۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

تجهیزات سفر - لوازم بهداشتی - آرایشی

این چهارمین قسمت از راهنمای تجهیزات سفر است که بر اساس تجربیات شخصی نوشته می‌شود. نقل قول این مطلب با اشاره به منبع آزاد است.
درباره‌ی بردن لوازم بهداشتی مثل صابون و شامپو و غیره، هر کس نظری دارد. یعضی می‌گویند بهتر است آنها را در کشور مقصد خرید تا بار کوله سنگین نشود. بعضی می‌گویند باید آنها را همراه برد چون شاید مارک و مشخصاتی که آنها احتیاج دارند در کشور مقصد پیدا نشود و یا گران باشد. توصیه‌ی من اینست که اگر قرار است طولانی سفر کنید، از همان ابتدا این لوازم را همراه ببرید تا جای مشخصی در کوله داشته باشند، وگرنه ممکن است با کمبود جا مواجه شوید. به هر حال این وزن قرار است مدتی روی روی دوش شما باشد. اما درباره‌ی اینکه نشود همه چیز را در کشور مقصد پیدا کرد من مخالفم. همیشه می‌توان جایگزین نزدیک به آنچه مورد نظر است پیدا کرد. 
من یک کیسه‌ی توری دوخته‌ام و به سرش قلاب وصل کرده‌ام که در حمام هاستلها آنرا به شیر آب آویزان کنم و مجبور نباشم لیف و شامپویم را روی زمین بگذارم. به هر حال داریم راجع به هاستل صحبت می‌کنیم که امکانات هتل را ندارد. همچنین در اقامت در هاستل، داشتن دمپایی از ضروریات است. همچنین اغلب هاستلها حوله ندارند یا به قیمت گرانی کرایه می‌دهند. در بازارهای امریکا حوله‌های سفری گرانقیمت وجود دارند که قدرت جذب آب بالایی دارند و زود خشک می‌شوند. اما یک حوله‌ی نازک هم تقریبا همین کار را برایتان انجام می‌دهد و امکان دزدیده شدنش هم نیست. نازکترین حوله‌ای که می‌توانید پیدا کنید. اندازه حوله را طوری انتخاب کنید که مثلا در کنار دریا و استخر هم بتوانید از آنها استفاده کنید.
سشوار و صاف کننده‌ی مو تنها موقعی ضروری هستند که هر روز از آنها استفاده می‌کنید. اگر ماهی یکبار موهایتان را خشک یا صاف می‌کنید، بدون این لوازم می‌توانید سفر کنید. 
یک توصیه که برای مسافرین به کشورهای جهان سوم دارم اینست که از یک بطری کوچک پلاستیکی دردار برای نگهداری صابون مایع استفاده کنید و حتما یک لوله دستمال توالت همراه داشته باشید. 
از دیگر لوازمی که حتما توصیه می‌کنم کرم ضد آفتاب است. من شخصا از نوعی استفاده می‌کنم که مرطوب کننده هم هست. بعضی از کرمهای موجود مواد شیمیایی برای دفع حشرات نیز دارند که برای استفاده در نواحی شرجی مثل جنگلهای ساحلی بسیار مفیدند. اینکه درجه‌ی کرم چقدر باشد نشان می‌دهد چه مدت زمانی می‌تواند از پوست مراقبت کند. توصیه می‌کنم کرم را در شهرهای بزرگ و فروشگاههای معتبر خریداری کنید. 
همچنین اسپری‌ها و کرمهای دفع حشرات جزو لوازم ضروری سفر به نواحی حاره‌‌ است. حتی‌الامکان از اسپری‌هایی استفاده کنید که در مواد خود deet دارند. 
لوازم آرایشی برای خانمها: توصیه‌ی من اینست که تنها لوازمی را با خود ببرید که هر روز از آنها استفاده می‌کنید. اگر پنج شش جعبه سایه چشم دارید تنها آن را بردارید که مورد استفاده‌ی هر روز شماست چون به احتمال زیاد هیچوقت به بقیه نیازی پیدا نخواهید کرد. به همین صورت درباره‌ی باقی لوازم آرایش تصمیم بگیرید. لوازم بهداشتی خانمها به وفور در همه‌جا یافت می‌شود، تنها چند نوار یا تمپان همراه داشته باشید برای مواقع ضروری. 


توصیه‌ی آخر من در این پست این است که به وزن توجه داشته باشید. اگر فکر می‌کنید لوازمی که با خود می‌برید را تنها یک یا دوبار استفاده خواهید کرد، بدون آن هم می‌توانید سفر کنید.

تجهیزات سفر - چه لباسی ببرم؟

این سومین قسمت از راهنمای تجهیزات سفر است که بر اساس تجربیات شخصی نوشته می‌شود. نقل قول این مطلب با اشاره به منبع آزاد است.
ماهیت سفر و زمان آن در انتخاب لباس برای سفر نقش تعیین کننده دارد. اگر سفرتان مثل سفر من محدودیت زمانی و مکانی ندارد کار مشکل می‌شود چون تنها باید به اندازه‌ای لباس برد که قابل حمل باشد.
برای مناطق سرد، به جای بردن کاپشن بزرگ که جای زیادی می‌گیرد، من از لایه‌های مختلف استفاده می‌کنم. به اینصورت که مثلا یک تاپ بند دار، یک بلوز آستین بلند، یک ژاکت یا کاپشن نازک گرم و نهایتا یک کاپشن ضد آب را روی هم می‌پوشم که به اندازه‌ی همان کاپشن بزرگ مرا گرم کند و در عین حال، هر کدام از این قطعه لباسها را می‌توانم در شرایط مناسبش بپوشم.
اصولا از هر قطعه لباس دو یا سه تا همراه می‌برم. شلوار لی بخاطر سنگینی و مشکل شستشو توصیه نمی‌شود، اما من به این توصیه بی‌توجهی کرده همیشه یک شلوار لی همراه دارم و آن را تنها در مواقعی که بخواهم از قیافه‌ی یک مسافر درب و داغان در بیایم استفاده می‌کنم. البسه‌ی دیگری که همیشه در کوله‌ی من پیدا می‌شوند دامن و یا پیراهن تابستانه هستند که در مکانهای گرم به دادم می‌رسند.
از نظر لباس زیر، همیشه دست و دلبازی به خرج می‌دهم و چهار پنج‌ تا همراه می‌برم چون گاهی فرصت برای شستن و خشک کردن آنها نیست. در مورد جوراب هم به همین صورت، دو سه جفت جوراب نازک و یک جفت جوراب کلفت.
مایو، کلاه پارچه‌ای آفتابگیر، کلاه پشمی گرم و جمع و جور، یک جفت دستکش پشمی هم از البسه‌ای هستند که آنها را فراموش نمی‌کنم.
کفش: اگر اهل کوهنوردی و گلگشت نیستید آن یک جفت پوتین کوهنوردی را فراموش کنید. اما اگر دوست دارید در سفرهایتان به طبیعت هم سر بزنید کفش مناسب برای کوه را توصیه می‌کنم. علاوه بر این یک جفت کفش راحت برای پیاده روی هم همراه داشته باشید. یک جفت دمپایی خوش‌قیافه، با یک تیر دو نشان زدن است. هم می‌توانید در هاستل و حمام از آن استفاده کنید و هم برای پیاده روی در مناطق گرم.
در بردن لباسهای دیگر (تی‌شرت و شلوار) تنها سه دست از هرکدام کافی‌ست. همیشه امکان خریدن لباسهای این‌چنینی هست، مگر اینکه سایز خاصی داشته باشید که در کشور مقصد نایاب باشد. مثلا خیلی قد بلند و درشت هیکل باشید و بخواهید بروید به گواتمالا!
در آخر توصیه می‌کنم لباسهای گرانقیمتی که خیلی دوست دارید با خود نبرید. علاوه بر اینکه به احتمال خیلی زیاد خراب خواهند شد، در عین حال جلب توجه خواهند کرد و به عنوان یک مسافر پولدار نشان خواهید شد و ممکن است همه وسایلتان را توسط سارقین از دست بدهید! 

تجهیزات سفر - کیسه خواب و سایر امکانات

این دومین قسمت از راهنمای تجهیزات سفر است که بر اساس تجربیات شخصی نوشته می‌شود. نقل قول این مطلب با اشاره به منبع آزاد است.
اینکه کیسه خواب ببرید کاملا بستگی به خودتان و نوع سفری که می‌کنید دارد. اگر اهل کمپ زدن هستید و به جای خنکی سفر می‌کنید داشتن کیسه خواب خیلی مفید است. در سفر امریکای جنوبی من بارها از کیسه خواب سفری‌ام در هاستلها یا سوار بر قطار یا اتوبوس استفاده کردم. البته این مدل از نوع کیسه خوابهای کوچک است که جای زیادی را نمی‌گیرند، در عین حال برای هوای بسیار سرد ساخته نشده‌اند. یک خاصیت دیگر که این کیسه خواب دارد این است که شکل آن مستطیلی‌ست و نه مومیایی، پس راحت می‌توانم آنرا باز کنم و به عنوان پتو یا زیر انداز از آن استفاده کنم.
اگر اهل کیسه خواب حمل کردن نیستید، حداقل حمل یک پتوی سبک سفری را توصیه می‌کنم. این پتوهای پشمی نازک در یک اتوبوس سواری طولانی به دادتان خواهند رسید.
برخی از کسانی که من در سفرها با آنها آشنا شدم یک جور کیسه‌ی نخی برای خواب داشتند که به جای ملافه عمل می‌کرد. انواع گرانقیمت این کیسه‌ها در مقابل حشرات ایمنی دارند اما می‌شود نوع ارزانتر این کیسه را با استفاده از پارچه‌های نازک و محکم تهیه کرد. تنها یک پارچه مربع شکل با اضلاع بلند تر از قد خودتان نیاز دارید که بعد آنرا از وسط تا زده پایین و پهلوی کیسه را می‌دوزید. این کیسه در هاستلهایی که به تمیزی ملافه‌ها اطمینان ندارید، یا در هاستلهایی که ملافه را کرایه می‌دهند بسیار مفید خواهد بود. البته همراه بردن یک روبالشی نازک هم می‌تواند مفید باشد.

۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

تجهیزات سفر - کوله پشتی

این اولین قسمت از راهنمای تجهیزات سفر است که بر اساس تجربیات شخصی نوشته می‌شود. نقل قول این مطلب با اشاره به منبع آزاد است.
در انتخاب کوله پشتی، راحتی حرف اول را می‌زند. اینجا نباید در قید و بند مارک و شهرت کوله پشتی بود.
اندازه‌ی حجم کوله پشتی بستگی به مکان و مدت زمانی که می‌‌خواهید سفر کنید دارد. به عنوان مثال اگر یک سفر دو هفته‌ای به یک منطقه‌ی سرد می‌کنید کوله‌تان می‌تواند همانقدر بزرگ باشد که یک سفر سه ماهه به یک جای گرم. مشکل تصمیم‌گیری زمانی پیش می‌آید که به مکانهای مختلف و آب و هوای متفاوت سفر کنید. به عنوان مثال، سفر در امریکای جنوبی، ساحل و گرمای چهل درجه دارد، سرما و برف هم دارد، تا دلتان بخواهد هم باران دارد.
عموما یک کوله پشتی شصت لیتری باید به اندازه‌ی کافی جا داشته باشد. کوله پشتی من چهل و چهار لیتری‌ست. برای من و سفر هشت ماهه‌ای که تابحال داشتم کافی بوده.
برای انتخاب کوله‌ی مناسب، باید به اندازه و فرم ستون فقرات توجه کرد. این وبسایت نحوه اندازه‌گیری طول قسمت نگهدارنده کوله پشتی با توجه به اندازه ستون فقرات را نشان می‌دهد. من شخصا اندازه‌ XS هستم و چون نایاب است مجبورم اندازه‌ی S استفاده کنم.
موقع خرید باید کوله را پر کرد. کیسه‌های وزن و تشکچه‌های اسفنجی تا وزن و حجمی را که بعدا قرار است روی دوشتان بگذارید را تقلید کند. حتی‌الامکان کوله‌ی سنگین را بلند نکنید تا روی دوش بگذارید. آنرا روی یک سطح بلندتر مثل سکو یا صندلی بگذارید بعد به قول معروف بروید تویش. قسمت کمر را ببندید و محکم کنید، قسمت شانه را تنظیم کنید، ابتدا از پایین و بعد از بالا، بعد طوری که فشار مستقیم روی کمرتان نباشد بلند شوید. وزن را حس کنید، که به کجا بیشتر فشار می‌آورد و آیا ناراحت است یا نه. در فضای فروشگاه قدم بزنید. اگر فروشگاه پله دارد از آن بالا و پایین بروید. این امتحان کردن کوله بسیار اهمیت دارد چون قرار است مدتی را با آن زندگی کنید. و البته هیچ دو کوله پشتی‌ای مثل هم نیستند و همه‌ی آنها برای فرم بدن شما ساخته نشده‌اند. یکی از مدلهای پر طرفدار شرکت آلمانی دویتر برای من بسیار نامناسب بود، چون قوس کمر من از حد عادی بیشتر است و فرم قوس دار کوله باعث می‌شد از همان چند لحظه‌ی امتحان کردن کوله دچار کمر درد بشوم.
کوله پشتی کوهنوردی با کوله‌ی سفر تفاوتهایی دارد. اگرچه می‌شود کوله‌ی کوهنوردی را برای سفر استفاده کرد، اما در کوله‌های سفر تمهیداتی به‌کار برده می‌شود که سهولت استفاده از آن را بیشتر کند. به عنوان مثال کوله‌ی سفری امکان قفل زدن و مراقبت از وسایل داخل آنرا دارد. برخی کوله‌ها به همراه پوشش محافظ می‌آیند که مثلا در فرودگاه آنرا داخل پوشش بگذارید تا بندها و سگگکها روی ریلهای نقل و انتقال صدمه نبیند. دویتر یک مدل کوله سفر دارد که یک کوله‌ی کوچک روی آن وصل می‌شود و امکان حمل و نقل در شرایط مختلف را ایجاد می‌کند. با اینهمه، راحتی کوله روی بدن از هر چیز دیگری بیشتر اهمیت دارد. با بقیه موارد می‌شود کنار آمد.
ریک استیو، نویسنده‌ی سفر، یک راه خوب پیشنهاد می‌دهد.وقتی کوله‌تان را خریدید، آنرا مدتی مانده به سفر ببندید. تمام وسایلی که می‌خواهید با خود ببرید توی کوله بچینید و آنرا روی دوش بگذارید. اگر می‌توانید، به یک گردش نیم‌ساعته در شهر  بروید. اینطور می‌توانید تشخیص بدهید که توانایی حمل تمام وسایلتان را دارید. اگر مشکل بود، همه وسایل را بیرون بیاورید و درباره بردن یا نبردن آنها تجدید نظر کنید.
نکات کوچک دیگری هم هستند که بیشتر سلیقه‌ای هستند. اینکه کوله جیبهای بیشتری داشته باشد یا کمتر، بستگی به سلیقه‌ی شخص در طبقه بندی وسایلش دارد. اگر رنگ لایه درونی کوله روشن باشد امکان پیدا کردن لوازم در آن بیشتر است، اما این هم واقعا اهمیت چندانی ندارد و سلیقه‌ایست. اینکه کوله مثل کیسه از بالا پر بشود یا اینکه زیپ داشته باشد هم بستگی به خودتان دارد. کوله‌های زیپ دار امکان دسترسی به وسایل درون آنرا آسانتر می‌کنند، اما باید امکان خراب شدن زیپ را هم در نظر داشت. کوله‌هایی که از بالا پر می‌شوند دسترسی به وسایل چیده شده در پایین را مشکل می‌کنند و شاید مجبور شوید همه‌ی وسایل را بیرون بریزید تا آنچه دنبالش می‌گردید را پیدا کنید.
در پایان صادقانه بگویم، اگر راحتی سفر آنقدر برایتان ارزش دارد که هیچوقت سوار اتوبوس داخل شهری نمی‌شوید و با تاکسی رفت و آمد می‌کنید، اگر اهل آن نیستید که با کوله‌ی سنگین در شهر یا ترمینال بگردید، اگر ترجیح می‌دهید با هواپیما سفر کنید، آنوقت یک چمدان چرخدار برای خود تهیه کنید و خودتان را عذاب ندهید.


بعد نوشت از کامنت دوستان:  در مورد کوله پشتی، خیلی بهتره که وزن روی کفل باشه و به کتف و شونه فشار زیادی نیاد. تا جای ممکن گودی کمر رو پر بکنه و گردش هوا داشته باشه تو قسمت کمر. اطلاعات این لینک به درد می‌خوره: http://chal.persianblog.ir/post/35

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

وقتی لقمه را دور سرت می‌چرخانی!

تقصیر از من نیست. این منطقه‌ی مرکزی امریکای جنوبی کارش حساب و کتاب ندارد. تا لاپاز آمده‌ام که نصف روزه به پرو برسم، جاده‌های مرز (در سمت پرو) همگی بسته شده‌اند! می‌شود با قایق از مرز رد شد، اما از آنطرف بازهم را بسته است. می‌گویند در مسیر چند معدن بوده که ریزش کرده. نمی‌دانم چندتا معدن در این چهار جاده ریزش کرده! شاید هم فقط یک معدن در یک نقطه بوده و بولیویایی‌ها بزرگش کرده‌اند! حالا برای رسیدن به پروازم باید اول بروم شیلی و بعد از شیلی خودم را برسانم به آره‌کیپای پرو. بازهم یک سفر بیست و چند ساعته، البته با چاشنی توقف سر مرز و ادارات مهاجرت و عوض کردن پول و دیگر دردسرهایش. بعد از آن به اکوادر می‌رسم و مدتی آنجا ماندگار می‌شوم. امیدوارم که بتوانم کاری پیدا کنم و هزینه‌های سنگین این یکی دو ماه گذشته را جبران کنم. 

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

لاپاز، بازهم لاپاز افسونگر

در خیابانهای لاپاز که قدم می‌زنم یک جور احساس غرور به من دست می‌دهد. احساس می‌کنم در جایی هستم که هر کسی نمی‌تواند باشد. احساس می‌کنم به چیزی رسیده‌ام که هر کسی نمی‌تواند به آن برسد. شاید سفر برای خیلی‌ها آسان باشد، که به مکانهای توریستی معروف بروند، به اروپا، به آسیا، به امریکا، یا حتی همین امریکای جنوبی، اما هیچکدام اینها لاپاز بولیوی نمی‌شود. لاپاز جای بسیار خاصی‌ست. جایی که من خودم را در خیابانهایش پیدا می‌کنم و در گوناگونی فرهنگها و مردمش چرخ می‌خورم. لاپاز آن شهر زیبا با بناهای تاریخی خیره‌کننده نیست. شهر آرامی هم نیست، شهر منظمی هم نیست. ولی خیلی خاص است. حداقل برای من این حس بسیار قوی را دارد. که با غرور توی خیابانهایش قدم بزنم و احساس کنم به چیزی رسیده‌ام که هر کسی نمی‌رسد.

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

Tilcara

تیلکارا دلنشین‌ترین بخش سفر من در آرژانتین بود. یک شهر کوچک و آرام با آدمهای صمیمی و دوست داشتنی. در مسیر رفتن به جنوب هم یکبار اینجا توقف کوتاهی داشتم و عاشق آرامشش شده بودم. اینبار چون از سالتا دیر حرکت کرده بودم و می‌دانستم به موقع به مرز بولیوی نخواهم رسید، در تیلکارا از اتوبوس پیاده شدم. در هاستل، جمع کوچک پنج نفره که در فضای آزاد نشسته بودند و گپ می‌زدند مرا دعوت کردند تا با آنها باشم. دو دختر از بوئنوس آیرس، جوانی از بارسلونای اسپانیا، و دو جوان بومی از منطقه شمال آرژانتین. داستان این جمع این بود که دو جوان بومی نوازنده‌ی گیتار هستند و در یکی از پینیا*های شهر کار می‌کنند. جوان اسپانیایی قبلا در ماه دسامبر به این شهر آمده بود و آنقدر عاشق این مکان شده بود که ماه فوریه دوباره به تیلکارا برگشت و تا الان در هاستل مشغول به کار است. دو دختر آرژانتینی هم آمدند که یک شب بمانند ولی تا بحال سه شب شده و دلشان نمی‌خواهد از اینجا بروند. جمع بسیار دوست‌داشتنی‌ای بود که بعد با گیتار زدن دو جوان نازنین بومی بهترین شب اقامت من در آرژانتین را رقم زد. مردم محلی از بین دروازه‌ی هاستل سرک می‌کشیدند تا ببینند این صدای موسیقی از کجا می‌آید. آهنگهای زیبا، شاد، آرام، آهنگهایی که برای اولین‌بار می‌شنیدم، آهنگهایی که می‌شناختم...
ساعت یازده، آریل و لوییس، باید به پینیا می‌رفتند برای نواختن گیتار. ما هم رفتیم تا بی‌نصیب نمانیم. شراب و گپ و رقص، چیزی که ماهها از آن دور بودم و برای آرام شدن استرسم به آن نیاز داشتم. از آنجا رفتیم به یک پینیای دیگر که تقریبا همه مردم شهر آنجا بودند. آنجا چند نفر از کسانی که در سفر قبلی با آنها آشنا شده بودم دیدم. شب بسیار خاطره‌انگیزی بود که به چاکاررا** و کوئکا** گذشت. وقتی از پینیا بیرون آمدیم خورشید داشت سر می‌زد.

* پینیا کلاب رقص و موسیقی بومی ‌ست، در بولیوی و آرژانتین به این نام خوانده می‌شود.
** رقصهای محلی آرژانتین و شیلی

Salta

سالتا شهر زیبایی‌ست. در واقع یک ده بزرگ آرژانتینی. از اینجا که به سمت شمال بروی چهره‌ها بومی‌تر می‌شود. صبح روز دوم که در سالتا بودم، فستیوال گاوچو Gaucho ها یا در واقع کابوی‌های امریکای جنوبی بود. یک فستیوال رنگارنگ با حضور صدها اسب‌سوار با لباسهای مخصوصشان. این را هم به حساب خوش‌شانسی‌ام در سفر می‌گذارم که اقامتم با فستیوال همزمان شد.





مصیبات سفر

اعتراف می‌کنم که فراموشکار شده‌ام، یا اینکه زیادی مثبت فکر می‌کردم که کثیفی و نامنظم بودن بولیوی را فراموش کرده بودم!
مخارج آرژانتین بسیار سنگین‌تر از برنامه‌ریزی من بود و فرصت پیدا کردن کار نداشتم، پس بهتر دیدم از دیدن شهرهایی که در برنامه‌ داشتم صرفنظر کنم و از آرژانتین خارج شوم. مقصد اکوادر است که برای قسمتی از مسیر بلیط نسبتا ارزانتر هواپیما پیدا کردم و البته همین امر مرا در منگنه‌ی برنامه‌ریزی زمان قرار داد. دیروز عصر به مرز آرژانتین (لا کیاکا) و بولیوی (ویژاسون) رسیدم. با ورود به بولیوی تازه به خاطر آوردم که نکات منفی‌اش را به کل فراموش کرده بودم. ساعت شش عصر بود، دفاتر خدمات ارزی تعطیل بودند، کرکره‌ی بانکها حتی برای ماشین خودپرداز پایین کشیده شده بود. تنها یک دفتر پیدا کردم که می‌گفت نمی‌تواند دلار عوض کند. با تنها شصت پزوی آرژانتینی که داشتم به ترمینال رفتم تا بلیط به شهری نزدیک بگیرم و استراحت کنم. فروشندگان بلیط به من گفتند شرکتهای اتوبوسرانی در تدارک اعتصاب هستند و باید برنامه‌ام را طوری بچینم که این چند روز نیازی به نقل مکان نداشته باشم. همه‌ی جوانب را سنجیدم و دیدم بهترین راه اینست که مستقیما به لاپاز بروم تا از آنجا دسترسی سریعتری به مرز پرو داشته باشم. سفری هجده ساعته، البته بعد از سفر پنج ساعته تا رسیدن به مرز! تنها یک جای خالی در یک اتوبوس موجود بود و مجبور شدم همان را بخرم. قیمت بلیط در مقایسه با آرژانتین ده برابر کمتر بود. البته اتوبوسی در حد اتوبوسهای آرژانتینی در انتظارم نبود ولی اینکه مخارج یکمرتبه ده برابر کم بشوند باعث آرامش خاطرم می‌شد. تمام پزوی آرژانتینی‌ام را برای بلیط دادم. حالا هیچ پولی نداشتم. در کیف کوچکی که پول خرد یادگاری از کشورها را نگه میدارم مقدار ناچیزی پول خرد بولیویایی و آرژانتینی پیدا کردم. آقایی حاضر شد پول خرد آرژانتینی‌ام را با بولیویانو عوض کند و من در مجموع چیزی در حد دو دلار پول در جیبم داشتم که برای مخارج کوچک مثل هزینه‌ی استفاده از توالت عمومی، مالیات ترمینال، و مخارج پیش‌بینی نشده نگه دارم.
در ابتدای ورود به اتوبوس بوی مشمئز کننده در فضا به دماغم خورد. صندلی‌ام البته آخرین صندلی موجود در انتهای اتوبوس قراضه بود که وقتی به عقب هل می‌دادم قفل نمی‌شد و دوباره به وضعیت اول در می‌آمد. همانجا می‌دانستم که مشکل‌ترین سفر با اتوبوسم را تجربه خواهم کرد. هجده ساعت در چنین اتوبوسی، بدون داشتن شانس دیگری. البته همیشه بدتر هم وجود دارد! در شهر بعدی آقای کنار دستی‌ام پیاده شد و یک خانم کچوا* با کلی اسباب و وسایل آمد تا در کنار من بنشیند. رسما یک گونی پلاستیکی زیر پایش چپاند که نصف فضای پای من را گرفت. بعد با کلی پتو و لباسهای گرم روی گونی ایستاد و با دامن بزرگش روی صندلی فرود آمد! دیدم تعارف جایز نیست، گفتم خانم اینطوری نصف جای من را گرفته‌اید، کمی خودش را جابجا کرد. در طول مسیر قسمت بزرگی از دامنش، پتوی پشمی‌اش که بی‌شباهت به نمد نبود، و بازوی کلفتش روی بدن من قرار داشت. هرجا که به نفعش بود اسپانیولی نمی‌فهمید! من هم در حال کلنجار رفتن با صندلی شکسته دائما باید لباس و پتوی خانم را از روی خودم بر‌می‌داشتم و گاهی با آرنج بازوی سنگینش را هل می‌دادم تا خفه نشوم! چشمم هم به جاده بود که جایی توقف کنیم و کسی پیاده شود تا از آن تله خلاص شوم، و البته این اتفاق تا ساعت چهار صبح یعنی ده ساعت بعد از شروع سفر نیفتاد! خوشبختانه آنقدر خسته بودم که با همان وضعیت هم خوابم برد و فرصت لعنت فرستادن به بخت خودم را نداشتم. در میانه‌ی راه یک جسم لاستیکی عجیب روی پایم غلتید. یک شی مسطح و گرد، شبیه تویوپ خالی، تو پر و سنگین. آنرا در دستم گرفتم و با حیرت داشتم فکر می‌کردم که این دیگر چیست که خانم کچوا بدون کلمه‌ای حرف آن را از دستم قاپید و در دست دیگرش گرفت. حدس زدم باید چیز باارزشی برایش باشد! بعدا فهمیدم خانمهای این منطقه برای اینکه دامنشان پف کرده و شکیل باشد تعداد زیادی از این اجسام لاستیکی توی دامنشان کار می‌گذارند و من هنوز در حیرتم که با این وزن چطور حرکت می‌کنند!
اتوبوس در جاده‌ای بسیار بد و ناهموار به سرعت حرکت می‌کرد و من بعد از مدتی از نگاه کردن به پرتگاههای بلند که میلیمتری از کنارشان عبور می‌کردیم منصرف شدم. کم‌کم فضای داخل اتوبوس به حدی سرد شد که همه در پتوهایشان فرو رفتند.
ساعت چهار صبح به اولین توقفگاه رسیدیم و من اعلام کردم که می‌خواهم بروم بیرون. در فضای تنگ بین صندلیها خودم را بیرون کشیدم، خانم کچوا با دامن بزرگش سر راهم بود و چون نمی‌توانستم از کنارش عبور کنم عقب عقب رفت تا من خودم را به درب خروجی برسانم. وقتی به صندلی خالی که من نشانش کرده بودم رسید زود کلاهش را آنجا گذاشت و گفت من اینجا می‌نشینم. البته دو صندلی خالی بود و به من اشاره کرد با هم بنشینیم! شوخی می‌کرد؟ سریعا صندلی دیگری نشان کردم و خدا خدا کردم کسی آنجا ننشیند. به خانم گفتم من دارم می‌روم آنجا! خانم کچوای دیگری در صندلی کناری نشسته بود اما کاملا در پتو فرو رفته بود و فضای صندلی جدید من را اشغال نکرده بود. نشستم و صندلی را عقب زدم. آرامش! بلافاصله خوابم برد!
از لحظه‌ای که بیدار شدم دوباره نگاه مثبت برگشت. دوباره بولیویایی‌ها آسان‌گیر و دوست‌داشتنی شدند. کثیفی اتوبوس و خرابی جاده به عنوان یک مشخصه‌ی بولیویا برایم قابل پذیرفتن شد. هر چه به لاپاز نزدیکتر می‌شدیم مناظر کوهها و ابرها در آسمانِ به شدت آبی، زیباتر می‌شد. همیشه این نزدیکترین شهر به آسمان را دوست خواهم داشت.
واقعا تعجب آور بود که ما با یکساعت و نیم تاخیر به لاپاز رسیدیم. عموما سفرها در بولیوی به دو برابر ساعتی که اعلام می‌کنند به طول می‌انجامد. در ترمینال درباره وضعیت اعتصاب فردا و باز بودن مرز سئوال کردم. ممکن است مجبور شوم زودتر از برنامه وارد پرو بشوم. باید فردا به ترمینال سر بزنم و ببینم اعتصاب به کجا می‌کشد. البته آقایی که مرا راهنمایی کرد گفت برای رسیدن به شهرهای نزدیک و رسیدن به مرز امکان تاکسی گرفتن هم هست. اما هنوز امیدوارم اعتصابشان را یکهفته به عقب بیاندازند.

* کچوا گروهی از بومیان بولیوی و پرو هستند که زبان و فرهنگ خود را تا بحال حفظ کرده‌اند. به خاطر طرز پوششان و مخصوصا کلاهی که به سر می‌گذارند به راحتی می‌شود آنها را از گروه دیگر، آیماراها، تشخیص داد. این دو گروه در زمان قدیم تحت سلطه‌ی اینکاهای پرو زندگی می‌کردند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

دنیای کوچکی‌ست

زیر چادر پلاستیکی در آفتاب شمال آرژانتین نشسته‌ایم. دو جوان فرانسوی دارند به همسفر بلژیکی‌شان درباره‌ی جنبش سبز ایران توضیح می‌دهند.

پ.ن. آفرین به سبزهای فرانسه. آفرین به بچه‌های ایرانی ساکن پاریس و سایر شهرها. اگر همه‌ی بچه‌های خارج نشین به اندازه فرانسه‌نشینها فعالیت و خلاقیت داشتند، الان امید بیشتری در دل همه‌مان بود. 

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

ادامه آبشارهای ایگواسو در آرژانتین


این سری آبشارها هم هرکدام عظمتی دارند. منتها علیه سمت راست: آبشار اوا (حوا) و منتها علیه سمت چپ آبشار سن مارتین

آبشار گلوی شیطان از روبرو

آبشار سن مارتین از روبرو

آبشار بوساتی 

آبشارهای «گلوی شیطان»

این یک طرف ماجراست. قسمت برزیلی

و قسمت آرژانتینی. آن درختچه‌های پشت صحنه یک جنگل واقعی‌ست که در عکس قابل مشاهده نیست.
ولی واقعیت این است که با هیچ دوربینی نمی‌شود شکوه این پدیده را ثبت کرد. باید آنجا حضور داشت و لرزش زمین را و صدای غرش آبشار را با تمام وجود حس کرد. بی‌نظیر است. بی نظیر.
آبشارهای ایگواسو
ایگواسو، مرز آرژانتین و برزیل

گره

امامزاده پارگوئه نطلبید. محل کنسولگری تغییر کرده و بعد از یکساعت و نیم پرس و جو و اینطرف و آنطرف رفتن در مرکز شهر، کنسولگری جدید را پیدا کردم. یک آقای بی‌خیال پشت میز نشسته بود و خیلی راحت گفت اینجا ویزا نمی‌دهیم. باید بروی پوساداس. آنجا هم شصت و پنج دلار می‌دهی تا ویزایت حاضر شود. از خیر پارگوئه رفتن با اینهمه دردسر گذشتم. اما اینجا کمی تا قسمتی گیر افتاده‌ام. بلیط اتوبوسها به شدت گران شده و هیچ راهی برای خروج سریعتر و ارزانتر از آرژانتین پیدا نمی‌کنم. همچنان درگیر وبسایتهای سفری هستم.

ایگواسو

روزهایی هستند، هر چند انگشت شمار، اما هستند، که می‌دانی چیزی در تو عوض شده. چیزی در زندگیت معنی پیدا کرده. چیزی معنی‌اش را از دست داده. روزهای اندکی هستند، که چشم باز می‌کنی و می‌بینی که آن آدم قبلی نیستی. من امروز از یکی از آن روزها می‌آیم.
نمی‌دانم چگونه توصیف کنم، احساس ذره بودن را. احساس کوچک بودن را. احساس کوچکترین جزء این خاک بودن را. نمی‌دانم چگونه توصیف کنم عظمت آنچه امروز به تماشایش ایستادم، آبشارهای عظیم و با شکوه که در مقابل چشمانم فرو می‌ریختند. نمی‌توانم کلمات را بیابم برای حس وصف ناشدنی ذره بودن در برابر هیمنه‌ی آب...
آنجا، در برابر آبشارهای ایگواسو در شمال آرژانتین، من در هیجان غرق بودم. با تمام ذرات وجودم شکوه و هیمنه‌ی آنها را تمجید می‌کردم، اما کلامی به زبان نمی‌آوردم. چه می‌توانستم بگویم، لغات هیچکدام از این زبانها که می‌دانم در حد توصیف این واقعه نبود. امروز تنها چشم بودم برای دیدن، و گوش برای شنیدن، و خود، ذره‌ای بیش نبودم.
من امروز آن آدم دیروز نیستم. امروز ذره‌ی مغروری هستم که به تماشای عظمت طبیعت رفته، و سرشار از انرژی و هیجان و امید بازگشته، و احساس غرور می‌کند.

Puerto Iguazu

پوئرتو ایگواسو یا بندر ایگواسو، شهری در گوشه ی سه زاویه، در واقع گذرگاهی‌ست بین مردم سه کشور آرژانتین، برزیل و پاراگوئه. شهری که به اندازه‌ی این سه کشور مردم و فرهنگهای مختلف دارد.
دیروز عصر وقتی بی‌هدف در شهر در حال گشت زدن بودم به بازاری محلی رسیدم که در آن سه محصول به فروش می‌رسید. زیتون، پنیر، و شراب قرمز. میزهای کوچک و صندلیهای چوبی در بیرون مغازه‌ها چیده شده و مردم آن بیرون می‌نشینند، ظرفی پنیر و زیتون میل می‌کنند و شراب قرمز می‌نوشند. باید بگویم این منظره‌ی خیابانی، از مردمی که اسپانیولی و پرتغالی صحبت می‌کردند، از منظره‌ی هر کافه‌ی خیابانی دلنشین‌تر بود، و از آن زیباتر آنکه بدون اطلاع قبلی از وجود چنین بازاری به آن رسیده بودم. 

El Gran Capitan

قطار کاپیتان کبیر، قدیم‌ترین قطاری که همچنان در سیستم حمل و نقل آرژانتین نفس می‌کشد، مسیری هزار و صد کیلومتری را طی می‌کند تا مسافرها را از پایتخت به شهر پوساداس در مرز پاراگوئه ببرد. سفری که بر طبق نوشته‌ی وبسایت بیست ساعت وقت می‌برد ولی در واقع برای من سی و هشت ساعت به طول انجامید! سرعت پایین قطار، مشکلات ریل در برخی قسمتهای مسیر، و توقفهای طولانی از علتهای اصلی این تاخیر بودند ولی به هر صورت، به مقصد رسیدم.
این سفر علی‌رغم طولانی بودن و ناراحت بودن صندلی‌ها، سفر بسیار خوبی بود. با دو جوان آرژانتینی همسفر بودم، که گپ بزنیم، به همدیگر خوراکی تعارف کنیم، مراقب وسایل یکدیگر باشیم. اما بیشتر وقت من با خودم گذشت. سی‌ و هشت ساعت فرصت داشتم برای دور بودن از کامپیوتر، برای مطالعه، و تماشای مناظر بکر، در قطاری که نمی‌دانم کی از برنامه‌ی حرکت کنار گذاشته می‌شود. سی‌ و هشت ساعت فرصت برای فکر کردن به گذشته، به حال، به آینده. صدای حرکت چرخهای آهنین روی ریل، صدای آشنایی که من را با خود به رویاها می‌برد. صدایی که برایم آزار دهنده نیست، برعکس، به من آرامش می‌دهد.
در قسمتی از سفر که به حواشی یک شهر نزدیک شدیم، مامور تقاضا کرد که همگی کرکره‌های فلزی چنجره‌ها را پایین بکشند، چون کودکان این منطقه به سمت قطار سنگ پرتاب می‌کردند. شیشه‌های قطار، زخمی دیرینه از عبور از این منطقه داشت.
گاهی سرعت حرکت قطار به حدی پایین می‌آمد که از پروانه‌های در حال پرواز عقب می‌افتادیم. آنموقع، از دستگیره‌ی کنار در آویزان می‌شدم، تا منظره‌ها را با دستم لمس کنم. تا خودم را دوباره همان انسان آزاد و رها ببینم، و همرا با قطار پیر، پرواز کنم.
با رسیدن به پوساداس، من خسته، اما شاد بودم.
  










Yerba mate (ویرایش شده)

یکی از نوشیدنیهای گرم امریکای جنوبی (در قسمت جنوبی و غیر تروپیکال) یربا مته است (تلفظ عمومی جِربا، تلفظ آرژانتینی شِربا). یک نوشیدنی داغ از برگ خشک شده گیاه مته که در ظرف مخصوص می‌ریزند، آب داغ (کمتر از دمای جوش) رویش می‌ریزند و توسط نی مخصوص می‌نوشند. مته برای کسانی که بار اول آنرا امتحان می‌کند هیچ نوشیدنی جذابی نیست. مزه‌ی تند و قوی‌ای دارد. اما اگر آنقدر طولانی در یک کشور بمانید که به مزه‌ی آن عادت کنید به نوشیدن آن معتاد خواهید شد.
مته خوردن آداب خاصی دارد. همانطور که گفتم در ظرف مخصوص و همراه با نی مخصوص صرف می‌شود. کیف مخصوص برای حمل لیوان و نی، ظرف نگهداری برگ مته، و فلاسک آب داغ وجود دارد که آرژانتینی‌ها همیشه در سفر همراهشان می‌برند، ورژن شیک‌تر از سبد و فلاسک چای که ما با خود می‌بریم. در آرژانتین ظرف مته دست به دست می‌چرخد و همه افراد حاضر در جمع از همان نی می‌نوشند. اگر آرژانتینی‌ها مته‌شان را به شما تعارف کردند قبول کنید چون آنها با این کار صمیمیتشان را نشان می‌دهند. اما به نظر من اهالی اروگوئه طرفداران پر و پا قرص‌تری برای این نوشیدنی هستند. در اروگوئه گاهی می‌شود آقا و خانمی دید که فلاسک زیر بغل زده در حال راه رفتن در خیابان مته می‌نوشد. چیزی که به اندازه‌ی پیپ کشیدن در خیابان عادی و شیک است! 



عکس از اینجا


عکس از اینجا

بوئنوس آیرس

سال دو هزار و شش میلادی، اولین بار بود که به آرژانتین و بوئنوس آیرس سفر کرده بودم، اما اینبار وقتی در خیابانهای خلوت شبانه‌اش قدم می‌زدم، دیدم حال و هوای شهر را فراموش کرده بودم. خیابانهای مرکز شهر که با پوئرتو مادرو فاصله‌ی چندانی ندارند، در شب کمی ترسناک می‌شوند. کوچه‌ها نا آشنا می‌نمایند و هر حرکتی در گوشه و کنار خیابان مشکوک به نظر می‌آید. بوئنوس آیرس در مجموع یکی از نا امن‌ترین شهرهای امریکای جنوبی‌ست، اما نمی‌شود از شور و هیجان درونی این شهر به سادگی گذشت.
مسئولین هاستل، لطف فرموده آدرس نامفهومی به من دادند که بیشتر در کوچه پس‌کوچه‌ها گیج بشوم. عاقبت با مراجعه به پذیرش یک هتل، آدرس گرفتم و به هاستل رسیدم. تختم را نشانم دادند. خسته بودم و خیلی زود خوابم برد.
صبح جمعه کوله را جمع و جور کردم و در انبار هاستل گذاشتم. به ایستگاه قطار لاکروسه رفتم تا درباره‌ی قطاری که شب به مقصد شمال حرکت می‌کرد سئوال کنم. از ایستگاه مترو که بیرون آمدم خودم را در مقابل گورستان معروف رکولتا دیدم. این گورستان به علت معماری و تزیینات منحصر به فرد گورهای خانوادگی‌اش و همچنین افراد مشهوری که آنجا مدفون هستند جزو جاذبه‌های توریستی شهر است و البته در سفر قبلی به اینجا هم آمده بودیم.
 نمای بیرونی یک گور خانوادگی

 نمای درونی

پس از تهیه‌ی بلیط قطار به مرکز شهر برگشتم تا فضای پایتخت را دوباره تجربه کنم. به لا بوکا رفتم که همانطور رنگارنگ و پر از موسیقی تانگو به توریستها خوش‌آمد می‌گفت. به میدان ماه می رفتم تا جلوی کاخ صورتی رنگ ریاست جمهوری بنشینم و ساندویچ بخورم. به میدان نهم جولای سر زدم، میدانی که برای آرژانتین‌ها حکم میدان آزادی برای تهرانی‌ها را دارد. عصر به هاستل برگشتم. غذا درست کردم و برای سفر طولانی با قطار آماده شدم.






بازگشت از اروگوئه

این چند روز حساب زمان از دستم بیرون رفت. تاریخ‌ها در ذهنم معنی‌شان را از دست دادند. تنها، بودن معنی داشت.
از کولونیای اروگوئه تا بوئنوس آیرس آرژانتین را با کشتی سفر کردم. سریعترین راه بود و هزینه‌اش با اتوبوس برابر. برای خریدن بلیط که رفتم، سه شرکت سفرهای دریایی در ترمینال بسیار شیک کولونیا وجود داشتند. دو شرکت معروف که قیمت بلیطهایشان گران بود و شرکتی که نمی‌شناختم اما بلیط ارزانتری برای ساعت هشت و نیم شب داشت. بلیط خریدم و روز را به گردش در کولونیای زیبا پرداختم. اینجا بسیار آرامتر و بی‌هیجان‌تر از مونته ویدئو بود. هوا هم سرد بود و توریتهای معدودی که به اینجا سفر کرده بودند بیشتر وقتشان را در کافه‌های زیبا و گرانقیمت شهر می‌گذارندند.
ساعت هفت و نیم بود که به لنگرگاه برگشتم. چون از یک کشور به کشور دیگر سفر می‌کردم کارهای گمرکی در همان محل انجام شد. در سالن انتظار نشستم و سعی کردم برای شب در بوئنوس آیرس هاستل رزرو کنم. بعد متوجه شدم شرکتی که از آن بلیط خریده‌ام کشتی ندارد و در واقع بلیط همان شرکت گرانقیمت را با بهای کمتر خریده‌ام. اعتماد به شرکتهای بی‌نام و نشان گاهی نتیجه‌ی خوب می‌دهد! از نیم‌ساعت قبل از ساعت حرکت، مردم در همان سالن صف بستند. وقتی سوار شدم، جا برای همه بود، و در تاریکی چیزی دیده نمی‌شد تا کسی بخواهد کنار پنجره بنشیند. هنز نمی‌دانم علت صف بستن مسافرها چه بود.
سفر کشتی یکساعت به طول انجامید. کشتی بسیار لوکس اما کوچک بود. با همه‌ی کوچکی‌اش فروشگاه بدون گمرک داشت که به محض باز شدن درهایش جمعیت خانمهای خوش‌لباس و آقایان ادکلن زده بطرفش سرازیر شدند. در حالی که خرید از این فروشگاه ادامه داشت، رستوران کشتی هم در حال فروش اغذیه‌ی نه چندان دلچسب مثل ساندویچ کالباس ساده بود. طبقه‌ی بالای کشتی قسمت درجه یک بود که آقای نگهبانش با خوشرویی اجازه داد بروم و تماشا کنم. شهروندان درجه یک را تماشا کردم که چهار برابر من پرداخته بودند تا از مردم عادی جدا باشند. صندلیهای بالا به جای پشت سر هم قرار گرفتن مثل قسمت معمولی، به صورت گرد چیده شده بود اما اثری از خدمات اضافه نبود.
یکساعت سفر به سرعت گذشت. نزدیک به پوئرتو مادرو تنها می‌شد دو ساختمان تجاری بلند در کنار ساحل را دید. از اینجا که پیاده شدم، من بودم و خیابانهای بوئنوس آیرس.



۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

El Gran Capitan

بلیط دارم از قدیمی‌ترین قطار آرژانتین که هنوز کار می‌کند! به آن کاپیتان بزرگ می‌گویند! سفر به طور معمولی بیست و چهار ساعت طول می‌کشد اما اغلب بیشتر می‌شود. سفری ماجرایی‌ست به شمال آرژانتین و از آنجا به آبشار ایگواسو. این مدت که نیستم احتمالا هنوز در قطار نشسته‌ام و دارم حظش را می‌برم! وقتی سالم به مقصد رسیدم درباره‌ی این سفر می‌نویسم. اگر نه، حلالم کنید!

۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

Colonia

کولونیا د ساکرامنتو، قدیمی ترین شهر اروگوئه، همان شهر غمگینی است که بخواهید روی سنگفرش خیابانهای ساکت و خلوتش، زیر نور زرد برگهای پاییزی قدم بزنید و جز صدای قدمهایتان هیچ نشنوید. 

ادب از که آموختی

اولین و پررنگ‌ترین چیزی که در اروگوئه می‌شود تشخیص داد اهمیت دادن به ادب و تربیت است که آنها را در جهت مخالف همسایگان آرژانتینی‌شان قرار می‌دهد. مردم مونته ویدئو به اجازه خواستن و عذرخواهی اهمیت می‌دهند در حالی که بوئنوس‌آیرسی‌ها به بی‌ادبی معروفند. اما برای شناختن بیشتر مونته ویدئو و مردمش، فرصت بیشتری لازم است، خیلی بیشتر از دو روز قدم زدن در خیابانهای پاییزی و تماشای مردمی که دائم در حال حرکت هستند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

مونته ویدئو

محض اضافه کردن یک کشور دیگر به لیست کشورهای بازدید شده آمده‌ام اروگوئه. ساعت چهار صبح اتوبوسمان به مرز رسید و یک افسر پلیس مرز آرژانتینی آمد تا مدارک مسافرها را چک کند. پاسپورت مرا گرفت و گفت الان برمی‌گردم. فکر کردم شاید عیب و ایرادی توی پاسپورت پیدا کرده و می‌خواهد ببرد چک کند. پنج دقیقه بعد آمد و پاسپورت را به دستم داد و گفت سفر سلامت. پاسپورت را ورق زدم و دیدم نه تنها مهر خروج از آرژانتین برایم زده، مهر ورود به اروگوئه را هم برایم گرفته!
مونته ویدئو، پایتخت اروگوئه در نظر اول شبیه شهرهای آرژانتینی‌ست. شهر بسیار دلنشین و زیبایی‌ست. مردم به اندازه‌ی آرژانتینی‌ها مقید به پوشیدن بهترین لباسها نیستند و راحت‌تر می‌گردند. چهره‌ها اروپاییست و لهجه‌ها شبیه به لهجه‌ی آرژانتینی‌ها ولی قابل فهم‌تر. برای کشوری که سواحل اقیانوسش بزرگترین جاذبه‌های توریستی‌اش هستند، زمستان فصل خوبی برای سفر نیست بنابراین توریست زیادی وجود ندارد. می‌گویند بهترین زمان برای سفر به این کشور ماه فوریه است، همزمان با مراسم کارناوال.
شهر قدیم در کنار لنگرگاه قرار دارد، از آنجا می‌شود توی پیاده‌روها قدم زد و به میدان استقلال رسید. بعد از میدان استقلال مرکز تجاری شهر قرار گرفته که بسیار شیک و مدرن است. خیابانهای این منطقه با درختهای چنار در دوطرف، من را یاد سعد‌آباد می‌اندازند.
قدم زدن در خیابان کنار ساحل، روی دیواره‌ی محافظ شهر، قدم زدن روی دیواره‌ی تاریخی در شهر کارتاخنای کلمبیا را تداعی می‌کند، اما سرم را که می‌چرخانم، اثری از آن ساختمانهای رنگی و قدیمی نیست. آنوقت دلم برای گرما و برای کلمبیا تنگ می‌شود.
مقصد بعدی کلونیا Colonia است. یک شهر ساحلی دیگر که روبروی بوئنوس آیرس قرار گرفته. 

روی خوش

وقتی به یک کشور مطرح (از نظر سیاسی و اقتصادی) می‌روی، روابط بر اساس وظایف تعریف می‌شوند. مسئولین نهایتا جواب سلام می‌دهند و بعد به کارتان رسیدگی می‌کنند. نمی‌آیند مثل کنسول پاراگوئه بنشینند با تو قهوه بخورند و گپ بزنند. نمی‌آیند به زیردستانشان معرفیت کنند و بگویند این فلانی است، دارد تنها سفر می‌کند. بعد هرچه برایشان تعریف کردی با آب و تاب برایشان بازگو کنند، و دستت را پر کنند از برشور و کاتالوگ و اطلاعات توریستی. کنسول پاراگوئه یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شخصیتهایی بود که در سفر امریکای جنوبی با آنها آشنا شدم. با اینکه تنها برای سئوال کردن رفته بودم، به این فکر افتادم که برای ویزا اقدام کنم و کشور فقیر و فراموش شده‌ی پاراگوئه را ببینم. 

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

یک مطلب درباره آرژانتین

آرژانتین کشور زیباییست. ساختار شهری بسیار زیبایی دارد. ساختمانهای قدیمی و جدید زیبا، سبکهای اروپایی و امریکای شمالی. خیابانهای شهرهایش سرسبزند با درختهای سر به فلک کشیده و تنومند. درختهای چنار نیستند. نمی‌دانم چه نامی دارند، اما تنه‌های قطور و برگهای کوچکی شبیه به بید مجنون دارند. کمی حال و هوای خیابان ولیعصر را تداعی می‌کنند.
آرژانتینی‌ها شیک‌پوشند. مدتی طولانی جلوی آینه خودشان را برانداز می‌کنند تا وقتی در خیابان ظاهر شدند هیچ عیب و ایرادی نداشته باشند. همین باعث می‌شود به آدمهای بدلباس بد نگاه کنند.
مردم بسیار خوش‌اخلاق و باحوصله‌ای هستند. وقتی برای خرید به مغازه بقالی‌شان بروی، گپ می‌زنند، حال و احوال می‌کنند، با صبر و خوشرویی صبر می‌کنند تصمیم بگیری چه می‌خواهی بخری. نفر بعدی که پشت سرت ایستاده هم خوش‌اخلاق و بدون عجله صبر می‌کند تا کار تو اول تمام شود. تا اینجا که دیده‌ام خانمها در اکثر موارد مقدم هستند و آقایان اغلب تعارف می‌کنند خانمها کارشان را قبل از آنها انجام بدهند.
اما همین آرژانتینی‌های خوش‌اخلاق و خوشرو به شدت تعصب نژادی دارند. سیاهپوست تقریبا وجود ندارد، اگر هم باشد به آن شخص با فرودستی نگاه می‌کنند. این درباره بومی‌های امریکای جنوبی هم صدق می‌کند. آرژانتینی‌ها، با بولیویایی‌ها رفتار بدی دارند. آنها را به کارهای پست که خودشان نمی‌خواهند انجام بدهند می‌گمارند. بولیویایی‌ها هم که بخاطر کار و پول درآوردن به این مملکت آمده‌اند اعتراضی نمی‌کنند. این داستان آشنا نیست؟ افغانی‌ها در ایران؟ یا مکزیکی‌ها در امریکا؟
جنبه‌ی دیگری که در آرژانتینی‌ها توجهم را جلب می‌کند مصرفی بودنشان است. کپیتالسیم روی روش زندگی‌شان چنگ انداخته و مرا به یاد امریکا می‌اندازد. همان بیلبوردهای تبلیغاتی، همان سیستم استخدامی، همان اصرار به اینکه بخرید، بخرید، بیشتر بخرید!! آرژانتینی‌ها علاقه‌ای وصف‌ناشدنی به امریکا دارند. برای آنها امریکا همان تعریف بهشت است. مک‌دانلدز یا نایکی فرقی نمی‌کند. هرچه در امریکا باب باشد به مذاقشان خوش می‌آید. اما خب باید انصاف داد که سلیقه‌شان از امریکایی‌ها بهتر است. شاید بخاطر خون ایتالیایی و اسپانیایی که از اجدادشان به ارث برده‌اند.
هالیوود قسمت بسیار بزرگی از درآمدش را از امریکای لاتین به دست می‌آورد. در کل در امریکای جنوبی فیلمهای لاتین به سختی پیدا می‌شوند و این امر در آرژانتین تشدید می‌شود. روی پرده‌های سینما جدیدترین فیلمهای هالیوودی وجود دارند. مغازه‌های کرایه فیلم انگار از بلاک باستر امریکا کپی شده‌اند. بخش بسیار کوچکی به فیلمهای آرژانتینی اختصاص یافته.
اما علاقه‌ی شدید آرژانتینی‌ها به فوتبال و شاید بهتر باشد بگویم تعصبشان وصف ناشدنی‌ست. اگر روزی گذارتان به آرژانتین افتاد، با رعایت نکات ایمنی به ورزشگاه بروید تا تعصب فوتبال امریکای لاتین را تجربه کنید. تجربه‌ی بی‌نظیری‌ست! آنقدر توجهتان به هوادارهای پرشور جلب می‌شود که تماشای بازی را فراموش می‌کنید!
اما! همین آرژانتینی‌های پر تعصب، وقتی پای مسائل اجتماعی وسط می‌آید بی رگ تر از سیب زمینی هستند! حتی وقتی زندگیشان به طور مستقیم توسط این مشکلات لطمه می‌بیند کنار می‌نشینند و بساط کبابشان به راه است. اگر در محله یا شهرشان خشونت یا دزدی زیاد بشود، اهل جوش آوردن و اعتراض به مسئولین نیستند. آرژانتین هم یکی از کشورهاییست که تورم در آن رشد بسیار بالایی دارد. در یکماه گذشته که در این کشور بودم، دولت دو مرتبه قیمت اجناس و کرایه وسایل حمل و نقل عمومی را افزایش داد، اما از کسی دم بر نیامد. همه قیمت جدید را بدون اخم و اعتراض پرداخت می‌کنند، حتی اگر از دو سال پیش حقوقشان تغییری نکرده باشد. یک مورد دیگر که به تقلید از امریکا انجام می‌دهند سوء استفاده و شکایت از دیگران است. مثلا اگر در محل کار مشکل کوچکی پیدا کنند آنرا بزرگ می‌کنند و با شکایت و دادگاه، علاوه بر گرفتن مخارج، حقوق بیکاری هم دریافت می‌کنند. همان سو کردن که ایرانیهای امریکا خوب با این کلمه آشنا هستند. آرژانتینی‌ها هم منتظر فرصتی هستند که مثل انگل به آدم بخت برگشته‌ی دیگری آویزان شوند و ارتزاق کنند. این سوء استفاده همه‌جانبه است. کارگر از صاحب کار، مشتری از فروشنده، و مقامات دست بالا از مردمی که به آنها رای داده‌اند. در آرژانتین، افرادی که وارد دستگاه سیاست می‌شوند به سرعت ثروتمند می‌شوند، و به قول ما ثروت مملکت را می‌چاپند. اما مسئله اینجاست که صدای اعتراض به این اقدامات بسیار ضعیف است، و اغلب با رشوه‌ای خاموش می‌شود. تنها چیزی که به نظرم می‌آید این است که آرژانتین هنوز ثروت ذخیره‌ی بسیاری دارد که سرپا نگهش داشته. 

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

خسته‌ام

وقتی فضای مجازی پر شد از خشم و غم و ناامیدی
من در همان گوشه‌ی همیشگی نشستم
تا حرفی اضافه نکنم
که از حرف
خسته‌ام

بیداد، بیداد، بیداد
حرف
حرف
حرف
حرف