ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

مسیحیت و اینکا

می‌خوام راجع به تغییرات دیانت مسیحی تو امریکای جنوبی بگم. لااقل تا اینجا که من تجربه کردم، اقوام امریکای جنوبی سمبلهای دین رو به سلیقه خودشون تغییر دادن و به اون سمبلهای جدید پایبند شدند. به طور خاص از اقوام تحت سلطه‌ی امپراطوری اینکا مثال میزنم چون برخوردم با مایاها و آزتکهای امریکای مرکزی خیلی سطحی‌ و توریستی بود. 
اول یه پیش‌درامد به بومی‌های امریکای جنوبی. مشخص نیست این اقوام کی از شاخه‌ی امریکای شمالی جدا شدند. شواهد نشون میده که قدمت حضور انسان در امریکای جنوبی به ده هزار سال برمی‌گرده. انسانهایی که اول با شکار و بعد با کشاورزی و دامداری زندگیشون رو می‌گذروندند. در واقع با شروع کشاورزی و سکونت در مکانهای مشخص، یه سری مراسم و مناسک خاص به زندگیشون اضافه میشه که باستانشناسها به عنوان مذهب ازش یاد می‌کنن. اقوام و عقاید بسیاری در امریکای جنوبی بوجود اومد و نهایتا امپراطوری اینکا در حدود سال ۱۲۰۰ میلادی بوجود اومد و مناطق بزرگی از غرب و جنوب امریکای جنوبی رو در بر گرفت. مذهب برای اینکاها، در پرستش طبیعت خلاصه می‌شد. بزرگترین خدا، خدای زمین (پاچا یاچاچی یا پاچا ماما: مادر زمین)  بود که به انسانها و همه‌ی جانداران دیگه حیات میداد. اینکاها به توازن بین انسان و طبیعت اعتقاد داشتند. اونها هیچوقت قسمت بزرگی از زمین رو تغییر نمی‌دادن، بلکه جاهایی رو روی زمین پیدا می‌کردن که براشون معنی داشت و اونوقت شهر خودشون رو اونجا بنا می‌کردند. تو مطلب قبلیم به اسم سرزمین مقدس ۱ به این نکته اشاره کردم که باستانشناسها می‌گن شهر کوزکو که مرکز امپراطوری بوده، به شکل یه پوماست. یعنی طراحهای شهر به دقت محل شهر رو بر اساس این شباهت پیدا کرده بودند و اعتقاد داشتند که این شکل ظاهری، در باطن به اونها قدرت می‌ده. عکس پایین یه مثال از این برنامه ریزیهاست. دوتا صخره‌ی بزرگ توی عکس به شکل بال یه پرنده هستن و قطعه‌ی پایین که حصار داره، به شکل سر یه کرکس تراشیده شده. البته تجسمش یه خورده سخته ولی همین یه نمونه‌ی کوچیک از ادغام طبیعت با ساخته‌ی دست بشر رو نشون میده. 
 خدایان دیگه مثل خدای آب، خورشید، و ماه هم وجود داشتند ولی همگی جنبه‌ی فرعی داشتند و مادر زمین در واقع همه‌ی اپنها رو اداره می‌کرد.
یکی از ایرادهایی که به تمدن اینکا گرفته میشه قربانی کردن انسانهاست. اینکاها برای احترام به مادر زمین انسانهای انتخاب شده‌ای رو قربانی می‌کردن. انتخاب شده یعنی این انسانها از بدو تولد انتخاب می‌شدند که برای همچین مقصدی تربیت بشن. اونها زندگی معمولی‌ای نداشتن و اغلب مثل شاهزاده‌ها زندگی می‌کردن، با این ذهنیت که روزی به افتخار قربانی شدن برای مادر زمین نایل میشن. اغلب این قربانی ها در مناطق زلزله خیز و یا در ارتفاعات کوههای آتشفشانی اتفاق می‌افتاد. اینکاها به دنباله روی از تمدنهای قبلیشون، قربانی‌های کم سن و سال رو به قله می‌بردند و همونجا دفن می‌کردند. نمونه‌ی خیلی جالب از این قربانی‌ها خوانیتا یا شاهزاده‌ی یخیه که در شهر آرکیپا (Arequipa) در جنوب پرو در موزه ی دانشگاه توی یه محفظه‌ی شیشه‌ای یخچالدار نگهداری میشه. (توی موزه اجازه‌ی عکس برداری داده نمی‌شد و من از عکس یه وبلاگ دیگه استفاده می‌کنم)

خوانیتا یه شاهزاده‌ی چهارده ساله‌ست که پونصد سال پیش به ارتفاعات یکی از قله‌های آتشفشانی برده و با ضربه به سر قربانی شده. جسدش رو توی یخهای قه دفن کردند و ظاهرا قربانی شدنش کارساز بوده چون از اون تاریخ آتشفشانی توی منطقه اتفاق نیفتاده تا زمانی که یکی از آتشفشانهای همجوار فوران میکنه و با گرم کردن محیط و آب شدن یخها، جسد از جایی که قرار داشت سر میخوره پایین و صورتش بر اثر اشعه‌ی آفتاب صدمه میبینه، درحالی که وقتی به یخچالش نگاه کنید، انگشتهای دست و پاش کاملا سالم و بدون تغییر موندن. باستانشناسها این جسد و جسد دوازده تا کودک قربانی دیگه رو تو تو محفظه‌های یخچالدار نگهداری می‌کنن، اما خوانیتا معروفترین مومیایی یخی بین اونهاست و باستانشناسها شواهدی پیدا کردند که نشون بده او واقعا یه شاهزاده خانم بوده. 
عکس پایین رو من تو مجموعه‌ی ماچوپیچو انداختم. عکس حوضچه‌ایه که عمق نسبتا زیادی داره و میتونین پله‌هایی که داخلش میره رو ببینین. در طرف چپ هم میتونین دوتا جای دستگیره ببینین. اینجا جاییه که قربانی ها رو قبل از رفتن غسل میدادن. شخص قربانی شونده وارد آب می‌شد و با گرفتن دستش به دستگیره‌ها کاملا توی آب فرو میرفت. از چگونگی مراسم اطلاعی در دست نیست اما این  نزدیکترین حدسیه که باستانشناسها از کم و کیف ماجرا میزنن.
اینکاها به جهان بعدی اعتقاد نداشتند. در واقع احتیاجی به این اعتقاد نداشتند. برای اونها زندگی در این طبیعت معنی و مفهوم خاصی داشت و جسدهاشون رو به همین طبیعت می‌سپردند و در واقع تقدیم مادر زمین می‌کردند. 
ورود مسیحیت به امریکای لاتین به هیچ وجه ورود مسالمت آمیزی نبوده. ظاهرا اسپانیایی‌ها بخاطر سالها جنگ با مورها خیلی به خودشون و اعتقاداتشون غره شده بودند و می‌خواستن آدمهای دنیای جدید رو هر طوری که هست مسیحی کنند. جنگهای زیادی اتفاق می‌افته و عده‌ی بسیار زیادی از بومی‌ها کشته می‌شن. باقیمونده‌ی بومی‌ها که به اسارت مسیحی‌ها درمیان، اجیر میشن تا کلیسای خداوند رو بنا کنند. کلیساهای جامع در امریکای لاتین ابهت خاصی دارند و اغلب توی ساختمون داخلی‌شون از طلا استفاده شده. اینها در واقع روشهایی بودند که اسپانیایی‌ها عظمت خدای خودشون رو به مردم نشون بدن و اونها رو بترسونن. مسیحیت به زور اما به شکل عمیقی توی اعتقادات بومی‌ها رسوخ می‌کنه، اما این روزها باستانشناسها و انسان‌شناسها کم‌کم به تقلبی که اینکا‌ها در این زمینه کردند پی می‌برن. 
تو امریکای لاتین و به‌خصوص مناطق بومی نشین امریکای جنوبی، مریم خیلی بیش از مسیح حضور داره. توی کلیساها، اتاقهای خاصی برای مجسمه‌ی مریم درست شده که اغلب شلوغترین محل در کلیساست. رنگها و طراحی لباسی که توی این تصاویر و مجسمه‌ها به کار برده شده، همگی به فرهنگ بومی برمی‌گرده و ابدا از رنگها و طرحهای اروپایی استفاده نشده. حتی نقاشی‌های دیواری، حواریون مسیح در شام آخر رو با لباسهای اینکا نشون میدن، و هیچکدوم اونها چهره‌ی اروپایی ندارند. اما از همه چیز جالب‌تر همون تصویرهای مریم هستند که در خیلی ازاونها، مریم ایستاده و مسیح رو که کودک سه چهار ساله‌ایه توی بغلش داره. این دقیقا مادر زمین رو تداعی می‌کنه که به صورت کوه آتشفشان ایستاده و مسیح در واقع همون کودک قربانی شده‌ست. 
(عکس از جای دیگه سرقت شده)

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

مسجدی در نیویورک

این جریان ساختن مسجد در کنار مخروبه‌ی برجهای دوقلو موضوع خیلی جالبیه. موضوعی که آزادی بیان و آزادی عقیده در امریکا رو به چالش می‌کشه. موضوعی که تعصبهای پنهان شده رو بیرون می‌کشه. کمتر کسی در این‌مورد سکوت می‌کنه. همه اظهار نظر می‌کنند. موافق یا مخالف. شاید این یکی از تنها موضوعاتی باشه که در امریکا توی این سالهای اخیر، باعث شده مردم بی‌تفاوتی رو کنار بگذارند.
از طرفی متعصبهای ضد اسلام رو داریم. کسانی که فکر می‌کنند مسلمونها همه تروریستند. این آدمها بالاخره بهانه‌ای بهشون دست داده که تعصبهای ضد اسلامی خودشون رو فریاد بزنند.
از یه طرف دیگه کسانی رو داریم که برای مسلمونها مثل بقیه ادیان این حق رو محفوظ می‌دونند که معبدشون رو هرجایی که بخوان بسازن. اینها کسانی هستند که می‌گن قانون اساسی بر پایه‌ی این آزادی‌ها بنا شده. امریکا بخاطر همین آزادی‌ها امریکاست.
واقعیت اینه که قانون اساسی امریکا هم بی‌نقص نیست، و سیستم در بعضی موارد احساسی عمل می‌کنه. الان این دوگروه، هر دو خودشون رو وطن‌پرست می‌دونن و عقیده‌ی هر دو محترمه. هر دو گروه جلوی گراند زیرو تجمع می‌کنن و هر دو گروه سرود امریکا رو می‌خونن. جالب اینجاست که هر خبرگزاری‌ای  بر حسب احساسات و عقاید بنیادینش از این ماجرا برداشت می‌کنه. موافقها به نفع خودشون و مخالفها به نفع خودشون. اما تصویرهای واقعی‌تر رو باید تو فیلمهای غیر حرفه‌ای مردم روی یوتوب جستجو کرد. روشی که در واقع مردم ایران همه‌گیر کردند. البته همین شهروندهای فیلمبردار هم عقیده‌ی شخصی‌شون رو در فیلمبرداری و آپلود فیلمها دخالت می‌دن اما اینجا دیگه خبری از تحلیل سیاسی نیست. خبری از تبلیغات نیست. اینجا باید خودتون بنشیند فیلمها رو ببینید مطالب وبلاگها رو بخونید و کلاهتون رو قاضی کنید.
راستش من از حمایت اوباما از ساخت این مسجد خوشحال شدم. این حمایت در واقع احساسات متعصبانه‌ی خیلی‌ها رو رو کرد. تعصبهای مذهبی، نژادی و ملّی. این حمایت داره همه‌ی امریکاییها (از متولدین اینجا تا مهاجرین) رو به چالش می‌کشه که دراینباره فکر کنن و تصمیم بگیرن که حق با کدوم گروهه. چون به نظر من، مردم امریکا توی دنیای شخصی خودشون غرق شده‌ن و فکر می‌کنن مسایل دنیا خیلی دورتر از اونهاست. تنها واقعه‌ای که اونها رو تکون داده یازده سپتامبر بوده و حالا تصمیم ساخت این مسجد، شاید توجه اونها رو به مسائل دنیای اطرافشون بیشتر کنه. شاید اونها رو به فکر بندازه که دموکراسی معنی‌ش چی بود، و هزینه‌ش تا چه حده.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

سرزمین مقدس ۲

در شهر کوزکو آمادگی پرداخت هزینه‌ها رو داشته باشین. شهر از ۱۹۸۳ میلادی جزو میراث جهانی شده و به‌همین خاطر پر از توریسته. هرجایی هم که توریستی باشه باید منتظر افزایش قیمت و مخارج بی‌خود بود. اینجا ممکنه یه ظرف پاستا به قیمت شیکاگو براتون آب بخوره. برای ورود به هر محل تاریخی باید دست به جیب شد. قیمتها به سرعت بالا میرن، طوری که کتاب راهنمای چاپ چندماه پیشمون تو خیلی جاها عقب می‌موند. برای تخفیف گرفتن از تورها بهترین راه کارت دانشجویی بین‌المللیه. راحت صد دلاری به نفعتون میشه. از Plaza de Armas میرین به یه خیابون پهن به اسم Avenida del sol یا خیابون خورشید. قبل از رسیدن به کُری‌کانچا دفتر امور توریستی هست که میتونین بلیط بازدید از مکانهای باستانشناسی و موزه‌ها رو خریداری کنین. بلیط یه صفحه نقشه‌ست که طرحی از مکانهای دیدنی رو داره و با بازدید از هر قسمت، طرحش رو با پانچر سوراخ می‌کنن. اگه مثل ما اهل بازدید همه‌ی دیدنی ها باشید، تا آخر روز نقشه‌تون کاملا سوراخ سوراخ شده!
توی همین کوزکو که هستین، باید مقدمات رفتن به ماچوپیچو رو هم فراهم کنین. کوهنوردی و کمپ سه روزه، یا سفر با قطار. هر دو سفر پر خرج هستند. برای کوهنوردی حتما باید با راهنما برین. گم شدن یا نشدن مطرح نیست، پول دادن مطرحه. سفر قطار هم گرونه. اما ارزش دیدن ماچوپیچو بیش از اینهاست. توضیحات سفر به ماچوپیچو رو به پست دیگه‌‌ای موکول می‌کنم.
برای دیدن خیلی از دیدنیهایی که بلیطش رو دارید، میتونید تور بگیرید. راه مورد علاقه‌ی من نیست اما همسفر بهم قبولوند که برامون ارزونتر تموم میشه، علاوه بر اون، وقت زیادی هم نداشتیم. مینی‌بوس تور شما رو به همه این محلها می‌بره و راهنما توی هر کدوم از موزه‌ها براتون به زبانهای اسپانیولی و انگلیسی توضیح میده.
ساکسای‌وآمان Sacsayhuaman  یا Saksaq Waman منطقه‌ی وسیعی در ارتفاعات شهر کوزکوست که به اندازه شهر دیوارهای پازل شده داره، اما در اندازه‌های بسیار بزرگتر. داستانها می‌گن از این محل تا کُری‌کانچا یه تونل مخفی هست. دوازده سال پروژه‌ی باستانشناسی برای این منطقه برنامه ریزی شده که الان توی سال سومش هستند. 
هنوز مشخص نشده که این سنگهای چند تنی چطور به این منطقه آورده شده و روی هم سوار شدن. باستانشناسها بر سر علت ساختن این منطقه با هم اختلاف دارن. یه عده می‌گن اینجا برای محافظت از شهر ساخته شده، یه عده می‌گن از اینجا قرار بوده به عنوان خانقاه استفاده بشه، و گروه جدیدی هم می‌گن که این منطقه ساخته شده تا طرح پوما که شهر کوزکو رو در بر می‌گرفته کامل بشه. این گروه آخر ادعا می‌کنن که تصاویر هوایی، برنامه ریزی سازندگان پایتخت برای درآوردن شکل پوما از کل شهر رو نشون میده. البته من نمونه‌هایی از استفاده از طبیعت برای نشون دادن اشکال مهم از جمله سر مرد مبارز و پوما و کرکس رو دیدم. بنابراین باور اینکه کل شهر قرار بوده از بالا به شکل پوما دیده بشه کار مشکلی نیست.
توی این بازدیدها، به مناطق صعب‌العبوری رفتیم که اینکاها برای مومیایی کردن و دفن افراد مهم استفاده می‌کردن. 
وقتی از کنار این سنگهای تراشیده شده که به عنوان میز مومیایی استفاده می‌شدن رد می‌شدیم، همسفر به من می‌گفت ببین، داریم روی تاریخ دست می‌کشیم!
منطقه‌ی کوزکو منطقه‌ی فراوانی آبه. از هر صخره و دیواری یه چشمه بیرون زده و اینکاها که آب رو خیلی با ارزش میدونستند، برای اون زیارتگاه و طبقات می‌ساختند. می‌گن آب کوزکو زندگی جاودان می‌ده. راهنمای ما به شوخی می‌گفت، فکر می‌کنین من پنجاه سالمه؟ نه، من صد و پنجاه سالمه، اما پنجاه ساله دیده میشم!!
لاماها
اگر توی عکس بالا دقت کنید مجسمه‌ی سفید مریم مقدس رو می‌بینید. در همه‌ی شهرهای امریکای جنوبی، بزرگترین و با هیبت ترین مجسمه متعلق به عیسی و مریمه، طوری که از همه جای شهر دیده بشه. این شدت تعصب مردم این کشورها رو به دیانت مسیح نشون میده.
پیساک Pisac منطقه‌ای کمی دورتر از کوزکو، بخاطر زمینهای طبقاتی کشاورزیش معروفه. جایی که نشون میده اینکاها چطور تو کشاورزی تو زمینهای شیب دار مهارت پیدا کردن. لابد میدونید که سیب زمینی و فلفلهای سبز تند از این منطقه اومدن اما شرط میبندم نمی‌دونین بیش از صد نوع سیب زمینی تو بازارهای محلی پرو وجود داره!
اسپانیاییها چون باید همه جا کار رو خراب کنن، به مردم محلی دستور دادن که گندم و جو بکارن و به این شکل حاصلخیزی زمینهای مزروعی به مرور از بین رفت
البته هرجا که قدم میگذاشتیم بناهای بی‌نظیراینکا پابرجا بودند
در هر منطقه‌ی تاریخی سنگهایی وجود دارند که علاوه بر نشون دادن دقیق جهت شمال و جنوب، روزهای اول فصلها رو با استفاده از سایه نشون میدن. 

این چشمه و سنگی که جلوش بود هم چیز عجیبی بود. راهنمای ما انگشتش رو در عرض آبی که سرازیر بود کشید و آب قطع شد. وقتی این حرکت رو تکرار کرد، آب دوباره سرازیر شد. دوتا نگهبان گردن کلفت مراقب بودند که توریستهای فضول به چشمه‌ی جادویی نزدیک نشن!
میتونین سر مبارز اینکا رو توی این صخره ببینین؟
و اعجاب اینکا ادامه داشت، تو دیوارهای ارتفاعات صعب‌العبور
تا سنگهایی که کاملا بی نقص بودند و آدم رو از اینهمه مهارت گیج می‌کردن
و زیبایی ادامه داشت، در دهکده‌ای که روی ویرانه‌های اینکا ساخته شده بود. دهکده‌ی اویانتای‌تامبو Ollantaytambo که همه‌ی خونه‌هاش نصف اینکا بودن و نصف امروزی

سرزمین مقدس ۱

کوزکو Cusco که به زبان خود اینکاهای منطقه Qusqu نوشته می‌شه پایتخت امپراطوری اینکا بود، تا زمانی که پیسارو و سایر اسپانیاییها ریختن و اشغالش کردن، در ۱۵۳۳ میلادی. شهریه در ارتفاعات کوههای آند، به طرز فجیعی توریستی و به طرز غیرقابل باوری دلنشین. سفر من به این شهر تاریخی دریکی از روزهای ماه جولای اتفاق افتاد. به همراه همسفرم، سوار اتوبوس دوطبقه شدیم تا بتدریج از گرمای بیست درجه‌ی آره‌کیپا طی نه ساعت به سرمای منهای سه درجه شهر کوزکو وارد بشیم و تا ماتحتمون یخ بزنیم!
رسیدن به کوزکو، برای من و همسفرم که هر دو دانشجوی باستانشناسی بودیم، مثل تحقق یه آرزو بود. یادمه ساعت شیش صبح به شهر رسیدیم و تا هاستل تاکسی گرفتیم، صاحب هاستل یه خانم مسن بسیار نازنین بود که از ما مثل خواهرزاده‌های خودش استقبال کرد. کوله ها رو توی انبار گذاشتیم و رفتیم به مرکز شهر (پلاسا د آرماس Plaza de Armas یعنی میدان رژه نظامی که اصولا میدون اصلی هر شهری در امریکای جنوبی به این اسم نامیده میشه) تا دنبال جایی بگردیم که صبحانه بخوریم. وارد میدون که شدیم، و توی مه صبحگاهی ابهت کلیسای جامع کوزکو رو دیدیم، دیگه روی پا بند نبودیم. هیجان عجیبی توی دلمون بود. انگار به بزرگترین آرزوی زندگیمون رسیده بودیم.
برای ما که قبل از تصمیم سفر، پروژه‌های تحقیقی چندتا از باستانشناسهای امریکایی رو دیده بودیم، کوزکو ابهت دیگه‌ای داشت. حالت غمگین شهر احاطه شده بین کوههای بلند و معماری شهر باعث میشد ما فقط سکوت کنیم و به زیبایی‌های این شهر خیره بشیم.
 کوزکو آدم رو یاد تنهایی‌های خودش میندازه. کوچه‌هایی که توشون هنوز میشه صدای تمدنهای گذشته رو شنید.
شهری که با رنگ خنثی و بی‌هیجانش چنان عاشقتون می‌کنه که همیشه آرزوی برگشت کنید
کوزکو در منطقه‌ای واقع شده که بهش میگن دره‌ی مقدس Valle Sagrado. متشکل از چندین منطقه‌ی باستانشناسی و چند روستای قدیمی که می‌گن روح اینکا هنوز اونجا جریان داره. اگر روزی به این شهر قدم گذاشتین، قبل از هر چیز به زیارت معبد خورشید برین. می‌گم زیارت، چون اونجا به عظمت انسانهایی پی می‌برین که چنین جایی رو با دست خالی بنا کردن، تا طبیعت رو بپرستن.
کُری‌کانچا Coricancha یا به خط کچوا Quri Kancha یا معبد خورشید El Templo del Sol ساختمونیه که نصفش اینکاست و نصفش اسپنیارد. نیمه‌ی اینکا استوار توی زمین ریشه کرده، دیوارهاش نقص ندارند، و در زلزله‌های شدید حتی یکذره تکون نخوردن. نیمه‌ی بالایی یا نیمه‌ی اسپنیارد (اسپانیایی) روی نیمه‌ی اینکا ساخته شد. اسپانیایی‌ها روی تمام دیوارهای اینکا رو با گچ پوشوندن و طرحهای مسیحی کشیدند و به مردم باقیمونده از جنگ و بیماری گفتند که ما معبد دروغین شما رو نابود کردیم، و شما از این به بعد باید خدای ما رو بپرستید. نیمه‌ی اسپانیایی یا کلیسای سنتو دومینگو با هر زلزله تقریبا به طور کامل از بین رفت.
عکس بالا کلیسای سنتو دومینگو روی باقیمونده‌ی معبد کُری‌کانچا، قسمت خاکستری رو نشون میده. عکس رو بزرگ کنید تا ببینید اون قسمت خاکستری یه دیوار بدون نقصه، نه یه صخره‌ی تراشیده شده.
وقتی من و همسفرم به داخل معبد رفته بودیم و در‌حال تماشای عظمت ساختمون بودیم، به طور اتفاقی تو گروه دانشجوهای بلژیکی قرار گرفتیم که یه راهنمای اسپانیولی زبون، در حال توضیح بود. هیجان و احساس غروری که توی صحبتهای این راهنما موج میزد، به لذت ما از این بازدید صد برابر اضافه کرد و چقدر خوشحال بودیم که مجبور نبودیم حرفهای ترجمه شده‌ی یه راهنما که با انگلیسی آشنایی مختصری داشت رو گوش بدیم.
راهنمای ما با عشق به گذشته‌ش و با غرور به تمدنش برای ما توضیح داد که این سنگهای بی‌نقص، بدون دستگاه برش، و تنها با چکش زدن بوجود اومدن، و قطعات مثل پازل توی هم رفتن، و برنز مذاب توی منافذشون ریخته شده، تا از این سنگها، یه دیوار ساخته بشه، که از صخره‌ هم مقاوم‌تر باشه. برای ما گفت که اسپانیایی‌ها به خیال اینکه برنز به کار رفته توی دیوارها، طلاست، قسمت بزرگی از معبد رو خراب کردند. بعد کلیسای سنتو دومینگوشون رو روی باقیمونده‌ی بنا ساختند، و بعدها شاهد خراب شدن کلیسا و پا برجایی بنای اینکا بودند.
توی معبد دو اتاق وجود داشت. اتاق خورشید و اتاق ماه. هر دو اتاق کاملا شبیه ساخته شده بودن. اتاق خورشید حاوی مجسمه‌های طلا بود و اتاق ماه حاوی مجسمه‌های نقره. اتاق خورشید اتاق مردها بود و اتاق ماه، اتاق زنها. و این تقسیم بندی فقط تقسیم بندی رنگ بود و ارزش هر دو فلز برای اینکاها یکی بود.
بعد از تماشای معبد خورشید، همه‌ی شهر برای آدم یه حالت مقدس پیدا می‌کرد. انگار تمام دیوارهای پازل شده‌ی شهر با آدم حرف می‌زدند و از گذشته‌شون می‌گفتند. دیوار معروف دوازده زاویه Doce angulos در واقع اشاره به این سنگه که دوازده ضلع داره تا توی پازل جا بگیره، و مهمترین مثال برای نشون دادن ظرافت و کمال هنر اینکاست
سفر به کوزکو و دره‌ی مقدس، شاید بهترین سفر در تمام عمرم بوده. سفری که من رو با مردمی پیوند داد که به اندازه‌ی ما به گذشته‌شون افتخار می‌کنند. مردمی که حق دارن به ‌گذشته‌شون افتخار کنند. مردمی که امروز، گم‌شده‌ن. روی پله‌های کلیسای جامع می‌شینن و گدایی می‌کنن. مردمی که چشمشون به دست یک عده توریست بی غمه، تا شاید سکه‌ای به اونها بدن، و از لباسهای محلی‌شون عکس بگیرن یا صنایع دستی‌شون رو بخرن. مردمی که هویت خودشون رو گم کردن، اما کم‌کم، دارن جستجوش می‌کنن.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

ترسناکترین لحظه

قیافه‌ی من جالب بود وقتی تو خیابونهای سن‌خوزه‌ی کاستاریکا سوسک دیدم!! سوسک واقعی!! از این سوسکهای عظیم‌الجثه‌ی توالت!!! با اون شاخکهای دراز... 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

زیارت منزل جناب چه

ارنستو چه‌گوارا Ernesto Che Guevara رو می‌شناسید. مبارز امریکای جنوبی که بر ضد امریکا و امپریالیسم قیام کرد و در بولیوی ترور شد. چه‌گوارا که در واقع اسمش با کسره‌ی حرف گ تلفظ میشه نه ضمه، آدم بحث برانگیزیه، به اعتقاد یک عده یه قهرمان واقعیه و به اعتقاد عده‌ای دیگه یه آدم جانی و قاتله که باعث شده کمونیسم روی امریکای لاتین چنگ بندازه. برای من به شخصه، چه آدم قابل احترامیه، چون من‌هم به شدت مخالف امپریالیسم هستم ( و معنی‌ش این نیست که از کمونیسم طرفداری کنم) و حرفهاش وعقایدش رو درک می‌کنم.
فیلم خاطرات موتورسیکلت Motorcycle Diaries یا Diarios de motocicleta با بازی گائل گارسیا برنل، فیلمی بود که من بدون اطلاع از اینکه درباره سفرهای چه در امریکای جنوبی ساخته شده تماشا کردم. یعنی در واقع اصلا نمی‌دونستم که شخصیت اصلی ماجرا همون چه‌گوارای خودمونه. فیلم بسیار عالی‌ایه و تماشاش رو به همه توصیه می‌کنم. خصوصا موزیک فیلم که یه اثر جاودانه‌ست و همدم من تو تمام سفرهای امریکای لاتین بوده.
و اما زیارت منزل جناب چه.
در سفر سال دوهزار و نه به آرژانتین و در شهر کردوبا Cordoba یه مقداری هوم‌سیک شده بودم. بعد از یه سفر بی نظیر در پرو، هیچ چیز آرژانتین برام جذابیتی نداشت و همه چیز مصنوعی و بی‌معنی جلوه می‌کرد. از اینکه آرژانتینی‌ها به آثار باستانی و منابع طبیعی‌شون نمی‌رسیدند اعصابم خورد می‌شد. نمی‌فهمیدم چرا یه اثر باستانی باید تخریب بشه تا سطح خیابون بره بالاتر. در همین اوضاع و احوال بود که دخترخاله‌م که تو همون شهر درس می‌خوند ازم پرسید میخوای بری خونه‌ی چه؟
خونه‌ی چه؟
چه‌گوارا، دیدم تی‌شرتش رو داری. دوستش داری؟
آره. خونه‌ش کجاست؟
آلتاگراسیا. نزدیکه.
:-) البته که میخوام برم!
خاله‌م و شوهرش هم اومده بودند. من و دخترخاله پشت وانتشون نشستیم و راه افتادیم به سمت آلتاگراسیا Alta Gracia. شهر کوچیک که بخاطر خونه و موزه‌ی چه‌گوارا، و به لطف ورود توریستها، تمیز و آسفالت شده بود.


دریاچه‌ی کوچیکی در ابتدای شهر، و پارک قشنگی که دریاچه رو احاطه کرده بود، و جوونهایی که دست تو دست همدیگه قدم میزدند. همه جا تابلوهای راهنما برای رسیدن به موزه‌ی چه‌گوارا وجود داشت.


آشپزخانه‌ی منزل جناب چه!

و موتورسیکلت معروف، موتورسیکلت فیلم، فیلمی که توی ذهنم زنده بود، لحظه لحظه‌ش!!!
باورم نمیشد که اونجام. در کنار موتور سیکلتی که یکی از مشوقهام برای شروع سفر بود. داستانی که چنان توی روحم اثر کرد که دیگه نتونستم به یک‌جا موندن عادت کنم. موتور سیکلت آدمی که «آدم» شدنش رو با اون تجربه کرد. این مثل یه رویای به حقیقت پیوسته بود.
بریده‌ی روزنامه‌ای که اگر فیلم رو دیده باشین تو ذهنتون مونده

Mambo Tango
و کوله پشتیش

نقشه‌ی سفرهای چه. چقدر عجیب بود انگشت گذاشتن روی مکانهایی که عبور کردیم. با سالها اختلاف زمانی

آدمها میان و می‌رن. گاهی مسیرشون با دیگری یکی میشه. گاهی عقایدشون یکی میشه. گاهی فقط یه ردپا ازشون باقی میمونه. رد پایی که با وزش یه نسیم از بین می‌ره. آدمها، گاهی تاثیر گذارند، گاهی آرزو می‌کنن تاثیر گذار باشن. گاهی هم قبول می‌کنن که تاثیر پذیرند.
اشیا، فقط اشیا هستند. چیزهایی که استفاده‌ می‌شن. برای مدت طولانی، برای مدت کوتاه، برای مقاصد مشخص. اما اشیا گاهی متفاوت میشن. گاهی انقدر معنی و خیال و آرزو پشتشون دارن که دیگه شی نیستند. عزیز می‌شن. اونقدر عزیز که وقتی می‌بینیشون، احساس دیدار یه آشنا بهت دست می‌ده. احساس رسیدن به چیزی که دست نیافتنی به نظر میومد. گاهی اشیا سمبل می‌شن. حتی برای یک‌ نفر. سمبل یه هدف، یه اراده، یه موفقیت.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

سرزمین آرامش

بوکاس دل توررو Bocas del Torro که معنیش میشه دهانهای گاو (گاو خشمگین، از اونا که تو میدون گاوبازی هست) مجموعه‌ای از جزایر کوچیک و بزرگه که در شمالی ترین قسمت کشور پاناما، در دریای کاراییب واقع شده و در واقع یکی از مهمترین جاذبه‌های گردشگری کشور پاناماست. از لحظه‌ی اول که به آلمیرانته Almirante پا بگذارید و بلیط قایق بخرید تا بیست دقیقه‌ای که روی آب هستید که به بزرگترین جزیره برسید، عاشق همه چیز اینجا می‌شید. از قایق که پیاده میشین، جوونهای راهنما میریزن سرتون تا هتل یا رستوران یا تور بهتون پیشنهاد کنن، و تا وقتی به در هتل نبردنتون دست بردار نیستن! چون از این طریق میتونن از اون هتل حق کمیسیون بگیرن و اموراتشون بگذره. البته ما تو این سفر دنبال جای شیک و پیک پنج ستاره نبودیم اما چون فصل سفر تموم شده بود، قیمت هتلها به اندازه‌ی هاستلها پایین اومده بود و ما هم از داشتن اتاق کولردار و حموم اختصاصی بدمون نمی‌اومد! راهنماهامون هم به یه نوایی می‌رسیدن! شب تو شهر بوکاس، که پنج تا خیابون بیشتر نبود گردش کردیم. مسافرهایی از کشورهای امریکای جنوبی دیدیم، یه گروه کولی‌های آرژانتینی که با هم سفر می‌کردن، فال میگرفتن، دستبند و گردنبند درست می‌کردن و می‌فروختن و اینطوری خرج سفرشون رو تامین می‌کردن. روز بعد قایق سواری و از این جزیره به اون جزیره رفتنها شروع شد! ساحلهای بی‌نظیر، جزیره‌های خالی از سکنه، خرچنگهایی که به سرعت فشفشه فرار می‌کردن، خرچنگهایی که یه بازوشون گنده تر از هیکل خودشون بود، وانبوه درختهای نارگیل که اگه مواظب نبودی ممکن بود با افتادن نارگیل رسیده روی کله‌ت بیهوش بشی!
ناهار رو در جزیره‌ی بستیمنتوس ‌Bastimentos صرف کردیم که جزیره‌ی سیاهپوست نشینه و من خیلی دوستش داشتم. فکر کنین، رستوران ما یه سایه‌بون وسط آب بود که فقط دوتا نیمکت داشت و درحالی که غذا میخوردیم گروه‌گروه ماهی‌های کوچیک زیر پامون در حال شنا بودن و منتظر بودن لقمه‌ای از ظرف غذای ما بیفته توی آب!
شب رفتیم تا جایی برای رقص پیدا کنیم. اول به یه جایی وارد شدیم که صدای موزیکش سر به فلک میزد ولی وقتی رفتیم توش، خالی خالی بود! بعد آدرس یه جای دیگه که بعدازظهر بهمون داده‌بودن رو پرسیدیم و رفتیم اونجا. اسم این محل بارکو اوندیدو Barco Hundido بود، یعنی کشتی غرق شده. در واقع محل رقص بالای یه کشتی غرق شده ساخته شده بود و میتونستیم بقایای کشتی رو ببینیم!! موزیک عالی بود و یکی از بهترین رقاصهای سیاهپوست به من درس رقص سالسا داد!! آخرین شب اقامتمون در پاناما شب خیلی خوبی بود.



یک فنجان کاپوچینو و دریا

جزیره‌ی تنهایی


رستوران یاد شده

و ماهیهای زیر پای ما

پرونده‌ی سفر پاناما در اینجا مختومه میشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

بوکه‌ته Boquete

بوکه‌ته یه شهر خیلی کوچیک و تا حدود زیادی توریستی در شمال پاناماست. شهر در کنار پارک آمیستاد Parque Nacional Amistad و قله‌ی آتشفشانی بارو Volcan Baruواقع شده و نسبت به همه جای پاناما که آب و هوای شرجی و بسیار گرم دارند، اینجا هوا بسیار لطیف و خنکه و مردم برای خنک شدن، آخر هفته هاشون رو در این شهر کوچیک و پارک اطرافش میگذرونند. برای رسیدن به بو‌که‌ته از هر طرف پاناما اول باید به شهر داوید David رفت. در ترمینال شهر داوید، سوار اتوبوسهای نارنجی رنگ مدرسه میشین که در طول یکساعت مسیر، انقدر تغییر دمای هوا داره که شاید بد نباشه یه ژاکت یا پتوی سبک تو بار و بندیلتون دم دست داشته باشید!
به محض ورود به شهر، به اتفاق همسفر به دنبال هاستلمون گشتیم و شانس آوردیم که دو تخت آخر هاستل رو گرفتیم چون از قبل رزرو نکرده بودیم. از همه چیز بامزه‌تر اسپانیولی حرف زدن من و دختری که تو هاستل کار می‌کرد بود، من از امریکا و اون از انگلیس!! برو و بچ جمع شده در هاستل کلی از دستمون خندیدن!
از خاطرات نه‌چندان خوب این سفر مسمومیت شدید من در همون شب اول بود. شب اول به اتفاق یه سری جوونهای نروژی به بار رفته بودیم و اونجا یه قاشق سه‌ویچه ( یک نوع غذای دریایی که با ماهی خام درست میشه) خوردم. یه قاشق امتحان کردن همان و نیم ساعت بعد سر توی کاسه توالت استفراغ کنان همان. همون کف دستشویی از هوش رفتم! همسفر که یه کلمه هم اسپانیولی بلد نبود با وحشت اینور اونور میرفت تا یه تاکسی پیدا کنه من رو برسونه بیمارستان، و شهر فسقلی، تو اون ساعت صبح یه تاکسی هم نداشت. اغلب کسانی هم که منو تو اون وضع دیده بودن به خیالشون تگری زدم و زود خوب میشم، به خیالشون نبود. البته من که هر بار چشمم رو باز می‌کردم خودمو جای جدیدی میدیدم و تنها راهی که دنبالش می‌گشتم راه توالت بود! بگذریم!
صبح روز بعد با صدای توپ (واقعا توپ بود!) و موسیقی بسیار بلند بیدار شدیم. نود و نهمین سالگرد درست شدن شهر بود و از هفت صبح برنامه و فستیوال بود. کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد از قصد بلندگوهای قوی‌شون رو به طرف پنجره‌های هاستل ما گرفته‌ن تا تلافی سروصدای دیشب بچه‌ها رو در بیارن. توی این سر و صدا نمیدونم چطور بعضی از بچه‌های هاستل هنوز میتونستن بخوابن. بخاطر ضعف شدید جسمی‌م و سرگیجه، برنامه صعود شبانه به قله رو به هم زدیم. اما روز بعد به گردش رفتیم، زیر یه آبشار دوش گرفتیم و از قدم زدن توی مه لذت وافر بردیم. شب سوم کوله‌ها رو برداشتیم و شبانه توی پارک آمیستاد دنبال راهنمامون راه افتادیم تا به یه کمپ خصوصی بریم و شب اونجا آتیش روشن کنیم و بخوابیم.

تنها چیزی که من رو زنده نگه می‌داشت! دستبندم رو اینجا گم کردم:-(


لباس رقصهای محلی بوکه‌ته




سمت چپ موز سمت راست پلاتانو(پلانتین) که چیپسش محشره!!!


 کاپوچینو :-)

پاناما سرزمین تنوع گلها و پرنده‌هاست

بوکه‌ته از بالا

درختهای موز

با اریک آشنا شوید! 

آقای میوه‌فروش

گوجه درختی واقعی در واقع به اینها میگن. من مزه‌ش رو دوست نداشتم

اتوبوسی که ما رو به داوید برمی‌گردوند

خانمها با لباس محلی 

عالی برای عکس گرفتن

همسفر در حال نشون دادن عکس بچه مدرسه‌ای ها

نذر کنار خیابون. اغلب به یادگار کسانی که کشته شده‌ن. یا برای حفظ مسافرها

بازهم گل!

این عکس برای دوستان صخره‌نورد

یادگاری

به سمت آبشار

میوه‌ی قهوه. میوه‌های قرمز رسیده و قابل چیدن هستن. بنابراین برداشت قهوه یه کار دائمیه

پل طنابی؟؟ همون که آرزوی خیلی‌هاست؟؟؟


همسفر

خنک ترین دوش دنیا!!

در راه برگشت

به سوی کمپ

آرامش دور از شهر




و خاطره‌ی خوب از شهری که صلح توش موج میزد.