بگوید غروب را در کجا ببینیم؟ یکی باید باشد که هر چند وقت به من یادآوری کند رسیدن به آرزوهایم، آرزو نبود. به تحقق پیوست. یکی باید باشد، چنگال را در هندوانه فرو کند، بلندش کند، به طرف من بگیرد و بپرسد راستی، آرزوی بعدی چیست؟ یکی باید باشد که نگاهش که می‌کنم، آرزو کنم آرزویی نکنم که در آن تنها باشم.

یکی باید شکل آرزوهایم را عوض کند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

پراکنده گویی به سبک قدیمها

۱- خارج شدن بم از فهرست میراث در حال خطر یونسکو یکمرتبه مرا به این هیجان آورده که تمام کارهای دانشگاهم را روی بم متمرکز کنم. برای طرح گردشگری پایدار بم را انتخاب کردم که درباره‌ی راهکارهای بازگشت گردشگرها مقاله بنویسم. فرصت کوتاه بود و مقاله چیز خوبی از آب در نیامد، در حد نمره‌ی قبولی گرفتن، اما هر چه بیشتر می‌خوانم و بیشتر می‌نویسم بیشتر به این موضوع علاقمند می‌شوم، و البته بیشتر به غیر قابل اعتماد بودن منابع آنلاین پی می‌برم. همین که تاریخ ساخت ارگ بم در وبسایت میراث جهانی یونسکو دوره‌ی هخامنشیان بیان شده، در دائرة‌المعارف بریتانیکا دوره‌ی ساسانی‌ست، و در ویکیپیدیا برمی‌گردد به دوره‌ی اشکانیان خودش وضعیت این اطلاعات را روشن می‌کند. از طرفی فرصت کافی در اختیار نداشتم تا گوگل را زیر و رو کنم، اما نتوانستم هیچگونه آمار رسمی یا غیر رسمی، قابل اعتماد و یا ساختگی، درباره‌ی تعداد گردشگران بازدید کننده از ارگ بم در سالهای قبل و بعد از زلزله بدست بیاورم. آنوقت این استاد که بخش گردشگری پایدار را درس می‌داد و خیلی وقتها با حرفهایش مخالفت می‌کردم و زیر بار نمی‌رفت، اصرار داشت که راهکاری که ارائه می‌دهیم باید دقیق و با ارائه‌ی آمار باشد. گفتم چشم. می‌روم آمارش را برایت درمی‌آورم. فعلا این مقاله‌ی کلی را داشته باش تا بعد.
۲- برای درس منظر فرهنگی هم بم را انتخاب کرده‌ام و باید درباره‌ی برنامه‌ی مدیریت ریسک (بحران؟) مطالعه کنم و نتایج را در ارائه‌ی بیست دقیقه‌ای تحویل جماعت دانشجو بدهم. آخرین باری که یادم هست با این علاقه نشسته بودم پای مطلب درسی- تحقیقی، مقاله‌‌ی کارشناسی‌ام درباره‌ی مهاجرت بود که استادم امید می‌داد با آن به یک دانشگاه خوب پذیرفته می‌شوم. من هم که اهل درس خواندن نبودم، مقاله را گذاشتم توی کشو و به جایش رفتم سفر! بعد از این سر دنیا سر درآوردم، برای ادامه تحصیل در رشته‌ای پخش و پلا که بارها مرا به این سئوال وا داشته که چه دلیلی داشت خودم را دوباره گرفتار درس خواندن کنم؟ واقعا چه نتیجه‌ای از رفتن سر کلاسهای پرجمعیت با استادهایی که مثل کلاس اولی‌ها حضور و غیاب می‌کنند، درسهایی که مسلسل وار آنهم با لهجه‌ی آلمانی رویمان سرازیر می‌شود، و از حرفهای تکراری‌ مربوط به مراودات سیاسی که قوانین ناقص یونسکو را تبیین می‌کند عایدم می‌شود؟ کلا در این هشت ماه گذشته ارتباطی بین مطالبی که  تحصیلمان کردند(!) و ربطش به جامعه‌ی واقعی پیدا نمی‌کردم. در ظاهر همه چیز برمی‌گردد به میراث، اما هر کدام از کلاسها به سمت و سوی خودش می‌رود و استاد از کلاس بدتر. کل این رشته‌ی میراث یک چیزی‌ست شبیه به فیل در اتاق تاریک. 
اما این چند روز که اینطور متمرکز شده‌ام روی یک مطلب، تازه دارم مزه‌ی مطالعه و تحقیق را می‌چشم و منتظر روزی هستم که پایم را در بم بگذارم. 
۳- چند روز پیش این مملکت آلمان به شدت گرم شد. حالا این گرم که می‌گویم شما بگیر سی و پنج درجه در برلین. می‌دانم که در مقابل چهل و پنجاه درجه آنقدرها هم گرم نیست. اما من نازک نارنجی شده‌ام. تحمل آفتاب را ندارم. خلاصه اینکه در آن گرما و آفتاب دوربین فیلمبرداری و سه‌پایه‌ی خفن دانشگاه را بار کردیم (بار کردن به معنی واقعی کلمه. سه‌پایه در حالت بسته هم قد خودم بود) و رفتیم برلین برای فیلمبرداری. برای پروژه‌ی فیلممان رفتیم از یکی از ساختمانهای برلین که داستان جالبی دارد فیلمبرداری کردیم، حسابی آفتاب توی مغزمان خورد و در طول دو روز به اندازه‌ی یکماه از خودمان کار کشیدیم. اما فیلمبرداری از آن کارهاییست که وقتی دارم انجام می‌دهم زمان و خستگی نمی‌فهمم. دوربین را پیش دوستم گذاشتم و با سه پایه برگشتم به کوتبوس. نمی‌دانم این گرمای اخیر چه تاثیری روی جهش ژنتیکی پشه‌های کوتبوس داشت، ولی آن پنج دقیقه‌ای که منتظر اتوبوس بودم پوستم را کندند! اکثرا نیششان را مثل خنجر فرو کردند بالای مچ پایم، جایی که کفش تمام می‌شد! اما به این هم راضی نبودند و حتی از روی شلوار لی هم بدنم را گزیدند. فکر کردید بی‌خیال ایستاده بودم داشتم می‌گذاشتم از این خوان نعمت لذت ببرند؟ داشتم مثل دیوانه‌ها بالا و پایین می‌پریدم و می‌تکاندمشان. البته همه آماج این حملات بودند ولی فکر نمی‌کنم همه‌شان مثل من حساسیت بزنند و جای گزیدگی‌شان به اندازه‌ی گردو باد کند و بعد از چهار روز همچنان در حال عذاب و خارش پوست باشند و هیچ پماد و دارو و تجویز گیاهی‌ای برایشان اثر نکند. خلاصه اینکه خاطرات سفر در مناطق حارّه به یادم آورده شد. 
۴- موهایم فرفری و قرمز و خوشحالند. وقتی راه می‌روم بالا و پایین می‌پرند. بر خلاف من، موهایم گرما را دوست دارند.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

شادی‌شان مبارک

تماشای شادی مردم از هر چیزی در این روز زیباتر است. این امید، این شادی، این احساس پیروزی، چیزی بود که مردم ما مدتها بود کم داشتند. لازم بود. وقتش بود. مثل یک بازی کامپیوتری که شخصیت بازی‌اش نیاز به انرژی اضافه داشت. برای این روز خوب جمعی و این روحیه‌ی جدید خوشحالم.
رای ندادم. حرف هم شنیدم، که برایم وضعیت داخل ایران مهم نیست. کسی که این حرف را می‌زد، خودش هم برای رای دادن نرفت. دلیل او با دلیل من فرق می‌کرد. من نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که پای صندوق بروم. اگر زمان را به عقب برگردانند هم نمی‌توانم پای صندوق بروم. یک جای دیگر است که درد می‌کند.
من رای ندادم، اما خوشحالم که دیگران این کار را انجام داده‌اند و این امید را در دلها زنده کردند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

مادر خوبی برای شمعدانی‌ام نیستم

یک لحظه بیدار شدم و دیدم جایش لبه‌ی پنجره خالی‌ست. دوباره بیرون باد و طوفان بود. از جا جستم و با غصه از خانه زدم بیرون. باز هم افتاده بود پایین پنجره. گلهایش پخش شده بود روی زمین. صدایی از درونم به زبان آمد و گفت الهی بمیرم...بلندش کردم و ساقه‌ی دردمندش را نگاه کردم. نشکسته بود اما کج شده بود. آوردمش بالا، در حالی که بازهم صدای درونم را می‌شنیدم... الهی بمیرم... روزنامه پهن کردم و گذاشتمش روی روزنامه روی میز. گلدان جعفریهایم که خشک شده را آوردم تو تا از خاکش برای شمعدانی استفاده کنم. برایش غصه خوردم. توی گلدان خاک پر کردم و کمی آب دادم. برگهایش را تمیز کردم. برگهای خشک را کندم. اما طفلکم هنوز سر به زیر داشت. از من رنجیده بود. مراقبش نبودم. در طوفان محافظش نبودم. سقوط کرده بود. حالا می‌خواستم دوباره مثل روز اولش کنم...

پنجره‌ی آفتابی اروپا

در این روزهایی که همه از رأی دادن و رأی ندادن حرف می‌زدند، من به سفر رفتم. در فکر بودم که بهانه آوردن را تمام کنم. اگر واقعا می‌خواهم چند روزی از اینجا دور باشم باید شرایطش را فراهم کنم. پست قبلی را نوشتم و پاسخ مثبت گرفتم. به آتوسا و علی جواب دادم که راه می‌افتم و اگر تا هلند رسیدم پیشتان خواهم آمد. در واقع یکی از قوای محرک این سفر همین جوابهای مثبت بود، و دعوت ساده و صمیمی آتوسا به اینکه بیا اینجا، کاری به کارت نداریم. کوله را بستم و گفتم که در آن جهت راه می‌افتم. 
اما قوه‌ی محرک دیگر، لجبازی و خودرایی بود. با خودم عهد کردم این سفر را تنها با هیچهایک بروم و برگردم. اولین بار بود که می‌خواستم تنها هیچهایک کنم، اما به این تغییر نیاز داشتم. لازم بود آن آدم خودسر و لجباز را دوباره در خودم بیابم. با خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت. کوله برداشتم و صبح جمعه راه افتادم. 
سفر آسانی نبود. انتظار زیر آفتاب و طی مسافتهای طولانی، و وقت زیادی که بابت اینگونه سفر کردن گذاشتم خسته‌ام کرده. اما آدمهایی که دیدم، حرفهایی که شنیدم و تجربه‌ای که داشتم به همه‌ی این مشکلات می‌ارزید. لازم بود از لاک خودم بیرون بیایم تا در کنار آلمانی‌هایی که بی‌اعتنا از کنارم می‌گذشتند، به آلمانی‌های مهربانی بر بخورم که مسیر خودشان را دور می‌کردند تا من را به پمپ بنزین یا مسیر بهتری برای ادامه‌ي سفرم برسانند. لازم بود با ترکها و لهستانی‌ها هم‌صحبت شوم تا آلمان را از چشم آنها ببینم. لازم بود مهربانی هلندی‌ها را تجربه کنم.
سفر آسانی نبود. گاهی در یک پارکینگ تریلی در کنار اتوبان گیر می‌کردم و نمی‌دانستم قدم بعدی چه خواهد بود. گاهی باید یک کیلومتر پای پیاده در جنگل بی‌جنبش می‌رفتم تا به اولین زیر گذر اتوبان برسم. گاهی باید به روش کاملا غیرقانونی عرض اتوبان را می‌دویدم، اما بازهم می‌گویم که به همه‌ی خطرات و زحماتش می‌ارزید.
یک بار وقتی فهمیدم مسیر اشتباه آمده‌‌ام و در فکر بودم که باید چه کنم، خانمی آلمانی و خندان اتومبیلش را درست جلویم متوقف کرد و اشاره کرد بیا بالا. زمان دیگری خانم هنرمند هلندی سوارم کرد و پرسید کدام راننده‌ی بی‌فکری تو را اینطور کنار اتوبان پیاده کرده؟ یک جای دیگر، موقع خداحافظی، آقای مهربان آلمانی پیاده شد و برای توشه‌ی راهم موز و پرتقال به دستم داد، و زمانی دیگر وقتی از آقای راننده‌ی لهستانی که بدون رد و بدل شدن کلمه‌ای تا هانوفر مرا رسانده بود پرسیدم می‌توانم تا برلین همراهش بروم، با همه‌ی آرامشش لبخند زد و گفت نو پرابلم. بعد از این لحظه‌هاست که به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم اینها همان لحظه‌هاییست که گم کرده بودم. 
سفر همینش خوب است. اینکه آدم توی هجوم دوچرخه‌سوارهای یک شهر گم شود، یا در میان نرده‌ی وسط بزرگراه به این فکر کند که انسان بودن در میان اینهمه ماشین که با سرعت می‌گذرند چه معنایی دارد، یا اینکه از سرزمین ساختمانهای اداری در روز تعطیل سر در بیاورد و بهت زده احساس کند که به آخر دنیا رسیده و تنها موجود زنده‌ی روی زمین است. و تنها یکساعت بعد بیفتد توی یکی از دلنشین‌ترین مناطق قدیمی که روی صندلی کافه‌هایش، توی قایق‌های روی رودخانه‌اش، و در مسیر دوچرخه‌هایش آدم موج می‌زند. 
زیبایی‌های آلمان را دیدم. سرزمین وسیع سبز سبز. جنگل، مزرعه، مرتع، آنقدر در این مملکت باران می‌بارد که ذره‌ای خاک بدون سبزی دیده نمی‌شود. از روی پل مگدبورگ عبور کردیم، سیل منطقه را گرفته بود. تنها سرشاخه‌های درختها  از آب بیرون بود. از آنجا که گذشتیم، انگار مزرعه‌ای از توربینهای بادی کاشته بودند. توربینهای غول‌پیکر که با سرعت آرام و یکنواخت می‌چرخیدند. بعد مزرعه‌ای از صفحات انرژی خورشیدی، و بعد باز تا جایی که چشم یاری می‌کرد توربین بادی. چرخش یکنواخت و آهسته‌شان شبیه به اجرای مراسمی هماهنگ بود. در نزدیکی‌های دورتموند، رآکتورهای اتمی توی زمین کاشته شده‌اند. در تمام مسیر، آسمان آبی آبی‌ست. مرز آلمان و هلند هیچ نشانه‌ای ندارد. تنها پیغامی روی دستگاه تلفن همراه می‌گوید که از حالا باید چند چوق بیشتر پول تلفن و اینترنت بدهی. یک چیز دیگر که نظرم را جلب کرد هم عدم وجود تابلوهای تبلیغاتی در تمام طول مسیر بود. تنها جاده بود و سبزی و توربینهای عظیم. 
هلند زیباست. خانه‌هایش را که بلند کنی ازشان آب می‌چکد. اصلا انگار کل کشور روی آب غوطه‌ور است. اما من معماری مدرن شهرها را بسیار دوست دارم. همچنین قسمتهای قدیمی‌تر، با کوچه‌های تنگ و خانه‌هایی بدون پرده و نیمکتی جلوی در و گلدان گلدان گل. هلندی‌ها را هم دوست دارم، چون ظاهرشان خندان‌تر و خوش‌اخلاق‌تر از آلمانی‌هاست، و آدم با خیال راحت می‌تواند با آنها صحبت کند چون اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی می‌دانند. دیدم همین ارتباط برقرار کردن با مردم چقدر حالم را بهتر می‌کند. راستی اگر به آمستردام رفتید، در کنار دیدنی‌های توریستی و مناطق معروف هیجانی‌اش، به کتابخانه‌‌ی عمومی‌اش هم سر بزنید. یکی از بهترین فضاهای عمومی بود که تا بحال رفته‌ام. یک ردیف کتاب فارسی هم آنجا پیدا کردم، اما نه با چندان تنوع. 
هلندی‌ها به نظرم آدمهایی ملایم آمدند. آدمهایی که نه گرفتار درگیری‌های اجتماعی و سیاسی هستند، و نه در دام مصرف‌گرایی و پریشانی ناشی از آن افتاده‌اند. کسانی که در سرمای زمستان اروپا هم هنوز با دوچرخه به محل کارشان می‌روند برایم قابل احترامند. 
در مسیر رفت به مینا سر زدم، از وقتی از پیش ما رفته بود اصرار می‌کرد بروم پیشش تا از تنهایی در بیاید. آن‌شب هم تا دورتموند آمد تا مرا تا خانه‌اش همراهی کند. چه دردسرها که نکشیدیم! آخر، ساعت دوازده شب به خانه رسیدیم و تازه نشستیم به شام و گپ و خنده. انگار هنوز با هم همسایه‌ایم. 
بعد خانه‌ی آتوسا که همانطور که قول داده بی‌تکلف و آرامش‌بخش بود. خودشان آنقدر گرم هیجانات انتخابات بودند که دوست داشتم تمام روز بنشینم و تماشایشان کنم. گفتند نگهت می‌داریم تا جمعه برویم همینجا رأیت را بیندازی توی صندوق. گفتم شناسنامه‌ام در یک کشور است، پاسپورتم در یک کشور دیگر. حتی اگر هردویشان هم پیشم باشد دستم به رای دادن نمی‌رود. این تصمیم نه برای تحریم است نه مخالفت. تنها حس قلبی من است.
وقتی از خانه‌شان می‌رفتم، دلم برایشان، مثل کسانی که سالهاست می‌شناسمشان، تنگ شد. نمی‌دانم، شاید همیشه آرزو داشتم خواهری مثل آتوسا داشته باشم، مهربان و آرام. چقدر این آشنایی خوب بود. چقدر این سفر و این حرکت خوب بود. چقدر خوب که آن خود قدیمی و لجباز و نترس را پیدا کردم. حالا آرامم. نمی‌دانم تا چند هفته‌ی دیگر، چند ماه دیگر، اما می‌دانم که حالا مثل زمانی که از ایران برگشته بودم آرامم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

آگهی وبلاگیانه

کسی در آلمان یا این کشورهای همسایه حوصله‌ی یک وبلاگنویس حوصله سر رفته را دارد؟ فردا، شنبه، یکشنبه. فرد مزبور دنبال یک جای آرام می‌گردد که بنشیند و با خودش خلوت کند. قول می‌دهد رختخوابش را مرتب کند و ظرفهای صبحانه را هم بشوید.
با تشکر
fergolita@gmail.com
(لطفا برای آرامش روح اجدادتان از فرستادن ایمیلهای تبلیغاتی و فورواردی به این آدرس جدا خودداری کنید!)

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

باران بهانه است

چند وقتی بود خوددرگیری‌هایم را توی وبلاگ نمی‌نوشتم. یا اگر می‌نوشتم اینجا نمی‌نوشتم. غروب بنفش که انبار همه‌ی سرگردانی‌ها و تشویش‌هایم بود از دیروز محتوایش مجرمانه تشخیص داده و مسدود شد. پنج ماه دیگر می‌توانستم تولد ده سالگی‌اش را بگیرم. فرم رفع فیلتر را پر کردم و فرستادم. جواب آمد که وبلاگ مورد نظر فیلتر نیست. احتمالا در این شلوغی‌های رسانه‌ای پیش از انتخابات اشتباه شده، والا مدتهاست که نه علاقه‌ای به حرفهای سیاسی دارم و نه این انتخابات به طور خاص برایم مهم است. اما از اینکه محل نق زدنهایم را مسدود کرده‌اند دلخورم.
دیروز در حین قدم زدن در خیابانهای آب‌گرفته‌ی شهر توی فکر فرو رفته بودم و به روزهای معمولی زندگیم در آلمان فکر می‌کردم. خیلی راحت نشسته‌ام در خانه، بی‌پولی را بهانه کرده‌ام و هیچ اشتیاقی به دیدن اروپا نشان نمی‌دهم. انگیزه‌ام را برای انجام هر کاری از دست داده‌ام. چند عکسی آپلود کردم، آنهم به اصرار خاله‌هایم. دلشان می‌خواهد ببینند ایران چه شکلی شده. مادرم روزی دوبار با اسکایپ تماس می‌گیرد. ماسک خوش‌اخلاقی به صورت می‌زنم و دکمه‌ی گفتگوی تصویری را می‌زنم. نگران است که سیل اخیر به شهر ما رسیده باشد. می‌گویم مادرجان، بادمجان بم آفت ندارد.
کلاس صبح در برلین برگزار می‌شد. توی رختخواب به قطره‌های آب باران که روی لبه‌ی پنجره چکه می‌کرد نگاه می‌کردم. به زحمت خودم را کندم و رفتم که صورت بشویم. لباسها را کف حمام انداختم و پشت پرده‌ی حمام پنهان شدم. آنقدر زیر دوش آب ماندم تا قطار رفت. این کلاس را بروم، نروم، چه فرقی می‌کند؟
کلی مطلب عقب افتاده برای نوشتن دارم. دستم به نوشتنشان نمی‌رود. دیگر حتی رویم نمی‌شود با معصومه سلام و احوالپرسی کنم. لیست کارهای ناتمام را کنار دستم به روز می‌کنم. چیزی از آن خط نمی‌خورد. تنها مطالب جدید اضافه می‌شوند. دلم هم مثل این آسمان خاکستری گرفته. می‌گویند این بارش بی‌سابقه بوده. اما نه. بارها شدیدتر و بلندتر از این گریسته‌ام. از نگاه کردن به آینه فرار می‌کنم. از دیدن آن صورت رنگ پریده و بی‌احساس فرار می‌کنم. شما نگران نباشید. هر چند وقت خوشی می‌زند زیر دلم. آن سئوال لعنتی می‌افتد به ذهنم. «که چی؟». همه‌ی زندگیم یکجا توی یک قطره جمع می‌شود و می‌افتد ته چاه. من شناورم. بی‌ترس. بی‌احساس. بی‌تفاوت...
 حتی شروع کارورزی در یک گروه مستندساز ایتالیایی حالم را خوب نکرده. از اینکه جلویشان نقش آدم علاقمند و هیجانزده را بازی کردم تا قبولم کنند حالم به هم می‌خورد. حالا رفته‌اند پاریس. می‌توانم به نقش بازی کردنم ادامه بدهم تا در سفرهای کاری بعدی همراهشان بروم. اینطور باشد بهانه‌ی خوبی هم برای رها کردن دانشگاه دارم. از نقشه چیدن خسته شده‌ام. کاش به جای همه‌ی اینها کسی پیدا می‌شد دست روی سرم می‌گذاشت و همه‌ی تیرگیهای فکرم را می‌گرفت.
یک چیزی کم است. یک اتفاقی باید بیفتد.